صفحه اصلی  »  معلولیت
image_pdfimage_print
دی
۷
۱۳۹۷
صبر و تحمل، استراتژی ناگزیر زنان توانخواه در مقابل خشونت
دی ۷ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: 								Goodluz/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: Goodluz/depositphotos.com

راضیه امیری

  • موقعیتی را تصور کنید که دو نفر به خواهر من متلک انداخته باشند. خواهر من که ناشنواست و متوجه حرف آنها نمی‌شود، به آنان می‌فهماند که ناشنواست و آن‌ها این ناشنوایی را نیز موضوع متلک و خنده‌های تحقیرآمیز می‌کنند. می‌توانید درک کنید این دختر که توان پاسخگویی به این تحقیر و تمسخر را ندارد، چه می‌کشد؟

این سخنان سارا بیات است. زن جوانی که سال‌ها با خواهر ناشنوای خود زندگی کرده است و از این رو شاید بتواند منبع خوبی برای توصیف خشونت‌هایی باشد که یک زن جوان توانخواه با آنها روبه‌روست. خواهر او که سه سال از سارا بزرگ‌تر است، اکنون متأهل است.

سارا در گفت‌و‌گو با خانه امن تنها به بیان برخی از مشکلات می‌پردازد. او بر این باور است که زنان توانخواه در ایران مشکلات مضاعفی دارند.

عادت زشت اما فراگیر متلک‌گویی از جمله مواردی‌ست که سارا بیات آن را مصداق خشونت می‌داند و به باور او زنان توانخواه از آن رنج بیشتری می‌برند: به عنوان مثال ناشنوایی یک زن (که موجب ناتوانی در صحبت کردن نیز می‌شود) گاهی موجب واکنش‌های تمسخرآمیز به او می‌شود و او قدرت پاسخگویی و دفاع از خود را نیز ندارد.

سارا در توضیح بیشتر درباره مضاعف بودن مشکلات زنان معلول در ایران به مقوله ازدواج اشاره کرده و می‌گوید: «در جامعه ایران زن بودن خود عاملی مهم است برای مورد تبعیض قرار گرفتن و وقتی زنی توانخواه باشد، عملا تبعیض به صورت مضاعف بر او تحمیل می‌شود. به عنوان مثال این مساله در قضیه ازدواج نمود دارد. ازدواج در لایه‌های سنتی‌تر جامعه ایران یک ارزش بزرگ محسوب می‌شود و وقتی خصوصا یک دختر جوان ازدواج نکند، نگاه مطلوبی به او وجود ندارد و زنان توانخواه که به علت نوع مشکلات خود کمتر خواستگار دارند، زیر فشار روحی شدیدی قرار می‌گیرند.»

ناتوانی در پاسخ، افزایش خشونت و بدرفتاری

از ذکر این نکته نباید غافل بود که خشونت علیه زنان توانخواه در ایران را می‌توان ذیل خشونت علیه توانخواهان در ایران دسته‌بندی کرد. بسیاری از توانخواهان ایرانی با تلفیقی از خشونت و بی‌اعتنایی روبه‌رو هستند.

فریده انصاری دزفولی، بنیانگذار و رییس انجمن حمایت از معلولان ایرانی، تاکید می‌کند که میزان خودکشی توانخواهان «تکان دهنده» است. او صراحتاً میگوید:‌ «اگر نگوییم افراد دارای معلولیت در ایران شهروند محسوب نمی‌شوند، مطمئنا در بهترین حالت می‌توانیم بگوییم که آنها شهروند درجه دو محسوب می‌شوند.»

با این وصف، آنچه موجب افزایش ستم بر توانخواهان می‌شود، ناتوانی آن‌ها در پاسخ مناسب به بدرفتاری و خشونت است. این مساله در حوزه زنان توانخواه خود را بیشتر نشان می‌دهد. نگاه به توانخواهان همچون کسانی که عنصری اضافی در خانواده یا اجتماع هستند یا موجب زحمت و دردسر می‌شوند، به اندازه کافی برای آنان آزاردهنده است چه رسد به زنان توانخواه که به علت زن بودن در جامعه مرد‌سالاری چون ایران، باید این تبعیض را به صورت افزون‌تر تحمل کنند. در واقع زنان توانخواه ایرانی در پاسخ به خشونت و بدرفتاری اکثرا به استراتژی ناگزیر صبر و تحمل تکیه می‌کنند.

بیشتر بخوانید:

پسران ترس خورده امروز؛ مردان دیگرآزار فردا

کودکانی که صدای‌شان به گوش‌ها نمی‌رسد

افشای خشونت خانگی: خطوط مرزی و تردیدها

یک مطالعه دانشگاهی در ایران بر تجربه سارا بیات از نوع واکنش خواهر معلولش به آزار پیرامون، صحه می‌گذارد. این پژوهش نشان می‌دهد حتی در شهری برخوردار همچون اصفهان نیز معلولیت زنان دستمایه خشونت جسمی علیه آنان شده که در بیشترین حالت به صورت سیلی زدن نمود پیدا کرده است.

بر اساس همین مطالعه «صبر و تحمل» واکنش ناگزیر زنان توانخواه اصفهانی مورد مطالعه بوده است.

محمد اسدی، معاون امور توانبخشی سازمان بهزیستی استان تهران درباره نوع خشونت‌ها علیه زنان توانخواه و چرایی حجم بالای آن، به «عدم استقلال» آنان اشاره می‌کند و این نکته که به علت وابستگی به دیگران، بیشتر در معرض خشونت خانواده یا جامعه قرار می‌گیرند. او نوع خشونت علیه زنان توانخواه را لزوماً در برخوردهای فیزیکی یا بی‌اعتنایی عامدانه نمی‌بیند و مصادیق ریزبینانه‌تری را برای این خشونت بر می‌شمارد.

اسدی در گفت‌و‌گویی در زمستان ۹۶ در این باره میگوید: «اینکه این افراد از خود استقلالی ندارند و به دیگران وابسته هستند، باعث می‌شود بیشتر در معرض خشونت افراد خانواده یا جامعه قرار گیرند. این خشونت‌ها دامنه وسیع و مصادیق فراوانی دارند. حتی اگر منابع مالی فرد را در اختیارش نگذارند -مثل اینکه دفترچه حسابش را از او بگیرند- باز هم خشونت محسوب می‌شود. همین که مانع تصمیم‌گیری فرد در حیطه زندگی خصوصی بشوند مصداق بارز معلول‌آزاری و حتی سالمن‌ آزاری است. وقتی فرد را وابسته به خود بکنند و نگذارند هیچ تصمیمی خلاف نظر آنان بگیرد آن هم به خاطر نیازی که به آنان دارد، معلول‌آزاری محسوب می‌شود.»

جای خالی زنان توانخواه در فمینیسم ایرانی

به نظر می‌رسد مطالعات پیرامون خشونت علیه زنان توانخواه باید نمود بیشتری در مطالعات مرتبط در ایران داشته باشد، اما هستند فعالان و پژوهشگرانی با این باور که: همان اندازه که قانون در ایران در مقابل خشونت علیه زنان توانخواه ساکت و بی‌اعتناست و مطلقا به آن اعتنایی ندارد، مطالعات فمینیستی نیز به مسائل زنان توانخواه بی‌تفاوت است و اساساً این موضوع هیچگاه موضوع مورد علاقه جریان‌های فمینیستی در ایران نبوده است.

سویل سلیمانی، کارشناس ارشد مطالعات زنان از دانشگاه ایالتی سن دیگو، از جمله پژوهشگرانی‌ست که بر این باور است.

او که به گفته خود در پایان‌نامه کارشناسی ارشد بر روی چرایی عدم فراگیری ایده‌ها و حرکت‌های فمینیستی در ایران پژوهش کرده، بر این باور است که «فمینیسم ایرانی» اساساً به اقلیت و حاشیه توجه نمی‌کند و از این رو ادبیات فمینیستی ایران با ضعف و خلا نظری بزرگ در رابطه با گروه‌های حاشیه‌ای زنان مواجه است که این مساله شامل زنان توانخواه نیز می‌شود.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

سویل سلیمانی در این ارتباط به «خانه امن» می‌گوید: «گروه‌های فمینیستی ایرانی به بهانه اینکه تبعیض جنسیتی باید در اولویت قرار بگیرد و مسائلی مانند ارثیه، حضانت، شغل و … که زنان ایرانی در آنها از نابرابری رنج می‌برند باید برجسته شود، عملا و شاید ناخواسته تجارب و اولویت‌های گروه‌های اقلیت زنان را به حاشیه راندند.».

او در پاسخ به این سوال که چرا اساساً فمینیسم ایرانی به این مساله کم‌توجهی نشان داده است، ریشه این ماجرا را در خاستگاه طبقاتی فمینیسم ایرانی جست‌و‌جو می‌کند و با اشاره به امتیازات طبقاتی اکثر فمینیست‌های برجسته ایرانی می‌گوید:‌ «طبقه‌ای که فمینیسم ایرانی بیشتر از آن برخاسته، طبقه مرفهی‌ست که از امتیازات استفاده کرده است و اگرچه تلاش کرده حرکتی برای زنان به وجود بیاورد، اما همان خاستگاه طبقاتی موجب شده است  به فقر، طبقه، مذهب، اتنیک و حتی معلولیت بی‌اعتنا بماند.»

شهریور
۳۰
۱۳۹۷
دختر مریخی: من ابتدا یک زن هستم و بعد یک معلول!
شهریور ۳۰ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, ,
Manejeh-Rezaei22-750x430
image_pdfimage_print

تقریبا توانستم به اهدافی که می‌خواستم برسم، اهدافی که توانست نگاه قسمتی از مردم کشورم را نسبت به معلولین روشن کند، هدفی که باعث شد بسیاری از معلولین از بیان‌کردن خودشان و احساسات‌شان در جامعه ابایی نداشته باشند و خودشان را سانسور نکنند. من با صدای بلند زندگی می کنم شاید زندگی من باعث شود که روی زندگی نفر دیگری تاثیر مثبت بگذارد.

گفتگو با منیژه رضایی اولین زن مدل ایرانی، که به دختر مریخی معروف است بسیار شیرین است، آنقدر سرزنده به مشکلات می‌خندد که نگاه هر کسی به معلولین و جایگاه آنان را تغییر خواهد کرد. منیژه دستی بر شعر هم دارد که لطیف و گویای احوالات اوست. دختر مریخی از موفقیت­‌ها و سختی‌ها برای ما سخن گفته که شرح آن را در پی می‌خوانید:

من اول یک زن هستم بعد یک معلول اما دیگران من را اول یک معلول می‌بینند بعد یک زن. معلول بودن ربطی به نداشتن غرایز و ظرافت‌های زنانه ندارد چرا نتوانم در حق و حقوقی که مربوط به زنان است دخالت کنم و به قوانین معلولی که نسبت به زن در ایران هست اعتراض کنم.

