صفحه اصلی  »  نوشین پیروز
image_pdfimage_print
خرداد
۲
۱۳۹۴
صیغه آری یا نه؟    
خرداد ۲ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و حقوق
۰
, , , , , , , , , ,
image_pdfimage_print

نوشین پیروز

«ازدواج موقت» یا «صیغه» از جمله قوانین اسلامی است که درباره آن‌ بحث و اختلاف نظر فراوان است.

حتی در بین معتقدان به دین اسلام درباره موضوع «ازدواج موقت» اختلاف نظرهای اساسی وجود دارد. (۱)

گذشته از تفسیرهای دینی وقوانین ایران، در کشورهایی که قانون جمهوری اسلامی وجود ندارد، آنچه مورد بحث و اختلاف نظر است، تعیین و تعریف حق زن و مرد در یک رابطه موقت یا ثبت نشده، روشن شدن ارثیه درصورت مرگ یکی و حقوق دیگری بعد از مرگ و یا سرنوشت کودکانی که در چهارچوب روابط غیر زناشویی و ازدواج به دنیا می‌آیند و آنچه حق وحقوق آنهاست مورد بحث بوده ، و پیدا کردن راه حل‌های درست وعادلانه و منطقی یکی از دغدغه‌های مسئولین مربوطه درهرکشوری است.

صیغه بیشتر شبیه یک توافق نامه بین زن و مردی است که می‌خواهند مدتی درکنار هم زندگی کرده و شریک عاطفی و یا شریک جنسی هم باشند و خبری از مفهوم ازدواج (۲) و پیوندی دائمی درآن نیست.

در کشورهای دیگر هم ممکن است زن ومردی تصمیم بگیرند بدون ازدواج مدتی با هم زیر یک سقف زندگی کنند و در بعضی مواقع این زندگی مشترک شروع یک رابطه عمیق و منجر به ازدواج شده و یا اینکه به دلیلی رابطه موقت بوده و تمام ‌شود. در حالت عادی ،اگر یکی از دوطرف متاهل نباشد، رابطه به شکل پنهانی نیست.

در این نوع رابطه، یکی از دوطرف نقش قربانی  را ندارد.رابطه آنها ، انتخاب  و خواست هر دو نفر است که ممکن است درست یا غلط باشد. دیگران هم اصلا مهم نیست که چه بگویند، بپذیرند یا نپذیرند.

برعکس، زنانی که در ایران مدتی صیغه شده باشند، داغ صیغه روی پیشانی آن‌ها باقی می‌ماند. درصیغه شرایط  برای مرد و زن برابر یا معادل نیست . در میان اجتماع هم برای مرد ،  زن صیغه داشتن  نمایش قدرت جنسی بالا، یا اوضاع مالی خوب اوست و در‌‌نهایت انگار بار مثبت بیشتری برای او به همراه دارد تا بارمنفی.

اما زنان صیغه‌ای اغلب از اقوام وفامیل و دوستان خود پنهان می‌کنند که صیغه شده‌اند و صیغه بودن یک زن  ، بارمنفی در اجتماع برای او به همراه دارد.

انگار قانون نانوشته ای می گوید : مرد به سراغ صیغه می رود چون “می تواند ” اما زن به سراغ صیغه می رود چون ” نمی تواند! “

انسان‌هایی که پایبند قانون و اخلاق نیستند و از پذیرش مسئولیت اعمال و رفتار خود سرباز می‌زنند، آنهایی که به بلوغ فکری نرسیده و یا با داشتن ناراحتی‌های عمیق روانی در اجتماع زندگی می‌کنند، در هر شغل و سن و جنسیت و با هر اعتقاد و عنوان و درهرجایگاه اجتماعی که باشند، راهی برای سواستفاده ازدستورات هر دینی یا قانون کشوری را پیدا کرده و به خود یا دیگران آسیب می‌رسانند.

شما درباره ازدواج موقت یا صیغه چطور فکر می‌کنید؟

 آیا دوست دارید دررابطه‌ هیچ قید وبندی نداشته باشید و یا از طرفداران رسمی شدن و شیوه‌های سنتی ازدواج هستید؟ آیا داشتن رابطه با شریک‌های جنسی متعدد و یا داشتن چند شریک زندگی را نشانه زندگی مدرن می‌دانید؟  آیا به زن و مرد را دراین باره ، آزادی و حقی یکسان می‌دهید؟

 با توجه به اینکه درایران قوانین ازدواج براساس قانون اسلام و مذهب شیعه نوشته شده و اجرا می‌شود، صیغه و ازدواج موقت راه حل می‌دانید ، یا آن را قبول ندارید؟  چرا؟

نفر اول- من موافق صیغه شدن هستم چون :

صیغه ، مناسب جامعه مُدرن امروزی است.

 برای من صیغه یک جور قول و قسم است. یعنی در یک لحظه زن و مردی به هم اعلام می‌کنند، واضح و درست و روشن و بی‌پرده بدون حرف زدن با ایهام و اشاره، که مایل هستند با هم رابطه برقرار کنند.

ابهامی در کار نیست. بعدا کسی نمی‌تواند بگوید من اغفال شدم، نمی‌خواستم مجبور شدم، منظورم این نبود، اما به رابطه جنسی کشیده شدم.

درست و دقیق وقتی صیغه می‌شوی، مثل دو تا آدم بزرگ اعلام می‌کنی، من تو را انتخاب کرده‌ام. حتی اگر همه چیز فرمالیته بنظر برسد. مثل عقد خواندن در همه ادیان و در وقت ازدواج  .

مهم این است که دو نفر با هر زبان و یا دینی، قرارداد می‌بندند که بنظرم خیلی هم خوب است، اما اینکه بعد به آن پایپند باشند از آن هم مهم‌تر است.

وقتی  دو نفر تصمیم به صیغه می‌گیرند،حتی شده چند دقیقه ، مجبور هستند به این موضوع‌ها فکر کنند و مسئولیت رفتار خود را باید بپذیرند‌. اگر مرگ پیش بیاید،یا مثلا اگر بچه‌ای بوجود بیاد ،همه چیز قبلا روشن می شود.

 در صیغه برعکس عقد دائم، زن مجبور نیست برای کار کردن و بیرون رفتن از مرد اجازه بگیرد وآزاد‌تر است. این‌ها آزادی‌هایی هست که زنان مُدرن و امروزی می‌خواهند؛ اما  وقتی در قالب «صیغه» گفته ‌شود بد است، درحالی که در زندگی روزمره  همه این‌ها پیش می‌آید. چه خوشمان بیاید و چه نیاید، تعدد زوجین  هم هست. حالا به اسم صیغه  نباشد یکجا به اسم معشوقه است و یک روز به اسم دوست .

به شرع و دین کاری ندارم. اما اینکه کسی نمی‌تواند یک زن را بترساند که من هروقت بخواهم با تو رابطه جنسی و یا عاطفی برقرار می‌کنم و بعد هم هروقت نخواهم تو را تهدید می‌کنم که با من رابطه‌ای داشته‌ای، با گفتن صیغه، این داستان تمام می‌شود.

اما حالا دین که مُدرن شود، بازهم بد است؟ اگر بدون محرمیت این کاررا بکنند، و بدون مثلا خواندن صیغه مسافرت بروند ، آنوقت این نشانه  روشن فکری و اروپایی  بودن است؟ اسلام گفته می‌خواهی رابطه داشته باشی؟ بفرما! محرم شوید و خلاص! مرد یا زنی که صیغه می‌شوند، از نظر من هردو به یک اندازه مسئول هستند، حتی زن نمی‌تواند بگوید باید خرج مرا بدهی یا برعکس مرد نمی‌تواند در خیلی از کارهای زن دخالت کند. این که خوب است ، مدرن است .

[ توضیح: زن در عقد موقت نفقه و ارث ندارد. زن در عقد موقت آزاد است که شغل براى خود انتخاب کند واجازه همسر براى او شرط نیست]

در سیستم اسلامی آزادی زیاد تری در ازدواج موقت برای زن و مرد هست و از قوانین دست و پا گیرقدیمی هم خبری نیست.

در ‌‌نهایت من موافقم.

بنظرم ،صیغه عملا به درد زندگی مدرن امروزی می‌خورد. دوران ازدواج دائم تمام شده چه مسلمان باشیم، چه بی‌دین. چه در ایران چه خارج از ایران. دیگر بسیاری از آدم‌ها خودرا مقید نمی‌کنند، وقت و پول برای عروسی‌های آنچنانی هدر نمی‌دهند. یک کارت ملی می‌خواهد و والسلام. ثبت نمی‌شود. دردسر ندارد. ارزان است. کاملا اسلامی اما  امروزی و به درد جامعه و قشر جوان ایران می‌خورد. شاید باید مثل «رِفیق» که شنیدنش چِندش آور بود واما بعد دوست پسر و یا دوست دخترها درواقع‌‌ همان بودند اما شیک‌تر، بجای «صیغه» هم لغت مدرن و جدیدی استفاده کنیم تا دیگر بارمنفی نداشته باشد.

نفر دوم- من موافق صیغه شدن هستم چون :

ما در ایران زندگی می‌کنیم.

 اینجا از نظر قانون جمهوری اسلامی نمی‌شه یک زن و مرد با هم رابطه جنسی داشته باشند. فاحشه خانه رسمی هم وجود ندارد. زن و مرد هم ندارد. وقتی دو نفر نامحرم با هم باشند، داشتن رابطه جنسی و حتی تنها  بودن  آنها زیر یک سقف  هم زنا و گناه محسوب می‌شود.

شلاق دارد یا سنگسار می‌شوند. خوب چطوری باید زندگی کرد؟ بفرض من می‌خواهم با کسی اصلا نامزد شده‌ایم، قصد ازدواج هم داریم می‌خواهم اورا بدون ترس و راحت بدون حجاب ببینم یا او را ببوسم. دستش را بگیرم و یا به خانه آن‌ها رفت و آمد کنم. چه دین اسلام قلبا ویا شناسنامه‌ای قبول داشته باشم، چه اصلا اسلام را قبول  نداشته باشم، ترجیح می‌دهم این چند جمله عربی را بخوانم تا به هم محرم بشویم.

درست نیست، خوب نیست، مسخره س؟ خوب باید وقتی انقلاب شد، ‌‌‌دین را از سیاست وقانون  جدا می کردند تا قانون ازدواج و طلاق براساس شرع و دین اسلام نوشته نمی‌شد. اینجا که آمریکا نیست! هرکی قوانین این کشوررا دوست ندارد، قبول ندارد، برود جای دیگر.

صیغه موقت است . اگر مرد آن تعهد را نخواهد و زیر حرف و قولش بزند و صیغه را بهم بزند، باید پولی به زن بدهد. حال اسمش باشه، خسارت، جریمه، مهریه، هرچی. اینکه بد نیست. چرا باید تعصب داشته باشیم.

 [توضیح: در ازدواج موقت با پایان مدت زمان تعیین شده، عقد باطل می‌شود – مرد می‌تواند همه یا بخشی از مدت زمان را به زن ببخشد و زود‌تر از هم جدا شوند.]

 قانون در ایران اسلامی این است. خارج از ایران ، یک قانون دیگری است . کسی درهلند که مسلمان نیست، لازم نیست، برای نامزد یا دوست دخترش صیغه محرمیت بخواند، یا اگر مردی که زن دارد و می‌خواهد با زن‌های دیگه رابطه جنسی داشته باشد، می‌رود فاحشه خانه.

اگر معلوم شود زنی از مردی بچه دار شده، قانون دنبال کار بچه و مادر و یا حتی پدر را می‌گیرد. رابطه دختر و پسر‌های نوجوان و یا رابطه جنسی رسمی و غیر رسمی آنجا هم هست و  تعریف و قواعد  آنجا را دارد. ساعت دارد، نرخ دارد. منظورم این است که هرکاری یک قانون و هرکشوری هم قوانین مربوط به خودش را دارد.

 مثلا اگر قانون اسلام نباشد، یا صیغه را بردارند، دیگر مردان متاهل ایرانی، سراغ زن‌ها نمی‌روند؟ اشکال جای دیگری  است .

نفر سوم- من موافق صیغه شدن نیستم چون :

زنی که صیغه می‌شود از دید من خودفروش است و من مخالف تن فروشی هستم.

اگر درایران زندگی نمی‌کردم هم  با تن فروشی مشکل داشتم و آنرا کاری درست نمی‌دانستم. بنظرم‌‌ همان مردهایی که مشتری زنان روسپی هستند، همان‌ها هم در ایران دنبال صیغه می‌روند. چه مجرد باشند و چه متاهل.

همان زن‌هایی که اگرمیشد رسما فاحشه باشند، این شغل را انتخاب می‌کردند و بعد می‌گفتن: چاره ندارم، آخه بچه دارم، آخه خرج تحصیل باید بدم…‌‌ همان دلیل‌ها را برای صیغه شدن می‌آورند.

از یک فاحشه‌ هم بپرسی چرا تن فروشی می‌کنی؟ ،یک ساعت داستان غمگین زندگی و دلیل‌هایش را می‌شمارد و تعریف می‌کند. اما چطورکه فاحشه زنی  گناهکار است و زنا کار و آن یکی که  صیغه خوانده و دو جمله گفته، بی‌گناه و مومن؟

 همیشه می‌شود برای نیاز مالی غیر از تن فروشی کار دیگری انجام داد. کسی که به سرغ این کار برای رفع گرسنگی ویا داشتن سقفی بر سر می‌رود، همه جای دنیا یک جور طرز فکر دارد. این آدم‌ها همه عین هم فکر می‌کنند. صیغه هم تن فروشی به روش اسلامی است. یک کارت ملی می‌خواهد و مبلغ و زمان مشخص. حالا می‌تواند چند ماه باشد یا چند ساعت. مگر تن فروش‌ها چیز دیگری می‌گویند؟ چند می‌گیری؟ جا داری یا نه؟ چند ساعت یا چند روز؟

ازطرفی مردی که زنی را موقت و فقط برای ارضای نیاز جنسی می‌خواهد و برای این کار پول می‌دهد هم، آدم سالمی نیست. نتوانسته و یا نمی‌خواسته به یک آدم متعهد باشد. از زیر بار مسئولیت فرار کرده و یا از خودش مطمئن نیست، خلاصه یک جای کارش مشکل دارد. تازه بسیاری از مردان متاهل هستند که که زن و بچه دارند و برای رابطه جنسی بیشتر و یا داشتن شریک عاطفی و یا جنسی جوان‌تر، به سراغ صیغه کردن می‌روند.

 همه چیز غریزه نیست. صیغه نام دیگری برای تن فروشی است. در قبول اینکه زنی صیغه شود، بجز حقارت هیچ نفعی برای زن ندارد. تعهد اگر باشد، و آدم‌ها مثل آدم‌های بالغ رفتار کنند و مسئول باشند، هرگز به سراغ کثافت کاری چه به اسم روشنفکری و چه به اسم شرع نمی‌روند.

نفر چهارم- من موافق صیغه شدن نیستم چون :

باید با یک نفر بود. غریزه اگر به انسان حاکم باشد، با حیوان فرق ندارد. انسان می‌تواند خود را کنترل کند و به این می‌گن اخلاق. چیزی که در حیوان وجود ندارد و آدم را بر‌تر می‌کند.

چرا اگر دونفر آدم بزرگ و بالغ تصمیم می‌گیرند که با هم رابطه‌ای نزدیک و انسانی برقرار کنند، باید این چند جمله عربی را بخونند (۳)؟ بعد از گفتن «زوّجتُ موکّلتی لنفسی…» بهم محرم و همه چیز شرعی و خوب و درست است، حتی رابطه جنسی، اما تا قبل از صیغه خواندن و بله گفتن همه چیز غلط و گناه و زناست؟ خوب بنظر من صادقانه بگم، مسخرس!

در همه جای دنیا، در همه ادیان و مذهب‌ها، در همه کتاب‌هایی که درباره اخلاق و قوانین و قواعد اجتماعی انسانی نوشته شده، تعدد زوج داشتن بد و زشت و ناپسند و نادرست است. جای بحث هم ندارد.

دوست دختر و دوست پسری که با هم روابط خاص و یا رابطه جنسی دارند اگر یکی با یک نفر دیگر هم زمان باشد، کاری نادرست انجام داده. برعکس در همین کشور‌ها می‌بینیم دونفر تا آخرعمر با هم زندگی می‌کنند، بچه هم دارند، به هم وفادار هستند و با خوشبختی زندگی می‌کنند، هرگز هم به یکدیگر خیانت نمی‌کنند و ازدواج هم نکرده‌اند.

در صیغه می‌شود چیزی ثبت نشود، یعنی حتی در اینجا باز هم می‌تواند اوضاع بنفع فقط داشتن یک رابطه جنسی تمام شود.

اگر صیغه خوانده شده باشد شلاق ندارد، صیغه نخوانده باشید ۷۵ ضربه شلاق دارید. خوب همه فکر می کنند: بریم یک ورقه صیغه بگیریم. جای دیگر مردم پول را به صندوق روسپی خانه می‌ریزند، اینجا  پول را باید به صندوق دولت و محضر و یا مُلایی که صیغه می‌خواند ریخت.

آن چند خط و امضا، ممکن است در مورد ازدواج و قوانین مالیاتی و ارث و بچه‌ها اثر داشته باشد، اما تعهد و تاهل را خود آدم‌ها هستند که بوجود می‌آورند. وقتی بگوییم این آقا دو تا زن دارد، و یا یک زن و چهار صیغه دارد، یعنی این آقا هم زمان با چند زن در رابطه جنسی و عاطفی است. زنی که همزمان که شوهر و یا دوست پسر ثابتی دارد و با چند نفر دیگر باشد هم هیچ کجای دنیا آدم جالب و یا از نظر اجتماعی و روانی آدم قابل اعتمادی نیست و مشکل روانی دارد. این در هیچ قانون و مرام و مسلکی کار درستی نیست.

مجرد‌هایی هم که از بغل این زن، به بغل زن دیگری می‌روند، و یا برعکس زن‌هایی که شریک‌های جنسی متعددی دارند، از نظر جسمی و روحی اغلب دچار مشکل می‌شوند. حالا چه صیغه موقت خوانده باشند و پول مهریه بگیرند، چه روسپی باشند.

من از هرنظر با روابط و متعدد و موازی داشتن، چه خانم و چه آقای متاهل و چه مجرد مخالفم. باید با یک نفر بود. غریزه اگر به انسان حاکم باشد، با حیوان فرق ندارد. انسان می‌تواند خود را کنترل کند و به این می‌گن اخلاق. چیزی که در حیوان وجود ندارد و آدم را بر‌تر می‌کند.

 [توضیح: در ازدواج موقت مرد می‌تواند هر تعداد زن را که بخواهد به عقدموقت خویش درآورد]

آدمی که به سراغ رابطه پایدار و تشکیل خانواده می‌رود کسی است که با یک نفر معاشرت کرده، او را می‌شناسد، به او احساس خاص پیدا کرده، رابطه دو طرفه است، تصمیم می‌گیرند که با هم باشند. چون تصمیم می‌گیرند، بقیه‌ای نه برای زن و نه مرد دیگر وجود ندارد.

نفر پنجم- من موافق صیغه شدن نیستم چون :

صیغه هم مثل دیگر قوانین ایران، فقط الزام و تعهد و حتی دردسر برای زن ایجاد می‌کند.

من صیغه شدم.

مدت شش ماه با مردی زندگی کردم با زنش متارکه کرده بود. قرار بود شش ماه صیغه باشیم و اگر در زندگی با هم همه چیز رو به راه بود، بعد عقد دائم کنیم.

قبل از آنکه صیغه بشوم، بخاطر اعتقادات مذهبی خودم، نمی‌خواستم با مردهای متعدد معاشرت کنم. این آقا از بستگان دور من بود که زنش می‌خواست خارج از کشور با بچه‌ها زندگی کند و مرد می‌خواست ایران بماند.

برای اینکه مرد راحت اقامت بگیرد و بتواند برود بچه‌ها را ببیند، با زنش بصورت توافقی متارکه کرده بودند، اما رسما طلاق نگرفته بودند. همه اقوام و آشنایان هم در جریان زندگی آن‌ها بودیم. چیزی پنهان نبود.

من هم قبلا در جوانی از شوهرم جدا شده بودم. ازدواج اول من عقد دائمی بود. مهریه و نفقه وخلاصه همه چی قانونی و درست و بجا بود اما وقت طلاق هیچ کدام به درد کارم نخورد. مهرم را بخشیدم که شوهرم به طلاق دادنم راضی شود. سال‌ها بود که عنوان مطلقه را یدک می‌کشیدم و نمی‌خواستم اشتباه انتخاب کنم و گذشته را دوباره تکرار کنم. بنظرم از نظر شرعی و منطقی عقد موقت و صیغه خوب و درست آمد.

مهریه تعیین می‌شد و مدت زمان مشخص داشت. فکر می‌کردم مثل خارجی‌ها می‌توانیم زیر یک سقف زندگی کنیم و همدیگر را بشناسیم ووقتی صد درصد مطمئن بودیم، عروسی کنیم. شرعی و قانونی.

 اینکه زیر یک سقف باید با یک نفر زندگی کرد تا اورا شناخت، کاملا درست بود. من هم بعد از اینکه با ایشان زندگی کردم، فهمیدم به هیچ عنوان حاضر به ازدواج با او نیستم.

 اما صیغه چه نفعی برای من داشت؟

من بی‌اینکه دلم بخواهد با مردی رابطه جنسی داشتم که از اون خوشم نیامده بود. چند ماه مانند کلفت و خدمتکار و معشوقه در خدمت این آقا بودم. بعدکه تمام شد، من تبدیل به زنی شدم که انگار دوبار طلاق گرفته! وبرعکس من، او هنوز هم مرد مجردی بود که یک خانواده هم در جایی برای روزمبادا داشت.

چیزی جایی ثبت نشد اما برای من، آنهایی که می‌دانستند به آنهایی که نمی‌دانستند هم خبر داند، صیغه شدنم، عملامرا با آن خانم‌هایی که اعتقاد مذهبی ندارند و با دوست و رفیق خود بدون ازدواج زندگی می‌کنند یکی کرد.

نمی‌توانستم از او توقع شوهر معمولی را داشته باشم. نمی‌خواستم فامیل و آشنا‌ها مارا با هم ببینند. چون فکر می‌کردم اگر بعد مرا نخواهد چی؟ اگر به عقد خود در نیاورد آبرویم بیشتر می‌رود. این ترس اینکه «اگر مرا نخواهد چه کنم» مرا می‌کشت. نمی‌توانستم با او همه جا بروم چون تمام مدت فکر می‌کردم اگر عروسی نکینم چه؟ یک جور معشوقه پنهانی بودم. اصلا تجربه خوبی نبود. با اقوام و دوستان او روزهای اول چند بار رفت و آمد کردیم، چون همه می‌دانستند که او زن و بچه دارد، با من رفتار یک شوهر دزد، زن خراب، معشوقه، یا یک زنی حقیر که برای اینکه با کسی بخوابد صیغه شده را داشتند. برایم تحمل رفتار و متلک‌هایشان بسیار سخت بود.

 صیغه هم مثل دیگر قوانین ایران، فقط الزام و تعهد و حتی دردسر برای زن ایجاد می‌کند. مهریه دربرابر همه بدبختی‌ها بعد از صیغه و یا حتی گرفتن آن و حتی مبلغی که می‌گیری هیچ و بی‌ارزش و یک لغت توخالی است. بنظرم این نوع رابطه فقط برای مردان مریض مفید و چاره گشاست. وحشتناک بود. وحشتناک بود.

نفر ششم- من موافق صیغه شدن هستم چون :

هرچقدر پول داشته باشی ،همون قدر زن بهت می‌دن!

هرچقدر پول داشته باشی همون قدر زن بهت می‌دن. از زمان های قدیم تا امروزهم همین بوده.

اونی که بیشتر پول داره می‌تونه عقد موقت یا دائمی بکنه، یا اصلا چهار تا زن بگیره و چند تا صیغه؛ و اونی که مثل من پول نداره باید زنی را صیغه مدت دار بکنه و یا حتی دیگه خیلی بدبخت بود، یه صیغه چند ساعته.

من نمی‌توانم ازدواج کنم. پول کافی ندارم، خونه و کار دائم ندارم. راننده آژانس هستم ونقاش ساختمان. خیلی پول در بیاورم، بیمه ماشینم را جور کنم. خرج عروسی و مهریه و کادوی قبل عروسی و حلقه نامزدی و فیلم برداری هم ندارم. همه زن‌ها اولش می‌گن هیچی نمی‌خوان. فقط یک عقد ساده. بعد یا مادربزرگی، بابای دم مرگی، کسی سرو کله‌اش پیدا می‌شه که آرزو داشته خانم را در لباس سفید ببنید. یا اینکه می‌گویند عقد، همین فقط فامیل درجه یک. بعد دم عقد معلوم می‌شه تمام فامیل خانم از شهرستان‌ها و ده‌های اطراف نزدیک هفتاد- هشتاد نفرن. من تا حالا دوبار دختر نامزد کردم و بعدش بهم زدیم.

بار اول، وقت نامزدی، صیغه محرمیت خوندم، وقتی می‌خواستم نامزدی را بهم بزنم و ، پدرم را درآوردن و روزگارم را سیاه کردن و می‌گفتن باید خسارت بدی! دختر ما دست خورده شده. بیا و درستش کن. نقل آش نخورده و دهان سوخته شد! حالا چطور ثابت کنم که من رابطه‌ای خاص با این خانم نداشتم؟

[توضیح : مطابق ماده ۱۰۹۷ – درنکاح منقطع هرگاه شوهرقبل ازنزدیکی تمام مدت نکاح را ببخشد بایدنصف مهررابدهد. ]

بعدی یک سال بعد بود، گفتم من تا روز عقد، حاضر نیستم صیغه محرمیت بخونیم. اونم. سر تهیه خانه بهم خورد. دختر خوب وفهمیده‌ای بود. اما من از روز اول وضعیت کاری و مالی خودم را گفته بودم. چیزی پنهانی نداشتم. می‌خواستند خانه‌ای نزدیک خانه مادرش اجاره کنیم. پولم نمی‌رسید. سر همین در ‌‌‌نهایت بهم خورد.

الان سه یا چهار سال است زن صیغه می‌کنم. می‌روم خانه شامم حاضر، رخت و لباسم اتو شده و تمییز است. چراغ خانه‌ام روشن است و کسی منتظر من است.

تازه، زن صیغه‌ای مهریه‌اش کم است. به خیال اینکه شاید بخوام اورا بگیرم، بسیار خوش اخلاق و مهربان و اغلب خانه دار و تمییز هستن. تا ببینم دارن سر ناسازگاری را باز می‌کنند حتی تحمل هم نمی‌کنم. راحت صیغه را زود‌تر بهم می‌زنم و تمام کنم. مهرش را انقدر می‌بندم که از پس پرداختش بر بیایم. انگار برای مدتی زن اجاره می‌کنم. تاحالا که به اندازه بودجه‌هایی که گذشته‌ام الحمدوالله زن‌های خوبی نصیبم شده.

