صفحه اصلی  »  ماهرخ غلامحسین‌پور
image_pdfimage_print
آبان
۲۲
۱۳۹۷
زندگی زیر سایه خشونت
آبان ۲۲ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
,
A profile of a woman emerges from the darkness.
image_pdfimage_print

Photo: germanopoli//depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

تا زمانی که با مینو در فضای فیسبوک آشنا نشده بودم، نمی‌دانستم فسخ مدت زمان عقد موقت فقط در حیطه اختیارات مرد است. بدین معنا که اگر شما در جریان رابطه­‌ای که به عنوان عقد موقت یک‌ساله آن را به ثبت رسانده­‌اید، ناگهان متوجه شوید اشتباه کرده‌اید، مثلا با یک فرد آزارگر و خشونت‌گر همبستر و هم‌خانه شده­اید و طرف مقابل‌تان بیمار روانی است و روحیه آزاررسان دارد، باز هم باید منتظر باشید تا او به پایان آن رابطه رضایت بدهد.

ماده ۱۱۳۹ قانون مدنی به صراحت حق جدایی را از زن در جریان ازدواج موقت سلب می‌کند.

ازدواج موقت نوعی رابطه زناشویی است که به آن صیغه هم می‌گویند. این شکل رابطه به علت ویژگی­‌های خاصی که داراست از جمله به این علت که معمولا رابطه زوجیتی است که در حاشیه زندگی واقعی افراد و به شکل پنهانی شکل گرفته، محل بروز خشونت و عدم مسوولیت‌­پذیری فردی و اجتماعی است.

با نگاهی به اخبار و حوادث رسانه­‌ها می­‌توان دریافت که علاوه بر ایراد حقوقی و انسانی، از جمله زیر سوال بردن شان و کرامت زن و تبدیل کردن او به یک ابژه و ابزار جنسی برای لذت‌جویی کوتاه مدت، این شکل از رابطه زمینه­‌ساز و گریزگاهی مناسب برای نادیده گرفتن قانون وعدم مسوولیت‌پذیری فردی، اجتماعی و بروز خشونت خانگی پنهان است.

مینو آن‌قدر در زمان ازدواج موقت درد کشیده که قادر نیست با وجود گذر چند سال از این ماجرا، به وضعیت عادی برگردد. او می‌گوید بابک آشکارا یک بیمار پارانویید بود. آن‌ها همدیگر را یک روز بارانی در یک کافه‌ دلپذیر در یکی از فرعی‌های خیابان انقلاب دیدند. مینو مثل موش آب کشیده شده بود. بابک که پشت میز بغلی نشسته بود، یک حوله تمیز و کوچک به مینو تعارف کرد و  پرسید می‌تواند آنجا بنشیند. همان روز اول با سرعتی باورنکردنی با هم صمیمی شدند. نیم‌ساعت بعد مینو فهمید او یک دندانپزشک غمگین است که دارد از همسرش جدا می‌شود. یک ماه بعد بی‌آنکه خانواده‌اش در جریان باشند با هم خطبه عقد یک‌ساله خواندند.

مینو چند سالی بود که مستقل زندگی می‌کرد. در یک گالری معروف کار می‌کرد و بقیه وقت‌اش را با دوستان‌اش می‌گذراند، کتاب می‌خواند یا به سینما می­‌رفت. قرار شد اگر به خوبی با هم کنار آمدند،به ازدواج دائم فکر کنند. اما ماه عسل‌شان فقط یک هفته بود. اولین روز هفته دوم، شک و تردیدها و خشونت‌های پس از آن شروع شد. مینو که یک عمر آزادانه زندگی کرده بود حالا باید بابت هر برنامه کوچک‌اش توضیح می­‌داد. بابک روزها می‌­رفت مطب و بقیه وقت‌ش را هم با دو فرزندش می‌گذراند. هفته‌­ای یک شب هم پیش مینو بود اما انتظار داشت مینو به جز آن یک شب، بقیه روزهای هفته در خانه را ببندد و با هیچ‌کس معاشرت نکند.

هنوز دو ماه از آن هم­خانگی­‌شان نگذشته بود که تمام جان مینو از شدت ضربه­‌های وارده درد می‌کرد. آقای دندانپزشک هر بار به قصد مرگ مینو را می­‌زد و بعدش پشیمان می­‌شد و  به التماس می­‌افتاد. مینو بسیار اتفاقی همسر اول بابک را دید و تازه آن‌جا فهمید که دلیل جدایی او هم همین بدگمانی­‌ها و خشونت‌ها بوده است . مراجعه چند‌باره  مینو به دادگاه برای جدایی و فسخ ازدواج موقت بی‌فایده بود. هر بار از مشاور مستقر در دادگستری سوال می‌کرد چطور ممکن است برای فسخ یک رابطه بیمار که درقانون هم دیده شده و برایش تبلیغات گسترده انجام می‌شود،هیچ تمهیدی اندیشیده نشده باشد؟ آن‌ها می­‌گفتند فسخ و بخشش مدت باقی‌مانده درعقد موقت فقط بر عهده مرد است. مینو باید صبر می‌کرد تا مدت تعیین‌شده به اتمام برسد. ده ماه متوالی در اوج خشونت و درماندگی در آن رابطه ماند اما ناچار به سکوت بود، چون نمی‌خواست پدر و مادر پیرش در جریان  اشتباه‌اش قرار بگیرند. کتک می‌خورد و سکوت می‌کرد، به این امید که سرانجام یک سال موعد ازدواج به پایان برسد. کسی نمی­داند در آن یک سال چه بر مینو گذشت. خودش که هرگز آن یک سال جهنمی را از خاطر نمی‌برد.

از این نویسنده بیشتر بخوانید:
دشواری‌های زنانه
دختران خاک و رنج، دختران زلزله

با شما متفاوتیم، به همین سادگی

 

 یک وکیل دادگستری به خانه امن می­‌گوید مسائلی که منجر به بروز خشونت در ازدواج موقت می­‌شوند، محدود به مساله عدم اختیار زن برای پایان بخشیدن به رابطه نیست. بهروز منادی، وکیل دادگستری، می‌گوید :«در قوانین مربوط به صیغه، منافع مرد به تنهایی در نظر گرفته شده و به هیچ وجه منافع زن مد نظر نیست. زن از مرد ارث نمی‌برد، مرد مجبور به دادن نفقه و هزینه جاری به زن نیست و می‌تواند هم‌زمان با زن‌های متعددی صیغه باشد و نکات بسیار دیگری که خودش می‌تواند زمینه درگیری، تبعیض و خشونت باشد.»

به گفته بهروز منادی فقط در سه حالت است که مجری قانون موظف به ثبت ازدواج موقت است، در بقیه موارد حتی احتیاج به ثبت این رابطه نیست: «در صورتی که زن در رابطه ازدواج موقت باردار شود، یا در طول مسیر زندگی موقت، زوجین توافق به ثبت رابطه موقت‌شان کنند، یا اینکه ثبت آن از شرایط ضمن عقدشان باشد. فقط در این شرایط باید ازدواج موقت افراد به ثبت برسد و در غیر این صورت رابطه­‌ای شکل می­‌گیرد که ظرفیت رفتارهای غیرقانونی و خشونت را به شکل مهیبی در درون خودش بالقوه می‌پروراند.»

بیشتر خشونت‌های خانگی رخ داده در ازدواج موقت از سوی مردان اعمال می‌شود، اما این یک اصل همیشگی نیست. در شرایط بسیار محدود و نادری ممکن است مرد ماجرا هم در معرض خشونت فیزیکی و روانی همسرش قرار بگیرد. از آن جایی که معمولا مردانی به صیغه رو می‌آورند که خودشان دارای همسر و فرزند و خانواده هستند و به طور موازی در جریان یک رابطه پنهانی و موقت قرار دارند، ممکن است از ترس آشکار شدن رابطه در مقابل خشونت سکوت کنند یا مورد اخاذی قرار بگیرند.

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید

مردادماه امسال زنی در غرب تهران همسر صیغه‌ای خود را در جریان درگیری و کتک‌کاری کشت. پزشکی قانونی علت مرگ را ضرب و جرح اعلام کرد. این زن اعتراف کرد که چون شوهرش بیش از حد معمول در فضای مجازی و تلگرام وقت می‌گذراند و به تذکرات او گوش نمی­داد، با او درگیر شده و با هم کتک‌کاری کرده‌اند که منجر به مرگ او شده است.

متاسفانه حتی در قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۹۱ هم مواد قانونی مرتبط با ازدواج موقت نادیده و مغفول نگاه داشته شده است.

هر هفته اخبار مربوط به جرم و جنایت در دوران ازدواج موقت جای ثابت و مشخصی در مطبوعات ایران را به خود اختصاص می‌دهند. مواردی که حتی کودکان را هم از آن راه فرار و گریزی نیست. ماجرای دردناک مرگ اهورا که به دست همسر صیغه­‌ای مادرش مورد تجاوز قرار گرفته و در جریان تجاوز جان سپرد،  از  مواردی است که به علت دهشتناکی جنایت، به روزنامه­‌ها و سایت­‌های خبری راه پیدا کرد.

با نگاهی گذرا به صفحه حوادث رسانه‌ها، می‌توان دریافت که موارد قابل ذکر بسیار دیگری وجود دارند. از جمله می­‌توان به سرگذشت محسن که این روزها به عنوان قاتل همسر صیغه­‌ایش در زندان است اشاره کرد. او به جرم قتل همسرش که البته مادر تنها فرزند اوست، به قصاص نفس محکوم شده است. علت مرگ مقتول برخورد سر به جسم سخت،خفگی وضرب و شتم اعلام شد. محسن در مراحل اولیه رسیدگی به پرونده تلاش می­کرد خود را بی‌گناه نشان دهد، اما همسایگان زن کشته‌شده شهادت می­‌دهند که صدای مشاجره زن و شوهر را در شب جنایت شنیده‌­اند. در نهایت محسن چاره‌­ای جز اعتراف نمی‌یابد وجنایت را به عهده می­‌گیرد.

با پایان گرفتن مدت زمان عقد موقت محسن و همسرش، آن زن  قصد داشته رابطه را ترک کند، اما محسن تلاش می­کرده او را قانع کند که به خاطر فرزندشان کنار هم بمانند. زن که راضی نمی­‌شود، محسن اقدام به قتل می­‌کند. او پس از کوبیدن سر زنش به دیوار، او را با سیم برق و روسری خفه می­‌کند. شعبه هفتاد و یک دادگاه کیفری استان تهران محسن را به قصاص نفس محکوم کرده است. چه بسا اگر ماجرای محسن و آن زن قربانی، در نهایت به قتل نمی­‌انجامید، اخبار آن مانند هزاران هزار مورد پنهان دیگر، هرگز از محدوده چهاردیواری آن خانه خارج نمی‌شد.

آبان
۱۵
۱۳۹۷
وقتی خون و نژاد حرف اول را می‌زند
آبان ۱۵ ۱۳۹۷
پادکست
۰
,
Photo:  	dundanim/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: dundanim/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

حلیمه می‌خواست بجنگد با تقدیری که سال‌های سال برای او و دخترهای طایفه نوشته شده بود. برای همین هم درخواست بزرگی از پدرش داشت. او از پدر و برادرانش خواست در شب عروسی در کنارش باشند، نه مهمان خانواده داماد که پسرعمویش بود. او از پدرش خواست به عنوان پدر عروس همراهی‌اش کند.

چنین چیزی در طایفه آنها به ندرت اتفاق می‌افتد.

