صفحه اصلی  »  پدر
image_pdfimage_print
بهمن
۲۴
۱۳۹۷
آیا دادگاه بچه‌ها را به من می‌دهد؟
بهمن ۲۴ ۱۳۹۷
پرسش و پاسخ قانونی
۰
, , , ,
Hand made drawing portrait of a depressed woman
image_pdfimage_print

Photo: andras_csontos/depositphotos.com

موسی برزین، وکیل خانه امن

پرسش: سلام. من نزدیک به ده سال است که ازدواج کرده‌ام و دو فرزند دارم. یک دختر هشت ساله و یک پسر سه ساله. متاسفانه شوهرم رفتارهای بسیار بدی در منزل دارد. او در بازار کار می‌کند و کارش تاثیر زیادی بر اعصاب او گذاشته است. بسیار خشن است و همیشه فریاد می‌زند و به زمین و زمان فحش می‌دهد. از همه چیز ناراضی است. فقط دنبال پول است و هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد. در بازار نیز همه از او شاکی هستند چون خیلی بد‌حساب است. چند‌بار طلب‌کارهایش در خانه آمدند و سر و صدا کردند. علاوه بر این‌ها نسبت به بچه‌ها خیلی خشن است. همیشه سرشان داد می‌زند. وقتی بچه‌ها سر و صدا می‌کنند، آن‌ها را در اتاق حبس می‌کند. بچه‌ها خیلی از پدرشان می‌ترسند. من هم هر موقع اعتراض کنم، شروع می‌کند به فحش دادن و بد و بیراه گفتن به خانواده من! آن‌قدر جلوی بچه‌ها فحش‌های رکیک داده که بچه‌ها هم یاد گرفته‌اند. چند وقت پیش دخترم در مدرسه به همکلاسی‌اش یک فحش زشتی داده بود که معلم من را به مدرسه خواست. همان فحشی که پدرش همیشه در خانه تکرار می‌کند. خانه را برای من و بچه‌ها جهنم کرده است. مرا تهدید می‌کند که طلاقت می‌دهم . من خیلی نگران بچه‌ها هستم. با این وضعیت شخصیت و تربیت بچه‌ها خیلی بد می‌شود. خودم هم کارم به جایی رسیده که قرص اعصاب می‌خورم. چند وقت پیش با یکی از نزدیکان مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که جدا بشوم. نمی‌دانم تصمیم درستی گرفته‌ام یا نه، اما می‌خواستم از شما بپرسم آیا می‌توانم طلاق بگیرم؟ آیا می‌توانم سرپرستی بچه‌ها را بگیرم؟

پاسخ: سلام. بهتر است قبل از هر گونه اقدام قضایی، با یک مشاور خانواده نیز مشورت کنید . اگر شوهرتان موافقت کند، می توانید او را هم نزد مشاور ببرید. راهنمایی‌های مشاور خانواده می‌تواند در تصمیم‌گیری به شما کمک کند. اما در مورد طلاق عرض شود که زن در برخی موارد می‌تواند تقاضای طلاق دهد. در مواردی که زن در وضعیت عسر و حرج قرار گیرد، می تواند از شوهر خود طلاق بگیرد. عسر و حرج یعنی وضعیتی که باعث سختی و مشقت زن می‌شود. خشونت‌های شوهرتان نسبت به خودتان و بچه‌ها می‌تواند توجیهی برای طلاق باشد، اما توجه کنید که گفته‌هایتان را باید به نوعی اثبات کنید. یعنی به صرف ادعا، دادگاه حکم طلاق را صادر نمی‌کند. توجه کنید که در صورتی که یک‌طرفه تقاضای طلاق دهید، ممکن است به نتیجه رسیدن آن سال‌ها طول بکشد و این هم مشکلاتی را برای شما ایجاد خواهد کرد، چون با تقاضای طلاق به احتمال بسیار باید محل زندگی خود را جدا کنید. بنابراین بهتر این است که رضایت شوهرتان برای طلاق توافقی را جلب کنید.

پرسش: احتمال اینکه شوهرم قبول کند خیلی کم است، هر چند خودش برای تهدید می‌گوید که طلاقت می‌دهم. حالا اگر یک‌طرفه تقاضا کنم، با توجه به اینکه رسیدگی خیلی طول می‌کشد، تکلیف بچه‌ها چه می‌شود؟ آیا می‌توانم بچه‌ها را با خودم ببرم؟

پاسخ: خوشبختانه در این مورد قانون حمایت خانواده، مقررات خوبی پیش‌بینی کرده است. اگر شما تقاضای طلاق دهید، می‌توانید نسبت به بچه‌ها درخواست صدور دستور موقت بدهید. یعنی از دادگاه بخواهید تا تعیین تکلیف نهایی، حکم به بودن بچه‌ها با شما دهد. بر طبق ماده ۷ قانون حمایت خانواده: «دادگاه می‌تواند پیش از اتخاذ تصمیم در مورد اصل دعوی به درخواست یکی از طرفین در اموری از قبیل حضانت، نگهداری و ملاقات طفل و نفقه زن و محجور که تعیین تکلیف آن‌ها فوریت دارد بدون اخذ تامین، دستور موقت صادر کند. این دستور بدون نیاز به تایید رئیس حوزه قضایی قابل اجرا است. چنانچه دادگاه ظرف شش ماه راجع به اصل دعوی اتخاذ تصمیم نکند، دستور صادرشده ملغی محسوب و از آن رفع اثر می‌شود، مگر آن که دادگاه مطابق این ماده دوباره دستور موقت صادر کند.» البته توجه کنید صدور دستور موقت برای قاضی الزامی نیست. شما باید مدارک و شواهد کافی مبنی بر اینکه سلامت و تربیت بچه‌ها از سوی پدرشان در خطر است ارائه دهید. می‌توانید در این مورد افراد مطلع را به عنوان شاهد به دادگاه معرفی کنید. به هر حال اثبات موضوع بر عهده شما است.