 اول خیال می‌کردم شاید با یکی از آن‌ها عروسی کنم، بعد گفتم من که بچه نمی‌خواهم، مگر عقلم کم است خودم را به دردسر بی‌اندازم؟ اینطوری دردسر بقیه متاهل‌ها را هم ندارم که با خانواده زن جماعت رفت و آمد کنم و خلاص! فقط باید مراقب باشم ناخواسته  زن صیغه ای از من باردار نشود .همین

[ توضیح : ثبت نکاح درصورت باردارشدن زوجه  الزامی است (۴)]

خرج و مخارجم به اندازه است، زن هم دارم و تنها نیستم. برای هرمردی، با هر شرایط و هر سنی، یه کمی زشت‌تر، یا کمی پیر‌تر، بالاخره همیشه زن هست.

نفرهفتم- من موافق صیغه شدن هستم چون :

شاید با قانونی شدن صیغه بشود اوضاع را کنترل کرد.

فساد به دنبال فقر و فقر به دنبال فساد همیشه بوده و هست و سالهاست که آمار و عدد و رقم نمی‌خواهد، به وضوح و بطور قابل ملموسی می‌بینیم که فقر و فحشا در کشور بیشتر شده است.

چرا از این جنبه به قضیه صیغه نگاه نکنیم که اوضاع واقعی کشور چه ما بخواهیم و چه نخواهیم این است. فقر و فحشا وجود دارد. مثل وجود مواد مخدر. گاهی بحث بر سر این موضوع نیست که مواد مخدر خوب است یا بد؟ بهتر است باشد یا نباشد، چرا مردم معتاد می‌شوند و یا چقدر آدم معتاد وجود دارد.

 گاهی بحث اصلی این می‌شود که نمی‌شود ناگهان اعتیاد را از بین برد، کشور را ازوجود معتادان و قاچاق چی‌های مواد پاک کرد. کلید خاموش و روشن ندارد، بنزنیم اوضاع به حالت صفر برد، پاک شود و از نو شروع کنیم.

وضعمان این هست. حالا چه کنیم؟

 شاید راه اول اوضاع فعلی کنترل باشد.

 در مورد مواد مخدر مثلا راههای ورود و تولید و پخش مواد را کنترل بیشتری می‌کنند و یا اگر بتوانند می‌بندند یا کشورهایی دولت خودش ورود مواد مخدر را بدست می‌گیرد و خودش می‌فروشد و می‌گوید اینطوری می‌دانیم کی مصرف کننده است، چقدر وارد کشورم شده؟ کجا پخش شده؟ آماردارم که چه موادی مصرف می‌شود قیمت‌ها چند است و خلاصه کنترل دارم. هنوز راه زیادی از نابودی باقی است. اما کنترل اوضاع را بدست گرفتن هم گام بزرگی رو به جلو برای ریشه کنی مشکل است. یا درست مثل مبارزه با سرطان.

صیغه هم شاید راهی باشد برای کنترل فقر و فحشا.

 آنکه دنبال تن فروشی است، یا آنکه دنبال هرزگی و روسپی هاست، چه عقد دائم داشته باشد، مسیحی باشد یا بی‌دین، یا مسلمان و با زن و بچه و یا زن شوهر دار چه فرقی می‌کند؟ همه می‌دانیم و می‌بینیم که به دنبال آنچه می‌خواهد می‌رود و آنچه می‌خواهد را ارزان یا گران، دیر یا زود، شرعی یا غیر شرعی، در کشور بدست می‌آورد.

مثلا اگر کسی خطبه نخوانده مدتی با یک نفر باشد، خوب است؟ مشکل حل شده؟ یا هر ماه برای یکی خطبه بخواند و هر ماه بایکی باشد اسلامی و قانونی است؟ نخیر.

 اما وقتی ثبت شود، و یا راهی باشد که قانون بتواند از بچه‌هایی که بوجود می‌آیند، حمایت کند، یا مردان و زنان را تشویق کند که قانومند‌تر رفتارکنند، تشویق شوند صیغه خود را ثبت کنند، شاید کنترل به فریادمان برسد و بشود لااقل یک آمار درستی از اوضاع نابسامان بدست آورد. این مهم است.

هیچکس نمی‌داند چند بچه بی‌شناسنامه وجود دارد، یا چقدر سقط جنین بعد از صیغه‌ها می‌شود، هیچ نظارت و آماری روی بیماری‌های جنسی و مقاربتی نیست، هیچکسی نمی‌داند چقدر تن فروش در ایران هست یا چند صیغه ثبت نشده اصلا وجود دارد؟ ما نمی‌دانیم چند نفر زن ومرد اصلا از این امکان صیغه خوب یا ید، درست یا غلط استفاده می‌کنند. فقط حدس می‌زنیم. ازتعداد آدم‌هایی که با هم زندگی می‌کنند اما ازدواج نکرده‌اند، چه آنهایی که با هم رابطه جنسی دارند و چه آنهایی که ندارند، هیچ آمار و اطلاعی در دست نیست، ما حتی خبر نداریم اوضاع تا چقدر خراب است. فقط می‌بینیم، چیزی در اجتماع درست نیست.

زنان چون می‌دانند که دولت و قانون از آن‌ها حمایت نمی‌کند، به‌‌‌ همان پول کم  و یا یک سکه  یا خرج یک ماه و یا اینکه فقط مدتی سقفی به سر داشته باشند راضی‌اند. کسی زورکی صیغه نمی‌شود ، مرد‌ها صیغه برایشان نفع دارد، بسیار خوب! مرد‌ها زن صیغه می‌کنند، اما لابد زنی هم هست که رضایت دارد. چرا؟ اگر راه و یا چاره دیگری داشت هم رضایت به صیغه شدن می‌داد؟ زود جواب ندهیم. خیلی از خانم‌های صیغه عملا مثل برده زندگی می‌کنند و خودشان شکایت که نمی‌کنند که هیچ، راضی هم هستند.  اما شاید اگر اوضاع را به هراسمی بشود در قدم اول کنترل کرد، و به آن جنبه علنی و قانونی داد، وقتی  قانون شد ، تازه می شود برایش جنگید، تبصره گذاشت، لایحه نوشت، بحث کرد، به مطبوعات کشاند.

 آنوقت می‌شود کم کم در همین قوانین اسلامی، تبصره‌هایی به قانون‌ ‌ها اضافه کرد که مردان نتوانند صیغه‌های متعدد داشته باشند، متاهل‌ها، به سراغ زنان دیگری نروند، و یا اگر قانون وجود داشته باشد، آنوقت زنی که به فرض صیغه شده، حتی اگر مثل یک تن فروش باشد، آدم که هست، پس کسی باشد که از حق و حقوق انسانی او بتواند دفاع کند.

 او هم بتواند اگر حقش را نداند، به دنبال گرفتن حقوقش باشد، یا آن‌ها را وادار کند که به برای مراقبت‌های بهداشتی و واکسن و استفاده از روش‌های پیشگیری کار ی بکنند. وقتی بگوییم صیغه نباشد. خوب از فردا هیچکس صیغه نیست. مسئله فحشا، خشونت خانگی، زنی که شوهرش زن دیگری گرفته بی‌توجه به او و بچه‌ها چند تا صیغه دارد، یا آن خانومی که برای گذران زندگی تن فروشی می‌کند، دست از کار می‌کشند؟ مسئله حل می‌شود؟

 چه فرق دارد که اسم این کار و یا نام آن شخص چه باشد؟ انسان که هستند. اگر قانون وجود داشته باشد و قانون ضمانت اجرایی داشته باشد، آدم‌های همه جای دنیا، در برابر قانون رفتاری یکسان نشان می‌دهند، قانون شهروندان را ملزم به رعایت حقوق دیگران می‌کند.

درآمستردام، به یک فاحشه نمی‌توان بی‌ادبی کرد. می‌رود به پلیس شکایت می‌کند. پلیس هم از حق او در این لحظه به عنوان یک شهروند دفاع می‌کند. همین خانم اگر بدون مجوز تن فروشی کند هم پلیس اورا دستگیر کرده و جریمه می‌شود.

من با قانون موافقم.

 چه فرق دارد که کجایی باشی؟ کار خوب همه جای دنیا خوب و کار بد، در همه دنیا بد است.

هر اسمی که دارد، داشته باشد. از هر دین و مذهبی که می‌خواهد باشد. به یهودی و ارمنی و لائیک‌ها بگویی “زرتشت” گفته: «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک»، می‌گوید چه حرف خوب درستی.

کارشناس ها درباره ازدواج موقت یا صیغه چه نظری دارند؟

آیت الله یوسف صانعی  ،مرجع  تقلید – شیعه

بنظر اینجانب نه تنها متعه نمی‏تواند مانع فساد باشد بلکه اگر از مورد فی‏الجمله‏اش خارج شود و در عرض ازدواج دائم قرار گیرد اساس زندگی و کانونهای گرم خانواده را به خطر و نابودی انداخته و بی‏بندوباری ناشی از آن جامعه را به سقوط، از جهات عدیده می‏کشاند.(۵)

دکترعفت السادات مرقاتی خویی،سکسولوژیست و عضو هیأت علــمی دانشگاه علـوم پزشکی ایران

با صیغه و ازدواج موقت درصورتی که به مسائل بهداشتی و آموزش افراد توجه شود ، موافق است  و بنظر ایشان  و با توجه به تحقیقات انجام شده در ایران (۶)، صیغه می تواند یکی از راه حل های جلوگیری از افزایش ایدز باشد .

علی مندنی پور،حقوق دان- جامعه شناس

 باید بپذیریم که در عرف جامعه ما، صیغه هنوز برای اکثریت قابل قبول نیست. اگرچه در اصل پذیرفتن فقهی و شرعی نکاح موقت بحثی نیست اما برای اجرایی کردن این قانون نیازمند زمینه‌سازی و آمادگی‌های لازم است که به اعتقاد من در شرایط کنونی و با توجه به فرهنگ مردسالار غالب بر بخشی از جامعه ما چنین شرایطی موجود نیست.

شهلا اعزازی،جامعه‌شناس – فعال حقوق زنان – نویسنده – پژوهشگر

« خشونت علیه زنان مفهوم گسترده‌ای دارد اما بهترین تعریف از خشونت علیه زنان، متعلق به سازمان ملل است که آن را «هرگونه عمل خشونت‌آمیز بر پایه جنسیت که بتواند منجر به آسیب فیزیکی (بدنی)، جنسی یا روانی زنان بشود» تعریف کرده است.

حداقل اتفاقی که برای همسر اول مردی که ازدواج مجدد کرده یا همسر فردی که ازدواج موقت می‌کند، پیش می‌آید این است که از نظر روانی آسیب‌دیده و در وضعیت نامطلوب روحی و روانی قرار می‌گیرد. » (روزنامه شرق – شماره ۱۴۸۲- ۱۶ اسفند ۱۳۹۰)

 مشکلات عدم ثبت ازدواج موقت

عدم ثبت واقعه ازدواج موقت به هر دلیلی که باشد مشکلاتی را به دنبال دارد که در مرتبه اول دامنگیر زن می‌شود چنانچه اگر مهر خود را مطالبه کند بدواً لازم است که اثبات زوجیت کند، به عبارت ساده‌تر باید ثابت کند که همسر شرعی مرد است و صیغه توسط کسی دیگر و یا خود مرد جاری شده است و در مواردی که با انکار شوهر خود مواجه شود با توجه به این که نه سند ثبتی در دست است که ثابت کند عقدی در میان بوده و نه حتی سند عادی یا تکه‌ای کاغذ که این رابطه را ثابت کند و نه شهودی که شاهد و ناظر رفت و آمد این زن و شوهر باشند، در قدم اول با مشکلی مواجه می شود که حل آن ساده و آسان نیست.

علاوه بر آن چنانچه این رابطه منجربه تولد فرزند یا فرزندانی شود، اثبات این که طفل متعلق به این پدر است. زمانی طولانی درپی خواهد داشت و در صورتی که پدر رابطه ابوت (پدر و فرزندی) را نپذیرد از طریق آزمایشات پزشکی قانونی باید اقدام شود و چنانچه دسترسی به پدر طفل ممکن نباشد کسی که در این رابطه باقی می‌ماند زنی تنها و بی‌پناه با فرزندی بدون شناسنامه و هویت است.

به هر حال مهمترین توصیه به زنانی که قصد ازدواج موقت دارند این است که ازدواج خود را ولو برای مدتی کوتاه به ثبت برسانند و یا حتی در نوشته‌ای کوتاه که میزان مهریه و مدت عقد مشخص و معلوم و به امضای هر دو طرف رسیده باشد، درج کنند تا از بروز مشکلات بعدی که دامنگیر خود و فرزندانشان می‌شود، پیشگیری کنند. (۶)

منابع :

 ۱) مُتعِه یا نکاح مُنقَطِع یا ازدواج موقت که به صیغه نیز معروف است، نوعی از ازدواج در مذهب شیعه است که در آن عقد ازدواج برای مدت معین و محدودی با مهریه‌ای معلوم، بین زن و مرد بسته می‌شود و با پایان آن رابطه زوجیت خودبه‌خود منقضی می‌شود.

توضیح المسائل –  احکام متعه ( ازدواج موقت ) – سایت رسمی دفتر سیدعلی حسینی سیستانی

–  پایگاه اطلاع رسانی حوزه – تفاوت های ازدواج دائم و موقت

– احکام عقد موقت –   مسأله ۲۰۷۰الی  مسأله ۲۰۷۹- سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی

–  افزایش صیغه یا عقد موقت در ایران- مهری ملکوتی: وکیل- پژوهشگر- خانه امن

– احکام شرعی ازدواج موقت –  “حافظون” – تارنمای اختصاصی همسریابی ازدواج موقت

– پرتال اطلاع رسانی وکالت آنلاین – تحلیل حقوقی و اجتماعی ازدواج موقت بدون ثبت رسمی

اردیبهشت
۱۱
۱۳۹۴
من معتاد به زیبا شدنم
اردیبهشت ۱۱ ۱۳۹۴
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , ,
image_pdfimage_print

عکس: Flickr

نوشین پیروز

زنی قد بلند و باریک اندام با آرایشی غلیظ وارد هتل هما شد موهای لخت و طلایی اش از زیر یک وجب شالش بیرون زد بود. دستش را برای دست دادن جلو آورد ، همه حواسم رفت به ناخن‌های بلند و مصنوعی اش که به شکل ماهرانه ای رنگ شده بود .

با چکمه های بلند و لباس تنگ ، نشستن روی مبل برایش راحت نبود . خواست جایمان را عوض کنیم و روی صندلی بلندتری بنشینیم. با وسواس از درصد چربی، میزان کالری، مارک چایی، قهوه‌ای که مصرف می‌شود پرس وجو کرد و بالاخره به یک فنجان چای سبز رضایت داد.

تا چای بیایید ، بار‌ها به صفحه موبایلش و آینه نگاه کرد، مو‌هایش را دور انگشت پیچید و پایین کشید. پاهایش در حرکت دائم بود و آرام نداشت. مرتب به اطراف نگاه می کرد و هرکسی که رد می‌شد را زیر چشم می‌پاید.

اگر نمی‌دانستم که او واقعا مریض است، از رفتار او برداشت می‌کردم که می‌خواهد جایی برود یا حوصله و وقت مصاحبت با من را ندارد .اما می دانستم که اضطراب دائمی و بی قراری او بخاطر بیماری است .

دکتر روانکاو “بهار” ما را به یکدیگر معرفی کرد تا بتوانیم درباره بیماری اش با هم صحبت کنیم.

بهار اعتیاد به زیبا شدن دارد.

برای نوشیدن چای لب های تزریقی اش کمکش نمی کرد ند .

درحالی که با فنجان بازی می‌کرد بی مقدمه شروع به تعریف کرد وگفت:من از سوال و جواب خوشم نمی‌آید. فکر می‌کنم اگر حرفم را قطع کنید، به احتمال زیاد دیگه ادامه ندهم و منصرف شوم. هیچ وقت در این باره با کسی حرف نزدم.اما الان فکر می کنم شاید سرگذشت من به دیگران در تربیت و رفتار با بچه هایشان کمک کند.چون امروز مطمئن شدم که  تجویز به موقع یک قرص و یا چند جلسه روانکاوی به موقع، سرنوشت مرا تغییر می داد.شاید مقصر در زندگی من هیچکس نباشه، جلوی ارث را نمی‌شود گرفت و یا ژن را نمی‌شود تغییر داد، اما امروز با شما حرف می‌زنم ،بسیار خوش بخت‌تر می‌شدم اگر مادر و پدرم رفتار دیگری با من و خواهرم داشتند و یا زود‌تر به دکترمراجعه می‌کردیم و کمک می گرفتیم و من سالها این طور شکنجه نمی شدم.

کودکی من مثل کابوس و برای من شکنجه دائمی بود. تمام ایام کودکی من و نوجوانی من حرام یک آرزو شد: «کاشکی منم خوشگل بودم!»

بدشانسی و بد اقبالی انواع دارد. نوع بداقبالی من این بود که دربین مادر و خواهر و فامیل زیبا، من زشت به دنیا بیایم. من به خواهرم حسودی نمی کردم. اما دلم می خواست من هم مثل او و مادرم و یا بقیه فامیل قیافه خوبی داشته باشم. تمام زندگی من ، درحال مقایسه شدن با خواهرم گذشت. مقایسه ها درهرموردی که بود ، حتی تحصیل و هوش بالاخره به موضوع ظاهری و زشتی و زیبایی ختم می شد.

خواهرم چشمان سبز و لب‌های سرخ و موهای تابدار و نرم و روشنی داشت . من چشم و ابرویی تیره و سیاه و موهایی کم پشت و وزوزی داشتم. دماغم بسیاربزرگ و زشت بود و تیرگی و پرمویی تنم از من دختری زشت ساخته بود. این کمال بدجنسی طبیعت بود که از فامیل مادری و پدری من، آنچه زشت بود یکجا به من ارث رسید.

ساعت‌ها جلوی میزآرایش مادرم می‌ایستادم و سعی می‌کردم با مالیدن رژلب کمی خودم را خوشگل کنم. ابروهای پیوسته سیاه و موهای پشت لب و دماغ بزرگم، با ماتیک زدن انگار درشت‌تر می‌شدن. برعکس خواهرم که کافی بود فقط بخندد تا زیبایی ش صد چندان شود.

تنها کسی که ظاهرمرا هیچوقت مسخره نکرد، مادربزرگ پدری‌ام بود.بعد‌ها فهمیدم از بسیاری جهات شبیه خودش و مادر خدابیامرزش هستم و دماغم هم به خودش شبیه بود، اما بازهم بزرگ‌تر و زشت‌تر. او می‌گفت :«بهار بانمک است»و برای من قصه‌ جوجه اردک زشت را که خود تاییدی بر زشت بودن من بود را تعریف می کرد.

زندگی با من عادل نبود. همه اول خواهرم” بهناز” را بغل می‌کردند، اول او را می‌بوسیدند، اول از او تعریف می‌کردند.من هیچ وقت محبوب نشدم. حتی درمدرسه شنیدن جمله: «وای! شما‌ها خواهرین؟ اصلا شبیه نیستین» برایم عادی شده بود. درس و نمره‌های خوب من وضع مرا بهتر نمی‌کرد. گوشه گیری و سکوت من همیشه به علت حسودی به خواهرم تعبیر و تفسیرمی‌شد. او چون زیبا‌تر بود، وقتی لباس ساده ای می‌پوشید هم بسیار زیبا بنظر می‌رسید و من هرچقدر هم به ظاهرم می‌رسیدم و یا لباسی عین او به تن می‌کردم، حداکثر بانمک می‌شدم.

زیبایی بهناز بی‌آنکه خودش در آن نقشی داشته باشد باعث می‌شد که تمام فامیل و حتی مادرم و پدرم همیشه بین ما فرق بگذارند و به او بیشتر توجه و محبت کنند. در نهایت ،رفتار دیگران از من آدمی ساخت که تمام مدت در پی جلب توجه و گدایی محبت از دیگران باشم. آرزو داشتم مرا دوست داشته باشند.

هرچقدر بزرگتر می‌شدم، اوضاع روحی و روانی من بد‌تر می‌شد. روز به روز غمگین‌تر و گوشه گیر‌تر می‌شدم. تقریبا هیچ دوستی نداشتم برعکس خواهرم. دوست نداشتم با مادرم در حضور نفر سوم جایی باشم. چون یا می‌گفتند:«وا !چرا بهار اصلا شبیه تو نشده؟» یا با نگاه و رفتارشان نشان می‌دادند که درحال مقایسه مادرم با زشتی‌های من هستند. درکنار مادرم، زشتی من صد چندان بیشتر به چشم می‌آمد.

پدرم مرا دوست داشت و ظاهرمن برای او انگار زیاد اهمیتی نداشت. اما دانسته یا نادانسته همیشه شوخی‌های اوهم درباره ظاهر من بود. بهناز را عروسک بابا و مرا خپل و قلنبه صدا می‌کرد. صورت خواهرم را غرق بوسه می‌کرد و مرا روی پایش می‌نشاند و سرم را نوازش می‌کرد و پیشانی‌ام را فقط یکبار می‌بوسید.

بچه‌های فامیل همه بهناز را دوست داشتند و من گاهی فقط برای اینکه مرا به جمع خودشان راه نمی‌دادند، بازیشان را خراب می‌کردم .آن‌ها هم  پیش بزرگ‌تر‌ها از من شکایت می‌کردند و منفور‌تر و تنهاتر از قبل می‌شدم. بچه‌ها ظاهر مرا مسخره می‌کردند و برعکس برای اینکه فقط به موهای بلند و زیبای خواهرم دست بکشند، حاضر بودند اسباب بازی‌های خودشان را به او پیشکش کنند. من از اینکه چرا اصلا بدنیا آمدم غصه می‌خوردم و اغلب شب‌ها درحالی که دعا می‌کردم یا بمیرم و یا صبح که بیدار می‌شم موهام بور و چشم‌هایم آبی شده باشند، گریه کنان می‌خوابیدم. اما هیچ معجزه‌ای در کار نبود.

پانزده ساله بودم که در جشن عروسی دخترعمه‌ام، گوشه دنجی را برای خودم پیدا کرده بودم و دور از چشم دیگران شیرینی می‌خوردم که دو تا خانم از اقوام دور ما روی صندلی نزدیک به من نشستند. آن‌ها متوجه نشدند که من حرف‌هایشان را می‌شنوم. عمه پدرم برای خانم دیگری که نمی‌دانم با ما چه نسبتی داشت درباره من و خواهرم توضیح می‌داد که:«طفلک ریختش عین عقب مونده هاست. اما میگن خیلی هم باهوشه. خدانصیب نکنه والا. ببین با این هیکلش چه نشسته و لُف لف شیرینی می‌خوره. مادر و پدرش هم فکر کنم دیگه خسته شدن از دستش. چیکارکنند طفلکی‌ها؟ اولاده دیگه. حالا هرچی، نمی‌شه بزارنش دم درکوچه. از اون مادر به اون خوشگلی، با اون خواهر به اون زیبایی، این عجوزه به کی آخه رفت نمی‌دونم والا» و خانم غریبه هم با ترحم نگاهی به من کرد و سری تکان داد و گفت: «ای دیگه! هرکی باید تو زندگی از یه چیزی بکشه. میگن  فقط حرومزاده‌ها ریختشون شبیه اجنه س»

بار‌ها و بار‌ها حرفهای تحقیرآمیز و زشت درباره خودم شنیده بودم ،اما واقعا نمی‌دانم این بار چه اتفاقی در من افتاد که قندان و پرتقال و بشقاب هرچه دم دستم بود به سوی آن دو خانم پرتاب کردم. و چنان فریاد می‌کشیدم و فحش‌های بدی می‌گفتم که بعد‌ها هرچه فکر کردم، یادم نیامد کلمات به این زشتی را از کجا یادگرفته بودم.

سر پوران خانم (عمه پدرم) شکافته بود و خون می‌آمد. مرا چند نفر بازور گرفتند، با وجود این زورشان به من نمی‌رسید و هرچه دم دست می‌رسید پرت می‌کردم تا بالاخره و با زور مرا سوار ماشین کرده به خانه بردند.می شنیدم که می گفتند :«دختره هم زشته، هم دیونه ! به خوشگلی عروس حسودیش شده…»

‌‌ همان شب سعی کردم با تیغ خودم را بکشم.

بهناز مرا پیدا کرد و جلوی خودکشی مرا گرفت. گریه می‌کردم و بصورتم چنگ می‌کشیدم و می گفتم:« من نمی‌خوام بی‌ریخت باشم. نمی‌خوام این شکلی باشم.» خواهرم پا به پای من گریه می‌کرد و می‌گفت:« بهار تو زشت نیستی، آخه چون رنگ چشمت سبز نشده که نباید خودت رو بکشی.»

من داد می‌زدم:« تو نمی‌فهمی! تو نمی‌فهمی.»

مادرم می‌گفت: «خوب زشتی که زشتی. درعوض باهوشی. دختر خوبی هستی…»

این حرف‌های مادرم مرا دیوانه می‌کرد و بیشتر از همه چیز و همه کسی متنفر می‌شدم.

 داد می زدم:« چرا وقتی دیدی من شبیه بچه آدم نیستم منو نکشتی؟ اصلا چرا مرا به دنیا آوردی؟»

پدرم می‌گفت: «تو فقط به خواهرت حسودی می‌کنی. تو زشت نیستی .فقط از بهناز قشنگ‌تر نیستی. زیبایی نسبیه .از تو زشت توی دنیا زیاده . خدا رو شکر کن که سالمی »

و من داد می‌زدم:« ازهمه تون متنفرم! شما همه شکل هم هستین. نمی‌فهمید من چی می‌کشم.»

بعد از آن ماجرا مادر و پدرم سعی می‌کردند همه با هم جایی نرویم.

تقریبا هیچ کجا نمی‌رفتم. وقتی جایی دعوت می‌شدیم و یا مهمان داشتیم، بهانه می‌ آوردم حالم که بد است یا درس و امتحان دارم  و در اتاقم می‌ماندم. دلم نمی‌خواست هیچکسی مرا ببیند.یادم نمی آید هرگز کسی دلتنگ من شده باشد و یا برای دیدنم اصرار کرده باشد. کسی مرا دوست نداشت . هیچکس ، هیچ وقت دلتنگ من نشد و جای من هیچ کجا و در هیچ مجلسی خالی نبود.

روز‌ها گوشه کتاب هایم ،مدل دماغ می‌کشیدم و بی‌صبرانه منتظر بودم تا هیجده ساله شوم که به آروز‌هایم برسم و اول از همه دماغم وبعد چشمم را عمل کنم .چند سال تنها هدف و مفهوم زندگی من این شد: «من باید خوشگل و خوش هیکل بشم»

بالاخره ، هیجده ساله شدم و قسمت سخت و دردناک زندگی من تازه شروع شد.

