صفحه اصلی  »  وسواس
image_pdfimage_print
آبان
۹
۱۳۹۶
وسواسی بودن همسرم
آبان ۹ ۱۳۹۶
خشونت خانگی و حقوق
۰
, , , ,
shutterstock_303353384
image_pdfimage_print

Photo: alphaspirit/shutterstock.com

موسی برزین، وکیل خانه امن

پرسش: سلام. من دو سال است که با یکی از هم‌کلاسی‌های سابق در دانشگاه ازدواج کرده‌ام. همسرم بسیار انسان خوبی است و با هم مشکلی نداریم. فقط یک مساله وجود دارد که نمی‌توانم آن را تحمل کنم. خانمم بسیار وسواسی است. هر روز چند ساعت دست‌هایش را می‌شوید و مرتب خانه را تمیز می‌کند. وقتی خانه می‌آیم مجبورم تمام لباس‌هایم را در آورم و حمام کنم و بعد لباس دیگری بپوشم. وقتی غذا می‌خوریم همیشه حواسش به من است که چیزی زمین نریزد. آنقدر از مایعات تمیز کننده استفاده کرده که پوست دستش کنده شده است. وسواسی بودن خانمم اصلا عادی نیست  و باعث شده که هیچ‌کس به خانه ما نیاید. چند بار رفتیم پیش دکتر و روانشناس که فایده‌ای نداشت. همین مساله باعث شد که رابطه ما بد بشود. چند بار قول داد که وسواسی بودن را ترک کند اما دست خودش نیست. به هر حال من با اینکه همسرم را دوست دارم اما نمی‌توانم تحمل کنم. چند وقت است که خانمم تحت‌تاثیر حرف‌های مادرش می‌گوید که باید بچه‌دار بشویم  و من می‌‌گویم که اگر بچه‌دار شویم با مشکل مواجه خواهیم شد و سلامت بچه به خطر می‌افتد چون مطمئنم خانمم بچه را مریض خواهد کرد. از طرف دیگر به هر حال من هم دوست دارم بچه داشته باشم. خلاصه خودم هم نمی‌توانم تصمیم بگیرم. با یک دوست روانشناسم صحبت کردم، گفت که آمدن بچه هیچ تاثیری بر وسواس همسرم نخواهد گذاشت و سلامت بچه هم ممکن است به خطر بیافتد. الان چند سوال از شما دارم. آیا از نظر قانونی من می‌توانم جلوی باردار شدن همسرم را بگیرم؟ آیا اگر تصمیم به طلاق بگیرم می‌توانم خانمم را به دلیل وسواسی بودن طلاق بدهم؟

پاسخ: سلام.  اگر منظورتان از جلوگیری از بارداری اجبار به عمل جراحی و مانند آن است، شما چنین حقی ندارید. یعنی نمی‌توانید همسرتان را مجبور کنید که از طریق عمل جراحی نازا شود. همچنین اجبار به استفاده از قرص و دیگر وسایل پیشگیری از بارداری از طریق قانونی امکان‌پذیر نیست. باید توجه کنید که هر گونه اجبار به باردار نشدن، نوعی خشونت محسوب می‌شود، اما  همسرتان نیز نمی‌تواند شما را ملزم به این کند که فرزندی داشته باشید. یعنی اگر شما حاضر به بچه‌دار شدن نباشید، خانمتان نمی‌تواند با قانون شما را ملزم بدان کند. توجه کنید که الزام به بچه‌دار شدن یا نشدن و یا جلوگیری از بارداری راهکارهای قانونی ندارد. شما باید این مساله را با توافق و با مشاوره با روانشناسان و دیگر متخصصان حل کنید.

پرسش: در مورد طلاق چطور؟ آیا وسواسی بودن دلیل قانونی برای طلاق است؟

پاسخ: بر اساس قوانین ایران، مرد هر وقت که بخواهد می‌تواند زن خود را طلاق بدهد، بدون اینکه احتیاجی به دلیل داشته باشد. برای طلاق باید به دادگاه خانواده بروید و تقاضای طلاق کنید. اما به هر حال اگر تصمیم به جدایی دارید، بهتر است رضایت همسرتان را نیز جلب کنید و اقدام به طلاق توافقی کنید.

پرسش: بعضی از دوستانم پیشنهاد می‌کنند که ازدواج مجدد داشته باشم، بدون اینکه خانمم را طلاق بدهم. از یک طرف نمی توانم خودم را راضی به جدایی کنم و عذاب وجدان دارم، از طرف دیگر این زندگی غیر قابل‌تحمل است و از بچه‌دار شدن هم می‌ترسم. به نظر شما ازدواج مجدد صحیح است؟ آیا قانون این اجازه را می‌دهد؟

پاسخ: در این مورد بهتر است با متخصصان امور خانواده صحبت کنید. به هر حال چند‌همسری از لحاظ عرفی یک امر ناپسندیده است و مشکلات بسیاری می‌تواند به همراه داشته باشد، اما از لحاظ قانونی چند‌همسری برای مرد به رسمیت شناخته شده است. ازدواج مجدد شرایطی دارد. بر طبق ماده ۱۶ قانون حمایت خانواده مصوب ۱۳۵۳: «مرد نمی‌تواند با داشتن زن همسر دوم اختیار کند مگر درموارد زیر:

۱ ـ رضایت همسر اول‌

۲ ـ عدم قدرت همسر اول به ایفای وظایف زناشویی‌

۳ ـ عدم تمکین زن از شوهر

۴ ـ ابتلاء زن به جنون یا امراض صعب‌العلاج موضوع بندهای ۵ و۶ ماده ۸

۵. محکومیت زن وفق بند ۸ ماده ۸

۶ ـ ابتلاء زن به هر گونه اعتیاد مضر برابر بند ۹ ماده ۸

۷ ـ ترک زندگی خانوادگی از طرف زن‌

۸ ـ عقیم بودن زن‌

۹ ـ غائب مفقودالاثر شدن زن برابر بند ۱۴ ماده ۸.»

مطابق بند ۵ ماده ۸ این قانون نیز آمده است که : ابتلا زن به امراض صعب‌العلاج به نحوی که‌ دوام زناشویی برای طرف دیگر در مخاطره باشد، می‌تواند دلیلی برای ازدواج مجدد باشد. برای ازدواج مجدد بدون رضایت همسر، باید اجازه دادگاه را داشته باشید، گرچه بدون این اجازه از لحاظ شرعی مشکلی وجود ندارد. همان‌طور که گفته شد، چند همسری امر ناپسندی در بسیاری از جوامع است.