بیشتر بخوانید:

آزمایش نشان داد که این بچه من نیست

برای جدایی از شوهر بد رفتار و ناسازگار چه باید کرد؟

بعد از بارداری تازه فهمیدم ازدواج ثبت نشده

پرسش: آیا بدون تقاضای طلاق می‌توانم بچه‌ها را از پدرشان دور کنم؟ چون بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که جدا نشوم و فقط به نوعی بچه‌ها را نجات بدهم. چون طلاق در خانواده ما خوب نیست و از لحاظ اجتماعی مشکلات زیادی را می‌تواند به وجود آورد. پدر و مادرم حتما با طلاق گرفتن من مخالفت می‌کنند.

پاسخ: این امکان وجود دارد اما کمی دشوار است. بر طبق ماده ۱۱۷۳ قانون مدنی: «هر گاه در اثر عدم مواظبت یا انحطاط اخلاقی پدر یا مادری که طفل تحت حضانت اوست، صحت جسمانی و یا تربیت اخلاقی طفل در معرض خطر باشد، محکمه می‌تواند به تقاضای اقربای طفل و یا به تقاضای قیم او ، یا به تقاضای رئیس حوزه قضایی، هر تصمیمی را که برای حضانت طفل مقتضی بداند، اتخاذ کند». با استناد به این ماده می‌توانید از دادگاه بخواهید که در راستای مصلحت فرزند، دستور جدا کردن محل زندگی کودکان با پدرشان را صادر کند. اما باز باید توجه کنید که تا دادگاه قانع نشود که تربیت بچه در خطر است، چنین دستوری را صادر نخواهد کرد. یعنی مهم‌ترین مساله‌ای که شما باید در نظر داشته باشید، اثبات رفتارهای خشونت‌آمیز همسرتان است. به احتمال زیاد همسرتان خشونت را انکار خواهد کرد. شما باید از هم‌اکنون مدارکی دال بر خشونت شوهرتان جمع‌آوری کنید.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

پرسش: اگر طلاق بگیرم، آیا دادگاه بچه‌ها را به من می‌دهد؟ هدف اصلی من از جدا شدن، این است که بچه‌ها با پدرشان زندگی نکنند.

پاسخ: بر اساس قوانین ایران حضانت فرزند تا ۷ سالگی بر عهده مادر و پس از آن با پدر است، مگر اینکه پس از ۷ سالگی اختلاف حاصل شود ، که در این مورد دادگاه تصمیم می‌گیرد. بنابراین در صورت طلاق حضانت دخترتان با پدرش خواهد بود، مگر اینکه ثابت کنید که رفتار پدر با بچه‌ها خوب نیست و مصلحت دخترتان، زندگی کردن با شماست. البته توجه کنید که فرزند پس از بلوغ، از سن حضانت خارج می‌شود و خود می‌تواند در مورد اینکه با چه کسی زندگی کند، تصمیم بگیرد. بنابراین تا شما دادخواست طلاق بدهید و رسیدگی شود دخترتان به نه سالگی رسیده و خودش می‌تواند تصمیم بگیرد که با چه کسی زندگی کند. اگر دخترتان خواست که با شما زندگی کند، پدرش نمی‌تواند مانع شود.

بهمن
۱۶
۱۳۹۷
محاکمه پدری که دختر معلولش را خفه کرد
بهمن ۱۶ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, , ,
1419417006401_ria1-th3
image_pdfimage_print

Photo: www.isna.ir

پدری که به دلیل اختلاف با دختر نوجوان و معلولش و دعوا بر سر خرید لپ‌تاپ، او را به قتل رسانده است، در جلسه محاکمه جزئیاتی از زندگی سخت خود و خانواده‌اش را توضیح داد و از عملش ابراز پشیمانی کرد.