رژیم غذایی سخت، عمل جراحی چشم، دماغ و گونه و سینه و باسن و شکم و زانو، بوتاکس و لیفتینگ و تاتو، کاشت مژه، کراتینه و اکستنشن مو، کاشت ناخن، حلقه معده…

هردکتری را معرفی می کرند، من می رفتم. هر سالن آرایشی که محصول و یا تکنیک جدیدی داشت، من به آنجا می رفتم. برای جراحی‌های زیبایی بار‌ها مجبورشدم پول قرض بگیرم. چندبار تا پای خطر مرگ رفتم و نزدیک بود جانم را از دست بدهم.

نه دانشگاه رفتم و نه کاری یاد گرفتم. بلافاصله بعد از مدرسه ، تمام فکر و ذهنم  این بود که چطور قیافه و هیکل بهتری پیدا کنم. و با خودم می‌گفتم:« وقتی ظاهرم شبیه آدمیزاد شد، بعد دانشگاه می‌رم، سر کار می‌رم، شاید ازدواج کنم، اما تا قبل از اینکه شکل آدم شوم، هرگز.»

 دراین مدت خواهرم ازدواج کرد و با شوهر و بچه‌هایش از ایران مهاجرت کردند رفتند پدرم فوت کرد و سهم الارث مرا دادند که صرف عمل‌های جراحی و زیبایی شد. مادرم بیشتر اوقات خارج از ایران پیش بهنازو بچه هایش وقت خود را می‌گذراند. ومن بازهم تنها تر شدم. جلوی آینه می‌ایستادم و به تصویری زنی که در آینه بود خیره نگاه می‌کردم. سرم را کمی به سمت راست و چپ کج می‌کنم. جلوی آینه عقب و جلو می‌رفتم و با دقت و وسواس دنبال ایرادی تازه‌ای در ظاهرخودم می‌گشتم.

هربار به خودم می‌گفتم: «فقط کمی گوشه چشمم بالا‌تر بره، لب بالام اگر اینجوری بشه، اگر کمی شکمم صاف‌تر باشه، کاش کمی چانه‌ام تیز‌تر بشه، یا اگر کمی مو‌هایم بلند شود…» چیزی در من وجود داشت که هیچ وقت آرام نمی‌گرفت. هربار به خودم می‌گفتم :«این جراحی کوچک رو هم انجام می‌دم و دیگه تموم!»

نمی‌دانستم و نمی‌توانستم باورکنم که ریشه همه این ناآرامی و این اندوه دائمی، این حس تنهایی وحشتناک  ، بخاطر ظاهرم نیست. سعی می‌کردم با بهبود و زیبا کردن ظاهرم حال خودم را خوب کنم.

ظاهرم خوب می‌شد اما حالم نه.

افسردگی و اندوه و یک بغض دائمی و خشم و عصبانیت  و یک وسواس  همیشگی را تمام این سال‌ها با خودم حمل کرده بودم و جزئی از زندگی من بود. با وجود اینکه هزینه‌ زیادی پرداختم ، اما هیچ وقت از ظاهرم راضی نشدم.

اگر کسی ازمن تعریف می‌کرد، فکر می‌کردم یا سرش نمی‌شود و یا دروغ می‌گوید و اگر کسی از ظاهر من ایراد می‌گرفت، فکر می‌کردم حسود است یا مرا مسخره می کند و یا او درست می‌گوید! باید فورا این قسمت را تغییر دهم.

دکتر و جراح‌های زیبایی و آرایشگر‌ها و فروشندگان لوازم آرایشی همه از دست من خسته شده و از من فرارمی کردند. من همیشه از کار آنها ناراضی نبودم و درآخر کار احساس می‌کردم سرم کلاه گذاشته‌اند، از مواد خوبی استفاده نکرده‌اند، متخصص و یا حرفه‌ای نبوده‌اند یا اینکه درست به حرف و نظر من گوش نداده آنرا کامل اجرا نکرده‌اند.

سه بار دماغم را عمل کردم . دفعه اول اصلا از نتیجه عمل راضی نبودم و باردوم که همراه با عمل بینی صورتم را هم عمل کردم، بنظرم آمد دماغم بهتر شده، اما بازهم ایراد داشت ؛ و بعد از عمل سوم اگر دکتری حاضر می‌شد که بازهم دماغم را عمل کند، حتما به سراغ او می رفتم . هنوز صد در صد راضی نبودم و سعی می‌کردم با آرایش ایراد‌های دماغم را محو کنم.

حالا می‌دانم که این از عوارض بیماری روحی و افسردگی و اختلال شخصیتی من ناشی شده. شاید شخص دیگری جای من بود به‌‌ همان یکبار عمل و یا حداکثر بار دوم رضایت می‌داد. اما من هیچ وقت ازشکل دماغم راضی نبودم و راضی نشدم.وضعیت من هیچ وقت بهتر نمی‌شد. خواهرم دو تا بچه به دنیا آورده بود و مادرم ،مادربزرگ شده بود و هنوز هم از من که میلیون‌ها تومان خرج ظاهرم کرده بودم ،زیبا‌تر بودند.

 در یک عکس، خواهرم را میدیدم که چند تارمویش سفید شده و بچه‌ها را زیر بغلش  نگه داشته .همگی به دوربین می‌خندیدند. برق شادی و رضایت از چشمانشان حتی از توی عکس هم پیدا بود. جلوی آینه ایستادم، آنچنان زشت و مصنوعی و غیر طبیعی بنظر رسیدم که دلم می‌خواست فورا خودم را بکشم. من هنوزهم خیلی زشت بودم.

تا اینکه بالاخره ، یکباردیگر با حرف کسی زندگی من عوض شد.

درد معده ، امانم را بریده بود.

 پیش متخصص معده ای رفتم که از دوستان بسیار قدیمی پدرم بود.

 به او عمو حسین می‌گفتیم. عمو حسین بعد از معاینه و نوشتن قرص و دوا برای من، دستم را گرفت و با چشمان مهربانش به من نگاه کرد و گفت: «بهار! تو با این روش زندگی نمی‌میری دخترم.»

من خندیدم و گفتم:«شما از کجا فهمیدی من دلم میخواد بمیرم عمو جان؟»

 او خندید و گفت:« دخترم ، با این رژیم ها و عمل ها فقط خودت را زجر میدی دخترم.از حرفم ناراحت نشو ، من دکترم . باهات صادقانه حرف میزنم ، شما مشکل اعصاب داری. باید بری پیش متخصص اعصاب و روان. درد معده تو ریشه عصبی داره. تو افسردگی داری بهار. باید دارو مصرف کنی دخترم. من متخصص نیستم اما تشخیص من این هست که ریشه همه دردهای طولانی در روح آدم هاست.

این تنها راه نجات توست. تو هر روز در مطب دکترهای زیبایی و جراحی و تغذیه و آرایشگاه هستی، بیا و به حرف من پیرمرد گوش کن دخترم و همین امروز برو پیش یک دکترروانپزشک.»

نمی‌دانم در قیافه عمو حسین چه بود یا من آن روز در چه حال روحی بودم یا شاید تنها باری بود که حس کردم کسی نگران ِ حال من شده اما  بدون هیچ حرفی رفتم و از دکتری که به من معرفی کرده بود وقت گرفتم.

و این اولین و تنها کاردرستی بود که برای خودم انجام دادم. روزی که دوباره زندگی من در اثر حرف دیگران  باز هم عوض شد.

بعداز چند ماه بود که تازه فهمیدم چقدر حالم بد بوده و نمی‌دانستم.و اینکه حال بدم درمان داشته و من نمی دانستم.

 دکتر به من گفت: «بهار، توبه اندازه کافی به جسمت توجه کرده ای. درست یا غلط .  اما حالا وقت روحت شده. باید روحت و روانت را درمان کنی تا واقعا زیبا بشی. ما تو رو زیبا می‌بینیم دخترم،اصلا بهار زشت نداریم ،داریم؟ حالا دیگه وقتشه خودت هم با خودت دیگه آشتی کنی. تو فقط بیماری. وقتی خوب بشی همه چیز بهتر از این هست خواهد بود.چشم تو بهار رو نمی بینه . به کمک هم ، تو  بهار تازه ای را خواهی دید .»

و من دلم می خواست که این “بهار” تازه را تجربه کنم و ببینم.

 متوجه شدم ،علاوه بر افسردگی و اختلال شخصیتی، دچار «اختلال بدریختی بدن» یا «اختلال بدشکلی بدن» (١)هستم. این یک بیماری شناخته شده و قابل درمان است که من به آن مبتلا هستم. لازم نبود این همه زجر بکشم .خانواده من و خودم همیشه فکر می کردیم ، این مشکل من است . فقط من اینطور هستم. اما الان فهمیدم آدم های زیادی در دنیا که خواهرو یا مادر زیبایی ندارند هم دچار این اختلال و مشکل می شوند. و این تازه یکی  از چند  مشکل و اختلال های من است .دارو درمانی و روانکاوی من هنوز در مرحله‌های اولیه است و تازه در اول راه درمان هستم. اما بعد از فقط بعداز همین چند ماه  هم نتیجه عالی بود و بیشتر ازهرجراحی که تا بحال انجام دادم ،عوض شده‌ام و راضی هستم.

عجیب است ، اما احساس می‌کنم ظاهرم هم همزمان تغییر کرده. اگرچه بوتاکس به من اجازه خندیدن را نمی‌دهد، اما چند بار متوجه شدم که دارم سعی می‌کنم لبخند بزنم. درآینه به خودم نگاه کردم. وقتی می‌خندم ته چهره‌ای از خواهرم در من ظاهرمی‌شود. من هنوز در زمستان زندگی ام هستم ، اما دیگر مطمئن شدم بهار نزدیک است و انگار به قسمت های خوب قصه جوجه اردک زشت نزدیک می شوم.

بهار. م

(١) اختلال بدشکلی بدن  body dysmorphic disorder

بیماران مبتلا به اختلال بدریختی بدن، احساس ذهنی مداومی درباره زشت بودن برخی از جنبه های ظاهر یا چهره خود دارند، علیرغم این که ظاهر آنها طبیعی یا تقریباً طبیعی است. اما می پندارند که ظاهر جذابی ندارند یا حتی نفرت انگیزند.این حالت می تواند در زندگی معمولی، حفظ شغل یا سلامتی فرد اختلال ایجاد کند. اثرات بیماری بر زندگی بیمار می تواند چشمگیر باشد، تقریباً همه بیماران مبتلا از رویارویی اجتماعی و شغلی دوری می جویند. یک سوم بیماران خانه نشین می شوند؛  زیرا نگرانند که بخاطر نقایص ادعایی مسخره شوند و تا یک پنجم آنها اقدام به خودکشی می کنند.

ازنشانه های شایع افراد مبتلا به اختلال احساس بدریختی بدن به موارد زیر می توان اشاره کرد : باور غلط از چهره و اندام خود دارند، از آینه و سطوح شفاف اجتناب می کنند یا برعکس بیش از حد در آینه می نگرند و برای پنهان کردن نقص فرضی به آرایش یا لباس های رنگارنگ و متنوع رو می آورند .

همراهی اختلالات اضطرابی و اختلال افسردگی با این اختلال شایع است و بیماران همچنین ممکن است صفات افراد مبتلا به  اختلالات شخصیت وسواس فکری- عملی و خودشیفته را نیز دارا باشند.

درمان اختلال بدریختی بدن از طریق روش های جراحی، درماتولوژیک، دندانپزشکی و سایر روش های طبی به منظور رفع نقص های خیالی ، تقریباً کار ساز نیست. ( مجله پزشکی مادر- شیلا ایوبی )

آذر
۲۵
۱۳۹۳
دفاع شخصی، نگهبانی درمقابل خشونت
آذر ۲۵ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۱
, , , ,
image_pdfimage_print

6737286363_f563bc687b_z

عکس: Rosey-OR

نوشین پیروز – روزنامه نگار

در قسمت اول درباره علت لزوم آموزش و یاد گیری فن دفاع شخصی در مواقعی که خطر خشونت جسمی یا جنسی وجود دارد اشاره کردیم. همچنین به چند نکته اصلی درتکنیک های دفاع شخصی ذکر شد. در این قسمت به چند تکنیک ساده اما موثر برای دفاع شخصی دربرابر خشونت و چگونگی انجام آنها  اشاره می کنیم.

چطور می توان از خود دفاع  کرد ؟

نترسید – به خود مسلط باشد – شما می توانید خودتان را نجات دهید.

هرموقعی می‌شود ترسید، به جز وقتی که کسی به شما حمله می‌کند.

ترس سیستم بدن را قفل کرده و امکان عکس العمل سریع را می‌گیرد. باید حواس را جمع کرد و به دنبال راهی برای رهایی و خلاصی بود.

بلافاصله تعادل خود را بیشتر کنید و در صورت لزوم “حالت دفاعی” (گارد)بگیرید:

  • گذاشتن یک پا به عقب و یک پا به جلو
  • کمی خم کردن زانو‌ها
  • خم کردن آرنج
  • بسته بودن انگشتان به حالت مشت و حفاظت از صورت
  • نگاه کردن به طرف مقابل

 برهم زدن تعادل

تعادل خود را حفظ کنید و تعادل شخصی که حمله می‌کند را به هم بزنید.

برهم زدن تعادل با محکم هل دادن، کشیدن پا به جلو یا عقب، با ضربه زدن به زانو‌ها یا سر و یا به هروسیله‌ای دیگری که در آن لحظه به برهم زدن تعادل متجاوز کمک کند امکان پذیر است.

 –  انعطاف پذیر بایستید.

کمی خم کردن زانو‌ها و جلو وعقب یا با کمی فاصله گذاشتن پا‌ها به تعادل بیشتروقت ایستادن کمک می‌کند.

هرچه بتوانید بدن خود را مثل یک پارچه حالت پذیرو نرم نگه دارید، روی پاهای مثل فنر بالا و پایین بروید، بهتر می‌توان تعادل خودتان را حفظ کرده اما تغییر جهت یا تغییر مسیر بدهید و یا جاخالی داده یا فرارکنید.

وقتی سفت و محکم بدن را نگه می دارید، نیروی ضربه‌ای که به شما وارد می‌شود در بدن شما باقی می‌ماند. اما اگر انعطاف پذیر باشید، می‌توانید ضربه را رد کنید و جاخالی بدهید، یا اگر ضربه‌ای به شما بخورد، وقتی بدن خود را سفت نگه ندارید و در حرکت باشید، درد کمتری احساس می‌شود ونیروی ضربه را حرکت می‌دهید.

 – ساکت و حرف گوش کن نباشید.

هیچ وقت به مهاجم گوش نکنید وقتی که می‌گوید: داد نزن، جیغ نکش درست برعکس، آرام و ساکت بودن فقط به متجاوز کمک می‌کند و ایجاد سرو صدا او را می‌ترساند، تمرکز او را به هم زده و شاید کسی دیگری را متوجه موقعیت شما کرده و کمک از راه برسد.

– از نقاط ضعف و نقاط قوت  بدن، به نفع خود استفاده کنید.

نقاط ضعف:

چشم

چشم‌ها بسیار آسیب پذیر هستند و با استفاده از انگشتان می‌توان به چشم حمله کرد و یا جلوی دید را گرفت.

 همیشه به حریف و کسی که به شما حمله می‌کند نگاه کنید.

با انگشت شصت می‌توان به چشم‌ها فشار آورد و یا استفاده از انگشتان محکم به چشم ضربه بزنید و فرار کنید.

همچنین در صورت شقیقه‌ها، بالای لب (بین بینی و لب بالایی)، استخوان دماغ از نقاط حساس هستند.

زیر گوش‌ها

 جایی که فک تمام می‌شود به گردن و گوش می‌رسیم جایی هست که با فشار دادن طرف مقابل دچار درد بسیار شدیدی می‌شود و اگر از جلو به شما حمله کرده باشد و یا قصد فشردن گلو و خفه کردن را داشته باشد، باید شست‌های خود را روی این ناحیه محکم فشار دهید تا خلاص شوید.

گلو و حلقوم

با محکم ضربه زدن به گلو – حلقوم ایجاد درد کنید.

زانو

با ضربه زدن (لگد زدن) به زانو تعادل شخص به هم ریخته و درد شدید ایجاد می‌شود.

کشاله داخل ران، ناحیه تناسلی از جمله نقاط حساس بدن هستند که با محکم ضربه زدن به این ناحیه، امکان رهایی و یا فرصتی برای فرار پیش می‌آورد.

نقاط قوت:

از آرنج و زانوهای خود برای کمک به ضربه زدن استفاده کنید .

همیشه شست دست را به بقیه انگشتان بچسبانید و دست حریف را بگیرید. این کار کمک می‌کند که حریف  نتواند به راحتی دست خودش را از دست شما جدا کند.

 چه کنیم اگر:

-اگر کسی محکم دست شما را گرفت :

وقتی کسی چیزی را در مشت خود نگه می‌دارد انگشتان جمع می‌شود به طرف شست دست (در مشت گرفتن)

برای مثال امتحان کنید:

با دست چپ خود، مچ دست راست خود را محکم بگیرید.

به انگشتان و شست خود نگاه کنید.

فاصله بین چهار انگشت و شست را تماشا کنید.

حالا دست راست که اسیر است را بچرخانید و از‌‌ همان شکاف بکشید تا دست اسیر‌‌ رها شود.

در هر حالتی کسی که دست شما را محکم گرفت، فوری نگاه کنید شست او کجاست؟

و مچ را به سمت شست او بپیچانید و بکشید.

اگر زورتان نرسید، باید با دست آزاد به درون ساعد (آرنج) هم زمان ضربه بزنید تا دست او حالت خم شدن پیدا کند، مچ دست را به سمت شست او بپیچید و بکشید تا خود را آزاد کنید.

 -اگر کسی از رو به رو به شما حمله کرد:

کمی روی زانو خم شوید.

با تمام زورخود با سر به زیر صورت و چانه او ضربه بزنید. تعادل او به هم می‌خورد.

بلافاصله با زانو محکم بین دو پا (قسمت تناسلی) ضربه بزنید.

وقتی از درد به جلو خم شد، با آرنج محکم به پشت او ضربه بزنید و دور شوید.

 -اگر کسی از رو به رو به شما حمله کرد و شمارا بغل گرفت:

دو دست خود را روی دوطرف صورت او طوری قرار دهید که کف دست شما روی گوش‌های او و شست دستتان روی چشمانش قرار گیرد.

شست خود را محکم در چشمان شخص فرو کرده و هم زمان او را به عقب پرتاب کنید و از او دور شوید.

 -اگر کسی از رو به رو به شما حمله کرد و ساعد شما را محکم گرفت:

دست خودرا به سمت شست دست او بچرخانید و دست خود را بکشید

 در این حالت دست مهاجم هم از کتف چرخیده.

از دست دیگر خود استفاده کنید، درحالی که شست به بقیه انگشتان چرخیده، دست خودتان را روی مچ دست او قرارداده و دو دستی مچ او را برخلاف جهات بچرخاند و به عقب فشار دهید و اورا از خود دور کنید.

 -اگر کسی از رو به رو به شما حمله کرد و دست شما را محکم گرفت و به سمت خود و یا درون خود رو به جلو می کشید:

وقتی کسی با دست محکم دست شما را گرفته و می‌کشد، معمولا مجبور است برای حفظ تعادل خود یک پای خود را جلو گذاشته باشد و بعد دست شما را بکشد.

آرنج و زانو را کمی خم کرده، با یک گام بلند خود را به کنار مهاجم رسانده، (از وضعیت  رو به رو به کنار مهاجم می‌رویدو کنار او قرار می‌گیرید.)

با چرخاندن دست خود به سمت شست دست حریف و کشیدن، دست شما آزاد می‌شود.

بلافاصله با کمی خم شدن روی زانو، با آرنج محکم او ضربه زده و از او دور شوید.

 -اگر کسی از رو به رو به شما حمله کرد و درحالی که به لباس شما چنگ انداخته، شما را به دیوار می چسابند:

در این حالت دست شما آزاد است.

با یک دست درحالی که شست به بقیه انگشتان چسبیده است، روی ساعد گذاشته

دست دیگر را بالا برده و هم زمان چهل پنج درجه بچرخید – در وضعیت دیگر به دیوار نچسبیده، از وضعیت روبه رو به کنار مهاجم می روید.

محکم روی آرنج حریف که به علت گرفتن شما خم شده ضربه بزنید.

و هم زمان اورا به سمت دیوار چرخانده دوباره با آرنج به سر او ضربه زده و یا به ناحیه تناسلی با زانو ضربه زده و یا اورا به سمت دیوار هل داده و دور شوید.

در صورت لزوم با دودست زیر گوش‌ها را گرفته سراو را به طرف پایین خم کنید با زانو محکم به زیر فک و گردن یا استخوان بینی ضربه بزنید.

 -اگر کسی از پشت سر  به شما حمله کرد و شما از از پشت محکم بغل گرفت:

می توانید دستان خود را حرکت دهید:

فورا خم شوید و از بین پاهای خود پای کسی که به شما حمله کرده با دست بگیرید و محکم به جلو بکشید و از او دور شوید.

نمی تواند دست خود را آزاد کنید:

با سر محکم به طرف عقب و به صورت او ضربه بزنید.

با هردو پا محکم روی شست‌های پای او بپرید و تعادل او را بهم بزنید.

با آرنج به پهلو او ضربه بزنید و دست‌ها را باز کرده خود را‌‌ رها و از او دور شوید.

 -اگر کسی از پشت به شما حمله کرد و روی پشت شما چاقو گذاشت:

دودست را ناگهانی و محکم از دو طرف باز کنید.

 شانه‌ها رابه عقب داده و و کمر را به سمت داخل و و شکم به سمت جلو فرو دهید تا قوس کمر به بیشترین حد خود برسد.

آرنج خود را به مچ دستی که از پشت شما را با چاقو تهدید می‌کند گذاشته و به سرعت بچرخید.

درحالی که شست به بقیه انگشتان چسبیده، دست چاقو دار را از خود دورکنید. و با دست آزاد مهاجم را به عقب محکم هل داده،  آرنج دست آزاد را زیر گلو ضربه بزنید.

با زانو بین دو پا ضربه و ناحیه تناسلی ضربه بزنید. از او دور شوید.

 -اگر کسی از پشت به شما حمله کرد و موهای شما را محکم گرفت و می کشید:

کمی زانو‌ها را خم کنید. (نیمه نشسته، یا انگار می‌خواهید قد خودرا کوتاه کنید)

به سمت او بچرخید، به پیراهن او چنگ بزنید او را به سمت خود محکم بکشید.

 و با زانو محکم به میان دوپا (قسمت تناسلی بدن) ضربه وارد کنید. از او دور شوید.

 -اگر کسی شما را روی زمین به قصد تجاوز پرت کرد و خودش روی زمین بین دوپای شما روی زمین نشست:

با دو دست دو طرف گودی شانه را به فشار داده و او را به عقب هل دهید.

کف پا‌ها را روی زمین محکم فشار داده و کمر خودرا به حالت قوسی از زمین بلند کنید.

بلافاصله از فاصله بدن او با خودتان استفاده کرده کف پا را بالای کشاله ران محکم فشار داده او را از خود دورکنید.

 -اگر کسی شما را روی زمین به قصد تجاوز پرت کرد و خودش روی زمین بین دوپای شما روی زمین نشت و سعی کرد شمارا خفه کند و یا به گلو فشار می آورد :

دودست را هم زمان، به شکل ضربدری و ازبالا روی دستان شخص قراردهید.

حتما شست به بقیه انگشتان چسبیده باشد. دستان او را محکم بگیرد و بکشیدو جدا کنید.

هم زمان پاهارا به بالای کشاله ران او گیر دهید، فشار دهید و اورا به عقب پرتاب کنید.

اگر او به سمت شما خم شد، با خم کردن سر و با کله به صورت او ضربه بزنید و با لگد زد به ناحیه تناسلی او خودتان را از او جدا کنید.

 اگر مورد تجاوز و یا خشونت خانگی قرار گرفتید:

– سکوت نکنید .

– به پلیس خبردهید.

در هر سن و هر شرایط هر جنسیت و مقامی که هستید باید فورا به نزدیک‌ترین مرکز کلانتری، پاسگاه پلیس مراجعه کنید. اگر نمی‌توانید حرکت کنید به پلیس تلفن بزنید تا آن‌ها به نزد شما آمده، تجاوز و یا خشونت را گزارش دهید.

بدون ترس، اگر تهدید شده‌اید هم به پلیس اطلاع دهید.

تجاوز به عمل جنسی ناخواسته گفته می‌شود. اگر شما نخواهید، و یا نمی‌خواستید، باید به پلیس شکایت کنید.

در کلانتری  با چه چیز مواجه می شوید :

تنظیم شکایت نامه در دادسرا و یا کلانتری

کلانتری با یک نامه معرفی نامه شما را به پزشکی قانونی  نزدیک به محل خودتان معرفی می کند.

در مرکز پزشکی قانونی با چه چیز مواجه می شوید  :

۱. ارائه نامه مراجع قضایی و انتظامی، تکمیل  فرم پذیرش

۲. پرداخت وجه و اخذ فیش و ارائه به حسابداری

۳. انجام عکس برداری و تکمیل پرونده

۴. معاینه توسط پزشک

۵. تایپ نامه و شماره گذاری

۶. تحویل نامه

 تحویل نامه  گزارش و نتیجه  پزشکی قانونی  به کلانتری

در این مرحله:

   – می‌توان فقط نامه گزارش پزشکی را به عنوان مدرک رسمی داشت، اما شکایت نکرد  و بعد‌ها در صورت لزوم از آن برای تکمیل پرونده علیه شخص یا اشخاص استفاده کرد.

    – می‌توان تشکیل پرونده داد و شکایت کرد.

دادسرا با ارسال اخطاریه برای متهم از او دعوت می‌کنند تا برای توضیح درباره اتهام وارده در محل دادسرا حضور یابد.

ارسال اخطاریه نیز از طریق دایره قضایی کلانتری صورت می‌گیرد. در مورد جرایمی مثل ضرب و شتم متهم در حضور مقام رسیدگی کننده مثل دادیار یا بازپرس حاضر می‌شود.

به او تفهیم اتهام می‌شود و برای وی قرار تامین کیفری مناسب صادر و این قرار از او اخذ می‌شود و آخرین دفاع او نیز شنیده می‌شود.

اگر متهمی در هیچ یک از مراحل رسیدگی مقدماتی و تحقیقی در دادسرا ودر حضور مقام قضایی حاضر نشده باشد، به منظور انجام قانون آیین دادرسی برای متهم،  حکم جلب صادر می‌شود.

 در ادامه رسیدگی نیز اگر پرونده شرایطی را داشته باشد که مقام رسیدگی‌کننده بتواند کیفرخواست غیابی و قرار مجرمیت صادر کند، برای او قرار صادر می‌شود و در ادامه با موافقت دادستان پرونده برای صدور حکم به دادگاه کیفری ارسال می‌شود و قاضی دادگاه کیفری نیز می‌تواند به پرونده رسیدگی و رای غیابی صادر کند.

– پیش مشاوربروید.

شاید این سخت ترین و درآورترین مرحله باشد. چرا که زخم های روحی و رنج های پنهانی و غم های درونی  بسیار جان فرسا تر ازدردهای جسمانی هستند. آثار کبودی و تجاوز و زخم ها ممکن است خوب شوند اما دردهای روحی  گاهی تا آخر عمر در بدن باقی می مانند  و خواب و آرامش را برای همیشه از انسان می گیرند.

