صفحه اصلی  »  پریسا صفرپور
image_pdfimage_print
آذر
۲۷
۱۳۹۳
 پدرم را نادانی ما کشت؛ نه ایدز و اچ آی وی
آذر ۲۷ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , ,
image_pdfimage_print

Parisa Safarpour

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

نسرین می‌گوید مدت هاست عذاب وجدان مرگ پدرش رهایش نمی کند. چرا که فکر می کند نادانی آنها باعث مرگ پدرش شده و نه ایدز.

نسرین ۳۸ساله، ساکن تهران، متاهل و حسابدار یک هایپرمارکت است. شوهرش پزشک عمومی است و با همسر و فرزندانش احساس خوشبختی می کند .

نسرین می گوید پدرش یک بنای زحمتکش اما معتاد بود. درآمد پدرم کم بود اما هم به موادش می رسید و هم به زندگی مان. مادرم هم نمی گذاشت احساس کمبود کنیم ضمن اینکه فقط دو بچه بودیم و مادرم تلاش می کرد ما را به روز و آبرومند بزرگ کند

پدر نسرین صبح یکی از روزهای تابستان سال ۷۲ از داربست سقوط کرد و مهره های چهارم و پنجمش آسیب دید و پای راستش شکست.

“خیلی خوب روزهایی که در خانه و بیمارستان بستری بود را به خاطر دارم. مادرم و عمه ها حسابی هوای او را داشتند و ما کمتر شلوغ می کردیم که مزاحمش نباشیم. اوضاع مادی خراب نشد چون هم پس انداز داشتیم و هم بیمه و هم فامیل دلسوز و خوب. اما پدرم بیشتر از قبل تریاک می کشید. ما تا پیش از بیماری اش فقط شبها آنهم در اتاق جدا دیده بودیم منقل و بساط راه بیاندازد ولی حالا هر دقیقه بساط پهن بود برای همین هم مادرم کم کم بی حوصله شد.”

یک شب که مادر نسرین از آوردن بساط به بهانهٔ اینکه برای سلامتی ات خوب نیست سرباز می زند، مرد او را به باد کتک می‌گیرد و فرزندان برای اولین بار شاهد چنین وضعیتی هستند. مادر نسرین قهر می کند و به خانه پدرش می رود.

نسرین که احساس خوبی از یادآوری آن روزها ندارد می گوید:” گچ پایش را در آورده بود اما با عصا راه می رفت. مادرم را با آن عصای فلزی به قصد کشت زد. ما حیرت کرده بودیم و از وحشت به حمام پناه بردیم. گریان و گیج نفهمیدیم مادر کی و چطور خانه را ترک کرد.”

به نظرم یک ماه طول کشید تا مادرم و دایی و مادربزرگم به اصرارها و ابراز پشیمانی عمه ها ، پدرم و ریش سفیدها راضی به آشتی شدند. من که نوجوان بودم و خاطرم نیست اما به نظر می رسد پدرم در آن مدت دیگر یک تریاکی آلوده نبود، بلکه اعتیاد پیدا کرد. به خانه دیر می آمد. گاهی جمعه ها هم نمی ماند و دیگر مثل قدیم ما را با فامیل به گردش و تفریح و پارک نمی برد و وقتش را با ما نمی گذراند .

یک سال طول کشید تا کار پیدا کند اما درآمدش کم شده بود. چون کمتر کار می‌کرد و بیشترچرت می زد. خوش نامی و خوش حسابی و خوش قولی اش زیر سؤال رفته بود و بیشتر اوقات نه در خانه پیدایش می شد و نه سر ساختمان.

عمه هایم می‌گفتند مردی که نتواند در خانه کنار زن و بچه و خانواده اش تریاک بکشد می‌رود کنار رفقا هرویین می کشد. پدرم یک شب دوستانش را دعوت کرد و هرویین کشیدند و مادرم از وحشت ما را برداشت و همگی خانه را ترک کردیم . یک سال دیگر با قهر و آشتی گذشت  تا اینکه پدرم کاملا بیکار شد فقط به اعتیادش می‌رسید و با فروش وسایل خانه روزها را می گذراند. چندبار هم دست روی ما بلند کرد تا بالاخره  مادرم طلاق گرفت و در کارخانۀ لبنیات مشغول به کار شد .

همۀ این‌ها کمتر ازچهارسال اتفاق افتاد و ما بچه‌ها به شدت طرف مادرمان بودیم و از پدرم دوری می‌کردیم. او نیز تا پیش از اطلاع از بیماری‌اش ما را نمی‌خواست و دلتنگی نمی‌کرد. گاهی عمه ها تلفن می‌زدند و ما را سرزنش می‌کردند که تا وقتی که پدرتان پول داشت خوب بود حالا که بدبخت شده رهایش کرده‌اید و از این حرف‌ها.

 ” توجیه مادر نسرین این است که همیشه دیده و شنیده بود که مردهای هروئینی زن و بچه‌شان را هم می‌فروشند و حتا اگر کم بیاورند آنها را وادار به تن فروشی می‌کنند. این بود که ترجیح ‌داد صد درصد از پدر بچه‌ها دوری کند”.

یک روز از دبیرستان آمدم دیدم مادرم خانه است درحالی که باید آن ساعت درکارخانه ‌بود. هزار آسمان و ریسمان را به هم بافت تا بالاخره از ازدواج مجدد حرف زد. آن موقع هنوز در دهۀ سی زندگی‌اش بود و البته من نمی فهمیدم جوان است. اما وقتی گفت سوپروایزر بخش که مرد زن مرده و نسبتاً پولداری است کمی آرام شدم. خوشبختانه خواهرم بچه تر بود و کمتر از من به اندیشیدن و کلنجار رفتن احتیاج داشت چون با دیدن اتومبیل  “دوو” که آن زمان در ایران برای خودش اسم و رسم و کلاسی داشت رام شد.

” هنوز چندماهی از ازدواج مادر نسرین نگذشته بود که خبر آوردند مرد در بستر بیماری است. آن‌ها ابتدا اهمیت ندادند و فکر کردند بالاخره معلوم بود که کنار جوی می‌میرد. یکی دوماه به پیغام ها و درخواست های عمه ها و فامیل پدری بی توجهی کردند تا اینکه شوهر مادرش آن‌ها را راضی کرد که به دیدار پدر بروند .”

نسرین ازشوهر مادرش به خوبی یاد می کند و در طول حرف هایش اغلب می گوید که شوهر مادرم مرد شریفی است و واقعاً برای من و خواهرم پدری کرد تا اینکه یک شب دایی پدرم خبر از مرگ زودرس پدرم آورد و گفت که موضوع جدی است.

مادر نسرین فرزندانش را همراهی نمی‌کند و بچه‌ها برای دیدن پدر بیمار به خانۀ عمو می‌روند. به گفتۀ او کسی زیاد تحویلشان نمی‌گیرد و حتا ریشخندشان می‌کنند.

نسرین حال پدرش را اینطور توصیف می کند. پدرم مثل یک چوب خشک به معنای واقعی شده بود. این نمی‌توانست اثر اعتیاد باشد. خواهرم کمی گریه کرد و من حتا رغبت نکردم مرد بیچاره را ببوسم. زردی انگشتان و سبیل و دور دهانش قابل توصیف نیست. خس خس عجیبی می‌کرد، فکر کردم سرطان ریه گرفته است. یکی از پسرعموهایم که در کودکی شیطنتی و بوسه ای رد و بدل کرده بودیم و حالا دانشجویی فرهیخته بود مرا کنار کشید و خبر ناگوار و حیرت انگیزی را به من داد. خبری که با شنیدنش حس کردم رگ هایم را به سیم برق وصل کرده اند .

خبر ابتدا این بود که مرد ذات الریه دارد و اعتیادش را صد روز است ترک کرده اما این حال نزار به دلیل ابتلا به ویروس اچ آی وی است.

من مدام می‌گفتم ایدز؟ و او می‌گفت نه، این‌ها فرق دارند و من سرش فریاد می‌کشیدم که فرق ندارد. راستش نمی خواستم بشنوم چون برای خواهرم که او را کمی در آغوش گرفته و بوسیده بود نگران شده بودم. سریع دخترک را برداشتم و بی توجه به توضیح اطرافیان فرار کردم. تمام راه هر دو گریه می کردیم.

مادرم هم عصبانی و نگران شده بود. همان روز خواهرم را به نزدیک ترین درمانگاه برد و توضیحات دکتر هم درباره تفاوت اچ آی وی و ایدز و راه‌های انتقال تا چند روز ما را راضی‌ نکرد . اگرچه بعد از مدتی نگرانی برای دختر کوچک که پدر بیمارش را بوسیده بود با تحقیق و سوال و پرسش رفع شد، اما همه ما از اینکه پدر مبتلا به ایدز است، ناراحت ومضطرب و غمگین بودیم .

چند ماه بعد خبر می‌رسد مرد به کار برگشته و اطرافیانش مراقب هستند مجدد سمت اعتیاد نرود. یک روز نسرین او را در خیابان می بیند و با اینکه حس  می کند حالش بهترشده  اما هنگامی که مرد برای بوسیدن دخترش جلو می رود نسرین خود را عقب می کشد و سریع خداحافظی می کند .

به گفتۀ نسرین پدرش تا بیش از یک سال بعد خوب کار کرد و پاک ماند اما هرچه بیشتر سعی می‌کرد به دخترها نزدیکتر بشود آن دو بیشتر دور می‌شدند. پدرخواندۀ آن‌ها نیز بعد از مدتی شاکی می‌شود و سعی می‌کند مرد را از زندگی‌شان دور کند.

یک شب از مهمانی برمی گشتیم که دیدیم جلوی در خانه ایستاده است. خدا ما را ببخشد چنان ناراحت شدیم گویی قاتل عزیزمان است و از قصاص فرار کرده. با معصومیتی که امروز آن را می‌فهمم پیش آمد و جلوی مادرم و شوهرش خم شد و سلام کرد. گفت آمده‌ام این را بدهم به دخترها و بروم. یک بستۀ شکلات خارجی بود که گفت صاحب یکی از ساختمان هایی که در آن کار می‌کند از کویت آورده است. مادرم با داد و بیداد و شوهرش مودبانه اما عصبی از او خواست دیگر مزاحم نشود. من قهرآمیز کمی دلم سوخت اما واقعاً از برخورد با او وحشت داشتم. خواهرم خواست بسته شکلات را بگیرد اما مادرم آن را گرفت و پرت کرد و از ما خواست آنجا را ترک کنیم.

نسرین می‌گوید اگرچه پدرم دوسال بعد بر اثر اعتیاد مجدد و ضعف جسمانی درگذشت اما آن شب آخرین باری بود که او را دیدم. او معتقد است اگر اطلاع رسانی بیشتر و واضح تری دربارۀ ایدز و اچ آی وی در کشور وجود داشت، حداقل او را پس از ترک اعتیاد به عنوان پدری که با آن‌ها زندگی نمی‌کند می‌پذیرفتند و این سبب می‌شد او بیشتر زنده بماند و آن‌قدر ضعیف و خسته نشود که در آستانه پنجاه سالگی بی‌کس و تنها بمیرد.

حالا که تفاوت‌ها را می‌دانم و به نقش خانواده در سلامت مبتلایان به اچ آی وی مثبت و ایدز واقف هستم اصلاً نمی‌توانم خودم را ببخشم. هرچند ما بی اطلاع و بچه سال بودیم و مادرم می‌خواست مراقب باشد که ما آسیب نبینیم ولی اصلاً روش درستی در پیش نگرفته بودیم و کارمان بی رحمی بنظر می رسید. نمی‌خواهم قضاوت بشوم ولی خودمان خودمان را قضاوت می‌کنیم و بدحال و غصه دار هستیم.

 

آذر
۱۴
۱۳۹۳
 صیغه؛ داغی ابدی به دل و پیشانی ام
آذر ۱۴ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , ,
image_pdfimage_print

6835034944_e656f4edf6_zعکس: Roberto AI

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

 فرزانه قبل از طلاق اولش، از خانه پدری رانده شده و مانند اغلب زنان بی سرپرست و بد سرپرست، برای فرار از کارتن خوابی و در به در شدن در کوچه و خیابان تن به ازدواج موقت داد. فرزانه ۲۷ساله است و در چهارده سالگی به خاطرآزار و تعصب پدر و برادرش، محبت های رضا شاگرد مکانیک سر کوچه به دلش نشست و عاشق او شد و یک سال بعد هم ازدواج کردند.

او می گوید:«خانواده ام راضی نبودند ولی خیلی اصرار کردم. رضا هم پافشاری می کرد. او بیست سال بیشتر نداشت و با مادر بسیار جوانش زندگی می کرد و برای پدر و مادرم قابل پیش بینی بود که این زندگی دوامی نخواهد نداشت.»

فرزانه سه سال بعد از زندگی کردن با مادر شوهر سی و چندساله ای که به گفتۀ فرزانه خسیس، بی حوصله و اهل ازدواج موقت های «بی در و پیکر» بود از شوهر بی اراده اش جدا می شود.

«نه مهریه، نه نفقه، نه طراوت چهارده سالگی و هجده سالگی، هیچ چیز با خودم به خانه پدری برنگرداندم. همه شدند چهارچشم و گوش که مبادا راه خلاف بروم. سلام و احوالپرسی با پسر خاله و پسر عمو نیز برایم قدغن شد.»

سخت گیری و تعصب خانوادهٔ فرزانه پس از جدایی اش چند برابر می شود و او بالاخره بعد از دو سال از آن خانه می رود.

«به مادرم گفته بودم آخرش خودکشی می کنم. او همیشه نگران و زیر فشار هر دو طرف ماجرا، برای زن های اطراف و دوستانش تعریف می کرد که دخترش در خانه اسیر پدر و برادر است. زن دایی ام گفته بود یک مرد زن مرده در همسایگی شان می شناسد که زن صیغه ای خوب می خواهد شاید بعد هم فرزانه را عقد کند . مادرم گفت برو شاید بختت باز شود.»

فرزانه بعد از دو هفته دوستی و رفت و آمد با مرد سی و هشت سالهٔ آرایشگر، صیغه یک ساله او می شود.

«مادرم خودش را بی خبر نشان داد تا از طرف پدر و برادرها آزار نبیند. شوهر من هم مودبانه از پدر و برادرم خواست مزاحم زندگی ما نشوند تا بی احترامی صورت نگیرد. فرزند خردسالش را مادرش نگه می داشت که فقط یک بار به دیدن من آمد. محترمانه برخورد کرد اما هرگز نه دعوتم کردند و نه آمدند و نه فامیل حسابم کردند و وجودم را نادیده می گرفتند. مادرم می گفت پدرت شبانه روز دعا می کند که این مرد تو را عقد دائم کند و دیگر آبروریزی نشود و مضحکه مردم نشویم.»

اما وقتی یک سال صیغه تمام می شود، مرد به او اعلام می کند که خانواده اش برایش «دختری مناسب ازدواج دائم» پیدا کرده اند که بچه اش را هم می پذیرد. فرزانه التماس می کند که من هم بچه‌ات را بر چشم بزرگ می کنم. اما مرد قبول نمی کند و تنها علتش مخالفت شدید مادرش با  فرزانه به این دلیل است که قبلا او طلاق گرفته و می گفت معلوم نیست از تو هم طلاق نگیرد. فرزانه سرافکنده با پنج سکه مهریه و دو چمدان لباس و وسایلی که به راحتی در صندوق عقب یک ماشین جا می شدند که در آن مدت با عشق و امید خریده بوده به خانه پدری باز می گردد.

«وقتی راننده تاکسی از صندوق عقب جعبه های خرده پیله ها را در می آورد و دم در می گذاشت دلم می خواست به او بگویم شما را به خدا زن خوب و اهل زندگی و مادر و دلسوز نمی خواهید؟ دلم می خواست روی دست و پایش بیافتم و بگویم پشت در این خانه ای که داری چمدان و کارتن خالی می کنی، چشم ها و دل هایی روبه آسمان است که برای برنگشتن من دعا می کنند.»

غم زدگی و دلسوزی و کمی خشم فروخوردۀ اعضای خانواده دوامی نمی آورد و دو سه هفته بعد روزی که فرزانه از نانوایی دیر به خانه بر می گردد برادرش با چاقو بر کمرش می زند.

«مرا به بیمارستان نبردند تا برادرم گرفتار نشود. تزریقاتی سر کوچه را تطمیع کردند تا زخمم را بخیه بزند.اما زخمم عمیق بود وعفونت کرد و وضعیت وخیمی پیدا می کرد که رضایت دادند و مرا دکتر بردند. بالاخره پنج شش ماه در خانه زندانی شدم. به کسی نگفتند به خانه برگشته ام. جز یکی دو فامیل نزدیک هیچکس از موضوع خبر نداشت.

