راهنمای مفاهیم مربوط به خشونت خانگی

مقدمه
چرا تشخیص خشونت خانگی به عنوان شکلی از آزار و خشونت دشوار است؟
مسیر خشونت خانگی چگونه هموار می‌شود؟
واکنش حقوقی به خشونت خانگی
پیدایش نظام بین‌المللی حقوق بشر
خشونت خانگی به مثابه نقض حقوق بشر
تفاوت‌های میان خشونت جنسیتی (GBV)، نقض حقوق بشر و خشونت خانگی
توضیح تفاوت‌های بین خشونت خانگی و خشونت جنسیتی
آنچه خانه امن از عبارت خشونت خانگی به عنوان نقض حقوق بشر در نظر دارد
توضیح اصطلاحات
خصوصیات خشونت خانگی

 

مقدمه

این سند راهنما به دنبال ایجاد درک و بحثی عمومی حول مسئله خشونت خانگی است و هدف نهایی آن افزایش آگاهی از خشونت خانگی به عنوان نقض حقوق انسانی، ظرفیت‌سازی و تحرک‌بخشی به گروه‌های مختلف برای دفاع از این حقوق و همچنین افزایش توان محافظت از این حقوق پذیرفته‌شده‌ی بین‌المللی است.  با اینکه بسیاری از ما به صورت غریزی احساس می‌کنیم که خشونت خانگی نقض حقوق انسانی محسوب می‌شود، اکثر ما برای توضیح اینکه چرا خشونت خانگی به عنوان نقض حقوق انسانی، برای قربانیان یا برای افراد فعال در مبارزه علیه آن، چه نتیجه‌ی عملی‌ دارد، دچار مشکل می‌شویم. برای اکثر ما مفهوم خشونت خانگی به مثابه نقض حقوق انسانی آنقدر بدیهی است که هرگز به این فکر نکرده‌ایم که بپرسیم از ترویج این تغییر دیدگاه و پارادایم چه منافع و مزایایی می‌توان انتظار داشت.

این در حالی است که پاسخ به این سؤالات برای تعیین تعریف خشونت خانگی برای آموزش عمومی بسیار اهمیت دارد.

پیش از هر اقدام باید بدانیم:

۱) خشونت خانگی را چطور تعریف کنیم. برای مثال، خصوصیات خشونت خانگی چیست و آیا با سایر اشکال نقض حقوق بشر و سایر انواع خشونت و بدرفتاری متفاوت است؟

۲) از اصطلاح حقوق بشر چطور و در کجا استفاده می‌کنیم؟  آیا از آن به طور کلی برای اشاره به حقوقی استفاده می‌کنیم که به خاطر انسان بودن اشخاص، بدیهی و ذاتی فرض می‌شوند یا اینکه به حقوق بشری اشاره می‌کنیم که به طور بین‌المللی، آن گونه که در معاهدات سازمان ملل آمده است، مورد پذیرش قرار گرفته‌اند؟

از آنجا که هدف ما ایجاد درک و شناختی از خشونت خانگی به عنوان نقض حقوق انسانی است، شاید مهم‌ترین موضوع فهم این مسئله باشد که چرا چارچوب‌دهی به خشونت جنسی و مواجهه با آن، در پرتو موضوع نقض حقوق بشر، تا این حد مهم و تغییر دهنده‌ی شرایط است. این نوع مواجهه، برای قربانیان و مدافعانی که برای مبارزه با خشونت خانگی تلاش می‌کنند چه مزایایی دارد؟  برای پاسخ به خشونت خانگی چه ابزارها و مسیرهای جدیدی را می‌توان فراهم کرد؟  چرا این هدف، هدفی ارزشمند است و انتظار چه نتیجه‌ای از ترویج این تغییر دیدگاه و پارادایم دارد؟  باید مزایای چارچوب‌دهی و بازتعریف خشونت خانگی به مثابه نقض حقوق انسانی را درک کنیم تا بتوانیم به مردم نشان دهیم چرا این مسئله مهم است و همچنین بتوانیم الهام‌بخش آنها برای به چالش کشیدن نگرش‌های کهنه و در پیش گرفتن رفتارهای جدید باشیم.

به منظور هدف‌گیری مؤثر اطلاعات، باید به دانش و نگرش‌های افراد نسبت به خشونت خانگی حساس باشیم و به این موضوع توجه کنیم که این نگرش‌ها چطور می‌توانند مانع از این شوند که خشونت خانگی به عنوان نقض حقوق بشر قلمداد شود.  ما باید اطلاعاتی که ممکن است مردم برای به چالش کشیدن این نگرش‌ها نیاز داشته باشند را شناسایی کنیم تا بتوانند نگاه و تفکر متفاوتی را نسبت به خشونت خانگی در پیش بگیرند.  همچنین، به منظور برانگیختن مردم برای تغییر رفتارشان یا انجام اقداماتی مشخص، باید به این موضوع بیندیشیم که به چه اطلاعاتی نیاز داریم.

ما به جای اینکه به زنان و کودکان بگوییم چطور همسران، دخترخوانده‌ها یا فرزندانی بهتری باشند تا متحمل خشونت و بدرفتاری نشوند، یک رویکرد مبتنی بر حقوق را در تعریف خود از خشونت خانگی در پیش می‌گیریم.

هدف این سند فراهم کردن این شناخت است که با تعریف خشونت خانگی به مثابه نقض حقوق بشر، چطور می‌تواند دینامیک و مسائل مربوط به خشونت خانگی را تغییر داده و روش‌های جدیدی برای مواجهه با آن معرفی کند.

در انتها نیز، این سند چند ابزار توضیحی و مصداقی و یک چک‌لیست ارائه کرده است که به تعیین این مسئله کمک می‌کند که چه اقدامات و مثال‌هایی در قالب این تعاریفِ ارائه شده می‌گنجند یا محتوای مناسبی برای بازنمایی رویکرد و پیام‌هایی هستند که به افراد منتقل می‌کنیم.

چرا تشخیص خشونت خانگی به عنوان شکلی از آزار و خشونت دشوار است؟

آنچه باعث می‌شود تشخیص و تصدیق خشونت خانگی به عنوان شکلی از خشونت، دشوار باشد یا باعث می‌شود این نوع از خشونت «متفاوت» از سایر اشکال نقض حقوق انسانی به نظر برسد، این است که این خشونت بر مبنای جنسیت، سن و جایگاه خانوادگی در مقام پدر، مادر و غیره، در نقش‌ها و مسئولیت‌های اعضای مختلف خانواده نهادینه شده‌اند.

کارکرد خانواده به عنوان یک واحد اجتماعی، سازمان‌دهی امنیت، نیروی کار و مراقبت از اعضای خود است.  در این واحد اجتماعی، هر عضو یک نقش تخصصی‌شده دارد که از او انتظار می‌رود آن را ایفا کند.  به طور کلی، هنجارها و نُرم‌های اجتماعی در طول تاریخ این امر را دیکته کرده‌اند که از مردان انتظار می رود امنیت و حمایت اقتصادی را تأمین کنند و زنان نیز رابطه جنسی، نیروی کار خانگی و مراقبت از فرزندان و اعضای وابسته فامیل را فراهم کنند؛ و کودکان هم وظیفه تأمین نیروی کاری را بر عهده داشته‌اند که متعلق به خانوار بوده و تحت کنترل والدین یا اعضای بزرگتر خانواده قرار داشته است.

در بسیاری از فرهنگ‌ها، مردان رؤسای بی چون و چرای خانوارها بوده‌اند و قدرت تصمیم‌گیری برای سایر اعضای خانواده به طور کامل در دست آنها بوده است.  در بسیاری از جوامع و نظام‌های حقوقی، مردان صاحب زن و صاحب سایر اعضای وابسته‌ی خانوار محسوب می‌شدند و بنابراین، می توانستند نحوه استفاده از این اعضا و از نیروی کار‌ آنها را تعیین و تحمیل کنند.  این مفهوم در جوامعی که رسم شیربها داشته‌اند یا جوامعی که شوهر باید پولی به خانواده‌ی عروسش پرداخت می‌کرد پررنگ‌تر از سایر جوامع بوده است.

همان طور که نقش‌ها و مسئولیت‌های هر فرد به خوبی ترسیم و مشخص شده بود، حقوق او نسبت به سایر اعضای خانواده نیز به خوبی مشخص شده بود.  برای مثال، تا زمانی که یک شوهر وظیفه خود برای حمایت از همسر را انجام می‌داد، این «حق» را داشت که هر زمان که می‌خواست خواهان تمکین او و رابطه جنسی با او باشد.  در واقع اصلا مفهومی به اسم تجاوز در بسترزناشویی وجود نداشت.  این فرض بدیهی بود که زن وقتی که ازدواج می‌کند از حق خود برای نه گفتن به رابطه جنسی صرف نظر کرده است.  تنها استثنای این قاعده آن بود که زن بتواند ثابت کند که مرد وظایف خود به عنوان شوهر را انجام نداده است.  از والدین انتظار می رفت از فرزندان خود مراقبت کنند و مسئولیت نگهداری از اعضای پیر و ناتوان نیز بر دوش خانواده بود. بنابراین، عدم توازن و تقارن قدرت یکی از خصوصیات ذاتی زندگی خانوادگی بود.  برخی اعضای خانواده قدرت بیشتری داشتند و منابع و نیروی کار خانواده را کنترل می کردند.  سایرین نیز افراد وابسته‌ای بودند که نیروی کار را تأمین می‌کردند.

ساختارهای اجتماعی و اقتصادی‌ که حول این نقش‌ها شکل گرفتند و رشد کردند نیز موجب تقویت و تحکیم این نقش‌ها شده‌اند.  از آنجا که وظیفه شوهر تأمین مالی همسرش بود، مردان ابزارهای تولید و حوزه تجارت و بازرگانی را کنترل می‌کردند.  آنها بر حوزه عمومی مسلط بودند که مسائل عمومی نظیر حکومت و قانون‌گذاری و تصمیم‌گیری‌ها را تحت کنترل داشت.  بنابراین، میدان عمل و مانور زنان نیز خانه و خانواده بود. آنها تا زمانی که به نقش خانوادگی خود به عنوان زن، مادر، دختر یا خواهر عمل می‌کردند، می توانستند انتظار حمایت و تأمین مالی داشته باشند، ولی روی هم رفته برای اینکه خود از عهده مخارج‌شان بر بیایند آماده نمی‌شدند.

این نقش ها، مسئولیت‌ها و حقوقی که با اعضای خانواده منطبق شده بودند به وضوح در قوانین و حقوق مدنی، سنتی و مذهبی انعکاس یافته و نهادینه شده بودند.  مثلا قوانین ازدواج اغلب زنان را ملزم می کرد که به اطاعت از شوهران خود متعهد شوند؛ در این قوانین حق طلاق وجود نداشت یا اگر بود صرفاً متعلق به شوهر بود.  این قوانین اغلب مالکیت و کنترل بر اموال و دارایی‌های ازدواج را مشخص می‌کردند، مسئولیت‌های والدین نسبت به فرزندان را دیکته می‌کردند و همچنین شرایطی که می‌شد ازدواج را فسخ کرد یا حضانت کودکان را از والدین گرفت تعیین می‌کردند.

این قوانین اکثر اوقات برای افرادی که از هنجارهای خانوادگی‌ مربوط به نقش‌شان پیروی نمی‌کردند نیز اقداماتی تنبیهی در نظر می‌گرفتند.  برای مثال، زنانی که تلاش می کردند این شرایط آزار دهنده را ترک کنند، اغلب متهم به ترک و اِعراض می‌شدند و به همین دلیل از داشتن حق حضانت کودکانشان و از حقوق خود بر دارایی‌های ازدواج یا هر شکل دیگری از حمایت مالی محروم می‌شدند.