تیر
۲۹
۱۳۹۵
من نجس هستم
تیر ۲۹ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۱
, ,
640927_982
image_pdfimage_print

فریده موسوی

اسم من شکوه است و در یک خانواده سنتی مذهبی غیر سیاسی متولد شدم. کل خانواده‌ام کاری به کار سیاست نداشتند و من از همان قبل از انقلاب مذهبی بودم . دیپلم که گرفتم از میان خواستگارها با مرد جوانی ازدواج کردم که خانواده او هم مثل ما بودند. مرد جوان کاسب بود و در واقع رستوران داشت. بساط عقد وعروسی زود برپاشد وعروسی من را در ساختمان پلاسکو قدیم در خیابان جمهوری گرفتند . وقتی من به اتفاق داماد پا به سالن گذاشتم دیدم مجلس مختلط است و خواننده آورده‌اند. قبل ازانقلاب بود وخانواده های سنتی مذهبی آداب خودشان را داشتند برای همین با گله خانواده من، همسرم فوری سر و ته مجلس را هم آورد و خلاصه ما راهی خانه خودمان شدیم و سال ها کنارهم با دو عقیده و دو روش زندگی کردیم. این مقدمه را برای آشنایی با خانواده امان برایتان تعریف کردم و اگرنه روایت خشونت ربطی به مذهبی بودن و یا نبودن من نداشت .

عاشق هم بودیم ولی شوهرم را خیلی عذاب دادم

من و همسرم عاشق هم بودیم ولی واقعیت این است که شوهرم را بسیار عذاب دادم . من بد اخلاق نبودم یا حسود یا اینکه او را اجبار کنم مثل من به دعا و نماز باشد نه ، او هم مرد مهربان و خانواده دوستی بود که یک شب سر از هم جدا نبودیم ولی من او را آزار دادم چرا که به حد افراط وسواسی بودم.

وقتی از همسرم خواستم دم درحیاط حمام بسازد حتی نگفت چرا و از آن به بعد بود که وقتی خسته و کوفته به خانه می آمد حق نداشت بدون گرفتن حمام وارد حیاط خانه شود. همین قوانین بعدا شامل بچه‌هایم شد. خانه ما تابع مقررات سختی بود که نمی دانم چطور همسرم و فرزندانم تحمل کردند . شاید برای اینکه من دیوانه‌وار آن ها را دوست داشتم یا چاره‌ای به جز تحمل من نداشتند. آن‌ها حق نداشتند وارد آشپزخانه من بشوند و یا از توالت و دستشویی داخل ساختمان استفاده کنند. تمام دستگیره‌های در همه اتاق‌ها راهر روز آب می کشیدم و آن ها را مجبورمی کردم به شیوه ای که من می گفتم از توالت و دستشویی استفاده کنند .

خدا می داند خودم چقدر عذاب می کشیدم و خسته می شدم .خواب نداشتم چرا که باید برای فرزندانم غذا درست می کردم و کارهای خانه را مثل فرمانده یک قرارگاه انجام می دادم . شاید باور نکنید ولی من همیشه در زمان رابطه جنسی دستکش به دست و جوراب هایی به پا داشتم و چند لایه ملحفه و پلاستیک روی تشک تختم پهن می کردم تا بتوانم با همسرم ارتباط جنسی داشته باشم چرا که همیشه از نجس شدن رختخواب می ترسیدم.

آوار روی سرم خراب شد وقتی فهمیدم عاشق غیرمسلمان شده

هر سال قالی های خانه ما آب کشیده می شد و من تمام دیوارها را با شلنگ آب می کشیدم و همه جای خانه ما راه آب بود . به گذشته که بر می گردم نمی دانم این مرد و بچه ها چگونه من را تحمل کردند . پس از مدتی پسر بزرگم برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت و آوار روی سر من خراب شد وقتی فهمیدم عاشق دختری مسیحی شده است. من برای شما داستان نمی گویم واقعیت این است که من آن دختر را پاک نمی دانستم . از یک سو عاشق فرزندم بودم و از یک سو نمی دانستم چگونه او را به خانه راه دهم.

ناراحتی اعصاب شدید گرفتم که اگر یک روزی عروس من به ایران سفر کند و بخواهد با من همسفره شود من چه کنم. یا اگر خودم بخواهم برای دی فرزندم بروم کجا بمانم و چطور با آن ها زندگی کنم. در تمام این سال ها به جز خواهرها و برادرها و پدر و مادرم همه از من بریده بودند. همیشه نگران بودم که نکند مهمان ته جورابش نم داشته باشد و زندگی من نجس شود. من زن بدجنس و بد قلبی نبودم ولی دیوانه‌وار وسواسی بودم و تمام اهل خانه فقط در برابر خواسته های من که هیچوقت تمام نمی‌شد سکوت و صبر می کردند. من عمدی آن ها را آزار نمی دادم ولی واقعا آن ها در تمام این سال ها با رنج و عذاب بزرگ شدند.

خواهرم در آمریکا زندگی می کند و من همیشه بوسیله فیس‌بوک با او در تماسم تا خواهرم صفحه شما را برایم فرستاد. هر چه بیشتر می خواندم از خودم شرمنده‌تر می شدم ولی قادر به عوض کردن خودم نیستم. امروز آن مرد خوب ، آن شوهر نازنین درمیان ما نیست. پدر و مادرم هم از دنیا رفته‌اند و همه بچه هایم در خارج از ایران زندگی می کنند و من همیشه در فکر آزارهایی هستم که به خودم و اطرافیانم روا کردم. اگر شک می کردم که دست به دستگیره یخچال زده اند و از آن ها سوال می کردم هیچ‌وقت حرفشان را باور نمی کردم که مثلا می گفتند دست به یخچال نزدیم. هرگز حرف آن ها را باور نمی کردم آن قدر که گاهی گریه می کردند. آنچه من از دست دادم جوانی ، سلامتی و نشاط خانواده ام بود. هیچ کدام از اعضا خانواده جرات نمی کردند که به من بگویند دکتر بروم و برای همین است که هنوز هم تغییر نکرده‌ام.

خشونتی متقابل

موضوع مورد بحث ما درباره درمان وسواس نیست. موضوع مورد بحث این است که افراد مبتلا به وسواس فکری تا چه میزان اطرافیان را تحت خشونت قرار می دهد و چگونه رفتاری با افراد وسواسی خشونتی متقابل علیه آن‌ها ست.