حلیمه می‌گوید با اینکه عزیز کرده پدرش بوده، اما با وجود این هرگز تصورش را نمی‌کرده که پدرش زیر بار چنین درخواستی برود. در طایفه آنها پدر و برادران عروس هیچ‌وقت در مراسم دخترشان شرکت نمی‌کنند و اگر هم در مراسم عروسی به عنوان مدعو حاضر باشند، مهمان خانواده دامادند، نه میزبان مهمانان دیگر.

در طایفه حلیمه که اصرار دارد در این گزارش نام آن به میان نیاید، مهر و عاطفه زیاده یک پدر به دخترش نوعی ذلت و خواری محسوب می‌شود. دخترها اگر هم به دل عزیز باشند باید به چشم، خوار بیایند.

او به تلخی می‌خندد و می‌گوید: «به عنوان یک پدر نباید مهرت را به دخترت نشان بدهی.»

این رسوم گرچه در بسیاری از شهرهای بزرگ به فراموشی سپرده شده‌اند اما کماکان در روستاهای حوالی ماهشهر، رامشیر، دشت آزادگان، هویزه و شادگان برقرارند.

نامی که می‌توان بر این رسم گذاشت، این است: عرضه کردن دختری که به زعم قبیله به مرحله «دم بخت بودن» رسیده است.

نخستین اصل هم این است: پدر و برادران عروس در مراسمی‌ که قرار است دخترشان مورد تعرض قرار بگیرد شرکت نمی‌کنند. به نوعی می‌شود گفت خفت و خواری خانواده در جریان است.

ازدواجی که خفت و خواری خوانده می‌شود

حلیمه درباره مراسم خواستگاری خود می‌گوید در این مراسم با احساس شدید خفت و خواری دست و پنجه نرم کرده است. او که تنها دختر لیسانسه روستاست، درباره روال و اصول یک خواستگاری در طایفه و روستایشان می‌گوید: «هر خواستگاری که می‌خواهد در خانه دختر را بکوبد باید اول مطمئن باشد که آن خواستگاری، معترضی ندارد.»

موضوع معترض در ازدواج‌هایی که در میان طوایف و قبایل انجام می‌شود موضوعی‌ست که می‌تواند تا حدود زیادی چالش‌برانگیز شود و حتی به درگیری‌های خشونت‌آمیز و قتل بینجامد.

حلیمه در همین زمینه می‌گوید: «مقوله ازدواج در روستای ما به هیچ وجه یک امر فردی و شخصی تلقی نمی‌شود. معمولا عموزاده‌ها شامل پسر عموهای پدر و پسر عموهای خود دختر در اولویت هستند. اگر دختری از خانواده عمویش خواستگاری داشته باشد، دیگر خواستگاران غریبه اجازه ورود به خانه او را نخواهند داشت چون در این شرایط پسر عمو معترض خواستگار غریبه به حساب می‌آید.»

او درباره نقش خود دختران در این ازدواج‌ها می‌گوید: «کسی نظر دختر را نمی‌پرسد چرا که ازدواج بر اساس رسوم و سنن طایفه و قبیله، امری مسلم، محقق و محتوم است.»

اگر پسر عمو نخواهد

در مواردی هم ممکن است پسر عمو نظر مثبتی برای آن وصلت نداشته باشد که در این صورت پدر دختر باید همه خانواده را جمع کند و احتمالا خواستگاری پسر خاله یا پسر دایی به عنوان خواستگاری غریبه -که فقط یک پله به خانواده عروس نزدیک‌ترند- در میان گذاشته شود.

«آمال عساکره» دیپلم ندارد. تا سیکل درس خوانده. او در یکی از روستاهای حوالی شادگان زندگی می‌کند. می‌گوید پدرش یک مهمانی بزرگ داد. می‌خواست مطمئن باشد که هیچ‌کدام از برادرزاده‌هایش ، حتی آنهایی که همسر و چند بچه داشتند، خواهان ازدواج با او نیستند. وقتی کسی اعلام آمادگی نکرد آن وقت بود که به ازدواج او با پسر خاله‌اش رضایت داد:

«در قبیله ما شوهر خاله، شوهر عمه و تمام وابستگان مادری و خانواده دایی یک پله غریبه‌تر محسوب می‌شوند و در صورت ازدواج با فرزند یکی از آنها، این ازدواج فامیلی محسوب نشده و ازدواج با غریبه حساب می‌شود. به همین دلیل است که والدین من و خانواده عمویم فرزندان مرا خودی حساب نمی‌کنند.»

از دیدگاه خانواده، فرزندان متولد شده از وصلتی به غیر از خانواده پدری، غریبه محسوب می‌شوند و فرزندانی که از ازدواج پسر عمو  و دختر عمو یا عموزاده‌های پدری به دنیا می‌آیند، خودی‌‌تر به حساب می‌آیند.

در ازدواجی که پسر عمو خواهان ازدواج با دختر عمویش باشد، برادران و پدر و داماد و مردان خانواده دختر با کمال میل در جشن عروسی شرکت کرده و یزله به پا می‌کنند و جشن با شادی و پایکوبی و مراسم ویژه برگزار می‌شود. اما برادران و پدر عروس به عنوان مهمان خانواده داماد در جشن شرکت می‌کنند. مراسمی‌ که با شادی و هیاهو و گرمی‌ زنان و مردان طایفه به میمنت و شادی تلقی می‌شود.

وقتی حضور پدر در مراسم عروسی‌ات خوش‌شانس بودن است

حلیمه می‌گوید در وصلت بین دخترعمو و پسر عمو، پدر و برادران عروس به دعوت رسمی‌ داماد در مراسم عروسی شرکت می‌کنند و این وصلت و آمیزش را بسیار خوش یمن و مبارک می‌دانند. رسمی‌ که پدر حلیمه آن را نادیده گرفته و پا به پای دخترش در مراسم شب عروسی او حضور داشته و از هر گونه مهربانی و بوسه و کنار به دخترش دریغ نکرده است.

حلیمه می‌گوید که شاید او جزو خوش‌شانس‌ترین زنان طایفه بوده است.

او درباره مشارکت مردان خانواده عروس در جشن عروسی دخترشان با یک فرد غریبه می‌گوید: «این قبیل موارد فقط با مشارکت زنان خانواده دختر اجرا می‌شود. عروس را از صبح به آرایشگاه می‌فرستند و فقط زنان خانواده به همراه عروس در مراسم او حضور دارند و مردان خانواده در مراسم عروسی دخترشان هیچ‌گونه حضور پررنگی ندارند. این شامل نوجوانان پسر بالای ۱۳ سال هم می‌شود. هر پسر نوجوانی که از ۱۳ سال شمسی عبور کرده باشد در مراسم عروسی خواهرش با یک فرد غریبه مشارکت نمی‌کند.»

بد سرپرست، تنهاتر است

معضل نوار بهداشتی و به خطر افتادن سلامت زنان فرودست

زندگی‌‌هایی که پای منقل آن‌ها به باد می‌رود

حلیمه می‌گوید این رسم در برخی از طوایف که به زندگی شهری نزدیک‌تر هستند و به روشنفکری شناخته می‌شوند به دست فراموشی سپرده شده است، اما به معنای این نیست که کماکان در روستاهای دورافتاده اجرا نمی‌شود.

چه بسیار دخترکانی که با تلخی و اندوه چنین سرنوشتی را پذیرا می‌شوند چون حق اعتراض ندارند.

مادر، خواهران و زنان خانواده دختر را به خانواده داماد تحویل می‌دهند و زمانی که از باکرگی او مطمئن شدند به خانه برمی‌گردند و دیگر با آتیه و سرنوشت دختری که رفته، کمتر درگیر می‌شوند.

اما دلیل مشارکت نکردن مردان در عروسی دخترشان با فرد غریبه چیست؟

حلیمه در پاسخ به این سوال می‌گوید: «آنها اعتقاد دارند مردی غریبه و غیر هم‌فامیل  قصد عمل نزدیکی کردن به دخترشان را دارد و غیرت و تعصب مردان خانواده اجازه مشارکت در این مراسم و سپردن دخترشان -با رضایت و طیب خاطر- به چنین عملی را نمی‌دهد. آنها در صورتی در مراسم شادمانی شرکت می‌کنند که دخترشان را به هم خون خودشان سپرده باشند و نژاد داماد هم‌نژاد با خانواده باشد.»

داماد‌های غریبه نادره

«نادره» به عنوان زن میانسالی که سه دخترش را به خانه بخت فرستاده، نمی‌تواند رفتار مردان طایفه را درک کند و از این موضوع شکایت دارد اما حق اعتراض را برای خود محفوظ نمی‌داند.

او می‌گوید: «سه دخترم را به خانه بخت فرستادم. دختر بزرگم همسر پسر عمویش شد و تنها مراسمی‌ که همسرم و پسرانم در کنار ما به شادی و پایکوبی پرداخته و گوسفند قربانی کردند، رقصیدند و خوشحال بودند همین مراسم عروسی دختر بزرگم بود. دو دختر کوچک‌ترم اما پدر و برادرانشان را در عروسی خود ندیدند گرچه هر دوی آنها عروس خواهرانم هستند.»

نادره می‌گوید از اینکه پسر خواهرانش غریبه به حساب آمده‌اند ناراحت شده.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

او می‌گوید: «به نظرم این یک جور بی‌عدالتی است اما ما به این رسوم عادت داریم و به این روش خو کرده‌ایم. اینجا کسی حق اعتراض مادر را به رسمیت نمی‌شناسد و آن را نوعی عصیان و بی‌توجهی به رسومات فرض می‌کنند.»

شاکر و ناصر خواهرزاده‌های نادره هستند. آنها به فاصله هشت سال با دو دختر کوچک‌تر نادره ازدواج کرده‌اند اما در مراسم ازدواج هیچ‌کدامشان، همسر و پسران نادره مشارکتی نداشته‌اند.

نادره می‌گوید: «وقتی درگیر مشکلی می‌شویم و نیاز به مشورت داریم به داماد بزرگمان که وابستگی خونی به همسرم دارد متوسل می‌شویم و معمولا مشکلات خانواده را از دو داماد دیگر پنهان می‌کنیم. او همیشه در اولویت است و اگر به هر دلیل امکان یاری‌رسانی نداشته باشد به دو داماد غریبه‌‌مان رجوع می‌کنیم. باز هم ما رسم و رسومات بهتری داریم. طوایفی را می‌شناسم که با دختر دم بختشان شرط می‌کنند تا شش ماه بعد از مراسم عروسی حق رفتن به خانه پدری ندارد. وقتی دختر باردار شد برای رفت و آمد آسوده‌تر است چون در آن صورت اطمینان خاطر وجود دارد که دخترشان پس از هم آغوشی با یک مرد غریبه حتما به خاطر فرزندش هم که شده با او خواهد ماند و می‌شود به واسطه آن نوزاد مشترک به او اعتبار داد. البته هر چقدر که دخترها بتوانند پسران بیشتری به دنیا بیاورند معتبرتر و قابل احترام‌ترند.»

روایت زینب

«زینب» از عرب‌های طایفه بنی کعب اهواز، حدود چهار سالی است عروس خانواده غریبه‌ای در شادگان شده است. او می‌گوید شب ازدواجش با ۱۷ زن از زنان فامیلراهی شادگان شده است اما حتی مادرش او را همراهی نکرده چون پدرش چنین اجازه‌ای به مادرش نداده است.

والدین زینب از چهار سال پیش تا کنون فقط یک بار به مدت چند ساعت پا به خانه او گذاشته‌اند تا او را با خودشان تا اهواز همراهی کنند آن هم از سربند زمانی که متوجه شدند همسر زینب زن دیگری اختیار کرده و تلاش دخترشان برای بازگرداندن مردش به زندگی مشترک بی‌نتیجه بوده است.

