صفحه اصلی  »  ماهرخ غلامحسین‌پور
image_pdfimage_print
خرداد
۱۰
۱۳۹۸
رفتن به «خانه بخت» به خاطر چند تار مو
خرداد ۱۰ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
Photo: Gelpi/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: Gelpi/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

در آخرین روزهای سالی که گذشت، مردی ۵۰ ساله از اهالی مشهد اعتراف کرد همسر برادرش را به خاطر بد حجابی به گلوله بسته است.

یک روز شنبه سرد زمستان وقتی عقربه‌های ساعت، ۷:۳۰ دقیقه صبح را نشان می‌داد زوجی کارمند با همدیگر راهی محل کارشان بودند. آنها با ماشینشان از پارکینگ منزل خارج شدند به این امید که یک روز عادی و شلوغ پایان سال را پشت سر بگذارند که ناگاه با مرد مهاجم موتورسواری با صورت پوشیده مواجه شدند که بی‌ هیچ تعلل و تردیدی جلو آمد و با یک اسلحه شکاری، زن ۴۰ ساله سرنشین خودرو را هدف دو گلوله مرگبار قرار داد و وقتی از مرگ زن مطمئن شد با رها کردن اسلحه و موتورسیکلت، بلافاصله محل جنایت را ترک کرد.

همان روز زن مصدوم به علت شدت جراحات وارده روی تخت بیمارستان فارابی مشهد بدرود حیات گفت.

این رفتار قاتل که بی هیچ تامل یا انگیزه‌ای چون تلاش برای سرقت، مستقیما سراغ زنی رفته بود که در صندلی سرنشین جلو حضور داشت، توجه کارآگاهان تیم اداره جنایی مشهد را جلب کرد.

پس از تحقیقات زیاد و بازبینی فیلم‌های ضبط شده توسط دوربین‌های مداربسته در آن محل، کارآگاهان به برادر همسر زن مقتول ظنین شدند. او به شدت منکر قتل بود اما بعد از ماه‌های متوالی سرانجام اعتراف کرد که همواره با نوع پوشش و حجاب همسر برادرش مشکل داشته و دیگر نمی‌توانسته شیوه لباس پوشیدن او را تحمل کند و به همین دلیل هم دست به قتل این زن زده است.

خانم «فاطمه»، خانه‌دار و ساکن مشهد، زیر یک پست اینستاگرامی در مورد خبر این قتل نوشته است به شوخی و جدی با این ایده از طرف مردان خانواده مواجه شده که «طرف غیرت داشته» و نتوانسته بد حجابی همسر برادرش را تحمل کند.

فاطمه به خانه امن می‌گوید زن مقتول حوالی خیابان مهدی مشهد که از مناطق مرفه نشین این شهر است زندگی می‌کرده و به شهادت همسایگان، خانم معقولی بوده و سر و شکلی کاملا عادی داشته است:

«آن خانم اصلا نمی‌توانست بد حجاب باشد چون در یک بانک دولتی کارمند بود. می‌دانید که این قبیل مراکز پوشش کارمندانشان را کنترل می‌کنند. اما این اتفاق اثرات منفی زیادی در محله ما که محل وقوع جرم بود گذاشت. بعد از این ماجرا یک روز حین یک مراسم رسمی خانوادگی، دایی همسرم که اتفاقا به لحاظ اخلاقی مرد موجهی هم نیست به من تذکر داد که دکمه یقه‌ام را ببندم و بعد شروع به تحریک همسرم کرد که واقعا آن آقا غیرت داشته که زن برادرش را به خاطر سر و گردن لختش کشته، حتی نمی‌توانید تصورش را بکنید که چه‌طور یک امر ناپسند و شر را به یک خرده فرهنگ تبدیل می‌کنند که لازم است اجرا بشود.»

حجاب، انگیزه قتل

بی تردید این جمله را بارها شنیده‌اید که: «با پوشش نامناسب رفت و آمد می‌کرد. آبرویم را بین در و همسایه برده بود. به همین دلیل او را کشتم.»

بهانه‌جویی در مورد نوع پوشش و حجاب یکی از انگیزه‌های مطرح در پرونده قتل‌های خانوادگی و ناموسی است که تیتر صفحه حوادث روزنامه‌ها می‌شوند. پرونده متهمی به نام مهرداد در دادگاه کیفری یک استان تهران به اتهام قتل دوست دخترش با انگیزه بد حجابی یا پرونده پدری که در یکی از خیابان‌های شهرستان خوی، دخترش را به خاطر بد حجابی و ظن ارتباط با یک پسر کشت یا قتل دختر ۱۷ ساله گلستانی به دست برادرش به خاطر نزاعی که به علت پوشش دخترک رخ داده بود، از این دسته‌اند.

«شروین سلطان زاده»، وکیل دادگستری، می‌گوید در قانون اساسی اساسا جرمی به نام بد حجابی وجود ندارد اما چون بی حجابی با شرع اسلام مغایرت دارد و مطابق ماده ۶۳۸ قانون مجازات اسلامی، هر گاه کسی در انظار عمومی وانمود به انجام فعل حرام کند، مستحق ۱۰ روز تا دو ماه حبس و تحمل ۷۴ ضربه شلاق است، به همین دلیل هم با افرادی که به زعم نیروهای پلیس به عنوان بد حجاب خوانده می‌شوند، برخورد قهری می‌شود.»

سلطان زاده که در طول دوران کارش با چند مورد پرونده ضرب و جرح خانوادگی منجر به پرداخت دیه با انگیزه پوشش روبه‌رو بوده، می‌گوید: «نه تنها هر ساله هزاران هزار زن به دلیل نوع پوشش و انتخاب لباسشان از سوی نیروهای پلیس بازخواست، تحقیر و حتی بازداشت می‌شوند، بلکه این شیوه نگرش زندگی به خانواده‌ها القا و تبدیل به ارزش شده و انگیزه خشونت‌های خانگی و همچنین بروز قتل است. شما به ندرت دختری را در جنوب و جنوب شرقی و غربی ایران می‌بینید که حداقل یک بار به خاطر بیرون زدن موهایش از زیر روسری توسط مردان خانواده مورد ضرب و شتم قرار نگرفته باشد.»

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

این وکیل دادگستری معتقد است بخش زیادی از دلایل بروز این قبیل خشونت‌های خانگی، ناشی از تولید ارزش‌های ساختگی توسط وسایل ارتباط جمعی و دستگاه حاکم است:

«این که به صراحت می‌نویسند بد حجاب انسان نیست بلکه یک حیوان دو پای جذاب برای به انحراف کشیدن جامعه است در ذهن و روان مردی از طبقه فرودست جامعه که قضاوت عمومی را مهم می‌داند و در این مورد آگاهی کافی ندارد، تاثیرات عمیق و خطرناکی به جا می‌گذارد.»

این وکیل دادگستری می‌گوید: «حق آزادی لباس و پوشش یکی از بنیادی‌ترین حقوق اولیه انسان‌ها در جوامع بشری است. حقی که به دلیل بدیهی بودنش چندان هم در قوانین مدنی کشورها تکرار نشده چون لزومی به تکرار این امر بدیهی نبوده و اصل بر مراعات آن است، به این معنا که هیچ دلیلی بر نفی آن مترتب نیست. مثل نفس کشیدن و زنده بودن که حق همه ابنا بشر است و دلیلی ندارد که بنویسیم همه انسانها حق دارند نفس بکشند. بدیهی است که انسان‌ها از حق تنفس برخوردارند. با این همه اما این حق در ذیل ماده ۱۹ اعلامیه جهانی حقوق بشر، یعنی حق آزادی بیان و اندیشه قابل تاویل و تفسیر است. بدین معنا که حق آزادی پوشش را می‌توان در بطن حق آزادی بیان مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر، به عنوان تصریح کننده کلیه حقوقی که همه آحاد بشر در همه زمان‌ها و مکان‌ها از موهبت آن متنفع می‌شوند، تبیین کرد. این حق را نه دولت‌ها و نه اعضای خانواده نمی‌توانند از انسان بگیرند. همان‌طور که بر اساس ماده دوازدهم اعلامیه جهانی حقوق بشر، هیچ‌کس حق ندارد در زندگی خصوصی افراد مداخله کند و همه آحاد بشر به یک نسبت حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارند.»

***

«طاهره»، کودکی خود را در حومه شهرستان سمیرم سپری کرده است.

او را وقتی ۱۲ ساله بوده به عقد پسر عمویش درمی‌آورند. با این که مادر چهار فرزند است، فقط ۱۵ سال با پسر بزرگش اختلاف سنی دارد.

او می‌گوید عامل اصرار پدر برای ازدواج زودهنگامش این بوده که یک روز دخترک را در طول مسیر مدرسه دیده که موهایش از زیر مقنعه بیرون آمده:

«کلاس اول راهنمایی بودم. از خانه تا مدرسه ۱۰ دقیقه پیاده‌روی بود. شهر کوچک ما اتوبوس نداشت و بچه‌ مدرسه‌‌ای‌ها، پیاده، راهی مدرسه می‌شدند. تابستان بود و تحمل گرمای هوا با مانتوی کرپ سیاه، شلوار ضخیم و مقنعه برای من که یک کودک استخوانی بودم بسیار سخت بود. با بی حوصلگی داشتم به سمت خانه می‌رفتم که پدرم که کارش بنایی بود و معمولا با موتور رفت و آمد می‌کرد، از آنجا گذشت. مرا توی آینه بغل موتورش دید و جلوی پایم ایستاد. هنوز سلام بین دهانم و هوا مانده بود که یک چک محکم توی گوشم خواباند به شکلی که همان لحظه احساس کردم زنگ صبحگاهی مدرسه توی گوشم به صدا در آمده. هاج و واج مانده بودم و نمی‌دانستم بابت چه می‌زند. او مرا مثل یک کیسه برنج از جا بلند کرد و جلوی چشم کسبه محل انداخت ترک موتورسیکلت و برد خانه. تمام تنم از وحشت می‌لرزید. به حدی که لباس زیرم را از اضطراب خیس کرده بودم. به خانه که رسیدیم جلوی چشم مادرم و برادرم مرا از ترک موتور برداشت و به فاصله سه چهار متری آن طرف‌تر باغچه پرتاب کرد و با دسته بلند جاروی پلاستیکی افتاد به جانم. گفت که دارم آبروی یک طایفه را می‌برم. برادرم هم آمده بود کمکش. او از این طرف می‌زد و آن یکی از طرف دیگر. هیچ راه فراری نداشتم. مادرم سعی می‌کرد مرا نجات بدهد ولی داشت زیر دست و پایشان کتک می‌خورد. پدرم یک مشت محکم حواله صورت مادرم کرد و گفت می‌خواهی مثل خودت رقاص بار بیاید؟ این در حالی بود که پیراهن تیره و کهنه مادرم سالی یک بار هم عوض نمی‌شد. او به شدت منزوی و تنها بود. در آن لحظه من درکی از آبرو و این چیزها نداشتم. واقعا نمی‌فهمیدم چه می‌گویند و اینکه چه خطایی کرده‌ام؟ پدرم می‌گفت من ناموس او هستم و یا باید بمیرم یا اینکه او من را دست نخورده به صاحب اصلی‌ام برساند. همان برادرم که داشت مرا کتک می‌زد هیچ وقت مورد بازخواست قرار نمی‌گرفت. مواد مخدر و سیگار می‌کشید. تا دیر وقت بیرون می‌ماند. حتی دو بار به جرم دزدی از مغازه‌ها و کلاهبرداری از کسبه محل دستگیر و زندانی شد. اما هیچ‌وقت تحقیر یا کنترل نمی‌شد. همان روزها پدرم و عمویم قرار و مدار عقد مرا با پسر عمویم گذاشتند.»

طاهره فقط در خانه پدرش مورد خشونت نبوده، بلکه این روند در خانه همسرش نیز ادامه داشته و پدر طاهره به جای اینکه مانع خشونت همسر طاهره باشد و از دخترش دفاع کند، بارها به همسر طاهره پیشنهاد می‌داده که: «او را بکش!»

بیشتر بخوانید:

تعطیلات و افزایش ساعات کار خانگی

رسانه ملی، مروج خشونت خانگی؟

وقتی اختلال روحی به جنایت ختم می‌شود

طاهره می‌گوید: «یک روز اسباب‌کشی داشتیم. یک اتاق اجاره کرده بودیم بالای پشت بام یک خانه سه طبقه. اتاقی که به طور غیر قانونی روی پشت بام ساخته شده بود. من پسر اولم را باردار بودم. توی حمام بودم که شوهرم و یک کارگر وارد شدند. گوشه دامنم به طور اتفاقی توی لباس زیرم گیر کرده بود و بخشی از پشتم دیده می‌شد. من متوجه نبودم. همسرم چشم غره رفت که برو و من سریع خودم را جمع و جور کردم. وقتی کارگر رفت و یخچال جا به جا شد. من را که شش ماهه باردار بودم مورد ضرب و شتم شدید قرار داد بعد مجبورم کرد با همان دامن وسط اتاق بایستم. یک فندک آورد و لبه دامن را آتش زد. من شروع کردم به دویدن و سریع دامن را از پایم درآوردم اما بخشی از مچ پا و رانم سوخت. هنوز هم لکه سوختگی آن هست.»

«سمانه سوادی»، پژوهشگر مسائل زنان، در مورد وضعیت طاهره و مشخصه‌های جامعه نابرابر و مردسالار می‌گوید: «در جوامع این‌چنینی، زنان ناموس مردان به شمار می‌روند. زنان افرادی با هویت مستقل نیستند بلکه ملک مردانند. آنان ناموس پدر، پدربزرگ، برادر، دایی، عمو و همسر و در نهایت ملک تمام مردان جامعه محسوب می‌شوند. زنان ناموسند و باید خودشان را در مقابل تمام مردان جامعه حفظ کنند و البته این بر همه مردان جامعه است که آنها را در برابر مردان دیگر حفظ کنند. تفکری که هم مردان را متجاوز ناموس و هم حافظ ناموس می‌داند و در این شرایط است که زنان موظفند خودشان را، باورهایشان را و نوع پوششان و موجودیتشان را در چارچوبی بگنجانند که مردان خانواده و جامعه از آنها انتظار دارند. در غیر این صورت آنان باعث ننگ و مستحق خشونت یا مرگ‌اند.»

طاهره البته از آن دسته زنانی است که این روزها به استقلال فردی‌اش فکر می‌کند. او می‌گوید توسط یک گروه فعال حوزه زنان توانسته به پزشکی قانونی مراجعه کند و «طول درمان» بگیرد. او این روزها در حال حرفه‌آموزی و تلاش برای توانمندسازی اقتصادی و کسب استقلال است.

اردیبهشت
۳۱
۱۳۹۸
تعطیلات و افزایش ساعات کار خانگی
اردیبهشت ۳۱ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
Photo: kadettmann/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: kadettmann/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

مهمان‌ها تا دیر وقت شب می‌نشینند و پاسی از شب گذشته است که با دیدن خمیازه‌های پسرک شش ساله، خانه را ترک می‌کنند. مرد بشقاب پوست پرتقالش را همان جا روی میز ناهارخوری جا می‌گذارد و می‌گوید: «وای که چه‌قدر کسالت بار بود. دارد صبح می‌شود. من که رفتم بخوابم ….»

و بعد صدای لخ لخ دمپایی‌هایش می‌آید روی کف‌پوش راهرویی که منتهی به اتاق‌هاست.

زن برمی‌گردد توى آشپزخانه. لیوان‌ها را یکی‌یکی وارونه می‌کند، می‌چیندشان در ماشین ظرف‌شویى. یک‌ عالم خرده نان پخش و پلا شده‌اند زیر میز. یک‌ ظرف نیم خورده آش شب مانده هم روى اجاق است که یک‌ کپه پوست پرتقال و تخمه رویش جا مانده.

اول باید آشغال‌ها را جمع کند. تنها راه عادی کردن فضای آشپزخانه همین است. سطل آشغال سر ریز شده را به سختی می‌کشاند تا پشت در آپارتمان و پلاستیکش را گره می‌زند. ظرف‌ها را که سامان می‌دهد، می‌رود سراغ رخت و لباس‌هایی که به محض ورود به خانه از تنشان درآورده‌اند و چهار طرف اتاق نشیمن پرتاب کرده‌اند. چرک‌ها را جدا می‌کند و می‌چپاند توى حفره ماشین لباسشویى و بقیه را تا می‌زند. تمام سلول‌های تنش کرخت و دردناک‌اند اما حتی کرختی دستهایش مانع از آن نمی‌شود که همزمان فکر نکند به اینکه آفتاب عالمتاب که تابید و اهل خانه که صبحانه‌شان را خوردند و ظرف‌های صبحانه را که شست، باید فاکتورهای خرید سه ماه گذشته شرکت را جمع ببندد، ثبت و بایگانی و شماره‌گذاریشان کند و ببرد تحویل حسابداری اداره بدهد.