فرزند شکوه می گوید: ما نمی‌توانستیم با مادر ارتباطی برقرار کنیم و او حرف خودش را می زد و خواسته‌هایش وقت من را به عنوان یک دانش آموز هدر می‌داد. بارها  شب امتحان مجبورم می کرد مثلا دو بار حمام بروم و یا بارها دست هایم را بشویم. کنترل بیش از حد او موجب شده بود که گاهی دروغ بگویم و به شدت از رفتارهای خودم بترسم. افت تحصیلی پیدا کرده بودم و خانه را دوست نداشتم. مادر من یک زن خوش قلب و مهربان بود که ناآگاهانه ما را عذاب می داد. روزی که پدرم فوت کرد وقتی به عمه بزرگم زنگ زدم که خبر دهم در حالیکه که گریه می کرد گفت راحت شد.

مادرم ذهن خودش و ما را به موضوعات بی اساس مشغول می کرد و گاهی تا یک ساعت یک پرسش را تکرار می کرد و دست آخر شلینگ و آب را به همه جا می بست. هنوز هم دوست ندارم به ملاقات او بروم و ترجیح میدهم تلفن کنم در حالی‌که می دانم گوشی تلفن را با دستمال به دست هایش می گیرد. مادرم به ما استرس وارد می کرد و یک بار وقتی خواهرم از دستور او سر باز زد آن قدر توی صورت خودش کوبید که همه صورتش کبود شده بود.

وقتی از پسر شکوه درباره دیگر خصوصیات آزار دهنده مادرش سوال می کنم می گوید : یک کار را ده بارتکرار می کرد . مثلا شیر آب را دهها بار آب می کشید . از صدای آب منزجر بودم و اصلا انعطاف پذیر نبود . دست‌هایش زبر بود و پوست پوست و من از اینکه مادرم سلامتش را به خطر می اندازد عذاب می کشیدم و متاسفانه پدرم که کارش از صبح زود تا آخر شب بود حوصله درگیری با مادرم را نداشت.

آیا از خانواده مادر کمک نگرفتید که او را به دکتر ببرید؟

پدر و مادر بزرگم مثل مادرم بودند. حالا نه به اندازه مادرم ولی آن ها هم دست کمی از مادرم نداشتند. ما بچه بودیم و تنها کاری که می کردیم اطاعت بود ولی واقعیت این است که کودکی خوبی نداشتیم وقتی او همیشه نگران بود و ما را نگران می کرد که حالا چه عکس العملی خواهد داشت.

به گفتهٔ پژوهشگران و پزشکان، درمان رویارویی و پیشگیری از پاسخ در یک فرایند ۲۰ تا ۹۰ دقیقه‌ای اتفاق می‌افتد و احساس اجبار برای انجام کاری که از اضطراب جلوگیری می‌کند، حداکثر ۹۰ دقیقه به‌طول می‌انجامد؛ در نتیجه بیمار درصورتی‌که بتواند ۹۰ دقیقه در برابر فکر وسواسیِ خود مقاومت کند، بر بخش اعظمی از بیماری خود غلبه کرده‌است. بنابراین اگر بتوان فکر بیمار را تنها ۹۰ دقیقه از موضوع مورد بحث به جای دیگری منتقل کرد در درمان گام به گام او موثر است.

دکتر فربد فدایی روانپزشک می گوید: البته درمان دارویی برای اختلال وسواس اجباری نیز یکی از مراحل مهم در فرایند بهبودی بیمار است. این داروها که اصطلاحاً آنها را داروهای مهارانتخابی  می‌نامند، داروهایی که مقدار ترشح سروتونین در مغز را افزایش می‌دهند. در مغز بیماران مبتلا به اختلال وسواس اجباری، سروتونین بسیار کمی ترشح می‌شود و یا مقدار ترشح شده توسط عصب‌های پیش سیناپس جذب و نابود می‌شود.

وی معتقد است : درمان اختلال وسواس فکری می‌تواند، سخت باشد و درمان آن ممکن است باعث بهبودی کامل نشده و یا اینکه افراد مبتلا برای همیشه مجبور به ادامه درمان باشند  با اینحال درمان آن می‌تواند به شما در کنترل بیماری و برگشتن به زندگی عادی کمک کند.

مونس هم آزار می داد و هم آزار می دید

اما داستان همیشه اینگونه پیش نمی رود . مونس هم وسواسی بود . حتی تلفن خانه را ضد عفونی می کرد و ساعت ها در حمام می ماند ولی مونس نه تنها موجب اذیت خانواده بود بلکه خودش هم بارها به وسیله پدرش کتک خورد . شوهرش طلاقش داد . به وسیله اعضا خانواده تحقیر می شد و حاضر به مراجعه به دکتر نبود . او از بچگی عادت داشت همه چیز مرتب سر جای خودش باشد و اگر یکی از وسایلش جا به جا می شد شروع به جیغ زدن می کرد. اوایل پدرش تحمل می کرد ولی بعدها پدرش فکر کرد که با تنبیه بهتر می شود و مونس روز به روز بدتر شد. بیماری مونس را از خواستگارش پنهان کردند ولی بعد عقد همسرش متوجه رفتارهای او که همیشه نگران و پریشان بود شد و پس از عروسی مونس بدتر شد تا جایی که کارش به فحاشی با همسرش می کشید و شوهرش آخر او را طلاق داد.

مونس دختر با استعدادی بود که به دلیل وسواسش موفق به اتمام تحصیلش نشد و همیشه از قافله عقب بود . مونس می گوید : به جای درمان، پدرم من را کتک می زد و شوهرم فحاشی و قهر می کرد در حالیکه بعدها پسرم من را پیش پزشک برد و حالا کمی بهتر هستم. آن موقع آنقدر فکرم درگیر بود که عقلم به دکتر نمی رسید و فکر می کردم با این روش ها از یک اتفاق یا بیماری جلوگیری می کنم. حتی فکر می کردم چرا اطرافیان قدر زحمتی که برای آن ها می کشم نمی دانند . وقتی همیشه منظم بود احساس راحتی می کردم ولی دیگران من را تحمل نکردند و بارها و بارها از پدرم کتک خوردم و از شوهرم که جای خودش را دارد .

سوال اینجاست که وقتی در خانه ای رفتاری توام با ناهنجاری یا بیماری یا خشونت اتفاق می افتد چگونه خشونت به وسیله تک تک ما که خشونت را مذمت می کنیم تکرار و تکرار می شود . چرا چرخه خشونت شکسته نمی شود . چرا مشاوره و درمان بیماری های از این دست در فرهنگ مردم ما جا افتاده و امری طبیعی تلقی نمی شود .