نقش‌های سخت‌گیرانه‌ی مشخص شده برای اعضای مختلف خانواده همچنین در تأمین اجتماعی دولتی و خدمات اجتماعی و قوانین حاکم بر این خدمات نیز منعکس و تحکیم می‌شدند. نخستین خدمات اجتماعی در امریکا برای بیوه ها و یتیم‌هایی بود که به عنوان «فقرای نیازمند» قلمداد می‌شدند زیرا اگر چه از هنجارهای اجتماعی پیروی کرده بودند اما به دلیل شرایط پیرامونی، نمی‌توانستند یا آمادگی نداشتند به خوبی از خود حمایت کنند.   مادران مطرود در این قوانین معمولاً واجد شرایط دریافت خدمات بودند اما مادران مجردی که به طور واضح از هنجارهای سنتی جنسیتی پیروی نکرده بودند اغلب از مزایای رفاهی و تأمین اجتماعی محروم می‌ماندند.  همچنین، معمولاً زنان مجرد زمانی که مجدداً ازدواج می‌کردند از مزایای رفاهی و تأمین اجتماعی محروم می‌شدند زیرا فرض بر این بود که شوهر جدید در این زمینه آنها را تأمین خواهد کرد.

عمل به این نقش های خانوادگی ارتباط بسیار نزدیکی با جنسیت و هویت مذهبی ما داشت.  به عنوان مثال، یک زن خوب به معنای یک مادر یا همسر خوب بود.  زنان ازدواج نکرده نیز به عنوان زنی کامل و حتی گاهی به عنوان یک بزرگسال قلمداد نمی شدند.  زنانی که شوهر خود را ترک می کردند یا از آداب جنسی سختگیرانه‌ی مربوط به نقش همسر پیروی نمی‌کردند، اغلب مطرود و از حقوق اجتماعی محروم می‌شدند.

مرد بودن نیز به معنای توانایی حمایت از خانواده و کنترل فرزندان بود و در جوامعی که باکرگی و «ناموس» زن اهمیت زیادی داشت، اعضای مذکری که نمی‌توانستد از عفت اعضای زن خانواده محافظت کنند مورد تمسخر قرار می‌گرفتند و در نظر دیگران از مردی ساقط می‌شدند.   از آنجا که قوانین و رسوم مذهبی و اجتماعی نقش های جنسیتی افراد را با وظایف خانوادگی آنها برابر می‌گرفتند، عمل به وظایف مذهبی ما نیز اغلب ارتباط و وابستگی نزدیکی با این موضوع داشت که نقش های خانوادگی خود را که توسط مذهب برای ما تجویز شده چقدر خوب به انجام رسانده ایم.

به همین دلیل، نابرابری‌های قدرت یکی از خصوصیات ذاتی و درونی نهاد خانواده شده است و برخی اعضا این حق را دارند که چیزهایی را از سایر اعضا انتظار داشته باشند و کارهایی را نسبت به آن اعضا انجام دهند.  نظام های اقتصادی، اجتماعی و مذهبی، مسئولیت ها و حقوق منسوب به اعضای خانواده را تقویت و تثبیت می‌کنند.  این نظام‌ها، مشوق‌هایی ملموس برای اجرای نقش‌ها به افراد می‌دهند و عدم پیروی از این نقش‌ها را برای افراد دشوار می‌سازند.

این مسئولیت‌ها، نقش‌ها و عدم توازن قدرت، در شیوه نگرش ما به جهان چنان نهادینه شده اند که معمولاً آنها را دستورالعمل و روال عادی طبیعت می‌دانیم.  ما آنها را «روال طبیعی امور» می‌دانیم و پیش فرض‌های درونی این ترتیبات و قواعد را به چالش نمی‌کشیم.  از همین رو، اغلب دشوار است که خشونت خانگی را به عنوان شکلی از خشونت ببینیم، نه مسئولیت یک شوهر یا والد.  وقتی هم که خشونت خانگی را خشونت قلمداد می‌کنیم، آن را بسیار متفاوت تر از سایر اشکال خشونتی در نظر می‌گیریم که در خیابان و توسط غریبه‌ها رخ می‌دهد.  برای مثال، اگر زنی توسط شوهرش مورد تجاوز قرار گیرد، این تجاوز بسیار متفاوت از شرایطی در نظر گرفته می‌شود که یک غریبه در خیابان به او تجاوز کرده باشد.  پذیرش نابرابری های درونی قدرت در خانواده ها باعث می‌شود اقداماتی که در صورت وقوع توسط غریبه‌ها و در خیابان‌ها محکوم یا غیرقانونی قلمداد می‌کنیم، در صورت وقوع درون خانواده مجاز شمرده شود.

مسیر خشونت خانگی چگونه هموار می‌شود؟

در بسیاری موارد این هنجارهای اجتماعی و جنسیتی چنان در نحوه تفکر ما نهادینه شده‌اند که ما به اعضای خانواده، حق رد کردن نقشی که برای آنها تعیین شده است را نمی دهیم.  برای مثال، شاید اصلاً فکر نکنیم که کودکان این حق را دارند که از والدین خود نافرمانی کنند یا اینکه یک زن این حق را دارد که تصمیم بگیرد چه زمانی و با چه کسی رابطه جنسی داشته باشد.  در چنین مواردی، اگر شوهر از همسرش طلب رابطه جنسی کند، حتی اگر این رابطه خلاف میل زن باشد، زن ممکن است اعتراض خاصی نکند زیرا احساس می کند باید این وضعیت را به عنوان سرنوشت خود بپذیرد.  بعید است که زن این رابطه را به عنوان تجاوز و به عنوان نقض حقوق انسانی خود ببیند زیرا او فکر نمی کند که حق امتناع از این رابطه را داشته باشد.  پیامد منطقی این وضعیت این است که اگر یک عضو خانواده حق نه گفتن به یک چیز را نداشته باشد بنابراین، عضو دیگری از خانواده حق طلب کردن آن را خواهد داشت – البته به این شرط که وظایف و الزامات خانوادگی خود را انجام داده باشد.  بعید است که شوهر نیز این کار را نقض یک حق بداند زیرا احساس می کند که به عنوان یک شوهر این حق را دارد که هر وقت بخواهد از زن خود طلب رابطه جنسی کند.

در سایر موارد، فرد خشونتگر ممکن است از اینکه اقداماتش آسیب‌رسان یا مضر هستند مطلع باشد؛ با این حال، به این دلیل که رابطه جنسی را حق و امتیاز خود می‌داند، ارتکاب آن را برای خود توجیه نماید.  برای مثال، در بسیاری از مناطق جهان هم زنان و هم مردان فکر می کنند که زدن همسر برای مرد مجاز است اگر: زن غذا را بسوزاند، بدون اجازه او از خانه خارج شود یا از رابطه جنسی امتناع کند.[۱]  در این موارد، اگر چه تصدیق می شود که کتک زدن همسر موجب درد و رنج او خواهد شد، اما این عمل در شرایط خاصی، در محدوده حقوق و امتیازات شوهر بودن قرار می‌گیرد.  این نقش ها توسط جامعه مجاز شمرده شده‌اند: شوهر باید همسرش را کنترل کند و مادر باید فرزندش را کنترل کند.  بنابراین، فرد خشونتگر ممکن است خشونت خود را به عنوان چیزی توجیه کند که در نقش خود به عنوان شوهر، پدر یا مادر برای کنترل دیگری به آن نیاز دارد.

اما در سایر موارد، اعضای خانواده خشونتی را روا می دارند که خود می دانند اشتباه بوده و در شرایطی غیر از محیط خانواده، این خشونت بدون مجازات و تنبیه نمی‌ماند، اما باز هم اقدام به خشونت می‌کنند زیرا می دانند قربانی فاقد قدرت اجتماعی است و ابزار و توان به چالش کشیدن آنها را ندارد.  حتی در جوامعی که خشونت مجاز دانسته شده است، اغلب حد و حدودی وجود دارد که عبور از آنها غیر مجاز شمرده می شود.  برای مثال، در برخی موارد ممکن است کتک زدن همسرتان با چوب، مادامی که چوب از انگشت شست شما کلفت‌تر نباشد، مجاز شمرده شود.  با این حال، زدن او به نحوی که سیاه و کبود شود، غیر مجاز است.  به همین نحو، در برخی فرهنگ ها، ممکن است برادر نسبت به خواهر قدرت برتر داشته باشد، اما این قدرت به او اجازه نمی دهد که به خواهر تعرض جنسی داشته باشد.

در این موارد، این نابرابری های قدرت بین خشونتگر و قربانی یا وابستگی قربانی به خشونتگر (تحت تکفل خشونتگر بودن) شرایطی به وجود می آورد که اغلب قربانیان قادر نیستند بدون اینکه متحمل آسیب ها و عواقب جدی دیگری نشوند، نسبت به اقدامات خشونتگرانه اعتراض کنند.  اگر آنها اقدامات خشونتگرانه را به چالش بکشند، ممکن است خود را به شرایط بدتری بیندازند.  این دینامیک قدرت نابرابر، در وهله اول امکان وقوع خشونت را فراهم می کند، اما به خشونتگر این اجازه را هم می دهد که با مصونیت کامل، و اغلب در دوره های زمانی طولانی، به فرد دیگر آسیب بزند.

یکی دیگر از دلایل وقوع خشونت خانگی این است که اغلب از چشم عموم پنهان می‌ماند.   خانواده همواره به عنوان حریمی قلمداد شده است که در آن مرد می‌تواند بگوید: «چهاردیواری اختیاری.»  قانون نه تنها معمولاً به مردان این آزادی عمل را می دهد که افراد حاضر در حریم خانواده را کنترل کنند، بلکه به صورت سنتی از ورود به این قلمرو خصوصی اکراه داشته است.  به همین دلیل، خشونت خانگی یک مسئله خصوصی در نظر گرفته شده است که قانون نباید در آن دخالت کند.  علاوه بر این، خشونتگران معمولاً این قدرت را دارند که مانع شوند قربانیان خشونت را نزد افراد خارج از خانواده فاش کنند.  خشونتگر می تواند حرکات آنها را کنترل کند؛ مانع از دسترسی آنها به دوستانشان شود؛ ارتباط آنها با دنیای خارج را قطع کند و اگر برای دریافت کمک تلاش کنند، آنها را به خشونت بیشتر تهدید کند.  همچنین، شرم و بدنامی اجتماعی علیه قربانیانی که از نقش های خانوادگی و جنسیتی پیروی نمی‌کنند نیز موجب واهمه قربانیان از صحبت کردن علیه خشونت یا درخواست کمک می‌شود.

حتی زمانی که قربانیان تلاش می‌کنند فرار کنند، احتمال تأمین محافظت یا بهبود شرایط آنها اغلب پایین است.  از آنجا که نقش های نابرابر خانوادگی و جنسیتی در جامعه نهادینه شده‌اند، اغلب قربانیان پول لازم برای استخدام وکلا را ندارند و معمولاً نسبت به مردانی که پناه و مسکن آنها را تأمین می‌کنند، شناخت کمتری از دنیای خارج دارند.  چون معمولاً قانون هنجارهای سنتی جنسیتی و خانوادگی را تقویت کرده و پاداش می‌دهد، این احتمال وجود دارد که قربانیان با نظامی قضایی مواجه باشند که اساساً نسبت به دلیل اقدام آنها رویکردی خصمانه داشته باشد.  معمولاً این مردان هستند که در جایگاه اجرای قانون و در بخش های قضایی کار می‌کنند، که به طور کلی، برای تقویت و تحکیم هنجارهای فرهنگی طراحی شده‌اند که این هنجارها خود در وهله اول اجازه وقوع خشونت را می‌دهند.  قربانیان اغلب برای عدم پیروی از نقش های اجتماعی خود سرزنش می‌شوند یا بدتر، به خاطر بازپرسی پلیس و دادرسی دادگاه، مورد تمسخر عمومی قرار می‌گیرند.  همچنین اگر قربانی خشونت خانگی، یک موقعیت سرشار از ضرب و شتم و ناسزا را ترک کرده باشد، ممکن است دادگاه او را به ترک خانه و همسر متهم کند و حق دیدن فرزندانش را از او بگیرد.  به همین نحو، ممکن است قانون به قربانی‌ که می‌خواهد از قرارداد ازدواج خروج کند، اجازه ندهد هیچ‌یک از دارایی ها و اموالش را با خود ببرد یا ممکن است در آینده حق او نسبت به هر گونه حمایت از سوی شوهر سابق را نفی کند.  علاوه بر این، در بسیاری از قوانین، اغلب استانداردهای اثبات جرم آن قدر سطح بالا و سختگیرانه هستند که حتی در یک دادگاه همدل با قربانی نیز محکوم کردن خشونتگر را بسیار دشوار می کنند.