زینب می‌گوید: «آنها آمدند مرا برگردانند خانه. آنها گفتند پسرم شانس زندگی جدید را از من می‌گیرد. ناچار شدم فرزندم را در شادگان به خانواده همسر سابقم بسپارم و منتظر خواستگاری مردی چند زنه باشم تا شاید مرا از کنج خانه پدری نجات بدهد. اما هر دم و هر لحظه دلم برای پسرکم می‌تپد. آنها اجازه ندادند پسر ۹ ماهه‌ام را با خودم بیاورم. به زعم آنها پسرم از خون یک غریبه بود. پدرم گفت شک نکن که پسرت درست مثل پدرش خواهد شد چون خون او در رگ‌هایش جاری است. اینجا خون حرف اول را می‌زند.»

مهر
۱۱
۱۳۹۷
بد سرپرست، تنهاتر است
مهر ۱۱ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: 		deposit123/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: deposit123/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

–         به درد اعتیادش خو کرده بودم اما این اواخر یک زخم تازه مهمان خانه کوچک ما شده بود. هنر کرده بود و این بار عاشق زن دیگری شده بود. اصرار می‌کرد جدا بشویم، اما من به خاطر دخترک سه ساله‌ام مقاومت می‌کردم.

چند ماهی وانمود کرد که از اصرار و ابرامش برای جدایی گذشته. من هم با اینکه هیچ تلاشی برای زندگیمان نمی‌کرد، همین قدر که از جدایی نمی‌گفت راضی بودم. بعد نقشه سفر به مشهد را ریخت. گفت برویم زیارت قلبمان آرام بگیرد و رفتیم. روز سوم بود که بیدار شدم و دیدم علی و دخترم نیستند. گفتم لابد بی‌خوابی به سرشان زده رفته‌اند قدمی‌ بزنند با هم اما آمدنشان به دراز کشید. دلشوره عجیبی داشتم و یک جا آرام نمی‌گرفتم. چند ساعت بعد علی را از پشت شیشه مسافرخانه دیدم که دارد عرض خیابان را به تنهایی عبور می‌کند. انگار کسی دلم را از ریشه چلاند. پس دخترم کو؟ علی به محض اینکه وارد اتاق شد گفت دیگر بهانه‌ای برای جدایی نداری. دخترت را بردم وسط حرم رهایش کردم.

مویه‌کنان تاکسی گرفتم به سمت حرم. به همه التماس می‌کردم و عکس دخترم را نشان می‌دادم. همه مردم دورم جمع شده بودند. یک نفر گفت برو به قسمت گمشدگان. شاید کسی دیده برده آنجا تحویل داده. رفتم آنجا دیدم سمیه آنجا روی نیمکت دفتر خوابیده . بس که گریه کرده بود صورتش ورم کرده بود. برش گرداندم هتل. سمیه از پدرش می‌ترسید. بقیه روزهای سفر پشت سرم پنهان می‌شد. ما جدا شدیم اما دختر ۱۳ساله‌ام مدام کابوس می‌بیند و خاطره آن روز حرم هرگز رهایش نمی‌کند.

چرا برخی فعالان حقوق کودک معتقدند کودک بد سرپرست به مراتب شرایط دردناک‌تری دارد تا کودک بی‌سرپرست؟ حتی در همین باب چند سال پیش پویشی با عنوان «بد سرپرست، تنهاتر است» با همدلی جمعیت‌های حامی‌ حقوق کودکان شکل گرفت و با اینکه کماکان در طول این چند سال این پویش نتوانسته به عنوان یک نهاد خیریه به ثبت رسمی‌ برسد، اما تلاش بسیاری برای تصویب لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان انجام داده است.

بیشتر بخوانید:

معضل نوار بهداشتی و به خطر افتادن سلامت زنان فرودست

آیا لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان می‌تواند مانع آزارگری والدین شود؟

زندگی‌‌هایی که پای منقل آن‌ها به باد می‌رود

خانه امن از کتایون نخعی که مددکار اجتماعی است و در دادگستری یکی از شهرستان‌های خوزستان برای کمک به کودکان و نوجوانان بزهکار استخدام شده، می‌پرسد چرا می‌گویند کودک بد سرپرست وضعیت وخیم‌تری دارد؟

او با لبخندی تلخ جواب می‌دهد: «من هم بعد از ۱۱سال تجربه کار با این کودکان معتقدم کودک بدسرپرست و دارای والد آزارگر، تنهاتر از کودک یتیم آواره خیابان‌هاست. کودک آواره و بی‌سرپرست حداقل می‌تواند توجه سازمان‌های مردم نهاد را جلب کند. اما کودکی که ظاهرا همه چیز دارد، خانه دارد، کاشانه دارد، پدر و والد و خانواده دارد، جایی برای دلسوزی یا حساسیت باقی نمی‌گذارد. هر روزه شاهدم که کودکان یتیم و بی‌سرپرست اندک دلسوزی افکار جمعی را در این وانفسای ویرانی جامعه به خودشان جلب می‌کنند. هر کسی می‌آید می‌گوید نذر کرده مثلا هزینه دو کودک یتیم را تامین کند. گوشه ناچیزی از کمک‌های دولتی به کودکان بی‌سرپرست و یتیم اختصاص پیدا می‌کند یا سازمانهای مردم نهاد در این باب تلاش می‌کنند دست یاری به سوی کودکان بی‌سرپرست دراز کنند، اما هیچ‌کس کودک بد سرپرست را نمی‌بیند. بد سرپرست تنهاتر است چون گرچه ظاهرا دست مهربان والد و سقفی ایمن بر سر دارد، اما هیهات که آزارگر همان کودک بی‌دفاع، زیر همان سقف ایمن و در پوشش مهر مادری یا حمایت پدری به آزار کودک مشغول است؛ کودکی که اساسا صدا و حنجره و توانی برای اظهار کمک ندارد و تنها پناه امنش همان آزاررسان ناپیدا و مغفول است. چندی پیش دادگاه مادری بود که دختر هفت ساله‌اش را عملا با قاشق کباب کرده بود. تمام تن دخترک از زخم‌های ناشی از سوختگی عفونت کرده بود، اما توی همان جلسه دادگاه دخترک چادر مادرش را گرفته بود و پشت سر او پنهان شده بود. تمام مدتی که دادگاه برگزار می‌شد من از واکنش‌ها و ترس کودک بی‌صدا گریه می‌کردم.»

سرگذشت معصومه

سرگذشت معصومه هم حکایت یکی از همان بد سرپرست‌هاست: «اولین بار که او را دیدم روی یکی از صندلی‌های قرمز درمانگاه سینا نشسته بود. چسب پشت دستش نشان می‌داد تازه از زیر سرم رها شده. چند کلمه‌ای که با او حرف زدم متوجه شدم در سن ۱۷سالگی آمده جنینش را سقط کند.

همان دیدار کوتاه اما منجر به ایجاد رابطه‌ای شد که تا امروز میان ما ادامه دارد. بعدها فهمیدم تنها دو سال داشته که مادرش در روستا به علت ابتلا به سرطان سینه درگذشته. هیچ‌کس آن روزها و در آن روستای دورافتاده نمی‌دانسته سرطان سینه از چه مقوله‌ای‌ست. زن جوان یک سال هم دوام نیاورده و بعد از مرگ مادر، پدر۲۵ ساله‌ معصومه او را انداخته ور دل خواهر خودش توی همان روستا و رفته دنبال زندگی‌اش.»

–         الان که فکرش را می‌کنم می‌توانم پدرم را ببخشم. چه راه چاره دیگری داشت یک مرد جوان ۲۵ ساله که سخت هم کار می‌کرد؟ عمه‌ام مرا تر و خشک می‌کرد و پدرم برای کار بنایی به آبادان می‌رفت و چند روزی یک بار به روستا می‌آمد تا مرا ببیند. کم کم که رفت وآمدهای پدرم کم شد شنیدم ازدواج کرده ومن حتی یک برادر دارم .نمی‌دانم چه شد که وسط گرفتاری‌های عمه بیوه‌ام که شوهرش به علت سانحه در محل کار و فرو رفتن پایش در حوضچه اسید درگذشته بود و دو پسرش که از من بزرگ‌تر بودند، بالغ شدم.

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

علی، پسر عمه معصومه، فقط یک سال از او بزرگ‌تر بوده اما به شدت عصبی. او مدام مادرش را کتک می‌زده و یک بار را جوری او را زیر بار کتک گرفته که دو دندان جلویش شکسته:

–         روزگار سیاهی با علی داشتم. حکومت نظامی‌ حکم فرما بود. همگی ما حتی عمه که بزرگ ما بود از علی حساب می‌بردیم چون او کارگری می‌کرد و خرج ما را می‌داد. او گاهی شب‌ها که روی پشت‌بام می‌خوابیدیم به من آزار می‌رساند. یک روز که عمه شاهد صدای قدم‌هایش و فرار بی‌محابایش بود با من حرف زد و گفت که راه چاره دیگری ندارم. بهتر از علی برایم سراغ ندارد و بهتر است با او ازدواج کنم. عمه می‌گفت ازدواج که کنید خلق و خویش بهتر می‌شود.

بد سرپرست تنهاتر است چون در انتظار معجزه می‌ماند. چون ایمان دارد که والدش او را از قلب جهنم به سرای عافیت می‌رساند. معصومه سال‌های سال یک ساک کوچک نیم‌دار با چند دست لباس کهنه و یک جفت دمپایی رنگ و رو رفته و عکس روزگار جوانی مادرش را پنهان کرده بوده توی گنجه کهنه عمه، به این امید که یک روز پدرش او را از آن خانه تاریک خواهد برد. پدرش اما هرگز برنمی‌گردد و او در نهایت یک روز به ازدواج ناخوشایند و ناخواسته با پسر عمه عصبی و خشونت‌گرش تن می‌دهد:

–         با اینکه پدر داشتم و شرایط اقتصادی پدرم به تدریج بهتر شده بود اما نه هرگز در طول این سال‌ها از من سراغی گرفت، نه اندک پولی برایم فرستاد، نه کاری کرد که بدانم به یادم بوده. یک بار هم نیامد تا مرا به خانه جدیدش ببرد و برادر و خواهرهایم را نشانم بدهد. من عملا برای هیچ‌کس وجود نداشتم و در نهایت ۱۴ سال و سه ماه بیشتر نداشتم که تن به ازدواج ناخواسته با پسر عمویم دادم. نگران تجاوز پنهانی او و از دست دادن باکرگی‌ام بودم و گفتم شاید این راه بهترین انتخاب باشد.

آن دختر ۹ساله

کتایون نخعی اما از سرگذشت تلخ دختر ۹ساله‌ای می‌گوید که هیچ‌کس در خانواده حاضر به پذیرش سرپرستی او نیست. دختر باهوش و زیبایی که به افسردگی و روان‌پریشی مبتلا شده است:

«مادر نیلوفر سه بار ازدواج کرده. نیلوفر حاصل ازدواج دوم اوست. پدر نیلوفر به جرم ماشین دزدی و قتل به زندان افتاده و به قصاص محکوم شده. مادر دخترک هم با توسل به همین موضوع از او طلاق می‌گیرد و با مغازه‌داری که همسر و سه فرزند بزرگ دارد ازدواج می‌کند. حالا اما دعوای آنها سر نیلوفر بالا گرفته و آن مرد با وجود تعهد روزهای اول، دیگر حاضر به نگهداری از دخترک نیست. حتی بارها او را کتک زده و نیمه شب از در خانه بیرون انداخته. دخترک ۹ساله بارها در دل تاریکی شب پشت در خانه مادرش به انتظار نشسته چون هیچ جا را نداشته که برود.»