با دختر مریخی شروع کنیم. عنوان دختر مریخی از کجا آمده‌است؟ چه دیدگاهی پشت این عنوان قرار دارد؟

برای همه سوال است که چرا به خودم  دخترِمریخی می‌گویم. من از زمان کودکی با بیماری‌های نادر و عجیب به‌‌دنیا آمدم که ظاهرم خیلی با دیگران فرق داشت.
چون جمجمه‌ام نسبت به دیگر اعضای بدنم بزرگتر است
چون چشم‌های‌ من درشت‌تر از اعضای صورتم است
چون تصوری که خیلی از دانشمندان نسبت به آدم مریخی‌ها داشتند شبیه من بود…
چون از کودکی دائماً به من گفتند: تو شبیه ما نیستی پس نمی‌تونی مثل ما رفتار کنی آرزو داشته باشی و شبیه ما زندگی کنی…
چون به من گفتند: کارهایی که ما می‌تونیم انجام بدیم تو نمی‌تونی انجام بدی
چون گفتند: از بلند پروازی‌هات باید کم کنی و بشینی یه گوشه‌ای زندگی‌‌ات رو بکنی تا زندگی‌ات یه روزی تموم بشه
چون گفتند: حق عاشق شدن و دوست داشته شدن رو نداری چون قد و هیکلت شبیه ماها نیست…
چون…
چون…
چون…

به خودم گفتم، بله، من از کره‌ی دیگری آمدم و شبیه شما نیستم، من یک دختر مریخی هستم…
من از مریخ آمدم‌ زندگی و طرز فکرم و آرزوهایم شبیه زمینی‌ها نیست…
بله من دختر مریخی هستم…

در حال حاضر دختر مریخی الگوی مناسب، برای کسانی است که نمیتوانی و نمیشود را دائما در زندگی خود لمس میکنند. راز موفقیتت را در چه چیزی میبینی؟

راز موفقیتم را در خودشناسی و اعتماد به نفسم، که از اول زندگی با من بزرگ و بزرگتر شدند می‌دانم‌، هیچ وقت یک شبه به‌دستش نیاوردم.

از خانواده تا جامعه ، جمله‌های نمی‌تونی و نمی‌شه را زیاد شنیدم اما در خلوت خودم بارها خودم را ستایش و تشویق کردم و این باعث شد استقلال در عمل کردن به هر کاری که از نظر اطرافیانم غیر ممکن بود را بدست بیاورم. خودم را دوست دارم با تمام چیزی که شاید در دید دیگران ناقص هست.

راه دشوار زن بودن و سخت‌­تر از آن زن معلول بودن تو را ناامید نکرد؟ در قبال نادیده گرفته شدن‌­ها و توهین­‌ها چه واکنشی نشان میدادی؟

مسلما زن بودن در ایران محدودیت‌ها و سختی‌های خودش را دارد، تصور کنید که این زن معلولیت هم داشته باشد خواه ناخواه این سختی و محدودیت‌ها دو چندان خواهد شد اما من جمله‌ای دارم که میگم:‌ من اول یک زن هستم بعد یک معلول اما دیگران من را اول یک معلول می‌بینند بعد یک زن. معلول بودن ربطی به نداشتن غرایز و ظرافت‌های زنانه ندارد چرا نتوانم در حق و حقوقی که مربوط به زنان است دخالت کنم و به قوانین معلولی که نسبت به زن در ایران هست اعتراض کنم. بله من اول یک زن هستم بعد یک معلول!

چه تفاوتی بین فرهنگ و پذیرش جامعه‌ای ایران و کشوری که الان و در حال حاضر در آن زندگی میکنی وجود دارد؟

اصلا غیر قابل مقایسه است. من به کشوری آمدم که نه زبانش را می‌فهمیدم و نه فرهنگش را. اولین باری که وارد شهر شدم و اولین تجربه‌ی سوار شدن مترو آن‌هم به تنهایی را داشتم به همه چیز ریز‌بینانه و با دقت توجه می‌کردم.  به نگاه مردم در عکس‌العمل‌شان نسبت به خارجی بودن‌ام، به معلول بودنم.  شاید باور نکنید برای اولین بار در عمرم احساس کردم، یک آدم معمولی از جنس این انسان‌­ها که دو پا دارند و دو دست و دو چشم هستم نه دختری که از کره‌ی دیگری آمده است.

حتی بچه های کوچک به من نگاه متعجبانه نداشتند، به من نخندیدند و مرا با انگشت نشان ندادند. شاید خیلی‌ها با خواندن این حرف من تعصبات بی‌جا نسبت به ایران و ایرانی‌ها داشته باشند اما این واقعیت زندگی ما معلولین است که در ایران برخورد بدی با من صورت می‌گرفت.

جالب اینجاست که من تا زمانی که در ایران بودم بیشتر احساس غربت داشتم و از وقتی به کشور هلند آمدم، حس نمی‌کنم در کشور دیگری و در قاره‌ی دیگری با زبان و فرهنگ  متفاوتی زندگی می‌کنم. چون فرهنگ و جامعه‌ی این کشور مرا به عنوان یک انسان عادی پذیرفته است.

در ایران نگاه ارگان‌­های مربوطه به امور معلولین را چگونه دیدی؟ آیا رسیدگی ارگان­‌های مربوطه به حد نیاز بود؟  در کل یک معلول در ایران با چه مشکلاتی در بحث خدمت‌رسانی مواجه است؟

به جرأت می‌گویم که عملکرد ارگان‌های مربوط به امور معلولین در ایران افتضاح و زیر صفر هست. از بهزیستی گرفته تا شهرداری و صدا و سیما.  هر ساله روز جهانی معلولین یا هفته‌ی بهزیستی، مسئولین در تلویزیون یک سری شعارها و رویاپردازی­‌هایی را برای جامعه‌ی معلولین به دروغ کلید می‌زنند، وقتی آدم‌های عادی جامعه این اخبار را گوش می‌دهند به خود می‌گویند : الان دیگه نون معلولین تو روغنه و توی رفاه کامل هستن! در صورتی که اصلاً چنین چیزی نیست.

مثلا صداوسیما که نقش آموزشی و کلیدی می‌توانست در نگاه و دید مردم نسبت به معلولین داشته باشد، بسیار برعکس عمل کرده است و با ساخت سریال‌ها و فیلم‌هایی باعث شده، که نگاه جامعه به معلولین نگاه به موجودات بدبخت و فلک زده باشد، اما در رسانه‌های خارجی چنین چیزی نمی‌بینیم. مثل سریال گیم آف ترونز که بازیگر نقش اول سریال یک کوتاه قامت است با اینکه سریال تخیلی است و واقعیت تاریخی ندارد.

یک معلول در ایران از نیازهای اولیه گرفته تا دوا و تجهیزات پزشکی نیاز به حمایت دارد، که در ایران بهزیستی با دادن ماهیانه ۵۳ هزار تومان سر و ته قضیه را جمع می‌کند، که البته گویا چند ماهی هست کمی بیشتر شده اما زیر ۲۰۰ هزار تومان هست.  بارهای توی تلویزیون اعلام کردند که قرار است دو برابر کنند، اما به نظر من اگه صد برابر هم کنند باز کفاف زندگی پر از خرج یک معلول را پاسخگو نیست، چون که ما معلولین حتی نیازهای اولیه­‌ی پر خرجی داریم.

در اینستاگرام بسیار فعال هستید، که بعضن به دلیل شیوهی جدید زندگی که در پیش گرفته‌­ای؛ برای مثال پوشش، اعتقادات مذهبی، حمایت از همجنسگرایان و غیره حاشیه­‌هایی به وجود میآید. واکنش شما به این قبیل مسایل چگونه است؟

 خب مسلماً اوایل خیلی ناراحت و عصبی می‌شدم اما کم نیاوردم و قوی ادامه دادم و کم کم درصدد کامنت­‌های توهین و فحاشی و تمسخر دیگران کمتر شد و در مقابل تحسین مردم به من بیشتر شد. البته هنوزم مستثنا نیستم از این حواشی‌ها اما من گرگ باران زده شده‌ام و تقریبا توانسته‌ام به آن هدفی که می­‌خواستم برسم. هدفی که توانست نگاه قسمتی از مردم کشور را نسبت به معلولین تغییر دهد. هدفی که باعث شد بسیاری از معلولین از بیان‌کردن خودشان و احساسات‌شان ابایی نداشته باشند و در جامعه خودشان را سانسور نکنند. من فقط با صدای بلند زندگی می کنم که شاید این زندگی من باعث شود بر روی زندگی یک نفر تاثیر مثبت بگذارد. و چه بسا کامنت‌ها و پیام‌های بسیاری از مردم‌های معمولی و عادی دریافت می‌کنم که به من لطف دارند که از من چقدر انرژی می‌گیرند و با دیدن کارها و زندگی من به خودشان آمده‌اند و باعث پیشرفت‌شان شده‌ام. و این یعنی پیروزی من نسبت به اهدافی که داشتم و دارم.

آیا آینده­‌ی دختر مریخی رقم خورده است؟ یا اهداف جدیدی را میخواهید دنبال کنید؟

 آینده­‌ی دختر مریخی مثل گذشته‌­ای که داشت هنوز پیچ در پیچ و ناشناخته است. اگه آینده‌ام تمام شود معنی آن این است که من مرده‌ام. تازه قطار زندگی من در سرآشیبی ملایمی که میخواستم از مناظر اطرافم لذت ببرم افتاده است. البته مشکلات هیچ وقت دست از سرم بر نمی‌دارند اما همین مشکلات هستند که باعث می‌شوند هر روز قوی تر یک قدم به جلو بردارم. شاید هر کسی که عکس‌ها یا فیلم‌های من را ببیند حسرت زندگی من را بخورد و بگوید: خوش به حالش اما چیزی که من بارها به مخاطبانم گفتم این است که هیچ کسی از پشت صحنه­‌ی زندگی کسی خبر ندارد و گاهاً شده بود که در اوج مشکلات بودم اما پست‌های امید و زندگی می‌گذاشتم که هم برای خودم تداعی‌کننده‌ی قدرت‌های وجودی‌ام باشد و هم برای مخاطبان‌ام آرام‌بخش.