نه مرا با خودشان مهمانی می بردند و نه وقتی مهمان داشتیم نشان می دادند که دیگر در آن خانه زندگی می کنم. اگر کسی می پرسید می گفتند آمده سر بزند.»

فرزانه این بار خودش تصمیم می گیرد برود ولی مادرش مانع او می شود و به او قوت قلب می دهد که در خانه حداقل سقف و غذا و جای گرم و امنیت هست.

«حق با مادرم بود. در طول روز راحت بودم. فقط شب ها برادرها و پدرم به هر بهانه ای تحقیرم می کردند. من هم دیگر جلوی چشمشان ظاهر نمی شدم. تا اینکه پس از مدتی همسر دایی ام باز هم به کمک من آمد.»

بانوی دنیا دیده پدر را سرزنش می کند که حداقل به فکر ازدواج مجدد دختر باشد. از اینکه تا چه وقت دخترک باید مجرد بماند و مردم خیال کنند شوهر دارد. نمی شود که تا ابد موضوع را پنهان کرد.

«برادرهایم سناریویی ترتیب دادند از مهاجرت من و شوهر خیالی ام به بندر برای کار. سه ماه بعد هم سناریوی درگذشت داماد خیالی درشهرستان طوری که فامیل شک نکنند . انگار از اعدام رها شده بودم. مادرم امید داشت که پس از مدتی خواستگار برایم بیاید. من خوشحال بودم که می توانم مثل قبل به عروسی و مهمانی بروم. اما کمتر از یک سال بعد متوجه شدم که نگاه مردم بد شده است. انگار مرا نحس یا موجودی فلک زده می دیدند که باید زیرچشمی نگاهش می کردند و به حال زارش افسوس می خوردند.»

فرزانه شب عروسی خواهرش با یک جوان فیلم بردار آشنا می شود و پسرک شماره تلفنش را به او می دهد . تلفن های یواشکی رد و بدل شده و پس از مدتی مرد جوان به او ابراز عشق می کند و دروازهٔ دوستی و همراهی باز می شود. فرزانه صادقانه تمام ماجرای زندگی اش را برای او بازگو می کند و مرد جوان نیز به او پیشنهاد ازدواج موقت می دهد تا «اگر کسی بازخواست کرد بگویند شرعی است».

مادر فرزانه مطلع از ماجرا کمی نگران اما حامی دخترش است.

«مادرم به شدت به او می رسید و مثل مادر تر و خشکش می کرد و برایمان غذا می پخت می آورد پارک، سه تایی غذا می خوردیم. برایش هدیه می خرید و یک بار طاقت نیاورد و گفت قول بده دامادم بشوی.»

مرد جوان رک و راست می گوید که موقعیت ازدواج ندارد اما اگر روزی بخواهد و ‌بتواند شوهر دائم کسی بشود، انتخاب اول و آخر فرزانه است.

«مادرم خیلی امیدوار شده بود. یک سال شبانه روز در خانه از من حمایت کرد و دیر رفتن ها و کم و زیادها را به پای کلاس خیاطی ام گذاشت و مدام به گردن گرفت. مثلا می گفت خودم فرستادمش پی کاری، زن دایی کارش داشته، خیاطی کلاس فوق العاده دارد، رفته ابروی خانم فلانی را بردارد… بیچاره مادرم.»

فرزانه و مرد جوان هر دو راضی از رابطه و با جرات به خاطر وجود صیغه نامه در شهر آزادانه می گشتند و وقت زیادی را با هم صرف می کردند، اما خوشحالی آنها دوامی نداشت زیرا پدربزرگش آن‌ها را با هم دید. فرزانه دیگر به خانه نمی رود و تلفنی مادرش را مطلع می کند و از او می خواهد هرطور شده سکه های طلا، جواهرات کوچکی که دارد و لباس هایش را به او برساند. مرد جوان هم اگرچه ترسیده و نگران و پریشان است اما به فرزانه قول حمایت می‌دهد.

«یک هفته در خانهٔ دوستانش این طرف و آن طرف ماندیم اما نهایتا به خواهرش زنگ زد و گفت بیاید مغازه. برای اولین بار مرا با عضوی از خانواده اش آشنا کرد و از او خواست موقت به من جا بدهد. زن حدودا چهل ساله ای بود که به شدت خوشرویی نشان داد اما هیچ کمکی نکرد.»

خانوادهٔ مرد جوان مذهبی، سنتی، همیشه مخالف کارهای پسرشان بخصوص عکاسی و فیلم برداری، با وضع زندگی بسیار متوسط و پر جمعیت هستند. فرزانه اگرچه اینها را می دانست اما همه چیز را عمیق تر درک می کند.

«مثل روز روشن گویی در پیشانی خواهرش خواندم که هرگز پیوند مبارک و دائمی بین ما نخواهد بود.»

مادر فرزانه به شدت مورد سرزنش و خشونت همسرش قرار می گیرد و برادرهای فرزانه از او می خواهند اگر جای آنها را می داند بگوید تا «برویم سر هر دو را روی سینه شان بگذاریم، یا مردک را با تهدید چاقو پای سفرهٔ عقد بنشانیم که زنش را بردارد و برود.»

مادر فرزانه اما خود را کاملا بی اطلاع نشان می دهد زیرا تهدیدها را جدی می گیرد و به دخترش اطلاع می دهد که «هر اتفاقی هم برایت افتاد برو دنبال زندگی ات» فرزانه با فروش سکه هایش یک زیرزمین سی متری اجاره کرده و با مرد جوان زیر یک سقف بودن را تجربه می کند.

«بعد از پنج ماه که مستقل زندگی کردیم با یک دعوای بی خودی گفت تو زن پر دردسری هستی و بوی شر از این رابطه می آید. با اینکه هفتاد و سه روز تا پایان صیغه مانده بود رهایم کرد و ‌رفت.»

فرزانه دربه در دنبال او در مغازه و گالری های دوستان دنبالش می گردد اما مرد جوان خودش را نشان نمی دهد و همه می گویند خبری از او ندارند.

«شرکای او در مغازه نیز مرا تشویق می کردند که به دنبال زندگی ام بروم و خودم را معطل نکنم ،اما من جایی برای رفتن نداشتم. گفتند او مرا دوست داشته اما از اتفاقات چند ماه اخیر وحشت کرده است. گفتند اهل اینکه کسی را بگذارد و برود نیست اما قطعا این رابطه دیگر برایش خوشایند نبوده. گفتند هرگز نمی توانند و نمی خواهند آدرس خانوادهٔ او را به من بدهند. بالاخره بعد از چند هفته سر زدن ها و گریه ها و التماس های مکرر من، یکی از همکارانش با تحقیر به من گفت ای بابا ول کن و وا بده ، تو انگار جایگاه خودت را اشتباه گرفته ای. زن رسمی اش که نبودی. صیغه ای بودی. وا بده و خیال کن صیغه نامه تمام شده است و دیگر نخواسته! می خواهی چکارش بکنی؟»

فرزانه چندماه به سختی از شکست عشقی و تنهایی و درماندگی ازنداشتن  حامی در خانه پدری با غصه و بیماری و پریشانی، زندگی را با فروش چند قطعه طلایی که داشت و کمک های پنهانی مادر و دو سکه ای که مرد جوان به عنوان مهریه برایش باقی گذاشته می گذراند اما بالاخره بی پول می شود.

«سیگار می کشیدم و غذا نمی خوردم. دوستانی در پارک پیدا کردم که بعد از دوسه ملاقات فهمیدم تن فروش، خرده فروش مواد مخدر، معتاد و بیمار هستند. وحشت کردم و به مادرم زنگ زدم.نمی دانم چرا جریان را که فهمید گوشی را گذاشت. در آن مدت خیلی کم در تماس بودم به بهانه اینکه کسی در خانه از رابطه بو نبرد اما در واقع می خواستم از حال و روزم با خبر نشود و زجر نکشد.»

مادر فرزانه با کمی پول و مواد خوراکی به ملاقات دخترش می آید و به او توصیه می کند با خیاطی گذران زندگی کند اما «در آن خانه هنوز بوی خون هست و بهتر است خودت را نشان ندهی».

«وقتی مادرم گفت قید خانه را بزنم فهمیدم که رفتنم فاجعه به دنبال دارد وگرنه او به مرگ خودش هم راضی بود که من آواره و تنها و دل شکسته نباشم.»

فرزانه در خیاط خانه کار پیدا می کند و وقتی چندماه بعد نمی تواند با پولی که دارد زیرزمین را دوباره اجاره کند، از سر ناچاری و بی سرپناهی به عقد موقت یک مرد مسن، صاحب کار کارگاه در می آید.

تیر خلاص

«تیر خلاصی که جگر مرا سوزاند او بود. چهارماه بیشتر با هم نبودیم که ناگهان غیب شد. از طریق کارگاه فهمیدم پسرش در تصادف موتور جان باخته است. صیغه نامه موعدش سر آمد و او نیامد. قول داده بود صیغه را تمدید کند چون برایم اتاق یک ساله اجاره کرده بود. جواب تلفن هایم را هم نمی داد. بالاخره یک روز یک پیک موتوری آمد و بسته بی نام و نشانی داد و رفت. نامه کوتاهی تایپ شده بود به این مضمون که پول اتاق تا یک سال پرداخت شده، می توانی بمانی. مهریه ات هم که قبلا پرداخت شده و موعد صیغه هم که سر آمده پس دیگر مزاحم زندگی من نشو چون خودم همسرم و خانواده ام در شرایط بسیار سخت و بد و حساسی هستیم.»

فرزانه زیاد از رفتن مرد ناراحت نیست و خیالش از بابت اینکه تا یک سال سقف دارد راحت است اما از کارگاه اخراج می شود. نه بیمه دارد و نه قرارداد. پس حق اعتراض هم ندارد. در ضمن می داند که بانی این اخراج کیست. اهمیت نمی دهد اما خبر ندارد که چه فاجعه ای برای زندگی اش رخ داده است.

«من دیگر تبدیل شده بودم به یک زن تنها که فقط به سقف و غذا اهمیت می دهد. همه شکست ها سبب می شد بگویم به جهنم. اخراج که شدم هم همینطور. گفتم این نشد یک کارگاه دیگر. یک کار دیگر. یک صیغه دیگر. اما وقتی فهمیدم باردارم فقط به مرگ اندیشیدم. دوستی که در کارگاه درد دل هایم را شنید گفت نگران نباش. وقتی از فکر خودکشی خلاص شدم به فکر سقط افتادم. دوستم گفت مگر احمقی که خودت را ناقص کنی و خدا را از خودت با قتل یک بچه سه ماه و نیمه برنجانی. برو یقه مردک را بگیر برای حق و حقوقت. نفقه. شناسنامه و ارث.»

فرزانه تا پنج ماهگی بارداری اش دوندگی می کند تا بتواند با مرد به مذاکره و گفتگو بنشیند.

«گفت برو ثابت کن که بچه من است. صیغه نامه را او داشت و من هیچ مدرکی نداشتم. همان دوست کارگاهی گفت بگو آزمایش دی ان ای معلومش می کند.

پدر بچه را دوباره با دردسر پیدا کردم گفتم مجبورت می کنم  برای آزمایش دی ان ای به دادگاه بیایی. با خونسردی گفت خوب گیرم ثابت کردی بچه من است. نه ارثی می برد و نه نفقه چون بچه حرامزاده محسوب می شود، برو ثابت کن موقع بسته شدن نطفه همسر شرعی من بودی.»

فرزانه با راهنمایی دوستش با یک وکیل مشورت می کند.

«خدا عمرش بدهد خیلی دلسوزی کرد. گفت اگر واقعا نتوانی ثابت کنی شرعی زنش بوده ای چیزی دستت را نمی گیرد جز اسم مرد در شناسنامه بچه، آن هم پس از دادگاه و پیچیدگی های آزمایش “دی ان ای” و هزینه ها و دوندگی و اینها.»

فرزانه که در محضر عقد نشده و یک روحانی دوست پدر بچه در خانه صیغه شان کرده، هیچ نشان و شاهد و مدرک مستندی ندارد.

«وکیل هیچ پولی نگرفت ولی به پدر بچه زنگ زد و گفت وکیل فلانی هستم و باید صحبت کنیم. مرد کمی ترسید و سریع خودش را به قرار رساند. یک چک روز ده میلیون تومانی آورده بود. وکیل گفت باید برای بچه شناسنامه بگیری. مرد قبول نکرد. وکیل تهدید کرد. بالاخره مرد گفت اسم من را بگذارید اما فامیل مادرش. اینهم ده میلیون پول. همین جا، همین حالا در حضور شما و دو شاهد تعهد بدهد که همه حق و حقوق خودش و بچه اش را گرفته است و دیگر هرگز نه مزاحم زندگی من می شود و نه ادعایی می کنند. من و وکیل تعهدی ندادیم و او پافشاری کرد که پس بروید دنبال کارهای دادگاهی اش.»

فرزانه بالاخره شناسنامه ای با نام کوچک مرد و نام خانوادگی خودش برای بچه گرفته است.

«تعهد دادم و با ده میلیون یک خیاطی کوچک راه انداخته ام و زندگی ام می گذرد. گاهی برای مسائل زناشویی و عاطفی و تنهایی وسوسه می شوم صیغه بشوم ولی واقعا دیگر توبه کرده ام. یک مدت دوست پسر گرفتم ولی دیگر حوصله آن را هم ندارم. صیغه داغ بود به دل و پیشانی ام. فرق دوست پسر و صیغه این است که در دوست پسر چیزی به نام امید در تو شکل نمی‌گیرد اما با صیغه تو حس همسر بودن داری. امیدوار می‌شوی که شاید دائم بشود. تعهد داری و اگر موقعیت دیگری برایت به وجود بیاید به عنوان همسر نمی‌توانی خارج بشوی.»

او به مغازه دارهای اطراف و همسایه های خانه‌اش گفته که شوهرش ماموریت است. چون سرش به کار و فرزندش گرم است و کمتر در عموم ظاهر می‌شود حرف زیادی پشت سرش نیست. مادر فرزانه گاهی بی‌خبر از خانواده به او سر می زند و مدام نگران است مرد دیگری به زندگی او راه نیابد. فرزانه بعید می داند مردی و پناهی و همسری و عشقی در این دنیا برایش باقی مانده باشد. می گوید چون در حال حاضر حال و وضع خوبی دارد و از نگه داشتن بچه راضی است و در عین حال اضافه می کند که دوست دارد بداند اگر بچه را می انداخت سرنوشت بهتری برای هردوشان رقم نمی خورد؟ او نگران آینده و پاسخ‌هایی که باید به کودکش پس بدهد نیز هست.

«نمی دانم بعد از حماقتم در نگه داشتن بچه اگر با آن وکیل مشورت نمی کردم و او به من اطلاعات و راهنمایی نمی داد، حالا با بچه گدایی می کردم؟ یا زیر پل ها دنبال مواد و بچه فروشی بودم؟ یا چه چیز وحشتناک تر دیگری در انتظارمان بود!؟»

آبان
۱۶
۱۳۹۳
 من دختری هستم که در هفده سالگی ختنه ام کرده اند          
آبان ۱۶ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۵
, , , , ,
image_pdfimage_print

Parisa-Safarpour-227x300

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

می‌گوید بنویسید اسمم گلتاب است. سی و هفت ساله و ساکن شهرستانی در استان فارس. از معدود دختران ایرانی است  که ختنه اش کرده اند. وقتی یک زن، که طبیعت سهم زیادی از لذت جنسی به او نداده است این را می شنود؛ چهره در هم می کشد. گویی از سینه آویزانش کرده اند. این مصاحبه جزییات دارد، درد دارد و سانسور بردار نیست.

ممنونم که قبول کردید با من و خواننده‌ها حرف بزنید اگرچه می‌دانم از نظر امنیت خانوادگی بسیار آسیب‌پذیر هستید.

حدود سال هشتاد هم برای دختر مالک باغی که برادرم مراقبش بود درد دل کردم و او قول داد اگر با او برای روزنامه‌ای که کار می‌کرد مصاحبه کنم، ناشناس بمانم  و کسی بعد از آن مزاحم من و زندگی‌ام نشود. مصاحبه کردم، ولی مسئولین نگذاشتند  چاپ شود. اما شاید شما بتوانید چاپ کنید.  من می‌خواهم مردم بدانند که در مناطقی ازفارس، خوزستان، کردستان، آذربایجان، بندرها، سیستان و بلوچستان هنوزاتفاقات اینگونه می‌افتد و به فکر باشند.