با وجود ایام تعطیلات قرار گذاشته‌اند در طول تعطیلی، هم کارمندان مرد و هم کارمندان زن، بخشی از کارهای عقب مانده اداره را در خانه سر و سامان بدهند.

نظافت ادامه دارد

کف توالت پر از لکه‌هاى زرد رنگ ادرار و خرده دستمال کاغذی‌های پراکنده است. خم می‌شود و کف توالت را کهنه می‌کشد. همزمان فکر می‌کند در بهترین شکلش اگر که عید نباشد، آخر هفته نباشد، خانواده او یا دوستانشان را مهمان نکرده باشند یا وقت دیدارهای دوره‌ای مرد با همکارانش نباشد، همین که خودشان باشند و خودشان، هر روز دست‌کم ۱۷ لیوان کثیف می‌کنند که در۶۰ سال می‌شود به عبارتى ۵۲۵ هزار و ۶۰۰ لیوان.

پرده را می‌کشد و فکر می‌کند به این ۵۲۵ هزار و ۶۰۰ لیوان که چقدر از طول و عرض زندگی‌‌اش را پر کرده‌اند و می‌کنند؟

اهالی خانه گاهی از سر اتفاق و اگر عشقشان کشید، خودشان لیوانشان را آب می‌کشند ومی‌گذارند توی سینگ و او سعی می‌کند تعداد تقریبی آنها را از جمع کل لیوان‌ها کم کند. همسرش و بچه‌ها خوابیده‌اند و روشنی سپیده دارد آرام آرام از درز کرکره‌های پنجره آشپزخانه به زور خودش را جا می‌کند گوشه و کنار اتاق. زیر کتری چای را روشن می‌کند. باید برود نان و پنیر بخرد. چیزی از مهمانی شب قبل نمانده. صبح علی‌الطلوع روز قبل که شروع کرد به بار گذاشتن گوشت و خیساندن برنج و راهی خرید شد، تا حالا که چیزی قریب به ۲۰ ساعت گذشته، برای یک لحظه هم نخوابیده است. جملگی خوابند که می‌رود خرید روزانه.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

اولین روز از روزهای تعطیلاتش بی‌وقفه به روز قبل از آن وصل شده. استکان‌ها را می‌چیند روی رف آشپزخانه. دارد ظهر می‌شود. پسرش وقتی زن برای خرید نان تازه بیرون از خانه بوده ، آنجا را ترک کرده و حالا صدای پیامکش می‌آید.

لابد همسرش بیدار شده و دارد روزنامه‌های روز قبل را مرور می‌کند. عادت دارد روز تعطیل توی رختخوابش بماند و پست‌های حقوق بشری بگذارد روی صفحه توئیترش.

برای زن پیامک فرستاده که: «عزیزم، عیدت مبارک! بیا امسال را سخت نگیر، شاد باش و آرام که عمر بسیار کوتاه است …»

این بار صدای لخ لخ دمپایی‌های مرد می‌آیند که دارد نزدیک می‌شود. از ته راهرو نگاهی می‌اندازد به در بازمانده اتاق پسرشان و می‌پرسد: «باز هم بی‌صبحانه رفت؟ به نظرم این عادت مزخرف و کاهلانه بی‌توجهی به وعده صبحگاهی بچه‌ها آخرش کار دستمان می‌دهد. من که بچه بودم مادرم واقعا از این سستی‌ها نداشت. صبحانه‌مان مثل کلام خدا بی‌غلط بود.»

دارد به برگه‌های حسابداری و فاکتورها، به کیسه زباله‌ای که جابه‌جا کردنش توان زیادی می‌خواهد، به پسرش که صبحانه نخورده از خانه بیرون رفته، به اینکه ناهار چه بپزد، به اینکه برای دید و بازدید بعد از ظهر چه بخرد که بودجه‌شان به انتها نرساند و به خیلی چیزهای دیگر فکر می‌کند.

•••

اولین روز از روزهای تعطیلش گذشته، ظاهرا همه چیز خوب پیش می‌رود و امروز هم یک روز عادی مثل دیروز است. او که یک زن-مادر مانده در هزارتوی انتظارات سنتی از نقشی است که جنسیتش به او داده، دستش را می‌گیرد به دسته صندلی تا فرو نلغزد کف آشپزخانه.

مدل امروز خانواده و اضافه بار کمرشکن زنان

مدل قدیمی‌ خانواده یعنی مرد نان‌آور و زن خانه‌دار، مانع مشارکت زنان در فرآیند توسعه اجتماعی و اقتصادی و بستری برای عقب‌ماندگی زنان محسوب می‌شد.

امروزه الگوی سنتی جوامع انسانی از زن خانه‌دار با نقش‌های متفاوتی چون زن معلم و تربیت‌کننده کودکان، زن مدیر داخلی با مسئولیت رسیدگی به امور خانواده، زن حسابدار برای هماهنگی هزینه‌ها، زن مشاور، زن باغبان و چندین و چند سمت متعدد دیگر، به الگوی زن خانه‌دار با حفظ کلیه سمت‌های بالا به علاوه زنی که بیرون از چهاردیواری خانه درآمدزایی هم می‌کند تغییر یافته و زن‌ها را درگیر «اضافه‌بار نقش‌های متعدد» در زندگی کرده است.

با مدرن شدن جوامع انسانی، زن‌ها وارد حیطه نان‌آوری و درآمدزایی شدند و نقش‌های جدیدی پذیرفتند اما مردان جوامع انسانی در جریان این تغییر به ندرت تن به کارهای خانگی دادند. به این ترتیب زنان علاوه بر نقش‌های سنتی، نقش نان‌آوری و درآمدزایی را هم بر عهده گرفتند.

کار خانگی با همه دشواری‌هایش هرگز به عنوان یک شغل به رسمیت شناخته نشده است. به همین دلیل هم متضمن مزد و درآمد، حق سنوات و بازنشستگی، اضافه کار یا حقوق و منفعت مالی نبوده است.

آنجلا دیویس، پژوهشگر آمریکایی، سال‌ها پیش گفته است بسیاری از زنان در واقع کارگرانی هستند که استخدام نشده‌اند.

بیشتر بخوانید:

رسانه ملی، مروج خشونت خانگی؟

وقتی اختلال روحی به جنایت ختم می‌شود

مردان متاهل و وعده سرِ خرمن

آذر بخشی، کارشناس ارشد کارآفرینی از دانشگاه علامه طباطبایی که موضوع پایان‌نامه‌اش کسب و کارهای جدید برای زنان است، به این نکته اشاره می‌کند که هنگام تعطیلات و به‌خصوص تعطیلاتی چند روزه مانند عید نوروز، زنان ایرانی با افزایش کار خانگی مواجه می‌شوند.

به باور او با اینکه کار خانگی به زعم جامعه مردسالار نیاز به تخصص ندارد، اما به همان نسبت هم با قضاوت عمومی‌ همراه است.

بخشی معتقد است افزایش ساعات کار خانگی در برخی فصول سال می‌تواند زمینه‌ساز بروز خشونت خانگی هم بشود.

ریحانه. ز، مددکار ساکن رفسنجان که به مددجویانش مشاوره تلفنی می‌دهد هم اظهارات آذر بخشی را تایید می‌کند.

او با زنان زیادی مواجه شده که به دلیل مسائل مربوط به کار خانگی، مورد خشونت‌های فیزیکی قرار گرفته‌اند:

«یکی از خانم‌هایی که مورد مشاوره من بود، کارشناسی باستان‌شناسی خوانده بود و برای یک شرکت خصوصی کار می‌کرد اما همسرش با اینکه روز اول با شرایط او موافقت کرده بود، در عمل مسیر رشد شغلی‌اش را مسدود می‌کرد. او بارها به خاطر اینکه نرسیده بود امور خانه را تمام و کمال انجام دهد، کتک خورده بود. خانواده شوهرش می‌گفتند زن بی‌مسئولیتی است چون به زندگی خانوادگی‌اش اهمیت نمی‌دهد. با انبوه کارهای خانه به حال خودش رها می‌شد و جالب است که چون شغل همسرش شب‌کاری داشت، برای آرام نگه داشتن خانه و ساعت خواب و بیداری او، همکاری همه‌جانبه می‌کرد تا مرد بتواند به کارهای بیرون از خانه‌اش برسد اما این مراعات‌ها به هیچ وجه متقابل نبود.»

ادامه روایت این مددکار اجتماعی چنین است:

«در طول این سال‌ها متوجه شده‌ام دغدغه همه اعضای خانواده این است که شرایط مناسب برای تحقق کار مرد فراهم باشد، اما ارتقای شغلی زنان به ندرت دغدغه اعضای خانواده است و حتی زیاد هم شده که یک مراجعه کننده به من گفته ارتقای شغلی یا موفقیتش باعث آزردگی و طعنه و گلایه همسرش شده و بعد از آن بوده که بهانه‌جویی‌ها شروع شده که وقت اضافه دارد اما به کارهای خانه و فرزندان رسیدگی نمی‌کند.»

این کارشناس به این نکته اشاره می‌کند که کار خانگی که مایه دوام و قوام جوامع بشری است، تعطیل شدنی نیست و سفر و حضر و عید و تعطیلات و مهمانی و تنهایی نمی‌شناسد.

ماجرایی دیگر

رویا. ن، در یک شرکت تجهیزات پزشکی به عنوان کارشناس فروش مشغول به کار است. او یک کودک پنج ساله دارد و برای انجام شغلش با مشکلات زیادی روبه‌روست. این مشکلات خصوصا در ایام نوروزی یا تعطیلات رسمی‌ بسیار کاهنده می‌شوند:

«روزهایی هست که مهدکودک‌ها تعطیل هستند اما شرکت ما فعال است. در آن صورت من به این شرط می‌توانم در محل کارم حاضر باشم که همه کارهای خانه را انجام داده باشم، غذا آماده باشد، بچه غذایش را خورده یا خوابیده باشد یا اینکه با شخص سومی‌ مثل یک آشنا یا پرستار برای نگهداری او حرف زده باشم. باید هزینه مهد کودک را خودم بی سر و صدا و بی ادعا پرداخت کنم. اگر خدای نکرده همسرم در کمدش را باز کند و یکی از لباسهایش اتو نشده بود یا دنبال جورابش بگردد و آن را پیدا نکند، بی تامل با من در محل کارم تماس می‌گیرد و مرا به بی‌توجهی و شلختگی متهم می‌کند که مثلا به خاطر کار شرکت از انجام وظایف اصلی‌ام باز مانده‌ام. جالب است که درآمد من به طور کامل برای دادن اجاره خانه هزینه می‌شود و اگر یک ماه کار نکنم او در تامین هزینه‌های خانه مشکل جدی دارد.»

سال‌ها پیش شهیندخت مولاوردی در سمت معاون امور زنان ریاست جمهوری درخواست کرده بود سهم زنان در تولید ناخالص ملی را محاسبه کنند.

او گفته بود طبق برآوردهای غیر رسمی، ارزش کار اقتصادی و خانگی چندین برابر درآمد نفتی است اما سهم زنان در تولید ناخالص کشور محاسبه نمی‌شود.

آذر بخشی هم این درخواست مولاوردی را رویای زنان امروز می‌داند:

«محاسبه و ارزش‌گذاری کار خانگی سال‌های سال است از سوی فعالان حقوق زن مطرح می‌شود اما هرگز عملی نشده است. اگر بخواهیم کار خانگی یک مادر را با یک حساب سرانگشتی محاسبه کنیم، او مستحق چندین برابر دستمزدی است که مرد خانه با انجام کار بیرون دریافت می‌کند.»

با این وصف جای خالی تغییرات قانونی و پژوهش‌های همه جانبه در این مورد احساس می‌شود.

سال‌ها از آخرین تحقیقی که ارزش اقتصادی کار خانگی زنان ایرانی را بررسی کرده، گذشته است. این تحقیق توسط دکتر محمود مسکوب، پژوهشگر ایرانی مرکز بین‌المللی مطالعات اجتماعی دانشگاه اراسموس در هلند انجام شد و حاصل آن نشان داد ارزش کار خانگی زنان در سال ۲۰۰۹ به میزان ۲۶ میلیارد دلار و معادل ۸/۶۹ درصد تولید ناخالص داخلی غیر نفتی کشور در آن سال بوده است.

همان سال بر اساس پژوهشی از سوی موسسه پل سلامت در آمریکا ارزش اقتصادی کار خانگی هر زن خانه‌دار آمریکایی برابر با ۱۲۱ هزار دلار درآمد سالانه محاسبه شده است.

با وجود این هنوز هم در سراسر جهان، کار خانگی کاری زنانه به شمار می‌رود و میزان انجام دادن یا سر باز زدن از آن، معیاری برای ارزش‌گذاری و سنجش زنان است.

اردیبهشت
۲۰
۱۳۹۸
رسانه ملی، مروج خشونت خانگی؟
اردیبهشت ۲۰ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
Photo: SergeyNivens/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: SergeyNivens/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

یک قسمت جنجالی در سری برنامه «فرمول یک» در ماه‌های گذشته، بخشی از روال معمول تولید محتوای تحقیرآمیز صدا و سیمای ملی برای عادی سازی خشونت علیه زنان و کودکان را به نمایش گذاشت.

در این نوبت از برنامه فرمول یک، خانواده‌ای حاضر بودند که مرد خانواده ۲۷ بار با درخواست طلاق همسرش مواجه شده بود: مردی که در کمال آرامش و وقار و در برابر میلیون‌ها بیننده، گفت همسرش را به طور مداوم و از سن ۱۶ سالگی کتک می‌زده و از همه عجیب‌تر، زنی که در حضور دختران خردسالش از تحمل مکرر خشونت خانگی گفت.

این اظهارات، این بار علاوه بر واکنش فعالان مدنی و مدافعان حقوق زنان، صدای دولتی‌ها را هم درآورد.

معصومه ابتکار، معاون امور زنان نهاد ریاست جمهوری و همچنین فاطمه حسینی، فاطمه سعیدی، پروانه مافی و سید فرید موسوی، از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، بخشی از معترضان به این برنامه بودند.

پیش از آن هم جنجال ترویج «کودک همسری» در سریال بچه مهندس با حضور بهاره رهنما توسط بسیاری از کاربران فضای مجازی، تبلیغی آشکار در حمایت از ازدواج کودکان تلقی شد: تبلیغ آنچه در کشورهای توسعه یافته می‌تواند با مجازات‌هایی سنگین همراه باشد.

ترویج کلیشه‌ها در صدا و سیما

ادبیات سکسیستی در اغلب فیلم‌ها، مصاحبه‌ها و سریال‌های ایرانی، جمله‌های کلیشه‌ای همچون:

«او که زن نیست … برای خودش یک پا مرد است» (سریال سر دلبران از زبان کاراکتر بهمن در مورد همسرش ژاله) که عمدتا زمانی به کار می‌رود که مردی می‌خواهد از شهامت و شجاعت همسرش تعریف کند، یا تقسیم وظایف شخصیت‌های سریال که به شکلی هدف‌مند انجام می‌شود -به شکلی که عمدتا مشاغل موثر و با قابلیت بالا را مردان و کار خانه‌داری یا حداکثر، مشاغلی که چندان هم نیاز به تخصص یا معاشرت اجتماعی و قابلیت علمی ندارند- برای زنان در نظر گرفته می‌شود، بخشی از معمول‌ترین مولفه‌ها در برنامه‌های تولیدی صدا و سیما هستند.

نمونه‌ای دیگر: مستند ۸۰ دقیقه‌ای زندگی «علیرضا بابایی»، به کارگردانی مظفر حسین خانی که در صدا و سیمای استان مرکزی منتشر شد نیز به نوعی، خشونت علیه کودکان بود.

بابایی از داوطلبان جنگ در سوریه و عراق بود که روز ۲۵ اردیبهشت امسال در فلوجه عراق توسط «گروه‌های تکفیری» کشته شد.

پس از پخش این مستند، بسیاری از کاربران دنیای مجازی به انتشار آن در یک رسانه عمومی معترض شدند.