منبع: شهرگان

 

اسفند
۱۰
۱۳۹۵
به معلمم گفتم پدرم مرا می‌کشد
اسفند ۱۰ ۱۳۹۵
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , ,
bigstock-Depressed-Disabled-Women-91525436-e1454609483141
image_pdfimage_print

Photo: pedrosala/bigstockphoto.com

ترجمه: سام زندی

پدرم خیلی بداخلاق بود، و به نظرم، اگر در هر محیط فرهنگی دیگری هم بزرگ شده بود، باز خلق و خوی بدی داشت. از یک طرف، برای من و برادرم یا هر مرد و زنی که از نظر فرهنگی از او قوی‌تر بود، قیافه می‌گرفت. بعضی از مردها از فرهنگ خودشان به عنوان بهانه‌ای برای خشونت استفاده می‌کنند. ولی پدر من هیچ وقت توضیحی درباره رفتارش با من نداد، جزء این که همیشه تقصیر من بود. به خاطر کارهایی که می کردم، یا نمی کردم. همیشه گناه من بود و نه او. از طرف دیگر، من همیشه بنا بود یک «دختر خوب یونانی» باشم، در حالی که قطعا یک دختر خوب یونانی نیستم.

پدرم هرگز دلیلی برای بدرفتاری‌اش بیان نمی‌کرد، جزء این که همه چیز تقصیر من است و هیچ ربطی به رفتار خود او ندارد. توقعاتی که از من داشت، این احساس را به من می‌داد که انگار فرزند خوبی برایش نبوده‌ام. این توقعات، روی برادرم هم اثر می‌گذاشت. پدرم مثل همه مردهای یونانی در ارتش یونان خدمت کرده بود. خوب به یاد می‌آورم که برادرم خیلی کوچک بود، یادم نیست چه کار داشت می‌کرد، ولی یادم می‌آید که پدرم داشت او را به روش ارتش یونان تنبیه می‌کرد. پدرم خیال می‌کرد این راه درست تنبیه یک پسربچه است، چون یک پسربچه یونانی باید وقتی بزرگ شد، یک مرد یونانی بشود.

پدرم با خانواده خودش خیلی گرفتاری داشت. چون عاشق مادرم شده بود – که اهل آلمان بود – و بیرون از جامعه یونانی ازدواج کرده بود. خانواده پدرم، مادرم را قبول نکردند. اولین‌بار که قبولش کردند، زمانی بود که برادرم را به دنیا آورد، ولی این اتفاق خوب هم، از چشم خانواده پدرم، خراب شد چون مادرم یک اسم غیریونانی روی برادرم گذاشت و به این ترتیب، رسوم یونانی را زیر پا گذاشت. به نظرم یکی از معدود مواقعی بود که مادرم جلوی پدرم ایستاد. پدرم نمی‌خواست نزد خانواده‌اش برگردد و بگوید که پسرش اسم درست و حسابی‌ای ندارد. تولد برادرم را در آخرین لحظه ممکن ثبت کردند.

درگیری پدرم با خانواده‌اش فقط یکی از دلایل بداخلاقی او بود. یونانی بودن، بر توقعات او از رفتار صحیح اثر می‌گذاشت. راستش من یک «دختر خوب یونانی» نیستم، به همین دلیل، هر چه از تصویر ذهنی او درباره آن‌چه که باید باشم دورتر می‌شدم، بیشتر عصبانی می‌شد. این را بگویم که به نظرم حتا اگر یونانی هم نبود، باز همه چیز را گردن من می‌انداخت و خلق بدی می‌داشت. از مادرم توقعات کمتری داشت تا از من. من کسی بودم که قرار بود یک دختر خوب یونانی باشم. خاطره اصلی که از مادرم دارم این بود که توی اتاق خوابش می‌رفت و در را می‌بست.

صحبت کردن از تجربه‌هایم

چه در کودکی و چه در بزرگسالی، جلب علاقه مردم به گوش کردن و توجه کردن به سرگذشت من، برایم مشکل بوده است. آدم‌ها از شنیدن داستان من خیلی ناراحت می‌شوند. من در مورد آسیب مغزی مقداری آموزش دیده‌ام، و وقتی به دیگران می‌گفتم که سرم به خاطر خشونت آسیب دیده است، آن‌ها به بقیه حرف‌هایم گوش نمی‌کردند چون ظاهرا خیلی ناراحت‌شان می‌کرد. ممکن است به آدم بگویند: «اگر نمی‌خواهی درباره‌اش حرف بزنی، طوری نیست، چون نمی‌خواهم ناراحتت کنم.» ولی آن‌چه که در واقع دارند می‌گویند این است که «نمی‌خواهم خودم را ناراحت کنم.» به نظرم می‌آید که آدم می‌تواند درباره خشونت یا معلولیت صحبت کند، ولی اگر در مورد هر دو با هم حرف بزند، دیگران طاقت شنیدنش را ندارند.

یادم می‌آید یک زمانی خیلی احساس تنهایی می‌کردم که چنین تجربه‌ای دارم. حالا که پانزده سال از آن زمان می‌گذرد، متاسفانه عده زیادی از زن‌ها و مردهایی را می‌شناسم که تجربه‌های مشابهی دارند، ولی به دلیل این‌که بیشتر افراد جامعه نمی‌توانند به این حکایت‌ها گوش کنند، هنوز باید ساکت بمانند و احساس تنهایی کنند.

آدم‌ها می‌توانند به حکایت  معلولیتِ ناشی از تصادف رانندگی یا بیماری مزمن گوش کنند، ولی نه به معلولیتِ ناشی از خشونت یک عضو خانواده. اگر بگویی که معلولیتت نتیجه یک حمله خیابانی بوده، دیگران طاقت می‌آورند. یعنی می‌گویند: «چه بد»، ولی باز هم واکنش آن‌ها بهتر از زمانی است که می‌فهمند حمله، کار یک عضو خانواده خودت بوده است.

آن زمانی که من در معرض خشونت بودم، بچه‌ها را تشویق نمی‌کردند که بدرفتاری را برملا کننند. امیدوارم حالا وضع عوض شده باشد. امیدوارم که اگر یک بچه فراری را پیدا کردند و به پاسگاه پلیس بردند، و بچه بگوید که حاضر است هر جایی برود ولی پیش پدرش برنگردد، پلیس از او سئوال‌هایی بکند. راستش یادم نیست موقعی که من و برادرم را به بیمارستان می‌بردند، از ما چه پرسیدند، ولی امیدوارم که کارکنان بیمارستان سئوال‌های مناسبی بپرسند. امیدوارم مردم حالا آگاه‌تر شده باشند. امیدوارم آدم‌ها حالا بیشتر به ناگفته‌های قربانیان عادت کرده باشند. امیدوارم اگر کسی در چندین خانه را زد، حداقل یک نفر از او بپرسد قضیه چیست. آدم نمی‌داند کجا برود، فقط دلش می‌خواهد کسی بپرسد چه به سرش آمده است. قربانی حتی اگر کمک هم بخواهد، هیچ نمی‌داند کجا برود.

 مراکز خدماتی چگونه کمک می‌کنند

یادم می‌آید یک‌بار به معلمم گفتم که اگر کاری از من سر بزند پدرم مرا می‌کشد. منظورم این نبود که حتما مرا می‌کشد، ولی می‌خواستم بگویم که نگران خشونت پدرم هستم. واکنش معلمم این بود که «طوری نمی‌شود»، ولی من بی‌نهایت ترسیده بودم و دلم آرام نمی‌گرفت. به نظرم، این نمونه دیگری است که نشان می‌دهد لازم است بپرسیم «دلیل این ترس چیست؟» می‌دانم که گوش کردن به سرگذشت بعضی‌ها سخت است، ولی اگر به حرف دل آن‌ها گوش نکنیم، وضع را برای‌شان از آن‌چه هست بدتر می‌کنیم.

اگر می‌خواهید در مورد موضوعی که شنیده‌اید کسی کمک‌تان کند، حتما دنبال کمک بروید. شاید به عنوان امدادگر لازم باشد بعد از شنیدن حرف‌های طرف، با او صحبت کنید، یا شاید ندانید چه باید بکنید، چون شنیدن آن حرف‌ها برای‌تان سخت و ناراحت‌کننده است. شاید مثل نصیحت مادرانه باشد، ولی مهم‌ترین مسئله این است که بگذارید طرف، قضیه را تعریف کند و با احترام به حرف‌هایش گوش بدهید. از آن‌جا به بعد، مسئله این است که چه باید کرد، و اگر نظر طرف این باشد که «نمی دانم»، آن وقت بهترین پاسخ این است که «پرس و جو می‌کنم و به تو خبر می‌دهم.»

تجربه به من می‌گوید که فرستادن زن‌ها به پاسگاه پلیس، بهترین پاسخ نیست، بلکه اغلب احتمالا بدترین پاسخ است. شاید مامورهای پلیس بهتر شده باشند، ولی یادم هست یک بار که اصلا نمی‌خواستم نزدیک پدرم باشم، خبردار شدم که دارد نزدیک محل زندگی من، یک مغازه می‌خرد. روشن است که در آن موقع به یک حکم قضایی احتیاج داشتم که پدرم را از من دور نگه دارد، ولی نمی‌دانستم چطور می توانم درخواست حکم بدهم. برای همین رفتم به پاسگاه پلیس و قضیه را تعریف کردم. وقتی حرفم تمام شد، دو مامور مرا به یک اتاق بردند و بازجویی کردند. به این نتیجه رسیدند که لازم است کس دیگری با من حرف بزند، و مرا نیم ساعت در اتاق بازجویی تنها گذاشتند. با دو کاراگاه برگشتند. این دو نفر مجبورم کردند قضیه را از اول تا آخر دوباره تعریف کنم. آن قدر از من خواستند قضیه را تعریف کنم که گیج شدم. سئوال‌های زیادی پرسیدند که هیچ ربطی به دلیل حضور من در آنجا نداشت. مثلا درباره معلولیت من پرسیدند. بعد پرسیدند که می‌خواهم  شکایت کنم یا نه، که من گفتم نمی‌توانم چون مدت‌ها از ماجرا می‌گذرد. روش بازجویی‌شان وحشتناک بود. دست آخر هم اطلاعاتی را که لازم داشتم به دست نیاوردم چون من نمی‌دانستم چه می‌خواهم و پلیس هم نمی‌فهمید چه لازم دارم. مشکل این بود که فقط لازم بود بگویم «لطفا در مورد حکم قضایی برایم توضیح بدهید تا بتوانم تصمیم بگیرم که می‌خواهم درخواستش را بدهم یا نه.» این ماجرا مربوط به چند سال پیش است، و امیدوارم روش پلیس بهبود پیدا کرده باشد.