شاید بهتر باشد واضح تر از مشکلاتتان با کمی جزییات صحبت کنیم. چندساله بودید که ختنه شدید؟

هفده سالم بود که موقع خودارضایی مادرم مچم را گرفت. خدا می داند مثل تابه نان پزی شدم از بس مرا کتک زد، سیاه سیاه شدم. فردای آن روز هم با خاله هایم برداشتند مرا بردند خانه زنی که دختران و زنان را ختنه در یک زیرزمین می کرد.

خودتان خبر داشتید که برای ختنه شدن آنجا هستید؟

من از حرف های عمه و خاله و زن های دورهم شنیده بودم که دختر باید ختنه بشود. مثلاً دختر خاله‌ام در دوازده سالگی ختنه شده بود. الان فهمیده ام که به تصمیم مادر و جسم دختر هم بستگی دارد. ما دخترها هرگز در این رابطه حرف نمی زدیم. خیلی زشت بود از آلت تناسلی و مسائلی که می‌گفتند زن و شوهری است حرف بزنیم. بنابراین من می دانستم ولی خیال می کردم از سر من گذشته است. نه می‌پرسیدم و نه می‌خواستم بدانم که چرا تا به حال یعنی هفده سالگی انجام نشده است. ولی وقتی من را برای این کار بردند خیلی وحشت کرده بودم. دائم می‌گفتم مگر من چه دارم که بخواهند ببرند. باورکنید وقتی من را روی آن تخت خوابانده بودند فکر می کردم شاید مادرم نمی‌داند آلت تناسلی من چه شکلی است و خیال کرده چیزی اضافه و آویزان دارم. دخترعمویی هم داشتم که می‌دانستم ختنه شده است ولی چون شوهر کرده بود با اینکه هم سن بودیم نمی گذاشتند هم کلام شویم. یک بار در بیمارستان بستری بود پانزده ساله بودیم، گفت دکتر و پرستارها گفتند این مرض هایی که هر دقیقه می‌گیرم از ختنه هست. مادرش و زن های دیگر به او گفتند خجالت بکش حرف نزن. ساکت باش.اینطوری دهان امثال او بسته می‌شد که ما نفهمیم. یعنی اگر یکی هم می خواست اعتراض کند زنان دیگر مانع می‌شدند.

و سرنوشت شما در آن زیرزمین عوض شد؟

سرنوشتم فکر نمی‌کنم چون بالاخره ما دخترهای روستایی در آن منطقه به زور شوهر داده می‌شویم به خصوص اگر مثل من زیبا نباشیم و ترشیده هم شده باشیم. درهفده سالگی دیگر من ترشیده بودم.اما روح و روان و جسمم را هم از من گرفتند. هنوز خاطرۀ تلخ خاله هایم و مادرم که مرا خواباندند و دست و پاهایم را بستند با من است. تقلاهای مرا با کتک خاموش کردند. بعد زنی که ختنه می کرد و خانم دکتر صدایش می کردند، داد و بیداد کرد که کولی بازی در نیاورم. الان خودم در آشپزخانه بیمارستان کار می‌کنم و می دانم بعضی ها به هرکسی که لباس سفید تن کرده دکتر می گویند. این هم خدا خیرش    ندهد حتماً همینطوری بود. البته پیر بود و بعدها فهمیدم مادر وعمه هایم را نیز او ختنه کرده است.

پس زن های خانوادۀ شما اکثراً خودشان قربانی بودند! …و با وجود این دخترهای خودشان را هم درگیر کردند؟

این یک رسم است. کسی به عنوان قربانی و ظلم و اینها نگاهش نمی کند. برایشان مثل ختنه پسرهاست. فقط نمی‌فهمند که زن اصل موضوعش برداشته می شود. عین اینکه کل آلت تناسلی مرد بریده شود. من صاف شده ام. ازهمان موقع تا به حال هزارنوع مرض زنانه گرفته ام. قارچ رحم، عفونت ادراری، عفونت دهانه رحم، میل جنسی بد، میل هست از نظر روانی ولی از نظر جنسی هیچ چیز نداری که خوشحالت کند. هرچقدرتوضیح بدهم باز هم شما درک نمی کنید چه می‌گویم چون شرح دادنی نیست.

بیهوش شدید؟

بله به محض اینکه چاقو را گذاشت روی بدنم فهمیدم دارد می برد…

منظور من بیهوش کردن شما قبل از عمل است!

نه خانم چه بیهوشی؟ فقط از یک شیشه‌ای مثل شیشه پنی سیلین با یک سرنگ بزرگ یک چیزی مثل آب کشید گفت بی حس می‌کند، به اطراف آلت تناسلی ام در کشاله ران زیر شکم زد. همان خودش خیلی درد داشت انگار یک هویی سه چهارتا پنی سیلین برای شما بزنند. بعد از دو دقیقه رفت و برگشت و گفت خوب دیگر دارو عمل کرده و حالا بی حس است. کلی منت گذاشت و پول اضافی هم گرفته بود برای آن دارو که به گفته او کمیاب است چون جنگ تازه تمام شده بود و به گفته او این چیزها را همه‌کس ندارند و گیر آوردنش سخت است و تو تا به حال نجس بودی حالا سر پیری آورده‌اند. من بخاطر گل روی مادرت قبول کردم و این حرف ها.

و در تمام مدت شما بسته شده بودید به تخت؟ کمی توضیح می‌دهید چطور شما را بی حرکت کرده بودند؟

من دختر لاغر مردنی بودم. به نظرم چهل کیلویی بیشتر وزن نداشتم. دست های مرا بالای تخت بسته بودند. مادرم روی شکم و سینه‌ام افتاده بود تا تکان نخورم. وقتی نفسم داشت بند می‌آمد قول دادم تکان نخورم ولی بعد موقع عمل دوباره افتاد روی شکم و سینه ام. خاله های تنومندی هم داشتم که از اطراف پاهایم را گرفته بودند و از لگن چسبانده بودند به تخت تا محل مورد نظر برای مثلاً خانم دکتر قابل رویت و قابل دسترس باشد.

شما گفتید که از شدت درد بیهوش شدید. یعنی اینکه داروی بی حسی عمل نکرده بود.

متأسفانه نه، چون اطراف جایی که می‌خواست ببرد بی حس شده بود. وقتی کل برجستگی میل جنسی مرا برید و دو طرف لبه ها را هم دوخت همه را احساس کردم اما قدرت تکان خوردن نداشتم یعنی یک نوع بیهوشی همراه با درد. در‌واقع مثل غش کردن. نمی‌دانم چطور توضیح بدهم.

 دلیل ختنۀ دختران در منطقه شما چه بود گلتاب؟ ما می‌دانیم که در کشورهای مختلف اکثراً در آفریقا و بعضی کشورهای مسلمان این کار انجام شده برای از بین بردن میل جنسی زن یا برخی ربطش داده‌اند به اسلام. آیا برای تو و منطقۀ شما هم همین موضوع صدق می کرد؟

بله همین میل جنسی برایشان دردسر است. می گویند که دختر نباید داشته باشد تا خراب نشود و به راه بد نرود. از شوهرهم توقعی نداشته باشد. من بعدها از خواهرم شنیدم مادرم قصد نداشته این کار را با ما بکند ولی وقتی دیده است من خودارضایی می‌کنم خیال کرده به راه بد هم کشیده می‌شوم و خیابانی می‌شوم پس تصمیمش عوض شده است و دو خواهر دیگرم نیز در نه سالگی و پنج سالگی به تیغ سپرده شدند. خاله ها می‌گفتند دیگر نگذار مثل این پیر بشوند و زورت نرسد.

البته احتمال اینکه کسی از آن منطقه با شما ازدواج نکند هم وجود دارد یعنی اگر ختنه نشوید شما را طاهر نمی‌دانند.

 مادرها از وحشت اینکه میل جنسی دختر رشد کرده او را ختنه می‌کنند. البته عده‌ای هم می‌گویند با ختنه نشان می‌دهید وقت شوهر کردنش رسیده و بالغ شده است. ولی خوب طوری آدم وحشت می کند که دیگر اصلاً مرد که نزدیکت رد بشود می میری.

از ازدواجتان برایمان می‌گویید و اینکه چرا بچه‌دار نشدید؟

تا بیست و هفت سالگی از نظر خانواده ترشیده شدم و چون زیبا نیستم و خواهان نداشتم  بالاخره به زور مرا به  یک مرد پنجاه و شش ساله اهل منطقه خودمان دادند که زن و بچه داشت و می‌گفت از همسرش راضی نیست. در عین حال قول گرفت که بچه نداشته باشیم چون خودش هشت فرزند دارد. چهار پنج سال پیش دام و کشاورزی اش را به بچه هایش سپرد و به این شهر کوچک آمدیم تا به گفتۀ او ازغرغرهای پیرزن یعنی زن اولش راحت باشیم. من هم مشغول کار در بیمارستان شدم . همین که اعتراض نمی‌کند از نظر خانواده‌ام بهترین شوهر دنیاست. البته مرد بدی نیست حداقل یک سرپناه دارم که اسیر دست زن برادر و شوهرخواهر و نان‌خور آن‌ها وقتی پدر و مادرم بمیرند نباشم. حالا شوهرم پیر شده  و کمتر تقاضای رابطه زناشویی دارد ولی بالاخره برای من کمش هم وحشت آور است.

 نظرمردهای جامعۀ کوچک شما در رابطه با این ناقص سازی چیست؟ مثلاً شوهرتان. آیا با او درد دل کرده‌اید؟

فکر می‌کنند از هزاران سال پیش بوده و باید باشد. مثلاً شوهر من وقتی می‌گویم چیزی از میل جنسی نمی‌فهمم می‌گوید یعنی از من ناراضی هستی؟

هرگز تلاش نکرده اید برای آگاه سازی مردم در این زمینه کاری انجام بدهید؟ شما به عنوان یک قربانی بهترین سند برای حل مشکل آیندگان در این زمینه هستید.

نه خانم اصلاً امکانش برایم نیست. چهاربرادرم، پسرهای شوهرم، برادرشوهرهایم و پسرعموهایم همگی چون من در بیمارستان کار می‌کنم چندبار اوائل کتکم زدند. حتی یکبار شوهرم را هول دادند خورد به دیوار پیرمرد، خدا رحم کرد. می‌خواستم بروم پاسگاه شکایت کنم ولی شوهرم گفت سه طلاقه ات می‌کنم اگر چنین غلطی بکنی همینطوری زیادی پر رو شده‌ای دیگر همین یک کارت مانده است. نه متأسفانه همین که با شما حرف می‌زنم شاید یکی یک جایی یک کاری بکند.

مهر
۹
۱۳۹۳
خواهر و برادرهایی که بیچاره ام کردند…
مهر ۹ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۴
, , , , ,
image_pdfimage_print

Parisa Safarpour

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

 من نیز مانند بسیاری از شما که این مطلب را می خوانید آخرین فرزند خانه هستم. بار زیادی از زندگی بزرگترهای خانه، بی آنکه خودشان عمق اش را درک کنند، بر دوشم بوده که گاهی اجتناب‌ناپذیر است اما هرگز آنچه که «پروانه» برایم تعریف می کند را حتی متصور نبوده‌ام.

سی و دوساله، فراری از خانه، فروشندهٔ یک مانتوفروشی، ششمین و آخرین فرزند یک خانوادهٔ متوسط است.

«پدرم همیشه می گفت دو فرزندی که بعد از انقلاب به دنیا آمدند اضافه بودند. منظورش من و برادرم بودیم که دوسال از من بزرگتر است. چهار خواهر و برادر دیگرم حداقل پیش از انقلاب نان سیر خورده و لباس خوب پوشیده بودند. من و برادرم اما کهنه های بزرگترها را می پوشیدیم. درس خواندنمان برای خانواده دردسر بود و قحطی جنگ، زندگی را برای مادرها و دخترها بسیار دشوار می کرد.»

پدر پروانه کارمند مخابرات بوده و اواخر جنگ بازنشسته شد.

«دوخواهر و برادراولم تحصیل کرده و متاهل بودند و کاری به زندگی ما نداشتند. در واقع بچه هایشان ازمن یکی دوسال کوچکتر بودند. پدرم وقتی بازنشسته شد در خانه نشست و گفت نوبت بچه هاست که بیاورند و من بخورم.آن موقع من دبستانی بودم ولی خواهر و برادر دومم یکی دیپلمه جویای کار بود و دیگری سرباز. چه کسی باید می آورد که بخوریم نمی دانم ولی مادرم به سختی با حقوق بازنشستگی بسیار پایین کارگری آنهم در دهه شصت روزگارگذراند.»

خواهردیپلمهٔ پروانه که جویای کار بود خیاط ماهری می شود و خرج خانه را به  دست می گیرد.

«تنها چیزی که از کودکی در ذهنم برجسته است بداخلاقی های پروین و کتک هایی است که به من و برادر کوچکم می زد. برادرم کلاس اول راهنمایی بود که خیاط خانه خواهرم را آتش زد و از خانه گریخت.»

وقتی برادر پروانه چند روز بعد پیدا می شود توسط بزرگترها کتک مفصلی می خورد و درسنگر خانه زندانی می شود.

«حتما یادتان هست که آن وقت ها به خاطر جنگ بعضی خانواده های ایرانی زیرباغچهٔ خانه یا وسط حیاطشان یک زیر زمین کوچک حفر می کردند به اسم سنگر که چون توسط خود اعضای خانواده و غیر حرفه ای درست می شد گل آلود و بی برق و پر از جانور بود.»

برادر پروانه به مدت ۳ هفته  جز برای دستشویی بیرون آورده نمی شود و فقط روزی یک وعده غذا می خورد.

«واکنش مادرم زیاد یادم نیست ولی قطعا در برابر پروین که نان آور و به نوعی آبروی خانواده محسوب می شد تسلیم بود اما پدرم کاملا با پروین موافق بود.»

بالاخره برادر بزرگ پروانه که مهندس و ساکن اصفهان است موضوع زندانی شدن طولانی را تاب نمی آورد و پسرک را با خودش می برد.

«خیلی شانس آورد که زن برادرم خوبی کرد و اجازه داد با بچه های او بزرگ بشود و مثل من بدبخت نشود. حالا من شده بودم تنها موجودی که پدرم و پروین و برادر سربازم می توانستند آزارش بدهند. پروانه چرا مزاحم تلفنی داریم پروانه فلان چیز کجاست. پروانه کی پنیرها را خورد. پروانه لباسم چرا کثیف است. پروانه بیا کمرم را ماساژ بده. پروانه چرا ویدیو سوخته است. اصلاً به سن و سال من کاری نداشتند.»

پروانه تولد دوازده سالگی اش را تیر خلاص زندگی اش می داند.

«چند ماه قبل از روز تولدم یکی ازهمکلاسی ها که پدر و مادرش معلم بودند و تک فرزند بود عکس های تولدش را آورد و من دلم لک زد برای چیزی شبیه به آن. بلوف زدم که من هم قرار است چنین تولدی بگیرم اما در مدرسه. شب وقتی به پروین گفتم برایم جشن تولد بگیر با حرف هایی مثل چه غلط ها وچه گنده گویی ها واکنش نشان داد.»

پروانه اما در فکر انتقام گرفتن از خواهرش و اجرایی کردن قول تولدش در مدرسه است.

«نمی دانم اسمش شانس بود یا بدشانسی که مریض شد و یک هفته در خانه خوابید. شاگردش دوبار درآن هفته پول دخل را آورد و گذاشت زیر تشک پروین. من هم یک لحظه از فرصت استفاده کردم و یک پانصد تومانی برداشتم. نمی دانید با آن پول چه ها توانستم بکنم و البته سرنوشتم چه شد.»

پروین به تصور اینکه شاگردش کم کاری کرده یقه کسی را در خانه نمی گیرد و زن را از کار اخراج می کند.

 «روز تولدم مصادف با روز معلم بود. شیفت ظهر بودیم. به خانواده ام گفته بودم مجانی ما را می برند سینما و باید زودتر بروم. اول رفتم یک حلقه فیلم ۳۶ تایی خریدم چون به دوستم گفته بودم دوربین بیاورد. بعد یک جفت کفش که خیلی وقت بود دلم آن را می خواست. کلی خنزر پنزر مثل تل مو، شانه و موگیر و یک آلبوم، یک گلدان بلورشیک برای یکی از معلم های محبوبم واز بقیه اش هم سر کوچهٔ مدرسه یک کیک تولد که حسرت مزهٔ خامه ای اش چندسال بود روحم را برده بود.»

 پروانه مستقیم به دفتر می رود و به خانم ناظم می گوید مادرش تشکر کرده و اینها را فرستاده است تا دل بچه‌ها و معلم‌ها را خوشحال کند و البته تولد خودش هم هست.