ده بار پیاده می‌شد ببیند در قفل است

رحیم پدر مونس می گوید : خانم یک ختم یا عروسی که می خواستیم برویم ده بار پیاده می شد ببیند در قفل است. گاز خاموش است یا حتی لحاف روی تختش صاف است . من یک مکانیک کم سواد هستم و گاهی آنقدر عصبانی می شدم که بله او را کتک می زدم . همش فکر می کرد هیچ چیزی سر جای خودش نیست . چه عذابی ما کشیدیم و چه عذابی او کشید . بعدها که شوهر کرد همه این کارها را ادامه داد و تازه فکر می کرد نکند کاری کند که به بچه هایش آسیب بزند . دست هایش پوست پوست بود از بس همه جا را شسته بود و باور کنید دروغ نمی گویم این اواخر از دلهره موهای ابروهایش را می کند .

آنقدر باهوش بود ولی درس نخواند . چون تا صبح حاضر شود و به مدرسه برود ظهر می شد و کلی کتک سر همین مدرسه رفتن خورد . حالا جدیدا دختر کوچکش تصادف کرده و می ترسم بدتر شود چون برادرش او را دکتر برده بود و حالش خیلی فرق کرده بود .

قربانی یا خشونت‌گر؟

سوال اینجاست در چنین شرایطی چه کسی قربانی خشونت است و چه کسی خشونت گر ؟

آنکه به دلیل یک بیماری خانواده ای را عاجز می کند و فردی که به دلیل وسواس کتک می خورد و تحقیر می شود . در چنین شرایط استیصال چه باید کرد ؟ کتک زد ؟ طلاق داد ؟ فرزند را از والد گرفت و یا واقعا از روانشناس و روانپزشک استفاده کرد . چوب دو لب خشونت در شرایطی که آزار به یک دلیل و مشکل روانی ایجاد می شود بر تن کدامیک از طرفین یک رابطه زده می شود و وظیفه ما چیست ؟

برای پایان این خشونت بدون شک به پزشک مراجعه کنید . دعوا نکنید که وضع بدتر می شود . به پزشک مراجعه کنید . درمان وسواس هر چه زودتر صورت بگیرد زودتر درمان می شود . اما تا وقت دکتر هر وقت چنین افکاری به سراغتان آمد خودتان را مشغول به کار دیگری کنید . باغبانی یا بافتنی و یا دیدن فیلم مورد علاقه‌تان . قدم بزنید و با دوستتان یک قراری برای خوردن چایی بگذارید . به اقوام سر بزنید و فکر خود را از موضوعی که شما را مثل خوره می خورد دور کنید .

با خانواده و یا همسر صحبت کنید و از آن ها کمک بخواهید و سعی نکنید وسواس خود را پنهان کنید چون همه آن را می بینند . تنها نمانید . از تنهایی اجتناب کنید و با تمرکز و اراده آرامش را جایگزین افکار وسواسی کنید . به تقویت اراده بپردازید و بیکار ننشینید و اگر خانواده یک فرد وسواسی هستید از همان اول مرز های خود و آن ها را مشخص و روی آن با احترام بایستید.

آذر
۱۳
۱۳۹۳
جهنم تمیز!
آذر ۱۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , ,
image_pdfimage_print

8700747421_944ff84bfe_z

عکس: Benjamin Reay

نوشین پیروز- روزنامه نگار

یادم نیست مادرم مرا بوسیده یا حتی بغل گرفته باشد. تنها یک عکس سیاه و سفید دارم که در آن زنی جوان،کودک هشت یا نه ماهه اس را با کمی فاصله از خودش بغل گرفته و به او نگاه می‌کند. بار‌ها و بار‌ها به این عکس با دقت نگاه کردم و از خودم پرسیدم آیا مادرم وقتی گرفتن این عکس هم وسواس داشته؟

اینکه دختر مادری باشید که وسواس دارد به اندازه کافی سخت است، اما وسواسی و مذهبی باهم؟ این یعنی زندگی با شکنجه اضافه در جهنمی تمیز!

مهسا- م  می گوید  : « من قربانی شدم.  قربانی وسواس مادرم .»

مادر من هرچیزی که حتی فکرش را نمی‌کنید را هم حداقل سه بار کُر (۱) می‌داد و بعد شَک می‌کرد که پاک شده یا نه.

همه چیز درخانه ما حداقل یک رویه داشت. هرچیزی درچند کیسه وبین چند پارچه پیچیده می‌شد.در یخچال با دستگیره پارچه‌ای مخصوص باز می‌شد و تقریبا نه من و نه پدرم جرات نداشتیم از یخچال چیزی برداریم. هر چیزی را باید خشک می‌کردیم، در ظرف مخصوص، طبقه مخصوص، به شیوه مخصوص می‌گذاشتیم. اما هرچقدر رعایت می‌کردیم، فایده نداشت، مادرم قبول نداشت.

 وقتی بچه بودم، مادرم همیشه با پدرم جرو بحث داشت، سر ریش تراشیدن، سر لباس زیر پدرم، نوع وضو گرفتن، اینکه چرا دمپایی‌هایش را اینجا گذاشته. سر لیوان آب، سر هرچیزی که به ذهنتان برسد، ما کثیف بودیم، نجس شده بودیم و گناه کرده بودیم.

 یادم هست که وقتی بچه بودم پدرم دوست داشت روزنامه بخواند یا جدول حل کند. مادرم می‌گفت: «این روزنامه کثیف را روی میز نگذار. دستت رو بعدش خوب بشورحسین (نام پدرم حسین است). می‌دونی چند نفر به این روزنامه دست زدن؟ روی زمین گذاشتن، اصلا خود کاغذش هم کثیفه…»

و پدرم می‌گفت: «خانم! مردم همه روزنامه و مجله می‌خرند و می‌برند خونه. والا روی میز هم می‌گذارند، تازه مادرم، خدا بیامرز، خیار لای روزنامه می‌پیچید می‌گذاشت توی یخچال می‌گفت بهتر میمونه، منم از همون خیار‌ها خوردم، می‌بینی که نمردم.»

