صفحه اصلی  »  کودک همسری
image_pdfimage_print
اسفند
۱۳
۱۳۹۷
سیزده ساله‌ای که به عقد دائم پدر شوهر عمه‌اش در‌آمد
اسفند ۱۳ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, ,
shutterstock_266678795
image_pdfimage_print

Photo: openeyed/www.shutterstock.com

نامه‌ای از یک مخاطب

در کمال ناباوری دنیای کودکانه و رویاهایم روی سرم خراب شدند؛ یکی از پِی دیگری. اینکه چرا و به چه دلیل منی که دختر دوم و فرزند سوم خانواده‌ای پرجمعیت و فقیر بودم، چنین گرفتار تصمیم غلط والدینم شدم را هنوز هم نمی‌دانم.

می‌خواستم نویسنده بشوم. در دبستان نمایشنامه‌ها، خوشنویسی و نقاشی‌هایم حرف نداشتند و همیشه لوح افتخار و تقدیرنامه دریافت می‌کردم.

با تصمیمی که پدر و مادرم برایم گرفتند اما دیگر شب و روز خواب نداشتم تا اینکه یک روز مخفیانه خانه را به قصد گرفتن کمک از مشاور یا معلمان مدرسه، ترک کردم.

تابستان بود، هوا گرم و راه، طولانی …

به دفتر که رسیدم به مدیر گفتم: «مشکلی دارم خانم.»

مدیر با لحنی خشک و خشن مثل همیشه گفت: «مگر من پلیس هستم؟ چرا این وقت روز تنها آمدی اینجا؟ بلند شو برو ….»

اشک‌هایم را پاک کردم و با بغض گفتم: «خانم شما من را می‌شناسید. دانش‌آموز بدی نیستم خانم. بابای من می‌خواهد من را با پدر شوهر عمه‌ام که از پدرم هم مسن‌تر است، عقد کند.»

به طرفم چرخید و نگاهی سرد به من انداخت و گفت چرا؟

گریه‌ام گرفت: «نمی‌دانم خانم. تو را به خدا کمکم کنید.»

حرف‌های من، حرف‌های مدیر، نگاه‌های دلسوزانه و پچ‌پچ‌های معلمان و والدین بعضی دانش‌آموزان که آنجا بودند ….

خسته بودم. رویاهایم را خراب و دنیا را تیره و تار می‌دیدم و این سرنوشتی بود که بی‌رحمانه در انتظارم بود …

مهر ماه همان سال عقد کردیم و من با گریه و کتک، بغض و بیماری از خانه پدرم رفتم. اینکه شوهرم پدربزرگم بود و از همه بدتر عمه و دختر عمه‌ها هم با من زندگی می‌کردند بماند؛ رفتارهای افراطی و جَوّ بیش از حد مذهبی آن جمع قلبم را به درد می‌آورد. اینکه قبل از اذان صبح باید همه اعضای خانواده وضو می‌گرفتند و یک جز قرآن را ختم می‌کردند، بی‌نهایت آزارم می‌داد.

دیدن سریال‌های تلویزیونی خارجی ممنوع بود. جزای آهنگ گوش دادن دردناک بود و شلاق به دیوار آویزان شده شوهرم، منتظر. پوشیدن لباس‌های رنگی تنگ کوتاه به هیچ عنوان در آن خانه جایی نداشت. به جایش چادرهایی بلند و سنگین بود که از پشت سر و جلو تو را احاطه و در هوای بالای ۴۰ درجه تابستان‌های شهر کرمان، تو را خفه می‌کردند.

بیرون رفتن زن‌ها و دختران حتی یک بار در سال هم جایز نبود!

عمه‌ام سن و سالی نداشت و از زن دوم پدربزرگم بود اما چون سه فرزند داشت می‌توانست در سال دو بار به خانه مادربزرگم برود.

مهمان چندانی هم نداشتیم جز شب‌های قدر در ماه رمضان که شوهر و شوهر عمه‌ام افطاری می‌دادند اما همه مهمانان مرد بودند

ما ایام محرم در ۱۰ شب اول اجازه داشتیم با حضور مردان به تکیه‌ای که فقط مخصوص اقوام و طایفه ما بود برویم.

فضای آن خانه کابوس، خفه‌ام می‌کرد. دستان آن پیرمرد زن مرده حریص، نفس‌ها و بوی تند تنباکویش هر لحظه جانم را می‌گرفت. آن‌قدر خسته و دل‌مرده شده بودم که یک سال تمام در بستر بیماری بودم. حتی به یاد ندارم چه بر سرم آمد که چشمانم را در خانه پدرم باز کردم ….