نخعی اما از اینکه مادر نیلوفر هیچ دفاعی از او یا تلاشی برای تغییر شرایط دخترش نمی‌کند، شگفت‌زده و متعجب است: «مادر دخترک سالم و تندرست است. هر مادر طبیعی دیگری در چنین شرایطی قید این زندگی و ازدواج مشترک را به نفع فرزندش می‌زد. این زن می‌تواند از این مردک بی‌رحم جدا بشود و برود کار کند و از دخترش مراقبت کند، اما هیچ اصراری برای نگهداری از دخترک ندارد. دخترک افسرده و آشفته است. او در اوج بی‌پناهی مطلق بین اعضای دور ونزدیک خانواده دست به دست می‌شود. یک شب خانه این می‌خوابد یک شب خانه آن. هیچ‌کس او را نمی‌خواهد. حین جلسات مشاوره متوجه شده‌ام هوش و فراست و استعداد عجیبی دارد. گاهی می‌گویم ای کاش این همه باهوش نبود. حافظه‌اش مثل ساعت گرینویچ کار می‌کند. گاهی از خاطرات دو سالگی‌اش برای من تعریف می‌کند و صحنه‌هایی که نباید می‌دیده را به خاطر می‌آورد. هر بار که می‌رود من به قرص‌های آرام‌بخش متوسل می‌شوم و تا یک هفته روانم پریشان است تا باز برگردد. نمی‌دانم در نهایت سرنوشتش چه خواهد شد، اما نگران جانش هستم. نگران اینکه یک بار خدای نکرده به خاطر حل این مشکل، کلا صورت مساله را به کلی پاک کند.»

حسین اسدبیگی، رییس مرکز فوریت‌های اجتماعی سازمان بهزیستی کشور سال گذشته به خبرگزاری کار ایران (ایلنا) گفته بود ۸۸ درصد کودک‌آزاری‌ها توسط والدین و خصوصا از جانب پدر انجام شده است.

در سال گذشته از مجموع کودک‌آزاری‌هایی که به مرکز فوریت‌های اجتماعی سازمان بهزیستی گزارش شده  بود، بیش از یک هزار و ۶۴۲ مورد توسط پدر، ۷۳۹ مورد توسط مادر، هشت مورد توسط خواهر و ۲۰ مورد توسط برادر انجام شده و از مجموع این موارد گزارش شده، تنها ۱۵ درصد توسط افراد غریبه انجام شده است.

فعالان حقوق کودک اما امیدوارند با اجرایی شدن لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان، امکان ایجاد سقف ایمن‌تری برای کودکان بد سرپرست فراهم شود.

مهر
۳
۱۳۹۷
معضل نوار بهداشتی و به خطر افتادن سلامت زنان فرودست
مهر ۳ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
Photo: namtipStudio/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: namtipStudio/www.shutterstock.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

بالا رفتن قیمت پوشک، نوار و پد بهداشتی و نایاب شدن این محصول در قفسه فروشگاه‌های عرضه محصولات خانگی، احتمال شیوع بیماری‌های عفونی میان زنان فقیر و فرودست جامعه را به شدت افزایش داده است.

نوار و پد بهداشتی، دو محصول مصرفی و ماهانه نیمی از جمعیت کشور هستند. حتی اگر جامعه زنان سالمند را بخشی از مصرف کنندگان نوار بهداشتی ندانیم، همچنان تعداد زیادی از همین گروه زنان سالمند، به جای نوار بهداشتی، مصرف کننده پوشک مخصوص بزرگسال هستند.

با این وضعیت تازه اما گروه وسیعی از زنان طبقه متوسط هم به سطحی از ناتوانی زنان فقیر و کم درآمد جامعه رسیده‌اند. زنان فقیر و کم درآمدی که حتی پیش از بحران تحریم‌ها قادر به خرید نوار بهداشتی یا دیگر اقلام بهداشتی-مصرفی مثل کاغذ توالت نبودند.

گوهر ازگندی، خانم خانه‌داری که در روستای «تیره خیرآباد» حوالی ایرانشهر در استان سیستان و بلوچستان زندگی می‌کند و شش بچه قد و نیم قد دارد، می‌گوید پول یک بسته نوار بهداشتی خرج دو روز قوت و مایحتاج فرزندانش است و او که در گذشته به ندرت نوار بهداشتی می‌خریده، با این شرایط جدید مطلقا چنین توانایی و امکانی ندارد.

بیشتر بخوانید:

خشونت شاید تنها یک «کلمه پنج حرفی» باشد

آیا لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان می‌تواند مانع آزارگری والدین شود؟

زندگی‌‌هایی که پای منقل آن‌ها به باد می‌رود

بیشتر زنان روستای تیره خیرآباد که در جامعه کوچک گوهر زندگی می‌کنند هم به نوار بهداشتی دسترسی نداشته و آن را کالایی لوکس، غیرضروری و مصرفی می‌دانند.

به گفته گوهر، او هرگز تامپون یا تامپکس را از نزدیک ندیده و نمی‌داند آنها چه جور محصولاتی هستند.

گوهر که در طول دوران قاعدگی‌اش تا‌کنون به طور معمول از کهنه استفاده کرده، حالا هم همین رویه را ادامه می‌دهد. او در طول زندگی‌اش به جز در مواردی معدود که یک خانم خیر برای خانه بهداشت روستایشان بسته‌های نوار بهداشتی فرستاده، هرگز از این محصول استفاده نکرده است.

گوهر در مقابل این توصیه که بهتر است از پارچه نو استفاده کند نیز می‌گوید: «من نمی‌توانم پارچه نو و قواره تازه خریداری شده را صرف کاری کنم که در نهایت راهی سطل آشغال می‌شود. یعنی اگر بخواهم هم چنین توانی ندارم. از آخرین باری که فروشنده دوره‌گرد یک قواره پارچه نو کم قیمت برای رخت و لباس تازه آورده بود و من توان خرید آن را در چند قسط داشتم، دو سال می گذرد.»

گوهر از تکه پارچه‌های کهنه‌ای که در دور و بر و خرابه‌ها می‌بیند و آنها را با دقت شست‌و‌شو می‌کند برای تمیز کردن خون دوران قاعدگی‌اش استفاده می‌کند.

متخصصان علوم بهداشتی اما می‌گویند استفاده از پارچه فرسوده و هر وسیله غیر‌بهداشتی دیگر برای نظافت دوران عادت ماهانه می‌تواند منجر به ایجاد بیماری‌های قارچی یا عفونی جدی دستگاه تناسلی و به مخاطره افتادن سلامتی زنان شود.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

سال‌هاست کمپین‌های گسترده بین‌المللی در سراسر جهان در تلاشند که دسترسی زنان به نوار بهداشتی را تسهیل کنند. آنها علیه شرم زنان برای خرید و استفاده از نوار بهداشتی در جوامع انسانی مبارزه می‌کنند چون معتقدند این محدودیت می‌تواند جان هزاران هزار زن را در مناطق فرودست جهان به خطر بیندازد.

در هند و پاکستان و برخی دیگر از کشورهای در حال توسعه، از سوی جامعه زنان پیشرو تلاش می‌شود تا مالیات بر نوار بهداشتی از سوی  دولت حذف شده و امکان خرید ارزان قیمت این محصول یا حتی توزیع رایگان آن میان زنان کم درآمد فراهم شود.

این روزها اما با افزایش نرخ ارز دولتی در ایران این محصول نه تنها به چند برابر قیمت واقعی خرید و فروش می‌شود و دست قشر کم درآمد و فقیر جامعه از آن کوتاه شده، بلکه حتی عرضه محدود آن برای قشر متوسط به بالا هم تبدیل به معضل شده است.

در ایران و پیش از بروز این بحران، چندین شرکت بزرگ تولید کننده چون مبارک، لطیفان، رزبرگ، شکوه، گلریز، پرمیس، نانسی و سافتلن این کالا را برای مصرف داخلی تولید می‌کردند و حتی گاهی مازاد این تولیدات به کشورهای همجواری چون افغانستان و پاکستان صادر می‌شد.

در روزهای گذشته اما بحران پوشک و نوار بهداشتی چنان در سطح جامعه بالا گرفته که موضوع کمبود آن به مهم‌ترین فراز اظهار نظر مسئولان، حتی در سطح رهبری نظام تبدیل شده است. او بر این باور است که مساله پوشک نوعی شیطنت و توطئه برای ناکارآمد نشان دادن نظام جمهوری اسلامی است؛ موضوعی که دکتر عطاالله جعفری که در خیابان اشتراکی شمالی کرج  داروخانه  دارد، به آن باورمند نیست: «علت واقعی کمبود این محصولات عدم ورود یک ماده اولیه به نام “خمیر کاغذی” است که تا پیش از آن از بیرون ایران برای کارخانه‌های تولید کننده وارد می‌شد.»

مینا رازدار، ساکن منطقه یوسف‌آباد تهران می‌گوید به داروخانه حوالی بیست و دوم یوسف‌آباد مراجعه کرده و خواستار خرید سه بسته نوار بهداشتی شده، اما فروشنده فقط حاضر به فروش یک بسته نوار بهداشتی به او شده است.

نسیم، یک شهروند دیگر اما به جز گران شدن و محدود بودن نوار بهداشتی به پر شدن بازار از جنس بنجل و بی‌کیفیت اشاره می‌کند: «مارک‌هایی وجود دارند که تا پیش از این اصلا خریدار و مقبولیت نداشتند. در واقع اجناسی که در طول چند هفته گذشته در بازار قابل دستیابی‌اند به شدت بی‌کیفیت و نازل هستند.»

نسیم می‌گوید حتی او که کارمند قراردادی شهرداری است برای خرید نوار بهداشتی تحت فشار است و با این شرایط واقعا نمی‌داند زنان فقیر و روستایی با این معضل چه می‌کنند: «زمانی که قیمت نوار بهداشتی هزار و ۷۰۰ تومان بود، زن روستایی کم درآمد و فقیر قادر به تامین آن نبود. حالا امروز با قیمت نجومی این محصول او چه‌طور از پس هزینه خرید این محصول ضروری و بهداشتی برآید؟ »

دکتر پیمانه رفیعی، متخصص زنان و زایمان با اشاره به اینکه دومین شکل گسترده عفونت در سراسر جهان، عفونت واژینال است به « قارچ کاندیدا آلبینکس، عفونت باکتریایی، عفونت انگلی، کهیر و بسیاری بیماری‌های مشابه» اشاره می‌کند که می‌تواند به عدم مراعات بهداشت در دوران قاعدگی و آزادی عمل در تعویض پوشک و نوار بهداشتی ربط داشته باشد.

نغمه. ر، به شدت نگران ابتلا به بیماری‌های مورد اشاره خانم رفیعی است:  «از نوجوانی وسواس داشتم. از خرج و مخارج خانه و لباس و خوراکم صرفه‌جویی می‌کردم اما همیشه دستمال‌های توالت با کیفیت و مطمئن می‌خریدم. در طول ماهی که گذشت اما دستمال‌های توالتی که خریداری کرده‌ام بسیار بی‌کیفیت بوده‌اند و حتی ظن بازیافتی بودن آنها را دارم. دستمال‌هایی که به محض خیس شدن وارفته و پودر می‌شوند.»