باید با کسی که مهارت دارد ، از علت واقعی دردها باخبر است و راه حل می داند مشورت کنید.

بسیاری از زخم ها و آسیب های روحی بعد از خشونت های خانگی ویا تجاوز را میتوان با مشاوره و روانکاوی کاهش داد و یا بهبود بخشید. گاهی با مشاوره می توان جلوی تکرار دردآور تجاوز و خشونت را گرفت.

یادتان باشد همیشه می تواند از همین لحظه زندگی خود راعوض کنید. اما گاهی اراده ما به تنهایی کافی نیست و باید از دیگران کمک گرفت .و این خود شما هستید که می توانید اجازه بدهید آیا می خواهید به شما کمک شود یاخیر. درهر صورت تصمیم با شماست اما روشن است که سکوت دربرابر تجاوز وانواع خشونت کمک به ادامه دار بودن آنهاست.

 منابع:

 ١-  سلامت نیوز – دلایل خشونت در جامعه ایرانی –  ۱۳۹۳/۰۱/۲۰- کد خبر: ۱۰۸۸۷۰

http://www.salamatnews.com/news/108870

٢- پورتال خبری – برترین ها – آمارخشونت ها

http://www.bartarinha.ir/fa/news/124256

٣- مجله سلامت –  خصم خانگی – پرونده ‌ای درباره خشونت با زنان در خانواده

 http://salamatiran.com/NSite/FullStory/?Id=52309&type=2

۴-  Selbstverteidigungstraining & Selbstbehauptung für Frauen

http://www.polizei-sv-duesseldorf.de/kurse.frauenselbstbehauptung.htm

۵-  Selbstverteidigung Selbstbehauptung für Frauen

http://www.spartan-sp.de/selbstverteidigung-fuer-frauen.html

آذر
۱۷
۱۳۹۳
نگهبانی درمقابل خشونت جنسی
آذر ۱۷ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۱
, , , , , ,
image_pdfimage_print

 11651163523_c5c64e68e8_z

 عکس: Lotus Carroll

نوشین پیروز – روزنامه نگار

نگهبانی در مقابل خشونت جنسی مسابقه نیست. رزم نیست، قصد آسیب رساندن به کسی نیست. فقط به منظور «دفاع» و برای رهایی و نجات جان است. قرار نیست ما کسی را بکشیم، ادب یا مجازات کنیم. ما از خود در برابر حمله فیزیکی و آسیب احتمالی و یا مرگ محافظت می‌کنیم. و مهم ترین اصل در دفاع شخصی، نجات خود از موقعیت خطرناک و یا شخص یا اشخاص خطرناک است. بدین معنا که هر لحظه توانستید، باید از محل و شخص خطرناک دوری کرده و«فرار» کنید. «کمک» بخواهید و در صورت لزوم از خود دفاع کنید.  قبل از آنکه به چگونگی دفاع از خود بپردازیم لازم است بدانیم:

یکی از راه‌های جلوگیری و یا کاهش انواع خشونت‌ها و خشونت‌های خانگی، آموزش و بالا بردن اعتماد به نفس، آگاهی از حق و حقوق و حد و مرزهای حرمت انسانی و در صورت لزوم بالابردن توانایی‌های دفاع شخصی در افراد و کودکان  است.

به کسانی که در دوران کودکی عزت و اعتماد به نفس شان از بین می‌رود، نه گفتن آموزش داده نمی‌شود و اگر در دوران کودکی مورد آزار و اذیت قرار نگیرند، بعد‌ها در اجتماع بزرگ‌تر از خانه و خانواده نمی‌توانند از خود محافظت و یا دفاع کنند، مگرآنکه در سنین بالا‌تر متوجه مشکل خود شده، آنرا اصلاح یا درمان کنند. هر کسی باید بتواند در خانه و بیرون از خانه و در برابر دیگری از جسم و جان خود محافظت کرده و درصورت لزوم از خود دفاع کند.

در ادامه به بیان چند راه ساده که به دفاع از خود در برابر مهاجمی که به قصد آزار واذیت، دزدی، کشتن، تجاوز… به شما حمله می‌کند و چند راه ابتدایی که منتهی به رفع و دفع خشونت های فیزیکی می‌شود خواهیم پرداخت.

دفاع شخصی یک “فن ” است

وقتی صحبت از« فن »می‌شود، مثل رانندگی یا دوچرخه سواری ویا فن بیان یا مثلا تکنیک و روش‌های کمک‌های اولیه به مهارتی اشاره می‌شود، که وقتی افراد مهارت و شیوه اجرا و یا استفاده از ابزار‌ها را آموزش دیده و آموخته باشند، آن را فراموش نخواهند کرد. حتی اگر در اثر مرور زمان مهارت در استفاده از فن و تکنیک‌ها کمتر شود و قسمتی را به خاطر نیاورند. همیشه جلوتراز روزی که آموزش تکنیک را شروع کرده‌ است، خواهند بود. مثل دوچرخه سواری و یا رانندگی یا نواختن یک ساز مثل گیتار یا پیانو.

با تمرین بیشتر می‌توان در هر فن حرفه‌ای‌تر شده  و مهارت های اجرایی  را افزایش داد.

دفاع شخصی یک فن است. اگر یک بار آنرا یاد بگیریم به خصوص در کودکی و بعد‌ها چند بار آنرا تکرار کنیم، بسیار ماهرانه از آن استفاده خواهیم کرد و در زمان نیاز به صورت ناخودآگاه از آن استفاده می‌کنیم. حتی اگر قسمتی از آن تکنیک ها را فراموش کرده باشیم و یا در اجرای تکنیک‌ها مهارت کافی را نداشته باشیم.

در مثال دیگر، وقتی برای اولین بار با کودک توپ بازی کرده و توپ را به سمت او پرتاب می‌کنیم، دستانش را به موقع بالا نمی‌آورد و گاهی ممکن است توپ با بدن کودک برخورد ‌کند، اما کم کم یاد می‌گیرد فوری دست‌ها را بالا آورده توپ را قبل از برخورد با بدنش بگیرد. وقتی ماهرتر شد، می‌تواند خم شود، یا به چپ و راست پریده و از افتادن توپ به زمین خودداری کند و توپ را در هوا و یا نزدیک زمین بگیرد.

یا مثل فشردن پدال ترمز، به صورت ناخودآگاه وقتی مانعی در جلوی خودرو ظاهر می شود، اما شما خودتان راننده نیستید. در وقت خطر، دست و یا پای کسی که تکنیک و فن دفاع شخصی را آموزش دیده، سریع و به صورت ناخود آگاه دربرابر ضربه واکنش و عکس العمل نشان می‌دهد و از ما در زمان خطر محافظت می‌کند.

چگونه از خود دفاع کنیم؟

خودتان به استقبال خطر یا موقعیت خطرناک نروید.

مکان های دور از دسترسی، یا بسیار خلوت، تاریک، خانه افرادی که نمی‌شناسید، یا موقعیت هایی که از قبل می دانید ممکن است با شخصی که قصد آسیب رساندن به شما را دارد تنها بمانید، ورود به اتاق و یا فضاهایی که امکان فراراز آنها سخت یا غیر ممکن باشد، و یا جایی وهمراه کسی بروید که در صورت خطر و یا نیاز به کمک داشتید، هیچ کسی نمی داند شما کجا و یا همراه چه کسی هستید … به استقبال خطر رفتن است.

معمولا از کودک و نوجوان کسی که مراقبت می‌کند و موارد اینچنین را مرتب به او یادآور می‌شود. اما آدم‌های بالغ وقتی چنین کردند و به دردسر افتادند، تازه یادشان می‌افتد که اصلا چرا به آن مکان رفتند. از خودتان مواظبت  کنید.

 به اینکه آدرس و اطلاعات شخصی و یا خانواده خود را در اختیار چه کسی قرار می‌دهید و یا کجا ثبت می‌کنید، دقت بیشتری کنید.

 در حال حاضر در فیس بوک و شبکه‌های اجتماعی می‌توان اطلاعات زیادی از زندگی شخصی خود و یا خانواده تان را با دیگران به اشتراک گذاشت. متاسفانه گاهی نه تنها افرادی که به ما به صورت مستقیم در ارتباط هستند، بلکه  آشنایان و یا اطرافیان آنها ، به راحتی می‌توانند بدانند که مثلا مادرو پدر این دخترجوان در حال حاضر در سفر هستند و او در خانه تنهاست. و یا از عادت‌ها و یا مسائل بسیار خصوصی افراد باخبر شده و از‌‌ همان اطلاعات برای آسیب رساندن و یا آزار و اذیت آنها سوء استفاده ‌کنند. مثلا بچه ها راحت در را به روی همسایه ها باز می کنند، یا از روی ادب اقوام و آشنایان را به داخل خانه راه داده و یا دعوت می کنند.

همیشه شخصی که آسیب رسان است ، یک نفر غریبه نیست .  متاسفانه ، متجاوز می تواند فامیل و یا آشنا باشد .

 

در صورت قرار گرفتن در موقعیت خطر و خشونت چه باید کنیم ؟

دردفاع شخصی جنسیت وسن افراد به بزرگی و کوچکی به وزن و درشتی و ظریف بودن هیکل آدم‌ها مطرح و مسئله  نیست. مردی قد بلند و ورزشکار هم به اندازه زنی با اندام ظریف و یا حتی سالمند در برابر کسی که چاقو را روی رگ گردن او گذاشته، بی‌دفاع بوده و میزان خطر برای هردو یکسان است.

سالهاست که کانون‌های مختلف به معلولین، سالمندان، کودکان و زنان و البته مردان، فن‌های اولیه دفاع شخصی را آموزش می‌دهند.

در دفاع شخصی با توجه به علم فیزیک با استفاده از قانون اهرم‌ها، با توجه به نقطه ثقل و برهم زدن تعادل، روش‌های استفاده از انتقال نیرو، به راحتی می‌توان هر ضربه‌ای را خنثی کرد و یا در زمان زمین خوردن آسیب جدی ندید، درد کمتری را تحمل کرد و یا با شناخت نقاط ضعف بدن انسان، به شخص مهاجم درد بیشتری را وارد کرد و یا راهی برای فرار از موقعیت‌های خطرناک پیدا و از آن به قصد رهایی خود و یا دوری از خطر استفاده کرد.

اصل  اول : فرار کنید .

هر لحظه که می‌توانید فرار کنید، و ازمحل و شخص خطرناک خود را دور کنید. وقتی به هر دلیلی نمی‌شود فرار کرد، باید از خود دفاع کنیم.

اصل دوم :  دفاع کنید نه مبارزه .

دفاع یعنی: خود را از خطر رهاندن. سلاح آسیب رسان یا شخص آسیب رسان را از خود دورکردن.

بر این اصل اگر کسی با شیشه، اسلحه، چاقو یا هر وسیله دیگری حمله کرد، سعی کنید، بدن را از سلاح دور نگه دارید.

 و اگر امکان آن وجود داشت، بدون اینکه به خود آسیب برسانید، سلاح را از دسترس شخصی که حمله می‌کند هم دورکنید.

اصل سوم : گوش کنید . نگاه کنید .

وقتی گوش را به شنیدن صدا‌ها عادت دهیم، گاهی فقط با به موقع شنیدن، جلوی بسیاری از خطر‌ها را می‌توان گرفت. می‌توانیم صدای قدم‌های آهسته کسی که به ما نزدیک می‌شود را زود بشنویم و یا جهت حرکت کسی که قصد آزار دارد را فوری تشخیص دهیم.

به اطراف و موقعیت  مکان و راه های خروجی و فرار نگاه کنید .

به اطراف با توجه به جزئیات نگاه کنید.

 همیشه وقتی وارد مکان تازه‌ای می‌شوید، بلافاصله با یک نگاه کلی موقعیت مکان، راه های احتمالی فرار، موقعیت اشیاء و یا پله‌ها را ببینید.

همیشه طوری به محیط جدید نگاه کنید که اگر در تاریکی خواستید از محیط بیرون بروید، حداقل به طور تقریبی جهت را بدانید.

اگر به خانه یا اتاق یک آدم غریبه یا دوست و یا رئیس، فامیل… برای بار اول وارد شدید، بلافاصله در و پنجره و راه فراربرای مواجه با خطر احتمالی را برای خود پیدا کنید.

اصل چهارم: هرچیزی در اطراف می تواند تبدیل به سلاح شود.

برای دفاع می‌توانیم از لبه تیز کارت‌های اعتباری، خودکار، از موچین و نوک سویچ خودرو یا کلید خانه، از کیف دستی… برای دفاع از خود به عنوان سلاح استفاده و با ایجاد درد در کسی که حمله کرده موقعیت فرار و خلاصی را فراهم کرد. گاهی برای دفاع خودمان باید حمله کنیم.

وقتی وارد مکان‌های تاریک و یا خلوت می‌شوید، یا در کوچه یا خیابان احساس خطر می‌کنید، فوری کلید خود را در مشت گرفته به طوری که نوک کلید از بین انگشتان بیرون باشد حالا شما یک سلاح در دست دارید.

اصل پنجم : متجاوز ها همه جا هستند . آنها را دست کم نگیرید.

کسانی که دیگران را مورد تجاوز قرارداده یا کسانی که زن و فرزند و یا دیگران را کتک می‌زنند همیشه اشخاص بد قیافه و خشن و ژولیده نیستند. بدبین بودن با واقع بین بودن تفاوت دارد. اجازه ندهید ظاهر مهربان، عنوان‌های درشت و دهان پرکن و یا خوش نامی و یا رابطه ‌و نسبت‌های خانوادگی، سن افراد باعث آن شود که یک نفربا استفاده از موقعیت خود از شما سوءاستفاده کند.

افرادی که از موقعیت خود سوءاستفاده می‌کنند به دنبال اطمینان از اینکه قربانی آن‌ها  بعد از آزار دیدن ، کتک خوردن و یا تجاوز ساکت خواهد بود،با نشان دادن و نمایش دادن موقعیت، قدرت و توانایی های خود، سعی می‌کنند قربانی را متوجه برتری موقعیت خود کرده، اورا بترسانند و یا تهدید کنند تا ساکت بماند.

بسیاری از کسانی که مورد تجاوز قرار می‌گیرند با تهدید به اینکه” کسی حرف تو را باور نخواهد کرد” و یا آبروی و حیثیت قربانی با چنین ادعایی بر باد خواهد رفت یا فقط آینده خود را خراب می‌کند، و یا اینکه اگر حرفی بزند اورا می‌کشند و یا به اطرافیان او آسیب می‌رسانند، وادار و یا تهدید کرده و از آن‌ها می‌خواهند دربرابر تجاوز ساکت باشند.

اصل ششم : ساکت و حرف گوش کن نباشید .

بسیاری از تجاوزهای جنسی به شکل یک حمله ناگهانی شروع نمی‌شود. اما اغلب قربانی از قصد متجاوز زود‌تر آگاه می‌شود.این فاصله زمانی، حتی کوتاه، فرصت بسیار مهمی برای نجات و یا جلوگیری از آسیب های بعدی است.

بسیاری از زنان و کودک و نوجوانان در تجربه‌های تجاوز خود می‌گویند که او با مهربانی به طرف من آمد، به من نزدیک شد، دستش را دور شانه‌ام انداخت یا روی پایم گذاشت… و در بسیاری در این حالت شوکه شده یا می‌ترسند بعضی با خوش باوری فکر می‌کنند نشان دادن عکس العمل شدید نشان دهند، متجاوز را خشمگین می‌کنند، یا فکر می‌کنند با منطق و حرف می‌توانند متجاوز را متقاعد کنند تا از آسیب رساندن به آنها صرف نظر کند.

 بعضی احساس می‌کنند شاید خودشان اشتباه می‌کنند و طرف مقابل قصد سوئی ندارد و اگر عکس العمل نشان دهند کار زشتی انجام داده و یا به طرف مقابل توهین می شود ،گاهی از شدت ترس و یا خجالت از اینکه کسی دیگر آن‌ها را در آن وضعیت ببیند ساکت می‌مانند.

اگر به هر دلیل درموقعیتی قرار گرفته‌اید که آنرا درست نمی‌دانید و یا حس خوبی ندارید:

باید بدون خجالت، محکم و جدی بگویید ” نه” . برای نه گفتن به خواسته کسی دلیل لازم نیست.

حتی اگرموقعیت پیش آمده را در نتیجه و اثر اشتباه خود می‌دانید هم باید در‌‌ همان لحظه و‌‌ همان جا به آن پایان داد. اگر نشسته‌اید بلند شوید و اگر ایستاده‌اید جای خود را عوض کنید و با صدای محکم ورسا و با خیره نگاه کرده به طرف مقابل خود نه بگویید و ناراحتی و نارضایتی خودرا کاملا واضح و بدون پرده پوشی نشان دهید. اگر لازم است اعلام کنید که می‌خواهید فورا آن مکان را ترک کنید و از آن شخص فاصله بگیرید.

از ایجاد سرو صدا، یا سوال کردن از دیگران و دور شدن، کمک خواستن از دیگران، تعویض محل خود ، از اشخاصی که با شما درست رفتار نمی‌کنند، فورا دوری کنید و فاصله بگیرید.

اصل هفتم: از خود دفاع کنید  .

در قسمت دوم چند تکنیک ساده دفاع شخصی و روش هایی برای رهایی از خشونت های فیزیکی شرح داده می شود.

 منابع:

١-  سلامت نیوز – دلایل خشونت در جامعه ایرانی –  ۱۳۹۳/۰۱/۲۰ http://www.salamatnews.com/news/108870

٢- پورتال خبری – برترین ها – آمارخشونت ها

http://www.bartarinha.ir/fa/news/124256

٣-  Selbstverteidigungstraining & Selbstbehauptung für Frauen

http://www.polizei-sv-duesseldorf.de/kurse.frauenselbstbehauptung.htm

آذر
۱۳
۱۳۹۳
جهنم تمیز!
آذر ۱۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , ,
image_pdfimage_print

8700747421_944ff84bfe_z

عکس: Benjamin Reay

نوشین پیروز- روزنامه نگار

یادم نیست مادرم مرا بوسیده یا حتی بغل گرفته باشد. تنها یک عکس سیاه و سفید دارم که در آن زنی جوان،کودک هشت یا نه ماهه اس را با کمی فاصله از خودش بغل گرفته و به او نگاه می‌کند. بار‌ها و بار‌ها به این عکس با دقت نگاه کردم و از خودم پرسیدم آیا مادرم وقتی گرفتن این عکس هم وسواس داشته؟

اینکه دختر مادری باشید که وسواس دارد به اندازه کافی سخت است، اما وسواسی و مذهبی باهم؟ این یعنی زندگی با شکنجه اضافه در جهنمی تمیز!

مهسا- م  می گوید  : « من قربانی شدم.  قربانی وسواس مادرم .»

مادر من هرچیزی که حتی فکرش را نمی‌کنید را هم حداقل سه بار کُر (۱) می‌داد و بعد شَک می‌کرد که پاک شده یا نه.

همه چیز درخانه ما حداقل یک رویه داشت. هرچیزی درچند کیسه وبین چند پارچه پیچیده می‌شد.در یخچال با دستگیره پارچه‌ای مخصوص باز می‌شد و تقریبا نه من و نه پدرم جرات نداشتیم از یخچال چیزی برداریم. هر چیزی را باید خشک می‌کردیم، در ظرف مخصوص، طبقه مخصوص، به شیوه مخصوص می‌گذاشتیم. اما هرچقدر رعایت می‌کردیم، فایده نداشت، مادرم قبول نداشت.

 وقتی بچه بودم، مادرم همیشه با پدرم جرو بحث داشت، سر ریش تراشیدن، سر لباس زیر پدرم، نوع وضو گرفتن، اینکه چرا دمپایی‌هایش را اینجا گذاشته. سر لیوان آب، سر هرچیزی که به ذهنتان برسد، ما کثیف بودیم، نجس شده بودیم و گناه کرده بودیم.

 یادم هست که وقتی بچه بودم پدرم دوست داشت روزنامه بخواند یا جدول حل کند. مادرم می‌گفت: «این روزنامه کثیف را روی میز نگذار. دستت رو بعدش خوب بشورحسین (نام پدرم حسین است). می‌دونی چند نفر به این روزنامه دست زدن؟ روی زمین گذاشتن، اصلا خود کاغذش هم کثیفه…»

و پدرم می‌گفت: «خانم! مردم همه روزنامه و مجله می‌خرند و می‌برند خونه. والا روی میز هم می‌گذارند، تازه مادرم، خدا بیامرز، خیار لای روزنامه می‌پیچید می‌گذاشت توی یخچال می‌گفت بهتر میمونه، منم از همون خیار‌ها خوردم، می‌بینی که نمردم.»

مادرم می‌گفت: «نه، نمردی! آخه تو خودت میکروبی»

 پدرم می‌گفت: «استغفرالله، می‌خوای حالا بیا منم یه کُری بده! تو که بلدی…»

از حمام ما همیشه صدای جیغ و داد می‌آمد. حمام کردن برای من و مادرم همیشه عذاب بود. من از حمام رفتن متنفر بودم و مادرم از محیط مرطوب و نجاست.

مادرم مو‌هایم را محکم چنگ می‌زد، به اینکه شامپو به چشمم فرو می‌رفت توجهی نمی‌کرد. صورتم را چندین بار با صابون می‌شست و آنقدر محکم تنم را کیسه می‌کشید که می‌سوخت و دردم می‌آمد. دمای آب همیشه برای تن من خیلی داغ بود. ناحیه تناسلی مرا با آبجوش و صابون چنان می‌شست که درد داشتم و می‌سوختم. مرا آنقدر زیر آب نگه می‌داشت که می‌سوختم یا احساس خفگی می‌کردم وجیغ می‌کشیدم.

 وقتی مادرم رضایت می‌داد که من تمیز شده‌ام، تازه برنامه دیگری شروع می‌شد: «چطور از حمام بیرون برویم تا دوباره نجس نشویم؟» تقریبا هربار که می‌خواستم از حمام خارج شوم، بیست دقیقه تا نیم ساعت طول می‌کشید. مادرم جیغ می‌زد:

 «وای! پات رو گذاشتی روی زمین. از دست تو– بیا جلو آب بکشم.»

 «آخ! بچه! آخه دستت رو چرا گذاشتی روی کاشی ؟ برگرد آب بکشمت.»

 «وااای از دست تو! صد دفعه نگفتم وقتی لباس می‌پوشی مراقب باش نیافتی؟ دربیار لباست رو بیا… بیا آب بکشمت.»

بزرگ که شدم هم تقریبا قبول نمی‌کرد که تنها به حمام بروم.  می‌دویدم داخل و دررا قفل می‌کردم. وهربار این داستان بود. من قسم می‌خورم که خودم را خوب می‌شورم. او قبول نمی‌کرد. مادرم به حال التماس پشت در حمام می‌ایستاد و می‌گفت:

 «نشینی زمین، دست به چیزی نزنی، بزار موهات رو من شونه کنم. مو نریزی زمین. لباست رو نجس نکنی…»

گاهی گریه و التماس می‌کرد که اجازه بدهم وارد حمام شود و مرا ببیند که درست خودم را آبکشی می‌کنم. مادرم مرا آب می‌کشید، پتو، رومیزی، فرش، زمین، چراغ، سبد، طناب، همه چیز را آب می‌کشید. توالت رفتن، دست خشک کردن، شیر آب بستن، به رختخواب رفتن و خوابیدن برای من برنامه مخصوص داشت.

وقتی من شروع کردم به نماز خواندن، تقریبا تمام نمازهای مرا غلط می‌دانست و یا می‌گفت: «فکرکنم یک رکعت کم خواندی. شک نکردی؟ وقت رکوع چی گفتی؟ درست گفتی؟ نماز قضا خوندی؟ دعا کردی؟ چادرت روی زمین کشیده شد؟ وضوت درست بوده؟…»

مادرم تمیزی و پاکی هیچ چیز را قبول نداشت.

همه چیز نجس شده بود. همه چیز کثیف بود. اگرهم که به استفاده و یا خوردن چیزی رضایت می‌داد، تا ساعت‌ها بعد و یا چند روز بعد راجع به آلودگی، نجاست، باطل شدن، گناه حرف می‌زد و توبه می‌کرد.

می‌گفت که باید روح و جسم را تمیز نگه داریم. نظافت نشانه ایمان است و بعد روزگار ما را سیاه می‌کرد.

در تمام دوران کودکی من اجازه نداشتم بازی کنم چون یا خودم را کثیف می‌کردم، یا به چیزی که کثیف بود دست می‌زدم. هیچ دوستی از مدرسه به خانه ما نیامد و من خانه هیچ بچه دیگری نرفتم. مادرم اگر زورش می‌رسید نمی‌گذاشت من مدرسه بروم. وقتی از مدرسه به خانه می‌رسیدم، باید در اتاق جلویی که مخصوص لباس‌های بیرون بود، همه چیز را درمی‌آوردم. وارد شدن به درون خانه ما سخت‌تر از واردشدن به اتاق عمل جراحی بود.

تنها کسی که گاهی خانه ما می‌آمد خاله‌ام بود. او قوانین مادرم را مو به مو اجرا می‌کرد و بلد بود. اما خاله هم چون شوهرش و بچه‌ها با او به خانه ما نمی‌آمدند، هرچه پا به سن گذاشت، آمدن به خانه ما برایش سخت‌تر شد و کمتر و کمتر آمد تا اینکه دیگر هرگز نیامد.

فقط عید نوروز پدرم مرا به خانه اقوام و یا خاله‌ام می‌برد. وقتی ما به خانه کسی می‌رسیدم، صاحب خانه همیشه می‌پرسید: «مادرت کجاست؟ و یا حسین آقا چرا شهین (مادرم) نیست؟ کجاست؟» ومن و پدرم همیشه چیزی می‌گفتیم و بهانه می‌آوردیم: «دل درد داشت، معذرت خواست، گفت ختم قرآن دارد، شما که اخلاقش را می‌ دانید، جایی نمی آید، معذرت خواست و گفت انشالله دفعه دیگر…».  اوقات دیگر اگر باید جایی می‌رفتیم، یا دعوت می‌شدیم، پدرم تنها می‌رفت. مادرم اجازه نمی‌داد من بروم.