به گزارش ایسنا، روزنامه شرق نوشت: این مرد جوان شهریورماه سال جاری بازداشت شد. آن زمان به پلیس گزارش دادند دختر معلولی در خانه‌اش فوت کرده است. پدر این دختر به مأموران گفت دخترش به نام رکسانا بر اثر یک حادثه جانش را از دست داده است. او توضیح داد: من با دخترم جر و بحث کردیم و بعد جعبه دستمال کاغذی را سمتش پرتاب کردم. جعبه به قسمت حساس سرش برخورد و فوت کرد. با انتقال جسد به پزشکی قانونی و در حالی که پدر رکسانا قصد داشت همه‌چیز را اتفاقی نشان دهد، پزشکی قانونی اعلام کرد علت فوت دختر ۱۳ ساله خفگی است. به این ترتیب، مرد جوان بازداشت شد. او به قتل دخترش اعتراف و ابراز پشیمانی کرد این در حالی بود که همسر این مرد از همان ابتدا گفت شوهرش پدر خوبی بوده و نسبت به او اعلام رضایت کرد.
با این حال، کیفرخواست علیه متهم صادر و پرونده برای رسیدگی به دادگاه کیفری استان تهران ارسال شد. مرد جوان روز گذشته در دادگاه پای میز محاکمه رفت. در ابتدای جلسه محاکمه، مادر مقتول به عنوان ولی‌دم در جایگاه حاضر شد. او گفت: ما یک دختر داشتیم که معلول بود و روی ویلچر می‌نشست. او به دلیل شرایط جسمانی‌ای که داشت، بدخلقی‌های زیادی می‌کرد. شوهرم مرد زحمت‌کشی بود. او هر کاری برای دخترمان کرد. در این سال‌ها ما خیلی پول خرج کردیم تا وضعیت دخترمان بدتر نشود و انصافاً شوهرم هر کاری از دستش برمی‌آمد، برای او انجام می‌داد. رکسانا بسیار بیشتر از یک کودک معمولی روی دست ما خرج می‌گذاشت با این حال، شوهرم هیچ وقت گلایه‌ای نمی‌کرد و همیشه هم با او مهربان بود. ما به دلیل اینکه وضعیت روحی دخترمان خراب نشود و فشار مالی بیشتری را تحمل نکنیم، دیگر بچه‌دار نشدیم و همین یک دختر را داشتیم. روز حادثه هم می‌دانم که شوهرم واقعاً قصدی برای کشتن دخترش نداشت و دخترمان با رفتارهایش او را عصبانی کرد. من هیچ شکایتی ندارم و درخواست آزادی شوهرم را دارم.
در ادامه متهم در جایگاه قرار گرفت. او گفت: من اتهام را قبول دارم و از کاری که کرده‌ام، پشیمان هستم اما باید واقعیت‌هایی را درباره زندگی خودم بگویم. من یک کارگر ساده بودم که در یک اداره دولتی کار می‌کردم. زندگی معمولی‌ای داشتم. وقتی با همسرم ازدواج کردم، تصمیم گرفتیم بچه‌دار شویم و زندگی‌مان را بسازیم. بعد ازبه‌دنیاآمدن دخترمان متوجه شدیم او معلول است. رکسانا بدرفتاری‌های زیادی داشت. او خلقش همیشه تنگ بود و بی‌ادبی می‌کرد و مدام من و مادرش را تحقیر می‌کرد. من سه شیفت کار می‌کردم تا هزینه‌های نگهداری رکسانا را تأمین کنم. او مرتب باید فیزیوتراپی می‌شد. آن‌قدر هزینه‌ها زیاد بود که حتی نتوانستم زندگی معمولی و خوبی برای همسرم درست کنم با این حال، ما از اینکه دختر داریم، راضی بودیم. هرچه دخترمان بزرگ‌تر می‌شد، شرایط سخت‌تر می‌شد. روز حادثه وقتی به خانه رفتم، دیدم دخترم باز هم گوشه‌ای نشسته و دارد با گوشی‌اش بازی می‌کند.
متهم در ادامه گفت: به رکسانا گفتم نباید این‌طوری وقتت را تلف کنی. باید ورزش‌هایی را که دکتر داده است، انجام دهی تا بدنت قوی شود. نصیحتش کردم و گفتم در سنی هستی که باید در سال جدید به دبیرستان بروی و باید چادر سر کنی بنابراین باید جسمت طوری باشد که بتوانی چادر را روی سرت نگه داری پس ورزش‌هایت را انجام بده. دخترم داد زد دوباره توهین و فحاشی کرد و به من گفت که من پدر خوبی نبوده‌ام. او گفت اگر تو پدر خوبی بودی، با ورزش‌های من کاری نداشتی برایم یک لپ‌تاپ می‌خریدی. او بارها تکرار کرد که من پدر بدی هستم. دخترم در حالی این حرف‌ها را می‌زد که من خودم و همسرم را از خیلی چیزها محروم کردم تا به زندگی او رسیدگی کنم. من هرچه در توان داشتم برای او گذاشتم اما مدام به من می‌گفت تو پدر خوبی نیستی. بعد از گفته‌های دخترم خیلی عصبی شدم، کنترل خودم را از دست دادم، جعبه دستمال کاغذی را سمتش پرت کردم و گفتم ساکت شو اما توجهی نکرد و بیشتر فحاشی کرد. یک لحظه کنترل خودم را از دست دادم اصلاً نفهمیدم چطور دستم را روی گلویش گذاشتم. وقتی به خودم آمدم، او خفه شده بود.