واکنش حقوقی به خشونت خانگی

در بسیاری از سنت‌های حقوقی و قضایی، موادی بوده است که برای خشونتی که یک عضو خانواده می‌تواند بر عضوی دیگر اعمال کند، محدودیت‌هایی را مشخص می‌کردند.  برای مثال، قوانین به صراحت بیان نمی کردند که اعضای خانواده نمی توانند به سایر اعضای خانواده آسیب بزنند، آنها صرفاً محدودیت هایی را برای سطح و میزان آسیبی که این افراد می‌توانستند وارد کنند، مشخص می‌کردند.  «قاعده ای اساسی»‌ که به شوهر اجازه می دهد زن خود را با چوبی که از انگشت شست خود عریض‌تر نباشد، کتک بزند یک مثال خوب از این نوع از مواد قانونی است.

در موارد دیگر، معافیت‌ها و استثناهایی بود که ارتکاب اقداماتی مشخص را که اگر توسط شخصی خارج از خانواده رخ می داد جرم و غیرقانونی محسوب می‌شد، برای اعضای درون یک خانواده قانونی می‌شمردند یا مجازات خفیف‌تری برای آنها در نظر می‌گرفتند.  قتل ناموسی و قتل از سر جنون آنی مثال هایی هستند که تحت شرایط خاصی اعضای خانواده مجاز به انجام آنها هستند (یا برای این اقدامات، کمتر مجرم شناخته می‌شوند).  استدلال و توجیه این مواد قانونی آن است که با توجه به و در نظر گرفتن نقش‌ها، مسئولیت‌ها و حقوق عضوی از خانواده که این اقدامات را انجام داده است، می‌توان ارتکاب این جرائم را «توجیه» کرد.  به همین دلیل است که همواره فرض گرفته می شود که اگر شوهر، همسر خود را در تختخواب همراه با مرد دیگری بیابد، «حق دارد» او را بکشد. توجیه این مواد قانونی این است که شوهر صاحب جنسی همسرش است و تنها او (و نه زن) این حق را دارد که تصمیم بگیرد از جنسیت او چطور استفاده شود.

به دلیل نهادینه شدن این حقوق، مسئولیت‌ها و الزامات تعیین شده برای هر یک از اعضای خانواده در ضمیر ناخودآگاه جمعی ما و به سبب همین واقعیت که چنین مالکیت و چنین مجوزی برای مجازات زنان به شوهران داده شده است، مفهوم حقوقی خشونت خانگی تا به این حد کم توسعه یافته و کم رنگ است.  نظام های حقوقی و قضایی معدودی مواد قانونی ویژه ای داشته‌اند که به خشونت تحمیل شده از سوی شوهر بر همسرش می پرداختند.  در اکثر موارد نیز قربانیان باید از اتهاماتی نظیر ضرب و شتم یا آسیب و حمله فیزیکی استفاده می‌کردند.  با اینکه قوانین مشخصی وجود داشتند که سرقت یا اختلاس بین غریبه ها را ممنوع می دانستند، اما تعداد بسیار کمی بودند که به زن اجازه می دادند سوء استفاده شوهر از دارایی و اموالش را به چالش و محاکمه بکشاند. دلیل این امر آن است که فرض می شد که تمام دارایی زن (به جز جهیزیه‌اش) جزو اموال و دارایی های ازدواج محسوب می‌شود و بنابراین تحت کنترل شوهر قرار دارد تا او هر طور که مایل است آنها را خرج و تصرف کند.

به همین نحو، عرف اجتماعی و هنجارهای جنسیتی نیز (اکثراً) چنین کنترلی بر زنان را برای مردان تضمین می‌کردند و همین بود که باعث می شد بسیاری از اقداماتی که امروزه شکلی از خشونت خانگی محسوب می‌شوند، اصلاً غیرعادی و غیرطبیعی قلمداد نشوند.  برای مثال، دنبال زنان راه افتادن جرم نبود؛ همچنین محبوس کردن زن در خانه خودش یا ممانعت از ملاقات او با خانواده اش نیز جرم محسوب نمی‌شد.

به همین منوال، با اینکه از نظر تئوریک، قربانیان خشونت خانگی برای محافظت از امنیت خود، می توانستد از قوانین موجود نظیر ضرب و شتم و حمله فیزیکی استفاده کنند، اما ماهیت تنبیهی قوانین حاکم بر جرم ترک خانه و شوهر، طلاق و حضانت اغلب به این معنا بود که قربانی مجبور خواهد شد خانه را ترک کند، کودکانش را رها کند و اگر اتهامی را مطرح نماید، از هر گونه حمایت اجتماعی محروم شود.  این قوانین اصلاً مفهوم وابستگی و تحت تکفل بودن قربانی را مد نظر قرار نمی دادند.  این در حالی است که قربانیان، بدون هیچ سرپناهی، بدون دسترسی به خدمات حقوقی رایگان یا سایر اشکال حمایت اقتصادی، دسترسی برابری به قانون و نظام قضایی نخواهند داشت.  استفاده از این قوانین برای محافظت از حقوق آنها منجر به عواقبی منفی برای قربانیان می‌شود و به احتمال خیلی زیاد آنها را در وضعیت آسیب‌پذیرتری قرار می دهد.  این واقعیت که نظام قضایی نسبت به پرونده های خشونت خانگی همدلی نداشت و نمی‌شد محکوم شدن خشونتگر را تضمین کرد نیز بر تصمیم‌گیری قربانی برای توسل به اقدامات قضایی در موارد خشونت خانگی، تأثیر زیادی می‌گذاشت.  اگر قربانیان مجبور می‌شدند خود را در خطر از دست دادن فرزندانشان، از دست دادن ابزارهای حمایتی و از دست دادن شبکه اجتماعی اطرافیانشان قرار دهند، به خصوص اگر احتمال زیادی وجود نداشت که خشونتگر محکوم شود، چه دلیل و انگیزه‌ای نداشتند که به قانون متوسل شوند؟

پیدایش نظام بین‌المللی حقوق بشر

میثاق‌های بنیادی نظام حقوق بشر سازمان ملل («میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی» و «میثاق بین‌المللی حقوق فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی» (ICESCR)) که پس از جنگ جهانی دوم تهیه شدند، تلاش‌ها و اقداماتی ارزنده بودند که برای پیشگیری از خشونت‌های دولتی انجام گرفتند که هم ایالات متحده امریکا و هم اتحاد جماهیر شوروی یکدیگر را متهم به ارتکاب این خشونتها علیه شهروندانشان می‌کردند.  این میثاق‌ها به منظور محافظت از شهروندان در برابر اقدامات دولت‌هایشان تهیه شدند، از جمله جاسوسی دولت از شهروندان خود، بازداشت غیرقانونی شهروندان یا اهمال در تأمین مشاغل و خدمات درمانی مناسب برای شهروندان.  این میثاق‌های بین‌المللی از دولت‌ها خواستند قوانینی وضع کنند که از شهروندانشان در برابر نقض این حقوق محافظت شود.  آنها از دولت‌ها خواستند قوانینی وضع شود تا شکنجه یا برخورد غیرانسانی با زندانیان را ممنوع کند.  البته در مورد میثاق بین‌المللی حقوق فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی (ICESCR)، در واقع دولت ملزم نبود برای شهروندان خود شغل یا «بالاترین استاندارد سلامت» را تأمین کند اما ملزم شده بود قوانین و سیاست‌هایی وضع کند که شرایط تحقق این حقوق را فراهم نمایند.

اگرچه در آن زمان این مسئله به صراحت بیان نشده بود، اما تا حد زیادی فرض بر این بود که دولت‌ها مسئول اجرای اقدامات ذکر شده در این میثاق‌ها بودند.  که به این معناست تنها زمانی می توان دولت ها را مسئول نقض حقوق بشر دانست که آنها، یا یکی از عاملان آنها (پلیس، ارتش یا سیستم قضایی) در حقیقت مرتکب خشونت شده باشند.  بنابراین، چنین فرض شده بود که خشونت‌هایی که قرار بود دولت از شهروندان خود در مقابل آنها محافظت کند (نظیر بازداشت غیرقانونی یا زندانی کردن دگراندیشان سیاسی)، در حوزه عمومی رخ می‌دهند.  از آنجا که مردان در این حوزه عمومی (به عنوان سرباز، رهبران سیاسی و فعالان رسانه)‌ حضور پررنگ تری داشتند، مجموعاً «شهروندان»ی که برای محافظت از آنها این حقوق تهیه شده بود، ناخودآگاه مرد در نظر گرفته می‌شدند.  از همین رو، ناظران خاطرنشان کرده‌اند که دست کم در ابتدا، حقوق بشر بین‌المللی تا حد زیادی به محافظت از حقوق مردان می پرداخت.  میثاق های اولیه (یا تفسیر استاندارد از آنها در آن زمان) روش های مختلفی که حقوق انسانی زنان نقض می‌شد را در نظر نمی گرفتند.  این میثاق ها اگرچه به دنبال محافظت از شخص در برابر شکنجه یا بردگی بودند، اما هرگز در نظر نمی گرفتند که خشونت خانگی یا ازدواج اجباری نیز می تواند در این تعاریف بگنجد.

این به آن معنا نیست که سازمان ملل به کلی مسائل مربوط به خشونت خانگی یا سنت ها و آداب فرهنگی مضر برای زنان را نادیده گرفته است.  بلکه برعکس.  در این دوره زمانی، یک بحث دیگر هم در شرف تکوین بود.  با اینکه مباحث مربوط به خشونت خانگی، آداب فرهنگی مضر و تبعیض، کاملاً به حقوق بشر مرتبط بودند اما به آنها در بافت و زمینه‌ای کاملاً متفاوت پرداخته می‌شد.  این مسائل را به عنوان «مسائل زنان» می دیدند و مباحث مربوط به آنها، در آن دسته از کمیسیون های سازمان ملل که به حقوق بشر می‌پرداختند مورد توجه قرار نمی‌گرفت.  در عوض این مسائل در مجموعه‌های دیگری از سازمان ملل مطرح می‌شدند که وظیفه تعریف شده‌ آنها رسیدگی به مسائل زنان بود، از جمله «کمیسیون مقام زن».  در نتیجه مفهوم خشونت خانگی (که شامل خشونت شریک نزدیک، خشونت کودک و خشونت علیه افراد معلول یا سالخورده می‌شود) مستقل از گفتمان حقوق بشر پدیدار شدند.  خشونت علیه زنان و کودکان، سالخوردگان و افراد معلول در خانواده تنها به عنوان خشونتهایی قلمداد شدند که درون خانواده رخ می‌دهند.  این خشونتها «مسائل خانوادگی» یا «مسائل زنان» دانسته می‌شدند، نه خشونت‌های مربوط به حقوق بشر.

خشونت خانگی به مثابه نقض حقوق بشر

 

از اوایل دهه ۱۹۸۰ میلادی، اوضاع شروع به تغییر کرد.  پس از دهه ۱۹۷۰ موج تحقیقات جدید باعث شد شناخت و درکی کامل از خشونت خانگی به وجود بیاید، هم در زمینه‌ی عوامل آن و هم در زمینه‌ی پیامدهای آن و همین طور در زمینه‌ی اقدامات و رفتارهایی که در تعریف خشونت خانگی می‌گنجیدند.  اکنون دیگر خشونت خانگی به عنوان پدیده ای منحصر به فرد شناخته شده بود که خصوصیات ویژه‌ی خودش را دارد که با خصوصیات سایر اشکال خشونت متفاوت هستند.  این بینش و نگاه جدید موجب شد نقایص استفاده از قوانین وقت برای محافظت از زنان و کودکان در برابر خشونت، مشهود شود.  فعالان در بسیاری از کشورها بیان کردند که قوانین وقت (نظیر قوانین مربوط به ضرب و شتم و حمله فیزیکی) برای پاسخگویی به مسائل و ماهیت خشونت خانگی کفایت نمی‌کنند.  آنها معتقد بودند که قوانین وقت عدم موازنه قدرت بین زنان و مردان را در نظر نمی گیرند یا توجه نمی کنند که در اکثر موارد، قربانیان اغلب تحت تکفل و وابستگی به خشونتگران خود بودند.  به این دلیل که قانون عمدتاً زنان را به سبب ترک ازدواج مجازات می کرد (منع دسترسی زن به فرزندان، به خانه‌ی مشترک یا به حمایت مالی) یا تصدیق نمی کرد که زنان اغلب فاقد پول کافی برای استخدام یک نماینده حقوقی یا فاقد آمادگی کافی برای حمایت از خودشان هستند، این زنان (یعنی اکثریت قربانیان) تحت قانون از حمایت و محافظت برابری برخوردار نمی شدند.  منتقدان نیز بیان می کردند که بدون حذف مواد قانونی تنبیهی در سایر قوانین (نظیر قوانین ازدواج، طلاق و حضانت) یا بدون تأمین خدمات اجتماعی (نظیر کمک های حقوقی و تأمین سرپناه)، دولت نیز تحت قانون، محافظت برابری به زنان ارائه نمی‌دهد.  موج تحقیقات و همچنین کنشگری‌هایی که در سطح ملی در برخی کشورها رخ داد به سرعت راه خود را در سطح بین‌المللی نیز باز کرد و در این سطح، محققان و فعالان حقوق انسانی زنان تلاش کردند روش‌هایی برای ترغیب سازمان ملل به اتخاذ موضعی کنشگرانه در رابطه با خشونت خانگی بیابند.