هر چه بیشتر بهبود پیدا می‌کردم، بیشتر از پیش مصمم می‌شدم دیگر به آن خانه کابوس، آن قفس برنگردم. به دنبال راهی بودم تا خودم را نجات دهم اما چگونه؟

کنار مادرم نشستم و شروع کردم به درد دل کردن و نفرین کردن. مادرم اول حرف نمی‌زد اما کم‌کم از کوره در رفت و کتکم زد. من اما ساکت نشدم ….

موضوع به پدرم کشیده شد: رو‌به‌رویم ایستاد و گفت آب نداری، نان نمی‌خوری، رخت و لباس نمی‌دهندت ….

بگذریم که به خاطر حاضر جوابی و پاسخ‌های قانع کننده‌ای که به پدرم دادم چه کتکی خوردم و با تنی زخمی و رنجور، دوباره به آن خانه بازگشتم.

همه ساکت، سرد و بی‌روح قرآن می‌خواندند. کنار پنجره نشستم. به خود گفتم: «مریم! برای همین خلق شدی که کتک بخوری. در کنار پیرمردی عبوس و خشک، جوانی‌ات نابود شود تا او به بهشت برود. بهشتی که مردانش ۷۲ حوری به بغل می‌گیرند به علاوه همسران دنیوی‌شان! پس خودت چه؟ می‌خواهی مثل عمه‌ات بشوی یا ….»

همان شب تصمیم گرفتم خودم سرنوشتم را تغییر بدهم.

نخستین کاری که کردم بیرون رفتن‌های دور از چشم اعضای خانواده بود، آن هم برای یافتن کار!

اما من فقط ۱۵سال داشتم و تحصیلاتم شش کلاس ناقص بود …. عمه‌ام هم از بیرون رفتن‌هایم باخبر شد و به شوهرم خبر داد.

آن پیرمرد جانی چه بلاهایی به سرم آورد بماند. من هم گفتم یا مرگ یا زندگی بهتر!

همان شب پای پیاده راهی اداره آگاهی شدم. بچه بودم اما درونم پیر شده بود. نمی‌دانم چه شد اما آنجا با مردی صحبت کردم که سرنوشتم را به کلی تغییر داد. آن مرد رئیس پلیس آگاهی بود. آن شب را در آگاهی گذراندم و صبح با ایشان به در منزل شوهرم رفتم. شوهرم ضمن دادن تعهدی کتبی مبنی بر انجام ندادن هر گونه آزار و اذیتی، موظف شد مرا به مدرسه بفرستد تا ادامه تحصیل بدهم  

ایشان نوشته‌هایم را گرفتند و هر هفته به من سر می‌زدند و این موضوع شوهرم را بسیار آزار می‌داد. کم‌کم پی بردم مردانی که شلاق به دیوار می‌زنند و دست روی ضعیف‌تر از خودشان بلند می‌کنند، در مقابل افرادی همچون ماموران قانون، پوشالی و کاملا تهی هستند.

•••

چون مدرک من ناقص بود، پایان سال تحصیلی دوباره امتحان پنجم ابتدایی را گذراندم و با کمک خواهر بزرگم وارد مقطع راهنمایی شدم اما آن سال به دستور رئیس جمهوری طرح جدیدی به اداره‌ها آمده بود به نام طرح جامع.

بر اساس این طرح افراد می‌توانستند سه سال راهنمایی را در یک سال به صورت فشرده بخوانند و وارد دبیرستان شوند.

این کار گرچه بسیار مشکل بود اما من از طریق آموزش از راه دور در منزل آن هم شب‌ها زیر نور ماه، تمام درس‌ها را آموختم: گر‌چه دروسی چون ریاضی، علوم، عربی و زبان انگلیسی درس‌هایی نبودند که بتوانم به راحتی بیاموزم.

آن سال شوهرم به بیماری سختی دچار شده بود به طوری که نمی‌توانست از بستر بلند شود. از نگاه و حرف‌های رکیک و زشتی که نثارم می‌کرد می‌فهمیدم عزمش را جزم کرده تا باز رویاهایم را خراب کند. گم شدن کتاب‌های درسی و مدادهایم، حتی آتش زدن تمام کتاب‌هایی که به سختی تهیه کرده بودم از آخرین تیرهایش بود.

زمانی که من مشغول دادن امتحانات بودم، شوهر عمه‌ام با فرستادن کارگرهایش که همیشه در تعقیبم بودند باعث آزار و اذیتم می‌شد و من چند بار این موضوع را به ۱۱۰ گزارش کردم ….