متهم ادامه داد: آن‌قدر از کار خودم پشیمان شدم که در جا آرزوی مرگ کردم. بعد از مرگ دخترم هر روز خودم را سرزنش می‌کنم که چرا این کار را کردم و چرا همچنان در برابرش صبور نبودم. من همیشه تحمل می‌کردم و چیزی نمی‌گفتم اما دخترم پرخاشگری می‌کرد. من برای او همه‌چیز می‌خریدم. هر کاری می‌خواست، می‌کردم فقط اصرار داشتم که ورزش‌هایش را انجام دهد تا عضلات بدنش از بین نرود اما او قبول نمی‌کرد. دکتر گفته بود اگر ورزش نکند، روزبه‌روز بدنش بیشتر تحلیل می‌رود و من می‌خواستم جلوی این اتفاق گرفته شود. من آرزوهای زیادی برای دخترم داشتم. وقتی همسرم به خانه آمد، به او گفتم چه اتفاقی افتاده است و او هم من را بخشید.
من خیلی عذاب وجدان دارم. به دلیل اتفاقی که افتاده است، خیلی ناراحتم و حالا که همسرم من را بخشیده، از دادگاه نیز درخواست دارم که من را ببخشد، همسرم به جز من کسی را ندارد. اگر من زندانی شوم، او تنها و بی‌کس می‌شود و بیشتر آسیب می‌بیند.
بعد از گفته‌های متهم، وکیل‌مدافع او نیز در جایگاه قرار گرفت و با توجه به پدر بودن متهم و همچنین گذشت مادر مقتول، برای متهم درخواست بخشش کرد.

منبع: ایسنا

شهریور
۲۹
۱۳۹۷
زخم کهنه
شهریور ۲۹ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, ,
shutterstock_618172229
image_pdfimage_print

Photo: Victor Tondee/shutterstock.com

از فیسبوک فرنوش تنگستانی

پدرم از زن‌های وحشی و سرکش بیزار بود. او زن‌ها را رام و مطیع دوست داشت مانند مادرم و یا مظلوم و خاموش شبیه خواهرم. برای همین هیچ چیز به مانند سر پیچی و عصیان عریان، نمی‌توانست زنی را از چشمش بیاندازد همان گونه که روزی حوا را از چشمان خداوند انداخته بود.

من فرزند اولش بودم. ماحصل تجربه‌ی روزهای جوانی و شور و دلدادگی و لابد نتیجه‌ی نخستین هم آغوشی‌های عاشقانه با زنی که دوستش داشت. با این‌همه اخم کرده بود به وقت دنیا آمدنم، زیر لب لعنتی فرستاده و به نشانه‌ی قهر، پیشانی‌ام را روزها نبوسیده بود. اینها را مادرم تعریف می‌کرد.

زنی که بی‌یاعتنایی و خشم پدرم را به رسم تمام زنان آن دوران با تواضعی عجیب درک کرده و بخشیده بود چرا که او را یک جنوبی اصیل و مغرور می‌دانست که به رسم بیشتر مردان آن دیار، خبر تولد نوزاد دختر شرم و اندوهی غریب بر تن ش می‌نشاند. تصوری ترسناک از یک بدن نرم دخترانه که شکافی عمیق را در میان پاهای خود جا داده و می‌بایست به مأمنی دایمی برای غرور و آبروی خانوادگی تبدیل شود، هراسانش کرده بود. آبرویی لرزان، گریزان و بی‌جبران که به قول پدر مانند روغنی شفاف، میل به گریز و لغزانندگی داشت و چه کسی را می‌توانستی بیابی که قادر باشد آبرویی ریخته بر زمین را به جای اول و به درون شیشه‌ی شکسته‌اش بازگرداند؟

زمان زیادی می‌بایست بگذرد تا با بودنم آشتی کند و بفهمد که شبیه‌ترین آدم به او، همان دختریست که دارد درکنارش بزرگ می‌شود.

می‌دیدمش مدام که با ان پوست تیره‌ی آفتاب خورده و اندام درشت و مردانه، در آخرین اتاق خانه‌ی کوچک سازمانی‌مان رو به نور می‌نشست و چنان بر روی کتاب‌هایش خم می‌شد که حضور بازیگوش مرا از یاد می‌برد.

گاهی مرا می‌دید. نشسته بر ان صندلی چوبی دسته‌دار کودکانه و با آن صورت گرد شیطان و موهای کوتاه درهم که چنان سرم را در لابلای کتاب‌هایم فرو کرده‌ام که حضور او را از یاد برده‌م. بسیار به هم شبیه بودیم. ریشه‌هایمان از چشمه‌های مشابهی آب می‌نوشید. غرورمان، عشق دیوانه‌وارمان به کتاب‌ها و آدم‌ها و حتی بیزاری عمیق‌مان از دروغ‌ها و فریب‌ها، به هم شباهت داشت اما همه‌ی این‌ها کافی نبود.

دره‌ای عمیق وجود داشت در میان قامت ستبر مردانه‌ی او و بدن کوچک و حفره‌دار من که ما را از هم جدا می‌کرد.

او بیش از کتاب‌هایش و من، عاشق و وام‌دار سنت‌ها و چارچوب‌های در پس آن بود و اطاعت‌شان می‌کرد. برای همین سرکشی و عصیانگری ذاتی‌ام را تاب نمی‌آورد و مرا مانند خمیری سخت در لابلای انگشت‌هایش می‌فشرد تا از من دختری بسازد که می‌خواست.

موجودی که زیاد کتاب می‌خواند اما توان “نه گفتن” را در اعماق حافظه‌ی خود از یاد برده است و تمنای سرکشی در او به رویایی دور و دست نایافتنی شباهت دارد.