نیاز به تغییر قانون برای آسان تر کردن دسترسی برابر زنان به قانون و محافظت برابر.

این مسیر با دو تغییر اساسی که در نظام حقوق بشر سازمان ملل رخ داد، هموارتر شد.  نخستین تغییر این بود که دولت‌ها در چه مواردی مسئول شناخته خواهند شد. در حالی که پیش از دهه ۱۹۸۰، دولت ها تنها مسئول خشونت‌هایی بودند که خودشان یا زیرمجموعه‌هایشان مرتکب می‌شدند، پس از اواسط دهه ۱۹۸۰ آنها برای ناتوانی یا ناکامی در محافظت مناسب از حقوق بشر نیز مسئول شناخته شدند.  این به معنای آن بود که اکنون اگر دولت ها اقدامات کافی برای محافظت از شهروندان در برابر نقض حقوق بشر انجام نمی دادند، در واقع خودشان هم حقوق بشر را نقض کرده بودند. این تغییری اساسی و محوری بود که فعالان حقوق انسانی زنان بلافاصله از آن استفاده کردند.

«اعلامیه رفع خشونت علیه زنان» نخستین سند مورد توافق جهانی بود که برای رسیدگی به خشونت خانگی (که در این سند، خشونت علیه زنان نامیده شده است) طراحی و تهیه شد.  این سند به صراحت بیان می کرد که دولت مسئول است که همان سطح از محافظت را که در خیابان برای شهروندان فراهم می کند، در خانه و خانواده نیز برای آنها تأمین کند.  همچنین، این اعلامیه از دولت ها خواست که در قوانین خود، هر گونه ماده قانونی را که مجازات جرائم رخ داده توسط یکی از اعضای خانواده را تخفیف می دهد یا به کل نادیده می‌گیرد، حذف کنند.  این سند اعلام کرد که دولت ها دیگر نمی‌توانند از فرهنگ، مذهب یا سنت برای توجیه استفاده از خشونت خانگی (خشونت علیه زنان) استفاده کنند.

همچنین سند مذکور تصدیق کرد که به منظور ارائه محافظتِ برابر، طبق قانون به قربانیان، که اکثراً زنان هستند، لازم است قوانین موجود اصلاح شوند تا عدم توازن قدرت بین زنان و مردان در آنها مد نظر قرار گیرد.  چنین اقداماتی به معنای حذف اقدامات تنبیهی موجود در قوانین حضانت، ازدواج، طلاق یا قوانین حمایت اجتماعی بود که باعث می شد این قوانین اکنون برای زنان، دوستانه تر و مطلوب‌تر شوند.  همچنین این اعلامیه اتخاذ سیاست هایی را خواستار شد که کمک‌های حقوقی، سرپناه و حمایت اجتماعی در اختیار قربانیان بگذارند تا اگر این افراد علیه خشونت خانگی به قانون متوسل شدند، عواقبی منفی شامل حال آنها نشود.

تغییر اساسی دومی که شرایط را عوض کرد بازتعریف خشونت‌هایی بود که تا آن هنگام به عنوان «مسائل زنان» قلمداد می‌شدند و از آن پس به عنوان خشونت‌های مربوط به حقوق بشر در نظر گرفته شدند.  در سال ۱۹۹۳ در کنفرانس وین با موضوع حقوق بشر، فعالان حقوق زنان توجه جهان را به مشابهت اقدامات خشونتگرانه‌ای که جامعه بین‌المللی تا آن زمان محکوم کرده بود و خشونتی که (توسط زنان) در خانواده تجربه می‌شد، جلب کردند.  فعالان بیان داشتند که اقدامات خشونت‌باری که زنان در محیط خانه تجربه می کنند شامل شکنجه، رفتار ظالمانه، برخورد تحقیرآمیز و غیرانسانی، حبس اجباری، استثمار و کار اجباری می‌شود.

آنها تاکید کردند که خشونتی که بر مادران، همسران، خواهران و فرزندان یا سالخوردگان تحمیل می‌شود از خشونتی که به اعضای یک گروه قومی یا سایر گروه‌های اجتماعی وارد می‌شود، «متفاوت» یا کم‌آسیب‌تر نیست.  آنها استدلال کردند که در قوانین بین‌المللی اگر یک ارتش کناری بایستد و نظاره‌گر کشته شدن یک گروه قومی توسط گروهی دیگر باشد، این امر نقض حقوق بشر تلقی خواهد شد؛ بنابراین، بر همین قیاس، انفعال دولت و نظاره‌گر بودن او در حالی که هزاران مرد، زنان خود را کتک می زنند نیز باید نقض حقوق بشر در نظر گرفته شود.  بحث آنها این بود که دولت نمی‌تواند برخی اقدامات را نقض حقوق بشر به شمار آورد و برخی دیگر را که منجر به همان عواقب می‌شوند، نقض حقوق بشر محسوب نکند.  همچنین، دولت نمی تواند تصمیم بگیرد که می خواهد از برخی شهروندانش در برابر ستم و رفتار غیرانسانی محافظت کند و از برخی گروه های دیگر در برابر همان چیزها محافظت نکند.  بدین ترتیب، این ادعا که حقوق زنان، همان حقوق بشر است زاده شد.

نهادهای شکل گرفته در پی معاهدات و میثاق‌های سازمان ملل (نهادهای میثاقی) که حَکَم و مرجع رسمی چگونگی تفسیر این حقوق طبق معاهدات و میثاق های سازمان ملل هستند، به سرعت بیانیه‌ها و توصیه‌هایی را صادر کردند که بیان می‌کرد اقدامات مربوط به خشونت خانگی و سایر اشکال خشونت جنسیتی باید در همان چارچوبی قرار بگیرد که اقدامات مربوط به نقض حقوق بشر قرار دارند (برای مثال، نگاه کنید به توصیه ۱۹ کنوانسیون رفع تمام اشکال تبعیض علیه زنان).

ضروری است خاطر نشان شود اقداماتی که فعالان حقوق انسانی زنان بیان می‌کردند نقض حقوق انسانی است، فراتر از خشونت خانگی بودند. این فعالان شباهت و یکسانی میان خشونت مبتنی بر جنسیت (GBV) و نقض حقوق بشر را نشان دادند.   اصطلاح GBV (خشونت مبتنی بر جنسیت یا خشونت جنسیتی) شامل طیف گسترده تری از اقدامات می‌شود (از جمله تبعیض، خشونت و خشونت به خاطر جنسیت فرد) که خارج از تعریف خشونت خانگی قرار می‌گیرند.

تفاوت‌های میان خشونت جنسیتی (GBV)، نقض حقوق بشر و خشونت خانگی

ضروری است توجه شود که خشونت جنسیتی و خشونت خانگی با هم یکی نیستند.  اشکال متعددی از خشونت جنسیتی هست که توسط یکی از اعضای خانواده رخ می‌دهد و خشونت خانگی محسوب می‌شود.  با این حال، خشونت جنسیتی مجموعه گسترده‌تری از اقدامات را در بر می‌گیرد که خشونت خانگی به حساب نمی‌آیند.  بنابراین، اشکال مختلف تبعیض یا دسترسی نابرابر که نقض حقوق بشر هستند نیز اغلب خشونت جنسیتی محسوب می شوند.  اما شکلی از خشونت خانگی به حساب نمی‌آیند.  تنها به این دلیل که موردی خشونت جنسیتی (و متعاقباً نقض حقوق بشر) در نظر گرفته می‌شود به این معنا نخواهد بود که خشونت خانگی هم هست.

کشورهای مختلف تعاریف مختلفی از خشونت خانگی و روش‌های مختلفی برای واکنش به آن در قوانین خود دارند.  برخی کشورها قوانین ویژه‌ای برای «خشونت خانگی» یا «خشونت خانوادگی» دارند که شامل تعاریف آنها از خشونت خانگی نیز می‌شوند.  برخی تعاریفِ خشونت، بسیار گسترده و فراگیر هستند و طیف متنوعی از اقداماتی را پوشش می‌دهند که خشونت جنسیتی هم هستند.  این اقدامات ممکن است شامل اقداماتی نظیر اجبار یک عضو خانواده به پیروی از یک پوشش خاص یا نفی حق تحصیل دختربچه‌ها باشد.

خشونت جنسیتی هر آنچه است که حقوق انسانی یک فرد را به خاطر جنسیت او نقض کند.  بنابراین، شامل خشونت جسمی علیه کودکان، سالخوردگان یا افراد معلول خانواده که صرف نظر از جنسیت آنها رخ می‌دهد، نمی‌شود.

توضیح تفاوت‌های بین خشونت خانگی و خشونت جنسیتی

dif

همین مسئله در مورد سایر اقدامات مربوط به نقض حقوق بشر نیز صادق است.  اصطلاحات خشونت خانگی و حقوق بشر را نباید به جای هم استفاده کرد.  خشونت خانگی به عنوان نقض یک حق انسانی.  با این حال، روش های بسیار زیاد دیگری وجود دارد که ممکن است حقوق انسانی یک شخص ـ حتی توسط اعضای خانواده‌اش – نقض شود اما در دسته‌بندی خشونت خانگی قرار نگیرد.

به طور کلی…

برای اینکه اقداماتی، خشونت خانگی محسوب شوند باید نقض حقوق بشر باشند و در عین حال: …آن دسته از اقدامات نقض حقوق بشر که نباید خشونت خانگی محسوب شوند، اقداماتی هستند که معمولاً:
عواقب جسمانی یا روانشناختی منفی، فوری و قابل مشاهده داشته باشند. به تبعیض در انتخاب، عدالت، برابری و … (نظیرعدم ثبت نام دختران در مدرسه) که متعاقباً نقض حقوق بشر محسوب می‌شود، مربوط شوند نه به خشونت خانگی.
به قصد ایجاد آسیب، جراحت یا استثمار انجام شده باشند، حتی زمانی که چنین اقداماتی توجیه‌شده به نظر بیایند. افراد بدون در نظر گرفتن اینکه موجب آسیب می‌شود یا نمی‌شود (نظیر ختنه مردان) آن را انجام می‌دهند.  افراد قصد آسیب رساندن نداشته باشند، بلکه صرفاً به آسیب‌زا بودن آن اصلاً فکر نکرده باشند.  با این حال، آنها همچنان حقوق بشر را نقض خواهند کرد ولی مرتکب خشونت خانگی نخواهند شد.
توسط اعضای قدرتمندتر خانواده بر اعضای تحت تکلف و ضعیف خانواده اعمال شوند. میان افرادی با قدرت برابر یا خارج از خانواده رخ می‌دهند.
ارتکاب آنها توسط اعضای خانواده مجاز باشد یا با مجازات کمتری مواجه شود. اگر توسط غریبه‌ها یا توسط دولت‌ها انجام شوند، جرم محسوب خواهند شد.
این اقدامات هم خشونت خانگی و هم نقض حقوق بشر هستند. این اقدامات نقض حقوق بشر و اغلب جرم محسوب می شوند اما خشونت خانگی نیستند.