در بخشی از این مستند، دختر علیرضا بابایی را به دفتر مدرسه محل تحصیلش فراخوانده‌اند. مدیر مدرسه، گروه فیلمبرداری و معلم‌ها دور تا دور دخترک را گرفته‌اند و به او می‌گویند اگر خبر زخمی شدن پدرش را به او بدهند ممکن است چه حالی داشته باشد؟

او می‌گوید: «ناراحت می‌شوم چون خیلی بابام رو دوست دارم اما به او افتخار هم می‌کنم.»

صدایی در پس‌زمینه به دخترک می‌گوید: «حالا عزیزم خبر رسیده که بابای تو زخمی شده ….»

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

دخترک شروع می‌کند به گریه کردن. خم می‌شود روی پاهایش. دوربین او را دنبال می‌کند که همراه با مسئولان مدرسه راهی خانه‌شان می‌شوند. صحنه بعدی فضای داخل کلاس و همکلاسی‌های دخترک را نشان می‌دهد که جملگی در حال ضجه زدن‌ هستند. آنها پخش و پلا شده‌اند روی میز و نیمکت‌ها و یک نفر از شدت تاثر رفته زیر میز و صورتش را پوشانده.

معلم‌ها و مسئولان مدرسه، دختر فرد کشته شده در جنگ را تا خانه‌اش همراهی می‌کنند و او که مرعوب دوربین و ناز و نوازش‌های اطرافیان شده، می‌گوید: «دخترها صبر و تحمل ندارند و او باید از حضرت زینب یاد بگیرد ….»

او وارد کوچه که می‌شود، بیلبوردهایی را می‌بیند که خبر مرگ پدرش روی آنها آمده است

مجموعه این برنامه‌ها این سوال را ایجاد می‌کند که چرا رسانه‌ای به نام رسانه ملی به روشنی تلاش می‌کند توانمندی زنان را نادیده بگیرد، به عادی‌سازی خشونت علیه زنان و کودکان بپردازد و آن‌قدر شورَش کند که صدای اعتراض دست‌اندرکاران امر را هم بلند کند؟

یک وکیل دادگستری به خانه امن می‌گوید اگر در یک مملکت قانون‌مند زندگی می‌کردیم، زنان به راحتی می‌توانستند علیه برنامه فرمول یک اقامه دعوا کنند.

شروین سلطان‌زاده، به بند یکم از اصل بیست و یکم قانون اساسی اشاره می‌کند که به صراحت دولت را مکلف به مراعات حقوق زنان کرده است:

«این بند از قانون بسیار صریح است و هیچ تفسیر دیگری ندارد. بر این اساس دولت موظف است حقوق زنان را در تمام جهات با رعایت موازین اسلامی تضمین کند. همچنین زمینه مساعد برای رشد شخصیت زن و احقاق حقوق مادی و معنوی او را فراهم کند.»

به گفته این وکیل دادگستری همان‌طور که کسی حق ندارد در یک رسانه رسمی به تبلیغ قتل، دزدی یا جنایت بپردازد و اگر این کار را بکند مورد پیگرد قانونی قرار می‌گیرد، هیچ‌کس هم حق ندارد به تبلیغ آشکار خشونت علیه زنان بپردازد و اگر در فضای پابلیک و عمومی همچون یک برنامه تصویری در سطح رسانه این کار را کرد، حتی اگر شاکی خصوصی نداشته باشد، مدعی‌العموم باید او را به جرم تشویق خشونت علیه نیمی از آحاد جامعه، به دادگاه فرا بخواند.

زنانی که مطلقا اعتراض نمی‌کنند

هر لحظه از روز که دکمه صندوق جادو را بزنی، زنانی آرام و بی‌صدا در حال پذیرایی، پخت و پز و بشور و بساب است. زن‌هایی که با مانتو و روسری می‌خوابند، وقتی هم بیدارند آرام و بی‌صدا بر‌می‌دارند و می‌گذارند و مطلقا مطیع‌اند. آنها هیچ اعتراضی به هیچ امر رخ داده‌ای ندارند و به مردانی که بنده غرایزند، خدمات عدیده می‌دهند.

در نقطه مقابل وجه غالب تصویر زنانه در رسانه عمومی، گاهی زنان متفاوت دیگری هم به تصویر کشیده می‌شوند. زنانی از آن سوی ماجرا: آنها که یا خلافکارند یا پرخاشگر و زیاده‌خواه. زنانی که بد‌طینت و غیر‌قابل اعتمادند.

در این میان نمایش سریال‌های متعدد کره‌ای یا سایر کشورهای آسیایی که به طور کاملا نرم و پنهان به تبلیغ سکوت در قبال خشونت می‌پردازند هم بی‌تاثیر نیستند؛ با به تصویر کشیدن زن‌هایی که یا مورد بی‌توجهی‌اند یا تحت خشونت فیزیکی.

آنها در حال اشاعه این تفکر هستند که: زن خوب زنی است که کتک می‌خورد و دم بر نمی‌آورد. او دارای یک وجه افتخارآمیز است که اشتباها به آن «صبوری کردن» گفته می‌شود.

در تحلیل این وضعیت یک کارشناس رسانه معتقد است رسانه‌ها و وسایل ارتباط جمعی به عنوان ابزارهایی قدرتمند و موثر، مانند تیغ دو لبه عمل می‌کنند، به این معنا که هم می‌توانند ماشین حرکت باشند هم عامل بازدارنده.

به گفته پوریا فاضلی، کارشناس ارشد رسانه ساکن ایران، یک رسانه عمومی از یک سو می‌تواند نقش موثری در آموزش مهارت‌های زندگی و فرهنگ‌سازی در مقابله با خشونت داشته باشد و از سوی دیگر قابلیت آن را دارد که نسبت به عادی‌سازی خشونت و جرم در زیر پوست جامعه گام بردارد و وانمود کند که این مدل از خشونت، بخشی از روال عادی و روزمره زندگی است.

بیشتر بخوانید:

وقتی اختلال روحی به جنایت ختم می‌شود

مردان متاهل و وعده سرِ خرمن

من یک کوییرم، پس هستم

او به این نکته اشاره می‌کند که اغلب برنامه‌های صدا و سیما برخاسته از فقه است و از آن جایی که در فقه اسلامی نوعی نابرابری و بی‌عدالتی وجود دارد، منجر به نهادینه شدن و ترویج خشونت علیه زنان می‌شود:

«انحصاری بودن رسانه ملی و اینکه دولت می‌خواهد بدون اهداف کارشناسی مناسب متولی تمام امور آن باشد، در برنامه‌های ریز و درشت این رسانه متجلی شده است. آنها به جای حضور کارشناسان زبده و واقعا متخصص برای ریشه‌یابی مسئله خشونت خانگی، کار را به افراد نادانی می‌سپارند که نتایج سوء و نقض غرض به بار می‌آورند.»

این کارشناس معتقد است یک رسانه عمومی برای کنترل خشونت خانگی باید دست به فرهنگ‌سازی و آگاهی بخشی بزند: «زنان و کودکان می‌بایست نسبت به حقوقشان آگاه باشند نه اینکه آنها را تشویق به سکوت کنند. کارشناسان می‌بایست راهکارهایی برای مقابله با خشونت خانگی و چگونگی مواجهه با آن را آموزش بدهند. افراد در معرض خشونت باید نسبت به مصادیق انواع خشونت آگاه باشند. آنها موظفند مهارت‌های زندگی و مدیریت بحران در زمان خشم را در سطح عمومی یاد بدهند.»

او به این نکته اشاره می‌کند که وقتی یک رسانه با بیت‌المال و مالیات مردم اداره می‌شود و زنان هم بخشی از همان مردمند، حق ترویج خشونت علیه همان نیمی از جمعیت جامعه وجود ندارد.

به گفته فاضلی، صدا و سیما از کارشناسان متخصص و مستقل بهره نمی‌برد: «کارشناسان این رسانه عمدتا نمایندگان یک تفکر خاص‌اند و کارشان تایید بی‌چون و چرای همان تفکر است. این رسانه با اینکه نام ملی را یدک می‌کشد اما واقعا ملی نیست. شما وقتی می‌توانید به یک رسانه بگویید ملی که ترویج کننده تفکر عده محدودی از جامعه نباشد و فقط برای حفظ منافع آن گروه برنامه‌سازی نکند، بلکه برای همه آحاد جامعه تولید محتوا کند.»

او می‌گوید: «در برنامه فرمول یک آمده‌اند از طلاق اعلام برائت کنند اما زده‌اند چشم این مقوله را با ترویج خشونت کور کرده‌اند.»

اردیبهشت
۱۳
۱۳۹۸
وقتی اختلال روحی به جنایت ختم می‌شود
اردیبهشت ۱۳ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: dmbaker/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: dmbaker/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

رسانهها نوشتند پسر عصبانی و بیمار با استفاده از یک شی فلزی، مادر و دو خواهرش را در دبیران فارس به قتل رساند.

سرهنگ کاووس محمدی، معاون اجتماعی نیروی انتظامی‌ استان فارس روز ۱۵ بهمن ۹۷ به رسانه‌های محلی گفت که آنها پس از بررسی صحنه جرم و آثار و علائم موجود، پسر ۲۲ ساله خانواده را که به قتل مادر و دو خواهرش با یک چاقو اعتراف کرده بود، دستگیر کرده و برای بررسی  بیماری احتمالی روحی و روانی به پزشکی قانونی ارجاع دادند و در نهایت مشخص شد او سابقه بیماری روحی دارد.

دبیران در جنوب شرقی استان فارس و در ۲۷۰ کیلومتری شهر شیراز واقع شده است. این شهر با جمعیتی بالغ بر ۱۵ هزار نفر، فاقد خانه امن یا بخش تخصصی بیماران روانی یا هر گونه امکانات استاندارد دیگری در زمینه حمایت از قربانیان خشونت خانگی و این قبیل جنایت‌هاست.

چون هیچ خبر تکمیلی‌ای در مورد این جنایت هولناک در رسانه‌های رسمی‌ وجود نداشت، من پیگیر ماجرا شدم و در اینستاگرام به کاربری برخوردم که درباره این خبر در صفحه شخصی‌اش نوشته بود.

من شاهد همیشگی خشونت او بودم

او نوشته بود همسایه خانواده مذکور است و پسر جوان این خانواده دارای سابقه بیماری روانی و اعمال خشونت‌های فیزیکی علیه مادر و دو خواهرش بوده است.

علی. ف،  بارها صحنه خشونت و آزار مادر و دو دختر خانواده از سوی این فرد بیمار را دیده بوده. پسر جوانی که عملا به حال خودش رها بوده، در مقابل چشم سایر همسایگان، مادر و دو خواهرش را مورد خشونت و ضرب و جرح قرار می‌داده و مادر خانواده بارها به زن‌های همسایه گفته بوده که با دو دخترش در آن خانه احساس  امنیت نمی‌کنند، اما راه چاره‌ای هم ندارند.

به گفته علی. ف، به علت نزدیکی به محل وقوع قتل، پس از دستگیری قاتل او توانسته محل جنایت را مشاهده کند و آنچه دیده، به شدت فجیع و دردناک بوده و نشانه‌ای از تقلا و دفاع آن زن و دو دختر بی‌دفاعش در لحظه حادثه بوده است.

سال گذشته ایرج خسرونیا، رئیس جامعه متخصصان داخلی ایران در کنگره جامعه متخصصان داخلی ایران گفت که مطابق آمار وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، قریب به ۳۰ درصد افراد جامعه به درجاتی از اختلالات روانی مبتلا هستند و بر این اساس باید یک سوم بیمارستان‌های کشور به بیماری‌های روانی اختصاص یابد.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

اخبار متنوعی که از وقوع جنایت‌های دهشتبار از سوی عضوی از اعضای بیمار خانواده در بخش حوادث روزنامه‌ها منتشر می‌شود، عملا تاییدی بر این ادعای ایرج خسرونیاست:

یک مرد مبتلا به بیماری روانی در اردیبهشت ماه سال جاری بعد از خفه کردن همسرش توسط ماموران کلانتری ۱۵۷ مسعودیه بازداشت شد. او به محض دستگیری مدعی شد همسرش در شکم او جی.‌پی.‌اس کار گذاشته بوده تا ردیابی‌اش کند و به همین دلیل، او را کشته است.

کمیسیون پزشکی قانونی و پس از آن کمیسیون سه و پنج نفره، جنون مرد میانسال را تایید کردند.

دختران مرد قاتل هم گفتند پدرشان مدت زمان مدیدی درگیر بیماری‌های اعصاب و روان بوده است.

مادری که دخترانش را به چاه انداخت

زنان اما همیشه قربانی سایر بیماران روانی نبوده‌اند. چندی پیش موسسه نیکوکاری مهرآفرین در وب سایت خود خبر از قتل دو کودک به دست مادری داد که بعدها طبق تایید پزشکی قانونی، روشن شد به بیماری حاد روانی مبتلاست.

او دو دخترش را زنده زنده درون چاه انداخت، شاهد دست و پا زدنشان بود و تا یک ماه پس از مرگ کودکانش توانست وانمود کند که آنها به طور اتفاقی درون چاه افتاده‌اند.

شوهر آن زن مبتلا به بیماری روانی اما تاکید کرد که هرگز شاهد خشونت همسرش با کودکانش نبوده اما یک ماه بعد، زن با عذاب گناهی دهشتناک، اعتراف کرد که کودکانش را در یک لحظه ناهوشیاری روحی و به بهانه نشان دادن ماهی‌ها، یکی پس از دیگری به درون چاه انداخته است.

جنون و مسئولیت کیفری

شیما نیابی، وکیل دادگستری ساکن ایران به خانه امن می‌گوید تا پیش از سال ۱۳۹۲ قانونگذار جنون را در مورد جرایم ارتکابی تعریف نکرده بود اما بعد از اصلاح قانون مربوط به جنون از سال ۱۳۹۲، مطابق قانون مجازات اسلامی‌، فرد مبتلا به جنون از هر گونه مسئولیت کیفری مبراست اما به این معنا نیست که او می‌تواند آزادانه در جامعه رفت و آمد کند.

به گفته این وکیل دادگستری، ماده ۱۴۹ قانون مجازات اسلامی، فرد مبتلا به جنونی را که فاقد قدرت اراده و قوه تمیز باشد، مسئول کیفری نمی‌داند اما همین قانون هم طبق ماده ۱۵۰ تاکید می‌کند فرد مجنونی که مرتکب جنایت شده، باید دور از جامعه نگهداری شود:

«در جریان رسیدگی به پرونده فرد بزهکاری که ادعای جنون دارد، نظریه پزشکی قانونی مهم است. معمولا هم پزشکی قانونی نگاه آسانی به این ماجرا ندارد. اما در صورتی که تیم پزشکی قانونی این ادعا را تایید کند، قاضی ناچار به صدور قرار منع تعقیب است. این قبیل مجرم-بیماران می‌بایست تحت نظارت و نگهداری باشند.»

او به فحوای ماده ۱۵۰ قانون مجازات اسلامی‌ هم اشاره می‌کند و می‌گوید: «هر گاه مجرم در حین ارتکاب جرم، جنون داشته باشد و  پس از وقوع جرم تایید شود که او مبتلا به جنون بوده و چنانچه جنون و حالت خطرناک مجنون با جلب نظر متخصص، ثابت شود و آزاد بودن او مخل نظم و امنیت عمومی‌ باشد، به دستور مراجع قضایی تا رفع حالت خطرناک در محل مناسب نگهداری می‌شود. شخص بیمار یا خویشاوندان او می‌توانند در دادگاه به این دستور اعتراض کنند و زمانی که علائم بهبودی مشاهده شد و پزشکی قانونی این بهبودی را تایید کرد، خانواده مجرم یا خود او حق اعتراض به نگهداری تحت‌الحفظ او را دارند.»

بیشتر بخوانید:

مردان متاهل و وعده سرِ خرمن

با ترک‌های تنمان مهربان باشیم

این روزها خبر مرگ هیچ‌کس دلم را تکان نمی‌دهد

با این همه، اثبات جنون مجرم و محرومیت او از کیفر به سادگی ممکن نیست. غالب مجرمان بعد از دستگیری، مدعی جنون می‌شوند. تعدادی از آنها پیش از ارتکاب جنایت، سابقه بستری در بیمارستان اعصاب و روان یا مصرف دارو دارند و تعدادی هم در لحظه ارتکاب جرم، تحت تاثیر مواد روانگردان هستند، اما سیستم قضایی ایران به ندرت ابتلای آنها به جنون در لحظه وقوع جنایت را تایید می‌کند و سیستم سختگیرانه‌ای در این مورد دارد و بین اختلالات روانی و ابتلا به جنون، تفاوت معناداری قائل است.