روزی از خاله‌ام پرسیدم: «مادرم چرا اینطوری شد، شما هم تمیزهستید اما نه به اندازه مادرم. از کی اینجوری وسواسی شد؟»

خاله آه کشید وگفت: «نمی‌دانم خاله. او از بچگی وسواسی بود. اما نه به این شدت و اندازه. چند ماه بعد از تولد تو، مادرت دوباره حامله شد.  او هیچ وقت دلش نمی‌خواست ازدواج کنه، همیشه می‌گفت که نمی‌خواد، اما هیچکسی درخانه باورنکرد. فکر می‌کردیم بی‌خود می‌گوید. مشکل خواستن و دوست داشتن و نداشتن پدرت نبود. مادرت دوست داشت فقط عبادت خدا را بکند. بعد که شوهر کرد، خدا را شکر پدرت مرد خوبی بود. حال مادرت خوب بود تا تو به دنیا آمدی. مادرت زایمان سختی داشت. هنوز حال روحی و جسمی‌اش خوب نشده بود که فهمید ناخواسته حامله شده. به من گفت که دلش بچه دوم نمی‌خواسته. از دست پدرت عصبانی بود که خوشحال است و خدا را شکر می‌کند. اما وقتی بچه بعد از تولد در بیمارستان مُرد، مادرت داشت خودش را می‌کشت. او اول دکتر بیمارستان، بعد پدرت که باعث حاملگی شده و بعد خودش را مقصر می‌دانست که چرا بچه را دوست نداشته وبچه را نمی‌خواسته، و عذاب وجدان داشت، می‌گفت که بچه مُرد چون که  من نفرین کردم، نا‌شکری کردم.  هرچه می‌گفتیم حادثه بوده، قسمت بوده، قبول نمی‌کرد. خلاصه بعد از آن موضوع بچه دوم دیگر هیچ وقت مثل سابق نشد.»

مادرم گاهی لبخند می‌زد. اما من هرگز صدای خنده ای بلند از او را نشنیدم. عمه‌ام می‌گفت: «مادرت همیشه وسواسی بود! از همون موقع که تازه عروس بود. همه آنقدر از تمیزی و با سلیقه گی مادرت تعریف کردند که کار دستش دادند و روز به روز بد‌تر شد. منم یکی – دوبار به شست وشوی زیاد و وسواسش ایراد گرفتم، گفتند تو حسودی می‌کنی. خواهرشوهری. ایراد بی‌خود می‌گیری.  ما چند باری بعد ازعروسی داداشم آمدیم خانه شما هر بار که بیرون می‌آمدیم می‌گفتیم طفلک برادرم چه می‌کشد، آخرین بار، شوهر من بی‌هوا یک گیلاس از روی ظرف میوه برداشت. مادرت ظرف میوه رابرداشت و بُرد.

امیر (شوهر عمه) گفت: حاج خانم ببخشید! حق با شماست. اشتباه کردم. کارم زشت بود، اما گیلاس را با چنگال که بر نمی‌دارن؟ حالا گیرم من گیلاس برداشتم، چطوری بقیه ظرف آلوده شد؟ بعد هم، خانم مگه بنده نجس هستم؟…»

خلاصه چنان جرو بحثی بر سر ایمان و تمیزی و کثیفی بالا گرفت که بیا و ببین. امیر هم گفت: «شما مریضی خانم! باید درمان بشی و بری دکتر». معلوم است دیگر، مادرو پدرت بهشون خیلی بَرخورد. و همه با هم قهر کردیم. مدتی بعد که آشتی کردیم، امیر گفت: «آشتی کردیم، اما من دیگر پا به آن بازداشتگاه نمی‌گذارم. برادرت می‌خواد بیاد اینجا، قدمش سر چشم. تو می‌خوای بری، به سلامت. من دیگه خونشون نمی‌رم.»

بعد‌ها وقتی بزرگ ‌تر شدم، فهمیدم که ما فامیل بزرگی داریم اما با همه اقوام به دلیلی که ریشه در وسواس مادرم دارد، رفت و آمد نداریم.

 یادم هست، وقتی بچه بودم، چند باری که با زوربه خانه عمه یا خاله‌ام دعوت شدیم و مادرم را مجبور کردند که قبول کند و بیاید، طوری جمع روی صندلی نشسته بود که من هم در عالم بچگی فهمیدم مادرم مثل بقیه ننشسته و راحت نیست. هیچ چیزی نخورد. به هیچ چیزی دست نزد وهرچه، حتی چای که تعارف می‌کردند، تشکر می‌کرد وبر نمی‌داشت ویا نمی‌خورد. کم کم دیگر برای نهارو شام خانه هیچکس نرفتیم.

اگر من همراه پدرم به خانه عمه می‌رفتم که مادرم بهداشت اورا قبول نداشت، وقتی به خانه بر می‌گشتیم و به ته حلقم دسته قاشق را فرو می‌برد، تا مجبورم کند هرچه خورده‌ام استفراغ کنم. به من می‌گفت این کار بهتر است بیماری‌هایی هست که ممکن است بگیرم.

پدرم ، اقوام و فامیل و حتی همسایه ها می دانستند که در آن خانه یک بچه کوچک  با یک فرد مریض  زندگی می کند ، اما هیچکسی نخواست مرا ازآنجا نجات دهد. همه می دانستند ، می دیدند ، اما سکوت کردند و دخالت نکردند تا مادرم مرا به حد مرگ با وسواسش شکنجه دهد. کاش کسی حداقل یک بار دخالت می کرد ! “

یک بار هم به پدرم گفتم بچه‌های مدرسه می‌روند ساندویچ فروشی. منم دلم ساندویچ می‌خواهد. پدرم مرا به هوای خرید بیرون برد وبرایم ساندویچ سوسیس خرید. وقتی به خانه رسیدم مادرم فوری فهمید و گفت: «این بچه بوی سیر می‌دهد. چی خوردی؟ چی خوردی؟»

من به اتاقم فرار کردم. مادرو پدرم جرو بحث کردند و پدرم گفته بود که من غذای بیرون خورده‌ام. حسابی با هم جرو بحث کردند و پدرم دوباره از خانه بیرون رفت. شاید می‌خواست تنها باشد. شاید هم حدس می‌زد که مادرم قرار است مرا به چه کاری وادار کند. مادرم آنقدر بالای سر من ایستاد تا مطمئن شود هیچ کوکاکولا و ساندویچی در دل من باقی نمانده وهمه آن‌ها را بالا آورده‌ام.

گاهی از رفتارهای عجیب و غریب و یا درد‌های جسمی‌ام به پدرم شکایت می‌کردم.

پدرم می‌گفت: «مادرت زن تمیزو با ایمانی هست. خدا کمکش کنه. من که هرچی بهش می‌گم خانم شما وسواس داری، می‌گه من وسواس ندارم شما کثیفی. چیکارش کنم؟ واسه وسواس که نمی‌شه طلاقش بدم. هرکی یه دردی تو زندگی باید داشته باشه، لابد قسمت ما هم اینه دخترم.»

و من ازته دل آرزو می‌کردم کاش من جای برادرم (بچه دوم) مُرده بودم این قسمت و این زندگی را مجبور نبودم تحمل کنم.

یکی از بد‌ترین دعواهای پدرو مادرم برسرماشین لباس شویی بود. مادرم حاضر نبود لباس‌ها را با ماشین بشورد. می‌گفت: «شما‌ دوتا مگه کور هستین؟ مگه چقدر پودر توش جا می‌شه؟ من واسه یک دستمال شستن یه بسته پودر می‌ریزم، اون وقت این قد یه فنجون توش پودر جا می‌شه. با این کف دست پودر که چیزی پاک نمی‌شه. بعد هم فقط دو تا چرخ می‌ده لباس‌ها رو که به هم مالیده می‌شن. اگه یکی از لباس‌ها نجس باشه چی؟ حالا پر آب نمی‌شه اون که هیچ، بعدش چی؟ چطوری دیگ توش رو با وایتکس بشورم؟»

پدرم هرچه درباره سیستم لباس شویی توضیح داد و شرح داد و کتاب آورد نشان داد، مادرم قبول نکرد پدرم گفت: «خانم! اتاق من رو جدا کردی، بشقاب من رو جدا کردی، با این بچه هرکاری کردی هیچی نگفتم. نمی‌خوام اصلا شما لباس منو بشوری. من لباسم رو می‌خوام بندازم توی ماشین لباس شویی و بعد هم بپوشم. به توهیچ ربطی نداره.»

مادرم داشت سکته می‌کرد. گفت: «خوب لباس خیس و نجست رو بعدش می‌خواهی پهن کنی روی بند، اونوقت منم رخت بندازم اون رو؟ واویلا.»

و از اینجا جرو بحث شد. پدرم داد می‌زد که: «زن تو دیوانه‌ای! باید بریم دکتر! اگر خودت نیایی با کمربند آنقدر می‌زنمت که بی‌هوش بشی، بعد هم می‌اندازمت توی ماشین و می‌برمت دکتر»

رنگ از رخ مادرم پرید. می‌لرزید و نفرین می‌کرد و فحش می‌داد و می‌گفت: «من دیگه توی اون بیمارستان‌های آلوده پا نمی‌گذارم. منو بکشین. اجازه نمی‌دم دست هیچ دکتر‌ قصابِ کثیفی به بدن من بخوره. یادت نیست با من چکار کردن؟ یادت رفته…»

و من یادم افتاد، مادرم هرگز دکتر نرفته. حتی وقتی داشت از دندان درد می‌مرد هم دکتر نرفت.

هرچه سن من بیشتر شد، دعوا و اختلاف بین من و مادرم بیشتر شد. من می‌گفتم باید بری دکتر. وسواس بیماری است و مادرم مرا تنبیه می‌کرد، یا کتک می‌زدو نفرین می‌کرد و می‌گفت: «اینه جواب محبت‌های من؟ کم بهت رسیدگی کردم؟ به مادری که برات انقدر زحمت کشیده اینطوری حرف می‌زنی؟ خیرنمی بینی دختر»

گاهی دلم براش می‌سوخت. اما هرچه گذشت توان بدنی مادرم کمتر شد و کارهای سخت تری از من می‌خواست. وادارم می‌کرد دیوار‌ها را چند بار بشورم. توالت شستن، میوه شستن، شستن لباس‌ها با من بود و کُر دادن و آب کشیدن آخر آن‌ها با مادرم.

آخرین باربرای شستن پرده‌ها و کُر دادن‌های هزارباره، تمیز کردن شیشه‌ها و نصب پرده به پدرم گفته بود برای کندن و نصب کردن پرده‌ها کمک کند، او قبول نکرده بود، گفته بود همه چیز از تمیزی برق می‌زند، و از خانه رفته بود بیرون. مادرم سراغ من آمد. کارمان تا شب طول کشیده بود دست و کمرم درد گرفت. گردنم خشک شده بود و درد می‌کرد. پرده‌ها سنگین بود از روی نردبان افتادم. نمی‌توانستم از روی زمین بلند شوم. مادرم مرا با عصایش می‌زد. من گریه می‌کردم. مادرم گریه می‌کرد اما چیز دیگری فرق نمی‌کرد، باید نردبان را می‌شستیم. دوباره پرده‌ها را می‌شستیم. باید فرش را آب می‌کشیدیم. زمین را می‌شستیم… و مادرم مرا را کتک می‌زد که چرا انقدر کثیف و بی دقت ودست وپا چلفتی هستم، بعد هم من و پدرم و خودش را نفرین می‌کرد.

هرکار اشتباهی که می‌کردم، مادرم دستم را نیشگون می‌گرفت، من هرگز اعتراض نمی‌کردم، چون تنها وقتی بود که بدنش بی‌هوا با بدن یک موجود زنده دیگری برخورد داشت.

می‌ترسیدم یادش بی‌اندازم که به بدن من دست زده و یا چرا وقتی مرا می‌زند و یا نیشگون می‌گیرد، بعد از آن خودش را آب نمی‌کشد، و اودیگر این کار را هم نکند. فهمیده بودم، از پدرم که عصبانی می‌شود، خودش را می‌زند. من بدنم درد می‌کرد. گریه می‌کردم.

درست یادم هست که ساعت حدود چهار صبح بود که کار شیشه و پرده بالاخره تمام شد. تازه وادارم کرد حمام کنم. داد می‌زدم: «انشالله بمیری! خداکنه بمیری و من راحت بشم.‌ای خدا کاش بمیرم و راحت بشم. دیگه نمی‌تونم…» و به حال خودم و بیچارگی مادرم زار می زدم و گریه می کردم. درد داشتم و صدای مادرم از پشت درحمام می‌شنیدم که می‌گفت: «از سَربازنکنی نشوری خودت رو. خودت رو درست بشوری. موهات نریزه زمین، بزار من بیام تو…»

زندگی برای من جهنم بود. از مادرم متنفر بودم. مادرم بجز من کسی را نداشت. اما من هیچکسی را نداشتم.

پدرم دو هفته مرا به خانه خاله‌ام فرستاد. کاش هرگز به آنجا نمی‌رفتم و یا کاش هرگز از آنجا بر نمی‌گشتم.

تازه در این دو هفته بود که فهمیدم دیگران چطور زندگی می‌کنند، سفر می‌روند، شام بیرون می‌روند، مهمان می‌آید یا به مهمانی می‌روند. به خاله‌ام التماس کردم: «مرا نگه دارید. مرا پیش خودتان نگه دارید. من نمی‌خوام برگردم به اون خونه.»

به پدرم التماس کردم: «توروخدا بزار من خونه خاله‌ام بمانم.» بیهوده بود.

پدرم درحالی که اشک می‌ریخت گفت: «دخترجان! از مادرت قول گرفتم که کاری به تو نداشته باشه. نمی‌شه آخه تا آخر عمر خونه مردم بمونی که… به مادرت فکر کن، غیر از تو کسی رو نداره که، بیچاره مریضه، دست خودش نیست که. من باهاش حرف زدم، گفتم باید خودش رو کنترل کنه، باید قبول کنه بیاد دکتر…»

می‌دانستم مادرم دکتر نمی‌آید. از درد و مریضی به حال مرگ بود هم دکتر نرفت. روزگار من اینطور بود. تا وقتی مادرم یک روز مُرد.  از مدرسه که به خانه رسیدم، صدای آب می‌آمد. به آشپزخانه رفتم. شیر آب باز بود. مادرم روی زمین آشپزخانه افتاده و از گوشش خون روی زمین ریخته بود. احتمالا پایش روی زمین سُر خورده و سرش به لبه میز آهنی آشپزخانه خورده بود.

به اوژانس تلفن زدم و گفتم: «مادرم! مادرم… نجس شده، نه ببخشید مُرده! خودتون رو برسونید.»

روی زمین آشپزخانه کزکردم و نشستم و به جسد بی‌جان مادرم در بین آن همه آلودگی خیره شدم.

 با خودم می‌گفتم: «یعنی بخاطر دعای من مُرد؟ یعنی من مادرم را کشتم؟ من قاتلم؟…»

صدای مادرم درذهن و خیالم می‌شنیدم که می‌گفت: «‌ای ی ش ش ! همه جا نجس شده. حالا باید همه را رو ضد عفونی کنم…»

***

هفده ساله بودم که مادرم فوت کرد. جسم مادرم از آن خانه رفت. اما روحش در سر من باقی ماند.

حالا “مادر ذهنی ” مرا دنبال می‌کرد: «درست شستی؟ پاک شد؟ این چرا صاف نیست؟…» گاهی ناگهان برسرخودم فریاد می‌کشیدم: «من نمی‌خوام مثل تو باشم… ولم کن! ولم کن.»

زندگی من و پدرم بسیار آرام تراز گذشته شد. خانه ما ساکت بود و هردو ازاین سکوت بدون زمزمه دائمی دعا و ذکر و یا شُر شُر دائمی صدای شیرآب لذت می‌بردیم. و روزنامه‌ها را روی میز تلنبار می‌کردیم. وبا خیال راحت پرده ها را نشستیم.

اما من عصبانی بودم. از کودکی نداشته‌ام از محبت‌های نداشته. از پدرم هم عصبانی بودم. من هیچکسی را دوست نداشتم. از بی‌عدالتی که در حقم شده بود، از مادری که در سَرم زندگی می‌کرد. بالاخره تنها کار درستی که به نظرم رسید این بود: باید هرچه سریع‌تر خودم را به دست یک دکتر خوب بسپارم. کاری که مادرم نکرد.

دکتر روان پزشک، حرف خوبی زد: «در قانون چیزی وجود دارد به اسم مجرم و یا قاتل بالفطره. یعنی کسی که از نظر ژنتیکی و مغزی ثابت شده اختلال شخصیتی و روانی دارد، اصلا مجرم به دنیا می‌آید .دخترم! ریشه این بیماری ارثی است. اما کسی که قتل انجام می‌دهد ومجرم شناخته می‌شود را به زندان می‌اندازند نه پدرش یا پدربزرگش را. هرانسان بزرگی، مسئول اعمال و رفتار خودش هست. خودش باید اگر حسود است، جلوی حسادت خودش را بگیرد. حتی اگر بد تربیت شده، یا رفتار غلط مادرش در بچگی باعث و عامل بوجود آمدن یا یاد گرفتن این رفتار شده. شما بهبود پیدا می کنی. مهم این است که می‌دانی و قبول کرده‌ای که بیماری و به کمک احتیاج داری. این سخت‌ترین مرحله بود. درست است، گذشته را نمی‌شود برگرداند و تغییر داد و یا کسی نبوده که شما را نجات دهد، یا جایی نبوده که توی بچه از دست مادرت به آنجا شکایت کنی.  خارج از ایران بود، می‌آمدند تورا از مادر و پدرت می‌گرفتند و می‌گفتند :«شما صلاحیت نگه داری از بچه را نداری. وقتی خوب و سالم شدی، بیا و دخترت را ببر.».

 درایران این امکان وجود ندارد. خاله، عمه، پدرت و همه فامیلی که شاهد بودند، ساکت ماندند و کمک نکردند مقصرند. شما حق داری. مادرت هم خودش مریض بوده ،مشکل داشته، اما چون او مشکل داشته که دلیل نمیشود شما هم به پای او بسوزی .اینکه مشکل شما نبوده… درایران هم که نمی‌شود پلیس خبر کنیم که مادر آدم را دستبند بزند، ببرند چون بچه اش را تنبیه کرده که از دید و نظر وسواسی و بیماراو چرا دست‌هایش را خوب نشسته.میگوید فرزندم را می خواستم تربیت کنم. به شما چه مربوط. می‌فهمم. می‌دانم… اما من و شما حالا و از امروز به کمک هم، مادر را از ذهن شما بیرون می‌کنیم، گذشته را چال می‌کنیم و آینده‌ای نو بدون وسواس می‌سازیم. آینده را همیشه می‌شود تغییر داد. یادت نرود…»  و من درمان خودم را شروع کردم.

پی نوشت :

دکتر رضا دانشمند، متخصص اعصاب و روان و روانپزشک می‌گوید:

 «براساس تحقیقات انجام شده، از هر ۵۰نفر، یک نفر به بیماری وسواس مبتلاء است. شرمندگی از بیان رفتارهای وسواس گونه و ترس از مورد تمسخر واقع شدن توسط دیگران، موجب مراجعه دیرهنگام افراد به پزشک می‌شود. (۳)»

 ۱)         کُر دادن: در آب کر تطهیر کردن. شستن متنجسی با آب کُر (۲). (لغت نامه دهخدا)

۲)         آب کُر: در فقه شیعه به میزان آبی گفته می‌شود که حداقل به اندازه‌ای باشد که اگر در ظرفی ریخته شود که طول و  عرض و عمق آن هر یک سه وجب و نیم باشد، آن را پر کند.

۳)       بهبود رفتارهای وسواسی با کاهش توقعات اطرافیان – خبرگزاری ایسنا – علوم پزشکی تهران- ۱۳۹۳/۰۸/۰۴

              http://tums.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=15612

آذر
۴
۱۳۹۳
زنان بیوه و مطلقه و ارزش گذاری های اجتماعی
آذر ۴ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , ,
image_pdfimage_print

286721404_fac4d7b442_z

عکس: Mamzel*D

  نوشین پیروز – روزنامه نگار

در قسمت اول، به نمونه هایی از مشکلات مالی زنان بیوه یا مطلقه و معضل پیدا کردن کار و شغل مناسب، همچنین به موضع دخالت و نقش دیگران در زندگی آنها پرداختیم. در قسمت دوم به مشکل زنان بیوه یا مطلقه با قضاوت های نادرست و برچسب هایی که باعث سخت تر شدن زندگی برای آنها می شود  ودر این قسمت، و آخرین بخش به نمونه های دیگری از مشکل زنان بیوه و مطلقه در جامعه اشاره می کنیم.

بعضی از مشکلاتی که از قضاوت و ارزش گذاری جامعه نسبت به آنها ناشی می شود.

بیوه ها راحت صیغه می شوند

«بیوه‌ها همیشه رو بورس‌اند.» این را می‌گوید و می‌خندد.

“امیر” بیست و نه ساله و مجرد است و در یک بوتیک لباس کار می‌کند. درپاسخ به این سوال که چرا سراغ بیوه‌ها می‌رود، مزیت بیوه‌ها نسبت به مجرد و یا مطلقه ها چیست؟ می گوید:

«بیوه‌ها بهترین دوست دختر‌ها هستند. مشکل بکارت ندارند. اغلب به آن‌ها ارثی رسیده یا پول و پله ای دارند و دنبال پول آدم نیستند. از ترس اینکه برایشان حرف دربیاورند، خودشان بسیار با احتیاط هستند و برای من که یک خانواده مذهبی دارم، این واقعا حُسن است. لازم نیست دائم تذکر بدهم که نباید کسی از رابطه ما با خبرشود. آن‌ها مشکل طلاق گرفته‌ها که می‌خواهند انتقام شوهر قبل را از آدم بگیرند، و یا تلافی شوهر سابق را درآورند، را هم ندارند. مثل تن فروش‌ها هم نیستند. بیوه ها راحت صیغه می شوند واگر اهل صیغه نباشند هم اغلب با چند نفر هم زمان نیستند. روی اینکه تنها با من باشد، می‌توان مطمئن‌تر بود.»

“افشین” هم فقط به دنبال بیوه‌های ثروتمند است. او می‌گوید:

«من جا نماز آب نمی کشم! زن های بزرگترازمن، به خصوص بیوه‌ها، با من همیشه مهربان‌تر و رابطه‌ام بی‌دردسر و آرام‌تر بوده و هنوز هم هست. برای آدم خرج می‌کنند، اغلب خانه و ماشین دارند و دنبال پول من نیستند. اگر مرا می‌خواهد به خاطر خودم می‌خواهد. برای اینکه با او رابطه جنسی برقرار کنم مجبور نیستم به او درحالی که خودش هم به اندازه من تمایل دارد، التماس کنم. او می‌داند من برای چه رفته‌ام و من هم می‌دانم او برای چه مرا می‌خواهد. اَدا و اطوار و ناز و عشوه و توقع‌های دختر‌ها را ندارند. زنی که درحال حاضر با او هستم، از اینکه من با او باشم، خوشحال است ورابطه جنسی خوبی داریم. من او را خوشحال و راضی می‌کنم، او هم به من آرامش می‌دهد، چرا که نه.»

اما این پنهانی بودن رابطه، به خصوص برای زنان که شاید تنها به دلیل تنهایی و نیاز و کشش جنسی شروع شده، از ترس مشکلاتی که در بین دوستان و خانواده برای آن‌ها پیش می‌آید، تبدیل به نقطه ضعف و آسیب پذیری آن‌ها برای اینکه مورد سوء استفاده‌های مالی و جنسی قراربگیرند، می‌شود.

آنها درست به خاطر پنهانی بودن رابطه و ترس، خودرا مجبور به سکوت کرده، وقتی مورد تعدی و یا سوء استفاده قرار می‌گیرند، مشکل را فرو خورده، دهن را بسته نگه داشته، درد و رنج و ظلم را تحمل  می کنند . گاهی بار غم و غصه تازه را هم به کوه مشکلات قبلی خود اضافه کرده، و تنها به دوش می‌کشند.

چند ماه اول جهنم بود

اما گروه دیگر به امید داشتن زندگی بهتر، به دنبال زندگی جدید هستند. آنها می‌خواهند گذشته را در پشت سر باقی بگذارند و زندگی جدید را از نو شروع کنند. و این یعنی اعلام جنگ به اجتماع!

آن‌ها اگر خوش قیافه، خوش لباس، با اعتماد به نفس، باهوش، خوش برخورد، پر کار و پر انرژی و… باشند، برچسب و اُنگ خواهند خورد که فاسد هستند. این گروه همواره باید اثبات کنند که:

شوهردزد نیستند، ” نه ” که می‌گویند، منظورشان واقعا ” نه ” است و ناز و عشوه نیست.

آنها باید ثابت کنند که در درجه اول انسان هستند و درجه دوم یک زن.

باید ثابت کنند که از درد نداشتن رابطه جنسی در رنج و عذاب نیستند، به خاطر داشتن «یک سایه بر سر» حاضر به هرکار و قبول هر خفت و خواری نیستند. باید ثابت کنند که محتاج مرد دیگری نیستند.

آن‌ها باید ثابت کنند عقده ندارند، حسود نیستند، برای کسی بد اقبال، چشم شورنبوده و بدشانسی نمی‌آورند.

“مریم” یازده سال است که طلاق گرفته؛ اودرباره چگونگی زندگی اش به عنوان یک زن مطلقه می گوید:

طول کشید تا کارمناسب پیدا کنم و بتوانم به خانواده ام بفهمانم که به کمک آنها، در کنارداشتن و حفظ استقلال و آزادی خودم نیازمندم. خیلی از دوستان مشترک من و شوهر سابقم، مجبور شدند بین ما یکی را انتخاب کنند؛ و این یعنی من دوستان و آشنایان زیادی را علاوه بر شوهرم از دست دادم.

مشکلات فراوانی با همسایه ها برای این که یک زن مجرد بودم داشتم. خودم آنقدر شکاک و بدبین شده بودم که دلم نمی خواست هیچ رابطه تازه ای را شروع کنم. اگر مردی واقعا قصد محبت یا کمک داشت هم قبول نمی کردم. می خواستم ثابت کنم می توانم مثل یک مرد زندگی کنم. می خواستم به خودم ثابت کنم که از پس همه چیز یک تنه برمی آیم و به هیچ کسی احتیاج ندارم.

کم کم با کمک خانواده، مراجعه به مشاور و از همه مهم تر، با گذشت زمان، یاد گرفتم چطور در این شهر باید به عنوان یک زن تنها زندگی کرد. به کدام حرف و متلک باید بی توجه بود، و برعکس کجا باید بایستم و حرف بزنم و از حق و حقوق خودم دفاع کنم. چطور و از چه کسانی کمک بخواهم و چه موقع بدون کمک ، راهی پیدا کنم. اینکه چطور به خواسته های اشتباه و توقعات اشتباه، نامعقول و زیادی دیگران، چه مرد و چه زن، « نه » بگویم.

شاید زندگی من بسیار راحت تر می گذشت، از وقتی دختر کوچکی بودم، پدرو مادرم، به من یاد می دادند که باید به موقع دهانم را باز کنم و بگویم: « نه »!

تا شرایطی مشابه زندگی من را تجربه نکرده باشید، نمی دانید که نگفتن به موقع « نه » چقدر عذاب و دردسر و بدبختی برایم به بار آورد، و گفتن به موقع یک « نه » ساده چطور مرا نجات داد و یا کمک کرد تا از حق خودم نگذرم.

امروز مجردم و در ایران زندگی می کنم. یک دختر نوجوان مودب و خوب و مستقل دارم. شغلی که خرج زندگی خودم و فرزندم را تامین می کند. چند دوست و چند نفر فامیل و خانه ای که درآن آرام با دخترم ،زندگی می کنم. خیلی چیزهای معمولی و کلیشه ای را در زندگی نداشته و یا ندارم، درست است که شوهر ندارم یا شاید زندگی زناشویی خوب را فرصت نکردم تا تجربه کنم، اما با همه کمبودهایم، خودم را خوشبخت می دانم. احساس آرامش می کنم.»