حرف‌ها و حدیث‌هایی که مردم و اقوام پشت سرم می‌گفتند، هر از گاهی باعث می‌شد تا شوهر عمه‌ام مرا به باد کتک بگیرد. نیش و کنایه‌های عمه و قطع رابطه بستگان نزدیکم، همه و همه باعث شدند تا من تنها راه رهایی از این همه درد را در تحصیل جست‌و‌جو کنم. آن سال وارد دبیرستان شبانه «حضرت زینب» شدم: دبیرستانی دور افتاده با معلمانی خسته از تدریس صبح.

دانش‌آموزان همه زنانی مسن و کِسل یا دخترانی بالای ۳۰ سال بودند. دخترانی که به آنها برچسب بی‌انضباطی مثل دیده شدن با پسر، همراه بردن گوشی همراه به مدرسه برای بیشتر از سه بار و … خورده بود.

متاسفانه علاوه بر خرید کتاب‌ها و دفتر و قلم، هر دانش‌آموزی می‌بایست هر ماه مقدار قابل توجهی هم هزینه تحصیل می‌داد!

من موقع عقد از شوهرم یک حلقه هدیه گرفته بودم که خواهرم آن را فروخت و من توانستم آن سال هزینه تحصیل را بپردازم.

عمه و دختر عمه‌هایم با پاک کردن پسته که یکی از پر در‌آمدترین کارها در کرمان است، بخش بزرگی از مصارف و هزینه‌های زندگی‌شان را تامین می‌کردند. من با عمویم به سختی و اصرار صحبت کردم تا برایم اقدام کند.

در کنار کارهای روزانه منزل و امور شوهر‌‌داری، تحصیل شب‌ها در کنار پسته پاک کردن پیش می‌رفت اما با پس‌انداز کردن پول‌هایم بخش بزرگی از مشکلات آینده‌ام بر‌طرف می‌شد.

تصمیم گرفتم حساب پس‌اندازی برای خودم باز کنم گرچه تا آن روز نمی‌دانستم حق این کار را ندارم چون هنوز به سن قانونی نرسیده‌ام. آن روز فهمیدم نه تنها حق این کار را ندارم بلکه حق پاس کردن هر نوع چک به هر مبلغی، خرید سیم کارت، بستن  قرارداد کاری و ..‌. را هم ندارم.

آن روز بود که درک کردم و فهمیدم کجای کار آنانی که به نام قانون نان می‌خورند می‌لنگد. این موضوع آن‌قدر روحم را به درد آورد که تصمیم گرفتم به محض ۱۸ساله شدن گام‌هایی هر چند کوچک برای زنان و دختران بردارم.

محیط مدرسه برایم خسته کننده بود. بعضی معلمان به جای درس دادن با زنان دیگر از طرز تهیه غذاها، شوهر‌داری، زایمان و … می‌گفتند. دخترهای جوان و سرزنده کلاس هم که شیطنتشان گل می‌کرد و از خدا خواسته، بحث‌ها را طولانی‌تر می‌کردند. من به خودم می‌گفتم این چه اوضاعی‌ست که حتی نمی‌توانم با جامعه هم سن و سالان خود باشم، جوانی کنیم و از دنیای یکدیگر لذت ببریم ….

سال دوم و سوم دبیرستان را به علت درگیری‌های عمه و شوهر عمه‌ام در خانه و غیرحضوری خواندم. در کنار درس خواندن با روزنامه‌ای محلی همکاری ادبی داشتم و شعر‌ها و مطالب کوتاهی که درباره زنان می‌نوشتم به چاپ می‌رسید.

دیپلم که گرفتم شوهرم به خاطر کهولت سن مُرد. روز خاک‌سپاری اجازه ندادند در مراسم او شرکت کنم. من هم تنها نشستم و به این فکر کردم که‌ آیا او به بهشتی که می‌خواست رسیده یا نه؟

بعد از مرگ شوهرم، عمه و شوهر عمه مرا به خانه پدرم برگرداندند؛ گویی که کارم در آنجا تمام شده بود. ۱۸سال داشتم و بیوه بودم. جگرم آتش گرفته بود. بغض هر بار گلویم را می‌گرفت و دفترم را تَر می‌کرد. آ‌ن‌قدر خسته و افسرده بودم که نیش و کنایه‌های هیچ‌کس ضربه‌ای به من نمی‌زد.

گوشه حیاط مخروبه خانه پدری اتاقکی بود که مادرم قبلا در آن مرغ و خروس پرورش می‌داد و حال خالی بود. شروع کردم به تمیز کردن آنجا. در دیوارش را نقاشی کردم. یک ضبط صوت کوچک خریدم و دنیای من شد آن اتاقک کهنه و نمناک که هر از گاهی مارمولک‌هایش برایم دمی تکان می‌دادند.