در پرونده موسوم به قتل ستایس قریشی که به علت کودک بودن دو سوی ماجرا، افکار عمومی‌ را بسیار جریحه‌دار کرد و موجب دلسوزی عمومی‌ هم برای قربانی هم برای قاتلی شد که در کودکی مرتکب جنایت شده بود، امیرحسین پیش از ارتکاب قتل، تحت نظر روان‌شناس قرار داشت و داروهای اعصاب و روان مصرف می‌کرد.

او حتی بعد از قتل به علت شرایط روانی ناشی از عذاب وجدان و ندامت، در بیمارستان اعصاب و روان بستری شد اما در نهایت، پزشکی قانونی ادعای جنون او در لحظه ارتکاب به قتل را نپذیرفت و این کودک، پس از رسیدن به سن ۱۸ سالگی اعدام شد.

سوال اساسی اما این است که چرا جنون فرد مبتلا نه از سوی خانواده و نه از سوی جامعه پیرامون، تا زمان وقوع یک حادثه خونین جدی گرفته نمی‌شود؟

مرضیه شبان‌زاده، روان‌شناس بالینی، می‌گوید دو عامل مهم در این میان وجود دارد: تابو بودن بیماری‌های روان و فقر اقتصادی و فرهنگی.

شبان‌زاده می‌گوید: «باید در این مورد کار فرهنگی انجام بشود. باید به عموم آموزش داد که روان آدمی‌ بخشی از وجود انسان است که ارزش‌گذاری متفاوتی با قلب و دست و پا ندارد. اگر کسی مشکل قلبی داشت او را درمان می‌کنیم پس چرا بیماری کسی را که مبتلا به اختلالات اعصاب و روان است، پنهان می‌کنیم و آن را مایه شرمساری و سرافکندگی می‌دانیم. روان چیزی بیرون از وجود و ماهیت انسان نیست. بخشی از وجود آدمی‌ است که در چهارچوب علم پزشکی قابل کنترل و درمان است. چه بسا با آموزش‌های بسیار ساده یا دارو-درمانی‌های معمولی بتوانیم از وقوع یک جنایت هولناک در خانواده جلوگیری کنیم.»

رواداری را تمرین کنیم

او به مباحث و تمرینات جدید در علم روان‌شناسی اشاره می‌کند که می‌تواند آستانه تحمل افراد را بالا ببرد: «باید برای این افراد کمک گرفت. باید بدانیم همان‌طور که ما نمی‌توانیم یک بیمار قلبی را درمان کنیم یا بیماری یک فرد مبتلا به سرطان را کنترل کنیم، از عوارض جنون یک فرد بیمار هم به صرف پنهان کردنش نمی‌توانیم بگریزیم. اما چه بسا مثلا با تمریناتی مبتنی بر تحمل‌پذیری یا مدیریت روان و کنترل استرس در زمان وقوع حمله‌های عصبی یا تجویز دارو، بتوانیم راحتی و امنیت یک خانواده را تضمین کنیم و از وقوع رفتارهای خشونت‌بار و پر خطر و حتی وقوع جنایت در محیط اطرافمان پیشگیری کنیم.»

این روان‌شناس بالینی البته عنصر فقر روزافزون مردم، دلمشغولی آنها به رفع نیازهای اولیه و گران بودن خدمات روان‌شناسی و روان‌پزشکی را در این بی‌توجهی عمومی‌ به درمان‌های روانی بی‌تاثیر نمی‌داند.

آنچه که مسلم است و بنا به ادعای کارشناسان علوم رفتاری، رفتارهای نابه‌هنجار و خلاف قانون، با اختلالات اعصاب و روان رابطه معناداری دارند.

دکتر داود کردستانی در گفت‌و‌گو با خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) ضمن تایید رابطه معنادار بین اختلالات روانی و جرم، این رفتارها را به دو دسته تقسیم کرده است: جرایم سنگین‌تری که توسط بیماران اسکیزوفرنی، دارای اختلالات شخصیتی و هذیانی انجام می‌شود و جرایم خفیفت‌تر از سوی بیماران مانیا، دو قطبی، عقب‌مانده ذهنی و مبتلایان به افسردگی.

او معتقد است: «معمولا در افرادی که مرتکب قتل می‌شوند، یک سری رفتارهای تکانشی و اختلال در کنترل هیجانات و خشم، اختلال در روابط بین فردی، اختلالات شخصیتی به‌خصوص شخصیت‌های ضد اجتماعی، اسکیزوفرنی و دوری‌گزین را شاهدیم و البته این بدین معنا نیست که هر کسی درگیر اختلال روانی یا بیماری عصبی است، الزاما مرتکب جرم می‌شود.»

این نکته‌ای است که  مرضیه شبان‌زاده، روان‌شناس بالینی نیز در گفت‌و‌گو با خانه امن بر آن تاکید می‌کند:

«ابتلا به اختلال روانی الزاما نشانه شخصیت ضد اجتماعی نیست، بلکه امکان بروز رفتارهای نابه‌هنجار توسط افراد مبتلا به اختلالات روانی، بیش از یک فرد سالم است.»

او معتقد است تنها راه پیشگیری از وقوع جنایت خانوادگی ناشی از اختلال روانی، قانع کردن ذهن جامعه برای خارج کردن این قبیل اختلالات از دایره تابو و امور عجیب و غریب و همچنین اختصاص بودجه و تسهیلات دولتی به درمان‌ این قبیل موارد از سوی بخش سلامت و بهداشت است.

اسفند
۲۸
۱۳۹۷
مردان متاهل و وعده سرِ خرمن
اسفند ۲۸ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: creatista/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: creatista/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

این روزها همه خاصه‌ خرجی‌های شهره را همسایه طبقه پایینی تامین می‌کند. حتی هفت ماهی می‌شود که خیال شهره بابت اجاره خانه هم آسوده شده است. شهره هفت ماه پیش صیغه مرد متاهل مالک خانه شده …

اولش آقای هیوا آمده بوده لوله‌ی زیر سینک ظرف‌شویی را که نشتی داشته تعمیر کند. درِ ورودی آپارتمان شهره بر خلاف درِ اصلی ساختمان دو طبقه‌ که در یک فرعی منطقه عظیمیه کرج واقع شده، به کوچه پشتی باز می‌شود و به همین دلیل هم هیچ مراوده یا معاشرتی بین اهالی طبقه پایین و بالا نیست. در همین ماجرای سینک اما مرد صاحب‌خانه و همسایه، یک دل نه صد دل عاشق شهره می‌شود و آن‌چه نباید بشود، اتفاق می‌افتد.

بعد از آن روز هر آخر هفته و هر زمانی که طلیعه خانم، همسر آقای هیوا به قزوین رفته تا چند روزی پیش والدینش بماند یا راهی خانه برادرش در مهرشهر شده یا ساعت‌هایی که رفته مدرسه به بچه‌های مردم درس بدهد، آنها وقتشان را با هم گذرانده‌اند و چون این دو طبقه هیچ جوری به هم اشراف ندارند، آقای هیوا هیچ‌وقت از سوی همسرش گیر نیفتاده است.

اما عشق و عاشقی آنها تازه اول ماجرا بوده و به تدریج کار به کتک‌کاری از یک طرف و تهدید کردن‌ به رسوایی از طرف دیگر کشیده است. یک زخم و تلخی‌ای در آن رابطه ممنوعه است. یک جور نحوست. رد کتک‌ها روی تن شهره مانده: پشت شانه‌ی چپش یک کبودی بزرگ و جگری رنگ، روی ساق پایش هم یک عالم جای سبز و سرخ و زرد از ضربه‌های بی محابا.

بیشتر بخوانید:

با ترک‌های تنمان مهربان باشیم

من یک کوییرم، پس هستم

این روزها خبر مرگ هیچ‌کس دلم را تکان نمی‌دهد

زن هیوا جوان و با نشاط است و یک دختر ۱۳ ساله هم دارند.

شهره اما آتلیه عکاسی دارد؛ همان حوالی عظیمیه که از مرفه‌ترین محله‌های کرج است.

 شهره به خانه امن می‌گوید بعد از این جریان‌ها تمامی‌ دوستانش را کنار گذاشته، دل و دماغ آتلیه عکاسی هم ندارد، لاتاری شرکت نمی‌کند، به جلسات زنانه هم نمی‌رود. گوشه‌گیر شده. پسر شش  ساله‌اش را که حاصل ازدواج اولش بوده دیگر هر هفته نمی‌بیند، در فضای مجازی آنلاین نمی‌شود و هر نیم ساعت یک‌بار با هراس برای هیوا لوکیشن می‌فرستد تا اعلام کند که خانه است و جایی نرفته.

عکس می‌فرستد از جای جای تنش. پوست بدنش رد زخم‌های متعدد دردناک دارد، موهایش جا‌به‌جا کنده شده. تعریف می‌کند که یک روز آن مرد تمام لباس‌های زیر گران قیمتی را که خودش خریده بوده، توی دیگ بزرگی انداخته و با فندک آتش زده است.

شهره پنج سال پیش  با وجود داشتن یک پسر یک ساله ، از همسرش به دلیل اعتیاد او جدا شده و در این مدت به خاطر مشکلات مالی، مصیبت‌های بسیاری تحمل کرده و همیشه دنبال مردی بوده که زیر سایه او احساس امنیت اقتصادی کند.

حالا هیوا همه مخارج شهره را تامین می‌کند اما زندگی شهره به جهنمی شعله‌ور تبدیل شده: «رابطه ما به تجاوز هر روزه می‌ماند. در ازای حمایت مالی آن‌قدر مرا کتک زده که احساس می‌کنم همه استخوان‌هایم درد می‌کنند. مردی که می‌گفت همسرش را طلاق می‌دهد و رویایش بودن در کنار من است حالا با هر مشاجره مختصری می‌گوید من کاسبم و با تنم کاسبی می‌کنم و امثال او را فریب می‌دهم. تلفن و تمامی‌ صفحات مجازی مرا چک می‌کند و می‌رود. نیم ساعت بعد زنگ می‌زند و می‌گوید از خانه بیرون نرو و گرنه شب که برگردم اگر نباشی بدنت را با فندک می‌سوزانم.»

شهره بارها مجبور شده در بیمارستان تخت جمشید عظیمیه زیر دست رادیولوژیست دراز بکشد تا دنده‌های شکسته‌اش را چک کنند.

مشکل اما اینجاست که ازدواج آنها هیچ جا به ثبت نرسیده و هیچ قانونی از او حمایت نمی‌کند.

او خدا را شاکر است که مرد از همان اول حاضر به عقد دائم او نبوده اما به هر حال وارد چاهی شده که خروج از آن غیر‌ممکن به نظر می‌رسد. نه حمایت قانونی را پشت سرش حس می‌کند نه جرات اظهار ماجرا را به خانواده‌اش دارد. مرد هم شرایط مناسبی ندارد و با هر مشاجره‌ای، از طرف شهره تهدید به افشای رازش می‌شود.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

شهره می‌گوید به علت افزایش فقر و همچنین بالا رفتن آمار طلاق و زنانی که برای استقلال اقتصادی با مشکلات جدی مواجهند و از سوی هیچ سازمان دولتی‌ای مورد حمایت قرار نمی‌گیرند، میزان میل و ارتباط با مردان جا افتاده متاهلی که دستشان به دهانشان می‌رسد، بالاست.

اما به گفته او هیچ‌کدام از این زن‌ها متوجه نیستند که نمی‌شود با حربه افشای راز این مردان ، تا ابد آنها را کنترل کرد و ورود به چنین ارتباطی یک زیان دوسویه است چون حتی همان قانون نیم‌بند هم دیگر از زنی که وارد این پروسه شده حمایت نمی‌کند. به این دلیل است که این زن‌ها در سکوتی تاریک، مورد خشونت‌های بسیار قرار می‌گیرند.

شهره تنها نیست. تا همین اواخر به نقل از منابع رسمی‌همچون استاندار البرز، این استان رتبه دوم طلاق در کشور را دارا بوده است.

حسن رحیم‌زاده، کارشناس ارشد جامعه‌شناسی ساکن ایران به خانه امن می‌گوید: «انگیزه تنوع در سکس از سوی مردان متاهل ربطی به فقر مادی ندارد و به عدم آموزش کافی و مسائل بیولوژیک مربوط است، اما انگیزه زنان مجرد یا بیوه به ارتباط با مردان متاهل با هدف مقابله با فقر یا کسب امنیت، همیشه مفروض است.»

رحیم‌زاده معتقد است با اینکه این قبیل روابط پدیده نوظهوری نیستند اما ارتباط مستقیمی‌ با فاکتورهایی همچون فقر، بیکاری، مهاجرت یا احساس عدم امنیت دارند. به همان میزان که فقر، ناکامی‌ و بیکاری در جامعه افزایش می‌یابد، روابط نامعمول و پنهانی یا روابطی که مبتنی بر قواعد برابر نیستند، نیز افزایش پیدا می‌کند.

حسن رحیم‌زاده معتقد است روابطی که نتوانند پشتوانه و حمایت قانونی یا همدلی عمومی‌ را جلب کنند، بستر مناسبی برای بروز خشونت هستند: «طلاق به خودی خود مذموم نیست اگر بتوان یک فرد مطلقه را زیر چتر امنیت و حمایت گرفت و او را توانمند کرد تا توانایی استقلال پیدا کند، اما وقتی زنی طلاق می‌گیرد و زمینه استقلال اقتصادی برایش فراهم نیست به ناچار  دنبال راهی برای ایجاد امنیت است.»

این جامعه‌شناس معتقد است نباید نقش فضای مجازی را در چنین روابط آشفته‌ای نادیده گرفت:

«شبکه‌های مجازی نقشی دو سویه دارند. از طرفی مردم را با حقوق فردیشان آشنا کرده و باعث آگاهی و آموزش می‌شوند اما از سوی دیگر استفاده نادرست از این ظرفیت‌ها می‌تواند زمینه‌ساز خیانت و بی‌اعتمادی شده و روابط دنیای انسانی را متاثر کند.»

رابطه با مردان متاهل: روایت‌های دیگر

پریچهر از طرف یک مددکار اجتماعی در فضای مجازی معرفی شده است. او اولین بار پس از تجربه طلاقش به خاطر وعده‌های رنگین مردی متاهل وارد زندگی او شده. مردی که قول ازدواج دائم و حمایت  کامل مالی به او داده اما به هیچ کدام از وعده‌هایش عمل نکرده و در نهایت بعد از یک سال پریچهر را رها کرده و رفته. بعد از آن رابطه دردناک اما پریچهر فکر کرده است ازدواج یا رابطه موقت با مردان متاهل راهی برای کسب حمایت مالی در این بلبشوی اقتصادی است.

پریچهر ۱۱ سال پیش بعد از یک ازدواج زودهنگام در ۱۹ سالگی از همسرش جدا شده. او زنی مطلقه است که در رشته معماری تحصیل کرده و به شغل پتینه‌کاری علاقه‌مند است اما بازار مردانه پیرامونش اجازه رشد به او نداده است.

او در پاسخ به این سوال که چرا مردان متاهل، می‌گوید: «زنی به سن من که یک تجربه تلخ هم در انبانش دارد دنبال آرامش است. این روزها مجردها خودشان هزار و یک جور مشکل دارند و قطعا به اندازه‌ی یک مرد متاهل یا مطلقه که تجربه‌ی زندگی داشته، مسئولیت‌پذیر نبوده و نیازهای واقعی یک زن را نمی‌دانند. گیرم حتی بدانند: شما یک مرد مجرد پیدا کن که مایل به ازدواج با یک زن مطلقه باشد تا من قبول کنم.»

پریچهر بعد از جدایی از همسر اولش به خاطر چهره زیبایی که داشته مورد توجه مردان مجرد زیادی بوده، اما این توجه الزاما برای ازدواج یا رابطه دائم نبوده است و او هم از ورود به روابط نامطمئن و سر و کله زدن با یک مرد بی‌تجربه خسته بوده: «اصلا درباره آن حتی فکر نمی‌کنم و ترجیح می‌دهم با یک مرد مطلقه یا متاهل ثروتمند که پخته و عاقل باشد و بتواند مرا مورد حمایت مالی قرار دهد زندگی کنم تا درگیر عشق و عاشقی‌های بی‌سرانجام شوم.»