کش می‌آمدم، له می‌شدم و در میان قوانین سختگیرانه و باید نبایدهای بی‌پایانش، ترک می‌خوردم و در نهایت زنی از من چکیده می‌شد که با من بیگانه بود. گاهی خشمم را می‌فهمید اما آن‌را مُثله می‌کرد با تیغ‌های تیز ترس و دوباره تراشم می‌داد. می‌خواست مرا دوباره بسازد، از نو، دگرباره و آلوده به تسلیمی بی‌پایان به همه‌ی اصول پابرجا و تخطی‌ناپذیر او.

دوستم داشت اما از من می‌ترسید. دوستش داشتم اما از او می‌ترسیدم.

در واقع سال‌ها از یکدیگر ترسیدیم و در آخر در میان دوگانه‌های غریب عشق و بیزاری، ترس و جسارت، غرور و حقارت گم شدیم.

جدال سخت و نفس‌گیر ما، میان تمنای بی‌پایان او به زنجیرها و عطش بی‌انتهای من به گریختن‌ها یکروز پایان یافت و او شد برنده‌ی میدان و من نیز مغلوبی با دست‌هایی به نشانه‌ی تسلیم بر بالای سر ایستاده.

شاید به خاطر آنکه هراس‌های او عظیم‌تر و کهنه‌تر بودند. ترس‌ها ما را قوی‌تر می‌کنند و توان‌مان می‌دهند که ناممکن‌ترین‌ها را به مرور سال‌ها انجام دهیم. رامم کرد و شدم همان دختری که می‌خواست.

همان‌که کتاب و قلم از دستانش نمی‌افتاد، اما کلمات ،فریادها و نعره‌های داغ و زنده در دهانش یخ می‌کرد و آب می‌شد و میل‌ها، تمناها و شورش ها مثل خوشه‌های انگور خشکیده در اعماق سردابی تاریک، معلق می‌ماندند. تسلیم شده بودم.

گاهی بعضی هایشان ریشه می‌دواندند، شاخ و برگ می‌دادند و می‌پیچیدند به دور نرمی رگ‌های آبی تن، به دور برق دیوانه وار چشمها، به دور تارهای صوتی حنجره و مثل پیچک‌های انگور راه گلو را می‌بستند اما او نمی‌دانست.

هیچکس نمی دانست که چقدر سخت است وقتی نیمی از تو نیمه‌ی دیگرت را نخواهد، تا بشوی مانند سینه‌بندی ورم کرده که تنها کوکی نازک دوتکه‌اش را بهم وصل میکند و آنوقت آویزان بمانی بر بندهای سیمی کهنه، در باد.

من هرگز آن زن را که در من می‌پیچید و در زیر پوست نازکم، بی‌پناه و زخمی از نفس می‌افتاد، نمی‌شناختم. نمی‌خواستم ببینمش. رویم را برمی‌گرداندم به لج، به خشم، به رنج و تنها گاهی از خودم می‌پرسیدم آیا در من دو زن زندگی می‌کند؟

بعد ناخون‌هایم را به نرمی بر لبهایم فرو می‌کردم تا دوخته شود از درد اما سکوت کند. تا صدای خودم را نشنوم که با زمزمه ای محزون پاسخ می‌دهد بله. تا و کسی نفهمد چه اندازه از خشمی نو و کهنه سرشارم.

پدرم اما راضی بود. همه راضی بودند. دختری گم شده در لابلای کتاب‌ها و پیچک‌ها با دهانی بسته و روحی تسلیم، گردنی خم شده و موهایی کوتاه. پدرم دوست داشت موهای دخترانش کوتاه باشد مثل موهای مادرم. اما آن نیمه ی دیگرم آرام نمی‌گرفت. با تنی خسته و از نفس افتاده، در زیر پوستم تقلا می‌کرد و مانند جانوری وحشی خودش را به دیواره‌های تنم می‌کوبید. دلم نمی‌خواست پدرم بداند با من چه کرده و چطور انتخاب‌های معصوم مرا به قدرت و اقتدار خویش ربوده است تا سایه‌ی سنگین هراس‌هایش را مانند چادری‌ سیاه بر سرم پهن کند.

حتی پس از مرگش، دلم می خواست کلاغها ی سیاه قبرستان برایش خبر نبرند که چیزی از جنس هیولایی خفته و خشمگین دارد در من بیدار می‌شود. چیزی که دیگرنمی‌توان انرا در کنج گلو یا انزوا و یا زیر پوست نازک زنانه پنهان کرد. می‌خواستم آسوده بخوابد و برای همین خودم را به تسلیمی گل‌آلود آغشته کردم.

خیلی سال باید می گذاشت تا یکروز صبح در آینه خیره بمانم و بفهمم برگ‌هایی کوچک پیچکی تازه  از لابلای لب‌هایم اویزان است و دارد بزرگ می‌شود.

پارسال شهریور بود به گمانم. در روزی مشابه امروز که آن‌ها را دیدم. برگ‌هایی کوچک و سبز آمیخته با صدای غریب ناله‌های زنی.