بعدها فهمیدم پدر و مادرم با گرفتن مهریه و ارثیه‌ای که از شوهرم به من رسیده، برای خودشان مغازه‌ای در شهر خریده اند و ….

بیشتر کتاب می‌خواندم و می‌نوشتم. عضو کتابخانه شهرمان بودم اما نتوانستم به دانشگاه بروم چرا که هزینه کلاس‌های کنکور و کتاب‌هایش ۱۰۰درصد در توان من نبود ….

اما هر کسی که این نوشته را می‌خواند و مثل من در حقش ظلم و بی‌رحمی شده، باید خودش بخواهد و بلند شود. درست است که در کشور ما چیزی به نام عدالت در حق زنان وجود ندارد اما هستند کسانی که می‌توانند کمک کنند و واقعا کمک می‌کنند. اگر خودمان بخواهیم شاید آنچه می‌خواهیم نشود، اما شرایط حتما بهتر می‌شود. من خواستم و بهتر شد!

روزی رسید که دیگر هیچ‌کس نتوانست کتکم بزند، مرا لِه کند، با من بخوابد و تحقیرم کند.

اکنون که من این مطلب را می‌نویسم پاسی از شب گذشته، من ۲۸سال دارم، ساکن کشور آلمان هستم و دانشجوی وکالت.

اسفند
۲
۱۳۹۷
آیا رضایت شرط ازدواج نیست؟
اسفند ۲ ۱۳۹۷
پرسش و پاسخ قانونی
۰
, , ,
childs drawing - woman under defeated bloody enemies
image_pdfimage_print

Photo: vvoennyy/depositphotos.com

موسی برزین

سوال:

سلام!

من دانشجوی لیسانس روان‌شناسی هستم و چند سوال دارم از خدمتتان.

چند روز پیش در گزارشی خواندم که لایحه‌ای در مورد ممنوعیت ازدواج کودکان به مجلس رفته اما مثل اینکه این طرح رد شده است. واقعیتش دایی من در روستا زندگی می‌کند و یک دختر ۱۲ ساله دارد که برایش خواستگار آمده. این دختر تمایلی به ازدواج ندارد و اصلا نمی‌داند ازدواج یعنی چه اما چون در یک محیط سنتی هستند دختر دایی‌ام نمی‌تواند اظهار نظر کند. البته زن دایی‌ام مخالف است اما دایی‌ام می‌گوید دختر هر چه زودتر شوهر کند بهتر است. به هر حال من کمی در مورد این مساله تحقیق کردم و به لایحه‌ای که در مجلس رد شده برخورد کردم اما دقیقا متوجه نشدم مساله چیست.

من چند سوال از شما دارم: اول اینکه می‌خواهم بدانم دختران زیر چه سنی نمی‌توانند ازدواج کنند؟ و اینکه آیا خود دختر ۱۲ ساله می‌تواند رضایت به ازدواج ندهد؟ در قانون خواندم که ازدواج زیر ۱۳ سال با صلاحدید قاضی و پدر امکان‌پذیر است. پس آیا رضایت خود دختر شرط نیست؟

جواب:

با سلام!

متاسفانه مساله ازدواج کودکان در ایران معضلی است که هم منشا قانونی دارد و هم منشا فرهنگی. یعنی قانون این اجازه را داده است که کودکان ازدواج کنند.

ماده ۱۰۴۱ قانون مدنی ایران مقرر کرده است که ازدواج دختر زیر ۱۳ سال منوط است به اذن ولی قهری به شرط رعایت مصلحت با تشخیص دادگاه صالح.

این ماده قانونی اجازه می‌دهد دختران زیر ۱۳ سال با رعایت شرایطی ازدواج کنند و تاکنون نیز ازدواج تعداد قابل توجهی از دختران کم سن و سال به ثبت رسیده است. اما این ماده به این معنا نیست که رضایت خود فرد مورد توجه قرار نمی‌گیرد. اگر هم ولی قهری اجازه بدهد و دادگاه هم تایید کند باز رضایت دختر شرط است و بدون رضایت او به هیچ وجه امکان ازدواج وجود ندارد. بنابراین دختر دایی شما اگر مخالف باشد هیچ‌کس نمی‌تواند قانونا او را مجبور به ازدواج کند.

البته در این مواقع معمولا شرایط فرهنگی باعث می‌شود پدر و دیگر اعضای خانواده تصمیم گیرنده باشند و خود شخص اراده‌ای برای مخالفت نداشته باشد.