زن‌های دچار معلولیت، به اطلاعات مربوط به خشونت جنسیتی دسترسی ندارند. همه چیز به طور مجزا دسته‌بندی شده است. اگر زنی باشید که خدمات معلولیت دریافت می‌کنید، اطلاعات مربوط به معلولیت به دست‌تان می‌رسد، ولی نه اطلاعات عمومی درباره جامعه محلی شما. البته استثناء هم وجود دارد و بعضی امدادگرها کارشان خیلی خوب است، ولی اگر عضو یک برنامه روزانه هستید یا در خدمات تجاری کار، یا در یک واحد مسکونی اجتماعی زندگی می‌کنید، احتمال این که اطلاعاتی درباره خشونت خانوادگی به دست‌تان برسد خیلی کم است.

خدمات اجتماعی عمومی بهترند، ولی گذشته از موضوع دسترسی فیزیکی، بعضی امدادگران فکر می‌کنند که مهارت لازم را برای کمک به افراد دارای مشکلات جدی ادراکی و ارتباطی را ندارند. این مسئله که رسیدگی به زنان معلول بیشتر طول می‌کشد، برای موسسات خدماتی که نیروی انسانی کافی ندارند مشکل‌ساز است. ارائه اطلاعات به شیوه‌های دیگر هم یک مسئله است. اطلاعات موجود است، ولی چه اندازه در دسترس شماست؟ مشکلات جدی دیگری هم وجود دارد. برای نمونه، بسیاری از سازمان‌های اجتماعی به دلیل کمبود منابع مالی، قادر به پرداخت دستمزد مترجم ناشنوایان نیستند.

منابع، مسئله مهمی است. به نظرم آگاهی و اشتیاق بیشتری وجود دارد – که البته میزانش در بین امدادگران متفاوت است – ولی مشکل منابع هنوز پابرجاست، مثلا این که چند پناهنگاه وجود دارد که برای معلولین قابل دسترسی باشد؟ و در این زمینه چه کاری از دست‌شان بر می‌آید؟

منبع: DVRCV

بهمن
۶
۱۳۹۵
برخی برخوردهای عجیب با معلولیت
بهمن ۶ ۱۳۹۵
این سو و آن سو خبر
۰
,
image_pdfimage_print

ضو شورای عالی مرکز تحقیقات توانبخشی گفت: گاهی برخورد هایی با معلولان در جامعه صورت می گیرد که ما را یاد برخوردهای ابتدایی با معلولان یعنی کشتن آنان می اندازد.

محمد کمالی در کنگره بین المللی حقوق شهروندی در محل ستاد توانمندسازی فعالیت سازمان های مردم نهاد افزود: همین الان در بیمارستان های تهران، بچه ای با سندروم داون به دنیا می آید و پزشک به والدین می گوید بچه ات منگل است و حتی برخی کادر پزشکی با آنها وارد مذاکره می شوند که آنها را از بین ببرند.
وی خاطرنشان کرد: عده‌ای نیز جرات می کنند و می گویند اگر کودک معلول سر کلاس می رود، بچه‌ها ی دیگر می ترسند.
وی ادامه داد: می گوییم چراغ راهنما را برای کودکان نابینا و ناشنوا، صدا دار کنید، می گویند مگر تعداد این کودکان چند نفر است.
عضو شورای عالی مرکز تحقیقات توانبخشی گفت: می گوییم برای افراد دارای معلولیت، شغل ایجاد کنید می گویند مگر افراد عادی شغل دارند که افراد دارای معلولیت داشته باشند.
کمالی افزود: مادری کودک عقب افتاده ذهنی خود را به درمانگاه می برد اما به او می گویند کودک خود را به بهزیستی ببر درحالی که او سرما خورده بود.
وی تصریح کرد: طبق آمارهای بین‌المللی، بطور میانگین ۱۰ درصد کودکان دارای معلولیت به آموزش، دسترسی ندارند، مدارس استثنایی ما فقط ۱۰۰ هزار کودک دارای معلولیت را تحت پوشش دارد درحالیکه طبق آمارهای بین‌المللی حداقل ۳۰۰ هزار کودک دارای معلولیت داریم. این مساله به آن معناست که بقیه این کودکان از تحصیل بازمانده اند.
وی خاطرنشان کرد: مشکلات زنان دارای معلولیت چند برابر دیگر زنان است و در معرض انواع سواستفاده از جمله سواستفاده جنسی و همسر آزاری هستند.
وی تصریح کرد: کودکان دارای معلولیت دو تا سه برابر کودکان معمولی دچار کودک آزاری می شوند.
این استاد دانشگاه علوم پزشکی ایران افزود: طبق آمارهای سازمان ملل متحد و سازمان جهانی بهداشت، ۱۵ درصد هر جامعه ای نوعی از ناتوانی دارند که نباید آن را معلولیت شدید تلقی کرد.
کمالی افزود: در آمار سرشماری سال ۹۵ ، تعداد افراد دارای معلولیت احصا نشد اما طبق آمار سال ۹۰، سه، چهار یا پنج درصد خانواده ها، یک فرد دارای معلولیت داشتند و این جای تامل دارد. به هرحال به نظر می رسد در ایران، پنج تا ۶ درصد جامعه، دارای معلولیت باشند.
وی از اعطای مجوز به مطب های فیزیوتراپی در ساختمان های بدون آسانسور گلایه کرد و گفت: متروها نیز برای معلولان ساخته نشده اند.

منبع: ایرنا

آذر
۲۴
۱۳۹۵
زنان معلول دو برابر مردان بیکارند
آذر ۲۴ ۱۳۹۵
این سو و آن سو خبر
۰
, ,
1315430633-parsnaz-ir
image_pdfimage_print

معاون توابخشی سازمان بهزیستی کشور گفت: بر اساس برآوردهای سازمان بهزیستی حدود سه تا پنج درصد بیکاری هر منطقه به افراد معلول اختصاص دارد که این رقم در زنان معلول دو برابر مردان است.

حسین نحوی نژاد در جمع خبرنگاران اظهار کرد: هزینه‌های وسایل کمک توانبخشی برای بیماران قطع نخاعی حداقل چهار برابر بودجه‌ای است که به ما اختصاص می‌دهند ولی تلاش می‌شود تا حداقل‌ها را برای زندگی آن‌ها فراهم کنیم. راه حل فرار از این بن بست این است که مانند کشورهای دیگر خدمات معلولان در شمول بیمه قرار گیرد تا این شهروندان مطمئن شوند سازمان‌های بیمه گر آن‌ها را حمایت می‌کنند.

وی افزود: گسترش خدمات بیمه برای معلولان باعث می‌شود تا وقتی افراد سالم حق بیمه می‌دهند به افراد ناتوان کمک شود و این موضوعکمک می‌کند تا رقابت برای ارائه خدمت، در بین سازمان‌های بیمه ایجاد شود.

معاون توابخشی سازمان بهزیستی کشور تصریح کرد: مدیریت نظام بیمه‌ای بهتر از مدیریت نظام رفاهی است زیرا حقوق افراد بیشتر در آن مد نظر قرار می‌گیرد.

نحوی نژاد با بیان اینکه ۲۰ هزار معلول قطع نخاعی از گردن، سینه و کمر در کشور وجود دارد، افزود: به بیماران پرداخت مستقیم به شکل مستمری و حق پرستاری پرداخت می‌شود که بر اساس سطح ضایعه نخاعی از ۵۰ تا ۲۰۰ هزمان تومان است.

وی تصریح کرد: پرداخت‌های سازمان در خصوص حق پرستاری موجب نارضایتی بیماران است، زیرا بیشترین مبلغ که ۲۰۰ هزار تومان است به معلولان گردنی پرداخت می‌شود، در حالی که رقم حقیقی با توجه به شرایط کنونی باید حدود دو میلیون تومان باشد.

معاون توابخشی سازمان بهزیستی کشور اظهار کرد: در خصوص بیماران آسیب نخاعی علاوه بر پرداخت مستمری، تیم‌های سیار شامل پزشک، پرستار و روانپزشک بنا به ملاحظات بیمار به طورمستمر به بیمار سرکشی می‌کنند.

نحوی نژاد خاطرنشان کرد: خدمات درمانی به بیماران قطع نخاعی ارتباطی با سازمان بهزیستی ندارد اما سازمان دوست دارد خدمات درمانی تخصصی‌تر و ارتباط مراکز درمانی با بهزیستی بیشتر شود و بیمار قبل از مرخص شدن به بهزیستی معرفی شود تا روند پوشش وی سریع‌تر انجام شود.

وی اظهار کرد: بر اساس برآوردهای سازمان بهزیستی حدود سه تا پنج درصد بیکاری هر منطقه به افراد معلول اختصاص دارد که این رقم در زنان معلول دو برابر مردان است.

نحوی نژاد با بیان اینکه شرایط اشتغال برای معلولان محدود شده است، افزود: در قانون جدید با تشکیل صندوق فرصت‌های شغلی و استفاده از ذخایری همچون صرفه جویی ارزی و هدفمندی یارانه‌ها می توان با ارائه تسهیلاتی مانند ضمانت‌های بانکی و وام به کارفرمایان جبران عدم کارایی لازم معلول پرداخت شود.

وی تصریح کرد: در حال حاضر سازمان های بیمه گر معلول محور نیستند. خدمات توانبخشی و توانپزشکی شامل بیمه‌ها نمی شود. این برای خانواده‌ها مشکلاتی به وجود آورده است که امیدوارم با تشخیص مجلس در تصویب لایحه اصلاحیه قانون بازنگری حمایت از معلولان، این مسائل حل شود.

معاون توانبخشی سازمان بهزیستی با اشاره به اینکه اصلاح قانون حمایت از جامعه معلولان مورد توجه دولت است، گفت: در صورت تصویب این لایحه افراد با معلولیت شدید که شغلی ندارند و  مستمری دریافت نمی کنند، حداقل مستمری برابر با مصوبه شورای عالی کار را دریافت خواهند کرددر نتیجه رقم مستمری ها رشد قابل قبولی خواهد داشت.

نحوی نژاد خاطرنشان کرد: تمام ارکان دولت، گروه‌های معلولان و سازمان‌های بهزیستی در حال همکاری با کمیسیون‌های مجلس هستند تا ایراداتی که بر اساس استناد قانون ماده ۷۵ و ۸۵ قانون اساسی به مصوبه وارد شده، اصلاح و لایحه حمایت از معلولان مصوب شود.