همانند زنی که نخستین تکانه‌های جنینی را در زیر پوست خویش حس میکند، آنرا حس می‌کردم. جوانه‌هایی بر لبم، لرزشی در تنم. آبستن بودم اما نه از جنینی کوچک بلکه از زنی خسته که سال‌ها در دخمه های تنگ و تاریک خویش مانده و از جوی‌های خون‌آلود تنم نوشیده بود تا زنده بماند.

چیزی داشت در من فرومیریخت. معبدها، عمارت‌ها، بت‌ها یکی پس از دیگری فرو می ریختند.می خواستم تبرها را بر شانه ی لات و عزی بیاندازم اما دیگر دیر شده بود. رد دسته‌ی آهنین آن را بر میان انگشت‌هایم شاهد بودم و آنگاه لحظات آغازین یک انقلاب را لمس کردم.

همه‌ی فریادها،نعره‌ها، تقلاها و شورش‌هایی در اعماق و بعد گسستی عظیم. تقدیر من بوده که یک انقلاب را در ازدحام خیابانهای کودکی‌ام و دیگری را در اعماق شهر متروک بزرگسالی‌ام شاهد باشم و همچنان تاب بیاورم.

کسی می‌گفت ما رویاهای نزیسته‌ی والدین‌مان هستیم، آرزوهای نداشته‌شان، کارهای نکرده و راه‌های نرفته شان. شاید برای همین می‌بایست بیزاری‌ام را از بندهای درهم تنیده‌ی سنتی که مرا به تمامی مطیع خود می‌خواست، مدیون پدر می بودم اما او تکه هایی از مرا کشته بود. زنی را به بند کشیده و از من چیزی ساخته بود که خود می‌خواست. آیا پدران بزرگترین قاتلان تاریخ نبوده‌اند؟

هیچکس نمی‌داند که آدمی چطور می‌تواند مرگ قسمتی از خودش را تاب بیاورد یا بگذارد دست راستش، دست چپ را بی‌رحمانه کبود کند و گوش چپ دهلیزهای پر پیچ و خم خود را بر گوش راست ببندد، تا نشنود و چشم راست ، چشم چپ را نبیند تا بشود هزار تکه‌ی سرگردان که باد همه را با خود برده است.

باید تکه‌هایم را دوباره جمع می‌کردم. از لای دست و پای عزیزترین‌هایم، از میان بیابانهای دوردست، از بین خاطرات کهنه‌ی قدیمی. دستانی می‌خواستم که بلد باشد آن زن را بیرون کشد.

کسی آدرس اوراداد. گفتند که او کسی ست که درس‌های جراحی را خوانده است و از خون‌های جهیده و زخم‌های کهنه نمی‌ترسد.

نشستم در مقابلش. با ترسی بزرگ . کلماتم را می‌خواست.تمام ناگفته‌ها را. فروخورده‌ها را. همان امور همواره سرکوب شده و پنهان را. گفت گوش‌هایش آماده‌ی سیلانی عظیم است. گفت بگو. گفت آماده‌ی مواجه‌ای غریب باش. گفت زایمانی سخت در راه است. آنهم نه جنینی که از میان شکاف پاهایت متولد می‌شود بلکه این‌بار قرارست زنی از میان حفره‌ی دهان تو به دنیا بیاید. آن‌هم به اعجاز واژه‌ها.

زنی شبیه تو اما دور از تو.

هر کلمه را که می‌گفتم، سینه‌ام باز تر می‌شد. شکافته‌تر. خودم را می‌دیدم. جایی در حد فاصل ماهیچه‌های سرخ قلب و حنجره.،

برف باریده بود. برفی سفید و سرد. نفسم بند آمده بود اما کافی نبود.

دستش را فرو کرد به آرامی. در میان حفره‌ی باز سینه‌ها. تا آرنج . دست‌هایش غرق شد در میان سلول‌ها. رگ‌ها. در میان من. درد کشنده بود. گمان می کردم هرگز جراحی بدون بی‌هوشی را تاب نمی‌آورم اما چاره‌ای نبود. باید انها را می‌کشید بیرون..خاطره ها، رویاها و کابوس‌ها را و از همه مهمتر آن زن را که پدر از من ربوده و به ترس‌ها و خشم‌های بی‌پایان آغشته بود.

دست‌هایش را فروتربرد. موهای انبوه زن را در لابلای انگشتانش حس می‌کردم. پس او را یافته بود. او که سال‌ها گمشده‌ی همیشگی کوچه‌های تنم مانده بود. او را کشید بیرون. و از میان کلمات و دهانم، ناگهان زنی به بیرون پرتاب شد که موهای بلند داشت و در میان جیغ‌های دیوانه‌وارش به من شباهت داشت.

نمی دانم از درد بود یا از وحشت مواجه با خودشکافته‌ام که با صدای بلند گریه کردم. جلوی آن منشی مطب با موهای زرد رنگ کرده ی زرد و لاک‌های بنفش براق گریه کردم. همه‌ی خیابان شریعتی تا سه‌راه ضرابخانه را گریه کردم و هی پلک‌هایم خیس شد، هی دستمال‌های سفیدم خیس شد، هی پیاده‌روهای خیابان شریعتی خیس شد اما در نهایت به دنیا آمد.

شانه‌هایم را ببین.

سینه‌ام را ببین.

پوستم را ببین.

حنجره‌ام را ببین.