با اینکه او در یک رابطه آشفته با مردی متاهل به جایی نرسیده و تمام مدت درگیر خشونت فیزیکی بوده، باز هم چنین روابطی را راه در رو می‌داند:

«شما نمی‌دانید فقر با آدم چه می‌کند. گرسنه و برهنه که باشی دیگر به این جزییات فکر نمی‌کنی. فقر تمام عزت نفس آدمی‌ را خدشه‌دار می‌کند. جوان‌ها میلی به ازدواج ندارند؛ آن هم با زنی که یک بار طلاق گرفته اما مردان متاهل یا مطلقه به چنین روابطی تمایل دارند.»

با وجود این اظهارات اما پریچهر تعریف می‌کند تجربه ارتباطش با یک مرد خانواده‌دار هم در نهایت به سرانجام نرسیده: «با سعید بر سر یک موضوع جزیی دعوایمان شد. توی ایوان خانه نشسته بودیم. همان دم قفل بزرگی را که شب‌ها پشت در‌ هال می‌انداختم برداشت و با آن محکم کوبید توی سرم. گفت این رابطه برای من منافع مالی زیادی داشته و من حق ندارم در مقابل کاستی‌های دیگر اعتراض کنم. منظورش از منافع زیاد مالی، سقفی بود که برایم اجاره کرده بود.»

نسرین، یک زن دیگر، بعد از تجربه دردناک مشابهی احساس می‌کند بخشی از روحش را گم کرده است.

او در جریان یک سفر به تاجیکستان با همسر دومش آشنا شده. دست و دل‌بازی‌های بی‌اندازه پرویز که سه فرزند و خانه و خانواده داشته و به خاطر تجارت به تاجیکستان در رفت و آمده بوده، نسرین را تحت تاثیر قرار می‌دهد:

«بعدها متوجه شدم ازدواج موقت بین تاجرهای این مسیر بسیار معمول است. اولش هیجان زده بودم. سفر تفریحی ما به تاجیکستان که تمام شد، شش ماه با هم بودیم تا اینکه فاصله آمدن‌هایش از تاجیکستان به تهران زیاد و زیادتر شد. از طریق یکی از دوستانش پی‌جو شدم و فهمیدم با یک زن جوان اوکراینی در تاجیکستان وارد رابطه شده. در پاسخ به تلفن‌ها و بی‌تابی‌های من یک چک به نشانی خانه‌ام در تهران فرستاد و گفت دیگر مزاحمش نشوم. حالا من احساس خوشایندی ندارم. انگار که یک بخش وجودم را گم کرده باشم.»

بهمن
۲۷
۱۳۹۷
با ترک‌های تنمان مهربان باشیم
بهمن ۲۷ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و حقوق
۰
, , , ,
Very Fun Abstract figurative painting of a Brunette Woman
image_pdfimage_print

Photo: rinderart/depositphotos.com/

ماهرخ غلامحسین پور

کدام یک از ما پس از مادر شدن و به هم ریختن فرم شکیل شکم و پهلوهایمان، باز هم با ترک‌های عمیق روی پوستمان دوستی کرده‌ایم، آنها را پذیرفته‌ایم و برای رفع آن تغییرات پس از زایمان، خودمان را به آب و آتش نزده‌ایم؟

کداممان آن ترک‌های ناخوانده و چین‌های فروافتاده را در هر فرصت اندکی در مقابل آینه‌های نامهربان، ورانداز نکرده و آه نکشیده‌ایم؟

کدام یکی‌مان به خاطر نگاه‌های سرزنش‌بار شریک زندگی‌مان به جراحی‌های پلاستیک زودرس و نا‌به‌هنگام فکر نکرده‌ایم؟ دست نکشیده‌ایم روی تک تک آن ناصافی‌ها و خیال نکرده‌ایم این اندام ناسازی که زمانی صاف و یک دست بود و حالا چین و واچین خورده و شیارهای عمیقی لابه‌لای هر سطرش نقش بسته، همان خودمانیم و نباید خودمان را مابین آن ناصافی‌ها گم کنیم و با او نامهربان باشیم؟ با خودمان؟

پا نهادن هر کودکی به دنیا به مثابه تغییر و دگرگونی تمام وجوه دنیای یک زن (مادر) است. یکی از این دگرگونی‌ها، تغییرات فیزیکی مشهودی است که پس از هر زایمان ایجاد می‌شود. اینجاست که اگر بدن مادر از استانداردهای معمول زیبایی فاصله گرفته باشد، خواه ناخواه مورد قضاوت افراد دور و نزدیک قرار می‌گیرد.

اولین کسی که ممکن است ما را قضاوت کند، شریک زندگی ماست. او که زمانی سطح پوست شکم ما را که مامن کودکش بوده، نوازش می‌کرده و می‌بوسیده و با اشتیاق، منتظر پا نهادن آن مهمان به دنیا بوده، ممکن است بعد از زایمان از ما به دلیل همان تغییرات فاصله بگیرد، تن ما را با دیگری مقایسه کند یا با بی‌اعتنایی‌هایش ما را برنجاند.

شاید به همین دلیل ساده است که در سراسر جهان، فعالان حقوق زن در این مورد اقدام به ارائه راهکارهای عملی و آموزش‌های همگانی می‌کنند تا ما را با تن جدیدمان آشتی دهند.

یک کودک، یک تجربه

مریم مبشری، ساکن ساکرامنتوی کالیفرنیاست. او دو سال پیش تجربه زایمان داشته است. همسر مریم به شدت خواهان به دنیا آمدن پسرکشان بوده و او را برای به دنیا آوردن بچه تحت فشار گذاشته، اما بعد از به  دنیا آمدن فرید، از مریم دوری می‌کرده. گاهی با شوخی تلخ و زمانی با بی‌اعتنایی و نادیده گرفتنش، به او می‌فهمانده که قادر نیست با شمایل جدید زنش ارتباطی مثل گذشته داشته باشد. مریم که از این وضعیت بیزار بوده و قادر نبوده هزینه عمل جراحی در کالیفرنیا را بپردازد، مصمم می‌شود برای انجام عمل ابدومینوپلاستی (جمع کردن پوست شکم) به مکزیک سفر کند و خطر جراحی در یک کشور دیگر را به جان بخرد.

او حین چیدن برنامه سفر و پیدا کردن پرستاری که از فرید مراقبت کند، با یک گروه زنانه آشنا می‌شود که کارشان آشتی دادن مادرها با شرایط جدیدشان است. بعد از این آشنایی و شرکت در جلسات آنها، ذهنیت مریم دگرگون می‌شود. او سعی می‌کند تغییرات منطقی تنش را بپذیرد و به دیگران هم بفهماند که این تغییرات ناگزیرند.

چندی پیش سمانه سوادی، فعال حقوق زنان در فضای مجازی، چالشی به نام «بدن مادر» به راه انداخت. این کارزار با استقبال مادرانی روبه‌رو شد که در این مورد تجربه‌های دردناکی داشتند.

سمانه سوادی به خانه امن می‌گوید بیش از ۴۰۰ نفر از این ایده استقبال کردند.

این چالش با هدف آموزش عمومی‌ و گام برداشتن به سمت مثبت‌اندیشی درباره تن یک مادر و تغییر روند شرمناک بودن مادرها از تنشان بعد از بارداری به راه افتاده و مادران بسیاری تصاویر خودشان را برای سمانه فرستاده‌اند تا با در میان گذاشتن تجربه‌های شخصی‌شان از فراز و فرود تن و روحشان بعد از زایمان بگویند.

سمانه سوادی می‌گوید: «هیچ‌کدام از ما قرار نیست بدنی داشته باشیم که همه انتظارات دیگران را برآورده کند. ما هر کداممان با دیگری متفاوتیم و ویژگی‌های منحصر به فرد خودمان را داریم و می‌بایست ماهیت جدید بدنمان را بپذیریم و با آن احساس راحتی کنیم.»

شاید مشارکت زنان ایرانی در این کارزار و انتشار تصاویرشان در فضای مجازی، نشانگر آن است که مادران ایرانی مصمم هستند شکل و شمایل واقعی اندامشان را دوست داشته باشند و دلیلی برای شرمناک بودن ندارند.

سوادی معتقد است در جامعه ما ایده و تصویر ذهنی روشنی از اندام مردم عادی -همان‌ها که مدل یا مانکن نیستند بلکه همین مردم حوالی ما هستند- وجود ندارد. همین هم کار را سخت کرده است: «خط قرمزهای زیادی وجود دارند که اجازه نمی‌دهند افراد معمول جامعه بدن همدیگر را ببینند. به همین دلیل است که ما ‌تصویر ذهنی صحیح و درستی از واقعیت‌های فیزیکی و زیبایی‌شناختی اندام همدیگر نداریم و به همین دلیل هم اذهان مردم ما لبالب شده از تصاویر و استانداردهایی که در تبلیغات وجود دارند. همان مادران شوآف تلویزیونی و مجله‌ای با شکم‌های تخت و شیک و بدن‌های به قاعده، مادران بچه به بغلی که مرتب و‌منظم‌اند با موهای آراسته و آلاگارسون و با استانداردهای خاص. همه این تصاویر غیر‌واقعی در واقع ذهنیت و توقع ما را از جسممان به شکلی غیر‌منطقی و غیر‌اصولی بالا می‌برد و با اینکه می‌بینیم سایر اطرافیان ما تفاوت چندانی با ما ندارند، باز هم تصور می‌کنیم مشکل فقط در قامت ناساز ماست و این ماییم که از استانداردهای موجود فاصله گرفته‌ایم. مقدس‌انگاری این استانداردها و دشواری دست‌یابی به آنها در کنار وظایف سخت و کاهنده مادری، ما را درگیر نگرانی‌های مضاعف می‌کند. مسئولیت دو چندان یک مادر و کم‌خوابی‌هایش به منظور مراقبت از کودک و خانواده از یک سو در کنار نگرانی‌هایش برای مراقبت از بدنش برای رسیدن به استانداردهای زیبایی مرد‌سالارانه، او را دچار تشویش می‌کند.»

سمانه خودش هم در روزهای سخت پس از زایمان درگیر این قضاوت‌ها بوده است: «من متوجه شدم که یک مادر در جامعه پیرامونش با استانداردهای دو‌گانه تقدس‌گرایی از یک سو و فشارهای مبتنی بر مراقبت از تنش از سوی دیگر، تحت فشار قرار می‌گیرد.»

در روزهای نخست که چالش بدن مادر در فضای مجازی مادران را دعوت کرده بود تا تصاویرشان را به اشتراک بگذارند، زنانی از این ایده استقبال کردند که  کمتر از دیگران تحت تاثیر تغییرات فیزیولوژیک بعد از زایمان قرار گرفته بودند اما به تدریج مادرانی با سنین بالاتر، آنها که تجربه چندین زایمان داشتند، زنانی که شکمشان پوست و گوشت اضافه آورده و آنهایی که با ترک‌های بعد از زایمانشان زندگی کرده‌اند، برای همدلی با این کارزار اظهار تمایل کردند.

بی‌تردید در سراسر جهان کارزارهایی وجود دارند که همچون مسیری برای گفت‌و‌گو و همدلی با زنانی عمل می‌کنند که بعد از زایمان با تنشان به  صلح درونی نرسیده‌اند. آنها به یک کنش اجتماعی دعوت می‌شوند تا احساس تنهایی نکنند و این تصور را رها کنند که فقط اندام آنهاست که درگیر این تغییرات شده. آنها  جسارت نشان دادن بخش‌هایی از اندامشان را پیدا می‌کنند که با یک انتخاب مشترک، دستخوش تغییر شده است.

سمانه سوادی پس از زایمان با وجود مراقبت‌های پوستی دوران بارداری، نتوانسته از تشکیل خطوط ناشی از این پروسه بر روی اندام‌هایش جلوگیری کند، اما بسیار زود درک کرده که امری مهم‌تر از این نگرانی وجود دارد. امری به نام پذیرش تن: «مهم این بود که من تنم را بپذیرم و با آن احساس آرامش و آسودگی کنم. فرصت ورزش و تمرین مداوم را نداشتم ولی همین‌گونه که بود، خودم را پذیرفتم.»

اما زنان بسیاری هستند که به این درک و دریافت نرسیده‌اند. مریم از این دسته زنان است که پس از زایمان اول و ‌دومش به‌دلیل خطوط و ترک‌های دوران بارداری، تصویر مثبتی درباره بدنش نداشته.

شوهر مریم هم با درخواست مستقیم و غیر‌مستقیم، شوخی، مقایسه و کنایه او را رنجانده، به حدی که مریم بعد از چندین بار لیپوسکشن، در نهایت مصمم می‌شود تنش را به دست تیغ جراحی بسپارد.

او با پذیرش ریسک دوران بیهوشی در یکی از بیمارستان‌های کرج اقدام به جراحی می‌کند اما دردهای دوران پس از عمل و آنچه در دوران نقاهت بر او حادث شده، خونابه‌های ناشی از عمل و عفونت‌های مکرری که او تاب آورده، آن‌قدر برایش رنج‌بار شده که هرگز حاضر به تجربه دوباره جراحی تنش نیست.

او مصمم شده زین پس خودش را همان‌طور که هست بپذیرد و دوست داشته باشد.

من، همان که هستم

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

کودکانی که باد آن‌ها را می‌زاید و توفان درو می‌کند

ازدواج موقت: عهد مودت و عشق یا زندگی زیر سایه خشونت‌های پنهان؟

سپردن قربانی به دستان آلوده آزارگر

پریسا هم چنین تجربه تلخی را از سر گذرانده. او به خانه امن می‌گوید: «پس از اولین بارداری با این احساس که دیگر مقبول نیستم، دچار فوبیای چاقی شدم و خط‌های کج و معوج شکمم باعث شد با خودم فکر کنم باید تغییری اساسی در بدنم ایجاد کنم. همسرم پی در پی مرا سرزنش می‌کرد، انگار که بچه‌دار شدن فقط یک تصمیم یک طرفه از سوی من بوده و از طرفی من مقصر نافرمی‌ بدنم هستم.»

بعد از انجام جراحی با اینکه شکم پریسا کاملا به شکل سابق برگشته و زیر لباس زیباتر شده اما جای چاقوی جراح باقی مانده است. او ترجیح می‌دهد در تاریکی مطلق با شوهرش سکس داشته باشد.

شبنم، زن دیگری است که از تجربه پس از بارداری‌اش می‌گوید: «مادرم پس از شیردهی سینه‌های مرا با باندهای محکم می‌بست تا مبادا از فرم خارج شوند. من آن روزها درد زیادی داشتم اما برای اینکه مبادا بدن جدیدم تصویری منفی در اطرافیانم ایجاد کند، آن دردها را تحمل کردم. حتی بعد از انجام عمل سزارین که به خودی خود یک جراحی دردناک است، روی موضع بخیه‌ها گن محکمی‌ می‌بستم و ناگزیر، آن دردهای وحشتناک را تحمل کردم».

او خود در یکی از بیمارستان‌های تهران به عنوان ماما مشغول به کار است و زنان باردار زیادی را دیده که در دوران بارداری از انواع کرم‌ها و‌ روغن‌ها برای دفرمه نشدن پوست بدنشان استفاده کرده‌اند اما در نهایت تغییراتی که ناگزیر بوده، رخ داده‌اند.

شبنم این روزها جور دیگری به ماجرا نگاه می‌کند: «شاید بهتر است مردان جامعه آموزش کافی ببینند که همسرانشان بعد از زایمان بی‌تردید به زمان قبل از بارداری بر نخواهند گشت و یک بدن کامل و بدون نقص نخواهند داشت. پذیرش این واقعیت به مراتب آسان‌تر از آن است که زنان خودشان را مجبور به تعدیل نافرمی‌ها کنند، سینه و شکمشان را با عمل‌های دردناک به شکل اولیه نزدیک کنند و تلاش کنند با آن اندام‌های ساختگی، توجه همسرانشان را جلب کنند.»

پس از راه‌اندازی کارزار بدن مادران، چندین مرد برای سمانه سوادی پیام می‌فرستند با این محتوا که: «بدن زن‌ها پس از بارداری تهوع‌آور و چندش‌آور است.»

به باور سوادی اما آنچه مردان پیرامونش آن را چندش‌آور می‌نامند همان واقعیت و‌ موجودیت انکار ناپذیر یک زن-مادر پس از زایمان است. پروسه‌ای طبیعی که قابل انکار و قضاوت نیست: «همان گونه که پوست شل و وارفته بیضه آقایان مورد قضاوت قرار نمی‌گیرد و طبیعت تن و فیزیک آنها تلقی می‌شود.»