منبع: ایسنا

بهمن
۱۵
۱۳۹۴
داستان کاترینا
بهمن ۱۵ ۱۳۹۴
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , ,
Depressed disabled elder women in a wheelchair
image_pdfimage_print

Photo: Kasia Bialasiewicz/Bigstock.com

ترجمه: سام زندی

پدرم خیلی بداخلاق بود، و به نظرم، اگر در هر محیط فرهنگی دیگری هم بزرگ شده بود، باز خلق و خوی بدی داشت. از یک طرف، برای من و برادرم یا هر مرد و زنی که از نظر فرهنگی از او قوی‌تر بود، قیافه می‌گرفت. بعضی از مردها از فرهنگ خودشان به عنوان بهانه‌ای برای خشونت استفاده می‌کنند. ولی پدر من هیچ وقت توضیحی درباره رفتارش با من نداد، جزء این که همیشه تقصیر من بود. به خاطر کارهایی که می کردم، یا نمی کردم. همیشه گناه من بود و نه او. از طرف دیگر، من همیشه بنا بود یک «دختر خوب یونانی» باشم، در حالی که قطعا یک دختر خوب یونانی نیستم.

پدرم هرگز دلیلی برای بدرفتاری‌اش بیان نمی‌کرد، جزء این که همه چیز تقصیر من است و هیچ ربطی به رفتار خود او ندارد. توقعاتی که از من داشت، این احساس را به من می‌داد که انگار فرزند خوبی برایش نبوده‌ام. این توقعات، روی برادرم هم اثر می‌گذاشت. پدرم مثل همه مردهای یونانی در ارتش یونان خدمت کرده بود. خوب به یاد می‌آورم که برادرم خیلی کوچک بود، یادم نیست چه کار داشت می‌کرد، ولی یادم می‌آید که پدرم داشت او را به روش ارتش یونان تنبیه می‌کرد. پدرم خیال می‌کرد این راه درست تنبیه یک پسربچه است، چون یک پسربچه یونانی باید وقتی بزرگ شد، یک مرد یونانی بشود.

پدرم با خانواده خودش خیلی گرفتاری داشت. چون عاشق مادرم شده بود – که اهل آلمان بود – و بیرون از جامعه یونانی ازدواج کرده بود. خانواده پدرم، مادرم را قبول نکردند. اولین‌بار که قبولش کردند، زمانی بود که برادرم را به دنیا آورد، ولی این اتفاق خوب هم، از چشم خانواده پدرم، خراب شد چون مادرم یک اسم غیریونانی روی برادرم گذاشت و به این ترتیب، رسوم یونانی را زیر پا گذاشت. به نظرم یکی از معدود مواقعی بود که مادرم جلوی پدرم ایستاد. پدرم نمی‌خواست نزد خانواده‌اش برگردد و بگوید که پسرش اسم درست و حسابی‌ای ندارد. تولد برادرم را در آخرین لحظه ممکن ثبت کردند.

درگیری پدرم با خانواده‌اش فقط یکی از دلایل بداخلاقی او بود. یونانی بودن، بر توقعات او از رفتار صحیح اثر می‌گذاشت. راستش من یک «دختر خوب یونانی» نیستم، به همین دلیل، هر چه از تصویر ذهنی او درباره آن‌چه که باید باشم دورتر می‌شدم، بیشتر عصبانی می‌شد. این را بگویم که به نظرم حتا اگر یونانی هم نبود، باز همه چیز را گردن من می‌انداخت و خلق بدی می‌داشت. از مادرم توقعات کمتری داشت تا از من. من کسی بودم که قرار بود یک دختر خوب یونانی باشم. خاطره اصلی که از مادرم دارم این بود که توی اتاق خوابش می‌رفت و در را می‌بست.

صحبت کردن از تجربه‌هایم

چه در کودکی و چه در بزرگسالی، جلب علاقه مردم به گوش کردن و توجه کردن به سرگذشت من، برایم مشکل بوده است. آدم‌ها از شنیدن داستان من خیلی ناراحت می‌شوند. من در مورد آسیب مغزی مقداری آموزش دیده‌ام، و وقتی به دیگران می‌گفتم که سرم به خاطر خشونت آسیب دیده است، آن‌ها به بقیه حرف‌هایم گوش نمی‌کردند چون ظاهرا خیلی ناراحت‌شان می‌کرد. ممکن است به آدم بگویند: «اگر نمی‌خواهی درباره‌اش حرف بزنی، طوری نیست، چون نمی‌خواهم ناراحتت کنم.» ولی آن‌چه که در واقع دارند می‌گویند این است که «نمی‌خواهم خودم را ناراحت کنم.» به نظرم می‌آید که آدم می‌تواند درباره خشونت یا معلولیت صحبت کند، ولی اگر در مورد هر دو با هم حرف بزند، دیگران طاقت شنیدنش را ندارند.

یادم می‌آید یک زمانی خیلی احساس تنهایی می‌کردم که چنین تجربه‌ای دارم. حالا که پانزده سال از آن زمان می‌گذرد، متاسفانه عده زیادی از زن‌ها و مردهایی را می‌شناسم که تجربه‌های مشابهی دارند، ولی به دلیل این‌که بیشتر افراد جامعه نمی‌توانند به این حکایت‌ها گوش کنند، هنوز باید ساکت بمانند و احساس تنهایی کنند.

آدم‌ها می‌توانند به حکایت  معلولیتِ ناشی از تصادف رانندگی یا بیماری مزمن گوش کنند، ولی نه به معلولیتِ ناشی از خشونت یک عضو خانواده. اگر بگویی که معلولیتت نتیجه یک حمله خیابانی بوده، دیگران طاقت می‌آورند. یعنی می‌گویند: «چه بد»، ولی باز هم واکنش آن‌ها بهتر از زمانی است که می‌فهمند حمله، کار یک عضو خانواده خودت بوده است.

آن زمانی که من در معرض خشونت بودم، بچه‌ها را تشویق نمی‌کردند که بدرفتاری را برملا کننند. امیدوارم حالا وضع عوض شده باشد. امیدوارم که اگر یک بچه فراری را پیدا کردند و به پاسگاه پلیس بردند، و بچه بگوید که حاضر است هر جایی برود ولی پیش پدرش برنگردد، پلیس از او سئوال‌هایی بکند. راستش یادم نیست موقعی که من و برادرم را به بیمارستان می‌بردند، از ما چه پرسیدند، ولی امیدوارم که کارکنان بیمارستان سئوال‌های مناسبی بپرسند. امیدوارم مردم حالا آگاه‌تر شده باشند. امیدوارم آدم‌ها حالا بیشتر به ناگفته‌های قربانیان عادت کرده باشند. امیدوارم اگر کسی در چندین خانه را زد، حداقل یک نفر از او بپرسد قضیه چیست. آدم نمی‌داند کجا برود، فقط دلش می‌خواهد کسی بپرسد چه به سرش آمده است. قربانی حتی اگر کمک هم بخواهد، هیچ نمی‌داند کجا برود.

 مراکز خدماتی چگونه کمک می‌کنند

یادم می‌آید یک‌بار به معلمم گفتم که اگر کاری از من سر بزند پدرم مرا می‌کشد. منظورم این نبود که حتما مرا می‌کشد، ولی می‌خواستم بگویم که نگران خشونت پدرم هستم. واکنش معلمم این بود که «طوری نمی‌شود»، ولی من بی‌نهایت ترسیده بودم و دلم آرام نمی‌گرفت. به نظرم، این نمونه دیگری است که نشان می‌دهد لازم است بپرسیم «دلیل این ترس چیست؟» می‌دانم که گوش کردن به سرگذشت بعضی‌ها سخت است، ولی اگر به حرف دل آن‌ها گوش نکنیم، وضع را برای‌شان از آن‌چه هست بدتر می‌کنیم.

اگر می‌خواهید در مورد موضوعی که شنیده‌اید کسی کمک‌تان کند، حتما دنبال کمک بروید. شاید به عنوان امدادگر لازم باشد بعد از شنیدن حرف‌های طرف، با او صحبت کنید، یا شاید ندانید چه باید بکنید، چون شنیدن آن حرف‌ها برای‌تان سخت و ناراحت‌کننده است. شاید مثل نصیحت مادرانه باشد، ولی مهم‌ترین مسئله این است که بگذارید طرف، قضیه را تعریف کند و با احترام به حرف‌هایش گوش بدهید. از آن‌جا به بعد، مسئله این است که چه باید کرد، و اگر نظر طرف این باشد که «نمی دانم»، آن وقت بهترین پاسخ این است که «پرس و جو می‌کنم و به تو خبر می‌دهم.»

تجربه به من می‌گوید که فرستادن زن‌ها به پاسگاه پلیس، بهترین پاسخ نیست، بلکه اغلب احتمالا بدترین پاسخ است. شاید مامورهای پلیس بهتر شده باشند، ولی یادم هست یک بار که اصلا نمی‌خواستم نزدیک پدرم باشم، خبردار شدم که دارد نزدیک محل زندگی من، یک مغازه می‌خرد. روشن است که در آن موقع به یک حکم قضایی احتیاج داشتم که پدرم را از من دور نگه دارد، ولی نمی‌دانستم چطور می توانم درخواست حکم بدهم. برای همین رفتم به پاسگاه پلیس و قضیه را تعریف کردم. وقتی حرفم تمام شد، دو مامور مرا به یک اتاق بردند و بازجویی کردند. به این نتیجه رسیدند که لازم است کس دیگری با من حرف بزند، و مرا نیم ساعت در اتاق بازجویی تنها گذاشتند. با دو کاراگاه برگشتند. این دو نفر مجبورم کردند قضیه را از اول تا آخر دوباره تعریف کنم. آن قدر از من خواستند قضیه را تعریف کنم که گیج شدم. سئوال‌های زیادی پرسیدند که هیچ ربطی به دلیل حضور من در آنجا نداشت. مثلا درباره معلولیت من پرسیدند. بعد پرسیدند که می‌خواهم  شکایت کنم یا نه، که من گفتم نمی‌توانم چون مدت‌ها از ماجرا می‌گذرد. روش بازجویی‌شان وحشتناک بود. دست آخر هم اطلاعاتی را که لازم داشتم به دست نیاوردم چون من نمی‌دانستم چه می‌خواهم و پلیس هم نمی‌فهمید چه لازم دارم. مشکل این بود که فقط لازم بود بگویم «لطفا در مورد حکم قضایی برایم توضیح بدهید تا بتوانم تصمیم بگیرم که می‌خواهم درخواستش را بدهم یا نه.» این ماجرا مربوط به چند سال پیش است، و امیدوارم روش پلیس بهبود پیدا کرده باشد.