دستمال‌های کاغذی جعبه‌ای و با کیفیت بسیار گران هستند و بسته‌های دستمال توالت از ۱۰هزار تومان به ۱۸هزار و ۸۰۰ تومان به بالا افزایش قیمت داشته‌اند. نغمه می گوید نوار بهداشتی «الویز» استفاده می‌کرده که الان در بازار موجود نیست و اگر هم باشد به سختی قابل دستیابی است و از ۹هزار تومان به ۲۸هزار تومان رسیده است.

دوست نغمه که شوهرش منشی مطب یک دکتر متخصص است و درآمد بالایی ندارد، به تازگی زایمان کرده. او ضمن درد دل با نغمه برای او تعریف کرده تمام سعی‌اش را می کند تا جایی که می‌تواند تعویض پد و نوار بهداشتی‌اش را به تاخیر بیندازد: «هفته پیش لابه‌لای لیست خرید خانگی نوشته بودم نوار بهداشتی. همسرم شاکی شد و گفت با این حساب نمی‌توانیم این هفته میوه بخریم. چرا باید قیمت یک کالای مصرفی دورریز باعث دغدغه من و همسرم باشد؟»

در بندر دیلم، بندری که محل ترخیص و واردات کالاهای سبک وارداتی از کشورهایی همچون امارات و کویت بوده و روزانه محل رفت و آمد مردم شهرهای دور و نزدیک برای خرید اقلام خارجی است نیز زنان محروم هرگز امکان خرید بسته‌های نوار بهداشتی «کوتکس» هفت هزار تومانی را نداشته‌اند. این روزها اما نه تنها زنان محروم دیلم که حتی مسافرها هم قادر نیستند کوتکس ۳۰‌هزار تومانی بخرند.

مرداد
۲۴
۱۳۹۷
آیا لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان می‌تواند مانع آزارگری والدین شود؟
مرداد ۲۴ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: 				Mactrunk/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: Mactrunk/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

در ماه‌های گذشته فصل تلخی برای شماری از کودکان آزاردیده در خانه ناامن خودشان رقم خورد. کودکانی که از سوی والدین‌شان به غیرانسانی‌ترین اشکال ممکن مورد آزار قرار گرفتند و تن نحیف‌شان زیر حجم درد و شکنجه تاب نیاورد و سرانجام جان دادند.

«نگار» کوچک، با اینکه معلول حرکتی است و اختلال میکروسفالی دارد اما دارای بهره هوشی مناسبی است. مورد او تنها یکی  از موارد متعددی است که با انتشار تصاویر دلخراش آزار و شکنجه او توسط پدرش در فضای مجازی منجر به جریحه‌دار شدن احساسات عمومی شد.

از آنجا که بهره هوشی نگار مثل هر کودک دیگری طبیعی است احتمالا هرگز نتوانسته خاطرات آن لحظه‌ها و تصویر وحشیانه پدر سنگدلی را فراموش کند که او را با قمه و جلوی دوربین به وحشیانه‌ترین شکل مورد شکنجه قرار داد.

مادر نگار چند هفته پیش از این اتفاق تصمیم به ترک همسرش گرفته بود و پدر نگار با طناب‌پیچ کردن کودک بی‌دفاع، تصاویر مورد اشاره را برای مادر طفل فرستاده بود تا او را وادار به برگشتن به خانه کند.

گرچه این آزارگر که می‌گویند قهرمان رشته کینگ بوکسینگ و ساکن کرج است با مداخله دادستانی کرج به سرعت دستگیر و روانه زندان شد، اما کارشناسان حقوقی می‌گویند مجازات‌های تعیین شده در لایحه‌ای که اخیرا کلیات آن از سوی مجلس شورای اسلامی به تصویب رسیده و در انتظار بررسی‌های دقیق‌تر در مجلس است، برای مجازات این پدر آزارگر کافی و مناسب نیست.

کارشناسان حقوقی می‌گویند مجازات‌های در نظر گرفته شده نسبت به جرم‌های اتفاق افتاده در این لایحه به شدت ناکارآمد و اندک‌اند و به سختی ممکن است مانع وقوع کودک‌آزاری خانگی شوند.

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

خشونت شاید تنها یک «کلمه پنج حرفی» باشد

زندگی‌‌هایی که پای منقل آن‌ها به باد می‌رود

محمد اولیایی فرد، حقوقدان، می‌گوید: «بر اساس ماده ۹ لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان اگر کودکی مورد آزار قرار بگیرد به شکلی که جراحت به سر و صورت و گردن او وارد شده اما منجر به قطع عضو یا از کارافتادگی یا زوال عقل کودک، شکستگی استخوان یا بیماری صعب‌العلاج نباشد، فرد آزارگر مشمول مجازات درجه هشت می‌شود. مجازات درجه هشت یعنی عملا هیچ؛ یعنی تا سه ماه زندان. در نظر بگیرید که شاید قاضی تشخیص داد اصلا این سه ماه حبس را هم در نظر نگیرد و آزارگر با دادن اندکی پول یا تعهد یا اقداماتی از این قبیل به راحتی آزاد شود. این لایحه با اینکه در زمینه جرم‌انگاری بسیار جزیی‌نگری کرده و همه موارد آزار کودکان را شامل شده و آنها را به طور کامل ذکر کرده، اما در تعیین مجازات برای جرم‌های رخ داده به شدت ضعیف و در حد فاجعه‌باری سهل‌گیرانه است.»

در داستان نگار، پدر او پس از آن که سر دخترش را با قمه شکافته و با قلاب به طناب حلق آویزش کرده بود، برای جلوگیری از خونریزی، بدون بی‌حسی و بی‌هوشی اقدام به بخیه زدن سرش با سوزن و نخ معمولی خیاطی کرده و تصاویر این اعمال را برای باجناقش ارسال کرده بود. در مقابل، با وجود آنکه نگار آسیب روانی و فیزیکی بسیاری دیده و مدت‌ها به خاطر عفونت ناشی از شکاف سرش در بیمارستان بستری بود، پدرش طبق قانون با وثیقه آزاد شده بود.

حاجی رضا شاکرمی، دادستان کرج درباره علت آزاد شدن این متهم به روزنامه شهروند گفته است: «قانون به ما اجازه نمی‌دهد او را بیش از حد در بازداشت نگه داریم. البته معاینات لازم از لحاظ سلامت روحی و روانی انجام می‌شود و در رأی نهایی دادگاه تاثیرگذار است.»

در مورد بحث سرپرستی نگار هم بنا به گفته مدیر کل بهزیستی استان البرز باید شرایط مادر نگار برای تعیین صلاحیت او به منظور سرپرستی فرزندانش مورد بررسی قرار بگیرد.

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

چندی پیش اما حسین اسدبیگی، رئیس اورژانس اجتماعی کشور به سایت مشرق گفت ۸۶ درصد کودک‌آزاری‌ها در خانه رخ می‌دهند. حدود ۶۰ درصد توسط پدر، حدود ۲۶ درصد توسط مادر و بقیه موارد هم توسط خواهر و برادر و بقیه اعضای خانواده.

سوال اما اینجاست که آیا سال‌ها انتظار و تلاش گروه‌های حامی کودکان برای تصویب لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان در کاهش آزار کودکان موثر خواهد بود؟

این لایحه سرانجام به همت فراکسیون زنان مجلس و درخواست آنها برای در اولویت قرار گرفتن بررسی آن، روز دوم مرداد ماه  با ۱۵۸ رای موافق، ۱۸ رای مخالف و ۱۰ رای ممتنع در دستور کار مجلس قرار گرفت.

گروه‌های حامی حقوق کودکان با اینکه این لایحه را کافی و کامل نمی‌دانند و از ضمانت اجرای آن بیمناک‌اند اما به هر حال آن را یک گام رو به جلو می‌دانند که شاید از اقتدار بی‌حد و حصر والدینی که اهداف خیرخواهانه نسبت به کودکان خود ندارند، بکاهد.

«فروغ. ه»، از فعالان حقوق کودک در خوزستان که در رشته مددکاری اجتماعی درس خوانده و درگیر پرونده جنجالی آزار کودکان ماهشهری هم بوده و برای احقاق حقوق این کودکان تلاش کرده، به آینده این طرح امیدوار است اما معتقد است این قانون ضمانت اجرایی کافی ندارد. این همان ایرادی‌ست که محمد اولیایی فرد، وکیل و حقوقدان هم بارها بر آن پافشاری می‌کند.

فروغ در مورد پرونده کودکان ماهشهری می‌گوید: «فاطمه، ام‌البنین و علی‌اکبر به شدت توسط نامادری و پدرشان شکنجه شده بودند. وقتی به دیدار ام‌البنین در بیمارستان رفتم تا روزهای متوالی قادر نبودم به زندگی عادی‌ام ادامه بدهم و مدام گریه می‌کردم. تلاش همه دست‌اندرکاران این پرونده به نتیجه نرسید و سرانجام این دو جانی فقط با گذشت یک ماه حبس با فیش حقوقی آزاد شدند.»

او در ادامه می‌گوید: «کار به همین‌جا هم ختم نشد و بچه‌ها که در این مدت در خانه عموی خودشان نگهداری می‌شدند، ناچار نزد همان آزارگرها برگشتند.»

فاطمه دانشور، مدیر‌عامل موسسه خیریه مهرآفرین هم که مدت‌هاست در زمینه حمایت از کودکان آزاردیده فعالیت می‌کند و پیگیر پرونده آنهاست، در مورد این پرونده جنجالی و امکان برگشت کودکان آزاردیده نزد والدین آزارگرشان با خبرگزاری تسنیم گفت‌و‌گو و درباره این مساله اظهار نگرانی کرده بود: «این در حالی است که بسیاری از فعالان حوزه اجتماعی نسبت به آزادی این پدر و نامادری انتقاد کرده و متاسفانه طی پیگیری انجام شده این نگرانی وجود دارد که بچه‌ها دوباره به پدر و نامادری برگردانده شوند.»

این سه کودک در شرایطی در حیاط خلوت خانه‌شان در محله محرومی موسوم به «کوره» یا شهرک طالقانی ماهشهر توسط همسایگان‌شان پیدا شدند که در گرمای تابستان به شدت مورد شکنجه قرار گرفته بودند. دهان ام‌البنین توسط چسب حرارتی به هم دوخته شده بود و چندین جای بدنش شکسته یا عفونت کرده بود و هر سه آنها دچار سوء تغذیه شدید بوده و با زنجیر به نرده‌های حیاط  خلوت بسته شده بودند.

فروغ می‌گوید: «مشکل در تدوین قانون نیست. همین الان هم قوانین خوبی در حوزه کودک وجود دارد. مشکل در  اجرا و زیرساخت‌هاست. مشکل در عدم آموزش خانواده‌هاست. باز هم باید امیدوار باشیم و به باور من تصویب این لایحه نسبت به نبودنش حسن بیشتری دارد. دقت کنید قبل از سال ۱۳۸۱ اگر پدری کودکش را هم می‌کشت، چون جرم عمومی محسوب نمی‌شد هیچ‌کس متعرضش نمی‌شد. حداکثر چند مدتی به خاطر وجه عمومی جرم به زندان کوتاه مدت می‌افتاد. والدین فرزندان‌شان را کتک می‌زدند و اگر کسی دخالت می‌کرد می‌گفتند به شما چه؟ بچه خودمان است اختیارش هم دست خودمان است. حالا این لایحه آمده تقریبا همه سازمان‌ها و دستگاه‌ها را درگیر حقوق کودکان کرده. به دادستان دستور داده به عنوان شاکی این کودکان وارد عمل بشود و از آنها حمایت کند. گیرم که مجازات‌های در نظر گرفته شده به شدت ناکافی و ناکارا هستند اما باز قدم بزرگی برداشته شده. سال‌ها پیش مجله زنان گزارش مبسوطی نوشته بود از پدری که اتفاقا کارمند یکی از ادارات مهم دولتی بود. او شبانه و در حالی که زن و بچه دیگرش طبقه بالا خواب بودند دختر ۹ ساله‌اش را برده بود زیر زمین، به او آب داده بود، درازکشش کرده بود و سرش را بریده بود. در مقابل این اتفاق هیچ کاری نتوانستند بکنند و با همه تلاشی که مادر این دختر کرد، پدر بعد از چند سال از زندان آزاد شد. گفتند پدرش بوده، قیمش بوده، اختیار بچه را داشته. اینها دردناک است و این قوانین می‌تواند چنین تصورات عرفی دهشتناکی را در هم بشکند.»