زخم است.

ز خ م .

ز خ م .

ز خ م.

این‌ها را او می‌گفت. زنی پنهان در من که ماه‌ها و سال‌ها بر روی دست‌هایم از دست رفته و نیمه‌جان گشته بود و حالا خودش را بر روی من پهن می‌کرد همان‌طور که آفتاب پاییزی خودش را بر سرمای نیم‌روز پهن می‌کند.

خسته بودم بسیار اما دیگر تمام شد.

حالا یکسال از آن روز گذشته است. برگ‌های پیچک غریب به دور تنم پیچیده است و گاه شرابم می‌دهد. شرابی تلخ و سِکرآور.

ماه‌هاست که زن پیداشده، بر روی دستانم وزن مرده بر روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. باید کمی سبک‌تر شوم مثل باد. برای همین در سالگرد آن روز بزرگ، اولی را به رسم تمام مادران به سینه می‌چسبانم و دیگری را به داخل قاب عکسی قدیمی در کنار تصویر پدر سنجاق می‌کنم. با موهایی کوتاه، دهانی بسته و دستانی آویزان و تسلیم. همان‌طور که او دوست داشت مرا ببیند. زمان وداع فرارسیده است. پیشانی هردوشان را می‌بوسم، او و پدر را و دست‌هایم را به نشانه‌ی خداحافظی تکان می‌دهم

دیگر تمام شد اما می‌دانم که نباید برای روزنامه تسلیتی بفرستم چرا که

زنی مرده است…

زنی به دنیا آمده است…

و زمان زیادی نمانده است تا صبح …

تیر
۳
۱۳۹۳
سفر با مادری که شاهد فرزند کشی بود
تیر ۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , , , , ,
image_pdfimage_print

 

 

 پریسا صفرپور – فارغ التحصیل رسانه و هنر

 چند روز پیش از آنکه خبر قتل دختر نوجوان کنگاوری « عاطفه نویدی» توسط پدر، به دلیل  داشتن دوست پسر ، تیتر رسانه های داخلی و خارجی  شود، تعدادی از دوستان مهمان من بودند. چند پاراگراف از یک داستان در سبک سوررئال را که نصفه نیمه رها کرده بودم برایشان خواندم. همگی ازسوژه ی داستان متأثر شدند و پرسیدند اصل این جریان چیست.

قضیه به سال۱۳۸۵ برمی گردد که برای آخرین بار در ایران با دوستانم به ایرانگردی رفتم. وقتی اتوبوس در بندر لنگه توقف کرد تا مسافرهای گذری را برای صندلی های خالی سوار کند، زن خمیده ای را پیچیده در چادری که از کهنگی سبزشده بود دیدم. صندلی ها پر شده بود و او التماس می‌کرد حداقل روی بوفه به او جا بدهند. پیاده شدم و از شاگرد راننده

خواستم پیرزن را کنار ما بنشاند که یک صندلی اضافه خریده بودیم. زن کنار من نشست. لهجه اش چیزی شبیه به لری و بندری و آبادانی بود. صدایش خشدار، و ته گلویی مثل آنفولانزا گرفته که شربت سینه اش را نخورده است.

چشمهایش تمام مدت خیس بودند و من نمی‌دانستم اشک است یا بیماری. آنها را با گوشۀ شال سیاه نخی که دور تا دور سر و صورتش پیچانده بود پاک می کرد.

گفت می خواهد برای همیشه برود «کنار ضریح حضرت معصومه» خدمت کند. مراسم چهلمین روز مرگ شوهرش را روز قبل برگزار کرده بود.

« خدا نیامرزدش به حق سید عباس. چهل روز آزگار است می خواهم بگویم خدا ببخشدش اما در دهانم نمی چرخد. بدبختم کرد. بچه هایم را کشت.»

طپش قلبم بالا رفت واحساس کردم ابرو هایم به سقف خورده که پیرزن هم با سرتکان دادن، گویی حیرتم را تایید کرد.

« بله عزیزم. داغ سه عزیز دیده ام، سه تا. می دانی؟ نه، نمی فهمی. نه مادر هستی و نه جای من و نه داغدیده. الاهی به حق این غروب هرگز نبینی.»

وقتی گفت «دختر دوازده ساله اش را شوهر داده است به یک پیرمرد و دخترک دو سال بعد با اولین زایمان درگذشته» کمی گیج و متأثر نفس راحتی کشیدم که شاهد زنده ی فرزند کشی کنارم ننشسته است.

پیرزن انگار دیگر با من حرف نمی زد. نگاهش از پنجره روی تاریکی کلید شده بود و فقط لبهایش تکان می خورد.

« سعیده ی بی شانس و اقبالم را که گفتند تصادف کرده هم خانواده ی شوهرش کشتند. من می دانم. مردک معتاد بود و زن داشت. مرد از خدا بی‌خبر من هم گفت او آدم خوبیست و روی لنج کار می‌کند و زنش بچه‌دار نمی‌شود، دختر بدهیم برود. دامادم به خاطر مواد از مردانگی افتاده بود، من می دانم. دخترم دسته گل هجده ساله مگر می‌شود چهارسال در خانه ی شوهر بچه‌دار نشود؟ برایش حرف در آوردند که رفیق گرفته و در غیاب شوهرش چنین و چنان. من می‌دانم به خدا که     برادرشوهرهایش او را کشتند. اگرنه، چرا یک هفته بعد از خاکسپاری مرا خبر کردند؟ گفتند تصادف کرده است.»