زن‌های دچار معلولیت، به اطلاعات مربوط به خشونت جنسیتی دسترسی ندارند. همه چیز به طور مجزا دسته‌بندی شده است. اگر زنی باشید که خدمات معلولیت دریافت می‌کنید، اطلاعات مربوط به معلولیت به دست‌تان می‌رسد، ولی نه اطلاعات عمومی درباره جامعه محلی شما. البته استثناء هم وجود دارد و بعضی امدادگرها کارشان خیلی خوب است، ولی اگر عضو یک برنامه روزانه هستید یا در خدمات تجاری کار، یا در یک واحد مسکونی اجتماعی زندگی می‌کنید، احتمال این که اطلاعاتی درباره خشونت خانوادگی به دست‌تان برسد خیلی کم است.

خدمات اجتماعی عمومی بهترند، ولی گذشته از موضوع دسترسی فیزیکی، بعضی امدادگران فکر می‌کنند که مهارت لازم را برای کمک به افراد دارای مشکلات جدی ادراکی و ارتباطی را ندارند. این مسئله که رسیدگی به زنان معلول بیشتر طول می‌کشد، برای موسسات خدماتی که نیروی انسانی کافی ندارند مشکل‌ساز است. ارائه اطلاعات به شیوه‌های دیگر هم یک مسئله است. اطلاعات موجود است، ولی چه اندازه در دسترس شماست؟ مشکلات جدی دیگری هم وجود دارد. برای نمونه، بسیاری از سازمان‌های اجتماعی به دلیل کمبود منابع مالی، قادر به پرداخت دستمزد مترجم ناشنوایان نیستند.

منابع، مسئله مهمی است. به نظرم آگاهی و اشتیاق بیشتری وجود دارد – که البته میزانش در بین امدادگران متفاوت است – ولی مشکل منابع هنوز پابرجاست، مثلا این که چند پناهنگاه وجود دارد که برای معلولین قابل دسترسی باشد؟ و در این زمینه چه کاری از دست‌شان بر می‌آید؟

منبع: DVRCV

شهریور
۱۰
۱۳۹۴
زنان معلول دو برابر بیشتر مورد خشونت خانگی قرار می گیرند
شهریور ۱۰ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , ,
image_pdfimage_print

صادق بهرامی

  • زنان معلول تقریبا دو برابر بیشتر از زنان غیرمعلول مورد خشونت خانگی قرار می گیرند. (BCS 1995)
  • زنان معلول همچنین دوره های طولانی تر از خشونت و آزار را تجربه می کنند و جراحت های جدی و خطرناک تری از خشونت خانگی به آنها می رسد.(BCS 1995)

خشونت خانگی بر علیه زنان معلول

خشونت خانگی با تمایل یک فرد برای اعمال قدرت و کنترل بر شریک زندگی خود پدید می آید. انواع خشونت خانگی عبارتند از: خشونت فیزیکی ،بدرفتاری عاطفی،کنترل مالی و یا سوء استفاده جنسی.

زنان معلول ممکن است همه یا برخی از این بدرفتاری ها را تجربه کنند. اطلاعات بیشتر درباره انواع خشونت و بدرفتاری را می توانید در این آدرس ببینید. اگرچه زنان معلول ممکن است حتی  انواع دیگری از کنترل را تجربه کنند. برای مثال:

  • ممکن است همسرش مراقبت های حیاتی، دارو یا مواد غذایی را از وی دریغ کند.
  • ممکن است همسرش لوازم کمک پزشکی حرکتی (مثل عصا یا ویلچر) و یا حسی (مثل سمعک) متعلق به زن را خراب کند یا از دسترس او خارج کند تا از این طریق استقلال او را محدود کند.
  • اگر زن دارای اختلال بینایی یا مشکلات حرکتی دارد، شریک زندگی او ممکن است در اطراف خانه موانعی ایجاد کند تا او از اینکه بخواهد تنهایی از خانه بیرون برود ترس داشته باشد.
  • شخص سو استفاده کننده ممکن است از طرف زن، مزایای از کار افتادگی اش را دریافت کند و دسترسی او به منابع مالی را محدود کند.
  • سو استفاده کننده ممکن است ناتوانی او را دستمایه انتقاد و یا تحقیر او قرار دهد. یا ممکن است او را تهدید کند که به اداره سرپرستی خواهد گفت که او نمی تواند تنهایی زندگی کند و قیمومیت او را بدست خواهد گرفت.

بسیاری از زنان معلول همچنین با موانع بیشتری برای ایمنی و پشتیبانی روبرو هستند. برای مثال:

  • برخی از زنان معلول از لحاظ جسمی آسیب پذیرتر از زنان معمولی هستند و ممکن است کمتر قادر به فرار و یا محافظت از خود در برابر حملات خشونت آمیز باشند.
  • برخی از زنان معلول بخاطر ناتوانی جسمی و وابستگی به همسرانشان،ممکن است از نظر اجتماعی محدودتر و غیرفعال تر باشند.
  • زنان معلولی که همسرشان پرستار آنها هستند، عموما شانس کمتری دارند که پزشکی را به تنهایی ملاقات کنند و یا قرار ملاقات خصوصی داشته باشند، در نتیجه فرصت های کمتری برای صحبت با کسی در مورد بد رفتاری یا خشونت دارند.
  • برخی از زنان معلول که دلبستگی و سازگاری های ویژه به محل زندگی خود دارند،ممکن است بشدت از ترک شریک زندگی و خانه خود ترس و نگرانی داشته باشند.
  • برخی از زنان نیز ممکن است در مورد پرستار جدید خود نگرانی داشته باشند و یا از هرگونه تغییری در وضعیت درمان یا شرایط جدید زندگی خود بترسند که مبادا پشتیبانی کمتر و وضعیت بدتری نصیبشان شود.

یک مورد مطالعاتی – ماجرای مری

مری ۱۴ سال با خشونت خانگی زندگی کرد تا اینکه یک حمله وحشیانه  او را بر روی ویلچر نشاند. همسرش با لگد به پشت او زده بود و او را با چندین شکستگی و مهره خرد شده و آسیب جدی در ستون فقرات، رها کرده بود. او بدون حرکت افتاده بود در حالیکه درد مشقت باری داشت قادر به استفاده از پاهای خود نبود.

با این حال، این اتفاق موجب توقف خشونت نشد و همسرش نه تنها به آزار جسمی، عاطفی و سوء استفاده جنسی او ادامه داد بلکه با استفاده از وضعیت جدید و معلولیت مری،کنترل و اذیت و آزارهای خود را بیشتر کرد.

اکنون دیگر همه رفت و آمدها و ملاقات های مری کاملا تحت کنترل او بود و از هر فرصتی برای تحقیر و شرمساری مری استفاده می کرد.

یک روز داغ و سوزان که خانوادگی به پارک آبی رفته بودند، همسرش ساعت ها او را روی صندلی زیر آفتاب سوزان رها کرد. او می دانست که مری بخاطر بچه ها حرفی نخواهند زد که مبادا تفریح بچه ها خراب شود.

پرستار خانگی مری متوجه کبودی هایی بر روی بدن او  شده بود، کبودی هایی که مری توضیحی برای آنها نداشت. از مری خواسته بود که ماجرا را تعریف کند.

در ابتدا مری از گفتن حقیقت ابا می کرد، چون فکر می کرد کسی حرفش را باور نخواهد کرد. مری قبلا سعی کرده موضوع را با یکی از دوستانش در میان بگذارد و از او کمک بخواهد. اما دوستش باور نکرد و مری را متهم به دروغگویی کرد.

پرستار متوجه شد که مری احتمالا به زمان بیشتری نیاز دارد تا بتواند واقعیت را با او در میان بگذارد. مری به تدریج به او اعتماد کرد و برایش شرح داد که مورد آزار قرار می گیرد.

پرستار با اداره خدمات اجتماعی تماس گرفت و آنها یک مددکار اجتماعی را به او معرفی کردند. پرستار ترتیبی داد تا مری بعد از جلسه فیزیوتراپی در بیمارستان به تنهایی با مددکار اجتماعی ملاقات کند و وضعیت خود را برای او تعریف کند.

مددکار نیز برای او شرح داد که چه کارهایی می تواند بکند و پس از آن مری تصمیم گرفت که با فرزندان خود، همسرش را ترک کند. مددکار اجتماعی به او کمک کرد تا مسکن مناسب فراهم کند و قرار گذاشتند، یک روز که همسرش سر کار است، مری و بچه ها از خانه خارج شوند. مددکار اجتماعی همچنین به او کمک کرد تا از نظر عاطفی و عملی، زندگی جدیدی را برای خود بازسازی کند. در حال حاضر مری با فرزندانش به طور مستقل زندگی می کند.

زنان با کودکان معلول

زنانی که کودکان معلول دارند نیز ممکن است با موانعی برای جلب کمک مواجه باشند، از جمله نگرانی در مورد سلامت و پرستاری کودک و همچنین تاثیر عاطفی که ممکن است ترک خانه بر کودک داشته باشد.

اگر یک زن به دنبال کمک از یک خانه امن است، باید در برنامه  کمک علاوه بر نیازهای کودکان به حمایت های موردنیاز شخص مادر هم توجه شود تا این اطمینان برای مادر حاصل شود که او و فرزندانش پشتیبانی مناسب برای شروع یک زندگی جدید در امنیت کامل را دریافت می کنند.

کمک به یک دوست یا عضو خانواده

زنان معلول وقتی اقدام به افشای آزار و خشونت خانگی می کنند اغلب با انکار و ناباوری و یا سوء تفاهم اطرافیان مواجه می شوند.

در واقع مردم باور نمی کنند که کسی بخواهد به یک شخص ناتوان و معلول آزار برساند، خصوصا کسی که بنظر می رسد دلسوز و عاشق فرد معلول است.

اگر یکی از نزدیکان یا آشنایان به شما گفت که قربانی آزار و خشونت خانگی است، چه باید کرد؟

  • به او اطمینان دهید که حرفش را باور می کنید و آماده کمک به او هستید.
  • به او توضیح دهید که او تنها نیست هر زن در معرض چهار نوع خشونت خانگی است و زنان معلول دو برابر بیشتر احتمال دارد که مورد آزار قرار گیرند.
  • به او بگویید که آنچه اتفاق می افتد تقصیر او نیست این همسر یا شریک زندگی اوست که او را آزار و خشونت میکند و اوست که تنها مقصر و مسئول است.
  • شکیبا باشید و قضاوت نکنید اجازه دهید او خودش در زمانی که می خواهد تصمیمش را بگیرد.

منبع:refuge

اردیبهشت
۱
۱۳۹۴
کودکان معلول ذهنی سربار جامعه نیستند  
اردیبهشت ۱ ۱۳۹۴
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , , , , , ,
image_pdfimage_print

عکس : بهمن صادقی

فیروزه فروزانفر: پدر شوهر و مادر شوهرم از روز نامزدی تا روزی که معلوم شد اولین نوه پسری اشان عقب افتاده ذهنی است من را ” عروس گلم ” صدا می کردند . راه و نیم راه ، به هر مناسبتی برایم کادو می خریدند و طلا به دست وگردنم می انداختند . بخصوص وقتی که معلوم شد صاحب یک نوه پسر می شوند برایم سنگ تمام گذاشتند. بعد از تولد محمد گوسفند عقیقه کردند و ولیمه دادند و برای من و محمد حساب بانکی باز کردند .