توضیح تفاوت‌های بین خشونت خانگی و سایر اشکال نقض حقوق بشر که در خانواده رخ می‌دهند

dif_2

 

آنچه خانه امن از عبارت خشونت خانگی به عنوان نقض حقوق بشر در نظر دارد

وقتی خانه امن از تعریف خشونت خانگی به عنوان نقض حقوق بشر صحبت می‌کند، در واقع به این حقیقت اشاره دارد که جامعه‌ی بین‌المللیِ حقوق بشر (از طریق نهادهای میثاقی خود و سایر اسناد هم راستا در این زمینه) تصدیق می‌کند که اقدامات مربوط به خشونت خانگی، حقوق بشری را که در سطح بین‌المللی مورد توافق است، نقض می‌کنند. خانه امن از اصطلاح حقوق بشر به مفهومی تخصصی و فنی استفاده می‌کند که با کاربرد دیگر آن یعنی ارجاع به مفهوم کلی‌ترِ حقوقی که افراد فکر می کنند تمام انسان ها به دلیل انسان بودن دارا می‌باشند، متفاوت است.

این رویکرد فرض می‌گیرد که:

  • حقوق به رسمیت پذیرفته شده در میثاق‌های بین‌المللی حقوق بشر، تمام افراد بشر را شامل می‌شوند: مردان، زنان، افراد تحت تکفل.
  • دولت‌ها ملزم هستند که از حقوق تمام شهروندان خود به صورت برابر محافظت کنند.
  • خشونت خانگی موجب نقض بسیاری از حقوق انسانی‌ می‌شود که در میثاق های بین‌المللی حقوق بشر پذیرفته شده اند؛ و بنابراین،
  • دولت ملزم است از شهروندان خود در برابر خشونت خانگی محافظت کند.

همچنین این رویکرد فرض می‌گیرد که به منظور اینکه امکان محافظت برابر از حقوق انسانی یک قربانی فراهم شود، و بر اساس دستورالعمل‌های میثاق‌های سازمان ملل، دولت باید:

  • قوانینی داشته باشد که خشونت خانگی را جرم بشناسند.
  • وابستگی و تحت تکفل بودن را در نظر بگیرد و بنابراین، اطمینان حاصل کند که قوانین (مربوط به ازدواج، طلاق، حضانت و قوانین حمایتی) با مجازات قربانیان، آنها را از توسل به قانون منصرف نکنند.
  • قوانین فعلی را که از قربانیان حمایت می‌کنند، اجرا کند.
  • برای قربانیان سرپناه و دسترسی به کمک‌های حقوقی را فراهم کرده و خدمات حمایتی‌ دیگری را ارائه دهد که زمین بازی را برای قربانیان هموار و برابر می کند تا آنها بتوانند به قانون متوسل شوند.
  • برای پیشگیری از وقوع خشونت خانگی اقداماتی انجام دهد.

برای مثال، ایران میثاق های بین‌المللی حقوق بشر را امضا کرده است و حقوق مشخصی را نیز در قانون اساسی خود تضمین کرده است.[۲]  بنابراین، هم ایران و هم جامعه‌ی بین‌المللی بر سر حقوقی که دولت ملزم به حمایت و محافظت از آنها است (نظیر امنیت اشخاص)، توافق دارند.  اما تفاوت اینجا است که جامعه بین‌المللیِ حقوق بشر تصدیق می کند که خشونت خانگی نقض این حقوق است و خواستار آن شده است که امضا کنندگان این میثاق‌ها، اقدامات ویژه ای جهت محافظت از حقوق انسانی شهروندان خود در پیش بگیرند، از جمله با وضع قوانینی که خشونت خانگی را جرم بشناسند، با رفع محدودیت‌های تنبیهی در قوانین حضانت، قوانین ازدواج و قوانین طلاق برای قربانیانی که می‌خواهند به قانون متوسل شوند و با ارائه‌ی خدمات حمایتی به قربانیان امکان دستیابی به محافظت برابر، تحت قانون را برای آنها فراهم کند.

با این حال، اگرچه ایران نیز موافق محافظت از شهروندانش در برابر نقض حقوق بشری است که در میثاق‌های بین‌المللی حقوق بشر مطرح شده‌اند، اما این کشور صرفاً شدیدترین موارد خشونت خانگی (مواردی که منجر به مرگ می‌شوند) را نقض حقوق بشر قلمداد می‌کند.  ایران قوانینی که سایر اقدامات مربوط به خشونت خانگی را جرم بشناسند وضع نکرده است و در برخی جرائم اگر مرتکب از اعضای خانواده باشد، در شرایط خاصی (جرائم ناشی از جنون آنی) امکان تبرئه فرد را فراهم کرده است. و با اینکه پناهگاه‌هایی تأسیس کرده و خدماتی را به قربانیان ارائه می کند، اما هنوز راهی طولانی در پیش دارد تا بتوان گفت که یک زمین بازی هموار و برابر برای قربانیان فراهم کرده تا بتوانند به قانون متوسل شوند.

ما می خواهیم مردم بدانند که حقوقی انسانی دارند و می‌خواهیم ایرانیان را تشویق کنیم که به خشونت خانگی به عنوان شکلی از نقض امنیت یا نقض حق زندگی عاری از ستم و به عنوان یک برخورد غیرانسانی بیندیشند نه صرفاً به عنوان «روند طبیعی امور دنیا» یا «چیزی که به هر حال برای زنان رخ می‌دهد.»  ما می‌خواهیم آنها بدانند که جامعه بین‌المللی خشونت خانگی را شکلی از نقض این حقوق انسانی محسوب می‌کند.

با این حال، از سوی دیگر، ما نمی خواهیم این برداشت اشتباه را ایجاد کنیم که این اقدامات صرفا چون موجب نقض حقوق بشر می‌شوند، در ایران غیرقانونی هستند.  ما نمی خواهیم قربانیان به اشتباه فکر کنند که در پرونده هایی که ممکن است قانون ایران از آنها حمایت نکند، توسط قانون مورد حمایت هستند.  ایجاد چنین برداشتی ممکن است قربانیان را تشویق کند که با اطلاعات ناکافی اقدام نمایند و بدین ترتیب خود را در معرض آسیب بیشتری قرار دهند.

در نهایت، اگر چه به صورت تلویحی، می‌خواهیم مردم بدانند که سایر کشورها از حقوق بشر بین‌المللی استفاده کرده اند تا دولت‌های خود را ترغیب کنند که اقدامات بهتری برای محافظت از این حقوق انجام دهند و همینطور دولت‌های خود را ترغیب نمایند که سیاست ها و قوانینی را در پیش گیرند که از قربانیان در برابر خشونت خانگی محافظت کنند و پناهگاه ها و خدماتی را ایجاد کنند که موجب هموار شدن و برابر شدن زمین بازی برای این قربانیان شود.

توضیح اصطلاحات

میثاق‌های بین‌المللی حقوق بشر، برای شهروندان محافظت از حقوق بشرِ تکریم شده در این میثاق ها را تضمین می‌کنند.  برخی از این حقوق عبارتند از حق امنیت شخص، حق زندگی عاری از ستم و ظلم، حق عدم برخورد غیرانسانی و حق زندگی عاری از تبعیض.  بنابراین،وقتی یک رفتار یا عمل را خشونت خانگی و نقض حقوق بشر می‌نامیم این عمل باید به طور خاص یکی از حقوق انسانی مطرح شده در این میثاق‌ها را نقض کرده باشد تا بتوان آن را نقض حقوق بشر در نظر گرفت.

از همین رو، اگر می‌خواهیم این پیام را منتقل کنیم که خشونت خانگی نقض حقوق بشر است، باید مطمئن شویم آنچه خشونت خانگی می‌نامیم واقعاً موجب نقض حقوق بشرِ پذیرفته‌شده و تثبیت‌شده می‌شود.  یعنی حقوق تکریم شده در میثاق‌های پذیرفته شده‌ و بین‌المللی حقوق بشر.

منظور ما صرفاً حقوق تثبیت‌شده در این اسناد نیست، بلکه تفسیر تثبیتشده از این حقوق یا آن چیزی است که غالباً با اصطلاح حقوق به رسمیت شناختهشده  (recognized) مورد اشاره قرار می‌گیرند.

حقوق بشر پذیرفته‌شده‌ی بین‌المللی و بسیاری از قوانین محلی و منطقه‌ای حقوق‌ بشر، تمام شرایط و تمام اقداماتی که می توانند حقوق بشر را نقض کنند، فهرست نکرده‌اند.  آنها، در عوض حقوقی را فهرست کرده اند که دولت باید از آنها محافظت کند و تعیین چگونگی محافظت از این حقوق را بر عهده‌ی خود دولت ها گذاشته اند.  اگرچه ممکن است قوانین ملی برخی اقدامات خاص را که جرم محسوب می‌شوند فهرست کرده باشند اما آنها نیز فهرست جامعی را از اینکه چه اقداماتی و تحت چه شرایطی جرم محسوب می‌شوند (تحت تعریف قانون از جرم قرار می‌گیرند) ارائه نکرده اند.  این کار بر عهده دادگاه ها است که این جرم‌انگاری را از طریق احکام و رای‌هایی که صادر می کنند، مشخص نمایند.  در واقع، از طریق طرح دعاوی و پرونده های مختلف و «به آزمون گذاردن» قانون است که قانون تفسیر و تعریف می‌شود. از طریق همین فرایند است که ما متوجه می‌شویم دادگاه چه چیزی را نقض «حق امنیت فرد» در نظر گرفته است.

بنابراین،«حقوق» متعددی وجود دارد که ممکن است ما یا سایر گروه‌های اجتماعی طبق تفسیر خود از قانون فکر کنیم مطابق قانون، حق محسوب می‌شوند یا باید بشوند.  یا برعکس، ممکن است فکر کنیم برخی اقدامات خاص هستند که بر اساس تفسیر ما از قانون، موجب نقض برخی حقوق خاص می‌شوند.  اگرچه تفسیر ما از قانون ممکن است با تفسیر نهادهایی که به طور رسمی ملزم به تفسیر آن هستند، متفاوت باشد.

داور و مرجع رسمی تفسیر حقوق بشرِ پذیرفته‌شده‌ی بین‌الملی، نهادهای میثاقی هر یک از میثاق‌ها یا کنوانسیون‌ها هستند.  آنها از طریق رای و تصمیم و توصیه‌های خود، به طور رسمی مشخص می کنند که چه چیزی حق محسوب می‌شود یا نمی‌شود، و چگونه این حقوق باید تفسیر شوند و کدام گروه های اجتماعی دارای این حقوق خواهند بود.

بنابراین،ممکن است مواردی باشد که بسیاری از افراد گمان کنند جزء حقوق بشر محسوب می‌شود اما هنوز به صورت رسمی از طریق تصمیمات دادگاه‌ها یا از طریق توصیه‌های نهادهای میثاقی، در مورد آنها چنین اعلام نظری نشده باشد.  بر همین اساس، ممکن است نهادهای میثاقی بین‌المللی بسیاری از اقداماتی را نقض حقوق بشر محسوب کرده باشند که اکثر مردم «کوچه و خیابان» ضرورتاً آنها را نقض حقوق بشر تلقی نکنند.

ما باید کاملاً مراقب باشیم که تفسیر خود از آنچه  فکر میکنیم نقض حقوق بشر است یا آنچه فکر می کنیم باید نقض حقوق بشر محسوب شود را به عنوان موارد واقعی نقض حقوق بشر معرفی نکنیم.  آنچه ما به عنوان خشونت خانگی مطرح می‌کنیم باید شکلی از خشونت باشد که نهادهای میثاقی یا دادگاه ها واقعاً آن را نقض حقوق بشر اعلام کرده باشند.

با این حال، از آنجایی که ما این مفهوم را ترویج می کنیم که اقدامات مربوط به خشونت خانگی که علیه زنان و کودکان (عمدتاً) در خانه رخ می‌دهند، معادل همان اقداماتی هستند که علیه مردان یا گروه‌های قومی توسط غریبه ها یا دولت‌ها و در حوزه‌ی عمومی رخ می‌دهند، و از آنجا که چنین مفهومی را در فضایی مطرح می‌کنیم که می‌دانیم خود این مفهوم نیز با توجه به برداشت عمومی از جایگاه زنان و از امتیازات مردان، مفهومی چالش‌برانگیز خواهد بود، شاید بسیار ضروری باشد که از ارائه‌ی مثال‌های اقداماتی که ممکن است نهادهای میثاقی آنها را نقض حقوق بشر دانسته اند اما اکثر مردم «کوچه و خیابان» هنوز آنها را نقض این حقوق نمی‌دانند، اجتناب کنیم.  یعنی مثال‌ها و مواردی که در آنها هیچ جراحت و آسیب آشکاری وجود ندارد یا مرتکب، آگاهانه نیّت آسیب زدن نداشته است.  اگر ما به تعریف خود از خشونت خانگی پایبند باشیم و اطمینان یابیم که حتماً تمایز مشخصی بین خشونت خانگی و خشونت جنسیتی قائل می‌شویم، آنگاه احتمال اینکه از وقوع چنین اشتباهی اجتناب کنیم بیشتر می‌شود.