مادرم می‌گفت: «نه، نمردی! آخه تو خودت میکروبی»

 پدرم می‌گفت: «استغفرالله، می‌خوای حالا بیا منم یه کُری بده! تو که بلدی…»

از حمام ما همیشه صدای جیغ و داد می‌آمد. حمام کردن برای من و مادرم همیشه عذاب بود. من از حمام رفتن متنفر بودم و مادرم از محیط مرطوب و نجاست.

مادرم مو‌هایم را محکم چنگ می‌زد، به اینکه شامپو به چشمم فرو می‌رفت توجهی نمی‌کرد. صورتم را چندین بار با صابون می‌شست و آنقدر محکم تنم را کیسه می‌کشید که می‌سوخت و دردم می‌آمد. دمای آب همیشه برای تن من خیلی داغ بود. ناحیه تناسلی مرا با آبجوش و صابون چنان می‌شست که درد داشتم و می‌سوختم. مرا آنقدر زیر آب نگه می‌داشت که می‌سوختم یا احساس خفگی می‌کردم وجیغ می‌کشیدم.

 وقتی مادرم رضایت می‌داد که من تمیز شده‌ام، تازه برنامه دیگری شروع می‌شد: «چطور از حمام بیرون برویم تا دوباره نجس نشویم؟» تقریبا هربار که می‌خواستم از حمام خارج شوم، بیست دقیقه تا نیم ساعت طول می‌کشید. مادرم جیغ می‌زد:

 «وای! پات رو گذاشتی روی زمین. از دست تو– بیا جلو آب بکشم.»

 «آخ! بچه! آخه دستت رو چرا گذاشتی روی کاشی ؟ برگرد آب بکشمت.»

 «وااای از دست تو! صد دفعه نگفتم وقتی لباس می‌پوشی مراقب باش نیافتی؟ دربیار لباست رو بیا… بیا آب بکشمت.»

بزرگ که شدم هم تقریبا قبول نمی‌کرد که تنها به حمام بروم.  می‌دویدم داخل و دررا قفل می‌کردم. وهربار این داستان بود. من قسم می‌خورم که خودم را خوب می‌شورم. او قبول نمی‌کرد. مادرم به حال التماس پشت در حمام می‌ایستاد و می‌گفت:

 «نشینی زمین، دست به چیزی نزنی، بزار موهات رو من شونه کنم. مو نریزی زمین. لباست رو نجس نکنی…»

گاهی گریه و التماس می‌کرد که اجازه بدهم وارد حمام شود و مرا ببیند که درست خودم را آبکشی می‌کنم. مادرم مرا آب می‌کشید، پتو، رومیزی، فرش، زمین، چراغ، سبد، طناب، همه چیز را آب می‌کشید. توالت رفتن، دست خشک کردن، شیر آب بستن، به رختخواب رفتن و خوابیدن برای من برنامه مخصوص داشت.

وقتی من شروع کردم به نماز خواندن، تقریبا تمام نمازهای مرا غلط می‌دانست و یا می‌گفت: «فکرکنم یک رکعت کم خواندی. شک نکردی؟ وقت رکوع چی گفتی؟ درست گفتی؟ نماز قضا خوندی؟ دعا کردی؟ چادرت روی زمین کشیده شد؟ وضوت درست بوده؟…»

مادرم تمیزی و پاکی هیچ چیز را قبول نداشت.

همه چیز نجس شده بود. همه چیز کثیف بود. اگرهم که به استفاده و یا خوردن چیزی رضایت می‌داد، تا ساعت‌ها بعد و یا چند روز بعد راجع به آلودگی، نجاست، باطل شدن، گناه حرف می‌زد و توبه می‌کرد.

می‌گفت که باید روح و جسم را تمیز نگه داریم. نظافت نشانه ایمان است و بعد روزگار ما را سیاه می‌کرد.

در تمام دوران کودکی من اجازه نداشتم بازی کنم چون یا خودم را کثیف می‌کردم، یا به چیزی که کثیف بود دست می‌زدم. هیچ دوستی از مدرسه به خانه ما نیامد و من خانه هیچ بچه دیگری نرفتم. مادرم اگر زورش می‌رسید نمی‌گذاشت من مدرسه بروم. وقتی از مدرسه به خانه می‌رسیدم، باید در اتاق جلویی که مخصوص لباس‌های بیرون بود، همه چیز را درمی‌آوردم. وارد شدن به درون خانه ما سخت‌تر از واردشدن به اتاق عمل جراحی بود.

تنها کسی که گاهی خانه ما می‌آمد خاله‌ام بود. او قوانین مادرم را مو به مو اجرا می‌کرد و بلد بود. اما خاله هم چون شوهرش و بچه‌ها با او به خانه ما نمی‌آمدند، هرچه پا به سن گذاشت، آمدن به خانه ما برایش سخت‌تر شد و کمتر و کمتر آمد تا اینکه دیگر هرگز نیامد.

فقط عید نوروز پدرم مرا به خانه اقوام و یا خاله‌ام می‌برد. وقتی ما به خانه کسی می‌رسیدم، صاحب خانه همیشه می‌پرسید: «مادرت کجاست؟ و یا حسین آقا چرا شهین (مادرم) نیست؟ کجاست؟» ومن و پدرم همیشه چیزی می‌گفتیم و بهانه می‌آوردیم: «دل درد داشت، معذرت خواست، گفت ختم قرآن دارد، شما که اخلاقش را می‌ دانید، جایی نمی آید، معذرت خواست و گفت انشالله دفعه دیگر…».  اوقات دیگر اگر باید جایی می‌رفتیم، یا دعوت می‌شدیم، پدرم تنها می‌رفت. مادرم اجازه نمی‌داد من بروم.

روزی از خاله‌ام پرسیدم: «مادرم چرا اینطوری شد، شما هم تمیزهستید اما نه به اندازه مادرم. از کی اینجوری وسواسی شد؟»

خاله آه کشید وگفت: «نمی‌دانم خاله. او از بچگی وسواسی بود. اما نه به این شدت و اندازه. چند ماه بعد از تولد تو، مادرت دوباره حامله شد.  او هیچ وقت دلش نمی‌خواست ازدواج کنه، همیشه می‌گفت که نمی‌خواد، اما هیچکسی درخانه باورنکرد. فکر می‌کردیم بی‌خود می‌گوید. مشکل خواستن و دوست داشتن و نداشتن پدرت نبود. مادرت دوست داشت فقط عبادت خدا را بکند. بعد که شوهر کرد، خدا را شکر پدرت مرد خوبی بود. حال مادرت خوب بود تا تو به دنیا آمدی. مادرت زایمان سختی داشت. هنوز حال روحی و جسمی‌اش خوب نشده بود که فهمید ناخواسته حامله شده. به من گفت که دلش بچه دوم نمی‌خواسته. از دست پدرت عصبانی بود که خوشحال است و خدا را شکر می‌کند. اما وقتی بچه بعد از تولد در بیمارستان مُرد، مادرت داشت خودش را می‌کشت. او اول دکتر بیمارستان، بعد پدرت که باعث حاملگی شده و بعد خودش را مقصر می‌دانست که چرا بچه را دوست نداشته وبچه را نمی‌خواسته، و عذاب وجدان داشت، می‌گفت که بچه مُرد چون که  من نفرین کردم، نا‌شکری کردم.  هرچه می‌گفتیم حادثه بوده، قسمت بوده، قبول نمی‌کرد. خلاصه بعد از آن موضوع بچه دوم دیگر هیچ وقت مثل سابق نشد.»