از تولد محمد هفت روز گذشته بود که از دکترش این لغت عجیب و غریب را شنیدم ”  آسیفیکسی ” . دکتر گفت پسرکم دچار این بیماری شده است . سرم گیج رفت و صدای دکتر را نمی شنیدم . انگار دنیا را کوبیده بودند وسط سر من .

بیمار شدم و چند روز بعد فهمیدم زمان تولد اکسیژن به محمد نرسیده و برای همین جریان خون در مغز دچار مشکلاتی شده و مرگ سلولی در مغز پسرکم ایجاد شده که او را به یک معلول ذهنی تبدیل کرده است . کار من شد اشک و آه و قسم وآیه به شوهرم که به پدر و مادر و فامیل نگوید . نمی خواستم کسی بداند محمد من یک عقب افتاده ذهنی است ولی کم کم همه فهمیدند . همه از روی علائم حرکتی او فهمیدند که مشکلی وجود دارد و از آن روز من شدم مقصر . مقصر اینکه حتما عیب و ایرادی داشتم که بچه معلول شده و رویاهای من روز به روزبیشتر از دیروز بر باد رفت .

هر روز کودکان بیشماری با معلولیت ذهنی دنیا آمده و یا در اثر سوانح و حوادث دچار معلولیت ذهنی می شوند.کودکانی که نیازمند حمایت های دولتی و غیر دولتی برای رشد و انجام فعالیت های اولیه زندگی خود هستند و هنوزفرهنگ عمومی بسیاری از جوامع پذیرای کودکان ذهنی و حقوق اولیه آنها برای زیست متعادل نیست .

معصومه ۶ فرزند دارد که دختر بزرگش در اثر عفونت دوران زایمان دچار معلولیت ذهنی شده است .

او می گوید : زمانی که برای دو دختر دیگرم خواستگار می آید من دختر معلولم را پنهان می کنم چرا که معلول بودن او روی ازدواج دختر هایم تاثیر گذاشته است و نمی دانم روی ازدواج پسرها هم تاثیر خواهد گذاشت یا نه ؟ ما آنطور که شاید و باید به فرزند معلولم رسیدگی نکردیم و او آموزش های لازم را ندیده و من نگرانم که بعد از مرگ من چه بلایی سر این دختر خواهد آمد . وجود کودک معلول ذهنی در خانواده مشکلات زیادی ایجاد می کند که ما با آن آشنا نبوده و نیستیم .

«اروپاییان فراموش‌شده»

اخیرا  نماینده دفتر منطقه‌ای حقوق بشر ملل متحد برای اروپا، از الگوی جدید کشورهای اروپایی در رابطه با معلولین ذهنی خبر داد.نماینده دفتر منطقه‌ای حقوق بشر ملل متحد برای اروپا تصریح داشت: هنوز در بسیاری از کشورهای جهان الگوی پدرسالارانه و از بالا به پایین در رابطه با معلولین ذهنی اجرا می‌‌شود که در نتیجه آن، معلولین از امکان و فضای کافی برای رشد برخوردار نمی شوند .
امسال جوامع اروپایی با شعار «اروپاییان فراموش‌شده» بنا دارند که در عمل نسبت به معلولین ذهنی یا بیماران دارای اختلالات روانی در این جوامع، با رویکردی حقوق بشری متمرکز شوند. در راستای تحقق این هدف، جلب مشارکت کارشناسان، افراد شاغل در زمینه نگهداری و درمان معلولین و نیز نمایندگان دولتی و بخش‌های غیردولتی لازم دانسته شده است.

اکنون در سطح اروپا این ایده به‌طورجدی مطرح است که افراد معلول ذهنی به مؤسسات نگهداری سپرده نشوند، بلکه از طریق ارایه خدمات و امکانات لازم اجازه و این امکان داده شود که بتوانند به‌طور مستقل زندگی کنند و در جامعه مشارکت داشته باشند. در سطح کمیسیون اروپا تلاش می‌شود که از این الگو برای اجرا در کشورهای عضو، پشتیبانی لازم به‌عمل آید. ۱

مربی نقاشی مرکز خیریه جامه توانبخشی شبانه روزی اراک در زمان برگزاری نمایشگاهی از آثار کودکان معلولان ضمن تاکید برفعالیت های خیریه برای حمایت از این کودکان می گوید : دو سال است که با بچه های ذهنی نقاشی کار می کنم و چون خودم کم بینا هستم و در دوره مهدکودک و چند سالی از مدرسه ام را با بچه های استثنائی بوده ام، البته کلاس هایمان جدا بود ولی با آن ها و خصوصیات رفتاریشان تا حدودی آشناهستم .

یاسمن ساکی فر که ۲۷ سال دارد و فارغ التحصیل نقاشی است، ادامه می دهد: حدود یک سال در انجمن محک به کودکان استثنائی آموزش نقاشی دادم و به مرور بیشتر با آن ها آشنا شدم و هم اکنون نیز در مرکز خیریه مشغول آموزش نقاشی به معلولان ذهنی و بیماران اعصاب و روان هستم .چرا که با این کار آنها به توانایی های خود پی برده  و روند درمان در آنها تسریع می شود .

وی تاکید می کند: سعی می کنم در آموزش به گونه ای  با بچه ها برخورد کنم که عزت و اعتماد بنفسشان بالا رود و و مانند بچه های عادی اگر در مواردی اشتباه کنند به آن ها تذکر می دهم تا کار را به درستی انجام دهند.

وی معتقد است: کودکان معلول و اصولا معلولان دارای کرامت انسانی هستند و وظیفه ما رعایت حقوق آنهاست و وظیفه بنیادین ما رعایت حقوق آنهاست . ۲

فروغ کدخدایی مادر دو فرزند معلول ذهنی است . او می گوید :  من بیشتر زیرسلطه بزرگترها بودم ، به خصوص مادرم که خیلی نسبت به من حساس بود. دوست نداشتم ، غصه بچه های مرا بخورد و به همین دلیل طوری برخورد می کردم که انگار بیماری بچه ها، یک مسئله عادی است و پذیرای معلولیت بچه ها شدم و قبول کردم وجود آن ها برایم برکت است و واقعا هم همین طور شد .

همسرم دیدگاه های خاص خود را داشت . وقتی متوجه مشکل بچه دوم مان شد، مرا سرزنش می کرد و می گفت تو به بچه نرسیده ای و از نظر غذایی به او توجه نداشتی. همسرم می گفت مادر باید تمام وقتش برای بچه ها باشد و به آن ها برسد و درمن احساس گناه ایجاد می کرد که چون تو مدرسه می روی، در مراقبت از این بچه کوتاهی می کنی. همه این حرف ها باعث می شد، هنگام شیردادن به بچه دچار اضطراب و نگرانی شوم. هردو بچه مشکل خوردن داشتند و سهراب بلعش سخت بود و شیرخوردنش خیلی طول می کشید . اوایلی که خونش را عوض کرده بودند، از خوردن امتناع می کرد . مدت زیادی طول می کشید تا یک قاشق غذایی که برایش درست کرده بودم، بخورد و درنهایت بیشتر آن را دور می ریختم ولی باز درست می کردم . او طی پنج ماه اول زندگی چیزی نمی خورد. بعد هم که شروع به خوردن کرد فقط شیر می خورد و غذای مکمل را پس می زد. چشمش هم ضعیف بود و ظاهرش کاملا نشان از معلولیت او داشت.همسرم تحمل بی قراری و گریه هایش را نداشت و عصبانی می شد و برخلاف فرزند اولم که خیلی دوستش داشت، سعی می کرد از دومی دوری کند. به هرحال، اطرافیان برخورد درستی داشتند، چون خودم اجازه نمی دادم به خاطر بچه ها به من یا آن ها ترحم و یا لطف خاصی بکنند ولی کمک می کردند. مثلا” برادرم بچه ها را به منزل مادرم می برد و من سرکار می رفتم. در واقع به کار من احترام می گذاشتند. خانواده همسرم هم همیشه مرا تشویق و پشتیبانی می کردند.

تولد کودک معلول دارای پیامدهای مختلفی برای خانواده است و بالقوه می تواند با خودش خشونت برای کودک و مادر و خانواده را به همراه بیاورد . این مسئله موجب تهدیداتی جدی علیه سلامت روانی و جسمی خانواده بخصوص کودکان و زنان است که می تواند مورد توجه قرار بگیرد .

 در جامعه ما بر روی کودکان معلول ذهنی و خانواده های آنها فعالیت جدی نشده است . حقوق طرفین نا شناخته است و خانواده ها آموزش لازم برای برخورد با کودکان معلول ذهنی را ندارند . با معلولان مانند افرادی سربار جامعه برخورد می شود در حالی که آنها مانند دیگر انسان ها توانمندی های دارند که باید راه درست بکار گرفته شدنشان آموزش داده شود .

شاید به همین دلیل است که در کنوانسیون حقوق افراد دارای معلولیت دولت های عضو متعهد می شوند که در جهت تحقق حقوق بشر و آزادیهای بنیادین برای تمامی افراد دارای معلولیت تلاش کنند . تلاشی که بدون هر گونه تبعیض تضمین شود و دسترسی و بهره مندی آنان از فرصت های عمومی در جامعه را با توجه به استانداردها و دستورالعمل های موجود ارتقا بخشد .۳

آذر
۱۷
۱۳۹۳
 حقوق مالی زن معلول در صورت طلاق
آذر ۱۷ ۱۳۹۳
پرسش و پاسخ قانونی
۰
, , , , , ,
image_pdfimage_print

revisedques

زنی که هنگام ازدواج معلولیت دارد و مرد از این معلولیت با خبر است شوهر می تواند حقوق مالی را از او سلب کند.