خصوصیات خشونت خانگی

اصطلاح خشونت خانگی[۳] برای توصیف شکل به خصوصی از خشونت استفاده می‌شود.  خشونت خانگی ناشی از عوامل مشخصی است و شامل اقدامات مشخصی می‌شود. خشونتگران الگوها و تاکتیک‌های رفتاری خاصی را از خود بروز می دهند و اقدامات آنها معمولاً به قصد ایجاد عواقبی مشخص انجام می‌شود. این خصوصیات موجب تمایز خشونت خانگی از خشونت جنسیتی و سایر اشکال نقض حقوق بشر می‌شوند که خشونت خانگی یکی از زیرمجموعه‌های آنها محسوب می‌شود.

رابطه میان خشونتگر و قربانی

اصطلاح خشونت خانگی به خشونتی اشاره دارد که توسط یکی از اعضای خانواده علیه عضوی دیگر انجام شود.  اعضای خانواده ممکن است با هم نسبت خونی یا زناشویی داشته باشند یا در یک رابطه نزدیک، شریک یکدیگر باشند.

با اینکه خشونت خانگی لزوماً نباید در خانه رخ دهد، اما روابط خانوادگی معمولًا میزان مشخصی از مجاورت و دسترس‌پذیری را بر اعضا تحمیل می‌کنند.  همچنین خشونت خانگی شامل میزان مشخصی از حریم و مسائل شخصی می‌شود و بنابراین در محیط خانواده رخ می‌دهد، یعنی جایی که پنداشته می‌شود کمتر عمومی است یا نظارت قانونی کمتر است.

همان طور که پیشتر گفته شد، مجوز خشونت خانگی اغلب توسط هنجارهای جنسیتی و اجتماعی که قدرت اختصاص داده شده به اعضای مختلف خانواده را تعیین می کنند یا از طریق نقش هایی صادر می‌شود که هر یک از اعضای خانواده «قرار است» ایفا کنند.  بنابراین، فرد مرتکب معمولاً به دلیل جنسیت، سن یا جایگاه برتر نسبت به قربانی، قدرت بیشتری دارد.  برای مثال، خشونت خانگی معمولاً توسط شوهران بر زنان، برادران بر خواهران، عموها و دایی ها بر برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ها و والدین بر کودکان و افراد سالم بر افراد معلول اعمال می‌شود.

یکی از خصوصیات متمایز خشونت خانگی این است که اغلب اوقات، اما نه همیشه، قربانی برای بقای اجتماعی و اقتصادی، تحت تکفل خشونتگر و وابسته به او است.  این همان چیزی است که به چالش کشیدن خشونت یا ترک موقعیت خشونتدهنده را برای قربانی دشوار می‌کند.  بنابراین، خشونت می‌تواند در بازه‌های زمانی طولانی‌مدت تداوم یابد.

قصد و نیت

خشونت خانگی با اهداف زیر صورت می‌گیرد:

  • ایجاد جراحت یا آسیب.
  • کسب یا حفظ امتیاز یا سوءاستفاده به نفع خشونتگر.
  • اجبار به کاری یا تنبیه.
  • ابراز کنترل و سلطه؛ یا
  • حفظ اطاعت و تبعیت به منظور بازداشتن قربانی از ترک وضعیت یا به منظور مخفی نگه داشتن وضعیت.

در موارد خشونت خانگی، خشونتگر می داند که آسیب وارد می کند یا می‌خواهد امتیازی به دست آورد.  ممکن است خشونتگر حس کند که این خشونت توجیه‌شده یا حتی وظیفه‌اش است اما قصد و نیّت او آسیب زدن یا سوءاستفاده برای کسب منفعت و امتیاز است.

بنابراین،خشونت خانگی با سایر اشکال نقض حقوق بشر نظیر ختنه کردن پسربچه‌ها که در آنها مرتکب قصد و نیّت آسیب رساندن ندارد، متفاوت است.

رفتارها، تاکتیک‌ها و اقدامات مشخصه‌ی خشونت خانگی

خشونت خانگی مجموعه و منظومه‌ای از اقدامات، تاکتیک‌ها و رفتارها است.  خشونتگر معمولاً از ترکیبی از این اقدامات، تاکتیک ها و رفتارها در طی یک بازه‌ی زمانی طولانی استفاده می کند.  داشتن درک و شناخت از اینکه چنین اقداماتی چگونه در ترکیب با هم استفاده می شوند، برای تعیین این مسئله اهمیت دارد که دریابیم آیا اقدامات خاصی که به صورت منفرد انجام می‌شوند، برای اینکه خشونت خانگی محسوب شوند کفایت می‌کنند یا خیر.

این اقدامات می‌توانند آسیب‌رسان یا غیر آسیب‌رسان باشند.

اقدامات آسیبرسان

اقدامات آسیب‌رسان یا جراحت‌زا اقداماتی هستند که به قصد آسیب، جراحت، سوءاستفاده یا کسب امتیاز از فرد دیگر انجام می‌شود.  این اقدامات می توانند فیزیکی، جنسی، روانشناختی (تماشای آسیب دیدن فردی دیگر) و مالی (دزدی، استثمار، نفی نیازهای ضروری فرد نظیر غذا و دارو) باشند. این اقدامات به منظور و با نیّت ایجاد آسیب، جراحت و استثمار و سوءاستفاده انجام می‌شوند.

خشونت آسیب‌رسان زمانی رخ می دهد که خشونتگر قصد داشته باشد آسیب، درد یا جراحتی بر قربانی وارد کند.  این نوع خشونت می تواند فیزیکی – نظیر کتک زدن، ضرب و شتم، سیلی زدن و لگد زدن – باشد.  می تواند جنسی –نظیر تجاوز به قصد آسیب رساندن – باشد.  می تواند مالی – نظیر دزدیدن چیزی از قربانی – باشد.  همچنین، می تواند روانشناختی باشند نظیر اجبار فرد به تماشای آسیب دیدن عزیزان یا اشیای مورد علاقه‌اش.

معمولاً هر چیزی که در صورت وقوع توسط غریبه ها در محیط بیرون از خانواده، جرم محسوب شود یک خشونت آسیب‌رسان در نظر گرفته می‌شود. قتل ناموسی و «جرائم ناشی از جنون آنی» شاید بهترین مثال های این نوع از خشونت باشند.

اجبار قربانی به انجام کارهایی بر خلاف میلش یا کارهایی که اگر قربانی عضوی از خانواده‌ی خشونتگر نبود، غیرقانونی محسوب می‌شدند، نظیر ازدواج اجباری، خشونت جنسی یک کودک یا کار اجباری، همگی اشکالی از خشونت استثمارگرانه هستند. البته بین اجبار یک کودک به تمیز کردن خودش یا اتاقش و اجبار کودک به کار کردن در یک معدن یا گدایی در خیابان ها تفاوت وجود دارد.  عامل تعیین کننده این است که اگر کودک عضوی از خانواده‌ی خشونتگر نبود، آن اقدام کار غیر قانونی یا «اجباری» در نظر گرفته می‌شد یا خیر.

اقدامات غیر آسیبرسان

اقدامات غیر آسیب‌رسان شامل امتناع از تأمین منابع غیر اساسی یا محبت، یا فریاد زدن بر سر کسی، تحقیر او یا سخن نیشدار است.  دنبال کسی به راه افتادن، نگاه های تهدید‌آمیز به او داشتن یا خواندن نامه‌های او نیز اقدامات غیر آسیب‌رسان محسوب می‌شوند.

ابزارهای خشونت

در تعریف خشونت خانگی، پنج نوع خشونت خانگی از هم تفکیک شده است: خشونت خانگی می تواند اشکال فیزیکی، جنسی، روانشناختی، عاطفی و مالی به خود بگیرد.  اگرچه خشونت فیزیکی و جنسی اشکالی آسیب‌رسان از خشونت هستند، اما خشونت‌های مالی، عاطفی و روانشناختی همواره آسیب‌رسان تلقی نمی شوند؛ بنابراین، باید بدانیم تحت چه شرایطی اقدامات مالی، روانشناختی و عاطفی، خشونت خانگی محسوب می‌شوند و تحت چه شرایطی خشونت خانگی محسوب نمی‌شوند.

وقتی خشونت روانشناختی/عاطفی به منظور ایجاد آسیب روانشناختی فوری در قربانی انجام شده باشد (نظیر تماشا کردن تجاوز به یکی از عزیزان یا شکنجه یک حیوان خانگی)، آنگاه آن را باید یک خشونت آسیب‌رسان در نظر گرفت.  اقداماتی نظیر امتناع از ابراز محبت، فریاد زدن یا تحقیر شخص یا مرعوب کردن او نیز اشکال غیر آسیب‌رسان خشونت محسوب می شوند.

خشونت مالی – نظیر نفی دسترسی فرد به منابعی نظیر غذا، دارو، دزدیدن اشیای او یا سوءاستفاده از نیروی کار او (از جمله کار جنسی) به شیوه ای که موجب آسیب شود یا خلاف میل او باشد، خشونت آسیب‌رسان محسوب می‌شود.  ندادن پول توجیبی به قربانی برای سفر یا دیدن دوستانش، خشونت آسیب‌رسان محسوب نمی‌شود.

 

انگیزه و اهداف خشونت

اقدامات آسیب‌رسان و غیر آسیب‌رسان به منظور اظهار و ادعای کنترل خشونتگر بر قربانی و برای تقویت وابستگی و اتکای قربانی به خشونتگر انجام می‌شوند.  ممکن است خشونتگر تلاش کند قربانی را از ترک وضعیت موجود یا به چالش کشیدن این وضعیت بازدارد.  با این حال، ضروری است توجه شود که اقدامات آسیب‌رسان و غیر آسیب‌رسان می‌توانند هدف اَعمال خشونتگر باشند یا می‌توانند ابزاری باشند که خشونتگر برای اجبار قربانی به انجام برخی کارهایی استفاده کند که خشونتگرانه محسوب نمی‌شوند.

خشونت به مثابه یک هدف – برای آسیب رساندن

شرایط و موقعیت‌هایی وجود دارد که هدف اصلی و غایی خشونتگر وارد آوردن آسیبی جراحت‌زا یا سوءاستفاده و استثمار است.  او منفعتی حتمی در حفظ دسترسی جنسی، نیروی کار مجانی یا منابعی دارد که متعلق به قربانی هستند.

            داشتن دسترسی جنسی به قربانی

گرفتن پول و حقوق مستمری قربانی

            دزدی کردن از قربانی

            اجبار قربانی به کار کردن یا انجام اعمالی دیگر

            زدن قربانی

خشونت به مثابه ابزاری برای رسیدن به یک هدف – مجبور کردن

همچنین، موقعیت هایی وجود دارد که خشونتگر از اقدامات آسیب‌رسان یا غیر آسیب‌رسان برای مجبور کردن قربانی به انجام برخی کارها، برای کنترل رفتار او یا برای تنبیه او به دلیل انجام ندادن برخی کارها، استفاده می‌کند.  اقدامات انجام شده به منظور اجبار، کنترل یا تنبیه می‌توانند آسیب‌رسان یا غیر آسیب‌رسان باشند.