سوال:

پس الان اگر دختر دایی من را بخواهند شوهر بدهند باید از دادگاه اجازه بگیرند؟ دادگاه چه‌طور تشخیص می‌دهد ازدواج به صلاح است یا نه؟

جواب:

بله، اجازه دادگاه شرط است اما هیچ ضابطه قانونی‌ای در مورد اینکه مصلحت کودک در ازدواج است، وجود ندارد. قاضی‌ها هم با توجه به اوضاع و احوال فرهنگی تصمیم‌گیری می‌کند. معمولا در محیط‌های کوچک وقتی دختر و پسری با یکدیگر ارتباط داشته باشند، در حالی که دختر زیر ۱۳ سال باشد قضات اجازه ازدواج آنها را صادر می‌کنند.

سوال:

در مورد این لایحه جدید هم سوال داشتم و می‌خواهم بدانم این لایحه دقیقا چه می‌گوید و اگر تصویب شود دیگر مشکل ازدواج دختران کم سن و سال حل می‌شود؟

جواب:

این لایحه جدید مقرر کرده است که: «عقد نکاح دختر قبل از ۱۳ سال تمام شمسی و پسر قبل از ۱۶ سال تمام شمسی، ممنوع است. تبصره- حداقل سن ازدواج در دختر ۱۶ سال تمام شمسی و در پسر ۱۸ سال تمام شمسی است. عقد ازدواج بین سنین ۱۳ تـا ۱۶ سال در دختران و ۱۶ تـا ۱۸ سال در پسران منوط به اذن ولی و رعایت مصلحت و تشخیص دادگاه به شرط داشتن قابلیـت صحت جسمی بـرای تزویج با نظر پزشکی قانونی است.»

یعنی ازدواج دختر زیر ۱۳ سال و پسر زیر ۱۶ سال به کلی ممنوع بوده و به هیچ وجه حتی با حکم دادگاه هم امکان‌پذیر نیست.

این لایحه گرچه ایراداتی هم دارد اما به هر حال یک گام مثبت برای ممنوعیت ازدواج کودکان است.

سوال:

اگر دختر دایی من با فشار خانواده‌اش ازدواج کند آیا راهی وجود دارد که بشود این ازدواج را باطل کرد، چون من مطمئن هستم که اگر این دختر شوهر کند با مشکلات روحی و روانی زیادی مواجه خواهد شد.

بیشتر بخوانید:

آزمایش نشان داد که این بچه من نیست

برای جدایی از شوهر بد رفتار و ناسازگار چه باید کرد؟

بعد از بارداری تازه فهمیدم ازدواج ثبت نشده

جواب:

ازدواج در صورتی ثبت می‌شود که دختر دایی شما رضایت خود را اعلام کند. بنابراین بعد از ازدواج فرض بر این است که خود فرد رضایت کامل داشته و اگر خلاف این ادعا شود، ادعا کننده باید اثبات کند.

با وجود این، با توجه به سن کم دختر دایی‌تان امکان مطرح کردن این موضوع که ایشان تحت فشار خانواده‌اش بوده و بدون داشتن رضایت قلبی با ازدواج موافقت کرده و بنابراین ازدواج درست نبوده است، وجود دارد.

در این مورد یک نظریه مشورتی هم وجود دارد. از اداره حقوقی قوه قضائیه در مورد سوال شده است که:

«دختر خانم ۱۱ ساله‌ای به ازدواج مردی درآمده و زمانی که کبیر شده دادخواستی دایر بر صدور حکم ابطال ازدواج به دادگاه تقدیم و مدعی شده که وقتی ۱۱ ساله بوده پدرش و برادرش بدون رضایت او، مردی را به عقد خوانده دعوی درآورده‌اند. سوال این است که آیا پدر خواهان می‌توانسته بدون رضایت دختر، او را به عقد ازدواج درآورد یا خیر؟»

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

این اداره نیز در نظریه شماره ۶۸۳ /۷ مورخ ۳ /۳ /۱۳۷۵ در پاسخ به این سوال بیان داشته است:

«در صورتی که با رسیدگی‌های ماهوی معلوم شود عقد ازدواج بدون رضایت خواهان در سن ۱۱ سالگی که بالغ بوده صورت گرفته است، عقد فضولی بوده و نیاز به تنفیذ دارد. همچنین است اگر ثابت شود که عقد کرهاً واقع شده است، زیرا ماده ۱۰۷۰ قانون مدنی رضای زوجین را شرط نفوذ عقد می‌داند.»