«همه چیز آبرومند پیش رفت و من پیش بچه ها کلی اعتبار به دست آوردم و عزیز شدم. خوش ترین روز زندگی ام بود.»

 شب به خانه می رود و هدیه هایی که به خودش داده را نشان می دهد و می‌گوید در مدرسه از او بخاطر شرکت درگروه سرود وانضباطش که بیست است قدردانی کرده اند. هیچکس باور نمی کند و پروین روز بعد به مدرسه می رود.

«وقتی مدیر و ناظم و پروین سه نفری سرم فریاد کشیدند ناگهان از پاچه هایم خون سرازیرشد. وحشتم چند برابر شد و ازخجالت خشکم زد و دهانم قفل شد. ناظم و مدیر و پروین و دفتردار مات و مبهوت ماندند.»

 پروانه که هم زمان اولین عادت ماهانه اش را تجربه می‌کرده درسنگرزندانی می شود و یک شبه اعتراف می کند که پول را از کجا آورده است. چند هفته بعد با شروع امتحانات ثلث سوم پروانه کاملا شکسته است و سربه زیر در برابر کادر مدرسه که با او به شدت بد برخورد می کنند، یازده تجدید می آورد و مردود می شود.

«واقعا مهم نیست که من ترک تحصیل کردم یا آنها نگذاشتند بروم. نشانده شدم ور دل مادرم برای پختن و شستن و کلفتی کردن. پروین یکی دو خواستگار را رد کرد و دیگر بی شوهر ماند ولی برادرم تا سربازی اش تمام شد زن گرفت و به واسطهٔ پدر زنش در مغازهٔ آنها مشغول به کار شد. زنش قول گرفته بود که اگر دانشگاه قبول شد برود. بچه شیرخواره ای  داشتند که دادند دست من برای بزرگ کردن. چهارده ساله بودم تقریبا.»

 پنج سال از عمر پروانه صرف بزرگ کردن فرزند برادرش و کار در خانه می شود. همان سال ها مادرش می میرد و پروانه بیش از پیش بار پدر و زندگی بر دوش هایش سنگینی می کند.

«پروین مزون داشت و با اینکه پول پارو می کرد اما خرج نمی کرد. خانه خریده و اجاره داده بود. ماشین داشت برای خودش تنها. سفر می رفت و غذای خانه را خیلی نمی خورد اما هنوز سایه سنگینش بر زندگی مان بود. من و پدرم با پول بازنشستگی روزگار می گذراندیم و اگر جایی کم داشتیم پروین با منت و غرغر نصفش را می داد.»

زندگی پروانه همچنان به بطالت می گذرد تا وقتی که ۲۱ساله شده و به گفتهٔ خودش با ورود ماهواره به زندگی شان، کمی روشن می شود.

«تازه می فهمیدم که خواهران و برادرانم دارند از من بیگاری می کشند. چه آنهایی که سال ها در زندگی مان نبودند و با بی توجهی شان ستم کردند و چه مثل پروین که انگار وجدان نداشت.»

 پروانه به برادر بزرگش در اصفهان زنگ می زند و درد دلش را باز می کند. اینکه از این زندگی خسته شده است و حقش بیش از اینهاست.

 «بلند شد با زنش آمد و نصیحتم کردند که ناشکر نباشم. گفتند عرضه درس خواندن نداشته ای و کار یاد نگرفته ای. گفتند به جای بزرگ کردن بچه برادر باید می رفتی در خیاط خانه یک چیزی یاد می گرفتی. انگار نمی دانستند که پروین اجازه نداده بود.»

دختر جوان به خواهر بزرگش که گاهی طرف او را می گرفته و کارمند بانک است نیز پناه می برد.

«در حال دختر شوهر دادن بود و همسرش بخاطر سکته قلبی کار نمی کرد و من نمی خواستم زیاد آویزانش باشم ولی برای هم فکری دست به دامنش شدم. گفت هزار بدبختی دارد ولی اندازه دخترش نگران آینده من است اما چه می تواند بکند! همیشه تا خواسته حرف بزند پروین آنها را از خانه رانده است و حالا حوصله ندارد خراب کاری های او را ترمیم کند. او هم وحشت داشت نکند من زحمت پدر بیمار و بی حواس و غرغرو را تقسیم کنم روی دوش همه.»

  پروانه دوسه سال دیگر هم تحمل می کند تا وقتی که برادر کوچکش تصمیم می گیرد ازدواج کند و به آن خانه بیاید.

« پروین رسما مستقل شده بود و من بودم و پدرم. برادرم که گاهی درد دل هایم را با نامه برایش نوشته بودم و سالی یکی دوبار سر می زد و برایم از پول توجیبی هایش هدیه می خرید برایم کمی بارقهٔ امید شد. لیسانس گرفته بود و از صدقه سر برادر بزرگمان برای خودش کسی شده بود. همسرش دختر بدی نبود و من تازه یک همدم پیدا می کردم. به من یاد داد به خودم برسم و در خیابان دوست پسر پیدا کنم برای شوهر کردن. ولی یک سال نشد که بهانه درآورد. گفت تحمل کردن پدر بیمارمان سخت است. همه متفق القول شدند که خانهٔ کلنگی اما به هر حال بزرگ و چهارخوابه پدری را بفروشیم تا سرمایه نخوابد. برای من و پدرم یک خانه یک خوابه اجاره کردند و ارث را خودش نمرده قسمت کردند. سهم من شد یکی دوسال اجاره هایی که عقب می‌ماند یا اضافه می‌شد و…»

 او که مدت هاست با یک پسر آرایشگر دوست شده کاسه صبرش لبریز می شود.‌

«خیلی التماسش کردم بیاید خواستگاری چون اتفاقی که نباید بیافتد هم بینمان افتاده بود. از طرفی آلزایمر پدرم دیوانه ام کرده بود. روز تولد بیست و پنج سالگی ام هیچکس زنگ نزد. نه اینکه هرسال یکی بوده باشد ولی آن سال حداقل از این پسرک انتظار داشتم. وقتی شب زنگ زدم مادرش گوشی را برداشت و تهدید کرد اگردست از سر پسرش بر ندارم آبرو برایم نمی گذارد. این شد که نا امید و رانده مانده کمی پول داشتم و طلا برداشتم، داروهای پدرم را هم دادم و کلید را گذاشتم پیش همسایه گفتم یکی از خواهرها یا برادرهایم می آید می گیرد. همان شبانه از تهران زدم بیرون.»

 به برادرانش زنگ می زند و می گوید دیگر خسته شده و می رود. به خواهرزاده اش می گوید با آنها صحبت کن و بگو چقدر خسته ام و دنبالم نگردند. به خواهرانش می گوید یک ساعت به این فکر کنند که اگر جای او بودند چه می کردند. آنقدر دور می شود که به قول خودش هنوز پیدا نشده است.

«به من نمی شود گفت دختر فراری. سن من از این حرف ها گذشته ولی روزهای اول خام و بیچاره بودم و خدا رحم کرد در دام فحشا و اعتیاد نیافتادم. من بی سرپناه و تنها هستم. پدرم هم که فوت شد نرفتم. دو بار صیغه بلند مدت شده ام اما  بیشتر در مغازه ها کار می کنم. هفت هشت سال است از صد کیلومتری تهران هم رد نشده ام. فقط یکی از خواهرزاده هایم می داند کجا هستم ولی خوشبختانه برادرها دیگر دنبالم نمی گردند. خیلی توسط فامیل سرزنش شده بودند و متهم به خودخواهی و بی انصافی. شنیده ام پروین بارها گریه کرده که ما چه بر سر پروانه آوردیم. باز خدا را شکر اینها را شنیدم  دلم آرام گرفت. صیغه شدن قشنگ نیست ولی همین که اجبار ندارم و بار کسی روی دوشم نیست کافی است. فروشندهٔ  ماهری هم هستم و در این شهر کوچک زن زحمتکشی که ظلم بردار نیست محسوب می شوم. همه کاسب های ریز و درشت  به من می‌گویند ( دده پروا) یعنی خواهر پروا. پدر و مادرم نادانی کردند درست ولی خواهر و برادرها بیچاره ام کردند، به  خدا سپردمشان. دختر فراری بودن آسان نیست. من واقعاً خسته شده بودم و دیگر طاقت نداشتم. شاید اگر یک نفر در همۀ آن خانواده کمی به فکر من بود و شاید اگر سن حالا را داشتم فرار نمی کردم. خانۀ پدر، بدش هم خوب است.»

شهریور
۲۱
۱۳۹۳
مادرم نگذاشت بعد از تعرض آب در دلم تکان بخورد
شهریور ۲۱ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , ,
image_pdfimage_print

Parisa Safarpour

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

 «یاسمن» از من خواسته است روی این موضوع تأکید کنم که مشاوره گرفتن یا به وکیل و روانشناس مراجعه کردن، به میزان سواد یا عقیدۀ سیاسی و مذهبی مربوط نیست. بیست وهشت ساله است و خانوادهٔ مرفهی دارد.

«اغلب می خوانیم و می شنویم که فلان مرد بی سواد به دخترش تجاوز کرد یا در فلان دهات زنی مورد تجاوز محارم قرار گرفت یا یک برادر معتاد بخاطر شک خواهرش را کشت. ولی اتفاقی که برای من افتاد نشان می‌دهد که همه چیز را نمی شود به سواد و فرهنگ ربط داد. عادت کرده‌ایم خودمان را از ناخوشایندی های فرهنگی مبرا کنیم.»

«یاسمن» می گوید «دایی» اش در یک ارگان دولتی خاص کار می‌کرده و نمی‌خواهد شناخته بشوند. « وگرنه ترسی از بیان حقیقت ندارد.»

«رابطهٔ من و دایی معمولی بود. تا زمانی که وارد دانشگاه شدم. تا سال اول دانشگاه همه چیز عالی بود. از ترم سوم، مادرم پیشنهاد کرد برای دروسی که دو ترم اول به سختی پشت سر گذاشته بودم از دایی ام که زمین شناس است و در دانشگاه هم استادیاری را تجربه کرده بود کمک بگیرم. او از درخواست ما به مهربانی استقبال کرد.»

دایی چهل ساله است. تنها در یک خانهٔ ویلایی شمال شهر زندگی می کند. در پروژه های عظیم سدسازی و راه سازی دولتی مشارکت بالقوه ای دارد. گاهی دوماه در شهر نیست و گاهی سه هفته هست.

«برای شروع می آمد خانهٔ ما، ولی کم کم شلوغی خانه و شیطنت برادرهای کوچکم را بهانه کرد و قرارها را گذاشتیم خانهٔ خودش.»

دایی به خواهرش می گوید که موقع درس دادن با آمد و رفت هایت «حواسمان را پرت می کنی.» بهتر است برای درس خواندن به خانهٔ او که خلوت است برویم.

«نمی خواهم بگویم خواهرزاده با دایی تنها نماند ولی واقعا تشخیص آدم هوسباز از دیوانه و جانی کار آسانی نیست و باید به محض اینکه تردید به دلتان راه پیدا کرد جلوی فاجعه را بگیرید. ضمن اینکه روانکاو طی ماه های اخیر به من و مادرم یاد داده است، که نزدیک شدن به بچه‌ها یا حتی بزرگسالان ربطی به عرف و شرع و سن و سال ندارد. هرکسی باید یک حریمی را رعایت کند. مثلاً حتی یک پدر نباید دختر بچه‌اش را از سه چهار سالگی به بعد زیادی به خود بچسباند. زیادی او را بچلاند و حمام ببرد و کنار هم بخوابند.»

یاسمن از همان روز اول که دایی چند لحظه محکم بغلش می کند و سرش را می بوسد  مردد می شود.

 « فقط یک زن می فهمد یک نگاه یا یک حرکت معنی اش چیست. اگر ته دلتان برای چند ثانیه حسی بالاتر از فهمتان داشتید به آن اعتماد کنید. ولی من آن روز به خودم نهیب زدم و گفتم خجالت بکش. این دایی جان عزیزی است که تمام دیوار اتاقم از عکس هایی با او از شیرخوارگی تا امروز تزیین شده است.»

یاسمن سه روز در هفته را با دایی می‌گذراند و درس خوب پیش می‌رفت تا جلسهٔ چهارم در هفتهٔ دوم.

« وقتی آیفون را زد و رفتم داخل از همان حیاط صدای بلند موسیقی می آمد. باباکرم می رقصید و می نوشید و می خندید.

من هم به طبع همراهش شدم و گفتیم و خندیدیم. زیاد به درس توجه نکرد تا جلسهٔ بعد.»

اگر یاسمن این هفته را پشت سر بگذارد، امتحان ترم را داده و دیگر به دایی احتیاجی ندارد. اما آن هفته به خیر و‌خوشی تمام نشد .

«جلسهٔ بعد خیلی اخم کرده بود. تند و تند سیگار می کشید. مثل مردی شده بود که زنش را لحظۀ خیانت گرفته ولی اهل جنجال نیست و نمی داند چه خاکی به سرش بریزد.»

دایی خوب درس را توضیح نداد و‌ به یاسمن می گوید ایراد از شعور خود توست.

«اصلا در خانوادهٔ ما اینطور حرف زدن معمولی نبود. بدترین حرفمان به هم وقتی کوچک بودیم «نفهم » بود که تنبیه هم می شدیم .حالا دایی به من می‌گوید بیشعور؟!»

یاسمن متعجب ساکت ماند تا دایی عقده هایش را خالی کند.

« دایی یهویی زد زیر گریه. من هم بغضم گرفت. فکر کردم خیلی اتفاق بدی برایش افتاده و چه کسی بهتر از من که سنگ صبورش باشم. سرش را بغل کردم و هی پرسیدم چی شده.»

دایی هم او را بغل می کند و اعتراف می کند که عاشق اوست.

« یعنی من نمی توانم توصیف کنم چه حالی شدم. آدم چه بگوید؟ کولی بازی در بیاورم؟ فرار کنم؟ گفتم ای بابا! حتما” درگیر یک احساس شده و عقلش را از دست داده. بهتر است نصیحتش کنم و صحبت کنم تا یادش بیاید ما چه رابطه ای داریم.»

یاسمن تصور می کند می تواند آرام او را نصیحت کرده و خودش نقش قانون یا دکتر را بازی کند.

«ناگهان وحشی تر شد و نمی خواهم یادآوری کنم اما ده بیست دقیقه تقلا و درگیری ما طول کشید. مچ دستم در رفته بود و این را وقتی رفتم دکتر فهمیدم.»

دایی نمی تواند آن‌گونه که قصد داشته به او تعرض کند اما بدن یاسمن آسیب دیده است. دختر جوان نمی‌فهمد چطور و چه زمانی فرار کرده است.

« توجهی به روح و روانم نداشتم. به فکر باکرگی ام و زخمهای ایجاد شده از درگیری بودم. »

یاسمن فورا به نزدیک ترین درمانگاه مراجعه می کند.

«به محض ورودم خانم های پذیرش آمدند من را گرفتند و خیال کردند درگیری خیابانی داشتم. شلوارم در دستم بود و دکمه های مانتو ام باز و کیفم آویزان دور گردنم. اصلاً یادم نیست چطور فرار کردم.»

یاسمن آنجا می گوید یک تاکسی شخصی او را دزدیده است.
« چه می توانستم بگویم؟ خانم دکتری که معاینه ام کرد خواست به خاطر خودم حقیقت را به او مثل راز بگویم. وقتی شنید فورا روانشناس و مددکار اجتماعی و وکیل معرفی کرد.»

خانوادۀ یاسمن پس از مراجعه به درمانگاه و شنیدن داستان دخترشان، به دایی زنگ می زنند و گله می کنند که «چرا وقتی دیدی دخترمان نیامد پیش تو به ما خبر ندادی و بی خیالی کردی، دخترمان را دزدیده اند و خدا رحم کرده است که او را نکشته اند.»

یاسمن همچنان وحشت زده و بیمار است. تا وقتی دایی؛ که همان روز به همه گفته به ماموریت می رود، برمی گردد.
«به گریه افتادم و خانواده خیال کردند از یادآوری روز حادثه و ربطش به خانۀ دایی رنجور شده ام. به محض اینکه تنها شدیم گفت عاشقت هستم. بیا برویم خارج با هم زندگی کنیم.»

یاسمن دیگر سکوت نمی کند و با فریاد از دایی می خواهد خانه را ترک کند و موضوع را با مادرش در میان می گذارد.
«روز حادثه خانم دکتر درمانگاه گفت من مدارک و شواهد پزشکی را جمع آوری می کنم. هر وقت تصمیم گرفتی موضوع را علنی کنی می توانیم علیه او شهادت بدهیم. کاری سخت ولی شدنی است.»