در پایان، مشکلات و گفته ها و ناگفته های مربوط به زندگی زنان بیوه یا مطلقه در جامعه تمامی ندارد.

یکی از قدم های اصلی برای کمک به بهبود اوضاع جامعه، دانستن و فهم شرایط زندگی زنان، بدون مردان است .

دریک برنامه اجتماعی رادیویی از یک خانم نماینده مجلس پرسیده می شود که پیشنهاد و راه حل شما برای جمعیت حدود ١٠میلیون نفری زنان بیوه و مطلقه و مجرد بالای ٣۵سال چیست؟ ایشان پیشنهاد می دهد:

« شاید یک راه حل خوب این باشد که زنان ایرانی مجرد بروند خارج یا از کشور های دیگر مردان مجرد به ایران بیایند.» (١)

البته که بجای واردات – صادرات زن و مرد راه حل های دیگری هم ” قطعا ” وجود دارد .

هریک نفر ما بدون ارزش گذاری، بدون پیش داوری و پیش قضاوت به زندگی این گروه از زنان نگاه کنیم. از خودمان بپرسیم، ما کجای این مشکلات ایستاده ایم؟ ما چه نقشی در زندگی آنها به عنوان کارفرما، مادر، همسایه، دوست و… داریم یا می توانیم داشته باشیم؟

 منابع:

(١) – جامعه خبری تحلیلی الف – یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳ – «واردات مردان مجرد از خارج »

http://alef.ir/vdcjtye8ouqetmz.fsfu.html?230638

(٢) سازمان ثبت احوال کشور – آمار طلاق – https://www.sabteahval.ir/default.aspx?tabid=4760

(٣) سازمان بهزیستی – http://www.behzisti.ir

آبان
۲۹
۱۳۹۳
از زندگی زنان مطلقه یا بیوه چه می دانیم؟
آبان ۲۹ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۱
, , , , ,
image_pdfimage_print

4304159786_4154259dd5_z

عکس: DG EMPL

 قسمت دوم – پیش قضاوت ، برچسب زدن

نوشین پیروز- روزنامه نگار

 افراد می توانند یکدیگر را تحت تاثیر قرار دهند اما هیچ انسانی نمی تواند بجز خودش ، دیگری را “عوض” کند و یا هیچ زن یا مردی نمی تواند به تنهایی باعث بوجود آمدن یک خانواده سالم باشد.

دراین قسمت، به نمونه های دیگری ازمشکلات و به پیش داوری ها، برچسب ها و قضاوت های نادرستی که درباره زنان بیوه و مطلقه در جامعه وجود دارد نگاه می کنیم.

متاسفانه زنان بیوه ویا مطلقه اغلب دچار آزار و اذیت هایی می شوند که درنتیجه باورهای غلط و یا اطلاعات محدود و ناقص اطرافیان و یا افراد جامعه است. صرف نظر از آنچه که دردرون این زنان می گذرد، آنان دربسیاری از موارد با نگاه ها، اشاره ها، نیش و کنایه، توهین و تحقیر و یا حرف های ناراحت کننده روبرو هستند. برخوردهایی که زندگی را برای این گروه از زنان سخت تر و سیاه تر می کند.

با وجود اینکه طلاق پایان دادن به یک رابطه دوطرفه میان زن و مرد است، هنوز هم عده ای درنهایت زن را مقصراصلی دانسته و اعتقاد دارند، همانطور که زن خوب باید خانه دار باشد و یا بتواند مادر خوبی شود، باید بتواند در هرشرایطی از طلاق جلوگیری کرده، با شوهر و زندگی بسازد. تفکری بسیار خطرناک وغلط که اجرای آن به جز بروز انواع خشونت های خانگی حاصل دیگری نداشته و ندارد.

مطابق آمار سازمان ثبت احوال کشور “فقط” در سال١٣٩٢:

در مقابل هر پنج ازدواج ثبت شده، یک طلاق وجود داشت. (١۵۵٣۶٩ طلاق ثبت شده )

“علی اکبر محزون “مدیرکل آمارواطلاعات سازمان ثبت احوال کشور درباره ازدواج و طلاق های ثبت شده در کشور می گوید:« فرصت ازدواج مردان بالای ۶٠ سال هفت برابر زنان بوده و میانگین سن ازدواج در تهران ( شش ماه اول سال جاری) دختران ٢۵ سال و مردان ٢٩سال بوده و همچنین براساس آمار نیمی از طلاق ها مربوط به پنج سال اول زندگی افراد است.» (٢)

به این جمعیت (اکثرا جوان) زنان، اگر تعداد زنان بیوه و یا زنانی که ازشوهر خود جدا شده اما هنوز طلاقشان رسما ثبت نشده راهم اضافه کنیم، با جمعیت بزرگی روبرو هستیم که نیروی کارو فعالیت و حق زندگی داشته، در بین ما ویا کنار ما زندگی می کنند اما عده ای از زنان و مردان، ازآنها دوری کرده و وجود آنها را در اجتماع دردسرساز می دانند.

«زنان» دوباره مجرد شده، دردسر ساز و خطرناک هستند.

بعد از جدایی یا مرگ همسر، مرد یا مجرد باقی می‌ماند یا اگر وارد رابطه‌ای با زنان شود، انگاربه نوعی پذیرفته شده و موجه به نظر می‌رسد، اما برای زن با شرایط مشابه، به ندرت پذیرفته می‌شود که رابطه‌ای با جنس مخالف خود برقرار کند. مرد “خراب” نمی شود ، اما زن “خراب” می شود. لابد علت این خرابی همان تفاوت فیزیکی زن و مرد، و یا بافت ماهیچه و قطر استخوان هاست که یکی به سرعت خراب می شود و دیگری بندرت !!

ریشه بسیاری از خشونت‌هایی که در حق زنان بیوه یا مطلقه اعمال می‌شود، در این اعتقاد نهفته است که گروهی این زنان را به شکل ویروسی خطرناک می‌بینند که هرجا وارد شوند با خود دردسر و مشکل به همراه می‌آورند. چرا که آنها یا خودشان به هر دلیل موجه یا غیر موجهی به سراغ مردان می‌روند، یا برعکس، مرد‌ها به دلایل مختلف به سراغ آن‌ها خواهند رفت و این یعنی شروع دردسر و خراب شدن.

مطلقه یا بیوه بودن یک زن، برای گروهی دلیل کافی و مسلم برخراب بودن زن، یا باعث خراب شدن زندگی مرد دیگری است.

“مژگان” مدت هفت سال است که از شوهرش جدا شده و طلاق گرفته است. اودرباره مشکلات زندگی یک زن بیوه در ایران می‌گوید:

«بعد از روبرو شدن با صحنه خیانت و هم خوابگی شوهرم با زن دیگری، درخواست طلاق کردم که بدون هیچ مخالفتی و با توافق کامل شوهر سابقم انجام شد. روزی که مُهر طلاق پای درخواستم زده شد، به دیدن معشوقه شوهرم رفتم که زمانی دوست من بود.

به او گفتم:«وقتی تورا به خانه ام راه دادم، تو ماری بودی که توی آستین خودم پرورش ‌دادم و بالاخره زهرت را ریختی و نیشت را زدی.»

بعد از طلاق، سعی کردم به زندگی خودم روندی عادی بدهم و قبول کنم که بعد از این به عنوان یک فرد مجرد زندگی خواهم کرد. درست شش ماه بعد از طلاق بود که فهمیدم من دیگر هرگز “مجرد ” نخواهم شد و تا آخر عمر با مارک یک زن “مطلقه ” باقی خواهم ماند. مجرد‌ها زیر پوشش دَم بخت بودن، راحت‌تر در جامعه و خانواده‌ها قبول می‌شوند. همه سعی می‌کنند، برای جلوگیری از دردسرهای احتمالی، به اصطلاح، زود‌تر دستشان را بند کرده، و برای آن‌ها زوجی مناسب پیدا کنند. مردم – درست مثل خودم – آنها را راحت در خانه می پذیرند و دعوت می کنند. اما زن بی‌شوهر، یعنی زنی که هیچ مشکلی در برقراری رابطه جنسی ندارد. قبلا شوهر داشته، و به هردلیلی که خود یک «عیب و ایرادی در یک جای کار محسوب می‌شود» در حال حاضر بی شوهر شده ، کمبود دارد یا بدبخت شده، عقده هم دارد.

مردم زنانی مثل من را، به شکل “دزد مرد” یا برهم زننده زندگی خود می بینند. تقریبا همه مراقب هستند ، جایی که مردی حضور دارد، امثال من حضور نداشته باشند، و این بسیار آزاردهنده و سخت است.

طلاق گرفتن من نه تنها از طرف اطرافیان و دوستانم حمایت نشد، بلکه بد‌تر، به نوعی مرا طرد کرده‌اند و بنا به تجربه شخصی خودم، به آن‌ها حق می‌دم. آنها با مجردها معاشرت می کنند اما با طلاق گرفته ها نه.»

 «از هفت دولت آزاد»

بعضی عقیده دارند، زن مطلقه / بیوه، که «از هفت دولت آزاد» است، از این باصطلاح ” آزادی ” خود سواستفاده کرده و از شوهر، پدر، برادر و پسر دیگر زنان استفاده مالی، جنسی وعاطفی ببرد.

در اینجا “مرد” هویت خود را به عنوان یک انسان از دست می دهد ، ومثل یک جسم و کالا “مالکیت ” و انحصار دارد. همانطور که کسی نباید بی اجازه از “اموال” دیگران استفاده کند، نباید زنی ، از “مردان ” دیگران هم استفاده و نفع ببرد. شعار آنها این است:«این مرد صاحب دارد!»

اغلب کسانی که به دیگران چنین نسبتی می‌دهند، خودشان را مامورو مسئول ” امر به معروف و نهی از منکر” می‌دانند، و مراقب خود و همه اطرافیان و دوستان هستند و به همه امرو نهی می‌کنند که چگونه باید با احتیاط باشند. به  این زنان دستورهم می دهند و یا توصیه می کنند که رفتار آنها چطور باید باشد، چگونه لباس بپوشد یا درکدام مجلس اصلا حضور نداشته باشد.

آن‌ها عقیده دارند، “مردان قربانی خواهند شد “، پس آنها موظف هستند، از مردان در برابر چنین زنانی که بیشتر از ظاهرشان، آزادی آنها اغواگر است، محافظت کنند.

زن مطلقه یا بیوه ، تقریبا هیچ شانسی دربرابر نگاه بدبین و شکاک این گروه ندارد. هر قدم، لبخند، نگاه را ممکن است آنها از صافی و منطق خود عبوردهند و آن را طوری تعبییر و تفسیر کنند که قصد، سواستفاده است.

«شوهر رفت؟ پس من هم از دنیا می روم!»

بعضی از زنان بیوه و یا مطلقه، از طرف خانواده و اطرافیان طرد می‌شوند، یا هنوز از مشکل قبلی خلاصی پیدا نکرده، می‌خواهند آن‌ها را به زور وارد رابطه جدیدی کنند. با ترحم‌های نابجا اعصابشان را چنان بهم می‌ریزند، که خودشان زود‌تر دست به کار شده، خود رابا خاطرات بد و خوب زندگی مشترک گذشته، زنده به گور می کنند.

آنها از ترس پیش قضاوت، برچسب و اُنگ‌های اجتماع، تهمت‌ها، نگاه‌های پر معنی زنان و مردان، تحقیر و تهدید، خودشان را درخانه حبس می‌کنند. نه جایی می‌روند، نه با کسی معاشرت دارند. بعضی از آن‌ها به یک آیین و یا مذهب، به شکل بیمار گونه وابسته می‌شوند، یا به مواد مخدر یا الکل معتاد می شوند.

“رویا ” نمونه‌ای از آنهاست. او درباره تصمیم اش بعد از مرگ شوهرش می‌گوید:

«بعد از مرگ شوهرم در تصادف رانندگی، هنوز به یک سال نرسیده برایم خواستگار می‌فرستادند و دلیلشان هم این بود که «تو بَرو رو داری و جوانی، بهتره زود‌تر سروسامان بگیری.»

گفتم : نمی‌خواهم، نمی‌توانم. خانواده‌ام قبول کردند.

اما پدر و برادرم تقریبا نمی‌گذاشتند من حتی برای باز کردن در به حیاط بروم. انگار من قاتل شوهرم بودم که خانواده‌ام باید مرا مخفی کنند.

گفتم: جدا زندگی کنم.

گفتند: فراموش کن. فقط زن خراب و تن فروش در این شهر تنها زندگی می‌کند.

گفتم: سر کار بروم.

گفتند: چرا؟ مگه ما مرده‌ایم؟ مگه به پول نیازداری؟ یا شوهرکن، یا همین جا تو خونه بمون. قدمت سرچشم!

بعد از یک سال، دلم می‌خواست از خانه، از این چهاردیواری پا بیرون بگذارم. اما کجا؟ تنها جایی که برای رفتن جلف و سبک نبود جلسه قرآن بود. می‌توانستم در روضه‌ها با خیال راحت گریه کنم، سبک‌تر شوم و به خانه برگردم. خیال همه هم در از اینکه با آبرویشان بازی نمی‌شود، راحت بود. روزهاست که من کاری ندارم به جز جلسه قرآن و روضه و ختم انعام رفتن. دیدم اینطوری هم خودم آرامش دارم، هم خانواده‌ام.»

«شکارچی مرد»

اما نه فقط در ایران، بلکه درسراسر دنیا، زنانی هستند که از بیوه ویا مطلقه بودن خود “سوءاستفاده ” کرده و از وضعیت خود به عنوان یک ابزار برای پیشبرد اهدافشان استفاده می کنند. دخترانی که با نقشه قبلی ازدواج می‌کنند که طلاق بگیرند، قبلا فکر همه چیز را کرده‌اند.

بسیاری از دختران به خاطر هرچیزی، به جز تشکیل زندگی و خانواده، ازدواج می‌کنند.

دلیل آن‌ها برای ازدواج می‌تواند: فرار از شرایط زندگی در خانه والدین، فرار از شهر و یا کشور محل سکونت، به امید آزادی و استقلال بیشتر، به دنبال ثروت و شهرت و یا عنوان باشد.

منطق آن‌ها برای انتخاب این راه و روش زندگی این است که «خوب بود که چه بهتر، بد بود، طلاق می‌گیرم.»

متاسفانه این گروه بعد از طلاق، در ادامه نقشه از پیش ترسیم شده برای زندگی خودشان، بعد از شوهر یا قربانی اول، بسیار حرفه‌ای‌تر و مجهز‌تر از قبل در جامعه به دنبال صید و یا قربانی‌های بعدی هستند. آن‌ها دنبال، رابطه‌های جنسی متنوع، حامی مالی و … هستند. اغلب زیبا و خوش لباس و خوش برخورد و جذاب هستند و بسیار حرفه‌ای عمل کرده، شکار جدید خود را با مهارت به دام می‌اندازند.

این گروه که باعث آسیب و آزار و صدمات بسیار زیادی می‌شوند، اغلب خودشان، قربانی انواع خشونت‌های خانگی و یا اجتماعی شده اند و به دنبال تلافی و انتقام بیمارگونه‌ای از هرآنچه نداشته‌اند و یا از آن‌ها دریغ شده از دیگران هستند.

قربانی اینجا مردانی هستند که به دام افتاده، درآخر در این رابطه اشتباه ، پول و عشق و محبت گاهی آبرو و خانواده و یا موقعیت شغلی خودر را به خطر انداخته یا از دست می‌دهند. این مردان برای ساکت نگه داشتن این زنان، مجبورهستند عملا انواع مختلف حق السکوت را به خانم حقه باز بدهند.

“محمد” می گوید:« وقتی به عنوان منشی جدید شرکت آمد، چهره اش آنقدر مظلوم و بی پناه به نظر می رسید که اگر دوباره زمان به عقب برگرده، احتمال می دهم بازم گول خورده، همان اشتباه را تکرار می کردم.

گفت که شوهرش به او خیانت کرده، تازه طلاق گرفته و به کار نیاز دارد. با وجود بی تجربه بودنش و داشتن انتخاب های بهتر، متاسفانه کار را به او دادم. او انسان نبود، جادوگر بود. ماه اول آنقدر با محبت، خوش برخورد، مهربان و مشتاق کار بود که روز به روز از او بیشتر خوشم آمد. تا بالاخره وقتی دیدم هرمردی که اورا می بیند جذب او شده، و از من به عنوان کارفرما از وضعیت تاهل او می پرسد، به او پیشنهاد معاشرت به قصد آشنایی بیشتر و ازدواج دادم.

با فیلم و اطوار واجرای چه نمایشی، مثلا به زور و اصرار من ” بالاخره ” رضایت داد وقبول کرد ازدواج کنیم. او از زندگی قبل خود یک آپارتمان، با وسایل و ماشین داشت . با عنوان آنکه آنها یادگار گذشته هستند و نمی خواهد آنها را ببیند ،در دوران به اصطلاح نامزدی تا عروسی ، با پول من ، به اسم ایشان همه را تعویض و همه چیز را نو کردیم. خانه و وسایلی که من فقط سه ماه در مجموع از آنها استفاده و در آن خانه زندگی کردم.

درست نمی دانم از کی نقاب از چهره بیمار خود برداشت. فکر می کردم، برویم خانه خودمان همه چیز درست می شود. فکر می کردم، به خاطر تجربه قبلی بدی که داشته ترسیده و بهانه می گیرد، فکر می کردم بهتر می شود، درست می شود، اما زندگی را چنان به کام من زهر کرد و کاری با آبرو حیثیت من و خانواده ام کرد که در پایان ماه سوم زندگی مشترک از او جدا شده و تقاضای طلاق کردم.

بزرگترین اشتباهم این بود که به علت جدایی از شوهر اولش حتی شک هم نکردم. اما بعد از طلاق، وقتی از طریق دوستی فهمیدم سراغ مرد جوان با موقعیت مالی خوبی رفته و عین داستان آشنایی خودمان را برای اونمایش بازی کرده، سراغ آن مرد رفتم و همه چیز را برایش گفتم.

طبیعی است که ایشان حرف مرا باور نکرد. اما من پیش وجدان خودم آسوده بودم که سکوت نکردم و هشدار داده ام. از طریق همان دوست با خبر شدم، ظاهرا مرد جوان وقتی جریان ملاقات مرا برای زن سابقم تعریف کرده، چند هفته بعد، از آن شرکت استعفا داده ورفته است. فکر کنم، برای بزرگ کردن خانه اش دنبال شکار تازه ای باشد. خدا نصیبتان نکند! »

پایان قسمت دوم

منابع:

) ١ ( سازمان ثبت احوال – ازدواج و طلاق های ثبت شده و نسبت ازدواج به طلاق سال ١٣٩٢

https://www.sabteahval.ir/default.aspx?tabid=4821

(٢) خبرگزاری جمهوی اسلامی – ۱۳۹۳/۰۷/۳۰ – « فرصت ازدواج مردان بالای ۶۰ سال هفت برابر زنان است»

http://www.irna.ir/fa/News/81358817

آبان
۲۳
۱۳۹۳
سرنوشت مرا فیس بوک نوشت
آبان ۲۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , ,
image_pdfimage_print

6856181503_8d8e73208b_z

عکس: Master OSM 2011

نوشین پیروز- روزنامه نگار

چند سال پیش در اتاقم نشسته بودم و در اینترنت دنبال عکس مناسبی برای پستی که می خواستم تو فیس بوکم بذارم می گشتم که ناگهان دراتاقم باز و برادرم با خشم وارد شد. به سمت من آمد. لپ تاپ(Laptop)مرا از روی میز بلند کرده از پنجره توی حیاط انداخت. بعد هم به طرفم آمد و شروع به کتک زدن من کرد.

از صدای داد و فریاد ما، مادرم سراسیمه آمد وسعی ‌کرد جلوی برادرم را بگیرد. فریاد می‌زد:

 «ولش کن! کشتیش. مگه چیکار کرده؟ ولش کن…»

برادرم مرا پرت کرد کنارو رو به مادرم فریاد کشید: «از دخترت بپرس خانم! ازدخترت بپرس که توی فیس بوک(Facebook) چه غلطی می‌کرد؟»

مادرم محکم زد توی صورتش و گفت: «وای خدا مرگم بده، این حرف‌ها چیه می‌زنی؟ این بچه مریضه، سرما خورده، الان سه روزه که از توی خونه جُم نخورده. کلاس هم نرفته. من شاهدم مادر. به خواهرت تهمت نزن، معصیت داره والا»

برادرم درحالی که داد می‌زد گفت: «هاه! لازم نیست دخترت از خونه بره بیرون مادر من، او مرد‌ها رواز طریق اینترنت میاره توی خونه ما»

رنگ از صورت مادرم پرید. لب هاش شروع به لرزیدن کرد به دیوار تکیه داد و خودش را سُر داد روی زمین و می‌زد توی سرش و صورتش را می‌خراشید وزیر لب چیزهای نامفهومی می‌گفت.

گریه کنان گفتم: «مامان دروغ می‌گه. به قرآن دروغ می‌گه. اینجوری که داره میگه نیست.»

برادرم داد زد: «برو توی فیس بوکت ببینم چند تا مرد نامحرم جزء دوستاتت هستن؟ چند تا از پسرهای فامیل، چند تا مرد غریبه چند تا؟ هان؟ چند نفر؟ بی‌حیا! اصلا از کجا تورو می‌شناسن؟ اینا کی هستن لایک (Like) می‌زنن برات؟ جواب بده دیگه؟ از کجا می‌شناسیشون؟ من خفه‌ات می‌کنم… آبروم رو بردی… من خودم تورو می‌کشم دیگه ننویسی: حدیث دل گویم…»

و دوباره به سمت من حمله کرد.

مادرم داد زد: «بسه! ولش کن» و خودش را بین من و برادرم انداخت.

 برادرم مرا پرت کرد روی زمین. سرم به لبه میز خورد و شکافت. خون را که روی صورتم دید از بیشتر زدن من منصرف شد و گریه کنان از اتاق بیرون رفت.

مادرم به صورت من نگاهی کرد و گفت:

 «خدایا به خودت پناه می‌برم. الان حاجی می‌رسه خونه. دختر آخه این چه خاک به سری بود که کردی؟ چی برات کم گذاشته بودیم آخه؟ تو که خدا و پیغمبر سرت می‌شد، داغت رو ببینم، تو کی خراب شدی من نفهمیدم؟»

 چند دستمال داد که من روی زخم سرم بگذارم و گریه کنان ازاتاق من بیرون رفت.

معلوم بود که برادرم به پدرم تلفن زده بود چون پدرم هیچوقت به این زودی به خانه نمی‌آمد.

صدای ماشین پدرم و رسیدن او به خانه را شنیدم. تا وارد خانه شد، هراسان از مادرم پرسید:

 «چی شده؟ چرا گریه می‌کنی خانم؟»

برادرم سعی کرد آرام با او صحبت کند و برایش توضیح دهد که چه اتفاقی افتاده.

 مادرم وسط حرف او می‌پرید و برای دفاع از من توضیح می‌داد که من لابد گول خورده‌ام، حتما اشتباه شده.

 پدرم درست حرف‌های برادرم را متوجه نمی‌شد. خواست آنچه برادرم گفته را اول خودش ببیند.

 با لپ تاپ برادرم به صفحه فیس بوک من رفتند.

پدرم کمی درباره “فیس بوک “از برادرم پرسید که چیست و به چه کار می‌آید. مادرم آمد و در را بازکرد و درحالی که مرا نفرین می‌کرد، گفت که باید پیش پدرم بروم.

 تا گفتم: «سلام»، پدرم بلند شدم و محکم توی گوشم زد و گفت:

 «تف به روت. دختره پُرروی بی‌حیا»

 اما احتمالا چون آثار کتکی که از برادرم خورده بودم برای پدرم کفایت می‌کرد، از کتک زدن بیشتر من خودداری کرد.

 من گریه کنان به مادرم گفتم:

 «قرآن را بیار که رویش بزنم که مردی را به خانه نیاوردم. نه مجازی و نه غیر مجازی.»

 پدرم حرف مرا به اشتباه شنید: مرد مُجاز و غیرمجاز و به من حمله کرد.

 برادرم این بار واسطه شد و پدرم را روی صندلی نشاند و سعی کرد توضیح دهد که مجازی یعنی چه. بی‌فایده بود. پدرم درحالی که سعی می‌کرد خودش را کنترل کند، بی‌حوصله گفت:

 «پسرجون ! نشون بده ببینم چطوری یکی می‌تونه بیاد توی خونه آدم رو ببینه.»

برادرم برای نشان دادن طریقه راه انداختن دوربین لپ تاپ با “اسکایپ”(Skype) با یکی از دوستانش شروع به چت تصویری کرد و به من و مادرم اشاره کرد که از اتاق بیرون برویم.

 مادرم در حالی که چادرش را به سرمی انداخت گفت:

 «نخیر! منم باید بدونم چطوری مرد‌ها رو آورده خونه.»

 بعد هم سفت و محکم روگرفت و همگی جلوی لپ تاپ، رو به دوربین کنار هم نشستیم و به تصویر دوست برادرم در اسکایپ خیره شدیم.

مادرم خواست اوضاع را بهتر کند گفت:

 «حاج آقا، ببین، مثل آیفون تصویری خونه است. اینکه گناه نیست»

 پدرم برای اینکه مطمئن شود که آنچه فهمیده درست است، درحالی که رو به تصویر دوست برادرم «سعید» بای بای می‌کرد پرسید:

 «آقا سعید، شما الان منو می‌بینی پسرم؟ پیرهنم چه رنگیه؟»

سعید هم از همه جا بی‌خبر خندید و در حای که بای بای می‌کرد گفت:

 «سلام حاج آقا. بله. شما را خوب و واضح می‌بینم. انگار جلوتون نشستم. حاج خانم و امین را هم می‌بینم. شما یک پیراهن راه راه پوشیدن، الان زیر تابلوی «وان یکاد» نشستین. حاج خانم سلام عرض می‌کنم.»

پدرم لب گزید، محکم پشت دستش زد. بعد به ریشش دست کشید وناگهان از جا پرید و دوباره به سمت من حمله کرد؛ داد می‌زد:

 «نامحرم رو آوردی تو خونه من؟ نامردم اگه خونت رو امشب نریزم»

 صورت سعید هاج و واج هنوز روی صفحه لپ تاپ باقی مانده بود که برادرم فوری لپ تاپ را بست. مادرم پرید و خودش را واسطه من و پدرم کرد.

من داد می‌زدم:

 «به خدا این کارو نکردم. به قرآن قسم نکردم. من ” چَت” (Chat) هم به زور بلدم…»

پدرم داد و هوار می‌کشید که:

 «تو گفتی کامپیو‌تر می‌خوام مقاله علمی دربیارم ازش، گفتی واسه درسم لازم دارم. من ساده باورم شد؛ نگو خانوم چِت (چَت) می‌کرده. می‌دونی چقدر گناه کردی؟»

برادرم می‌گفت:

 «حاجی، من توی فیس بوک ده تا دوست بیشتر ندارم، خانم نزدیک صد تا رفیق داره. حالا اون‌ها که زن هستن هم بماند که چه ریخت و ظاهری دارن.