اقدامات آسیبرسان به منظور اجبار، کنترل یا تنبیه عبارتند از:

  • حبس قربانی در خانه
  • زدن قربانی در صورت امتناع او از رابطه جنسی
  • ندادن غذا به یک شخص سالخورده تا زمانی که او موافقت کند که پولش را به خشونتگر بدهد

اقدامات غیر آسیبرسان به منظور اجبار، کنترل یا تنبیه عبارتند از:

  • تحقیر یا کوچک کردن قربانی
  • فریاد زدن بر سر قربانی و مرعوب کردن او
  • دنبال قربانی راه افتادن
  • تعقیب قربانی، گوش دادن به تماس های تلفنی او
  • نگاه تهدیدآمیز یا خطرناک به قربانی داشتن

تاکتیک‌ها

معمولا خشونتگر می‌خواهد وضعیت موجود را حفظ کند یا مانع از این شود که قربانی در محیط بیرون به دنبال کمک برود چرا که این کمک وی را توانمند می‌کند که موقعیت فعلی را ترک کرده یا آن را به چالش بکشد.  وابستگی قربانی به خشونتگر نیز کلید حفظ مزیت خشونتگر است.  بنابراین، خشونتگر در ممانعت از تلاش قربانی برای بهبود شرایط وابستگی‌اش، نفعی حتمی دارد.  تاکتیک‌های مشخصه‌ی خشونت خانگی شامل این موارد هستند:

منزوی کردن قربانی

از طریق اقداماتی نظیر:

  • دور نگه داشتن او از دوستانش
  • ممانعت از بیرون رفتن او از خانه
  • ممانعت از دسترسی او به تلفن یا اینترنت
  • گفتن اینکه هیچکس او را دوست ندارد

 

وابسته کردن یا وابسته نگاه داشتن او به خشونتگر

از طریق اقداماتی نظیر:

  • امتناع از دادن پول به قربانی برای سفر، ملاقات با وکیل و غیره.
  • امتناع از دادن پول به قربانی یا امتناع از تأمین ابزارها و بسترهای لازم برای کسب پول – نظیر رفتن به مدرسه، پیدا کردن شغل، دور نگه داشتن پول از او، اجازه ندادن به او برای کنترل داشتن بر پول خودش.
  • ممانعت از یافتن شغل یا رفتن به مدرسه
  • تحقیر قربانی – نظیر کنایه به او، گفتن اینکه هرگز نمی‌تواند روی پای خودش بایستد، و هیچ کس او را دوست ندارد.

مرعوب کردن قربانی

از طریق اقداماتی نظیر:

  • دنبال کردن قربانی
  • کنترل رفت‌وآمدها و پاتوق‌های قربانی
  • جاسوسیازقربانی؛خواندننامه‌های او و گوش دادن به تماس های تلفنی او
  • فریاد زدن بر سر او

انگیزه

انگیزه آخرین وجه تمایزی است که می‌توان شناسایی کرد.  ممکن است خشونتگر از اقدامات آسیب‌رسان یا غیر آسیب‌رسان برای اجبار قربانی به موقعیت‌ها و شرایطی استفاده نماید که قربانی متحمل خشونت آسیب‌رسان شود.  همچنین، خشونتگر می‌تواند اشکالی از خشونت خانگی را با هدف تحمیل اشکال دیگری از خشونت بر قربانی استفاده کند که این خشونت ممکن است نقض حقوق بشر باشد، اما خشونت خانگی محسوب نشود.

مجبور کردن قربانی به یک خشونت آسیبرسان

خشونتگر، به منظور حفظ وضعیت موجود و توانایی خود برای تداوم خشونت آسیب‌رسان، معمولاً ترکیبی از اقدامات آسیب‌رسان و غیر آسیب‌رسان را در پیش می‌گیرد تا قربانی را مجبور کند به یک خشونت آسیب‌رسان تن در دهد یا اتکا و وابستگی قربانی را تقویت کند تا وی نتواند خشونت را به چالش بکشد یا برای مواجهه با خشونت در بیرون از خانه به دنبال کمک باشد.  هدف نهایی خشونتگر این است که خشونت آسیب‌رسان را تداوم بخشد و از ابزارهای آسیب‌رسان و غیر آسیب‌رسان برای تحقق این هدف استفاده می‌کند.

مجبور کردن قربانی به اطاعت، اما نه به خشونت آسیبرسان

همچنین، ممکن است خشونتگر از اقدامات آسیب‌رسان و غیر آسیب‌رسان برای اجبار، کنترل یا تنبیه قربانی استفاده کند.  در این مورد، هدف نهایی خشونتگر لزوماً انجام اقداماتی آسیب‌رسان نیست.  آنچه او می‌خواهد قربانی را مجبور به انجام آن کند، شاید نقض یک حق انسانی او نباشد یا کاری نباشد که اگر توسط یک غریبه هم انجام شود، غیرقانونی محسوب گردد.  این کار ممکن است کاری به بی‌خطری آماده کردن غذا یا مراقبت از کودکان باشد.  اغلب اوقات خشونتگر تلاش می‌کند قربانی را به پیروی از یک انتظار سنتی از نقش جنسیتی یا خانوادگی‌ وادار کند (نظیر انجام کاری که از یک همسر انتظار می‌رود). خشونت در این مورد، آن کاری نیست که خشونتگر می‌خواهد قربانی انجام دهد، بلکه ابزاری است که او برای وادار کردن قربانی به انجام آن کار به خدمت می‌گیرد.

الگوی خشونت

خشونت خانگی معمولاً شامل تعدادی از این اقدامات و تاکتیک های مختلف می‌شود که در طی یک دوره‌ی زمانی به صورت ترکیبی استفاده می‌شوند.  خشونتگران ممکن است از ترکیبات مختلفی از این اقدامات و در مراحل متفاوتی از رابطه‌ی بین قربانی و خشونتگر، برای دستیابی به نتایجی متفاوت استفاده کنند.   برای مثال، ممکن است خشونتگر، قربانی را از نظر جنسی مورد سوءاستفاده و استثمار قرار دهد و سپس از ترکیبی از رفتارهای تحمیلی برای حفظ دسترسی جنسی خود و پنهان نگاه داشتن سوءاستفاده‌اش بهره بگیرد.  برای مثال:

  1. ممکن است خشونتگر از یک اقدام آسیب‌رسان به عنوان خود هدف استفاده کند. در این مورد، خشونتگر می‌خواهد به قربانی آسیب بزند، جراحت وارد کند و از منابع یا نیروی کار او سوءاستفاده کند.  ممکن است خشونتگر بخواهد از نظر جنسی به قربانی خشونت برساند یا پول مستمری قربانی را بدزدد.
  1. ممکن است خشونتگر از اقدامات آسیب‌رسان استفاده کند یا تهدید به استفاده از آنها کند تا به خشونت آسیب‌رسان یا سوءاستفاده از قربانی ادامه دهد. در این مورد، ممکن است خشونتگر از خشونت آسیب‌رسان استفاده یا تهدید به استفاده از این خشونت نماید تا قربانی را از ترک موقعیت یا افشای خشونت نزد دیگران بازدارد.  برای مثال، اگر یکی از والدین سالخورده به مقامات گفته باشد که خشونتگر حقوق ماهانه‌ی مستمری او را مال خود می‌کند، ممکن است خشونتگر داروی ضروری او را در اختیارش قرار ندهد.
  1. ممکناستخشونتگرازاقداماتآسیب‌رسان استفاده یا تهدید به استفاده از این اقدامات نماید تا اتکای قربانی، سلطه و کنترل خود را حفظ کند یا قربانی را از ترک وضعیت خشونت دهنده منصرف کند. در این مورد خشونتگر می‌خواهد قربانی را مطیع خود نماید، نه اینکه به او آسیب و جراحتی وارد کند.  برای مثال، خشونتگر ممکن است همسر خود را برای نشُستن ظروف کتک بزند.  او در واقع آسیب‌رسان به قربانی خشونتی وارد می‌کند تا او را مجبور نماید که از یک هنجار خانوادگی یا جنسیتیِ مورد انتظار پیروی کند. با این حال، آنچه خشونتگر قربانی را به انجام آن وادار می‌کند، اقدامی آسیب‌رسان نیست.
  1. ممکن است خشونتگر از اقدامات غیر آسیب‌رسان استفاده یا تهدید به استفاده از این اقدامات نماید، از جمله نفی دسترسی قربانی به منابع غیر اساسی یا نفی علاقه و محبت نسبت به قربانی یا استفاده از سایر ابزارها نظیر فریاد زدن، تحقیر کردن یا کنایه زدن به منظور تداوم بخشیدن به خشونت آسیب‌رسان. در این مورد، خشونتگر از اقدامات غیر آسیب‌رسان برای تداوم بخشیدن به اقدامات آسیب‌رسان استفاده می‌کند.  برای مثال، پدر یا مادری ممکن است بگوید که اگر کودک به کسی درباره خشونت آسیب‌رسان چیزی بگوید، دیگر او را دوست نخواهد داشت.
  1. ممکن است خشونتگر از اقدامات غیر آسیب‌رسان استفاده یا تهدید به استفاده از این اقدامات نماید، از جمله نفی دسترسی به منابع غیر اساسی یا نفی علاقه و محبت یا استفاده از سایر ابزارها نظیر فریاد زدن، تحقیر کردن یا کنایه زدن به منظور حفظ اتکا و وابستگی قربانی یا برای حفظ کنترل خود بر قربانی. در این مورد «خشونتگر» از اقدامات غیر آسیب‌رسان برای وادار کردن «قربانی» به انجام کاری که آسیب‌رسان نیست، استفاده می‌کند.  برای مثال، می توان به مواقعی اشاره کرده که یک «خشونتگر» بر سر یک «قربانی» به دلیل اینکه در مهمانی‌ها با مردان بگو و بخند کرده است، فریاد بزند.  در اینجا، آنچه «خشونتگر» انجام می‌دهد – نظیر فریاد زدن – غیر آسیب‌رسان است و آنچه تلاش دارد «قربانی» را وادار به انجام آن کند – نظیر امتناع از گفتن و خندیدن با مردان در مهمانی‌ها – نیز غیر آسیب‌رسان است.  چنین موردی، خشونت خانگی محسوب نمی‌شود.

بنابراین، اقدامات مربوط به خشونت خانگی معمولاً در انزوا و به صورت منفرد در نظر گرفته نمی‌شوند.  بلکه در عوض، به صورت الگویی از خشونت مطرح و معرفی می شوند که منعکس‌کننده‌ی ترکیبات متعدد و متفاوت از اقدامات و خصیصه‌های گفته شده در بالا است.

در برخی موارد، اقدامات غیر آسیب‌رسان طراحی شده برای کسب سلطه (در مقایسه با اقدامات طراحی شده به قصد ایجاد آسیب یا حفظ یک وضعیت خشونتگرانه)، اگر با سایر اقدامات غیر آسیب‌رسانی ترکیب شوند که مشخصه‌ی خشونت خانگی هستند، آنگاه می‌توانند خشونت خانگی محسوب شوند.  در اینجا استاندارد و ملاک ما این است که بتوان نشان داد که روی هم رفته، این اقدامات الگویی از خشونت را شکل می‌دهند.  به همین نحو، از دیدگاهی عملگرایانه و مبتنی بر شرایط واقعی است که چنین اقداماتی خشونت خانگی محسوب می‌شوند – یعنی شرایطی که قربانی ممکن است در خطر باشد- حتی اگر از دیدگاهی حقوقی و تئوریک چنین اقداماتی خشونت خانگی محسوب نشوند.  این بدان معنا است که در راستای اهداف خود در زمینه‌ی افزایش آگاهی‌های عمومی، لازم است که ما قربانیان احتمالی را مطلع کنیم که آنها باید این اقدامات را خشونت خانگی در نظر بگیرند و تمهیدات لازم را برای ایمنی و امنیت خود بیندیشند.  با این حال، بسته به ملاک‌ها و استانداردهای مورد استفاده در هر کشور، ممکن است این اقدامات برای اینکه در یک دادگاه قانونی به عنوان خشونت خانگی محسوب شوند، کفایت نکنند.

به عنوان مثال، اگر یک شوهر بر سر همسر خود به دلیل بگو و بخند با مردان در یک مهمانی، فریاد بکشد این عمل خشونت خانگی محسوب نمی‌شود.  اگر او این کار را بعد از هر مهمانی انجام دهد، باز هم این کار خشونت خانگی محسوب نخواهد شد. [۴] اما اگر او بر سر زن فریاد بکشد، همه جا او را دنبال کند، نامه های او را بخواند، اجازه ندهد بدون اجازه‌‌ی او از خانه خارج شود و غیره، آنگاه این اقدامات الگویی از خشونت را شکل خواهند داد.