مادر یاسمن از او می خواهد اجازه بدهد پیش از آبروریزی و دعواهای جدی فامیلی و شکایت کردن؛ خودش با برادر خطاکارش صحبت کند.

«مادرم وقتی از پیش او‌ برگشت صدسال پیر شده بود. دایی گفته بود عاشقش هستم بیا مرا بکش. مادرم هم تهدید کرده بود اگر از ایران نروی؛ هم تو، هم دخترم و هم زندگی ام را اگر لازم باشد به خاک سیاه می نشانم و موضوع را علنی می کنم تا فرصت نکنی دخترهای دیگری را بدبخت کنی.»

چهارماه بعد خاله های یاسمن که همچنان از قهر خواهر و برادر گیج بودند خبر می دهند دایی از ایران رفته است.

«برای این می گویم مشاوره و روانشناس و وکیل ربطی به مسائل سیاسی و مذهبی ندارد که برخی از سیاست زدگی های موجود در زندگی مان می ترسند. مادر من گفت بی آنکه بگذارم احدی جز پدرت بفهمد، حق او را کف دستش می گذارم. چون وکیل و مددکار اجتماعی و‌ پزشک که روز اول به پست من خوردند خیلی مثبت از حقوق من حرف زدند. البته همگی متفق القول بودند که نقش خانواده‌ام به عنوان حامی من بسیار تأثیر گذار خواهد بود.»

یاسمن می گوید وحشت از بی آبرویی در همه ی اقشار هست اما قربانیان باید بالاخره به یکی اعتماد کنند و حرف بزنند که معمولا پزشک ها بهترین موارد و بی طرف هستند و دستشان برای راهنمایی کردن باز است.

«من همچنان هر از گاه به مشاور و روانشناس مراجعه می کنم چون اثر بسیار بدی بر روح من مانده است. از قربانیان می خواهم تا جایی که می توانند نگذارند متجاوزین در خیابان ول بمانند و با مراجعه به مراکز مددکاری و مشاوره ها کاری بکنند. اگر متجاوز را به سزایش نرساندید، حداقل بیماری روانی ناشی از خشونت یا تجاوز را در خود بهبود بدهید تا دچار ناهنجاری های بعدی نشوید.»

مرداد
۲۳
۱۳۹۳
می ترسم قربانی قتل های خانوادگی شوم
مرداد ۲۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۴
, , , , ,
image_pdfimage_print

images464646465466

طرح: niksalehi

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

«گوهر» را از کودکی می‌شناسم. در خانوادۀ متوسط روبه پایین بزرگ شده است، اما در کل یک فامیل آبرومند و محترم و خوشنام هستند که اغلب شغل هایی مثل ارتشی، فرهنگی، کارگری و کارمندی دارند و روزگارشان نه عالی اما به گفتۀ خودش درست گذشته است. من حتی مراسم عروسی گوهر و شوهرش را به خاطر دارم. وقتی یک آشنا به من گفت: «این همه دنبال سوژه برای نوشتن نگرد چون وضعیت زندگی گوهر خودش یک کتاب است» متعجب شدم. شوهر گوهر کارگر بود و دیپلمه. زبان انگلیسی خوب حرف می‌زد و اهل قلم و تاتر و روزنامه بود. این‌ها چیزهایی است که من از شوهر گوهر بخاطر دارم. وقتی از گوهر می‌پرسم روزگار انگار با تو نساخته می‌گوید از اینکه آخرش«تیتر یکی ازقتل های خانواده» شود می ترسد. وحشت غریب و سوزنده ای به دل من که در طول هفته بارها از شنیدن درد زندگی مردم غمگین می‌شوم می ریزد.

«شوهرم به تنبلی متهم است و البته بد شانسی های زیادی در دهۀ شصت که نوجوان و جوان بود گریبانش را گرفته همانطور که برای اکثر مردم دشواری و رقم خوردن سرنوشت اتفاق افتاد. اما زندگی ما وقتی ازدواج کردیم با اینکه  زندگی ایده آلی نبود خوب می گذشت. سالی سه چهاربار سینِما و تاتر می رفتیم و با دوستان دوره داشتیم حتی اگر شده فقط آش رشته یا سیب زمینی پخته و شاهانه اش ماکارونی بخوریم. پدرم وقتی دید توان پرداخت اجاره نداریم؛ دو اتاق از خانۀ چهارخوابه اما قدیمی و کلنگی جنوب شهرش را به ما که فقط یک بچه داشتیم سپرد و پدرشوهرم که عموی من بودهمیشه از اینکه خانه‌اش خیلی کوچک است شرمنده بود و خودش را مدیون پدرم می‌دانست.»

زندگی سه نفرۀ گوهر آرام اما تا حدودی با امید به آینده پیش می‌رود تا اینکه شوهرش سرکارگر می‌شود و اگرچه هنوز نمی‌توانند اجاره خانه بپردازند اما به خودشان و زندگی‌شان و اندیشیدن به بچۀ دوم امیدوار می شوند.

«پسرم که به دنیا آمد چهارنفر می‌شدیم و حقوق شوهرم کفاف اجارۀ یک خانۀ مشترک می داد. یعنی صاحب خانه که یک پیرزن پیر بود در یک اتاق و ما در دو اتاق دوبلکس دیگرش. ترجیح دادیم برویم اجاره‌نشینی تا پدرشوهرم احساس نکند به پدرم بدهکار است. درعین حال برادرهایم کمی غر می زدند.»

آن‌ها دوسال بیشتر دوام نمی آورند و دوباره به خانۀ پدر گوهر بازمی گردند.

«دخترم مهدکودکی می‌شد و ما برایش بهترین ها را می خواستیم. گفتیم بهتر است پولی که اجاره می‌دهیم را بگذاریم برای شهریه مهد. خیلی باهوش بود و همه حتی غریبه‌هایی که چند دقیقه او را می دیدند می‌گفتند آینده‌اش خیلی روشن است. همچنان امیدوار به تغییر، زندگی را به سختی و بخور نمیری می گذراندیم. کم کم احساس کردم شوهرم کرخت شده است. در برابر مشکلات واکنش خاصی ندارد و چیزی از زندگی نمی‌خواهد. می‌رفت سرکار و می‌آمد و راضی بود و انگار دیگر همین است که هست کاریش نمی شه کرد.»

وقتی دخترشان ده ساله و پسرشان چهارساله است شوهر گوهر طلب بچۀ سوم کرد. منطق این مرد این است که شادی درشلوغی بیشتر است و در روی یک پاشنه نمی چرخد و وضعشان همیشه اینطور نمی‌ماند و باید در آینده، بچه‌ها از بودن باهم شاد و پناه هم باشند.

 «منطقش را نمی فهمیدم. ما با دو بچه در دو اتاق زندگی می کردیم. تلویزیون و یخچال و اجاقمان در یکی و اتاق خواب و کمدمان در دیگری بود. مهمان ها را کنار رختخواب های تا شده روی هم کنار دیوار و کمد فلزی زهوار در رفته می نشاندم. چطور حالا باید یک بچه دیگر را به آن جمع بیاورم؟ یکی دوسال بحث کردیم اما بالاخره ناخواسته و بر اساس بیماری زنانگی که گرفتم قرص و آمپول ضدبارداری برایم قدغن شد و در این گیرو دار باردار شدم.»

 سومین بارداری برایشان دوقلو به ارمغان می‌آورد و همۀ فامیل آن را بخاطر اینکه سابقه نداشته به فال نیک می گیرند. هرکس بر حسب توان مالی اش هدیه‌ای در خور می‌دهد و گوهر احساس بدی ندارد.

«مثلا پسرعموهای مشترکمان برایمان گوشۀ حیاط آشپزخانه ساختند هرچند کوچک و سیمانی و بی آب گرم. دایی ها برای بچه‌ها حساب بانکی باز کردند و قول دادند تا مدرسه ای شدن بچه‌ها در آن پولی به اندازۀ شیر و پوشک و بستنی و تنقلات بریزند. خیلی خیلی محبت دیدیم در حالیکه خودشان زندگی های آن چنانی نداشتند و هشتشان گروی نه شان بود ولی خیلی ما را شرمنده کردند.»

اما این شادی و قناعت زودگذر است چون با تغییرات اقتصادی و سیاسی کشور اوضاع تورم بدتر می‌شود و آشناها گرفتار زندگی خودشان می‌شوند. حساب بانکی دوقلوها فقط تا یک سال هدیه دایی ها را به خود می‌بیند و گوهر مجبور می‌شود نوع غذا خوردن را تغییر بدهد تا کم نیاورد.

«دیگر گوشت را صدگرم صدگرم می خریدم. می گذاشتم روی بند انگشت شستم و یکی به تعداد نفرات می بریدم. برنج را با قاشق پیمانه می‌کردم و ماکارونی را با سویا می پختم و شوهرم کم کم از غذاها ایراد می‌گرفت. حق داشت البته چون ما هر دو در خانواده‌ای که حداقل غذاهای خوشمزه خورده اند بزرگ شده‌ایم و تغییر روش پخت و پز خیلی روی ذائقه هایمان تأثیر منفی داشت. کم کم با شوهر بر سر مسائل زناشویی هم اختلاف پیدا کردیم. من هربار که می‌خواست حتی مرا ببوسد وحشت اینکه بچه‌ها نبینند یا نشنوند استرس می‌گرفتم. اتاق خواب را دادیم به دوبچه بزرگترم و خودمان با دوقلوها کنار  تلویزیون و یخچال و خلاصه در نشیمن می خوابیدیم. اما اختلافات به هر حال زیاد شد.»

 گوهر می‌گوید مرگ پدرش در سال ۸۴ آغاز نابودی بود. تا یک سال کسی کاری به کارشان نداشت اما  خواهرها و برادرها که همگی درگیر مسائل مادی و گرفتاری های شخصی و به گفتۀ گوهر جدی و واقعی بودند تصمیم به انحصار وراثت گرفتند. اجاره‌ نشینی به زعم گوهر یک زندگی شاهانه بود اگر می توانستند ادامه بدهند.

 «به بیغوله نشینی که نمی‌شود گفت اجاره نشینی! ازارث پدری آنقدری به من پول رسید که بتوانیم ودیعۀ یک زیرزمین شصت متری را بپردازیم. با چادرهای برزنتی اتاق درست کردیم و از اینکه حمام و دستشویی جدا دارد و ظرفشویی و دو تا کابینت هم داریم خوشحال بودیم. شوهرم همچنان فقط می‌رفت سرکار و بی حس بازمی گشت. بی حس یعنی بی توجه به حرف ها و دردل های من. بی توجه به زندگی بچه‌ها در ظاهر. اینکه چه بپوشند. چه نپوشند. یک ماشین تصادفی بود که حتی صافکاری و تعمیرات هم درستش نمی کرد. دائم خدارا شکر می‌کردم که معتاد یا اهل زنان خیابانی نیست. پدر و  مادرش در حد هفته‌ای یک بار بیایند و هندوانه ای مرغی چیزی بیاورند کمک مان می‌کردند ولی واقعاً آن‌ها هم گرفتاری های  خودشان را داشتند.»

 دوسال بعد با پول گوهر دیگر خانه پیدا نمی‌شود و آن‌ها موقت به خانۀ خواهرشوهرش می‌روند. سه ماه دوام می‌آورند اما شوهر خواهرشوهر عاصی می شود. چون به گفتۀ گوهرهم جای میزبان را تنگ کرده بودند و هم دوقلوها شیطنتشان به بیشترین حد رسیده بود. بلاخره قرار می‌شود وسایل را بگذارند آنجا و خودشان راهی خانۀ پدرشوهر بشوند.

 «بماند که زندگی کردن با زن عمویم در یک خانۀ کوچک مثل جهنم بود ولی چیزی که باعث شد بعد از نه ماه از آنجا برویم این بود که یک روز دیدم برادر شوهر مجردم که خیلی بدنام و پر دردسر است دخترم را برده روی پشت‌بام و صدایی نمی آید. وقتی از نردبان بالا رفتم صدایشان کردم و وقتی رسیدم، گوشۀ لباس دخترم را پشت کولر دیدم وبرادرشوهرم ایستاده بود به موهای خودش دست می‌کشید و اطراف را نگاه می‌کرد. مثل کسی که جا خورده باشد نمی‌خواهم حتی فکر اینکه اتفاقی افتاده بود یا می‌توانست بیافتد را بکنم ولی تصمیم گرفتم علی‌رغم مخالفت های شوهرم از آنجا برویم.»

 گوهر خود را یکی از میلیون ها ایرانی مستأصل و به زعم خودش آواره می‌داند و نا امید نمی شود. تصمیم می‌گیرد به روستا بروند و زندگی کنند. شوهرش مخالف است اما بالاخره او را راضی می‌کند و در چهل کیلومتری شهر یک خانۀ  دوخوابه پیدا می کنند. به گفتۀ گوهر اگر کسی خیال می‌کند آن‌ها بدشانسی پشت بدشانسی آورده‌اند اشتباه می‌کنند چون او با  چشم خودش در این سال های دشوار زندگی، بسیار آدم های مثل خودشان دیده است.

«سال۸۸ در اوج شلوغی ها شوهرم شب آمد خانه گفت می‌خواهیم اعتصاب کنیم. گفتم نکند اتفاق بدی بیافتد و گرفتار شوی؟ گفت نه، ما برای حقوق نه ماه عقب افتاده مان اعتصاب می کنیم. یادم رفته بود بگویم که حقوق ها را هم اینطوری می دادند. همیشه شش ماه هشت ماه طلب داشتیم و وقتی می‌دادند نصفه‌ نیمه بود. اگر حقوق ها را به‌موقع می‌دادند حداقل در بیغوله های شهر زندگی می‌کردیم نه در بیغوله های روستا. شوهرم دو شب بعد ویران به خانه آمد. اعتصاب کرده بودند و او که سرکارگر بود جلوی رؤسا پشت به کارگرها گفته بود برای حقوق مان دست از کار کشیده ایم. رؤسا هم گفته بودند هرکس نمی‌خواهد اخراج بشود برگردد سرکار چون اگر اخراج شوید حقوق های عقب‌مانده هم می‌رود که رفت و هرکس با این آقا موافق است پشت سرش بماند. جز دونفر هیچ‌کس نمانده بود و آنها را اخراج کردند. رفتم التماس کنم ولی همان دم در نگهبان گفت برو خواهرمن، شانس آوردی به جرم امنیت ملی تو این شلوغی ها دستگیرش نکرده اند! به همین سادگی یازده سال سابقه کار و نه ماه حقوقش به فنا رفت. بیمه البته جبران کرد تا یک سال ولی او حسابی شکسته بود. سرافکنده و حیران سیگار پشت سیگار و سکوت پشت سکوت. الان پنج سال است در یک کلینیک کارهای خدماتی می‌کنم و او روزها می‌خوابد و شب ها بیدار است. می‌دانم برای این است که چشمش به چشم بچه‌ها نیافتد ولی وقتی تا دوسال دنبال کار گشت و پیدا نکرد دیگر دنبال کارهم نیست.»

 گوهر دچار روماتیسم، آرتروز و واریس زودهنگام شده است. دختر بزرگش دانشجوی سال اول است اما اخلاق‌گرا نیست. به گفتۀ مادرش او دیگر باکره نیست و این را از لباس های خوب و آنچنانی که می پوشد و ماشین هایی که می‌برند و می آوردندش فهمیده است؛ می‌گوید وقتی در کیف دخترش کاندوم دیده دنیا بر سرش خراب شده است. اما توان مقابله یا  موافقت و مخالفت با او را ندارد. پسرش که نوجوان است چندبار روی خواهرش چاقو کشیده و گوهر نفت روی خودش ریخته و گفته اگر تکرار شود خودش را می سوزاند. پسر نوجوان گوهر در فامیل به دست کجی و بد دهنی معروف شده است.

«دوقلوها به شدت افسرده و ساکت هستند. تنها چیزی که امیدوارم می‌کند این است که درس می خوانند. پسرم زود ترک تحصیل کرده و برایش خیلی می ترسم. در طول شب چندبار از شدت درد بیدار می شوم. چندبار خوب است به اینکه همه‌مان را دسته‌جمعی سم خور بکنم و بخوابیم بیدار نشویم فکر کرده ام؟ از هفت صبح تا دو بعدازظهر یک شیفت و از چهارعصر تا یازده شب هم یک شیفت کار می‌کنم برای ماهی پانصد هزارتومان. خدارحمت کند پدرشوهرم سال گذشته فوت کرد و ما دوباره در خانۀ او کنار مادرشوهرم زندگی می کنیم. برادرشوهر کوچکم هم ازدواج کرده و با ما زندگی می‌کند.»