مادرم گاهی لبخند می‌زد. اما من هرگز صدای خنده ای بلند از او را نشنیدم. عمه‌ام می‌گفت: «مادرت همیشه وسواسی بود! از همون موقع که تازه عروس بود. همه آنقدر از تمیزی و با سلیقه گی مادرت تعریف کردند که کار دستش دادند و روز به روز بد‌تر شد. منم یکی – دوبار به شست وشوی زیاد و وسواسش ایراد گرفتم، گفتند تو حسودی می‌کنی. خواهرشوهری. ایراد بی‌خود می‌گیری.  ما چند باری بعد ازعروسی داداشم آمدیم خانه شما هر بار که بیرون می‌آمدیم می‌گفتیم طفلک برادرم چه می‌کشد، آخرین بار، شوهر من بی‌هوا یک گیلاس از روی ظرف میوه برداشت. مادرت ظرف میوه رابرداشت و بُرد.

امیر (شوهر عمه) گفت: حاج خانم ببخشید! حق با شماست. اشتباه کردم. کارم زشت بود، اما گیلاس را با چنگال که بر نمی‌دارن؟ حالا گیرم من گیلاس برداشتم، چطوری بقیه ظرف آلوده شد؟ بعد هم، خانم مگه بنده نجس هستم؟…»

خلاصه چنان جرو بحثی بر سر ایمان و تمیزی و کثیفی بالا گرفت که بیا و ببین. امیر هم گفت: «شما مریضی خانم! باید درمان بشی و بری دکتر». معلوم است دیگر، مادرو پدرت بهشون خیلی بَرخورد. و همه با هم قهر کردیم. مدتی بعد که آشتی کردیم، امیر گفت: «آشتی کردیم، اما من دیگر پا به آن بازداشتگاه نمی‌گذارم. برادرت می‌خواد بیاد اینجا، قدمش سر چشم. تو می‌خوای بری، به سلامت. من دیگه خونشون نمی‌رم.»

بعد‌ها وقتی بزرگ ‌تر شدم، فهمیدم که ما فامیل بزرگی داریم اما با همه اقوام به دلیلی که ریشه در وسواس مادرم دارد، رفت و آمد نداریم.

 یادم هست، وقتی بچه بودم، چند باری که با زوربه خانه عمه یا خاله‌ام دعوت شدیم و مادرم را مجبور کردند که قبول کند و بیاید، طوری جمع روی صندلی نشسته بود که من هم در عالم بچگی فهمیدم مادرم مثل بقیه ننشسته و راحت نیست. هیچ چیزی نخورد. به هیچ چیزی دست نزد وهرچه، حتی چای که تعارف می‌کردند، تشکر می‌کرد وبر نمی‌داشت ویا نمی‌خورد. کم کم دیگر برای نهارو شام خانه هیچکس نرفتیم.

اگر من همراه پدرم به خانه عمه می‌رفتم که مادرم بهداشت اورا قبول نداشت، وقتی به خانه بر می‌گشتیم و به ته حلقم دسته قاشق را فرو می‌برد، تا مجبورم کند هرچه خورده‌ام استفراغ کنم. به من می‌گفت این کار بهتر است بیماری‌هایی هست که ممکن است بگیرم.

پدرم ، اقوام و فامیل و حتی همسایه ها می دانستند که در آن خانه یک بچه کوچک  با یک فرد مریض  زندگی می کند ، اما هیچکسی نخواست مرا ازآنجا نجات دهد. همه می دانستند ، می دیدند ، اما سکوت کردند و دخالت نکردند تا مادرم مرا به حد مرگ با وسواسش شکنجه دهد. کاش کسی حداقل یک بار دخالت می کرد ! “

یک بار هم به پدرم گفتم بچه‌های مدرسه می‌روند ساندویچ فروشی. منم دلم ساندویچ می‌خواهد. پدرم مرا به هوای خرید بیرون برد وبرایم ساندویچ سوسیس خرید. وقتی به خانه رسیدم مادرم فوری فهمید و گفت: «این بچه بوی سیر می‌دهد. چی خوردی؟ چی خوردی؟»

من به اتاقم فرار کردم. مادرو پدرم جرو بحث کردند و پدرم گفته بود که من غذای بیرون خورده‌ام. حسابی با هم جرو بحث کردند و پدرم دوباره از خانه بیرون رفت. شاید می‌خواست تنها باشد. شاید هم حدس می‌زد که مادرم قرار است مرا به چه کاری وادار کند. مادرم آنقدر بالای سر من ایستاد تا مطمئن شود هیچ کوکاکولا و ساندویچی در دل من باقی نمانده وهمه آن‌ها را بالا آورده‌ام.

گاهی از رفتارهای عجیب و غریب و یا درد‌های جسمی‌ام به پدرم شکایت می‌کردم.

پدرم می‌گفت: «مادرت زن تمیزو با ایمانی هست. خدا کمکش کنه. من که هرچی بهش می‌گم خانم شما وسواس داری، می‌گه من وسواس ندارم شما کثیفی. چیکارش کنم؟ واسه وسواس که نمی‌شه طلاقش بدم. هرکی یه دردی تو زندگی باید داشته باشه، لابد قسمت ما هم اینه دخترم.»

و من ازته دل آرزو می‌کردم کاش من جای برادرم (بچه دوم) مُرده بودم این قسمت و این زندگی را مجبور نبودم تحمل کنم.