ذهن تکه تکه اش را نمی توانست جمع کند، فقط می خواست دردش را بگوید. داشت دربارۀ دختر سوم حرف می زد.

« الاهی جانم برای حمیده در برود به حق سید عباس مظلوم. هنوز پانزده سالش هم نبود. عین گل پرپرش کرد، الاهی خیر نبینی مرد. خدا با هند جگر خوار همنشین ات کند.»

گویی روح و روان زن دیگر با ما و در اتوبوس نبود. احساس کردم برای هزارمین بار دارد داستان تلخ زندگی اش رابرای خودش بلند بلند و اشکبار فکر می کند.

« افتادم به دست و پایش که اجازه بده ببریمش دکتر معاینه اش کنند. گفت دختری که معاینه لازم بشود کارش تمام است. با داس زد مرا تکه تکه و راهی بیمارستان کرد. ببین. ببین. اینجا. اینجا.»

آستینهایش، دکمه هایش، پاچه های شلوارش و حتی یقۀ تا گردن بستۀ پیراهن سیاهش را باز کرد و کنار کشید تا جای زخم ها را به عنوان شاهد نشان دهد. زخمهایی که به نظر می‌آمد آنقدر عمق داشته‌اند که با وجود کهنه گی، هنوز سرخی و برجستگی زننده ای درقیاس با پوست آفتاب سوختۀ پیرزن داشتند.

« زد ناکارم کرد، فرستادم بیمارستان، دختر بدبختم را سوزاند. روح الله برایم تعریف کرد که چطور خواهر بدبختش را کنار ساحل نصف شب خواباندند، دورش را آجر چین کردند. دست و پاهایش را با سیم بوکسل و طناب بادبان بستند. گفت حمیده مدام پاهایش را جمع می‌کرده تا ادرار و مدفوعی که با خونریزی اش یکی شده بود را نبینند. به نظرم بچۀ معصومم قاعده شده بود از ترس. مرد خیر ندیده‌ام روح الله را می‌فرستد خانه ولی بچه‌ام از دور شاهد زنده زنده گُر گرفتن خواهرش بود.»

زن گفت حمیده هنوزعادت ماهانه نشده بود که او را کشتند. گفت وقتی کلاس دوم راهنمایی را تمام کرد به دلیل فقدان هایپی در پی خواهرانش و «ازدواج مجدد پدرش» که سبب دعواهای خانگی فراوان شده بود دچار کابوسهای شبانه شد.ترک تحصیل کرد و رفت کنار ساحل تا به توریستها و مسافرها ماهی و سبدهایی که خودش می بافت را بفروشد.

«هرچه گفتم نامه رد و بدل کردن که چیزی نیست. گفتم تو که شبانه‌روز پای ماهواره نشستی می‌بینی دنیا عوض شده. گفتم دوتا دختر از دست داده ایم بگذار این یکی زندگی کند. گفتم ما خودمان فرستادیمش بیرون ِ خانه. نمی‌شود که برود جلوی         مردم ولی عاشق نشود. زن دیگرش در گوشش خوانده بود که دخترت خراب شده و درمحله  و روستا و تا خود لنگه و بوشهر آوازه اش پیچیده.»

شب حادثه مرد همسرش را مجروح و راهی بیمارستان می کند. زن دوم و کودکان او را به شهر خودشان می فرستد. از پسر هفده ساله اش می‌خواهد که دست و پای دختر را ببندد و خودش فرغون را پر از آجر و بشکه های بیست لیتری نفت می کند.

«دخترک معصومم به من گفته بود که عاشق یک مسافر شده است. یک بچه هجده نوزده ساله اهل «بستک» بود. خرما چین بود به نظرم. می‌خواست پول اندازه ی خواستگاری جمع کند و بیاید.»

تازه متوجه می‌شدم زن پیر نیست. شاید در دهه ی چهل زندگی‌اش بود. همچنان با خودش بلند بلند فکر می کرد.

«دو هفته بعد وقتی از بیمارستانی در شیراز مرخص شدم و به خانه ی خرابم برگشتم هیچ اثری از جگرگوشه ام نبود.

روح الله را رد کرده بودند کویتی شارجه ای جایی با لنج. هنوز که هنوز است فقط گاهی تلفن می زند. برادرشوهرها و برادرهایم نیز شهادت دادند دخترم را آب برده است و مرا هم دزد زده است. همه حتی اهالی پاسگاه می‌دانستند دخترکم ماهی گیری دوست داشت. یک چوب و قلاب می‌گرفت دستش ده ساعت روی قایق حوصله می کرد. یکی دوتا ماهی        می‌گرفت و به مسافرها دانه ای پنجاه تومان می فروخت.»

اتوبوس تمام شب سرشار از مویه های مادری بود که هیچ سهمی در«داشتن» جگرگوشه هایش نداشت و اغلب «مسافرین خواب بودند.»  مثل این شب و روزها که کنگاور پر است از مویه های مادر«عاطفه نویدی» و ما خواب و گرفتاریم.