گوهر می‌گوید یک بار از داروخانۀ کلینیک پول دزدیده است و هیچ‌کس هنوز نفهمیده اما عذاب وجدان دارد و می‌ترسد باز تکرار شود و بفهمند و اخراجش کنند. می‌گوید از خدایی که عادل نیست نمی‌ترسد اما از اینکه از چه کسی بدزدد برایش مهم است. نمی‌خواهد کسی را به دردسر بیاندازد. شهریۀ مدرسۀ دوقلوها و پول انرژی خانه بیشترین فشاری است که به او وارد می شود.

«مستمری مادرشوهرم خرج دوا درمان خودش و یکی از برادرشوهرهای به شدت گرفتارم می‌شود. با اینکه معلم است اعتیاد دارد. اجاره خانه‌ و سه تا بچه دانشجو هم روی دستش هست. غذای درستی که نمی‌خوریم ولی گرانی این روزها یعنی حتی حسرت نان و تخم مرغ. حسرت یک دانه سیب. حسرت یک نان خامه ای. چشمم به یک مرغ و یک کیلو گوشتی است که مادر شوهرم چندماهی یک بار روی دفترچه مستمری اش می گیرد. یارانه هم که مستقیم به علاوۀ هزارقرضه قوله شهریۀ دخترم است. چطور می‌گویی آرزوی مرگ نکنم و به خودکشی جمعی نیاندیشم وقتی می‌شنوم بچه‌های کوچکم یواشکی دربارۀ مزۀ مرغ شکم پر که فلان همکلاس گفته است حرف می‌زنند و برای همکلاسی هایشان دروغ های شاخ دار درمورد زندگی خوب می گویند؟ چندباردر سال بروم مدرسه سربه زیر بگویم بچه هایم را بخاطر دروغ و لباس بد تحقیر نکنید؟ خیلی مظلوم هستند بچه هایم. خیلی خوب بودند ولی محله های بد و فقر خرابشان کرده است.»

 پی نوشت:

 گوهر یک اسم مستعار است اما این زن و وضعیت زندگی‌اش حقیقی و قابل پیگیری است.

مرداد
۸
۱۳۹۳
 مردی که پس از بهبود، از اعمال خشونت هایش شرمنده است
مرداد ۸ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۳
, , , , , ,
image_pdfimage_print

461306444_a07945e0bd_z

عکس: Greg Robbins

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

 “کریم” سی و چهارساله، دیپلم برق دارد و در اداره برق شهرشان مشغول به کار است. او به خواهش و پیشنهاد همسرش پذیرفته است با ما حرف بزند. این برای همسرش یک معجزه است چون کریم تا ۹ ماه پیش به همسرش اجازه نمی داد، حتی شب ها قبل یا بعد از او بخوابد؛ چه برسد به اینکه پیشنهاد صحبت کردن با یک جامعه را بپذیرد و خودش را نقد کند.

 «باورتان نمی شود، مثل معتاد ترک کرده ای هستم که وقتی عکس روزهای کنارجوی افتادن و حقارتم را می بینم هم خجالت می کشم و هم دلم برای خودم می سوزد.»

 کریم از کودکی همه چیز را با زور به دست آورده است. مادرش می گوید خانواده ای نبوده اند که بچه را لوس کنند و یا کتک بزنند اما گاهی خشم و بی توجهی پسرک به دیگران چنان غیرقابل کنترل و زننده بود که می گفتند روانی است. کریم احساسات دوران کودکی اش را جور دیگری بیان می کند.

«من به خاطر ندارم که در کودکی چه خواسته ای داشتم، ولی از نوجوانی به خودم این حق را می دادم که حرفم را به کرسی بنشانم چون دلم می خواهد. چون بیشتر می فهمم. چون این که من می گویم صحیح تر است.»

 کریم می گوید از خشمی که با خشونتش در دیگران ایجاد می کرده آگاه بوده است و در آن لحظه به این می اندیشد که «چه خوب توانستم حالش را جا بیاورم.» حتی وقتی از پدرش در بیست سالگی کتک می خورد باز هم از اینکه پدر تا آن حد خشمگین بوده، احساس رضایت کرده است.

او می گوید: «یک روز وقتی خواهرم از راه مدرسه با دوستانش به سینما رفت او را کتک زدم و پدرم شب که شنید مرا با شلنگ و کمربند کتک زد و گفت از خانه برو بیرون دیگر پسر من نیستی. من از خانه بیرون زدم و با خودم فکر کردم چه بهتر. اینها که آدم نیستند و ارزش مرا نمی دانند. البته به انتقام هم فکر می کردم.»

 چند روز بعد مادر کریم او را از خانهٔ خاله و عمه بر می گرداند و او همچنان یک انسان پرخاشگر باقی می ماند. در بیست و چهارسالگی با همسرش نامزد و در همان دوران نامزدی به او تعرض می کند.

 «با خودم گفتم بالاخره قرار است زن من بشود چرا نباید راضی باشد. متاسفانه با توسل به زور انجام شد. حالا با کتاب هایی که در این مدت خوانده ام و چیزهایی که در اینترنت هست، فهمیده ام حتی اگر زن من باشد و تمایل نداشته باشد هم تجاوز است چه برسد به آن دوران.»

کریم یک سال بعد از نامزدی و تعرض، وقتی به مراسم عروسی نزدیک می شوند و همسرش را در آن مدت با تهدید ساکت نگه داشته بوده احساس می کند دیگر دخترک را دوست ندارد.

 «دائم به خودم نهیب می زدم گناه دارد ولی خوب دوستش نداشتم چکار باید می کردم. دلم را زده بود. فکر می کردم پاک نیست.»

 مادر کریم می گوید وقتی دخترک مستاصل و نالان و وحشت زده گفت از شش هفت ماه پیش مورد تعرض کریم قرار گرفته است، بی برو برگرد حرف او را قبول کرده چون پسر خودش را خوب می شناخت. آنها دوماه زودتر از موعد مقرر عروسی را برپا می کنند و پسر را به زور پای سفره عقد می نشانند.

«بیچاره همسرم را خیلی اذیت کردم. کتکش زدم مثل برده ازش کار کشیدم. یک سال زمستان از او خواستم لباس ها را با دست در حیاط بشوید هرچه التماس کرد، گفتم باید تنبیه شوی چون امروز خانه خواهرت زیاد سر سفره به من نرسیدی. باور کنید خودم دلم می سوخت ولی از طرفی می خواستم ادبش کنم.

 آنها دوبار برای طلاق اقدام می کنند. دفعهٔ اول می فهمند حامله است و دفعهٔ دوم پدر همسر کریم فوت می کند.

 «هر دوبار دیگران مرا نصیحت کردند و البته خودم هم دلم می سوخت که زنم در لحظه های بحرانی تنها نماند. این بود که همسرم با اینکه هر دو بار شش ماه تا یک سال جدا بودیم به خانه برگشت.»

 بالاخره ۹ ماه پیش وقتی کریم بچهٔ هفت ساله اش را به خاطر شب ادراری کتک می زند همسر او واکنش عجیبی نشان می دهد.

 « نمی دانم بخندم یا گریه کنم از یادآوری آن صحنه. همسرم صبح زود رفته بود نان بگیرد و من روز تعطیل خواب بودم. بچه با گریه صدایم کرد. بی حوصله رفتم دیدم خیس است. حالم بد شد و به او چند سیلی زدم و بی آنکه عوضش کنم برگشتم و خوابیدم. همسرم که آمد و جریان را فهمید مثل ماده ببری که به بچه اش دست اندازی کرده ای، هزار برابرجثه اش قدرت گرفت و شد کسی که من هرگز نمی شناختم.»

به شدت عصبانی بود، تمام لباس ها را از تویه کشوها به بیرون پرتاب می کرد و همه چیز را به هم می ریخت و به من گفت:  دو راه پیش روی توست. به وکیل برای طلاق زنگ بزنم یا به روانپزشک برای درمانت.

«نمی دانم سن من ایجاب می کرد که مثل گذشته از خشم همسرم خوشحال نشوم یا چون موضوع به دخترم مربوط بود عصبانی نشدم. همین دو سه شب قبلش باجناقم در روزنامه بلند برای همه خواند که، یک زن شوهرش را پس از سال ها آزار کشیدن و کتک خوردن کشته است. در آن لحظه با خودم فکر کردم آیا من هم به آن روز می افتم؟ یا باید خوشحال باشم زنم کار خطرناکی با من نکرده است.

«آنقدر به من بد و بیراه گفت و برعکس همیشه گریه نکرد که من مطمئن بودم اگر این بار کار به جدایی بکشد حتی خانوادهٔ خودم به نفع او رای می دهند و مجبور می شوم هم بچه ها را بدهم و هم مهریه را.»

 کریم قول می دهد که همان روز به روانپزشک مراجعه کند. زن با بچه ها به خانهٔ پدرشوهرش می رود و جریان را می گوید و مورد حمایت قرار می گیرد.

 «یکی دو روز عصبانی بودم ولی باجناقم خیلی نصیحتم کرد. ولی طول کشید تا هضمش کنم. همان هفته به روانپزشک مراجعه کردیم. بیچاره همسرم نیز خودش را معرفی کرد و هر دو شروع کردیم به دارو خوردن و در عین حال هفته ای یک بار حرف زدن با روانکاو تا شش ماه. مادر همسرم از مستمری اش کمکمان می کرد و پدرم از حقوق بازنشستگی. حتی باجناقم پول چند جلسه مشاوره را داد. به هر حال چند چیز را یاد گرفتم. یکی کتاب خواندن، یکی اظهار نظر بی جا نکردن، یکی در اینترنت دنبال چیزهای خوب گشتن. من تازه پنج شش ماه است که از اینترنت هم خوشم آمده و درس های خوب یاد می گیرم. وبسایت های خوب و مجله های آنلاین دربارهٔ روانشناسی و خانواده و اینها می خوانم. قبلش فقط ماهواره که آن هم همه اش مسخره کردن مجری های زن بود یا تلفن زدن و چرت و‌پرت گفتن به مجری های مرد و آهنگ درخواستی و اینها.»

همسر کریم می‌گوید صبوری اش برای این نبود که شوهرش را دوست داشت یا صبور است؛ به این خاطر ده سال دوام آورده که جای امنی برای رفتن نداشته. «مگر چند ماه می‌شود خانۀ پدرومادرشوهر ماند؟ نه شغلی داشتم نه سرپناهی.»

کریم معتقد است اکثر آدم هایی که می‌شناسد و به آن‌ها می‌گویند «عصبی» قابل درمان هستند چون به گفتۀ خودش «بدتر از من نمی توانستید پیدا کنید.»

تیر
۱۶
۱۳۹۳
بچه هایم را زیر درخت انار چال کردم
تیر ۱۶ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , , ,
image_pdfimage_print

عکس: namehnews.ir

 پریسا صفرپور، فارغ التحصیل رسانه و هنر

نه اینکه خیال کنید دیوانه بود. یعنی حداقل در ظاهر یک زن معمولی و مادری به نظر می‌رسید که بدشانسی آورده و معتاد شده است. حتی اگر تصور می‌کنید داستان معروف «زنان بدون مردان» که در آن زنی خودش را کاشت را خوانده باز هم  سخت در اشتباه هستید. او فقط یک زن ساده  و کم سواد بود که روزی خوشبخت بوده و آن روز که با من حرف می‌زد دیگر تفاوت «چال کردن» و «کاشتن» را نمی دانست، یا شاید می‌دانست و اهمیت نمی داد.

زنان همسایه می گفتند «اگر مستمری بگیر نبود تا به حال بچه هایش در خیابانها و خودش در جوی آب گمشده و‌مرده بودند». هیچ‌کس از گذشته‌اش نمی دانست. اغلب زنان همسایه اش که خودشان نیز تن فروش یا معتاد بودند می گفتند او خودخواه است. می گفتند از لج و با میل مواد می کشد و حامله می شود و بچه می اندازد. «افسر» که مالک آن امارت قدیمی با دوازده اتاق دراطراف حیاط  بود زن را بهتر می شناخت.

« او زن بدی نیست.حیف شده است. معلوم نیست قدیم‌ها چه بر سرش آمده. گاهی آن قدر می‌کشد که می‌گویم شاید دارد خودکشی می کند. یک بارآن قدر کشید که فکر کردم مرده و رفتم سرکوچه تزریقاتچی بیاورم. وقتی آمدیم دیدم زیر پا و فرش و زندگی اش غرق در خون است. وقتی او را بلند و‌ وارسی کردیم یک چیزی به بزرگی کف دست در لباس زیرش     دیدیم. پیچاندیمش در حوله تا خودش به هوش بیاید و ببینیم چه می خواهد بکند. وقتی به هوش آمد مثل دوش از بدنش خون   می‌رفت اما رفت بچه را چال کرد تو باغچه. دلم نیامد چیزی بگویم ولی یکی از زن‌ها گفت قبلا هم دیده که این کار را می کند(چال کردن چیزی در باغچه). کاشکی یک جایی بود که تحویلش بدهم. پلیس که فایده ندارد. کاش حداقل جایی   برای بچه هایش بود. بهزیستی هم فایده ندارد. دوتا از زنهای همین خانه بچه‌هایی هستند مثل بچه‌های این بدبخت که حالا   برو ببین در اتاقهای بغلی، اینکاره اند.»

وقتی صحبتم با او را شروع کردم تازه پایپ شیشه کشیدنش را کنار می گذاشت.

همسایه هایت می گویند مثل آب خوردن بچه سقط می کنی!؟
نه می فهمم کی حامله ام و نه می فهمم کی سقط می شود.

چطور نمی فهمی حامله ای؟
قاعدگی ام منظم نیست. گاهی یکسال خبری نیست. بهتر. دردسر و کثیفی کمتر.

سقط کردن که کار آسانی نیست. خطر مرگ دارد. چطور نمی فهمی؟
مواد که می‌زنم می‌روم هوا و نمی فهمم. فقط از دردهای بعدش و خونریزی می فهمم.

چرا پیشگیری نمی کنی؟
پیشگیری چی؟

جلوگیری از بارداری. با قرص. کاندوم…

(می خندد).

  چرا می خندی؟

زشته اسمش را می آوری.

کاندوم که خنده ندارد. یک وسیله ی معمولی و همگانی و قدیمی است برای پیشگیری از بارداری.
بله خوب، می دانم… ولی من که نمی توانم کسی را زور کنم از این استفاده کند.

خودت هم قرص نمی خوری؟
نه خوب نیست.

چه چیزش خوب نیست؟
خوب دیگر، بد است به هزار دلیل. مواد، حال و هوا، زنانگی، میل، معده‌ام ناراحت است.سر درد می گیرم.

یعنی برایت مهم نیست دائم باردار شوی و سقط کنی؟

نه مهم هست  نه مهم نیست. کار زن حامله شدن و زاییدن و سقط کردن و اینهاست دیگر.

شوهرت کجاست؟

ندارم. سالها پیش ازآنکه بیایم اینجا و زندگی خوبی داشتم مرا طلاق داد.

طلاق گرفتید یا طلاقت داد؟

حالا چه فرقی می کند. طلاق گرفتیم مثل هزاران طلاق دیگر.

صیغه می شوی؟
گاهی صیغه گاهی همینطوری.(خنده)

چند فرزند داری؟

یکی با شوهر اولم از روزهایی که خوشبخت بودم. دیگر نمی‌دانم کجا هستند ولی خوشبخت هستند. دوتا هم اینجا، یکی را هم فروختم و چندتا هم کاشته ام.

کاشته ای؟ کجا؟
توی همین باغچه. زیرآن درخت‌های انار و خرمالو.

یعنی همینطوری زمین را کندی و بچه را چال کردی؟
اینها که بچه نیستند. یک کف دست گوشت و خون هستند.

از بیماری های واگیردار نمی ترسی؟

چه بترسم؟ مریضی مال آدمیزاد است.

از روزهای خوب و خوشبختی ات برایمان می گویی؟
یادآوری آن روزها دردی دوا نمی کند. همانطور که حرفهای حالا. خوشبخت بودم دیگر. مثل تو، مثل این خانم. مثل همه  خوشبخت ها. طلاق گرفتیم و با یکی که دوست داشتم صیغه کردیم. از آن به بعد افتادم توی خط مواد و عشق و حال. تا وقتی بَرو رو داشتم خوب بود ولی اصلن نفهمیدم چطور شد. یک روز به خودم آمدم دیدم یک زنی توی آیینه چشمهاش مثل دانه ی عدس توی یک کاسه خون لق می خورد و می گویند منم.
طی بیست دقیقه ی اخیر سه بار مواد زده ای!
خوب حالا می شود چهاربار. مگر تو پولش را می دهی. می‌ترسی کنتور بیاندازد؟ ناراحتی برو!