درباره کودک‌آزاری بیشتر بخوانید:

طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده

گزارشی از یک آزارگری در خانواده

فروغ در ادامه می‌گوید با وجود حسن نظرش به این لایحه سوال اینجاست که این قوانین تا چه حد ضمانت اجرا دارند؟

او می‌پرسد: «مگر ما قوانین حمایت‌گر مرتبط با کودکان کم داریم؟»

در سال ۸۱ اما نسخه‌ جدید و ۹ ماده‌ای قانون حمایت از حقوق کودکان به تصویب رسید. طبق این قانون کودک‌آزاری دیگر نیازمند شاکی خصوصی نبوده و دادستان می‌تواند به عنوان شاکی عمومی علیه والدین آزارگر اعلام جرم کند.

عبدالصمد خرمشاهی، وکیل دادگستری در گفت‌و‌گو با خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفته است: «لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان از آنچه در فرهنگ و واقعیت جامعه ما وجود دارد فراتر است و به همین دلیل هم قابلیت انطباق و تمکین ندارد.»

او گفته است: «ما بیشترین قوانین را در همه حوزه‌ها داریم اما بدون ایجاد تحول در زیرساخت‌های حقوق کودکان، فقط دل‌مان خوش است که قانون وضع کنیم. اگر قانون سال ۸۱ را مقداری جرح و تعدیل کنیم، می‌تواند به عنوان مستند و مستمسک قضات و محاکم قرار بگیرد و قدرت اجرایی نیز داشته باشد.»

این وکیل دادگستری پرسیده است: «مگر ماده سه و چهار همان قانون قبلی به بهره‌کشی و به کارگیری کودکان تاکید و تصریح نداشته؟ اما در سطح شهر تهران شاهد هستیم که چه‌قدر در طی شبانه روز حقوق کودکان مورد اجحاف قرار می‌گیرد. سر هر چهارراه چندین کودک مشغول گدایی و شغل‌های کاذب هستند که باید دید این کودکان از کجا آمده‌اند و چه کسانی آنها را اداره می‌کنند؟ مگر بهره‌کشی از کودکان به هر منظور که در قانون حمایت از کودکان آمده، جرم نیست؟ چرا با آن برخورد نمی‌شود؟ مشکل کجاست و چه کسانی متولی این قضیه هستند؟»

با وجود همه انتقاداتی که نسبت به عدم ضمانت اجرای قوانین حوزه کودکان وجود دارد اما جامعه مدنی و فعالان حقوق کودک کماکان دل به اجرایی شدن قانون جدید حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان بسته‌اند. آنها وجود این قانون را یک حمایت و پشتوانه حداقلی برای حفظ جان کودکانی می‌دانند که در معرض خشونت و شکنجه جسمی و روحی، بهره‌کشی و سوء استفاده جنسی هستند.

این قانون اگر واقعا به مرحله اجرا برسد سازمان‌‌های مختلفی از جمله سازمان بهزیستی، پلیس، سازمان زندان‌ها، وزارت کشور، وزارت تعاون و کار و رفاه اجتماعی، سازمان ثبت و احوال، وزارت بهداشت و درمان، وزارت آموزش و پرورش و بسیاری نهادهای دولتی دیگر را درگیر رسیدگی به حقوق بر زمین مانده کودکان ایران خواهد کرد.

مرداد
۱۲
۱۳۹۷
خشونت شاید تنها یک «کلمه پنج حرفی» باشد
مرداد ۱۲ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: 	AOosthuizen/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: AOosthuizen/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

تعریف خشونت به این کنج جهان که می‌رسد همه مفاهیم ته ذهن‌مان را به هم می‌ریزد. یعنی ممکن است یک روز صبح بیدار که بشوی، زبیده را زنبیل به دست نبینی که سربه زیر و شرم‌آگین، از حاج نعمت نانوا نان تازه گرفته و با قدم‌های آرام و آهسته دارد برمی‌گردد خانه. شاید دیگر تا آخر دنیا هم کسی از زبیده خبردار نشود. البته آدم‌ها حالی‌شان می‌شود که او نیست اما همه، طبق یک قرارداد نانوشته از خانواده زبیده نمی‌پرسند او کجاست؟

•••

حوالی روستاهای شادگان، هویزه، دوردست‌های رامشیر، دور و بر دشت آزادگان و هندیجان یا لالی و سالند و دهدزو و کمی‌ آن سوتر و روستاهای دور لب مرز، زن‌ها سایه‌های گمنام روی زمین‌اند. می‌آیند و می‌روند، گیر افتاده در چنبره مناسبت‌های سنتی و قبیله‌ای. مناسبت‌هایی که خودشان هم به علت سال‌های متمادی خشونت‌دیدگی، با تمام رگ و پی و جان‌شان به آن وابسته شده‌اند و وفادارند.

سال‌های متمادی از تغییر شکل و شمایل زندگی و مدرن شدن نسبی حیات در آن چهار گوشه زخم دیده  گذشته، رنگ و لعاب و رخت و لباس و شکل و شمایل مظاهر بیرونی زندگی تغییر کرده اما حتی گذر زمان هم نتوانسته است نگاه آن جامعه کوچک عشیره‌ای را نسبت به زنان آن حوالی تکان کوچکی بدهد. دنیا بر مدار همان صدها و صدها سال پیش از آن می‌چرخد.

نجیبه می‌گوید که چه‌قدر دلش گرفته وقتی همزمان با به دنیا آمدن دخترش تفاوت را حس کرده بین کلمات و تبریک‌هایی که روانه‌شان می‌شد تا وقت به دنیا آمدن پسرها. فارغ که شده بود سه روز گذشته بود و کسی نمی‌آمد او را برگرداند خانه. در نهایت رخت و لباسش را چپانده بود ته کیسه نازک سیاه کنار تختش، دخترکش را بغل کرده بود و نمی‌دانست چه‌طور باید حالی‌اش بکند هیچ‌کس منتظر آمدنش به این دنیا نبوده.

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

زندگی‌‌هایی که پای منقل آن‌ها به باد می‌رود

بکارت؛ بهای دختر بودن

دختران خاک و رنج، دختران زلزله

هفت روز نگذشته از روزی که دخترک پا به دنیا گذاشته که او را ناف‌بُر پسر عمویش می‌کنند و سرنوشتش را همان دم تا دم مرگ رقم می‌زنند. عکس پسر عموی‌ چهار ساله را هم قاب می‌کنند و می‌زنند بالای گهواره دخترک.

نجیبه می‌گوید: «دیدن عکس پسرعموهای چهار یا پنج ساله یا حتی گاهی پسرهای ۱۲ یا ۱۳ ساله بالای تخت نوزادان دختر تازه به دنیا آمده همان قدر عادی است که شیر خوردن آن نوزاد. دخترها بزرگ که می‌شوند مصیبت‌های‌شان هم با آنها قد می‌کشد.از امتناع پدر برای ادامه تحصیل و مدرسه رفتنش بگیر تا مداخله عمو و شوهر خاله و پسر عمو برای اینکه چرا باید دیپلم بگیرد؟ اصلا چه کسی گفته راه بیفتد وسط کوچه‌ها به ولگردی؟»

نجیبه باز هم خدا را شاکر است که هر دو دخترهایش نجیب و موقرند. او می‌گوید: «تازه که ازدواج کرده بودم شوهرم که جزو مردان تحصیل کرده طایفه بود و دانشگاه رفته بود دلش می‌کشید یک دخترک طناز داشته باشد، اما هر شب یک دست تسبیح می‌انداخت و سر سجاده زار می‌زد و التماس می‌کرد به خدا، مبادا فرزندمان دختر باشد.»

احد پشت تلفن می‌خندد و حرف‌های نجیبه را تایید می‌کند. می‌گوید دلم دختر می‌خواست اما خیالش هم مرا می‌کشت: «شاید دخترم را نمی‌توانستم با منطق طایفه بزرگ کنم. شاید می‌شد که خطایی بکند و آن وقت بود که هم دلبسته‌اش بودم هم محکوم می‌شدم به کشتن خاموشش. نمی‌خواستم  جگرگوشه‌ام را خودم بی‌غسل و کفن و عزت و آبرو بگذارم زیر خاک سرد. اما در عین حال هم نمی‌توانستم در مقابل قوانینی که به اندازه تاریخ‌مان قدمت دارند بایستم. من مرد این جور جنگی نبودم.»

  • ••

جایی که «سلما» زندگی می‌کند نه روستاست نه حوالی مرز. او حاشیه بندر امام در یکی از شهرک‌های حومه ساکن است. سلما می‌گوید تمام عمرش از این که خانواده او را به عنوان فامیل درجه اول به حساب نیاورده‌اند رنج کشیده: «همیشه یک جور برخورد کردند انگار خواهر و برادر و وابستگان من هیچ وابستگی خونی با فرزندانم ندارند.»

روزی که سلما ازدواج کرده نه پدر و نه برادرش در مراسم عروسی او شرکت نکرده‌اند. اصلا پدرش سر گذاشته به بیابان. سلما می‌گوید مردهای فامیل فقط در صورتی در عروسی دخترشان شرکت می‌کنند که وصلت‌کار یا داماد از خودشان باشد، مثلا پسر عموی دختر: «غیر از این باشد یک جور ننگ نانوشته محسوب می‌شود.»

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

آنچه سلما می‌گوید اما عجیب است. حتی وقتی داماد پسر عموی عروس است، پدر عروس و برادرانش  طبق رسومات طایفه به عنوان میهمان شخصی داماد در عروسی شرکت می‌کنند.  یعنی پدر عروس عملا میهمان برادر و پسر برادر خودش است. اگر داماد پسر خاله و پسر دایی یا عضوی از اعضای خانواده مادری باشد او را غریبه فرض می‌کنند. ازدواج با پسر خاله یا پسر دایی وقتی امکان‌پذیر است که به هر دلیلی خانواده عمو و عموزادگان دختر به وصلت با او تمایل نشان نداده باشند. سلما می‌گوید: «بخت دخترها با به دنیا آمدن‌شان بسته شده و هیچ نیرویی قادر به تغییر سرنوشتی نیست که مسیر زندگی آنها را رقم می‌زند.»

•••

ریحان، دختر ۱۹ ساله‌ای‌ست ساکن ملاوی که با حمزه که ۳۱ سال از او بزرگ‌تر است زیر یک سقف زندگی می‌کند. او می‌گوید تا همین چند سال پیش و قبل از آن که مادرش کاملا از کار افتاده و علیل بشود، هیچ‌وقت اجازه نداده‌اند بدون همراهی برادر و پدرش راهی بازار و خانه اقوام و خویشاندان‌شان بشود. او از کودکی می‌دیده که همیشه یکی از مردان خانواده مادرش را همراهی می‌کنند. جوان‌تر که بوده‌اند پدر بوده که به چادر مادر سنجاق می‌شده و بعدها که پیرتر شده‌اند برادرهای‌شان چنین اجازه‌ای نمی‌داده‌اند. برای ریحان عجیب بوده که مادرش از بچه‌هایی که خودش زاییده، بیش از تمام عناصر شر جهان بترسد.