یکی از بد‌ترین دعواهای پدرو مادرم برسرماشین لباس شویی بود. مادرم حاضر نبود لباس‌ها را با ماشین بشورد. می‌گفت: «شما‌ دوتا مگه کور هستین؟ مگه چقدر پودر توش جا می‌شه؟ من واسه یک دستمال شستن یه بسته پودر می‌ریزم، اون وقت این قد یه فنجون توش پودر جا می‌شه. با این کف دست پودر که چیزی پاک نمی‌شه. بعد هم فقط دو تا چرخ می‌ده لباس‌ها رو که به هم مالیده می‌شن. اگه یکی از لباس‌ها نجس باشه چی؟ حالا پر آب نمی‌شه اون که هیچ، بعدش چی؟ چطوری دیگ توش رو با وایتکس بشورم؟»

پدرم هرچه درباره سیستم لباس شویی توضیح داد و شرح داد و کتاب آورد نشان داد، مادرم قبول نکرد پدرم گفت: «خانم! اتاق من رو جدا کردی، بشقاب من رو جدا کردی، با این بچه هرکاری کردی هیچی نگفتم. نمی‌خوام اصلا شما لباس منو بشوری. من لباسم رو می‌خوام بندازم توی ماشین لباس شویی و بعد هم بپوشم. به توهیچ ربطی نداره.»

مادرم داشت سکته می‌کرد. گفت: «خوب لباس خیس و نجست رو بعدش می‌خواهی پهن کنی روی بند، اونوقت منم رخت بندازم اون رو؟ واویلا.»

و از اینجا جرو بحث شد. پدرم داد می‌زد که: «زن تو دیوانه‌ای! باید بریم دکتر! اگر خودت نیایی با کمربند آنقدر می‌زنمت که بی‌هوش بشی، بعد هم می‌اندازمت توی ماشین و می‌برمت دکتر»

رنگ از رخ مادرم پرید. می‌لرزید و نفرین می‌کرد و فحش می‌داد و می‌گفت: «من دیگه توی اون بیمارستان‌های آلوده پا نمی‌گذارم. منو بکشین. اجازه نمی‌دم دست هیچ دکتر‌ قصابِ کثیفی به بدن من بخوره. یادت نیست با من چکار کردن؟ یادت رفته…»

و من یادم افتاد، مادرم هرگز دکتر نرفته. حتی وقتی داشت از دندان درد می‌مرد هم دکتر نرفت.

هرچه سن من بیشتر شد، دعوا و اختلاف بین من و مادرم بیشتر شد. من می‌گفتم باید بری دکتر. وسواس بیماری است و مادرم مرا تنبیه می‌کرد، یا کتک می‌زدو نفرین می‌کرد و می‌گفت: «اینه جواب محبت‌های من؟ کم بهت رسیدگی کردم؟ به مادری که برات انقدر زحمت کشیده اینطوری حرف می‌زنی؟ خیرنمی بینی دختر»

گاهی دلم براش می‌سوخت. اما هرچه گذشت توان بدنی مادرم کمتر شد و کارهای سخت تری از من می‌خواست. وادارم می‌کرد دیوار‌ها را چند بار بشورم. توالت شستن، میوه شستن، شستن لباس‌ها با من بود و کُر دادن و آب کشیدن آخر آن‌ها با مادرم.

آخرین باربرای شستن پرده‌ها و کُر دادن‌های هزارباره، تمیز کردن شیشه‌ها و نصب پرده به پدرم گفته بود برای کندن و نصب کردن پرده‌ها کمک کند، او قبول نکرده بود، گفته بود همه چیز از تمیزی برق می‌زند، و از خانه رفته بود بیرون. مادرم سراغ من آمد. کارمان تا شب طول کشیده بود دست و کمرم درد گرفت. گردنم خشک شده بود و درد می‌کرد. پرده‌ها سنگین بود از روی نردبان افتادم. نمی‌توانستم از روی زمین بلند شوم. مادرم مرا با عصایش می‌زد. من گریه می‌کردم. مادرم گریه می‌کرد اما چیز دیگری فرق نمی‌کرد، باید نردبان را می‌شستیم. دوباره پرده‌ها را می‌شستیم. باید فرش را آب می‌کشیدیم. زمین را می‌شستیم… و مادرم مرا را کتک می‌زد که چرا انقدر کثیف و بی دقت ودست وپا چلفتی هستم، بعد هم من و پدرم و خودش را نفرین می‌کرد.

هرکار اشتباهی که می‌کردم، مادرم دستم را نیشگون می‌گرفت، من هرگز اعتراض نمی‌کردم، چون تنها وقتی بود که بدنش بی‌هوا با بدن یک موجود زنده دیگری برخورد داشت.

می‌ترسیدم یادش بی‌اندازم که به بدن من دست زده و یا چرا وقتی مرا می‌زند و یا نیشگون می‌گیرد، بعد از آن خودش را آب نمی‌کشد، و اودیگر این کار را هم نکند. فهمیده بودم، از پدرم که عصبانی می‌شود، خودش را می‌زند. من بدنم درد می‌کرد. گریه می‌کردم.

درست یادم هست که ساعت حدود چهار صبح بود که کار شیشه و پرده بالاخره تمام شد. تازه وادارم کرد حمام کنم. داد می‌زدم: «انشالله بمیری! خداکنه بمیری و من راحت بشم.‌ای خدا کاش بمیرم و راحت بشم. دیگه نمی‌تونم…» و به حال خودم و بیچارگی مادرم زار می زدم و گریه می کردم. درد داشتم و صدای مادرم از پشت درحمام می‌شنیدم که می‌گفت: «از سَربازنکنی نشوری خودت رو. خودت رو درست بشوری. موهات نریزه زمین، بزار من بیام تو…»

زندگی برای من جهنم بود. از مادرم متنفر بودم. مادرم بجز من کسی را نداشت. اما من هیچکسی را نداشتم.

پدرم دو هفته مرا به خانه خاله‌ام فرستاد. کاش هرگز به آنجا نمی‌رفتم و یا کاش هرگز از آنجا بر نمی‌گشتم.

تازه در این دو هفته بود که فهمیدم دیگران چطور زندگی می‌کنند، سفر می‌روند، شام بیرون می‌روند، مهمان می‌آید یا به مهمانی می‌روند. به خاله‌ام التماس کردم: «مرا نگه دارید. مرا پیش خودتان نگه دارید. من نمی‌خوام برگردم به اون خونه.»

به پدرم التماس کردم: «توروخدا بزار من خونه خاله‌ام بمانم.» بیهوده بود.