ناراحت نیستم ولی فکر می کنی بتوانیم به حرف زدن ادامه بدهیم؟
….

هنوز نمی‌دانی مواد با تو چه کرده است؟

بیا، تو هم بزن… بیا نترس… تعارف می کنی؟

 فکر می کنی چرا خوشبخت ها مثل آن وقتهای تو، مواد می زنند تا بدبخت شوند؟

آدم نمی داند قرار است چه بشود…صیغه ای اولم تو کار مواد بود. می‌داد بزنم که جنس خوب دست مشتری بدهیم.

تو که احساس بدبختی می کنی چرا بچه های دیگری را به این دنیا می آوری که در بدبختی تو شریک شوند؟
بچه کی؟

بچه های خودت.

کجا بیاورم؟

پسرت هفت هشت ساله است و مواد می زند.
افسر بی پدر و مادر، مگر نگفتم چیزی نده دست این توله سگ. این افسر زن همسایه بغلی داده دستش حتمن. به بچه ی   بی پدر بدبخت وقتی نشئه است می خندند.

 با این حساب که پدر بچه ها مشخص نیست نه شناسنامه دارند و نه می توانند به مدرسه بروند.

چطور مشخص نیست؟… این مردک بی همه چیز که سر خیابان دیدی حتما! انگشتر می فروشد، او شش ماه صیغه اش  بودم بچه انداخت تو شکمم و زد زیرش.

هنوز صیغه می شوی؟

کسی دیگر سراغ من نمی آید. یک وقت گذری مهمانی چیزی همسایه ها داشته باشند و من دلم بکشد و اندازه دو سه روز مواد بدهند.

ازهمین ارتباطات باردار می شوی؟
مواد که می‌زنم، دیگر با کی و با چی مهم نیست.

از سقط  جنین هایت کم حرف زدی. این خیلی موضوع مهم و حیاتی است. چرا ازش فرار می کنی؟
هرچی من می زنم تو‌می پرانی. گفتی فقط چندتا سوال. به چه دردت می خورد؟ پول در آوردنش مال شماست و مواد حرام کردن و تو خماری ماندنش مال ما.

«نشئه بود و برخلاف تصور من از یک نشئه، دوست داشت بخوابد. شاید هم نمی‌خواست اما توان نشستن نداشت. به حیاط و بچه هایی که با موهای درهم گره خورده و بینی های آویزان دور درخت خرمالو و انار می دویدند نگاه کردم.

افسر معتقد بود مواد او را بی حس می‌کند که نمی‌فهمد اما «دفعه ی آخر تکه‌ای از رحم اش نیز آمده پایین و یک ماه رو  به مرگ در بیمارستان بستری اش کردند و دیگر بچه‌دار نمی شود». وقتی بیدار شد خُلق اش آن‌قدر تنگ بود که جواب خوش و بش مرا نداد. چند چای سرد و سیاه ریخت و هورت کشان از پنجره سرک کشید و سر بچه‌ها فریاد زد. «آتی بی پدر خودت را خیس نکن لباس نداری. اصلن حرف گوش نمی دهد. از صدتا پسر تخم جن تر است.»

خیلی دوستشان داری!
دلم برایشان می سوزد. شانس نداشتند که به دنیا آمدند. اگر آن موقع عقل امروز را داشتم همان نوزادی می فروختمشان یا  سقطشان می کردم. دعا کن مشتری پیدا بشود رد کنم بروند.

خرج زندگی ات از کار بچه ها در قبرستان ها می گذرد؟

مستمری بگیر مادرم هستم. کفاف نمی دهد. بعضی وقت ها با بچه ها می رویم اسپند دود می کنیم و گل می فروشیم.می گذرد. گرسنه نیستیم.

خرج مواد تو بیشتر است یا خوراک و پوشاک بچه ها؟

خیلی سؤال های بی سر و ته می پرسی. آن چندبار را که نگذاشتی به دلم بنشیند. حداقل بگذار این دفعه راحت بزنم وگرنه تو را می زنم.(می خندد)

تو بگو چه بپرسم! وقتی از گذشته‌ات می‌پرسم که حرف نمی زنی. دوست داری از آینده حرف بزنیم؟

  ما که آینده نداریم.

دوست داشتی کسی و جایی بود که کمکت کند؟

اگر وقتی طلاق گرفتم بی‌کس و کار نبودم و مردک صیغه‌ای بدبختم نمی کرد… برو خانم ولمون کن بذار به درد خودمون بمیریم.

طوری دود را می مکید که بی‌اختیار چشمم روی چشمهایش کلید شد. راست می گفت. دو دانه عدس در کاسۀ خون لق  می‌خورد و نمی‌فهمیدم چرا مژه هایش همچنان بلند و پیچیده و پرپشت باقی‌مانده است. دود را به صورت دختربچه دو سه ساله ای فرستاد که ده ثانیه نبود وارد اتاق می شد، با لباسهای خیس، سرشار از لذت آب تنی با شلنگ زیر درخت انار به مادر تکیه داد و من از اینکه دعا کردم «پدر و مادری پیدا بشوند و او را بخرند» خود را سرزنش می کردم.

تیر
۹
۱۳۹۳
مادرم گفت با طلاق این مرد نازنین از دستت راحت می شود
تیر ۹ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۵
, , , , , , , , ,
image_pdfimage_print

 

images

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

« شیدا» خود را یک زن موفق معرفی می کند. چهل و یکسال سن دارد و حدود پنج سال است که دو روز در هفته جلوی دادگاه های خانواده می ایستد و به زنانی که به گفته ی او «مستاصل» هستند مشاورۀ رایگان وهم فکری می‌دهد، یا در موارد حاد، به وکلا و مددجویان معرفی شان می کند. پای صحبتش که بنشینید خوشرویی و خوش مشربی خصلتهای چشمگیرش است.

شیدا چرا با آن همه سختی که کشیده ای خنده از لبهایت محو نمی شود؟

قیافه ام این شکلی است(می خندد). چون غمگین نیستم. هربار مرا زمین زدند دوباره برخاستم و به خودم بدهکار نیستم.

چه کسانی و چطور تو را زمین زدند؟

چه بر تو می‌رود اگر مادر یک پسرجوان باشی، سال ها ناظم و معلم یک مدرسه باشی، بعد وقتی می خواهی طلاق بگیری خانواده ات بگویند لیاقت این مرد را نداری و مستحق مرگ هستی!؟

این اتفاقی بود که برای تو افتاد؟

متاسفانه بله. پانزده ساله بودم به پسرخاله مادرم که ۲۹ ساله بود شوهرم دادند. مرد کاری و آرامی بود. خرید می کرد و خرجی خوبی می داد و می رفت سرکار و برمی‌گشت. تفریحش با همه اعضای هردو خانواده هفته‌ای چندبار دور هم جمع شدن بود. اوایل خیال می کردم این زندگی ایده آلی است که هر دختری می خواهد. یکی دوسال بعد از تولد پسرم متوجه شدم دوست دارم ادامه تحصیل بدهم. شوهرم مخالفت نکرد و فقط از من قول گرفت که هیچ‌چیز در زندگی کم نشود یا تغییر نکند.

یعنی دقیقاً چه چیزی کم نشود؟

کدبانوگری ومادری کردن. آبلیموی خانگی گرفتن و بساط رب گوجه گیری راه انداختن. آش رشته برای پنجاه نفر پختن و دوره دادن… مثلاً ما می توانستیم چند ساعت درهفته برای بچه پرستار بگیریم اما نپذیرفت. گفت می خواهی درس بخوانی بخوان اما راهش را پیدا کن تا به حق ما لطمه نزنی.

حق آنها چه بود که ممکن بود با تحصیل یا پرستار گرفتن به آن لطمه بزنی؟

همۀ وجود من شاید. من از نظر او یکی از متعلقات آنها بودم و می بایست برای دل خودم راه دیگری که آب در دل آن‌ها نجنبد پیدا کنم.

و تو‌ چطور راهش را پیدا کردی؟

در خانه درس خواندم و رفتم امتحان دادم. از خواب و تفریح خودم زدم، اما شوهرم کم کم بهانه گیر شد. «چرا به مادرم که سرما خورده سر نزدی. چرا بچه را نبردی پدرم ببیند. چرا نمی آیی برویم نامزدی عموزاده ی پدرم.» و از این بهانه ها.

با این موانع چطور دانشگاهی شدی؟

پسرم می‌رفت کلاس اول و من در کنکور قبول شدم. به کسی نگفته بودم امتحان می دهم. مهمانی گرفتم و خانواده هایمان

را جمع کردم و‌ روزنامه را نشانشان دادم. یکی از غم انگیزترین لحظات زندگی ام بود.

یعنی واقعاً استقبال نکردند؟ حتی خانوادۀ خودت؟

شوهرم با غیض و گله مند گفت این موضوعی نبود که فردی بروی دنبالش. مادرم گفت این بچه بازیها از تو بعید است. پدرم گفت من به شوهرت گفته بودم زیاد به تو رو ندهد. مادرشوهرم گفت حداقل حالا که این بچه رفته مدرسه به فکرش باش. تو گویی شش سال آزگار آنها بزرگش کرده بودند. یک ترم مرخصی گرفتم و در آن مدت شوهرم را راضی کردم.

هیچکس به پشتکار و استعداد تو اهمیتی نداد؟

بیشتر اسمش را می گذاشتند خوش شانسی. مثلاً خواهرها و مادرم می گفتند شوهرت همه چیز را فراهم کرده که می‌توانی وگرنه نمی شد. برادرم می گفت قدر شوهری که این کارها را برایت می کند بدان و بنشین سر خانه زندگی ات. رفتار و گفتار مادر و فامیل شوهرم نیز برایتان پر واضح است دیگر.

لیسانس گرفتی و وارد آموزش و پرورش شدی؟

نه به آسانی و کوتاهی این پرسش شما چون شوهرم و خانواده هایمان هنوز ترم دوم را تمام نکرده بودم گفتند بچه ی دوم می خواهیم. تا ترم سوم مقاومت کردم. دعواها بالا گرفت و من تسلیم شدم. خوشبختانه دوسال طول کشید تا باردار شوم. اما سه ماهه سقط شد و دکتر بارداری را برایم قدغن کرد.

با این مورد جدید گرفتاریهایت وارد فاز دیگری شد؟

همینطور است. شوهرم دلنازک تر شد. روزی که جشن فارغ التحصیلی ام بود شب قبلش دست بچه را گرفت و رفت خانه پدرم. گفته بود هنوز مدرکش را نداده‌اند به لباس پوشیدن من ایراد می گیرد. درحالیکه من فقط چند دست کت و شلوار و پیراهن ست کرده بودم و داده بودم خشکشویی و از او خواستم برای روز جشن یکی از آنها را بپوشد. قشقرق به پا کرد.

در ابتدای صحبت گفتی مرد آرامی بود. به نظر می رسد هرچه که تو رشد کردی او نیز در پرخاشگری رشد کرده است!؟

باید صادقانه بگویم که او پرخاشگر نبود. مظلوم نمایی و قهر و حتا گریه می کرد. وقتی می گویم قشقرق به پا می‌کرد یعنی به روش خودش مرا می آزرد. آن شب مثل یک بچه ی هفت ساله گریه کرد و گفت چون درس خوانده‌ای و من سیکل دارم و پشت موهایم ریخته دیگر دوستم نداری. بعد به خانواده‌ام شکایت کرد و قضیۀ مطرود شدن من پیش آمد.

قبل از طرد شدن خانواده ات تو را کتک زدند، درست است؟

متأسفانه بله. بعد از فارغ التحصیلی تا یکسال وجودم را گذاشتم برای شوهر و بچه ام. وقتی موضوع کار در آموزش و پرورش را پیش کشیدم قهر کرد و غذا نخورد و لباسهای بچه را پوشاند و روی تخته سیاه مخصوص من در آشپزخانه نوشت دیگر نمی توانم با خودخواهی ها و خودسریهای تو کنار بیایم.

خودخواهی و خودسری تو چه بود شیدا اگر بخواهیم به جای او فکر کنیم؟

خودسری من در بی‌خبر کنکور دادنم بود و خودخواهی ام اینکه می‌خواهم بیرون کار کنم و ممکن است شوهرم مجبور

باشد غذا را هفته‌ای یکی دوبار خودش گرم کند و بخورد. مثلاً اگر فیلم سینِما را من انتخاب می‌کردم می‌گفت خودخواه و خودرای هستی و اگر به او می سپردم خودش حتی وسط فیلم می‌گفت چرند است بلند شو برویم. او انسان بدی نیست، حتا

شوهر بدی نبود ولی ما برای هم ساخته نشده بودیم. از نظر دیگران او خوب خرج می کرد ومعتاد یا چشم چران نبود «پس من باید خدا را شکر می کردم».از نظر من این صفات از اصول اولیه ی انسان بودن است که من هم آن را دارا هستم و منتی بر کسی نیست. مثلاً پدرم خسیس بود و‌ برادرم زنباره بود و برادرشوهرم بد دهان و تندخو ولی شوهرم اینطور نیست. می دانید چه می گویم؟

اینطور متوجه شدم که معتقد بودند، همین که شوهرت «بد نیست» خوب است.

دقیقاً. سن من اقتضا می کرد مستقل باشم یا باشیم، به عنوان یک زوج. ولی شوهرم گویی نافش را از بزرگترها نبریده بودند. وقتی نصیحتش می‌کردم که نباید همه حرفی را برای خانواده‌ها بزنیم قهر می‌کرد و می‌گفت فخر فروش شده ای.

این‌ها سبب شد که از خانواده ی خودت به خاطر او کتک بخوری؟

اول گفتگو کردند و نصیحت. ‌وقتی من به عنوان یک مادر و‌ زن بالغ گفته هایشان را رد کردم به من حمله کردند و کتک زدند و باقی قضایا…

تو از معدود زنانی هستی که من می دانم شکایت قانونی کردی!

بله، فکر می کنم ترس از آبروی خانوادگی‌ بزرگترین معضلی است که گریبان زنان ما را گرفته است. هرچند قانون زیاد دست و ‌پای زنان را بسته است اما به هرحال اگر خود زنان مطالبه کنند اینقدرها هم مملکت بی درو پیکر نیست.

نمی‌خواهم کسی را به این کار ترغیب کنم ولی من یک زن یک مرد و مادر یک پسر بودم و واقعاً برایم سنگین بود. آدم وقتی متاهل می‌شود بیشتر از آنکه با خانواده پدری اش نزدیک باشد با شوهر و بچه‌اش نزدیک است و بلاخره یک حریم جدی آن میان وجود دارد. من آنقدر ناراحت بودم و متعجب که از پدر و برادرم شکایت کردم، چهارهفته طول درمان گرفتم و بازداشت شدند. مادر و خواهرانم نیز در کلانتری با اینکه یک چشمم آسیب دیده و پانسمان بود حمله کردند و کتک کاری بالا گرفت. از آنها نیز شکایت کردم. به طبع از آن به بعد مرا طرد کردند. خواهرم می‌گوید شانس آوردیم تو را طرد کردند و سرت نبریدند.

چرا تمام مدت می خندی شیدا؟ به نظر می‌رسد عصبانی و غمگین نیستی!

ببینید، شاید اگر عقل و اعتماد به نفس حالا را داشتم شکایت نمی کردم. ولی اینکه تو بدانی حق ات ضایع شده حتا درابعاد کوچک، و داری آن را مطالبه می کنی حس خوبی است. آنها عزیزان من هستند حتی هنوز که سالهاست ندیدمشان! ولی قرار نیست عزیزان من صاحبان من باشند. قرار نیست ما چون یکدیگر را دوست داریم برتری جویی و قانون شکنی بکنیم. اعضای خانواده ام می بایست می فهمیدند مرتکب جرم شده اند.

ولی آنها ظاهرا جرم خودشان را نمی پذیرند و تو را طرد کرده اند. در جامعۀ سنتی ما مسائل و دعواهای خانوادگی ربطی به قانون ندارد و تو با این کار «هنجارشکنی» کرده‌ای یا می‌خواهی آدم‌ها را به روش خودت تربیت کنی!؟

من نمی‌خواهم کسی را تربیت کنم اما بعضی چیزها در دنیا مثل دودوتا چهارتاست. کتک زدن آدمها جرم است. به خانۀ یک زن رفتن و جلوی فرزندش او را کتک زدن جرم است. آسیب رساندن به اموال خانه ی من جرم است. در انظار عمومی و در کلانتری یک بیمار را زیر مشت و لگد گرفتن جرم و حتی غیر اخلاقی است. حالا مجرم می‌خواهد پدرمن، مادر من،خواهر من باشد یا یک غریبه. این جرم است که تعریف شده است نه مجرم! هرکسی در هر موقعیتی با ارتکاب آن جرائمِ تعریف شده، مجرم نامیده می شود. خواهر کوچکم که آن موقع بیست ساله بود حالا تنها فرد خانواده است که با من رفت و آمد دارد و می‌گوید تازه می‌فهمد من چه می‌خواستم و چه می گفتم. خوب همین برای من کافیست.