سوادی می‌خواهد تا روزی که حتی یک مادر و زن ایرانی مایل به ارسال تصویر تنش باشد و از مسیرهای اشتباه و نابالغ، تنش را مورد قضاوت قرار ندهد، این کارزار را سر پا نگه دارد.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

او برای تشویق مادرها اول از همه خودش پیشقدم می‌شود: «من از تنم عکس گذاشتم و گفتم این بدن من است. بدنی که باید تغییرات آن را طبیعی قلمداد کنم و بپذیرم که هیچ‌کدام از ما قرار نیست اندامی‌ مورد انتظار دیگران داشته باشیم.»

سوادی امیدوار است با انتشار این عکس‌ها از تاثیر عکس‌های تبلیغاتی و غیر‌واقعی در تصورات مردم کاسته شود و زنان به خود‌‌باوری برسند و آنچه در تنشان رخ داده و بخشی جدا‌نشدنی از پروسه مادر بودن است را بپذیرند.

او پیشنهاد می‌دهد لباس‌های قدیمی‌ همین امروز با مهربانی به کسانی بخشیده شوند که قادر به استفاده از آنها هستند: «با شکل جدید و طبیعی تنمان آشتی کنیم و بپذیریم که مادرانگی به خودی خود زیباست.»

طبیعتا به باور دست‌اندرکاران چنین کارزارهایی در سراسر جهان، این رویکرد به معنای بی‌تفاوتی نسبت به سلامت و زیبایی تن یا اقدام به ورزش و سالم‌سازی تن نیست، بلکه نوعی مقابله در برابر اجبار یا قضاوت است.

مقایسه تن یک مادر با اندام بازیگری که امکانات زیبا شدن را به تمامی‌ در اختیار دارد و به راحتی قادر به انجام جراحی‌های ایمن، تغذیه گران‌قیمت و استخدام پرستار تمام وقت کودک است و فرصت کافی برای تمرینات ورزشی در اختیار دارد، ظالمانه و نادرست است.

دی
۱۴
۱۳۹۷
من یک کوییرم، پس هستم
دی ۱۴ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: DeepGreen/shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: DeepGreen/shutterstock.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

می‌گوید بنویس من یک کوییرم. «کوییر»‌ها نه خوفناکند نه عجیب. ممکن است از کنار شما رد بشوند بی‌آنکه تفاوتی در اتمسفر و فضای پیرامونتان احساس کنید. من نه ناهنجارم، نه آن‌طور که جامعه اکثریت جنسی وانمود می‌کنند، ننگ آور، منحرف و خلافکار. من فقط تعاریف شما در هویت جنسی افراد را قبول ندارم.

میان هر ۱۰ کلمه «مهسا»، کم و بیش یک بار کلمه کوییر تکرار می‌شود. او می‌گوید تنها راه قانع کردن ذهن تنبل و آسوده‌خاطر حاکم بر جامعه برای تغییر نگرش و کنار رفتن بار منفی این کلمه و به دست آمدن بار واقعی آن، تکرار و باز هم تکرار آن است:

«ما آن‌قدر کلمه کوییر را تکرار می‌کنیم تا باور محافظه‌کار عمومی‌ نسبت به این کلمه که برایش متفاوت یا شاید چندش‌آور است، به سمت معنای مبارزه برای بی‌هویتی جنسی یا درخواست منطقی یک اقلیت کشیده شود.»

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

در روزگاری نه چندان دور، واژه کوییر به معنای عجیب و ناهمگون، به جامعه غیردگرجنس‌گرا از هر تفکر و رده و گروهی اطلاق می‌شد. واژه بسیطی که شامل همجنس‌گرایان، دوجنس‌گرایان،‌ ترنس‌جندرها و حتی افرادی می‌شد که هیچ هویت جنسی خاصی برای خودشان قائل نبودند. واژه‌ای که عمدتا با تمسخر عمومی‌ و برای بیان بار منفی هر نوع کنش بیولوژیکی که از دگر‌جنس‌ خواهی دور بود، به کار می‌رفت.

مهسا اما معتقد است کوییر برایش حکم دست و پا زدن برای بازسازی یک هویت بیولوژیک ندارد، بلکه نوعی تفکر و کنش برای مبارزه با نرم‌ها و امور دم‌دستی پذیرفته شده از سوی عوام است: «ما ثبات هویت‌های مقبول جنسی را نمی‌پذیریم. می‌خواهم به زبان ساده کوییر را تعریف کنم: کوییر برای افرادی به کار برده می‌شود که الزاما مرزهای مشخص شده هویت جنسی (و جنسیتی) را قبول ندارند. به این معنا که نمی‌پذیرند مردند یا زنند. آنها ممکن است همجنسگرا باشند، ممکن است دگرجنس خواه باشند، گاهی زن باشند و گاهی مرد. آنها به هویت تعریف شده بیولوژیک باورمند نیستند. این تعریف‌ها را قبول ندارند.»

اگر فمینیسم به کوییر باورمند نباشد، ناقض همان هدفی‌ست که برایش می‌جنگد

«نیما نیا»، نقاش، شاعر و کنشگر کوییر و حوزه برابری جنسیتی که خودش را یک «کوییر فمینیست» می‌داند و معتقد است فمینیسم نمی‌تواند به آرمان‌های کوییر بی‌تفاوت باشد، می‌گوید: «آنها نمی‌توانند بگویند الزاما به مشکلات و نابرابری بین دو هویت شناخته شده زن و مرد حساسند و در همان محدوده برای برابری این دو مبارزه می‌کنند. این مساله ناقض همان اصول برابری‌ خواهانه‌ای‌ست که برایش می‌جنگند. کوییر یک جریان همسو با فمینیسم بوده و ما فمینیست‌های زیادی داریم که در این مورد کتاب‌ها نوشته و مبارزه‌ها کرده‌اند و از همان ابتدا خوشبختانه بسیاری از فلاسفه ضمن تعریفی که از فمینیسم داشتند در عین حال معتقد بودند با ثبات جنسیتی باید مبارزه کرد.»

نیما هم همچون مهسا بر تلاش عامدانه کوییرها برای تغییر بار روانی و معنایی این کلمه تاکید می‌کند: «این کلمه با توجه به شرایط تاریخی، نوعی بار منفی با خودش داشت و عمدتا برای تحقیر اقلیت‌های جنسی جامعه به کار برده می‌شد اما بعدها و همزمان با رشد جامعه مدنی، کوییر به شکل یک نظریه و جنبش اجتماعی مطرح شد. بدین شکل که جامعه اقلیت ال‌جی‌بی‌تی‌ها، خودشان را آگاهانه به نام کوییر معرفی کردند تا سیستم حاکمی‌ که دگرجنس‌گرایی را بازتولید می‌کند، به زانو در بیاورند.»

نیما نظریه کوییر را که یک نظریه ساختارشکنانه است، این گونه معنا می‌کند: «آنها علیه همه نرم‌ها و کلیشه‌های جنسیتی سر برمی‌آورند. کوییر در واقع نوعی تابوشکنی و ساختارشکنی می‌کند و در برابر هر تعبیر ثابت جنسیتی‌ای ایستادگی می‌کند.»

او می‌گوید روزهای اول نسبت به (از به کار بردن) کلمه «دگرباش» جنسی نوعی فوبیا و هراس داشته است: «کوییر در واقع همان کلمه دگرباش خودمان است. کلمه‌ای که بار معنایی هموفوب دارد و اشاره می‌کند به “دیگری” یا همان غیر خودی بودن. من هم روزهای اول نسبت به استفاده از کلمه دگرباش به شدت واکنش نشان می‌دادم اما به تدریج متوجه شدم اتفاقا شاید هم بد نباشد به کارش ببرم. به تدریج این کلمه را (آگاهانه از بار منفی) به زندگی روزمره‌ام راه دادم و بار منفی‌اش را کنار گذاشتم. حالا هم کلمه کوییر را به کار می‌گیرم به نفع خود آن کلمه و علیه آن جامعه‌ای که کلیشه‌ها را تداوم می‌دهد و این کلمات را تحقیر می‌کند.»

او در مورد «فرا زن» بودن می‌گوید شاید زنی (فردی) که خودش را در کلیشه‌های جنسیتی نمی‌گنجاند، به چیزی بالاتر از باید و نبایدهای جنسی و جنسیتی که از سوی جامعه برایش در نظر گرفته شده، عمل می‌کند.

کلیشه‌های جنسیتی، آلت تناسلی و بیولوژی

تا پیش از چند دهه اخیر در غالب جوامع انسانی، هر فرد از سوی جامعه بر اساس آلت تناسلی و تعاریف عادی بیولوژیکش، به دو گروه زن و مرد تقسیم می‌شد و موارد محدودی از همجنس‌گرایی به شدت مایه شرمساری و سرکوب و تنبیه فیزیکی بود. در طول چند دهه مبارزه اما دگرباشان جنسی که در ابتدا فقط در یک گروه «همجنس‌گرا» تعریف می‌شدند، متکثر شده و به تعریف‌های جزیی‌تری رسیدند که کوییر هم یکی از همین تعاریف است.

نیما می‌گوید: «تراجنسی‌ها کسانی هستند که خودشان را با آن جنسیت فیزیکی و آنچه در شناسنامه‌هایشان نوشته شده در تضاد می‌بینند و دنبال هویت جنسی دیگری هستند. جندر فلویدها خودشان را دارای یک جنسیت ثابت نمی‌دانند. بدین معنا که در یک دوره زمانی مرد هستند و در دوره زمانی دیگر خودشان را زن می‌دانند. گاهی ممکن است هیچ هویتی برای خودشان قائل نباشند و برای ثبات جنسیت هیچ حرمتی قائل نیستند. آنها تاکید دارند که جنسیت بین کلیشه زن و مرد تعریف نمی‌شود و بین جنسیت زن و مرد ممکن است جنسیت‌های دیگری هم باشند.»

دگرباشان جنسی، قربانیان خشونت

دگرباشان جنسی هر لحظه و هر جای جهان در معرض خشونت هستند. آنها حتی بیش از زنان و کودکان مورد آزار و تبعیض قرار می‌گیرند.

بر همین اساس نیما معتقد است مفهوم خشونت خانگی باید مشمول کلیه جوامع در اقلیت نیز باشد: «اتفاقا در این یک مورد خاص با تبعیض مثبت موافقم. جامعه ما هنوز با این مفاهیم آشنا نیست و این گروه‌ها مدام تحت رنج‌اند. خبرها و آگاهی‌سازی عمومی‌ درباره دگرباش‌ها نسبت به حوزه زنان و بقیه حوزه‌ها به شدت محدود و اندک است. رسانه‌ها آنها را نادیده می‌گیرند و دوری می‌کنند. شاید یک بار در سال به یک مناسبت تاریخی در رابطه با محتوای دگرباش حرف بزنند، اما آنها اغلب هیچ مسئولیتی برای فرهنگ‌سازی و ایجاد رفاه در جامعه اقلیت برای خودشان تعریف نکرده‌اند. این کافی نیست که ما در زندگی شخصی و روابط دوستانمان بگوییم ما مدافع حقوق دگرباشان هستیم. مدافع بودن کافی نیست. باید کمبود محتوا را در خصوص اقلیت‌های جنسی و کوییرها جدی بگیریم و از خودمان سوال کنیم چرا مردم ناآگاهند؟»

بیشتر بخوانید:

این روزها خبر مرگ هیچ‌کس دلم را تکان نمی‌دهد

وقتی خون و نژاد حرف اول را می‌زند

خشونت شاید تنها یک «کلمه پنج حرفی» باشد

او درباره زاویه نگاه فمینیسم به حوزه کوییر نیز می‌گوید: «ببینید، تمام این پدیده‌ها و تعاریف برای شناسایی و پایبندی به حقوق بشر است. اگر قرار باشد آرمان‌های فمینیسم به این سمت برود که به برابری جنسیتی واقعی دست یابد، باید این تلاشش شامل حال همه جنسیت‌ها باشد و نباید با توجه صرف به جنسیت زن و مرد، خشونتی را بازتولید کند که سال‌ها علیه خودش تولید شده است. بسیاری از فمینیست‌ها الزاما برابری جنسیتی را فقط برابری بین زن و مرد تعریف می‌کنند اما باید این را در نظر گرفت که ما وقتی تنوع جنسیتی را نادیده بگیریم، یک جمعیت اقلیت را حذف کرده‌ایم و این نافی همان اهداف واقعی ماست، چون آنها هم حقوقی دارند و بیشتر از زنان بیولوژیکی مورد آزار و خشونت قرار می‌گیرند. ریشه تمام این مشکلات در نظام پدرسالاری است. همان نظامی‌ که هدف نقد فمینیسم است. به باور من اما تمام دغدغه‌های اجتماعی و مفاهیم حقوق بشری برگرفته از کلیشه‌های جنسیتی هستند.»

این کنشگر برابری جنسیتی معتقد است اگر درباره خشونت خانگی حرف بزنیم اما در کنارش جامعه اقلیت جنسی را نادیده بگیریم و چشممان را بر روی خشونتی که به این جامعه اقلیت تحمیل می‌شود ببندیم (بدین معنا که فقط راجع به همان نرم‌های جنسیتی معمول حرف بزنیم)، به خودی خود مرتکب خشونت آشکار شده‌ایم.

آذر
۲۶
۱۳۹۷
این روزها خبر مرگ هیچ‌کس دلم را تکان نمی‌دهد
آذر ۲۶ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
oil painting illustrating a woman's eye with tears
image_pdfimage_print

Photo: shotsstudio/depositphotos.com

 ماهرخ غلامحسین پور

«می­‌گویم باید بروم دستشویی… خجالت می‌­کشم توضیح بدهم الان یک ماه است از فشار سوزش و عفونت ادراری تا صبح خوابم نبرده… که تنم را قارچ برداشته و یکی از همین روزهاست که قارچ­‌ها مرا ببلعند. چند روز پیش زن‌­های محوطه گفتند خانم دکتر مومنی روز دوشنبه قرار است توی چادر بهداری حاضر باشد و به زن­‌های عفونت‌زده آنتی‌بیوتیک بدهد. امروز دوشنبه بود اما خانم دکتر نیامد. گفتند رفته سر زایمان زنی که توی روستای کوییک صیفوری قرار است بچه‌اش را به دنیا بیاورد. غروبش هم خبر آوردند که بچه مرده به دنیا آمده… زن بیچاره از نداری و سوء‌تغذیه نا نداشته زور بزند. آنقدر بی‌­حرکت و بی­‌عمل نشسته آنجا و گریه کرده که بچه توی شکمش مرده… بعدش هم افتاده به خونریزی و منتقلش کرده بودند کرمانشاه. می‌­گفتند شاید مادر بیچاره هم زنده نماند!

این روزها خبر مرگ هیچ‌کس دلم را تکان نمی‌­دهد. ته دلم خوشحالم که بچه مرد. وسط این خاک و خل و نداری و عزت نفس لگدمال شده بیاید چه کند؟! می‌­گویم بگذار بروم دستشویی. می‌گوید “از سر جایت تکان بخوری قلم پایت را می‌­شکنم. هوا تاریک است. می‌­خواهی بی‌­سیرتت کنند و تا عمر داریم شرمندگی­‌اش برای هفت‌پشتمان بماند؟!” از روزی که شایعه شده دو نفر مرد غریبه و عبوری، پشت خرابه‌­ها به یکی از زن‌های محوطه شاهد دو تجاوز کرده­‌اند، هر شب این مصیبت را داریم. می­‌گویم لااقل خودت با من بیا. می‌گوید “جان ندارم! تمام روز بار میوه جا به جا کرده‌ام. بگیر بخواب تا صبح. هوا که روشن شد برو.” و می‌­خوابد جلوی در چادر. می‌ترسم اصرار کنم. همین دیروز به خاطر اینکه وقت آوردن دبه آب، دامنم کشیده شده بود بالا، یک دست کتک مفصل خوردم! نم و آب باران از زیر پلاستیک­‌هایی که  دور تا دور چادر، توی خاک فرو کرده‌ایم رد شده­ و سرریز شده‌اند زیر گلیم کهنه کف چادر… نمی‌­توانم از سوز کشنده سرما و سوزش عفونتی که تنم را بی‌تاب کرده بخوابم و تا خود سپیده صبح بیدار می‌­مانم.»