 امروز پسر آقای «محسنی» اومده دم مغازه، جوک می‌گه. می‌گم وای خیلی خنده دار بود. دل درد گرفتم. می‌دونی بابا چی بهم گفت؟ گفت:

 «چطور نشنیده بودی؟ خواهرت توی فیس بوکش نوشته بود.»

 داشتم از خجالت آب می‌شدم. گفتم:

 «مگه خواهرم توی فیس بوکه؟»

 طرف برگشته می‌گه: «کجای کاری، آنقدر هم شعر‌های قشنگی می‌گه…»

 پدرم دمپایی‌هایش را به سمت من پرت می‌کرد و داد می‌زد: «حالا شعر بگو… دِ حالا شعر بگو ببینم»

و دوباره مرا زیر مشت و لگد خود گرفت.

پدرم از زدن من که خسته شد نشست و گفت:

 «خدایا! منو اینطوری آزمایش نکن. آبروی منو جلوی در وهمسایه نبر. فردا من چطوری تو روی حاج آقا حسینی نگاه کنم آخه. چی بگه اگه بهم بگه شنیدم دخترت توی فیستوک (فیس بوک) بوده…»

مادرم ضجه می‌زد و نفرینم می‌کرد.

شش ماه بعد مرا به عقد مردی درآوردند. یک سال نشده در خانه شوهر بودم. همسر‌‌همان پسر حاج آقا حسینی، که اشعارمرا در فیس بوک لایک زده بود شدم.

مادرم معتقد بود همه چیز قسمت است. می گفت:« لابد قسمتت این بوده مادر. سرنوشت آدم را خدا تعیین می کند. قسمت تو هم لابد این بوده  بری توی فیس بوک تا شوهرت تو را آنجا  ببیند و بپسندد. اگر نه که، اصلا هرچی فکر می کنم، نمی فهمم  دختری به نجابت و مومنی تو چه دلیل داشت  که سر از اینجور جاها در آورد. »

من گریه کنان گفتم:«کدام دیدن ؟ عکس پروفایل من که گلِ مریم بود مادرجان. قسمت من این بوده یکی شعر هایم را بخواند و مرا بپسندد؟»

اما مادرم از پیدا شدن شوهر و عروسی من خوشحال تر از آن بود که به حرف های من گوش دهد.

قبل از عقد، پدرم آمد داخل اتاقی که من منتظرعاقد آماده نشسته بودم و گفت:

 «دخترم! انشالله تا چند ساعت دیگه به سلامتی می‌ری خونه بخت. به عنوان پدر ازت می‌خوام منو روسیاه نکنی. دیگه نه فیس بوک بری و نه فیس بوک رو به خونه بیاری. حالیت شد؟ دیگه شما شوهرداری، قباحتش بیشتره.»

 اشک توی چشمم حلقه زد. گفتم: «چشم بابا. چشم»

دستش روی دستگیره در بود که برگشت و گفت:

 «آهان! چِت (چَت) وچه می‌دونم اِستاپ (اسکایپ) اینا هم نکن بابا جان»

«چَت بابا»

بابا: «استغفرالله! از همون کار‌ها! می‌گم نکن»

پدرم تا آخرین لحظه عقد نگران بود که یک نفر وارد شود و بگوید: «من از فیس بوک آمدم» و مراسم عروسی به هم بریزد. هرغریبه‌ای (از فامیل داماد) که وارد می‌شد، دستش را می‌گذاشت روی قلبش ومثل ترقه از جایش می‌پرید و نگران از دیگران، هویت نا‌شناس را پرس جو می‌کرد.»

وقتی به مادرم اعتراض می کنم که چرا ریخت و قیافه، رفت و آمد، کارهای برادرم، دوستانش، جاهایی که می‌رود را نمی‌بینند و چرا به او چیزی نمی‌گویند، مادرم می‌گوید:

 «او مرد است. فرق دارد. تو دختر بودی. چه کینه‌ای هستی. شوهرت هم که والا پسر خیلی خوبیه. کدوم مردی میا‌د واسه زنش و مادرزنش وایبر نصب کنه؟

 به خاله ات که  گفتم، داشت از حسودی دِق می‌کرد، گفت :«خدا قسمت ما هم از این داماد‌ها کنه.»

 پدرم می‌گوید که حتی پیش نماز مسجد هم گفته که باید با علم جلو رفت و امروزی بود، چون دنیا عوض شده…

***

مریم چشم‌های خیس از اشک خودش را پاک می‌کند.

–   شما  درباره عوض شدن  دنیا چه نظری دارید، دنیا عوض شده؟

«دنیا همیشه درحال تغییر است. اما بعضی‌ها خودشان را با تغییرات وفق می‌دهند، بعضی‌ها آنقدر عقب‌تر از زمان می‌مانند مثل پدر من، که وقتی می‌خواهند این فاصله پیش آمده را پُرکنند یا به خودشان، یا به دیگران آسیب می‌رسانند و یا همیشه با یک فاصله ثابتی، عقب‌تر از عصر خود هستند. بله! دنیا عوض شده، اما انگار نه برای دخترانی امثال من.

 ما باید صبر کنیم تا حتما اول دنیا برای مردان عوض شود. یا آن‌ها حاضر شوند، قبول کنند که با زمانه جلو بروند، یا بتوانند اطلاعات خودشان را به روز کرده و حاضر شوند یا مجبور شوند، چیزهای جدید را امتحان کنند، قبول کنند، بعد اگر اجازه بدهند یا دلشان خواست یا صلاح دیدند، دنیای ما زنان را هم عوض کنند یا اجازه بدهند یا وادارمان کنند که با زمانه خودمان را تطبیق دهیم.»

انگار قانون نانوشته ای وجود دارد که دنیا  اول برای استفاده و زندگی مردان است  و بعد زنان.

زن فقط وقتی اجازه دارد ازهرچیزی در دنیا استفاده کند که اول مردان آن را بفهمند‌ ویا بشناسند.

جالب اینجاست در تاریخ چند نفر دانشمند زن داریم، چند نفر مرد؟

 بله. تعداد مردان بیشتر است. اما چند نفرازمردان آن زمان‌های قدیم، یا امثال برادر من در همین عصر و زمان، اگر زنی چیزی را کشف کرد و دانست، تازه آن هم اگر به او فرصت تحقیق و درس خواندن درست به اندازه مردان داده شود، حاضرهستند که آنرا بپذیرند؟ در اطراف من که هیچ کدامشان.

 امثال من زیاد هستند. ما باید همیشه پشت مرد‌ها در ردیف دوم باشیم. در این دوره و زمانه هنوزهم چیزهایی که برای بسیاری از خانواده‌ها عادی و معمولی است، پشت دیوارهای خانه ما، غیرعادی می‌شود.

خانواده امثال من، قانون‌های خودرا دارند. مثلا من نمی توانم بگویم ماهواره می‌خواهم. قیامت می‌شود. مگر اینکه شوهرم به خانه بیاید و بگوید: مریم! از فردا شب می‌تونی ماهواره نگاه کنی. شوهرم می‌گوید که من چه گوشی باید بخرم، یا او می‌تواند تعیین کند که من چه ماشینی برانم.»

– بعد از آن شب آیا پدر و برادرتان از شما عذر خواهی کردند؟

«بله و نخیر. عذرخواهی کردند اما به شیوه خودشان. در اینکه من مقصر بودم هنوز هم که هنوز است پافشاری می‌کنند و عقیده دارند محیط مجازی و بخصوص فیس بوک برای زنان مناسب نیست.

ببینید، ما یک خانواده مذهبی هستیم. حجاب فقط پوشش ظاهری نیست. پدر و برادر و حالا شوهر من به اینترنت به شکل پنجره‌ای نگاه می‌کنند که نامحرم می‌تواند وارد حریم زندگی خصوصی ما شود و این گناه است. آن‌ها‌‌ همانقدر که نسبت به حجاب زنان حساس هستند، به آزادی مجازی هم حساس هستند. و مردانی که درباره دنیای مجازی کمتر می‌دانند، بیشتر می‌ترسند.

من برای پدرم توضیح دادم شما رفتارتان مثل آدم‌هایی هست که بار اول آتش را دیدند.

چون بلد نبودند چطور از آن استفاده کنند، سوختند و سوزاندند. اما در ‌‌نهایت انسان از آتش استفاده کرد. آیا آتش خطر دارد بله. آیا آتش مفید است بله. باید بلد بود از هر چیزی چطور استفاده کرد. در دنیای مجازی و یا در اینترنت خطر وجود دارد. من هم قبول دارم. مگر در دنیا واقعی وجود ندارد؟ اما مردان ما، نمی‌خواهند زنان وارد اجتماع شوند، بدانند و بتوانند با خطرات بجنگند و یا از خود دفاع کنند و یا اصلا عامل خطر را از بین ببرند. برعکس! آن‌ها به زنان می‌گویند: «بیرون نرو» و خلاص. شاید اگر پدرم به من فرصت می‌داد تا او را با دنیای اینترنت آشنا کنم، مرا کتک نمی‌زد.»

– مادر یا پدرتان به برادرتان اعتراض نکردند که چرا دست روی خواهرت بلند کردی؟ آیا او جازه داشت شما را کتک بزند؟

«نه! پدرم که هربار حرف آن روز می‌شود می‌گوید:

 «خوب مرد است! غیرت دارد. از شدت نگرانی کور شده بود.»

 پدرم، برادرم و اشتباه و گناه او را توجیه می‌کند؛ و مادرم می‌خواهد همه چیز را رفع و رجوع کند. می‌گوید که هردو از شدت غیرت و دوست داشتن من دچار جنون شده بودند. مادرم عقیده دارد من خودم مقصر بودم! و به آتش خشم آن‌ها دامن زدم. بهتر بود من زود‌تر می‌رفتم و به برادرم می‌گفتم می‌خواهم بروم در فیس بوک عضو شوم و با برادرم مشورت می‌کردم بعد با هم عضو این شبکه اجتماعی می‌شدم.

درست مثل بچگی که می گفت دست برادرت را درخیابان ول نکنی .درحالی که ما فقط دوسال اختلاف سن داشتیم. اما مادرم فکر می کرد برادرم می تواند از من محافظت کند و نه برعکس . مادرم می‌گوید من به پدرت گفتم که تا با برادرت صحبت کند. نباید دست روی زن بلند کند. کار درستی نیست. گناه هم دارد.»

– آیا از برادرت نپرسیدی که چرا مسئله را بین خودش و شما حل نکرد؟ یاچرا فقط به مادرو پدرتان اطلاع نداد، چرا” او” به خودش این اجازه را داد و  شما را کتک زد؟

«فقط یک بار درباره آن روز با هم حرف زدیم وبرادرم گفت:

من متاسفم که تورا کتک زدم اما فکر می‌کنم هرکسی جای من بود همین کاررا می‌کرد. من در آن لحظه از شدت غیرت و ترس از دست دادن تو و از فکر آبروی خانوادمان که داشت از بین می‌رفت، داشتم دیوانه می‌شدم. احتمالا

من به او گفتم: نه برادر! من جای تو نمی‌توانم باشم چون این کاررا نمی‌کردم. من حرف می‌زدم. یا من تورا قانع می‌کردم و یا تومرا را قانع می‌کردی. و یا اگر در ورطه فساد و تباهی هم افتاده بودم، مرا نجات می‌دادی. نه، من جای تو بودم اینکار را نمی‌کردم، اما هرکسی دیگر جای من بود، احتمالا می‌رفت و از دست تو شکایت می‌کرد. البته واضح است که دوباره هم جر و بحث بین ما درگرفت.»

– شما جای برادر و یا پدرو مادرتان بودید، با توجه به شرایط آن‌ها، با دختران چطور رفتار می‌کردید ؟

  «من اگر جای برادرم بودم، اول سوال می‌کردم. اینکه چیزی نبود. حتی خیلی بد‌تر از این هم اگر کاری کرده بودم، اول کتک نمی‌زدم، بعد حرف بزنم، درآخر معذرت بخواهم!

 شاید می‌رفتم و موضوع را به پدرو مادرم می‌گفتم و توضیح می‌دادم که نگران وضع و زندگی خواهرم هستم. اما او هم خبرداد و دهن لقی کرد، هم دخالت در تربیت و زندگی من کرد، هم پدرم را علیه من تحریک کرد، هم مرا کتک زد. بعد‌ها هرچه بیشتر فکر کردم دیدم علتش غیرت نبوده. علتش حسودی بود!

چیزی که نمی‌خواهد قبول کند. این است که من دوست‌های بیشتر داشتم یا جلب توجه کرده بودم، اینکه جوک را من نوشته بودم نه او ویا من شعر نوشته بودم نه او… من فکر می‌کنم غیرت اورا عصبی نکرده بود. حسادت بود.»

– شما گفتید که پایبند خانواده‌ای مذهبی هستید، مطابق قانون ایران  و شرع اسلام این  کتک زدن ، تهمت و یا مجبور کردن شما به ازدواج ، همه این اتفاق ها را چطور تقسیر می‌کنید؟ پس عدالت کجاست ؟

«من از پدرو برادرم به پلیس شکایت نکردم و نمی‌کنم. راستش کل ماجرا به شدت مضحک اما دردناک بود. فکر کنید پلیس می‌پرسید: «خانم چرا شمارا کتک زدند؟» باید می‌گفتم: «چون غیرتی شده بودند. چون من عضو فیس بوک بودم. چون پست‌هایم بیشتر از برادرم لایک خورده بود. مسخره است. اما واقعیت دارد. من به خاطر عضو فیس بوک بودن کتک خوردم. هم من می‌دانم و هم خانواده‌ام که حق با من بود. من هیچ گناه و کار اشتباهی نکرده بودم. اما آن‌ها که اشتباه کردن، تنبیه نشدند.

صورت خیس از اشک خودش را پاک می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:

 برادرم را واگذار خدا کردم. اما تاجای ممکن سعی می‌کنم که کمتر اورا ببینم. هنوز که نتوانستم اورا ببخشم.

پدرم را بخشیدم. چون برادرم او را تحریک کرد و از کم اطلاعی پدرم سوء استفاده کرد. احتمالا پدرم اگر به اندازه الان دنیای مجازی را می‌شناخت، ممکن بود مرا لفظی دعوا کند، اما مرا به آن شدت کتک نمی‌زد. و یا به ازدواج من به آن سرعت اصرار نمی‌کرد. دلم از این می‌سوزد که من هیچ کار بدی ،خلاف و یا گناهی نکرده بودم. فقط به خاطر جهل دیگری، کتک خوردم!

متاسفم که از اینکه پدرم نفهمید و هرگز نخواست قبول کند که شاید دخترش بیشتر از پسرش چیزی را بلد باشد. حتی به فکرش نرسید که شاید دخترم درست بگوید و پسرم اشتباه ‌کند.

مطمئنم شما اگر از پدرم بپرسید که آیا بین دخترو پسرتان فرق می‌گذارید؟ حتما می‌گوید خیر. اما در این مواقع است که معلوم می‌شود برای او دختر و پسر یکسان نیستند. پدرم مرا دوست دارد. اما قبول ندارد.

و این خیلی دردآور است. اینکه عقل و شعور و ارزش برای من قائل نیست، مرا باور ندارد، بیشتر از کتک‌هایی که خوردم، برایم درآوراست. برای این موضوع به کجا شکایت کنم؟ کدام قاضی؟ کدام عدالت؟ مگر من خواستم زن به دنیا بیاییم؟ مگر طرز فکر پدرم را می‌توانم تغییر دهم؟ چطور تنبه شود وقتی کارش را اصلا غلط و بد نمی‌داند؟»

–  آیا این قدرت را در خود می بینید که آینده خودتان را در دست گرفته و آن طور که درست می دانید زندگی کنید ؟

 «هرلحظه به آن فکر می‌کنم. هنوز راهی پیدا نکرده‌ام. اما یک چیز برایم روشن است، پسریا دخترم سرنوشت من و برادرم را نخواهند داشت. آنها را جور دیگری تربیت و بزرگ می‌کنم. حتی اگر همه مردهای فامیل مخالفم باشند.»

چشمانش پر از اشک شده.

به صندلی تکیه می‌دهد و دستش را روی شکمش نگه می‌دارد و لبخند می‌زند.

آبان
۲۰
۱۳۹۳
از زندگی زنان مطلقه یا بیوه چه می دانیم؟
آبان ۲۰ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۱
, , , , , , , ,
image_pdfimage_print

e1df72e53a51fccbd1f158f4fc60debe

قسمت اول – مشکلی بنام ” کار “

 نوشین پیروز _ روزنامه نگار

درسال های اخیر، فعالیت‌های زیادی در ایران، برای دفاع از حقوق زنان بی‌سرپرست، سرپرست خانواده، زنان بیوه ودست یابی به حقوق اجتماعی این گروه از زنان انجام شده است که با توجه به کمبود‌ها و سختی‌های موجود در ایران، هنوز جای فعالیت بسیاری باقی است.

قوانین خوب مربوط به امور زنان فراوان هستند، اما در بطن جامعه هنوز بی‌قانونیموج می‌زند. درمواردی که قانون وجود دارد، مانند اصل بیست و یکم قانون اساسی(١) که درباره امور مربوط به زنان و کودکان بی سرپرست وضع شده نیز ضمانت اجرایی کافی برای قانون وجود ندارد یا بسیاری از زنان از حقوق خود مطلع نیستند. آنها حتی به سازمان بهزیستی یا کمیته امداد امام خمینی برای دریافت کمک های احتمالی مراجعه نمی کنند.

ازطرفی قوانین نانوشته ای با ریشه های فرهنگی، سنتی، مذهبی در ایران وجود دارند، که برعکس، در هیچ جا به صورت تبصره و پاراگراف نوشته نشده، اما اجرا می شوند.

 هم زمان با بالا رفتن آمار طلاق و پایین آمدن سن طلاق در میان زنان از یک طرف و با گرانی و بالا رفتن هزینه تامین زندگی و مشکلات بیکاری از طرف دیگر؛ هرروز شاهد بالا رفتن آمار تن فروشی، اعتیاد، کارتن خوابی، بخصوص در بین این گروه خاص از زنان هستیم. درایران آمار دقیقی در مورد میزان اعتیاد و یا تن فروشی ویا تعداد زنان کارتن خواب به ویژه آمار کسانی که بعد از جدایی به این تعداد اضافه شده اند وجود ندارد . تنها آمارهایی محدود، درباره وضعیت زنان سرپرست خانوار وجود دارد که به اوضاع بد شرایط زندگی این زنان وجود دارد.

“شهیندخت مولاوردی” معاون رئیس جمهور در امور زنان درباره زنان سرپرست خانوار می گوید:

« طبق آمار سرشماری سال ۹۰ ، ١.١٢ درصد زنان شاغل ، سرپرست خانوار هستند که از این میزان ٨٢ درصد بیکارند که می تواند تبعات و آسیب های اجتماعی به دنبال داشته باشد.»(٢)

همچنین “منصور قمشه ای” معاون حقوقی و امور مجلس کمیته امداد امام هم درباره افزایش تعداد زنان سرپرست خانوار در ایران هشدار داده می گوید:

«در سال ۸۵، ۵/۶ درصد زنان سرپرست خانوار بودند. این آمار در سال ۹۱ به ۵/۱۲ درصد رسید و براساس پیش‌بینی‌ها، تعداد زنان سرپرست خانوار در سال ۹۵ به ۱۵ درصد می‌رسد.»

همچنین براساس این گزارش در سال ۱۳۷۵ به ازای هر سرپرست مرد ۹ سرپرست زن وجود داشت که این نسبت در سال ۹۰ به ازای هر سرپرست مرد به ۱۴ نفر سرپرست زن رسیده است .(٣)

 از میان زنانی که خواسته یا ناخواسته سرپرست خانوار شده اند ، بسیاری از آنان بیوه یا مطلقه هستند.

این گروه از زنان در جامعه و دربرابر قانون به عنوان انسان بزرگسال و بالغ مسئول اعمال خود محسوب می شوند. بسیاری از آنها هنوز دوره جوانی را طی نکرده و یا فرزند دارند. زندگی زنان مطلقه و یا بیوه بعد از جدایی ناگهان تغییر می کند. به خصوص برای قشری از زنان که تا این تاریخ شغل مناسب، تحصیل یا سواد و تخصص کافی نداشته اما باید هرچه سریع تر برای به دست گرفتن اوضاع و ادامه زندگی، کار و شغلی پیدا کنند، یک مشکل بزرگ است.

“رضا نوروزی جعفری”، مدیرکل امور حمایت‌های اجتماعی کمیته امداد امام درباره کمک به زنان سرپرست خانوار می گوید:

« نزدیک به یک میلیون زن سرپرست خانوار تحت پوشش داریم که ١٧درصد آنها در سنین زیر ۴٠ سالگی قرار دارند. برنامه اصلی کمیته امداد امام خمینی برای این گروه از زنان بویژه اگر سنشان پایین‌تر باشد و فرزندی نداشته باشند، این است که با برنامه‌های مختلف مشاوره‌ای و بسته‌های تشویقی آنها را به چرخه طبیعی زندگی بازگرداند که تا کنون توفیقاتی نیز در این زمینه کسب کرده‌ایم. » (۴)

اما آیا واقعا زن بیوه یا مطلقه در ایران به عنوان یک انسان بالغ می تواند مستقل و تنها زندگی کرده، مسئول زندگی و پاسخ گوی رفتار و اعمال خود بدون حضورو وابستگی به هیچ مردی باشد؟

اینکه “چطورباید باشد” را می دانیم، اما پاسخ درست ومنطبق بر واقعیت از” چگونگی وضعیت زندگی یک زن بعد از جدا شدن از مرد ” را با نگاه به وضعیت زنان مطلقه و بیوه، مشکلات و رفتار و توقع جامعه در برابر آنها، بسیار مشکل است.

این گروه زنان هر کدام به نوعی بعد از جدایی و یا ترک و فوت همسر دچار بحران های مختلف می شوند. با افرادی در جایگاه های مختلف در اجتماع روبرو می شوند که دقیقا ازهمین ضعف و مشکلات آنها به نفع خود بهره برداری و سواستفاده می کنند.

در بعضی موارد، زن در چنین شرایطی، عملا آزادی و اختیاری برای اَعمال و شیوه زندگی خود را به وسیله اعضاء خانواده از دست می دهد؛ چنین زنانی هرچند در ظاهر دارای مشکلی آشکار نیست اما به دلیل جدایی بیشتر در معرض خطر قرار  می گیرند .

«زن بی‌شوهر، با مرد بی‌زن برابر نیست»

آیا یک زن بیوه ویا مطلقه می‌تواند در شرایط مشابه مثل یک مرد، درمیان جامعه ایرانی زندگی کند؟

طلاق و یا مرگ شریک زندگی اگرچه برای زن و مرد به طور یکسان بر روح و روان و زندگی هر دو اثر منفی دارد، اما در ادامه زندگی، مشکلات بعدی در زندگی مردان به بدی و تنوع مشکلات زنان نیست.

 یکی از مهم ترین و اصلی ترین دلیل مشکلات زنان، نداشتن استقلال مالی و ناکافی بودن دستمزد و حقوق آنها برای اداره زندگی است.

 مشکل مهم دیگر که در بیشتر موارد نه همیشه پیامد همان نداشتن استقلال مالی زن است، دخالت های خانواده و اقوام در سرنوشت این گروه از زنان است.

زنی که شوهرش را از دست داده در کنار همه مشکلات، باید با قوانین تقسیم ارث و نگهداری از بچه ها هم دست و پنجه نرم کند. دخالت‌ها و دستورها و توقع هایی که اطرافیان زن در ماه های اول که به تازگی تنها شده، از او دارند گاهی بیشتر از درد اصلی طاقت فرسا می شود.

اقوام شوهر یا زن، شروع به کنترل زندگی زن بیوه کرده، اختیار اموال، درآمد، رفت و آمد زن را کنترل می کنند .برای زن بیوه خواستگارهای عجیب و غریب و نامتعارفی می فرستند ویا اینکه زن را، علی رغم میل خودش، مجبور به ازدواج مجدد می کنند.

در دوران جدایی زن مجبور می شود یا خود را مجبور و موظف می کند که هر شرایط سخت تحمیل شده ای را  بپذیرد. آنها در بیرون از خانه مورد سواستفاده افراد غریبه و درداخل خانه هم، مورد سواستفاده افراد آشنا و فامیل قرار می گیرند. گاهی تنها آزادی و حق انتخاب آنها میان بد و بدتر است.

“نرگس” در باره وضعیت خود به عنوان یک بیوه می گوید:

« بعداز فوت شوهرم، برای پسرو برادر شوهر و حتی برادران و پدر خودم، تبدیل شدم به یک دختر بچه که هیچی از دنیا و روزگار و اقتصاد نمی داند و سرش نمی شود. هرکسی به اسم کمک، می خواست در واقع سنگ خودش را به سینه بزند و جیب خودش را پر کند. دردآور اینکه می فهمیدم، اما باید ساکت می ماندم. مردم بیرون از خانه هم همینطور. به محض اینکه می فهمیدند امکان سواستفاده مالی از من وجود دارد، رحم نمی کردند. هرچه دلشان می خواست می گفتند، هرچه می خواستند انجام می دادند و در آخر با قیافه حق به جانب و مظلوم می گفتند: خودت انتخاب کن .

من آنها را با چشم گریان نگاه می کردم  و لب به دندان می گزیدم . آقای مشاور شرکت ساختمان سازی، که وعده خراب کردن خانه کلنگی و ساختن آپارتمان را می دهد، یا برادرشوهر که می خواهد کارخانه کالباس سازی باز کند، و به پول نقد نیاز دارد . آشنا یا غریبه.»

زنان وقتی در این دوره مورد آزار و سواستفاده های دیگران قرار می گیرند، از ترس و عکس العمل و برخورد دیگران، مشکل پیش آمده یا سختی‌های طاقت فرسای زندگی شخصی خودرا از همه به خصوص پسر، پدر، برادر و یا مردان فامیل پنهان کرده، سکوت می‌کنند. وقتی زنی بیوه یا مطلقه قربانی سواستفاده می شود، همیشه یکی از مشکلات عمده او، غیرت مردان اقوام و فامیل او است.

 اگر زن، از حمایت کافی مردان دردایره خانوارو اقوام خود برخوردار باشد، یکی از بزرگ ترین راه های سواستفاده و تهدید و آزار و اذیت آنها برای همیشه بسته خواهد شد.

«بازار کار برای زنان مطلقه یا بیوه»

وضعیت تاهل زنانی که می‌خواهند جذب بازار کار شوند در استخدام شدن یا نشدن آنها موثراست.

بسیاری از کارفرما‌ها، بعد از اینکه از وضعیت تاهل متقاضی خود آگاه می‌شوند، از استخدام آن‌ها خودداری کرده ویا کارفرما‌ در شرایط استخدام رسما اعلام نمی کند، اما فقط به دنبال مجرد‌ها و از آن بهتر، زنان بیوه یا مطلقه است.