قضیۀ طلاقت که از آن به عنوان تولد دوباره ی خود، همسر و فرزندت یاد می‌کنی چیست؟

زمانی که از خانواده ام‌ شکایت کردم و تا یک‌ روز بعد از بازداشتشان رضایت ندادم مرا نصیحت کرد. آرام و پشیمان شده بود. گویی تازه می فهمید ما بالغ شده ایم و به خانواده در حد وابستگی او نیاز نداریم و وقتی او بحثهای خانوادگی ما را از خانه بیرون ببرد چه دردسرهایی ممکن است درست بشود. از آینده و آرزوهایمان گفت. من نیز به او‌ اطمینان دادم همانطور که وفادار به عشق و‌ زندگی و‌ فرزندم بوده ام می مانم اما اگر پای استقلال و حقوق فردی ام وسط کشیده شود او از پدر و ‌مادر و خانواده ام عزیزتر نیست.

می‌توانیم بگوییم تهدیدش کردی؟

به هیچ وجه تهدید نیست. من خودم را برایش روشن کردم. گفتم صادقانه این هستم که نمونه اش را دیدی. می خواهی بمانیم؟ گفت بله.

نمی ترسی منتقدین ات بگویند مثل یک بچه پا در یک کفش کردی و گفتی من همینم که هستم؟

خوب من همین هستم که هستم. شوهر من هم حق داشت همانی باشد که بود. فقط چون در کودکی من و ناپختگی او ازدواج کرده بودیم حالا در آن سن داشتیم یکدیگر را می شناختیم بی ترس. من همیشه وحشت داشتم. ابتدا از اینکه از دستش بدهم. سپس از اینکه فرزندم را از من بگیرند. بعد متوجه شدم من از خودم گرفته شده ام. شروع کردم به خودم بودن. به او نیز گفتم هرچه که بودیم گذشت چون انسان تغییر می‌کند و رشد می کند. تو هنوز مرا که دیگر یک‌ دختر پانزده سالۀ چشم گو‌ نیستم دوست داری؟ گفت بله.

این سؤال را از خودت هم پرسیدی؟ هنوز مردی که همان بود که بود را دوست داشتی؟ میل خودت چه بود؟

ببینید من با عشق ازدواج نکردم. من فقط شوهرداده شدم و چندسال زندگی کردن به من یاد داده بود زندگی زناشویی کم و زیاد دارد. خوب و بد دارد. بالا پایین دارد. چه این مرد چه هر مرد دیگری مشکلات به قوت خود باقی می‌ماند فقط مدلش عوض می شود. تنها خواستۀ من از شوهرم این بود که همانطور که من او را پذیرفته‌ام او نیز بپذیرد. ما در یک سریچیزها تفاهم نداشتیم که طبیعی است. شخص من در تفاهم هایی که داشتیم دنبال آرامش می گشتم ولی او ذهنش دائم دنبال نقاط ضعف می‌گشت و البته حرفهای خانواده‌های سنتی هم بی تأثیر نبود. از اینکه من از دستش بروم می ترسید.

یعنی از اینکه تو شاغل و اجتماعی می شدی و به قول خودت حقوقت را می‌دانستی رنجور بود؟

همینطور است، بله. من همیشه می گفتم اگر رشد کنم افتخارش مال تو هم هست چون در خانۀ تو رشد کرده‌ام و این را صمیمانه می‌گفتم و می گویم. متأسفانه هر بار که خانواده اش را می‌دید وحشت او را می‌گرفت که نکند یک روز ولش کنم. هر شب باید توضیح می دادم که زندگی ما اگر این همه پای دیگران وسط کشیده نشود یک زندگی معمولی خوب است. اگر می‌گفت مرخصی بگیر و امروز دلم می‌خواهد در خانه کنار من باشی می‌گفتم چشم. اگر دلش هوای سیمرغ می‌کرد می‌رفتم کوه قاف پیدا می‌کردم و می پختم. اگر می‌گفت رابطۀ زناشویی مان تکراری شده برایش پشتک بالانس می‌زدم تا راضی باشد. یعنی سنتی بودنم را حفظ کردم و از آن گریزی ندارم. چندسال دیگر به این منوال گذشت اما همچنان دیدار روزانه با خانواده‌ها اخلاقش را دگرگون می‌کرد وغمزده بود.

اگر مثل خودت عمل می‌کرد و به واسطۀ قانون سد راه‌ کار کردنت می شد چه؟

خودش می‌دانست که من نمی‌مانم وگرنه به اندازۀ کافی انگ بی‌عرضگی از سمت پدر و مادرها خورد و گوش نکرد. گفتند شکایت کن بگو نمی‌خواهم کار کند. در لحظات تنهایی می‌گفت از اینکه مثل اسب چموش هستی راضی‌ام فقط حیف که نمی‌دانی کی اینگونه باشی و کی نباشی. اگر اجازه نمی داد کار کنم تمکین نمی‌کردم و می‌دویدم تا طلاق. روی زمین هم که بود کشیده می‌شدم تا به حقم برسم.مادرش یکی دوسال قبل از طلاق شروع کرد به نق زدنهای روزانه و جدی و علنی. از اینکه «بچه اش لاغر و خسته است» و من نتوانستم برایش بچه‌های قد و نیم قد بیاورم گفت. ازاینکه «معلوم نیست رابطه زناشویی بچه‌اش چندسال یکبار گرم است». از اینکه «کافی است بچه‌اش ابرو بگرداند تا انواع دخترهای ترگل ورگل برایش صف بکشند». حقیقتش را بخواهید مقاومتی نکردم. گردش با پسرم و سر و‌کله زدن با بچه‌های مدرسه ارضاء کننده بود و همسری همیشه نالان مثل او سبب بی‌تفاوتی من شد و طلاق عاطفی گرفتیم. اما یکسال هم دوام نیاورد. صحبت طلاق را پیش کشیدیم. گفت دیدی همان که می‌ترسیدم شد؟ دوباره رفت گذاشت کف دست خانواده‌ام اگرچه خودش نیز رضایت داشت. مادرم پیام داد«خدا را شکر این مرد نازنین از دستت راحت می شود». پدرم گفته بود دختر من نیست و لایق این مرد نیست و مستحق مرگ درتنهایی است . برادرم پس از چندین سال قهر، به خانه ام آمد. مثل قدیم تندخو نبود و برعکس با طعنه حرف می‌زد. وقتی گفتم مادرش دوست دارد او زن جدید و بچه ی جدید بیاورد، گفت خوب بگیرد تو که سرت پی عشق و حال و روش خودت است. گفت «ننگ طلاق را به ما نچسبانده بودی آن را هم بچسبان. من برادرت هستم و بد تو را نمی‌خواهم ولی با طلاقت یک فاحشه به فاحشه های شهر اضافه نکن». یعنی او و خانواده‌ام تمام زنان مطلقه را بدکاره می دانند.

حالا خوشبخت و راضی هستی؟ بی خانواده. بی همسر. تنها!؟ حرف خاصی نداری؟

خوشبختی برعکس جرم تعریف خاصی ندارد و برای هر انسان به یک گونه است. قطعاً اگر خانواده‌ام همراهم بودند یا شوهر مناسبی داشتم یک‌جور دیگر خوشبخت و خوشحال بودم. ولی مثلاً حالا شوهرسابقم یک زن بیست سال از خودش جوان تر گرفته و با اینکه نیم قرن از عمرش رفته با دو بچه ی کوچک خوشبخت است. من همه ی وقتم را با پسرم که خیلی رفیق و همدل و هم عقیده هستیم می گذارنم. به علاوه ی تدریسم در مدرسه و وقت گذاشتن برای زنانی که به دلیل کم سوادی یا بی‌سوادی از حقوقشان بی‌خبر هستند. بله خوشبختم و خدا را شکر می کنم.

تیر
۳
۱۳۹۳
سفر با مادری که شاهد فرزند کشی بود
تیر ۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , , , , ,
image_pdfimage_print

 

 

 پریسا صفرپور – فارغ التحصیل رسانه و هنر

 چند روز پیش از آنکه خبر قتل دختر نوجوان کنگاوری « عاطفه نویدی» توسط پدر، به دلیل  داشتن دوست پسر ، تیتر رسانه های داخلی و خارجی  شود، تعدادی از دوستان مهمان من بودند. چند پاراگراف از یک داستان در سبک سوررئال را که نصفه نیمه رها کرده بودم برایشان خواندم. همگی ازسوژه ی داستان متأثر شدند و پرسیدند اصل این جریان چیست.

قضیه به سال۱۳۸۵ برمی گردد که برای آخرین بار در ایران با دوستانم به ایرانگردی رفتم. وقتی اتوبوس در بندر لنگه توقف کرد تا مسافرهای گذری را برای صندلی های خالی سوار کند، زن خمیده ای را پیچیده در چادری که از کهنگی سبزشده بود دیدم. صندلی ها پر شده بود و او التماس می‌کرد حداقل روی بوفه به او جا بدهند. پیاده شدم و از شاگرد راننده

خواستم پیرزن را کنار ما بنشاند که یک صندلی اضافه خریده بودیم. زن کنار من نشست. لهجه اش چیزی شبیه به لری و بندری و آبادانی بود. صدایش خشدار، و ته گلویی مثل آنفولانزا گرفته که شربت سینه اش را نخورده است.

چشمهایش تمام مدت خیس بودند و من نمی‌دانستم اشک است یا بیماری. آنها را با گوشۀ شال سیاه نخی که دور تا دور سر و صورتش پیچانده بود پاک می کرد.

گفت می خواهد برای همیشه برود «کنار ضریح حضرت معصومه» خدمت کند. مراسم چهلمین روز مرگ شوهرش را روز قبل برگزار کرده بود.

« خدا نیامرزدش به حق سید عباس. چهل روز آزگار است می خواهم بگویم خدا ببخشدش اما در دهانم نمی چرخد. بدبختم کرد. بچه هایم را کشت.»

طپش قلبم بالا رفت واحساس کردم ابرو هایم به سقف خورده که پیرزن هم با سرتکان دادن، گویی حیرتم را تایید کرد.

« بله عزیزم. داغ سه عزیز دیده ام، سه تا. می دانی؟ نه، نمی فهمی. نه مادر هستی و نه جای من و نه داغدیده. الاهی به حق این غروب هرگز نبینی.»

وقتی گفت «دختر دوازده ساله اش را شوهر داده است به یک پیرمرد و دخترک دو سال بعد با اولین زایمان درگذشته» کمی گیج و متأثر نفس راحتی کشیدم که شاهد زنده ی فرزند کشی کنارم ننشسته است.

پیرزن انگار دیگر با من حرف نمی زد. نگاهش از پنجره روی تاریکی کلید شده بود و فقط لبهایش تکان می خورد.

« سعیده ی بی شانس و اقبالم را که گفتند تصادف کرده هم خانواده ی شوهرش کشتند. من می دانم. مردک معتاد بود و زن داشت. مرد از خدا بی‌خبر من هم گفت او آدم خوبیست و روی لنج کار می‌کند و زنش بچه‌دار نمی‌شود، دختر بدهیم برود. دامادم به خاطر مواد از مردانگی افتاده بود، من می دانم. دخترم دسته گل هجده ساله مگر می‌شود چهارسال در خانه ی شوهر بچه‌دار نشود؟ برایش حرف در آوردند که رفیق گرفته و در غیاب شوهرش چنین و چنان. من می‌دانم به خدا که     برادرشوهرهایش او را کشتند. اگرنه، چرا یک هفته بعد از خاکسپاری مرا خبر کردند؟ گفتند تصادف کرده است.»

ذهن تکه تکه اش را نمی توانست جمع کند، فقط می خواست دردش را بگوید. داشت دربارۀ دختر سوم حرف می زد.

« الاهی جانم برای حمیده در برود به حق سید عباس مظلوم. هنوز پانزده سالش هم نبود. عین گل پرپرش کرد، الاهی خیر نبینی مرد. خدا با هند جگر خوار همنشین ات کند.»

گویی روح و روان زن دیگر با ما و در اتوبوس نبود. احساس کردم برای هزارمین بار دارد داستان تلخ زندگی اش رابرای خودش بلند بلند و اشکبار فکر می کند.

« افتادم به دست و پایش که اجازه بده ببریمش دکتر معاینه اش کنند. گفت دختری که معاینه لازم بشود کارش تمام است. با داس زد مرا تکه تکه و راهی بیمارستان کرد. ببین. ببین. اینجا. اینجا.»

آستینهایش، دکمه هایش، پاچه های شلوارش و حتی یقۀ تا گردن بستۀ پیراهن سیاهش را باز کرد و کنار کشید تا جای زخم ها را به عنوان شاهد نشان دهد. زخمهایی که به نظر می‌آمد آنقدر عمق داشته‌اند که با وجود کهنه گی، هنوز سرخی و برجستگی زننده ای درقیاس با پوست آفتاب سوختۀ پیرزن داشتند.

« زد ناکارم کرد، فرستادم بیمارستان، دختر بدبختم را سوزاند. روح الله برایم تعریف کرد که چطور خواهر بدبختش را کنار ساحل نصف شب خواباندند، دورش را آجر چین کردند. دست و پاهایش را با سیم بوکسل و طناب بادبان بستند. گفت حمیده مدام پاهایش را جمع می‌کرده تا ادرار و مدفوعی که با خونریزی اش یکی شده بود را نبینند. به نظرم بچۀ معصومم قاعده شده بود از ترس. مرد خیر ندیده‌ام روح الله را می‌فرستد خانه ولی بچه‌ام از دور شاهد زنده زنده گُر گرفتن خواهرش بود.»

زن گفت حمیده هنوزعادت ماهانه نشده بود که او را کشتند. گفت وقتی کلاس دوم راهنمایی را تمام کرد به دلیل فقدان هایپی در پی خواهرانش و «ازدواج مجدد پدرش» که سبب دعواهای خانگی فراوان شده بود دچار کابوسهای شبانه شد.ترک تحصیل کرد و رفت کنار ساحل تا به توریستها و مسافرها ماهی و سبدهایی که خودش می بافت را بفروشد.

«هرچه گفتم نامه رد و بدل کردن که چیزی نیست. گفتم تو که شبانه‌روز پای ماهواره نشستی می‌بینی دنیا عوض شده. گفتم دوتا دختر از دست داده ایم بگذار این یکی زندگی کند. گفتم ما خودمان فرستادیمش بیرون ِ خانه. نمی‌شود که برود جلوی         مردم ولی عاشق نشود. زن دیگرش در گوشش خوانده بود که دخترت خراب شده و درمحله  و روستا و تا خود لنگه و بوشهر آوازه اش پیچیده.»

شب حادثه مرد همسرش را مجروح و راهی بیمارستان می کند. زن دوم و کودکان او را به شهر خودشان می فرستد. از پسر هفده ساله اش می‌خواهد که دست و پای دختر را ببندد و خودش فرغون را پر از آجر و بشکه های بیست لیتری نفت می کند.

«دخترک معصومم به من گفته بود که عاشق یک مسافر شده است. یک بچه هجده نوزده ساله اهل «بستک» بود. خرما چین بود به نظرم. می‌خواست پول اندازه ی خواستگاری جمع کند و بیاید.»

تازه متوجه می‌شدم زن پیر نیست. شاید در دهه ی چهل زندگی‌اش بود. همچنان با خودش بلند بلند فکر می کرد.

«دو هفته بعد وقتی از بیمارستانی در شیراز مرخص شدم و به خانه ی خرابم برگشتم هیچ اثری از جگرگوشه ام نبود.

روح الله را رد کرده بودند کویتی شارجه ای جایی با لنج. هنوز که هنوز است فقط گاهی تلفن می زند. برادرشوهرها و برادرهایم نیز شهادت دادند دخترم را آب برده است و مرا هم دزد زده است. همه حتی اهالی پاسگاه می‌دانستند دخترکم ماهی گیری دوست داشت. یک چوب و قلاب می‌گرفت دستش ده ساعت روی قایق حوصله می کرد. یکی دوتا ماهی        می‌گرفت و به مسافرها دانه ای پنجاه تومان می فروخت.»

اتوبوس تمام شب سرشار از مویه های مادری بود که هیچ سهمی در«داشتن» جگرگوشه هایش نداشت و اغلب «مسافرین خواب بودند.»  مثل این شب و روزها که کنگاور پر است از مویه های مادر«عاطفه نویدی» و ما خواب و گرفتاریم.