او می‌گوید: «آخر آنها از خون او و از درون زهدان او بیرون آمده‌اند. بخشی از خود هستند. چه‌طور نمی‌توانند کمترین حقی برای مادرشان قائل باشند؟ مادرم دردهای شدید استخوانی داشت. پدرم او را برد اهواز بیمارستان و دکتر برای زانویش تجویز فیزیوتراپی کرد. سخت بود رفتن و آمدن. پدرم باید به زمینش می‌رسید. برای همین هم به او اجازه ندادند دکتر و دوایش را پی بگیرد. سال‌هاست با دردهای شدید زانو خو گرفته. هر چه اصرار کردم من او را همراهی می‌کنم هم پدرم و هم حمزه تن ندادند.»

•••

«دنیا» اما در یک خانواده پر جمعیت در شادگان به دنیا آمده و اقبالش را داشته که دیپلم بگیرد. او می‌گوید هرگز معنای واقعی شادی را درک نکرده و حالا دو دخترش هم دارند مسیر زندگی او را تکرار می‌کنند: «دختر دومم را که به دنیا آوردم احساس گناه و سرافکندگی می‌کردم.  مادرشوهرم تا سال‌ها با این تصور که دختر‌زا هستم مرا سرزنش می‌کرد. آنها همسرم را تشویق کردند که یک زن تازه اختیار کند که پسرزا باشد. همان دمادمی‌ که داشتند قرار خواستگاری می‌گذاشتند من باردار شدم و پسرم محمد به دنیا آمد. حالا محمد هشت ساله است. او تبلت و تلفن هوشمند دارد. هر چه‌قدر هم که کشتیارش می‌شوم گوشی‌اش را بدهد به من برای خانواده‌ام یک زنگ بزنم زیر بار نمی‌رود. دخترهایم اصلا نمی‌دانند این مقولات چیست. آنها خیلی زجر کشیدند تا قد کشیدند. دختر بزرگم ۱۵ سالش نشده بود که او را به پسرعمویش دادند و رفت خانه بخت. ۹ ماه بعد باردار شد و اولین بچه‌اش را به دنیا آورد. شوهرش حالا اصرار می‌کند به بچه‌دار شدن دوباره اما دخترکم بسیار نحیف و لاغر است و هنوز ۱۷ سالش نشده، همه دندان‌هایش پوسیده شده‌اند و از فقر آهن رنج می‌برد. او واقعا آمادگی باردار شدن ندارد. خانواده همسرش او را تحقیر می‌کنند. می‌گویند لابد خیالاتی در سر دارد. هر بار گوش شوهرش را با این حرف‌ها پر می‌کنند که زنت دل به زندگی با تو ندارد و خیال دارد مرد دیگری پیدا کند. هر بار که مادرش زنگ می‌زند و گوش دامادم را پر می‌کند از این حرف‌های نامربوط او از روستای “دریسیه سفلی” که محل کارش آنجاست رانندگی می‌کند می‌آید یک فصل مفصل زنش را بی دلیل و بی بهانه کتک می‌زند و برمی‌گردد.»

این روزها داماد دنیا تهدید کرده که اگر همسرش راضی به باردار شدن نشود او را طلاق می‌دهد. نه تنها او را طلاق می‌دهد که برادرش را وامی‌دارد تا دختر دیگرمان را هم طلاق بدهد: «زندگی‌مان به هم ریخته. همسرم از این مساله بی‌نهایت واهمه دارد چون پای آبروی‌مان در میان است. خانواده عموی شوهرم خیلی دخترهایم را به کار می‌گیرند. آنها در دو اتاق با خانواده همسرشان در یک خانه مشترک زندگی می‌کنند و از صبح علی‌الطلوع تا دمادم شب کار می‌کنند و به تمامی‌ اهالی خانه سرویس می‌دهند. تمام کارهای خانه به عهده دختران من است و اگر کم و کاستی پیش بیاید کل فامیل خبردار می‌شوند.»

•••

«سهیله» پنج سال پیش ازدواج کرده و یک سال از عروسی‌شان نگذشته که خبردار شده شوهرش زن جوان‌تری را صیغه کرده است. سهیله خیلی گریه کرده اما پدرش گفته بهتر است بساط نمایش و تئاترش را جمع کند: «مرد است دیگر. دلش یکی دیگر را خواسته.»

سهیله شب‌های متوالی رنج برده، پتو را توی دهانش فرو کرده و بی‌صدا گریه کرده. آخرش هم تاب نیاورده و یک بار از سر ناراحتی با آجر به سر خودش کوبیده و سرش هشت بخیه خورده است.

سهیله سال‌هاست مادرش را ندیده چون همسرش فرصت ندارد او را به روستای مجاور برای دیدن مادرش ببرد؛ با اینکه آن روستا در یک ساعتی محل زندگی آنهاست: «یک روز آن‌قدر گریه و بی‌تابی کردم که خواهر شوهرم گفت من می‌برمت روستا. اما شوهرم که شب برگشت خانه به هر دوی ما گفت زن‌های فاسدی هستیم که مرگ هم برایمان کم است. ما تا حد مرگ کتک خوردیم. با اینکه من با ماشین شوهر خواهر خودش و با حضور خواهرش به روستای مجاور رفته بودم و یکی-دو ساعتی را با حضور آنها در کنار مادرم سر کردم اما شوهرم می‌گفت چه‌طور دلم رغبت کرده با مرد غریبه -که شوهر خواهر خودش بوده- سوار ماشین بشوم؟»

•••

«زینب» نان‌آور خانواده است. ساکن سربندر. او پنج سال است خرج مواد پدرش و برادرش و اندک قاتق خانواده را تامین می‌کند. زینب پنج سال است در خانه «دکتر پژمان» از بچه‌های او نگهداری می‌کند: «دختر عمویم خانه دکتر پژمان کلفتی می‌کرد. یک روز آمد و گفت آنها به یک پرستار بچه نیاز دارند. پدر و برادرم که هر دوشان بیکارند قبول کردند من بروم سر کار. دکتر پژمان مرد محترمی‌ است که تمامی‌ اهالی محل او را می‌شناسند. قاسم برادرم هر صبح مرا می‌آورد و هر دم غروب خودش می‌آید مرا می‌برد. همان بین راه هم دستمزد روزانه‌ام را می‌گیرد و می‌گذارد ته جیبش. زندگی ما با همان یک میلیونی می‌گذرد که دکتر پژمان به من دستمزد می‌دهد. یارانه هم می‌گیریم. »

با همه اینها زینب خوشحال است که می‌تواند هوای بیرون از خانه را استنشاق کند و با خانواده خوب و متمدنی که راه و رسم زندگی را بلدند مراوده کند. او در طول پنج سال گذشته با اینکه هرگز به مرخصی نرفته و یک بند کار کرده اما با لباس‌های نیمدار همسر دکتر پیمان سر می‌کند. زینب می‌گوید: «خشونت یک کلمه ساده پنج حرفی است اما اینجا جور دیگری معنایش می‌کنند، درست به معنای جریان برقی که حمیده توی حمام خانه‌اش کار گذاشته تا دختر ۱۷ ساله‌اش را به جرم هم‌صحبتی با پسرک همسایه بکشد ….»

خرداد
۴
۱۳۹۷
زندگی‌‌هایی که پای منقل آن‌ها به باد می‌رود
خرداد ۴ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: ISNA
image_pdfimage_print

Photo: ISNA

ماهرخ غلامحسین‌پور

روزهای متوالی است مسیر ساختمان دادگاه عمومی‌ بویراحمد در یاسوج را طی می‌کند. قاضی به او گفته برای طلاقش دلیل محکمه‌‌پسند بیاورد: «مردت کم گذاشته و خرجی نمی‌دهد؟ که خودت اعتراف کردی می‌دهد. کتکت می‌زند؟ که باز هم خودت گفتی نمی‌زند. پس چه مرگت شده خانم؟»

او تصدیق می‌کند که در مقایسه با خیلی از زن‌های دور و برش نه کتک خورده، نه نداری کشیده. اما این که کتک نمی‌خورد برای زندگی کردن کافی است؟

شوهر ریحانه معتاد نیست اما هر آخر هفته پای بساط تریاک‌کشی تفریحی و دوره‌ای پلاس است. ریحانه می‌گوید: «برای دیگران مهم نیست که دو فرزندم مدام شاهد دیدن چنین صحنه ناخوشایندی هستند. وقتی مصمم شدم طلاق بگیرم که دیدم بالای منقل بساط‌‌شان نشسته و حین شوخی و بگو بخند دم اتاق به بچه شش ساله می‌گوید برو توی آشپزخانه سیخ را بیاور.»

شوهر ریحانه معتاد نیست، یعنی از آن مدل‌هایش نیست که اگر تریاکش به موقع حاضر نباشد بی‌تاب بشود، اما تفریح باری به هر جهت او تریاک‌کشی است. دوره دارد با دوست‌هایش. هر آخر هفته تمام شب دور هم می‌نشینند به تریاک‌کشی. مهمان بااهمیتی هم که از راه برسد خود ریحانه باید سور و سات منقل و تریاک‌‌شان را روبه‌راه کند. الان دو سال است ریحانه در پی طلاق است اما نه شوهرش طلاقش می‌دهد نه دادگاه به این امر راضی می‌شود و دنبال دلیل قانع‌ کننده‌‌تری است.

ریحانه می‌گوید: «این شکل تفریح مردانه در شهری که من زندگی می‌کنم بسیار پیش پاافتاده و عادی است. زندگی خیلی از زن‌ها اینجا پای منقل آن‌ها به باد می‌رود.»

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

بکارت؛ بهای دختر بودن

دختران خاک و رنج، دختران زلزله

کودکانی که باد آن‌ها را می‌زاید و توفان درو می‌کند

سرنوشت بقیه زن‌ها اما مثل ریحانه نیست. مثلا زری بارها و بارها هنگام مشاجره با شوهرش در این مورد کتک خورده و هر بار هم به رویاهای دور و درازش فکر کرده، رویاهایی که همیشه عاقبتش چیز دیگری بوده.

زری دانشجوی زبده سابق دانشکده علوم انسانی دانشگاه تهران، حالا می‌نشیند و این صحنه را تماشا می‌کند؛ شوهرش حین دعوا و درگیری بچه را با خشونت بلند کرده و بالای بخاری گرفته. قبلش هم او را وسط حیاط خانه دو طبقه‌شان و جلوی چشم مادر شوهر و خواهر شوهرانش به سختی کتک زده و حالا هم تهدید می‌کند که یا خفه شود یا دخترک را می‌سوزاند.

تمام تن زری درد می‌کند. احساس شرم ناشی از کتک خوردن جلوی بقیه که گاهی حس می‌کند انگار از خفت و خواری زری خوشحال می‌شوند با احساس گناهی که همیشه بعد از هر مشاجره به خاطر گریه‌های ماهدخت، دختر دو ساله‌اش، به او دست داده حالا ته ذهنش قاطی شده و قدرت تشخیص خود را از دست داده است. مشکل اساسی اینجاست که زری حتی نمی‌تواند از دست شوهرش به قانون پناه ببرد چون شوهرش «مجری قانون» است.