پرسش: زن ۴۵ ساله ای هستم. از بدو تولد شنوائی ام خیلی کمتر از حدود طبیعی بوده، اما از نعمت زیبائی بهره داشتم. جوانی خواستگارم شد و در همان جلسه خواستگاری، پدر و مادرم که خیلی خداشناس و راستگو هستند معلولیت من را با آنها در میان گذاشتند. از قضا خودشان هم این موضوع را می دانستند و حساسیتی از خود نشان ندادند. اکنون ۲۰ سال است با این مرد زندگی می کنم. دو فرزند دختر دارم، یکی ۱۶ ساله و دیگری ۹ ساله. مدتی است شوهرم و خانواده اش یادشان آمده که من معلولیت دارم. به شدت سرزنشم می کنند و برای پسر و برادر شان دل می سوزانند که با یک زن خنگ و معلول فداکارانه و از روی انسانیت و نیکوکاری زندگی کرده و دیگر طاقت اش تمام شده است. خشونت های کلامی به اندازه ای است که خانه را ترک کرده و در خانه پدر و مادرم زندگی می کنم. اگر بخواهند طلاقم بدهند، دستم به حقوق مالی ام می رسد یا چون معلول هستم همه را از کف می دهم؟

پاسخ: نظر به این که شوهر از معلولیت شما خبر داشته و در این ۲۰ سال هم اساسا در مراجع قضائی موضوع را مطرح نکرده، نمی تواند از پرداخت حقوق مالی شما امتناع کند.

پرسش: اما برایم حکم الزام به تمکین آمده و می گویند اگر به خانه برنگردم ناشزه می شوم و دیگر نفقه به من تعلق نمی گیرد.

پاسخ: این موضوع دیگری است و ربطی به معلولیت شما ندارد. خوب بود پیش از دریافت این حکم تماس می گرفتید تا فرصت های قانونی را به شما یادآور بشویم. برای پیشگیری از این وقایع است که خانه امن همواره تاکید دارد زنان قربانی خشونت بدون اتلاف وقت بروند و مراتب را به پلیس و پزشکی قانونی و دادسرا گزارش کنند تا مدارک لازم به دست آورده ووقتی شوهر دادخواست الزام به تمکین می دهد، آنها دست خالی نباشند و بتوانند « دادخواست متقابل» بدهند تا شاید از شوهر در محضر دادگاه تعهد به خودداری از خشونت بگیرند و به خانه بازگردند یا حتی در صورت عدم بازگشت به خانه و عدم تمکین، قاضی حق زن  بر نفقه را از وی سلب نکند.

پرسش: خب حالا اگر بازگردم فایده ای دارد؟

پاسخ: اگر احساس ناامنی جانی نمی کنید، البته مفید است. ولی پیش از آن بروید دادگاه و برگه الزام به تمکین را ببرید و بخواهید ترتیبی بدهند که بازگشت شما به خانه صورت جلسه بشود. در این صورت ناشزه نخواهید بود و نفقه به شما تعلق می گیرد. اما هرگاه دیگر بار مورد خشونت قرار گرفتید همه راههای قانونی را با استفاده از راهنمائی های یک وکیل طی کنید تا شوهر محکوم بشود و هربار تکرار کنید تا حق بر نفقه را از دست ندهید.

پرسش: من به علت معلولیت برایم مشکل است سراغ هر وکیلی بروم.

پاسخ: به کانون وکلای دادگستری مراجعه کنید و متقاضی استفاده از وکیل معاضدتی بشوید. کمک تان می کنند.

پرسش: مهریه ام چه می شود:

پاسخ: به قوت خود باقی است. هرگاه به نهایت درجه از تحمل خشونت رسیدید، آن را به اجرا بگذارید.

پرسش: قاضی نمی گوید چون معلول هستی مثلا مهریه ات نصف می شود؟

پاسخ: خیر. به هیچ وجه. مهریه حق شرعی و قانونی شماست.

مرداد
۱۵
۱۳۹۳
با اجباری شدن آزمایشات ژنتیک کودکان کمتری رنج معلولیت را متحمل می شوند
مرداد ۱۵ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۱
, , , , , , ,
image_pdfimage_print

Bernard & Myrtha Garonعکس: Bernard & Myrtha Garon

ویدا بالیخانی – روزنامه نگار

متخصصان علم ژنیتک متفق القول از اجباری شدن آزمایشات ژنتیک قبل از ازدواج دفاع می کنند. با توجه به اینکه سالانه بین ۳۰ تا ۴۰ هزار کودک معلول در ایران به دنیا می آیند که بیشتر آنان ثمره ازدواج ها فامیلی هستند و بسیاری از آنان قبل از رسیدن به سن بلوغ فوت می کنند، بنابر این اجباری شدن آزمایشات ژنتیک پیش از ازدواج نه تنها از بار اقتصادی بلکه از آن مهمتر رافع نگرانی های والدین آنان نیز خواهد بود.

دکتر حامد رضا گودرزی متخصص ژنتیک پزشکی و بالینی دانشگاه علوم پزشکی شیراز در این مورد می گوید: آنچه به آزمایش ژنتیکی پیش از ازدواج مرسوم شده است و زوجین به طور اجباری و با نامه دفتر ازدواج برای آن غربالگری می گردند، تنها معطوف به کم خونی های شایع ژنتیکی در ایران مانند بیماری های تالاسمی است که گروه کوچکی از هزاران بیمار ژنتیکی موجود در دنیا را در بر می گیرد. ( بیش از ۶۰۰۰ بیماری ژنتیکی با توارث تک ژنی ثبت شده است.)

وی می افزاید: افرادی که قصد ازدواج دارند باید بدانند که بلامانع بودن ازدواج از جهت این آزمایش، تنها خطر وقوع تالاسمی ماژور و بیماری های خونی وابسته را در نسل بعد( فرزندان) رد می کند و آزمایشی برای اطلاع از وقوع دیگر بیماری ها انجام نمی شود، مگر در موارد خاص و پس از مشاوره ژنتیک.

وی معتقد است میزان افزایش خطر ناهنجاری های مادرزادی و بیماری های ژنتیکی در ازدواج های خویشاوندی به نوع ازدواج خویشاوندی و پیچیدگی حلقه های فامیلی در نسل های پیشین آنها بستگی دارد، بنابراین مشاوره و میزان خطر برای هر زوج خویشاوند می تواند با زوج دیگر متفاوت باشد. یک آزمایش ژنتیک به طور اختصاصی که بتواند خطر افزایش یافته برای امکان ابتلای فرزندان زوجین با ازدواج خویشاوندی( و بدون سابقه بیماری در فامیل) به بیماری یا بیماری های ژنتیکی را پیش بینی یا تعدیل کن،د با صرف هزینه های پائین وجود ندارد و اشخاصی که قصد ازدواج فامیلی دارند باید به این نکته توجه جدی داشته باشند.

دکتر صالحی عضو هیئت علمی گروه ژنتیک دانشگاه علوم پزشکی اصفهان نیز با اشاره به اینکه ازدواج های فامیلی احتمال ابتلای نوزادان به بیماری های ژنتیکی را ۳ برابر افزایش می دهد می گوید: اگر چه والدین با وجود داشتن یک ژن سالم و یک ژن معیوب بیمار نیستند اما می توانند به طور اتفاقی هر دو، ژن های معیوب خود را با فرزند انتقال دهند.

وی در ادامه می گوید: شایع ترین معلولیت در بین نوزادان این والدین معلولیت های ذهنی و جسمی است و حتی ۴۰ درصد بیماری های عروق کرونر قلب به خصوص از نوع زودرس آن نیز به سبب ازدواج های فامیلی است

وی می گوید با توجه به تعداد ژن ها و بیماری های ژنتیکی انتظار نمی رود یک آزمایش ژنتیک بتواند به طور کلی سلامت ژنتیکی فرزندان یک زوج را مشخص کند و متاسفانه بعضی تبلیغات در این خصوص تنها به قصد سودجویی است .

این متخصص علم ژنتیک می گوید: اگر چه بیماری های ساده ای مانند ناشنوایی، تالاسمی و هموفیلی در صورت ازدواج و بارداری در دوره جنینی با آزمایش ژنتیک قابل تشخیص هستند؛ اما متخصصات ژنتیک ترجیح می دهند ازدواج های فامیلی صورت نگیرد که نتیجه آن ممکن است بیماری ژنتیکی در فرزند باشد. برخی از این کودکان به فلج مغزی و تعدادی دیگر دچار معلولیت ذهنی از بدو تولد می شوند.

محمد نفریه معاون امور اجتماعی بهزیستی کشور در مورد آمار کودکان معلول ایران می گوید: به طور متوسط سالیانه حدود ۳۰ تا ۴۰ هزار کودک معلول در کشور متولد می شوند و معلولیت های آنان شامل عقب ماندگی های ذهنی ، سندروم داون و بیماری های متابولیسم است.  وی معتقد است که اساسا” بیشترین سهم معلولیت مربوط به اختلالات ژنتیکی است که با مشاوره ای ژنتیکی پیش از از ازدواج می توان مانع بروز درصد بالایی از آنان شد.

جمع بندی:

با توجه به اینکه در شهرهای کوچک و برخی اقوام ایرانی ازدواج های فامیلی معمولا” به صورت یک رسم است و گاها” به اجبار و بدون رضایت دختر و پسر صورت می گیرد، بنابراین شاید به جا باشد مسئولین در این مورد قانونی وضع کرده و اگر نمی توانند از ازدواج های فامیلی ممانعت به عمل آورند حداقل آزمایشات ژنتیکی را برای آنان اجباری کنند. اما از آنجا که آزمایشات ژنتیکی معمولا” هزینه بر هستند و بسیاری از زوجین از عهده هزینه های آن که گاها” چندین میلیون تومان است بر نمی آیند دولت باید بودجه ای اختصاصی برای آن در نظر گرفته تا شاید کودکان کمتری قربانی معلولیت هایی شوند که حاصل ناآگاهی و یا حتی مشکلات اقتصادی والدین آنان است. آنچه مسلم است هزینه های آزمایشات ژنتیک بیش از هزینه نگهداری از کودکان معلولی که سالانه ۳۰ تا ۴۰ هزار به تعداد آنان افزوده می شود نیست.

آگاهی رسانی از طریق کتب درسی و یا وسایل ارتباط جمعی نیز یکی دیگر از راه های پیشگیری است زیرا با آگاه ساختن دختران و پسران حتی در سنین دبستان و راهنمایی ( شاید بسیاری از آنان شانس رفتن به دبیرستان و یا دانشگاه را نداشته باشند) و الیته به صورت مستمر؛ می توان آنان راعواقب ازدواج های فامیلی و یا خطراتی که نقص ژنتیکی می تواند کودکان آنان را در آینده تهدید کند آگاه ساخت.

مسئله دیگری که بسیار اهمیت دارد پیگیری برای اجباری شدن آزمایشات ژنتیک و پوشش بیمه ای این نوع آزمایشات است، زیرا با بازدید سالانه یکی از مسئولین از مرکز معلولین و پیشنهادات شعار گونه آنان، این مشکل همچنان که سالهاست گریبانگیر جامعه ایرانی است باقی خواهند ماند.