پدرم درحالی که اشک می‌ریخت گفت: «دخترجان! از مادرت قول گرفتم که کاری به تو نداشته باشه. نمی‌شه آخه تا آخر عمر خونه مردم بمونی که… به مادرت فکر کن، غیر از تو کسی رو نداره که، بیچاره مریضه، دست خودش نیست که. من باهاش حرف زدم، گفتم باید خودش رو کنترل کنه، باید قبول کنه بیاد دکتر…»

می‌دانستم مادرم دکتر نمی‌آید. از درد و مریضی به حال مرگ بود هم دکتر نرفت. روزگار من اینطور بود. تا وقتی مادرم یک روز مُرد.  از مدرسه که به خانه رسیدم، صدای آب می‌آمد. به آشپزخانه رفتم. شیر آب باز بود. مادرم روی زمین آشپزخانه افتاده و از گوشش خون روی زمین ریخته بود. احتمالا پایش روی زمین سُر خورده و سرش به لبه میز آهنی آشپزخانه خورده بود.

به اوژانس تلفن زدم و گفتم: «مادرم! مادرم… نجس شده، نه ببخشید مُرده! خودتون رو برسونید.»

روی زمین آشپزخانه کزکردم و نشستم و به جسد بی‌جان مادرم در بین آن همه آلودگی خیره شدم.

 با خودم می‌گفتم: «یعنی بخاطر دعای من مُرد؟ یعنی من مادرم را کشتم؟ من قاتلم؟…»

صدای مادرم درذهن و خیالم می‌شنیدم که می‌گفت: «‌ای ی ش ش ! همه جا نجس شده. حالا باید همه را رو ضد عفونی کنم…»

***

هفده ساله بودم که مادرم فوت کرد. جسم مادرم از آن خانه رفت. اما روحش در سر من باقی ماند.

حالا “مادر ذهنی ” مرا دنبال می‌کرد: «درست شستی؟ پاک شد؟ این چرا صاف نیست؟…» گاهی ناگهان برسرخودم فریاد می‌کشیدم: «من نمی‌خوام مثل تو باشم… ولم کن! ولم کن.»

زندگی من و پدرم بسیار آرام تراز گذشته شد. خانه ما ساکت بود و هردو ازاین سکوت بدون زمزمه دائمی دعا و ذکر و یا شُر شُر دائمی صدای شیرآب لذت می‌بردیم. و روزنامه‌ها را روی میز تلنبار می‌کردیم. وبا خیال راحت پرده ها را نشستیم.

اما من عصبانی بودم. از کودکی نداشته‌ام از محبت‌های نداشته. از پدرم هم عصبانی بودم. من هیچکسی را دوست نداشتم. از بی‌عدالتی که در حقم شده بود، از مادری که در سَرم زندگی می‌کرد. بالاخره تنها کار درستی که به نظرم رسید این بود: باید هرچه سریع‌تر خودم را به دست یک دکتر خوب بسپارم. کاری که مادرم نکرد.

دکتر روان پزشک، حرف خوبی زد: «در قانون چیزی وجود دارد به اسم مجرم و یا قاتل بالفطره. یعنی کسی که از نظر ژنتیکی و مغزی ثابت شده اختلال شخصیتی و روانی دارد، اصلا مجرم به دنیا می‌آید .دخترم! ریشه این بیماری ارثی است. اما کسی که قتل انجام می‌دهد ومجرم شناخته می‌شود را به زندان می‌اندازند نه پدرش یا پدربزرگش را. هرانسان بزرگی، مسئول اعمال و رفتار خودش هست. خودش باید اگر حسود است، جلوی حسادت خودش را بگیرد. حتی اگر بد تربیت شده، یا رفتار غلط مادرش در بچگی باعث و عامل بوجود آمدن یا یاد گرفتن این رفتار شده. شما بهبود پیدا می کنی. مهم این است که می‌دانی و قبول کرده‌ای که بیماری و به کمک احتیاج داری. این سخت‌ترین مرحله بود. درست است، گذشته را نمی‌شود برگرداند و تغییر داد و یا کسی نبوده که شما را نجات دهد، یا جایی نبوده که توی بچه از دست مادرت به آنجا شکایت کنی.  خارج از ایران بود، می‌آمدند تورا از مادر و پدرت می‌گرفتند و می‌گفتند :«شما صلاحیت نگه داری از بچه را نداری. وقتی خوب و سالم شدی، بیا و دخترت را ببر.».

 درایران این امکان وجود ندارد. خاله، عمه، پدرت و همه فامیلی که شاهد بودند، ساکت ماندند و کمک نکردند مقصرند. شما حق داری. مادرت هم خودش مریض بوده ،مشکل داشته، اما چون او مشکل داشته که دلیل نمیشود شما هم به پای او بسوزی .اینکه مشکل شما نبوده… درایران هم که نمی‌شود پلیس خبر کنیم که مادر آدم را دستبند بزند، ببرند چون بچه اش را تنبیه کرده که از دید و نظر وسواسی و بیماراو چرا دست‌هایش را خوب نشسته.میگوید فرزندم را می خواستم تربیت کنم. به شما چه مربوط. می‌فهمم. می‌دانم… اما من و شما حالا و از امروز به کمک هم، مادر را از ذهن شما بیرون می‌کنیم، گذشته را چال می‌کنیم و آینده‌ای نو بدون وسواس می‌سازیم. آینده را همیشه می‌شود تغییر داد. یادت نرود…»  و من درمان خودم را شروع کردم.

پی نوشت :

دکتر رضا دانشمند، متخصص اعصاب و روان و روانپزشک می‌گوید:

 «براساس تحقیقات انجام شده، از هر ۵۰نفر، یک نفر به بیماری وسواس مبتلاء است. شرمندگی از بیان رفتارهای وسواس گونه و ترس از مورد تمسخر واقع شدن توسط دیگران، موجب مراجعه دیرهنگام افراد به پزشک می‌شود. (۳)»

 ۱)         کُر دادن: در آب کر تطهیر کردن. شستن متنجسی با آب کُر (۲). (لغت نامه دهخدا)

۲)         آب کُر: در فقه شیعه به میزان آبی گفته می‌شود که حداقل به اندازه‌ای باشد که اگر در ظرفی ریخته شود که طول و  عرض و عمق آن هر یک سه وجب و نیم باشد، آن را پر کند.

۳)       بهبود رفتارهای وسواسی با کاهش توقعات اطرافیان – خبرگزاری ایسنا – علوم پزشکی تهران- ۱۳۹۳/۰۸/۰۴

              http://tums.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=15612