اگر بعد از ازدواج دختر دایی شما چنین دعوایی مطرح کند و تشخیص داده شود که به دلیل کمی سن رضایتش مخدوش بوده، امکان ابطال ازدواج وجود دارد اما اثبات آن بسیار دشوار است.

اگر این دعوی مورد موافقت قرار نگیرد دختر دایی شما باید در قالب عسر و حرج یعنی سختی و مشقت تقاضای صدور حکم طلاق کند که در این مورد نیز لازم است سوء معاشرت شوهر و بدرفتاری او به اثبات برسد.

فروردین
۳
۱۳۹۵
کودک همسری، جنایت بدون مکافات
فروردین ۳ ۱۳۹۵
این سو و آن سو خبر
۰
, , ,
Little girl suffering bullying raises her palm asking to stop the violence
image_pdfimage_print

Photo: airdone/Bigstock.com

اندیشه جعفری

کسی نبود که در سنگسر، عمه روحی را نشناسد. فارغ از این‌که عمه کسی باشد یا نباشد، همه او را به همین اسم صدا می‌زدند. بهترین آرشه[۱]، آرشه عمه روحی بود که رودست نداشت. پنیر را در سرخی هیزم تفت می‌داد و برای ساعت‌ها هم می‌زد. آن‌هم بدون هیچ کمکی، پنیر که به روغن می‌افتاد، روغنش را با احتیاط جمع می‌کرد و زردچوبه را ریز ریز اضافه می‌کرد. و باز تا جایی که پنیر مثل موم نرم شود، هم زدن را ادامه می‌داد. همه توی سنگسر به آرشه، همان آرشه می‌گفتند، به‌جز عمه روحی که به آرشه می‌گفت: «خوراک جان‌سختی»

عمه روحی قد و قواره درشتی داشت و وقتی هنوز، بالغ نشده بود، موهایش را زرد قناری کرده بودند و فرستاده بودند خانه شوهر. خودش می‌گفت: وقتی بعد از آرایش، خودم را تو آینه دیدم، نشناختم. موهای زرد با پشت چشم آبی و لباس پف پفی سفید… اولش از خودم ترسیدم اما وقتی بهم گفتند که چقدر خوشگل شدی، کم کم از قیافه‌ام خوشم آمد. شرط کرده بود عروسکی که توی خرازی خیابان نداف سمنان دیده بود را برایش بگیرند. که تمام شده بود، یک عروسک با موهای بلند زرد و دامن لانه زنبوری آبی داده بودند بغلش که وقتی می خواباندیش پلک‌هایش، با مژه‌های بلند فرخورده، بسته می‌شد و دوباره که صاف می‌ایستاد، چشم‌هایش باز می‌شد و رنگ آبی تیله‌ای چشم‌هایش را می‌توانستی، ببینی. عمه روحی تا سنگسر و خانه قدرت خان یک دل سیر با عروسک بازی کرده بود. آنجا که رسیدند، عروسک را ازش گرفته بودند و مادر قدرت خان گفته بود: روحی جان! حالا که قراره امشب عروس ما بشی و این همه آدم اومدند ببینند چقدر خوشگل شدی، عروسک بازی را بگذار برای بعد…

تا شب که مهمان‌ها بروند، عمه روحی چشمش دنبال عروسکش بود و نگران که مبادا دامن عروسکش لک شود یا لانه زنبوری های پشت دامنش چروک شود و از قیافه بیفتد. آخر شب، تو خلوتی خانه، مادر قدرت خان، عروسک را نشانده بود کنار آینه دور طلایی روی طاقچه و گفته بود: هر وقت قدرت خان، خانه نبود و کاری نداشتی، عروسک را بیار پایین و بازی کن… و عمه روحی به شوق بازی فردا، رفته بود که بخوابد.

عمر عروسکم به بازی من قد نداد! نزدیکای ظهر که قدرت خان، از خانه رفت بیرون…رفتم از مطبخ، آرشه را برداشتم و یه دل سیر خوردم. بعد آمدم سر طاقچه و چند لحظه، تو چشمای الکی‌اش زل زدم. منو نگاه نمی‌کرد. بیخودی به یه جای دیگه با لبخند قرمزش زل زده بود. از موهاش گرفتم و بردم سرتنور، چند تا نفس حسابی دادم به هیزماش که خوب گُر بگیره و بعد انداختمش تو تنور. بوی پلاستیکش که در اومد، دلم آروم گرفت.

از آن روز، آرشه دیگر برای عمه روحی، آرشه نبود؛ بهش می گفت: «خوراک جان سختی».

[۱]  آرشه که نوعی فراورده شیری سنگسری است.