این‌ها و خیلی حرف‌های دیگر را مینو برایم می‌نویسد. خانه پدر مینو انتهای خیابان راه کربلای سرپل ذهاب است. حالا دیگر آن خانه محقر و قدیمی مادر ندارد. مادرش تنها کسی بود که از مینو در برابر رفتارهای متعصبانه برادرش حمایت می‌کرد. مادری که گورش حتی سنگ قبر ندارد.

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

کودکانی که باد آن‌ها را می‌زاید و توفان درو می‌کند

ازدواج موقت: عهد مودت و عشق یا زندگی زیر سایه خشونت‌های پنهان؟

سپردن قربانی به دستان آلوده آزارگر

مینو می­‌گوید: «از آن روزی که زلزله آمد و مادرمان مرد تا امروز اسیر برادرم شده‌ام. شب‌ها می‌­خوابد جلوی در چادر. روزها اجازه ندارم بین چادرها بچرخم. آنقدر داخل آن فضای بسته مانده‌­ام که استخوان کمرم درد می‌کند. گاهی که می‌رود میدان تره‌بار کرمانشاه بار خالی کند و دیر برمی‌گردد می‌روم روی تل خرابه‌ها می‌نشینم و به غروب و رفت و آمد آدم‌ها خیره می‌شوم. اینجا زن‌ها هیچ برنامه یا دلخوشی ندارند. افسردگی بین دخترها بی‌داد می‌کند. از بکش و بیار آشپزی با گاز پیک‌نیکی توی سرما و آوردن دبه آب و تمیز کردن شل و گل دور و بر همین یک گُله جا که فارغ بشوند، می‌آیند برای چند دقیقه می‌نشینند روی خرابه‌­ها و خیره می‌شوند به انتهای خالی روبرو.»

مینو می‌گوید زن‌ها شرایط سخت‌تری دارند، حتی سخت‌تر از بچه‌ها: «اینجا مادرها با جان و دلشان از بچه‌ها مراقبت می‌­کنند، همین که کودک باشی دلیل آن است که دست نوازشی روی سرت بکشند. اما زن‌ها را کسی نمی‌بیند. عفونت مجاری ادراری، سوء تغذیه، خطر آزار جنسی، زایمان و بارداری سخت و از همه مهم‌تر خشونت­‌ خانگی که در شرایط دشوار این چنینی به علت فشارهای سختی که روی مردهای خانواده وجود دارد، روز به روز رو به افزایش است.»

رضیه حسینی‌نقی دانشجوی پزشکی که داوطلبانه در منطقه زلزله‌زده به آسیب‌دیدگان کمک می‌کند، در مورد مشاهداتش به خانه امن می‌گوید: «‌اغلب آن‌ها دچار قاعدگی‌­های بی‌هنگام می‌شوند. استرس و شرایط زیستی نامناسب آن‌ها را درگیر خونریزی نابهنگام می‌کند. عفونت ادراری هم از طرف دیگر بی‌داد می‌کند. علت شیوع عفونت ادراری، دستشویی‌ها و آبریزگاه‌های غیر استاندارد و کمبود امکانات مناسب است. آب برای نظافت و شست و شو نیست. تعداد زیادی از زن‌ها هم سرپرست خانوارشان را از دست داده‌اند و به شدت درگیر استرس و فشارهای روانی و احساس ناامنی هستند. همین چندی پیش زن جوانی که دو کودکش را زیر آوار از دست داده بود، خودکشی کرد. خیلی دردناک بود. من خودم بالای سرش حاضر شدم.  قرص خورده بود و  بچه‌ها می‌آمدند جلوی چادر و او را با آن وضع و اوضاع می‌دیدند و می‌رفتند. گفتند رسانه‌ای نکنید تا شرایط روانی مردم از آنچه که هست، بدتر نشود. اما متاسفانه اینجا هیچ استانداردی برای زندگی سالم و طبیعی وجود ندارد و همه چیز برای یک زن زیر خط زندگی است. خیلی از این زن‌ها خودشان با دست خالی شوهرهایشان را به خاک سپرده‌اند، بچه­‌هایشان را به خاک سپرده‌اند، به همین دلیل هم میل به خودکشی در آن‌ها بالاست.»

سازمان بهزیستی کشور تعداد زنانی که همسرانشان را از دست داده و هم‌اکنون سرپرست خانوارند را صد نفر و بهزیستی کرمانشاه تعداد آن‌ها را ۱۷۷ نفرعنوان کرده است. وضعیت آن‌ها به مراتب بغرنج‌تر از سایر زنان زلزله‌زده است. گاهی آن‌ها در همان شرایط عزاداری هم، مورد رفتارهای سختگیرانه مردان خانواده قرار می‌گیرند.

مینو این بار از سهیلا برایم می‌گوید. زنی که کمی بالاتر از چادر آن‌ها زندگی می‌کند و  چشم­‌هایش همیشه از گریه متورم است. «شوهرش زیر آوار مانده و سه بچه دارد. یکی از بچه‌ها هم تمام جانش توی گچ است. معلوم نیست سالم است یا قطع نخاع شده… خودش هم عزادار شوهرش مانده اما هر روز پدر شوهرش او را لت و کوب می کند که روسری‌­ات را درست کن یا چرا رفتی آب بیاوری دیر برگشتی؟ روزی نیست که صدای ناله‌­های این زن نیاید… من که خودم دارم فشارهای برادرم را تحمل می‌کنم، دلم برای او کباب می‌شود.»

رضیه می‌گوید علاوه بر زنی که خودش شاهد مرگش بوده، شنیده در این مدت یازده زن دیگر هم اقدام به خودکشی کرده‌اند که بیشتر این خودکشی‌ها موفق بوده است. او می‌گوید مساله زن‌ها علاوه بر مشکلات عمومی، شامل مشکلات زنانه، خشونت خانگی و حتی احتمال رفتارهای آزاررسان جنسی است. در این شرایط دشوار این مشکلات بیشتر خودشان را نشان می‌دهند. مردان این منطقه بسیار کنترل‌گرند و رویه متعصبانه‌ای دارند، به همین دلیل زن‌ها هم درگیر فقر و سوء تغذیه و بیماری هستند، هم در معرض محدودیت و فشارند.»

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

 مینو از معدود زنان روستاست که دیپلم دارد. از فحوای کلامش درمی‌یابم که به خوبی از حقوقش به عنوان یک زن و یک انسان، آگاهی دارد. او کتاب می‌خواند و تا قبل از اینکه مادرش را در زلزله از دست بدهد، قرار بوده با حمایت او به دانشگاه برود. مینو معتقد است آنجا و بین آن آوارها و خاک‌ها نابرابری بی‌داد می‌کند.

او می­‌گوید مساله خشونت و آزار جنسی با اینکه نگران‌کننده است، اما انگار کسی مجاز نیست در موردش حرف بزند یا بنویسد. فکر می‌کنند با طرح این حرف‌ها وضعیت را بغرنج‌تر می‌­کنیم.

«مساله خشونت و آزار جنسی در این بیغوله‌ها نگران‌کننده است اما هیچ کس در موردش حرف نمی‌زند. روزهای اول که هیچ سرپناه و چادری نبود، زن‌ها توی خیابون و یا ماشین می‌­خوابیدند. آن‌ها در معرض آدم‌­های بیمار بودند. یک عده می‌پرسند مگر چنین چیزی ممکن است؟ بله، ممکن است. وقتی یک عده آدم بی‌­انصاف و بی‌­وجدان از خانه‌­های مخروبه کسانی که زیر آوار جان داده‌اند دزدی می‌کنند، حتی سرباز وظیفه بیچاره را که از خانه‌­های مردم نگهبانی می‌کرده تا حد مرگ می‌­زنند تا بروند دزدی، ممکن نیست به زن‌ها نگاه بد داشته باشند؟ این‌ها وجود دارد فقط کسی جرات اظهارش را ندارد.»

رضیه اما به بخش دیگر ماجرا توجه دارد. به اینکه هیچ برنامه مدونی برای رسیدگی به وضعیت زنان از سوی دستگاه­‌های دولتی وجود ندارد: «درست است که اینجا زلزله شده و همه زیر فشارند، همه به نوعی مصیبت و خشونت را تجربه کرده‌اند، اما باور کنید زن‌ها سه‌ قبضه زیر فشار و خشونت‌اند. یک طرف ماجرا همین کمبودهاست که برای همه است. یک طرف دیگر ماجرا فشارهایی است که مردها به زن‌های چادرنشین وارد می‌کنند. همه کارهای چادر را زن‌ها باید انجام بدهند. دنبال آب بروند، توی چرک و کثافت و پلشتی وول بخورند، لقمه خودشان را بگذارند توی دهن بچه‌ها، فکر پخت و پز باشند، ظرف‌ها را بشویند، از پس گل و لای و چرک و پلشتی اینجا هم بر بیایند و از طرف دیگر هم مراقب باشند مبادا دست از پا خطا کنند، تا مورد هجمه عمومی باشند. به هیچ وجه وظایف آدم‌های اینجا به یک نسبت تقسیم نشده است. لطفا بنویسید زن‌های زلزله‌زده دارند زیر بار فشارهای روانی و اقتصادی می‌میرند.»

 

آبان
۲۲
۱۳۹۷
زندگی زیر سایه خشونت
آبان ۲۲ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
,
A profile of a woman emerges from the darkness.
image_pdfimage_print

Photo: germanopoli//depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

تا زمانی که با مینو در فضای فیسبوک آشنا نشده بودم، نمی‌دانستم فسخ مدت زمان عقد موقت فقط در حیطه اختیارات مرد است. بدین معنا که اگر شما در جریان رابطه­‌ای که به عنوان عقد موقت یک‌ساله آن را به ثبت رسانده­‌اید، ناگهان متوجه شوید اشتباه کرده‌اید، مثلا با یک فرد آزارگر و خشونت‌گر همبستر و هم‌خانه شده­اید و طرف مقابل‌تان بیمار روانی است و روحیه آزاررسان دارد، باز هم باید منتظر باشید تا او به پایان آن رابطه رضایت بدهد.

ماده ۱۱۳۹ قانون مدنی به صراحت حق جدایی را از زن در جریان ازدواج موقت سلب می‌کند.

ازدواج موقت نوعی رابطه زناشویی است که به آن صیغه هم می‌گویند. این شکل رابطه به علت ویژگی­‌های خاصی که داراست از جمله به این علت که معمولا رابطه زوجیتی است که در حاشیه زندگی واقعی افراد و به شکل پنهانی شکل گرفته، محل بروز خشونت و عدم مسوولیت‌­پذیری فردی و اجتماعی است.

با نگاهی به اخبار و حوادث رسانه­‌ها می­‌توان دریافت که علاوه بر ایراد حقوقی و انسانی، از جمله زیر سوال بردن شان و کرامت زن و تبدیل کردن او به یک ابژه و ابزار جنسی برای لذت‌جویی کوتاه مدت، این شکل از رابطه زمینه­‌ساز و گریزگاهی مناسب برای نادیده گرفتن قانون وعدم مسوولیت‌پذیری فردی، اجتماعی و بروز خشونت خانگی پنهان است.

مینو آن‌قدر در زمان ازدواج موقت درد کشیده که قادر نیست با وجود گذر چند سال از این ماجرا، به وضعیت عادی برگردد. او می‌گوید بابک آشکارا یک بیمار پارانویید بود. آن‌ها همدیگر را یک روز بارانی در یک کافه‌ دلپذیر در یکی از فرعی‌های خیابان انقلاب دیدند. مینو مثل موش آب کشیده شده بود. بابک که پشت میز بغلی نشسته بود، یک حوله تمیز و کوچک به مینو تعارف کرد و  پرسید می‌تواند آنجا بنشیند. همان روز اول با سرعتی باورنکردنی با هم صمیمی شدند. نیم‌ساعت بعد مینو فهمید او یک دندانپزشک غمگین است که دارد از همسرش جدا می‌شود. یک ماه بعد بی‌آنکه خانواده‌اش در جریان باشند با هم خطبه عقد یک‌ساله خواندند.

مینو چند سالی بود که مستقل زندگی می‌کرد. در یک گالری معروف کار می‌کرد و بقیه وقت‌اش را با دوستان‌اش می‌گذراند، کتاب می‌خواند یا به سینما می­‌رفت. قرار شد اگر به خوبی با هم کنار آمدند،به ازدواج دائم فکر کنند. اما ماه عسل‌شان فقط یک هفته بود. اولین روز هفته دوم، شک و تردیدها و خشونت‌های پس از آن شروع شد. مینو که یک عمر آزادانه زندگی کرده بود حالا باید بابت هر برنامه کوچک‌اش توضیح می­‌داد. بابک روزها می‌­رفت مطب و بقیه وقت‌ش را هم با دو فرزندش می‌گذراند. هفته‌­ای یک شب هم پیش مینو بود اما انتظار داشت مینو به جز آن یک شب، بقیه روزهای هفته در خانه را ببندد و با هیچ‌کس معاشرت نکند.

هنوز دو ماه از آن هم­خانگی­‌شان نگذشته بود که تمام جان مینو از شدت ضربه­‌های وارده درد می‌کرد. آقای دندانپزشک هر بار به قصد مرگ مینو را می­‌زد و بعدش پشیمان می­‌شد و  به التماس می­‌افتاد. مینو بسیار اتفاقی همسر اول بابک را دید و تازه آن‌جا فهمید که دلیل جدایی او هم همین بدگمانی­‌ها و خشونت‌ها بوده است . مراجعه چند‌باره  مینو به دادگاه برای جدایی و فسخ ازدواج موقت بی‌فایده بود. هر بار از مشاور مستقر در دادگستری سوال می‌کرد چطور ممکن است برای فسخ یک رابطه بیمار که درقانون هم دیده شده و برایش تبلیغات گسترده انجام می‌شود،هیچ تمهیدی اندیشیده نشده باشد؟ آن‌ها می­‌گفتند فسخ و بخشش مدت باقی‌مانده درعقد موقت فقط بر عهده مرد است. مینو باید صبر می‌کرد تا مدت تعیین‌شده به اتمام برسد. ده ماه متوالی در اوج خشونت و درماندگی در آن رابطه ماند اما ناچار به سکوت بود، چون نمی‌خواست پدر و مادر پیرش در جریان  اشتباه‌اش قرار بگیرند. کتک می‌خورد و سکوت می‌کرد، به این امید که سرانجام یک سال موعد ازدواج به پایان برسد. کسی نمی­داند در آن یک سال چه بر مینو گذشت. خودش که هرگز آن یک سال جهنمی را از خاطر نمی‌برد.

از این نویسنده بیشتر بخوانید:
دشواری‌های زنانه
دختران خاک و رنج، دختران زلزله

با شما متفاوتیم، به همین سادگی

 

 یک وکیل دادگستری به خانه امن می­‌گوید مسائلی که منجر به بروز خشونت در ازدواج موقت می­‌شوند، محدود به مساله عدم اختیار زن برای پایان بخشیدن به رابطه نیست. بهروز منادی، وکیل دادگستری، می‌گوید :«در قوانین مربوط به صیغه، منافع مرد به تنهایی در نظر گرفته شده و به هیچ وجه منافع زن مد نظر نیست. زن از مرد ارث نمی‌برد، مرد مجبور به دادن نفقه و هزینه جاری به زن نیست و می‌تواند هم‌زمان با زن‌های متعددی صیغه باشد و نکات بسیار دیگری که خودش می‌تواند زمینه درگیری، تبعیض و خشونت باشد.»

به گفته بهروز منادی فقط در سه حالت است که مجری قانون موظف به ثبت ازدواج موقت است، در بقیه موارد حتی احتیاج به ثبت این رابطه نیست: «در صورتی که زن در رابطه ازدواج موقت باردار شود، یا در طول مسیر زندگی موقت، زوجین توافق به ثبت رابطه موقت‌شان کنند، یا اینکه ثبت آن از شرایط ضمن عقدشان باشد. فقط در این شرایط باید ازدواج موقت افراد به ثبت برسد و در غیر این صورت رابطه­‌ای شکل می­‌گیرد که ظرفیت رفتارهای غیرقانونی و خشونت را به شکل مهیبی در درون خودش بالقوه می‌پروراند.»