یعنی اگر فردی این اقدامات را تجربه کند، بهتر است جانب احتیاط را در پیش بگیرد و بگوید که به کمک احتیاج دارد.  با این حال، در بسیاری از موارد، این اقدامات برای اینکه در یک دادگاه قانونی و متکی بر ملاک‌های حقوقی یک کشور، جرم خشونت خانگی محسوب شوند کفایت نمی کنند.

این وضعیت ممکن است تعیین قاطعانه‌ی این موضوع را دشوار و چالش‌برانگیز نماید که شرایطی که در آن یک اقدام منفرد بتواند خشونت خانگی محسوب شود، چه خواهد بود.  جدول زیر به عنوان یک راهنما تهیه شده است.

جدول شرایطی که تحت آنها اقدامات آسیب‌رسان و غیر آسیب‌رسان، خشونت خانگی محسوب می‌شوند

شرایطی که تحت آنها اقدامات آسیب‌رسان و غیر آسیب‌رسانخشونت خانگی محسوب می‌شوند اقدام(ات) آسیبرسان اقدام(ات) غیر آسیبرسان
اقدامی یک‌باره (غیر مکرر) بله خیر
اقدام یا رفتار مکرر بله خیر
به قصد سلطه (نه ایجاد آسیب) بله خیر
با یا بدون سابقه‌ی خشونت آسیب‌رسان بله بله
با یا بدون سابقه‌ی خشونت غیر آسیب‌رسان بله خیر
بخشی از الگوی رفتاری همخوان باخشونت خانگی بله بله – معمولاً

در ادامه نیز راهنمای تعیین شرایطی که تاکتیک‌ها و اقدامات یک‌باره (غیر مکرر)، خشونت خانگی محسوب‌ می‌شوند، آمده است.

جدول شرایطی که تاکتیک‌ها و اقدامات یک‌باره،

خشونت خانگی

جدول شرایطی که تاکتیک‌ها و اقدامات یک‌باره خشونت خانگی محسوب می‌شوند وارد آوردن/تداوم خشونت آسیب‌رسان کنترل کردن بدون خشونت آسیب‌رسان
ارعاب – آسیب‌رسان( نظیر کتک زدن یا تهدید به کتک زدن) بله بله
ارعاب – غیر آسیب‌رسان(نظیر فریاد زدن بر سر قربانی) بله خیر
منزوی کردن – آسیب‌رسان(نظیر حبس قربانی در اتاق) بله بله
منزوی کردن – غیر آسیب‌رسان(نظیر نفی دسترسی قربانی به تلفن) بله خیر
حفظ اتکا و وابستگی – آسیب‌رسان(نظیر ندادن دارو به او) بله بله
حفظ اتکا و وابستگی – غیر آسیب‌رسان(نظیر ندادن خرجی یا پول توجیبی) بله خیر

 

 رهنمودهای عمومیبرای تعیین خشونت خانگی بودن یک اقدام

هر عمل فیزیکی، جنسی، استثمارگرانه – اقدام به آن یا تهدید به اقدام- اگر که عواقب جسمانی داشته باشد معمولاً خشونت خانگی محسوب می‌شود.

برای اینکه یک اقدام منفرد، شکلی از خشونت عاطفی یا روانشناختی محسوب شود[۵] عموماً لازم است که به منظور ایجاد آسیب (بدنی)‌ روانشناختی (نظیر تماشای آسیب دیدن یکی از عزیزان) انجام شده باشد نه به منظور ایجاد احساس عدم امنیت یا تأثیرگذاری بر رفتار قربانی.  بدجنسی کردن، تهدید کردن، تحقیر کردن یا فریاد کشیدن بر سر یک فرد، به خودی خود خشونت خانگی قلمداد نمی‌شود.

همین وضعیت برای خشونت مالی نیز صادق است.  برای مثال، ندادن غذا یا داروهای مورد نیاز به یک شخص، شکلی از خشونت خانگی است.  اما ندادن اجازه‌ی کار کردن به افراد یا ندادن پول و خرجی به آنها، به خودی خود خشونت خانگی محسوب نمی‌شود.

خشونت مالی، عاطفی و روانشناختیِ غیر آسیب‌رسان باید حتماً با یک خشونت آسیب‌رسان، تهدید به خشونت آسیب‌رسان یا با سابقه‌ی خشونت آسیب‌رسان همراه باشد تا خشونت خانگی محسوب شود.

هر تاکتیک یا اقدام منفردِ غیر آسیب‌رسانی که با خشونت آسیب‌رسان، تهدید به خشونت آسیب‌رسان یا با سابقه‌ی خشونت آسیب‌رسان – فیزیکی، جنسی، روانشناختی یا استثمارگرانه- همراه باشد، به عنوان بخشی از یک الگوی کلیِ خشونت خانگی در نظر گرفته می‌شود.

اقدامات غیر آسیب‌رسانِ یک‌باره یا حتی مکرر اگرچه اغلب علائم هشداردهنده‌‌ای هستند که نشان می‌دهند خشونت آسیب‌رسان در آینده رخ خواهد داد، اما اگر آنها با اشکال آسیب‌رسان خشونت خانگی همراه نباشند، خشونت خانگی محسوب نخواهند شد.   این اقدامات ممکن است نقض حقوق بشر باشند- اما به خودی خود اقدامات مربوط به خشونت خانگی محسوب نمی‌شوند.

وقتی این اقدامات با سایر رفتارهای همخوان با خشونت خانگی همراه باشند، آنگاه قربانی باید آنها را خشونت خانگی در نظر بگیرد، اگرچه باید توجه داشته باشد که ممکن است این اقدامات استانداردها و ملاک‌های لازم برای تشخیص داده شدن به عنوان خشونت خانگی را در یک دادگاه قانونی نداشته باشند.

باید‌های پیشنهادی نبایدهای پیشنهادی
از مثال‌ها و نمونه‌هایی استفاده کنید که موارد آشکار و واضح خشونت خانگی هستند (تا با موارد کلی تر نقض حقوق بشر یا موارد خشونت جنسیتی اشتباه گرفته نشوند). موارد افراطی و غیرمعمولی خشونت خانگی را مطرح کنید که مسئله را بیش از حد دراماتیزه و احساسی می‌کنند.
از مثال‌هایی استفاده کنید که در آنها اقدام انجام شده به وضوح آسیب‌رسان باشد.   سعی کنید از مثال‌هایی استفاده نکنید که خشونتگر قربانی را کتک زده است اما آسیبی ایجاد نشده است. سعی کنید زرنگی به خرج دهید و از وب‌سایت به عنوان فرصتی استفاده کنید تا به مردم مثال هایی از اقداماتی را نشان دهید که به نظر نمی رسد خشونت خانگی باشند اما تحت شرایط خاصی میتوانند خشونت و نقض یک حق انسانی محسوب شوند.
از مثال هایی استفاده کنید که اکثر افراد بتوانند حقی را که نقض شده در آنها (حتی به صورت مبهم) تشخیص دهند یا آسیبی که توسط آن اقدام ایجاد شده را ببینند. از اقداماتی مثال بزنید که در تعریف موجود و کاربست فعلی حقوق بشر بگنجند.  برای مثال، ما باید از هر چیزی که «کسی بتواند بحث کند» که آیا نقض حقوق بشر هست یا نه، و همچنین از هر چیزی که ما فکر می‌کنیم باید نقض حقوق بشر محسوب شود، دوری کنیم.
از مثال‌هایی استفاده کنید که نیّت خشونتگر و جراحت و آسیب قربانی واضح و توسط مخاطب قابل تشخیص باشد. حقوق بشر را فقط به عنوان امری ظاهری بپذیرید یا اینکه صرفاً بر تفسیر خود از حقوق بشری که در قوانین کشور یا میثاق‌های بین‌المللی آمده است، اتکا کنید.  کاربست میثاق‌های بین‌المللی امری بسیار حساس و ظریف است و نباید ناخواسته اطلاعات غیردقیقی ارائه دهیم.
مثال‌هایی هم داشته باشید که به بهترین شکل هم اقدامات آسیب‌رسان و هم اقدامات مجبورکننده را نشان دهند. هر جا که خشونت از نوع غیر آسیب‌رسان است، از مثال‌های بسیار زیادی استفاده کنید.
مثال‌هایی هم از کودک‌خشونتی، خشونت سالخوردگان و خشونت افراد معلول بزنید.  صرفاً بر خشونت توسط شریک نزدیک یا خشونت جنسیتی در خانه تمرکز نکنید. مواردی از خشونت خانگی را مطرح کنید که محتوای صریح جنسی داشته باشند یا مسئله را جنسی کنند.
چک‌لیست

چک‌لیست زیر به منظور ارائه راهنمایی تهیه شده است تا بتوانیم تشخیص دهیم که که آیا یک مثال خاص از خشونت، ۱) در چارچوب تعریف از خشونت خانگی می‌گنجد؛ یا ۲) مثال خوب و روشنی برای از خشونت خانگی هست تا بتوان آن را در محتوا‌های مربوط گنجاند (نظر محتوایی که برای آموزش عمومی گذاشته می‌شود و یا محتواهای آموزشی و…).

هنگام تعیین اینکه چه مثال‌هایی از خشونت خانگی باید در محتواهای آموزش عمومی و سایر محتواهای خانه امن قرار گیرند، سؤالات زیر را مدنظر قرار دهیم.

سؤالاتی که باید در نظر گرفت بله خیر
آیا این مثال شامل مشخصه‌هایی هست که خشونت خانگی را از سایر اشکال خشونت نظیر نقض کلی‌تر حقوق بشر از جمله خشونت جنسیتی متمایز سازد؟
آیا توسط یکی از اعضای خانواده علیه عضوی دیگر رخ داده است؟
آیا خشونتگر قدرتمندتر از قربانی است؟
آیا قربانی تحت تکفل خشونتگر و به او وابسته است؟
آیا خشونت منجر به عواقب روانشناختی یا جسمانی فوری، قابل مشاهده و منفی شده است؟
آیا شامل مشخصه‌هایی هست که خشونت خانگی را از سایر اشکال خشونت نظیر نقض حقوق بشر یا خشونت جنسیتی متمایز سازد؟
آیا هم شامل اقدامات آسیب‌رسان وهم اقدامات غیر آسیب‌رسان می‌شود؟
آیا شامل رفتارهای مجبورکننده‌ای می‌شود که برای مخفی نگاه داشتن خشونت یا جلوگیری از کمک گرفتن قربانی طراحی شده‌اند؟
اگر شامل اقدامات غیر آسیب‌رسان (نظیر فریاد کشیدن، کنایه زدن، تحقیر)‌ می شود آیا در عین حال شامل اقدامات آسیب‌رسان، تهدید به انجام اقدامات آسیب‌رسان یا سابقه‌ی اقدامات آسیب‌رسان نیز می‌شود؟
اگر صرفاً شامل اقدامات غیر آسیب‌رسان می‌شود، آیا به وضوح بیان می‌کند که شاید این اقدامات به خودی خود خشونت خانگی باشند، اما می‌توانند نشانه و پیام‌آور وقوع خشونت خانگی در آینده باشند؟
آیا حقی را نقض می‌کند که نهادهای میثاقی سازمان ملل آن را به رسمیت شناخته اند یا اینکه در تفسیر شما از آنچه باید حق یا نقض یک حق در نظر گرفته شود، حق محسوب می‌شود؟
آیا حقی را نقض می‌کند که اکثر مردم می‌توانند آن را به عنوان یک حق تشخیص دهند، به عبارت دیگر، آیا اکثر مردم ولو اینکه احساس کنند چنین خشونتی موجه بوده است، قادر خواهند بود تشخیص دهند که این خشونت موجب آسیب شده است؟

[۱] نگاه کنید به پژوهش سلامت و جمعیت‌شناسی (DHS) http://www.dhsprogram.com/

[۲] با ملاحظاتی

[۳] و خشونت جنسیتی، اما ما در اینجا به آن نمی‌پردازیم.

[۴] مطابق برخی تعاریف اگر این رفتار الگوی ثابتی داشته باشد مثلا بعد از هر مهمانی تکرار شود می‌توان آن را از مصدایق خشونت خانگی دانست، و نیازی نیست که حتما با سایر الگوهای کنترل همراه باشد تا در دسته خشونت خانگی قرار گیرد.

[۵] حتی اگر تکرار شده باشد.