یکی از مشکلات بزرگ این گروه از زنان، پیدا کردن کار مناسب است. متاسفانه بعضی، از مستاصل ماندن زن سواستفاده می کنند. زنان را با دستمزد پایین تر از حقوق واقعی استخدام کرده، یا مثل برده از آنها در کارگاه کار می کشند. آنها را به کارهایی که تمایلی ندارند وادار کرده و یا مورد سواستفاده جنسی قرار می دهند.

زن قربانی تنها به این دلیل که خود را محتاج حقوق و دستمزد می داند، در اکثر موارد رنج و مشقت را تحمل کرده، از ترس بیکار شدن، شکایتی به نهاد های دولتی و یا مراجع قانونی نمی کند.

«مجبور شدم»

گروه دیگر بعد از جدایی، ناخواسته و یا به اجبار، وارد دارودسته‌های فساد، موادمخدر یا تن فروشی شده یا دچار اعتیاد می‌شوند. اینکه توان و استقامت آن‌ها چطور و در کجا شکسته شود، به عزت نفس و اعتماد به نفس و البته وضعیت مالی و استقلال و شرایط زندگی هر یک نفر از آن‌ها باز می گردد.

آن‌ها نمی‌خواهند، اما صاحب خانه، صاحب کار، رئیس شرکت، یکی از اقوام دور، دوست فاسد، یا پیدا شدن مردی که به شکل حامی و دوست ظاهر می شود یا روبرو شدن با پیشنهاد ” فقط و صرفا برای کمک ” رو برو شده ، اما درآخر قصد و نیت همه فقط سواستفاده  است .

بعضی از زنان قربانی وعده های پوچ می شوند، فریب قول های دروغ را خورده، به کاری تن می دهند که خودشان هم آنرا درست نمی دانند و یا تمایلی به انجام آن ندارند. آنها در آخرین لحظه، با گفتن “فقط همین یک بار ” برای همیشه، خود را به دردسر انداخته، از چاله گرفتاری، به چاه عمیق تری سقوط می کنند.

معمولا بعد از بار دوم، دوباره با همان روش تکراری قربانی می شوند و اشتباه بعدی و بعدی را انجام  می دهند و یا به طمع و به دنبال به دست آوردن جایگاهی بهتر در زندگی، یا در محیط کار و یا استقلال مالی به زندگی که نمی‌خواهند و انواع سواستفاده ها به سکوتی تلخ و دردناک تن می‌دهند.

اگربه سرگذشت زنان تن فروش ومعتاد گوش کنیم، اغلب به جمله: «من نمی‌خواستم، اما مجبور شدم . چون پول نداشتم، چاره نداشتم، ترسیدم، مجبورم کردند، خسته شدم، راهی پیدا نکردم، کار نداشتم، مسکن و سرپناه نداشتم، به خاطر تامین زندگی خانواده ام…» بر خواهیم خورد.

در این میان زنانی هم هستند که  کار پیدا کرده و فورا مشغول می شوند. آنها کسانی هستند که چون از حق و حقوق خود باخبر نیستند، و یا از میزان واقعی دستمزد ها خبر ندارند، به هر پیشنهادی جواب مثبت می دهند. هدف آنها تنها مشغول شدن به کار و شغل و داشتن درآمد است. اما چه کاری؟ با چه دستمزد و یا چه شرایطی ؟

اشتغال این گروه از زنان شاید ازتعداد آمار افراد بیکار بکاهد و یا درظاهر به نظر برسد که تعداد زنان شاغل افزایش یافته است اما زنانی که به خاطر محرومیت به هرکاری تن می دهند، اغلب دستمزد واقعی خودرا نمی گیرند. در شرایط نامناسب و سخت کارمی کنند و مورد آزارهای گوناگون قرار می گیرند .

شوهر” لاله”، اورا با دوبچه هفت و پنج ساله رها کرده وسال ها پیش رفته است. لاله درباره زندگی خود می گوید:

« مدت ها بود که می دونستم معتاد شده و می کشه. همچی پنهونی هم نبود.هفته اولی که خونه نیومد ، تعجب نکردم. شاد هم بودم راسش رو بگم . بعد قضیه جدی شد. صاب خونه کرایه شو می خواست. من سبزی پاک می کردم که کمک خرج باشم . با دستمزد من، اجاره خونه رو نمی شد داد. سه ماه که کرایه عقب افتاد، صاب خونه گفت: یا پول میدی یا پرتت می کنم تو کوچه .

منم روم رو سفت کردم و گفتم : پول ندارم . کار ندام. چه کنم ؟ کمکم کن کار گیر بیارم .دوتا بچه دارم، خدا رو خوش نمیاد .

صاحب خونه گفت: باشه به خاطر بچه هات حاضری هرکاری کنی؟

گفتم: آره . خیالت راحت.

گفت: می فرستمت کلفتی بالای شهر . اما باید دهنت بسته باشه ها.

گفتم: رو چشمم. هرچی شما بگی.

اول برای آقاها بساط می چیدم. خدایی خوب انعام می دادن. بعد از کارم راضی شدن، به هم معرفیم کردن.

می گفتن: ثواب داره،لاله دوتا بچه داره.

تا بالاخره صاحب خونه صداش دراومد.

گفت: یا هرچی پول گرفتی نصف میدی به من، یا من می دونم تو.

گفتم: چیکار می کنی؟ من که کرایه هامو می دم، دیگه چی می خوای؟

گفت: به همه بگم معتادی، دستت کج بوده دیگه یک نفر هم بهت کار نمیده. نصف پول مال منه که کارپیدا می کنم.

دردسرت ندم. من مثل سگ شب ها تا صبح کار می کردم ، صاحب خونه کرایه و نصف پول منو می گرفت. تا محسن خان تو یکی از مهمونی های بالا شهری پیداش شد و بهم گفت: از پیش اون عوضی بیا بیرون. می زارمت توی سرویس بهداشتی زنونه. خیر ببینه . از اون به بعد، دیگه اینجام .تو مستراح کار می کنم، اما دیگه سرم بالاست.»

پایان قسمت اول

منابع :

(١)مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی – قانون تامین زنان و کودکان بی سرپرست

http://rc.majlis.ir/fa/law/show/92111

(٢)٧اردی‌بهشت ۱۳۹۳ – خبرگزاری مهر- «افزایش نرخ بیکاری زنان به ۴۶درصد »

http://www.mehrnews.com/news/2279637

(٣)سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۳ – «افزایش ۵. ۲ برابری تعداد زنان سرپرست خانوار»

http://www.mehrnews.com/news/2334933

(۴)۱۲ آبان ۱۳۹۳ – خبرگزاری ایسنا – «پوشش یک میلیون سرپرست خانوار زیر چهل سال»

http://isna.ir/fa/news/93080904391

(۵) سازمان بهزیستی کشور

www.behzisti.ir

آبان
۸
۱۳۹۳
خشونت خانگی – بارداری های  ناخواسته یا نابهنگام
آبان ۸ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , ,
image_pdfimage_print

t

عکس:  weare

نوشین پیروز – روزنامه نگار

«شما باردار هستید»

شنیدن این خبرکوتاه برای هرزنی تجربه ای خاص است.

بسیاری از شنیدن خبر بارداری خود ذوق زده و خوشحال شده و تصمصم می گیرند، هرچه زود‌تر این خبر خوش را به شریک زندگی خود و یا عزیزانی که از شنیدن بچه دار شدن آن‌ها خوشحال می‌شوند، بگویند.

اما گروهی، از فکرشنیدن این جمله هم از ترس دچار حالت تهوع شده، وحشت زده می‌شوند. آن‌ها تا شنیدن جواب آزمایش این جمله را بار‌ها و بار‌ها از خود می‌پرسند که: «اگر باردار باشم،چکارکنم؟»

 به گفته دکتر محمد اسماعیل مطلق، مدیر دفتر سلامت و جمعیت وزارت بهداشت ایران: سالانه یک میلیون و ۷۵۰ هزار بارداری روی می‌دهد که حدود ۱۰۰ هزار مورد آن مرده‌زایی و ۲۵۰هزار مورد به سقط منجر می‌شوند.(١)

 «فرزندم ! تولدت مبارک نیست »

زنان و دخترانی، از شنیدن خبر بارداری خود وحشت زده می شوند که در اثر تجاوز و رابطه جنسی ناخواسته حامله شده باشند و فرقی ندارد که در کجای دنیا زندگی می کنند. اثرات مخرب روحی و جسمی تجاوز از یک طرف وامکان ابتلا به انواع بیماری و حاملگی از طرف دیگر، زندگی را برای قربانی تجاوز به کابوس مبدل می‌کند.

 دخترانی که در اثر تجاوز دچارحاملگی ناخواسته می‌شوند، مجبورند در کنار مشکلات روحی و جسمی، با مسائل جدیدی از جمله مشکل مالی و یاعذاب وجدان از بین بردن یک موجود دیگر و یا تنفر ازموجودی که در درون خود حمل می‌کنند، دست و پنجه نرم کنند.

یکی از اصلی ترین علل خودکشی میان دختران و زنان حاملگی ناشی از تجاوز است.

زن قربانی هیچ شانس و یا امیدی به ادامه زندگی و یا راهی برای نجات خود از مصیبتی که به آن دچار شده نمی‌بیند. دخترانی که مورد تجاوز پدر، پدرخوانده، برادر یا یکی از خویشاوندان خود قرار می‌گیرند، از ترس اینکه علاوه بر تجاوز آسیب‌های بیشتری به آن‌ها و یا اطرافیان آنها برسد، کسی حرفشان را باور نکند، یا به دلیل بی اعتمادی به سیستم قضایی کشور، ساکت می‌مانند. اما اوضاع وقتی ترسناک می شود که از حاملگی خود باخبر می‌شوند، می‌خواهند به هر ترتیب و قیمتی، حتی با از دست دادن جان و یا سلامتی  هر چه سریعتر به این حاملگی پایان دهند.

در ایران، مانند بسیاری از کشورهای دیگر، برای زنی که قربانی تجاوز شده و حالا تنها و بی‌پناه مانده، محل و یا خانه‌ای وجود ندارد تا اگر زن مایل باشد بچه را بدنیا بیاورد، بتواند دوران حاملگی و یا زایمان را درآنجا دوراز اجتماع اطرافش در محیطی امن بگذراند، واگر نمی‌خواهد یا نمی‌تواند از بچه بعد از تولد نگه داری کند، بچه را به شیرخوارگاه تحویل داده وبدون آسیب رساندن به بچه و یا خودش به زندگی عادی خود باز گردد.

 یکی از مشکلاتی  که بعد از تولد کودک ناشی از روابط خارج از ازدواج ،زنان را وادار به سقط جنین می کند، این است که بیشتر اوقات زن تنها فردی است که باید مسئولیت کودک را به تنهایی و در شرایط سخت فرهنگی به عهده بگیرد.

 اغلب زنان درچنین شرایطی ترجیح می دهند، ازفکرمشکلات بزرگ کردن یک بچه فاقد شناسنامه، مسائل مالی و مشکلات اجتماعی نگهداری، آن بچه راهرگزبه دنیا نیاورند؛هرچند از نظر روحی و روانی بعد از سقط، گاهی تا آخرعمر بارعذاب وجدان را به دوش کشیده، خودرا گناه کارو مقصرمی دانند.

همه چیز بسیار بدتر و سخت ترو شرایط دردناک تر می شود وقتی یکی یا هردووالد هنوز به سن قانونی نرسیده اند و با والدین خود و تحت سرپرستی آنان زندگی می کنند.

دخترو پسرنوجوان اغلب توان  روحی و مالی نگه داری از فرزند نا خواسته را نداشته و حتی قدرت مالی برای پایان دادن به حاملگی و سقط  جنین را هم ندارند . در چنین شرایطی یا باید با خانواده خود روبرو شوند واز آنها کمک بخواهند و یا باید حاملگی را از خانواده مخفی نگه داشته ، از راه های دیگری پول یا دارو و یا شرایط سقط جنین پنهانی را فراهم کنند.

زنان و دختران جوان زیادی هرسال به دلیل اثرات جانبی و مشکلات سقط جنین در محیط‌های آلوده، توسط افراد غیر متخصص، یا دراثر مصرف اشتباه داروهای سقط جنین، اجرای دستورات سنتی اشتباه برای پایان دادن به بارداری ناخواسته، جان خود را هم از دست می‌دهند.

وقتی برای دختر و پسری نوجوان که هنوزبه سن قانونی نرسیده‌اند، دراثرداشتن رابطه جنسی ،  بارداری ناخواسته پیش ‌آید، یک معضل و مشکل بزرگ محسوب می شود. مثلا در آمریکا هم وقتی دختری که به دبیرستان می‌رود اگر به خانواده‌اش بگوید باردار شده، هیچکس از شنیدن این خبر خوشحال و هیجان زده نمی‌شود. اما کمتر پدری دخترش را به این دلیل می‌کشد! دختر نوجوانی که ناخواسته حامله شده، بیشتر از هرزمان دیگری به کمک و حمایت خانواده و قانون نیاز دارد.

در همه جای دنیا والدین عصبانی، شوکه و ناراحت می‌شوند. اماهمه والدین  فرزندشان را از خانه بیرون نمی کنند. برعکس، مشکل او را مشکل خودشان دانسته، سعی می‌کنند به فرزندشان به هر شکلی کمک کنند تا این دوران سخت را پشت سر بگذارد.

ازسوی دیگر ، خانواده هایی هستند که با استناد به  دستورات مذهبی خود، جوانان را به ازدواج در سن کم و پایین تشویق و یا مجبور می کنند. آنها عقیده دارند که: هرچه زودترعقد کنید، هرچه سریع تر بچه دار شوید.

در ایران هنوزهم مشکل تفاوت بین سن قانونی و سن شرعی و بلوغ در بین دختران و پسران، خود به تنهایی یکی از بزرگ‌ترین علل  بارداری‌های ناخواسته است.

 بسیاری از دخترانی که با رسیدن به سن شرعی ازدواج می کنند، از نظر روحی و جسمی هنوز بچه  هستند و ناخواسته بچه دار می‌شوند. در میان برخی از خانواده‌ها، عقد و ازدواج دو بچه که به سن شرعی رسیده (اما به سن قانونی نرسیده‌اند) امری خدا پسندانه و برای جلوگیری از گناه و فساد است.آنها جدا از مسئله قانونی، سقط جنین را گناه بسیار بزرگی می‌دانند.

اما آیا انسان  فقط “ازدواج” می کند تا بچه دار شود؟ آیا اگر زن و مردی بچه داشتند اما ازدواج نکرده بودند ، صلاحیت پدرو مادر شدن برای یک بچه را ندارند و باید بچه را از بین ببرند؟  آیا اگر زن و مردی ازدواج کردند اما بچه نداشتند یا نخواستند، ازدواج آنها اشتباه و یا ادامه زندگی مشترک آنها بی معنی است؟

شاید تعریف کلاسیک خانواده زن و مرد و فرزند باشد، اما این روز‌ها کلیشه‌ها به دلیل‌های گوناگون عوض شده‌اند. زن و مرد فقط برای تشکیل خانواده و داشتن فرزند با هم ازدواج نمی‌کنند همانطورکه مانند ایام قدیم، فقط بخاطر داشتن فرزند، به زندگی مشترک خود ادامه نمی‌دهند.

پایه یک زندگی مشترک بچه‌ها نیستند. تفاهم و عشق و علاقه و احترام متقابل زن و مرد، کمک می‌کند زندگی مشترک دوام یافته و بچه‌ها هم دراین محیط سالم و آرام بزرگ شده وارد اجتماع شوند.

زنان و مردان زیادی هستند که به دلایل متعدد، مایل به بچه دار شدن، نبوده و نیستند. اما دیگران از فامیل و اقوام گرفته تا دولت از آن‌ها توقع و انتظار دارند که بچه دار شوند.

 عده‌ای نه به خاطر خود، بلکه به خاطر رضایت دیگران بچه را بدنیا می‌آورند؛ و یا برعکس، برخلاف خواست  وعقیده خود، بچه را سقط کرده و به حاملگی پایان می‌دهند.

بسیاری از زوج‌ها، وقتی مدتی از ازدواج آن‌ها گذشته و خبری از بچه نباشد، اطرافیان به خود اجازه دخالت را داده، شروع به راهنمایی آن‌ها برای درمان، یا قبول یک فرزند، اخطار و هشدار درباره ساعت بیولوژیکی بدن، درباره خطرات بارداری در سن بالا یا پیری یا امکان از بین رفتن زندگی زناشویی به آنها می‌دهند.

دیگران با حرف و دخالت‌های خود می‌توانند، خواسته یا ناخواسته تولید اختلاف، شک، دعواهای خانوادگی ویا منجربه بچه دارشدن ناخواسته زن و مرد شوند.

در جامعه‌های سنتی، مذهبی و کشورهایی مثل ایران بسیاری از زنان و مردان، بعد ازدواج هنوز هم به شدت تحت تاثیرنظر و تایید یا تکذیب والدین و اقوام خود هستند. زوج‌های زیادی هستند که عملا «با هم» هیچ تصمیمی برای زندگی به ظاهر مشترک خود نمی‌گیرند. مادر و پدر‌هایی که با تحت تاثیر قرار دادن و شستشوی مغزی دختریا پسرو عروس یا داماد خود، کنترل زندگی آنهارا در دست داشته و به زن و مرد به شکل ابزاربچه سازی نگاه می‌کنند.

متاسفانه:  یکی از ابزارهایی خشونت خانگی علیه زنان به کار می رود، حاملگی اوست.

بسیاری از مردان، پشت نقاب علاقه به خانواده و تشکیل خانواده زنان را تشویق نه، بلکه مجبوربه حامله شدن کرده، تا فقط از حضور و فعالیت آن‌ها دراجتماع جلوگیری کنند.

هنوز هم در بسیاری از خانواده‌ها، بصورت مستقیم به زن نمی‌گویند که با ادامه تحصیل و یا کارکردن او مخالف‌اند، اما با وادار کردن زن به بچه دار شدن در زمان نامناسب، او را در موقعیت دردناکی قرار می‌دهند. انتخاب کن! : بچه یا کار ؟ بچه یا درس؟

در این شرایط اگر زن جنگجو باشد و یا ازانگیزه‌ها اطلاع داشته باشد، باید برای ایجاد تعادل بین وظیفه مادری و با خواست و آرزوی خود دائم در جدال  با خانواده و اطرافیان قرار گیرد.

اما برخی از زنان، زیربار فشارمادر شدن و کار یا تحصیل هم زمان، زیر فشار روانی توقعات و سرزنش ها، قرار می گیرند  و روزگار را برای زن آنقدر سخت می کنند و به او عذاب وجدان می‌دهند که خودش از کار و یا ادامه تحصیل، دست می‌کشد و فکر کند که تنها وظیفه یک مادر، فدا کردن زندگی خود برای فرزندش است.

 با القا اینکه زن آفریده شده تا مادر شود و مادر بودن مغایر با داشتن حق زندگی شبیه دیگر انسان هاست، تمام در‌ها را به روی زنی که مادرشده می‌بندند و او را با فرزند در خانه، بدون هیچ قفل و زنجیری به اسارت فکری «تو ” فقط ” یک مادری» زندانی می‌کنند.

درحالی که امروز در بعضی کشور‌ها، برای زنان این امکان وجود دارد که درسن جوانی تخمک خود را در حالت فریز ویخ زدگی در شرایط ایده آل نگه دارند (٣)، و به درس و کار خود ادامه دهند، که بتوانند، سن بالاترو زمان مناسب با شرایط تحصیلی و کاری و مالی، از تخمک جوان خود برای بارداری استفاده کنند. عنوان مثال در آلمان میان زنان  بحث بر سر این موضوع بود که آیا می‌توان کارفرما را مجبور یا تشویق کرد تا قسمتی از هزینه  کارمند زنی که بخاطر کارو یا موقعیت شغلی خود مجبور است از بارداری جلوگیری کند را بپردازد؟

برخورد با موضوع «حاملگی » همه جا یکسان نیست. درحالی که جایی صحبت بر سر تعداد سال‌ و روزهایی است، زنی که بچه دار شده، با حفظ شغل و حقوق خود، بتواند تا چه مدت ازمرخصی زایمان استفاده کند، در جای دیگر دنیا، زنان برای خواستن و یا نخواستن اینکه باردار شوند یا نه و یا برای استفاده از روش‌های جلوگیری از بارداری باید نه تنها با دولت، بلکه در خانه هم بجنگند و از کسی دیگری هم اجازه بگیرند.

یا به محض آنکه کارفرما از حاملگی کارمند خود با خبر شود، چیزی را بهانه کرده، او را اخراج می‌کنند. درحالی که همه می‌دانند که تنها دلیل واقعی، حامله بودن کارمند علت اصلی اخراج است.

 برای جلوگیری از سقط جنین، این امکان در بعضی کشورهای دیگر وجود دارد تا دخترو یا زنی که ناخواسته باردار شده و بچه را نمی‌خواهد و یا در خود صلاحیت و یا امکان نگه داری از بچه را نمی‌بیند، بتواند موقع بارداری درواقع جنین خود را به خانواده دیگری که بچه می‌خواهند، واگذار کند.  و علم آنقدر پیشرفت کرده که زن و مردی که اصرار دارند که بچه‌ای از خون خود داشته، اما نمی‌توانند، در رحم اجاره‌ای بچه خود را بوجود آورند.

 زنان در بسیاری از کشورهای دنیا، وقتی نخواهند می‌توانند با مراجعه به پزشک، بعد از چند جلسه مشاوره با روانکاو وروان پزشک، اگر باز هم به هر دلیلی بچه را نخواستند، به حاملگی زیر نظر پزشک پایان دهند. ویا اگرزن مجردی که باردار شده بخواهد می تواند به تنهایی بچه را نگه دارد، هیچکس نمی تواند اورا مجبور به سقط جنین کند.

گاهی امکان دیگری وجود ندارد یا تنها خواست زن، پایان دادن به این حاملگی ناخواسته و یا نابهنگام است.

اما، آیا جنین قسمتی از بدن یک زن است؟

بسیاری از زنان سقط جنین را حق زن، و گروهی دیگر آن را قتل عمد می‌دانند. عده‌ای همانطور که والدین را مالکِ فرزند نمی‌دانند، به زن هم حق می‌دهند به هر طریق از حاملگی خود جلوگیری کرده، اما وقتی باردار شد، به او اجازه و حق از بین بردن جنین را نمی‌دهند.

اینکه تا چه حد این مسئله را خصوصی دانسته و حقِ جان دادن، یا جان گرفتن را تا چه حدی برای والد قائل شویم، در قوانین کشور‌ها و ادیان مختلف، متفاوت بوده و قانونی ثابت و جهانی هنوز ندارد.

همانطور که حاملگی خواسته، می‌تواند بوجود آورنده یکی از زیبا‌ترین و بهترین تجربه‌ها و لحظه‌های زندگی دو انسان باشد، حاملگی ناخواسته هم ، درهر سنی و در هر وضعیت تاهل که باشد، تغییری انکار ناپذیر در جسم و روح زن ایجاد کرده که با پایان دادن این حاملگی، اثر آن از بین نرفته و آثار جبران ناپذیری را (چه خوب مثلا در نهایت، با بدنیا آمدن یک کودک و یا پایان دادن به این حاملگی و از بین بردن جنین) باقی می‌گذارد.

 یادمان باشد که وقتی سخن از” آزادی” وداشتن ” حق ” و انتخاب می شود ، “آزادی” گاهی داشتن اختیار در انجام ندادن کار و عملی است که به آن اعتقاد نداشته و یا آنرا درست نمی‌دانیم.

درایران ، از تعداد سقط جنین های مخفیانه انجام شده آمار دقیقی وجودندارد. هرچند که آمار رسمی اعلام شده هم نگران کننده است.(۴)

دراین میان وضعیت سلامت جسمی و یا روحی زنانی که سقط جنین را خواسته یا ناخواسته پشت سر می گذرانند، پشت سکوتی دردناک پنهان مانده است. جسم و روح  زن آسیب می بیند، اما انگار فقط موی ابرویی از بالای چشم او برداشته شده. تغییری بی اهمیت که با دردی به اندازه گفتن یک آخ ! تمام شده است.

جلوگیری از بارداری های ناخواسته و یا نابهنگام برعهده زن و مرد است اما  نقش دولت ونهاد های وابسته راهم  نباید و نمی توان نادیده گرفت. تشویق مردم  کشوربه افزایش و یا کاهش جمعیت، مسئله ای جدا ازآموزش و اطلاع رسانی درباره جلوگیری از «بارداری ناخواسته » یا بدون برنامه ریزی در بین افراد است. همچنین درجلوگیری و یا کاهش مرگ ومیر ناشی از سقط جنین ، کمک ها  و خدمات دولتی  می تواند  بسیار چاره ساز باشد.

 منابع:

١- دویچه وله فارسی –  ۲۹٫۰۱٫۲۰۱۴

 ” سه برابر شدن آمار سقط جنین در ایران ظرف ۱۵ سال” :

http://dw.de/p/1AzBM

 رونامه «وطن امروز» شماره ۱۳۳۶ – ۲۰/۳/۹۳:

«مشاور دفتر سلامت خانواده وزارت بهداشت: ۱۵۰ تا ۳۵۰ هزار سقط جنین در طول سال اتفاق می‌افتد که از این میان ،۱۲۰ هزار مورد اعلام کرده‌اند که فرزند نمی خواسته‌اند.»

magiran.com/n2965870

٢ –  نمونه آماری از سال ۱۳۷۹ بارداری ناخواسته و سقط جنین

http://www.jri.ir/Documents/FullPaper/Fa/144.pdf

 ٣ –  اشپیگل  – ۱۵٫۱۰٫۲۰۱۴

http://www.spiegel.de/karriere/berufsleben/einfrieren-der-eizellen-soll-frauen-kind-und-karriere-ermoeglichen-a-997391.html

۴-  دویچه وله فارسی  –  ۱۵٫۰۷٫۲۰۱۴

علی اکبر سیاری، معاون وزیر بهداشت ایران: «سالانه ۲۲۰ هزار سقط جنین در کشور انجام می‌شود که ۱۲۰ هزار مورد از آن غیرقانونی است.»

http://dw.de/p/1CdG1

 ۵-  مجله تحقیقات نظام سلامت، سال نهم، شماره ۱۱

عنوان: شیوع بارداری ناخواسته و برخی عوامل مرتبط با آن در بین استفاده کنندگان روش منقطع پیشگیری از بارداری در مراکز بهداشتی – درمانی شهرستان گرگان در سال ۱۳۸۹ – نویسنده گان: هاشم حشمتی- عزیزه حسن قاسمی- عبدالرحمن چرکزی

۶-  فصلنامه سلامت خانواده- دانشکده علوم پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی واحد ساری – دوره ۱، شماره ۲، پاییز ۱۳۹۱

 عنوان : مقایسه برخی متغیرهای زمینه ای در زنان با حاملگی ناخواسته و برنامه ریزی شده – نویسنده: فریدخت یزدانی