بیشتر خشونت‌های خانگی رخ داده در ازدواج موقت از سوی مردان اعمال می‌شود، اما این یک اصل همیشگی نیست. در شرایط بسیار محدود و نادری ممکن است مرد ماجرا هم در معرض خشونت فیزیکی و روانی همسرش قرار بگیرد. از آن جایی که معمولا مردانی به صیغه رو می‌آورند که خودشان دارای همسر و فرزند و خانواده هستند و به طور موازی در جریان یک رابطه پنهانی و موقت قرار دارند، ممکن است از ترس آشکار شدن رابطه در مقابل خشونت سکوت کنند یا مورد اخاذی قرار بگیرند.

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید

مردادماه امسال زنی در غرب تهران همسر صیغه‌ای خود را در جریان درگیری و کتک‌کاری کشت. پزشکی قانونی علت مرگ را ضرب و جرح اعلام کرد. این زن اعتراف کرد که چون شوهرش بیش از حد معمول در فضای مجازی و تلگرام وقت می‌گذراند و به تذکرات او گوش نمی­داد، با او درگیر شده و با هم کتک‌کاری کرده‌اند که منجر به مرگ او شده است.

متاسفانه حتی در قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۹۱ هم مواد قانونی مرتبط با ازدواج موقت نادیده و مغفول نگاه داشته شده است.

هر هفته اخبار مربوط به جرم و جنایت در دوران ازدواج موقت جای ثابت و مشخصی در مطبوعات ایران را به خود اختصاص می‌دهند. مواردی که حتی کودکان را هم از آن راه فرار و گریزی نیست. ماجرای دردناک مرگ اهورا که به دست همسر صیغه­‌ای مادرش مورد تجاوز قرار گرفته و در جریان تجاوز جان سپرد،  از  مواردی است که به علت دهشتناکی جنایت، به روزنامه­‌ها و سایت­‌های خبری راه پیدا کرد.

با نگاهی گذرا به صفحه حوادث رسانه‌ها، می‌توان دریافت که موارد قابل ذکر بسیار دیگری وجود دارند. از جمله می­‌توان به سرگذشت محسن که این روزها به عنوان قاتل همسر صیغه­‌ایش در زندان است اشاره کرد. او به جرم قتل همسرش که البته مادر تنها فرزند اوست، به قصاص نفس محکوم شده است. علت مرگ مقتول برخورد سر به جسم سخت،خفگی وضرب و شتم اعلام شد. محسن در مراحل اولیه رسیدگی به پرونده تلاش می­کرد خود را بی‌گناه نشان دهد، اما همسایگان زن کشته‌شده شهادت می­‌دهند که صدای مشاجره زن و شوهر را در شب جنایت شنیده‌­اند. در نهایت محسن چاره‌­ای جز اعتراف نمی‌یابد وجنایت را به عهده می­‌گیرد.

با پایان گرفتن مدت زمان عقد موقت محسن و همسرش، آن زن  قصد داشته رابطه را ترک کند، اما محسن تلاش می­کرده او را قانع کند که به خاطر فرزندشان کنار هم بمانند. زن که راضی نمی­‌شود، محسن اقدام به قتل می­‌کند. او پس از کوبیدن سر زنش به دیوار، او را با سیم برق و روسری خفه می­‌کند. شعبه هفتاد و یک دادگاه کیفری استان تهران محسن را به قصاص نفس محکوم کرده است. چه بسا اگر ماجرای محسن و آن زن قربانی، در نهایت به قتل نمی­‌انجامید، اخبار آن مانند هزاران هزار مورد پنهان دیگر، هرگز از محدوده چهاردیواری آن خانه خارج نمی‌شد.

آبان
۱۵
۱۳۹۷
وقتی خون و نژاد حرف اول را می‌زند
آبان ۱۵ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
,
Photo:  	dundanim/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: dundanim/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

حلیمه می‌خواست بجنگد با تقدیری که سال‌های سال برای او و دخترهای طایفه نوشته شده بود. برای همین هم درخواست بزرگی از پدرش داشت. او از پدر و برادرانش خواست در شب عروسی در کنارش باشند، نه مهمان خانواده داماد که پسرعمویش بود. او از پدرش خواست به عنوان پدر عروس همراهی‌اش کند.

چنین چیزی در طایفه آنها به ندرت اتفاق می‌افتد.

حلیمه می‌گوید با اینکه عزیز کرده پدرش بوده، اما با وجود این هرگز تصورش را نمی‌کرده که پدرش زیر بار چنین درخواستی برود. در طایفه آنها پدر و برادران عروس هیچ‌وقت در مراسم دخترشان شرکت نمی‌کنند و اگر هم در مراسم عروسی به عنوان مدعو حاضر باشند، مهمان خانواده دامادند، نه میزبان مهمانان دیگر.

در طایفه حلیمه که اصرار دارد در این گزارش نام آن به میان نیاید، مهر و عاطفه زیاده یک پدر به دخترش نوعی ذلت و خواری محسوب می‌شود. دخترها اگر هم به دل عزیز باشند باید به چشم، خوار بیایند.

او به تلخی می‌خندد و می‌گوید: «به عنوان یک پدر نباید مهرت را به دخترت نشان بدهی.»

این رسوم گرچه در بسیاری از شهرهای بزرگ به فراموشی سپرده شده‌اند اما کماکان در روستاهای حوالی ماهشهر، رامشیر، دشت آزادگان، هویزه و شادگان برقرارند.

نامی که می‌توان بر این رسم گذاشت، این است: عرضه کردن دختری که به زعم قبیله به مرحله «دم بخت بودن» رسیده است.

نخستین اصل هم این است: پدر و برادران عروس در مراسمی‌ که قرار است دخترشان مورد تعرض قرار بگیرد شرکت نمی‌کنند. به نوعی می‌شود گفت خفت و خواری خانواده در جریان است.

ازدواجی که خفت و خواری خوانده می‌شود

حلیمه درباره مراسم خواستگاری خود می‌گوید در این مراسم با احساس شدید خفت و خواری دست و پنجه نرم کرده است. او که تنها دختر لیسانسه روستاست، درباره روال و اصول یک خواستگاری در طایفه و روستایشان می‌گوید: «هر خواستگاری که می‌خواهد در خانه دختر را بکوبد باید اول مطمئن باشد که آن خواستگاری، معترضی ندارد.»

موضوع معترض در ازدواج‌هایی که در میان طوایف و قبایل انجام می‌شود موضوعی‌ست که می‌تواند تا حدود زیادی چالش‌برانگیز شود و حتی به درگیری‌های خشونت‌آمیز و قتل بینجامد.

حلیمه در همین زمینه می‌گوید: «مقوله ازدواج در روستای ما به هیچ وجه یک امر فردی و شخصی تلقی نمی‌شود. معمولا عموزاده‌ها شامل پسر عموهای پدر و پسر عموهای خود دختر در اولویت هستند. اگر دختری از خانواده عمویش خواستگاری داشته باشد، دیگر خواستگاران غریبه اجازه ورود به خانه او را نخواهند داشت چون در این شرایط پسر عمو معترض خواستگار غریبه به حساب می‌آید.»

او درباره نقش خود دختران در این ازدواج‌ها می‌گوید: «کسی نظر دختر را نمی‌پرسد چرا که ازدواج بر اساس رسوم و سنن طایفه و قبیله، امری مسلم، محقق و محتوم است.»

اگر پسر عمو نخواهد

در مواردی هم ممکن است پسر عمو نظر مثبتی برای آن وصلت نداشته باشد که در این صورت پدر دختر باید همه خانواده را جمع کند و احتمالا خواستگاری پسر خاله یا پسر دایی به عنوان خواستگاری غریبه -که فقط یک پله به خانواده عروس نزدیک‌ترند- در میان گذاشته شود.

«آمال عساکره» دیپلم ندارد. تا سیکل درس خوانده. او در یکی از روستاهای حوالی شادگان زندگی می‌کند. می‌گوید پدرش یک مهمانی بزرگ داد. می‌خواست مطمئن باشد که هیچ‌کدام از برادرزاده‌هایش ، حتی آنهایی که همسر و چند بچه داشتند، خواهان ازدواج با او نیستند. وقتی کسی اعلام آمادگی نکرد آن وقت بود که به ازدواج او با پسر خاله‌اش رضایت داد:

«در قبیله ما شوهر خاله، شوهر عمه و تمام وابستگان مادری و خانواده دایی یک پله غریبه‌تر محسوب می‌شوند و در صورت ازدواج با فرزند یکی از آنها، این ازدواج فامیلی محسوب نشده و ازدواج با غریبه حساب می‌شود. به همین دلیل است که والدین من و خانواده عمویم فرزندان مرا خودی حساب نمی‌کنند.»

از دیدگاه خانواده، فرزندان متولد شده از وصلتی به غیر از خانواده پدری، غریبه محسوب می‌شوند و فرزندانی که از ازدواج پسر عمو  و دختر عمو یا عموزاده‌های پدری به دنیا می‌آیند، خودی‌‌تر به حساب می‌آیند.

در ازدواجی که پسر عمو خواهان ازدواج با دختر عمویش باشد، برادران و پدر و داماد و مردان خانواده دختر با کمال میل در جشن عروسی شرکت کرده و یزله به پا می‌کنند و جشن با شادی و پایکوبی و مراسم ویژه برگزار می‌شود. اما برادران و پدر عروس به عنوان مهمان خانواده داماد در جشن شرکت می‌کنند. مراسمی‌ که با شادی و هیاهو و گرمی‌ زنان و مردان طایفه به میمنت و شادی تلقی می‌شود.

وقتی حضور پدر در مراسم عروسی‌ات خوش‌شانس بودن است

حلیمه می‌گوید در وصلت بین دخترعمو و پسر عمو، پدر و برادران عروس به دعوت رسمی‌ داماد در مراسم عروسی شرکت می‌کنند و این وصلت و آمیزش را بسیار خوش یمن و مبارک می‌دانند. رسمی‌ که پدر حلیمه آن را نادیده گرفته و پا به پای دخترش در مراسم شب عروسی او حضور داشته و از هر گونه مهربانی و بوسه و کنار به دخترش دریغ نکرده است.

حلیمه می‌گوید که شاید او جزو خوش‌شانس‌ترین زنان طایفه بوده است.

او درباره مشارکت مردان خانواده عروس در جشن عروسی دخترشان با یک فرد غریبه می‌گوید: «این قبیل موارد فقط با مشارکت زنان خانواده دختر اجرا می‌شود. عروس را از صبح به آرایشگاه می‌فرستند و فقط زنان خانواده به همراه عروس در مراسم او حضور دارند و مردان خانواده در مراسم عروسی دخترشان هیچ‌گونه حضور پررنگی ندارند. این شامل نوجوانان پسر بالای ۱۳ سال هم می‌شود. هر پسر نوجوانی که از ۱۳ سال شمسی عبور کرده باشد در مراسم عروسی خواهرش با یک فرد غریبه مشارکت نمی‌کند.»

بد سرپرست، تنهاتر است

معضل نوار بهداشتی و به خطر افتادن سلامت زنان فرودست

زندگی‌‌هایی که پای منقل آن‌ها به باد می‌رود

حلیمه می‌گوید این رسم در برخی از طوایف که به زندگی شهری نزدیک‌تر هستند و به روشنفکری شناخته می‌شوند به دست فراموشی سپرده شده است، اما به معنای این نیست که کماکان در روستاهای دورافتاده اجرا نمی‌شود.

چه بسیار دخترکانی که با تلخی و اندوه چنین سرنوشتی را پذیرا می‌شوند چون حق اعتراض ندارند.

مادر، خواهران و زنان خانواده دختر را به خانواده داماد تحویل می‌دهند و زمانی که از باکرگی او مطمئن شدند به خانه برمی‌گردند و دیگر با آتیه و سرنوشت دختری که رفته، کمتر درگیر می‌شوند.

اما دلیل مشارکت نکردن مردان در عروسی دخترشان با فرد غریبه چیست؟

حلیمه در پاسخ به این سوال می‌گوید: «آنها اعتقاد دارند مردی غریبه و غیر هم‌فامیل  قصد عمل نزدیکی کردن به دخترشان را دارد و غیرت و تعصب مردان خانواده اجازه مشارکت در این مراسم و سپردن دخترشان -با رضایت و طیب خاطر- به چنین عملی را نمی‌دهد. آنها در صورتی در مراسم شادمانی شرکت می‌کنند که دخترشان را به هم خون خودشان سپرده باشند و نژاد داماد هم‌نژاد با خانواده باشد.»

داماد‌های غریبه نادره

«نادره» به عنوان زن میانسالی که سه دخترش را به خانه بخت فرستاده، نمی‌تواند رفتار مردان طایفه را درک کند و از این موضوع شکایت دارد اما حق اعتراض را برای خود محفوظ نمی‌داند.

او می‌گوید: «سه دخترم را به خانه بخت فرستادم. دختر بزرگم همسر پسر عمویش شد و تنها مراسمی‌ که همسرم و پسرانم در کنار ما به شادی و پایکوبی پرداخته و گوسفند قربانی کردند، رقصیدند و خوشحال بودند همین مراسم عروسی دختر بزرگم بود. دو دختر کوچک‌ترم اما پدر و برادرانشان را در عروسی خود ندیدند گرچه هر دوی آنها عروس خواهرانم هستند.»

نادره می‌گوید از اینکه پسر خواهرانش غریبه به حساب آمده‌اند ناراحت شده.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

او می‌گوید: «به نظرم این یک جور بی‌عدالتی است اما ما به این رسوم عادت داریم و به این روش خو کرده‌ایم. اینجا کسی حق اعتراض مادر را به رسمیت نمی‌شناسد و آن را نوعی عصیان و بی‌توجهی به رسومات فرض می‌کنند.»

شاکر و ناصر خواهرزاده‌های نادره هستند. آنها به فاصله هشت سال با دو دختر کوچک‌تر نادره ازدواج کرده‌اند اما در مراسم ازدواج هیچ‌کدامشان، همسر و پسران نادره مشارکتی نداشته‌اند.

نادره می‌گوید: «وقتی درگیر مشکلی می‌شویم و نیاز به مشورت داریم به داماد بزرگمان که وابستگی خونی به همسرم دارد متوسل می‌شویم و معمولا مشکلات خانواده را از دو داماد دیگر پنهان می‌کنیم. او همیشه در اولویت است و اگر به هر دلیل امکان یاری‌رسانی نداشته باشد به دو داماد غریبه‌‌مان رجوع می‌کنیم. باز هم ما رسم و رسومات بهتری داریم. طوایفی را می‌شناسم که با دختر دم بختشان شرط می‌کنند تا شش ماه بعد از مراسم عروسی حق رفتن به خانه پدری ندارد. وقتی دختر باردار شد برای رفت و آمد آسوده‌تر است چون در آن صورت اطمینان خاطر وجود دارد که دخترشان پس از هم آغوشی با یک مرد غریبه حتما به خاطر فرزندش هم که شده با او خواهد ماند و می‌شود به واسطه آن نوزاد مشترک به او اعتبار داد. البته هر چقدر که دخترها بتوانند پسران بیشتری به دنیا بیاورند معتبرتر و قابل احترام‌ترند.»

روایت زینب

«زینب» از عرب‌های طایفه بنی کعب اهواز، حدود چهار سالی است عروس خانواده غریبه‌ای در شادگان شده است. او می‌گوید شب ازدواجش با ۱۷ زن از زنان فامیلراهی شادگان شده است اما حتی مادرش او را همراهی نکرده چون پدرش چنین اجازه‌ای به مادرش نداده است.

والدین زینب از چهار سال پیش تا کنون فقط یک بار به مدت چند ساعت پا به خانه او گذاشته‌اند تا او را با خودشان تا اهواز همراهی کنند آن هم از سربند زمانی که متوجه شدند همسر زینب زن دیگری اختیار کرده و تلاش دخترشان برای بازگرداندن مردش به زندگی مشترک بی‌نتیجه بوده است.

زینب می‌گوید: «آنها آمدند مرا برگردانند خانه. آنها گفتند پسرم شانس زندگی جدید را از من می‌گیرد. ناچار شدم فرزندم را در شادگان به خانواده همسر سابقم بسپارم و منتظر خواستگاری مردی چند زنه باشم تا شاید مرا از کنج خانه پدری نجات بدهد. اما هر دم و هر لحظه دلم برای پسرکم می‌تپد. آنها اجازه ندادند پسر ۹ ماهه‌ام را با خودم بیاورم. به زعم آنها پسرم از خون یک غریبه بود. پدرم گفت شک نکن که پسرت درست مثل پدرش خواهد شد چون خون او در رگ‌هایش جاری است. اینجا خون حرف اول را می‌زند.»