منبع: خشونت بس

بهمن
۱۵
۱۳۹۲
کودک همسری و اعدام فرزانه مرادی
بهمن ۱۵ ۱۳۹۲
خشونت خانگی و حقوق
۵
, , , ,
image_pdfimage_print

 31804

 

سحر امینی- روزنامه نگار

 چیز زیادی از زندگی نمی دانستم. پانزده ساله بودم که پای سفره عقد نشستم. در حالی که خودم هیچ نقشی در ازدواجم نداشتم. خانواده شوهرم از اقوام دور پدری ام بودند و من و احمد زندگی مشترک را شروع کردیم. در حالی که من تنها ۱۶ سال داشتم یک بچه  در دامانم بود. ۱۹ سالگی عاشق پسر جوانی به اسم سعید شدم. او مرد خوبی بود و از من خواستگاری کرد اما چون شوهر داشتم نمی توانستم با او ازدواج کنم. سعید پیشنهاد قتل احمد را داد و من مخالف بودم اما  بعد از مدتی تحت تاثیر حرفهای سعید قرار گرفتم.  سعید وادارم کرد به این کار تن بدهم تا با هم ازدواج کنیم. سال ۱۳۸۶ بود و من تازه پا به ۲۰ سالگی گذاشته بودم.

شب حادثه در حالی که شوهرم خواب بود سعید وارد خانه شد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که او با یک چاقو چند ضربه به احمد زد و او را کشت. سعید فریبم داد و گفت چون من فرزند دارم پدر و مادر شوهرم من را قصاص نمی‌کنند. او چاقوی خون‌آلود را پاک کرد و آن را به دست من داد. من هم وقتی دستگیر شدم قتل را گردن گرفتم اما بعد هرچه به ماموران گفتم فریب حرف‌های سعید را خورده‌ام فایده‌ ای نداشت و نتوانستم بی‌گناهی‌ام را ثابت کنم. این گفته های فرزانه مرادی است. زنی که امروز ۲۶ ساله و در آستانه حکم اعدام قرار دارد. حکمی که اگر اولیای دم او را نبخشند در زندان اصفهان اجرا خواهد شد چرا که این پرونده در دادگاه کیفری استان اصفهان رسیدگی و قضات این دادگاه فرزانه را محاکمه و به قصاص محکوم کردند. این رای در دیوان عالی کشور نیز تایید و به واحد اجرای احکام فرستاده شد. در حالی که همه‌چیز برای مجازات فرزانه مهیا بود عبدالصمد خرمشاهی، وکیل مدافع فرزانه با ارائه درخواست اعاده دادرسی باعث به تعویق افتادن اجرای حکم شد اما چندی پیش روز ۱۳ بهمن ماه به عنوان زمان تازه اجرای حکم اعلام شد.در حالی که  پدر و مادر احمد همچنان بر خواسته‌شان مبنی بر قصاص فرزانه اصرار دارند. پدر احمد چند روز قبل در این خصوص گفت: من مطمئنم که عروسم، پسرم را کشته است و باید مجازات شود. من و همسرم به هیچ قیمتی حاضر به بخشیدن او نیستیم. اظهارات این مرد در حالی است که دختر ۱۰ ساله فرزانه بعد از دستگیری او به خانواده شوهرش سپرده شده و در صورتی که فرزانه قصاص شود او مادرش را نیز از دست خواهد داد. درهمین حال مادر فرزانه درآخرین گفت‌وگویش با خبرنگار ما گفت: از اولیا‌ی دم می‌خواهم دخترم را ببخشند. او مرتکب اشتباه شده و امیدوارم خانواده مقتول حداقل به خاطر نوه‌ام فرزانه را ببخشند.

محمدرضا بندرچی، وکیل پایه یک دادگستری دراین باره گفت: پرونده‌های قتل دو جنبه عمومی و خصوصی دارد. در صورتی که اولیای دم خواسته‌شان قصاص باشد و دادگاه نیز رای به قصاص بدهد حکم باید اجرا شود و هیچ چیز به‌جز رضایت اولیای دم نمی‌تواند مانع اجرای حکم شود. وی همچنین درباره پس گرفتن اقرار اولیه از سوی فرزانه گفت: اقرار اولیه مهم‌تر از اقرارهای بعدی است و اصولا اقرارهای بعدی بی‌فایده است مگر اینکه خلاف آن به قاضی ثابت شود.از سوی دیگر شهناز سجادی، حقوقدان نیز درباره پرونده فرزانه گفت: وقتی حکم قصاص قطعی شد، فقط رضایت اولیای دم یا پذیرش اعاده دادرسی می‌تواند جلوی اجرای حکم را بگیرد.

عبدالصمد خرمشاهی وکیل فرزانه مرادی  پس از خبر انتشار اعدام وی در روز شنبه ۱۲ بهمن ماه٬ به خبرگزاری ایسنا گفت : ابلاغیه اجرای حکم به صورت رسمی به او ارسال نشده و موکلش  از دو روز قبل به انفرادی منتقل شده و  قرار بود حکم اعدام صبح روز یکشنبه اجرا شود ولی بر اساس اطلاعاتی که از خانواده موکل کسب کرده ام حکم تاکنون اجرا نشده است و اجرای حکم قصاص نفس موکلش به تعویق افتاده است تا فرزانه داوری بتواند موفق به اخذ رضایت از خانواده همسرش شود .این وکیل دادگستری خاطر نشان کرد: هنوز از دلیل اجرا نشدن حکم موکلم مطلع نیستم . به گزارش عرش نیوز محمد رضا حبیبی دادستان اصفهان اظهار کرد: در حال حاضر دادیار و مسئول زندان در حال مذاکره با اولیای دم برای گرفتن رضایت هستند و امکان اینکه اولیای دم از قصاص فرزانه مرادی گذشت کنند وجود داردو تلاش ما برای جلوگیری از اجرای این حکم تنها به خطر فرزند متهم است.(۱)

در این میان سازمان عدالت برای ایران در گزارشی با عنوان ” زنگ خطر ”  و با درج خبر اعدام فرزانه مرادی نوشت :

فرزانه که در زمان کودکی شوهرداده شد و در حالی فردا به پای چوبه دار میرود که آمار رسمی منتشر شده در ایران از افزایش آمار ۳۵درصدی ازدواج دختربچه ها در پنج سال گذشته است. بر اساس این آمار فقط در سال ۱۳۹۱، دست کم یک هزار و ۵۳۷ دختر زیر سال ۲۹ هزار و ۸۲۷دختر ۱۰ تا ۱۴ ساله در ایران به اجبار، ازدواج کرده اند. به عبارتی این سازمان در جریان واکاوی پرونده فرزانه مرادی ازدواج زیر سن قانونی و ازدواج های اجباری را از دلایل بسیاری از بزه کاری های اجتماعی از جمله این قتل می داند.(۲)

 همچنین  حسین رئیسی وکیل دادگستری و حقوق دان در گفت و گو با خانه امن می گوید: مطابق مقررات قانون مدنی در بخش حقوق خانواده  اجازه ازدواج دختر در نخستین ازدواج در شرایط باکرگی با پدر است و متاسفانه طبق ماده ۱۰۴۱ قانون مدنی پدر می تواند دخترش را حتی در سنین کمتر از ۱۳ سال (منوط به اجازه دادگاه) شوهر دهد. البته با تاسف باید گفت که عدم کسب اجازه از دادگاه خللی به اصل عقد و ازدواج وارد نمی سازد فقط از نظر تشریفاتی ازدواج با ایراد مواجه است، همین شرایط سبب شده است و سبب می شود تا دختران کمتر از ۱۳ سال نیز شوهر داده شوند. در نتیجه ازدواج دختران خردسال را نیز به نوعی تسهیل شده است.

در باره ازدواج فرزانه باید گفت که به دلیل ۱۵ ساله بودن او ازدواج وی در ظاهربا ایرادی روبرو نبوده است. وی در باره مغایرت قوانین ایران با کنوانسیون حقوق کودک و پروتکل های الحاقی به آن معتقد است که دولت ایران با حق شرط به این کنوانسیون پیوسته و خود را موظف به رعایت همه مواد این کنوانسیون نمی داند هر چند که  من معتقدم این بخش از مقررات بین المللی حقوق بشر به دلیل اینکه همه حقوق کودکان حقوق بشر تلقی میشوند،از یک طرف و خدشه ای که به اصل رضایت در ازدواج های سنین کودکی وارد است، از طرفی دیگر الزمی است و ازدواج کودکان زیر ۱۸ سال باید مطلقا ممنوع گردد و از وقوع آن جلوگیری کرد.

 از منظر دیگر نیز تسهیل ازدواج کودکان عواقب متعدد خطرناک دارد و سبب فاصله گرفتن جامعه از واقعیتهای خود می شود. در حقیقت فرزانه و امثال او بسیارند زنانی که قربانی ازدواج های اجباری سنین کودکی  و عواقب ناگوار آن هستند.

منابع: http://goo.gl/AfX2q4

http://goo.gl/zDYJlc