زری چون در مورد تریاک‌کشی همسرش در خانه اقوام و خویشان مقاومت کرده، همیشه کتک خورده است: «داراب پس از پایان ساعت کارش به جای اینکه به خانه بیاید ترجیح می‌دهد با دختر عموهای پدرش پای بساط تریاک بنشیند. او در جواب اعتراض‌هایم تهدید می‌کند که عاقبت یک روز با دختر عموی بیوه‌اش که به نظر او از من زیباتر است، ازدواج می‌کند.»

خانه زری حوالی دشت روم استان کهکیلویه و بویراحمد است. او می‌گوید حالا با آن دختر سرزنده‌ای که در راهروهای دانشگاه تهران یله بوده و برای خودش رویا می‌بافته، زمین تا آسمان فرق کرده است. او حتی اعتماد به نفس تماس گرفتن با دوستان دوران دانشجویی‌اش را هم از دست داده؛ انگار که آن‌ها از پشت سیم‌های تلفن تمام حقایق زندگی زری را بی‌پرده ببینند. او قرص می‌خورد و افسردگی حاد دارد و روزهایی متوالی است که انزوایی خودخواسته را انتخاب کرده.

با این موقعیت‌ها چه باید کرد؟

نیما ستارزاده، دانشجوی رشته کارشناسی ارشد روان‌شناسی بالینی معتقد است تحقیر، خشونت فیزیکی در مقابل دیگران، فحاشی، انتقادهای بی‌جا و پی در پی، توهین و به‌ویژه تهدید به ازدواج مجدد از سوی شریک زندگی از مهم‌ترین عوامل از دست رفتن اعتماد به نفس و انزواطلبی است.

به گفته او، بی‌تردید کسانی که در معرض نوعی از انواع خشونت‌های روانی، جنسی، جسمی، اقتصادی و اجتماعی قرار می‌گیرند، از کمبود اعتماد به نفس و اضطراب و افسردگی رنج می‌برند.

بر اساس آمارهای موجود، از هر پنج ازدواجی که در استان کهکیلویه و بویراحمد به ثبت می‌رسد یک مورد به طلاق می‌انجامد و اعتیاد و مصرف مواد مخدر یکی از سه عامل اصلی طلاق در این استان است.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

بتول، زنی ۳۸ ساله و همسر یک پزشک است. او می‌گوید: «اولش تنها دلیل اختلاف بین من و همسرم مساله تریاک‌کشی گاه و بی‌گاه او بود. این تفریح ناخوشایند به شکل عجیبی او را به سمت بی‌مسئولیتی و بی‌تفاوتی مطلق کشانده بود. مطلقا برایش مهم نبود اگر سنگ روی سنگ بند نباشد. اصلا انگار عضوی از اعضای خانه نبود. این مساله بین‌مان فاصله انداخت و بعدها جریان اختلافات ما شکل دیگری به خودش گرفت.»

او در ادامه می‌گوید: «او با بیمار ۲۲ساله‌اش که تجربه دو بار طلاق داشت پنهانی عقد کرد و جالب است که تا زمان به دنیا آمدن فرزندشان من حتی روحم خبردار نشد.»

حالا و بعد از این اتفاقات، کار بتول هم به احساس گناه کشیده است. او خودش را مقصر این ماجراها می‌داند و می‌گوید: «شاید نمی‌بایست در مقابل استعمال تفریحی مواد مخدر او اعتراض می‌کردم. هر چه بود او که معتاد نبود. شاید باید بیشتر به سر و وضعم می‌رسیدم یا گاهی موهایم را رنگ می‌کردم یا به بهانه حضور بچه‌ها از پوشیدن لباس مورد علاقه همسرم اجتناب نمی‌کردم.»

نیما ستارزاده اما درباره این ماجرا می‌گوید: «وقتی کار قربانی به جای زیر سوال بردن خشونت به سرزنش کردن خودش منتهی می‌شود، شرایط نجات و برون رفتش کمی‌ پیچیده‌تر و سخت‌تر است.»

او می‌گوید: «در یک رابطه عاطفی ناسالم فرد قربانی با ضربه‌های مهلکی که دریافت کرده به این نتیجه رسیده که خواستنی نیست. هیچ‌کس خواهانش نیست. اساسا به درد نمی‌خورد. این اوست که مقصر رسیدن رابطه به این جای بد است. در این شرایط است که باید بدانیم او توان خارج شدن از یک رابطه بیمار را از دست داده و نیازمند کمک است.»

بتول، زن زیبایی است با چهره و لباسی آراسته که رد شلختگی در او دیده نمی‌شود. دست‌های عاجی رنگش را مدام روی موهایش می‌کشد تا انبوه موهایش را زیر روسری پنهان کند. او می‌گوید همسرش در طول یک سال گذشته هیچ ارتباط فیزیکی‌ای با او نداشته و هر بار هم درگیری و گرفتاری کاری را بهانه کرده است. بتول هم باورش شده اما حالا بعد از یک سال دوری، خبر ازدواج مجدد همسرش و به دنیا آمدن پسر هوویش را با هم شنیده و آن‌ها حالا در طبقه بالای خانه بتول، زندگی می‌کنند.

مجموعه‌ای از خشونت‌های گفته و ناگفته

مدینه از اهالی روستای کالوس از توابع یاسوج است. زندگی او مجموعه‌ای از خشونت‌های گفته و ناگفته است. او می‌گوید در وهله اول قربانی خشونت برادرانش بوده، برادرانی که از او می‌خواسته‌اند در نقش ساقی و برای پذیرایی از مهمانان‌شان در ضیافت تریاک‌کشی دوره‌ای، ظاهر بشود.

او را بعدها به اجبار به مرد نامتعادلی شوهر می‌دهند تا از دست تنها خواهر مجردشان خلاصی پیدا کنند. مدینه حالا ناچار به کارگری است. از تمیزکاری خانه‌های مردم تا کارگری جنسی. او برای تامین هزینه‌های کودکانش تن به هر امر تحقیرآمیزی می‌دهد: «اگر این کار را نکنم قطعا گرسنه می‌مانیم.»

همسر مدینه یک کاسب جزء است و بقالی کوچکی دارد: «شوهرم به شدت ما را در تنگنای مالی قرار می‌دهد تا حدی که هیچ‌کدام از اقلام مصرفی خانه را تامین نمی‌کند و هرگز هم نمی‌پرسد آن‌چه که هست از کجا آمده؟»

همسر مدینه اعتیاد ندارد اما مثل غالب مردان آن حوالی گاهی پای بساط تریاک و مخدرات می‌نشیند: «بارها شده همان پای منقل و تحت تاثیر افیون در کمال بی‌تفاوتی و بی‌رحمی‌ برادرانم را تحریک کرده که در طول روز در خانه را  به روی من قفل کنند و چه بسیار هم پیش آمده که دسته جمعی مرا وحشیانه کتک زده‌اند و حتی یک بار که سرم را به لبه جوی آب کوبیدند تا دو روز روی تخت بیمارستان بی‌هوش بودم اما با تهدید آن‌ها چیزی نگفتم.»

برادران مدینه که یک پای تفریحات همسر او هستند به او هشدار داده‌اند که حتی اگر بمیرد حق ندارد به خانه پدری برگردد. او به همین دلیل هیچ راهی به جز ماندن در خانه همسرش ندارد؛ حتی اگر دائم تحت فشار و خشونت باشد.

درباره اعتیاد و خشونت خانگی بخوانید:

اجبار به تن‌فروشی از طرف شوهر خواهر

از این خانه بوی مواد و فساد می‌آید

دخترک ۴ ساله و ماجرای زندگی‌اش در پمپ بنزین

ستار‌زاده اما بر این باور است که برای کنترل خشونت در مقابل زنانی که هیچ راه چاره‌ای به جز ماندن ندارند، مداخله یک دست قدرتمند بیرونی مثل قانون، خانواده و جامعه دوستان لازم است: «بسیاری از مراجعانم به من می‌گویند به این دلیل سکوت می‌کنند که هر نوع اظهار شکایتی اوضاع را پیچیده‌تر می‌کند. به زبان ساده‌تر، آن‌ها جایی برای رفتن ندارند و به حمایت قانونی یا خانواده‌های‌شان مطمئن نیستند. زن‌ها در این شرایط فقط زمانی دست به شکایت قانونی می‌زنند که مطمئن و مصمم به طلاق باشند و یک منبع درآمد مختصر برای گذران‌ زندگی دست و پا کرده باشند. ما بیرون گود می‌گوییم لنگش کن اما نمی‌گوییم تویی که هیچ جایی برای رفتن نداری یا هیچ حمایت قانونی‌ای برایت وجود ندارد، بعد از آن باید شبت را کجا سر کنی؟»

پریزاد، ساکن شهر یاسوج است. او در یک همایش دانشجویی در گچساران با همسرش  آشنا شده و با او ازدواج کرده است. همسرش به عنوان استاد ادبیات همان دانشگاهی مشغول به کار است که پریزاد در آنجا به عنوان دانشجوی ریاضی محض تحصیل می‌کرده. همسر پریزاد هم تریاک می‌کشد: «رفتارش هر بار تغییر می‌کند و خلق ثابتی ندارد. ما بارها با هم درگیر شده‌ایم اما در نهایت دایره درگیری‌هامان به راهروهای دانشگاه کشید و من درس خواندن را رها کردم و خانه‌نشین شدم.»

پریزاد چند بار از همسرش در محیط دانشگاه کتک خورده است: «نمی‌توانستم این تحقیر اجتماعی را بپذیرم و جلوی همکلاسی‌هایم خوار و خفیف بشوم.»

پریزاد معتقد است دلیل اختلالات خلقی همسرش مصرف مواد است: «همیشه قبل و بعد از این پروسه رفتارش تغییر می‌کند. گاهی شده که مرا مجبور به ارتباط جنسی مکرر کرده این در حالی است که به علت رفتارهای تحقیرآمیزش میلی به او نداشته‌ام. اوایلش نمی‌فهمیدم علت این رفتارهای نامتعادلش چیست اما وقتی توانستم به خوبی مشکلم را درک کنم که فهمیدم او گاهی مخدر مصرف می‌کند.»

ملاحت اما به اندازه زنانی که نویسنده این گزارش با آن‌ها مصاحبه کرده، خوش اقبال نبوده است. او که از اهالی دشت روم، حوالی شهر یاسوج بوده، چندی پیش به علت بدرفتاری‌های همسرش در پی مصرف مواد مخدر، اقدام به خودسوزی کرده و در بیمارستان شهید بهشتی شهر یاسوج درگذشته است. از آن جا که خودکشی این زن محرز بوده اما اعضای خانواده او نتوانسته‌اند از همسرش شکایت کنند.

ملاحت بارها به علت بی‌مسئولیتی همسرش به خانه پدری برگشته بوده اما هر بار با اصرار و پادرمیانی دیگران به خانه همسرش بازگشته.

ملاحت اما تنها نیست. زنان گمنام بسیاری در پستو و پسله خانه‌های شهرها و روستاها، به کار سوختن و ساختن مشغولند.

فروردین
۲۹
۱۳۹۷
بکارت؛ بهای دختر بودن
فروردین ۲۹ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
hand behind frosted glass
image_pdfimage_print

Photo: aodaodaodaod/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

می‌گوید چندی پیش شنیدم یکی از بیمارانم به نام سمانه با خوردن اشتباهی قرص قلب مادرش درگذشته است. این روایت به نظرم عجیب و غیرمعمول آمد چون دخترک را به خوبی به خاطر داشتم. بسیار باهوش و هوشیار به نظر می‌رسید، اما در آخرین جلسه دیدارمان آشفته و به‌ هم ریخته بود. چطور ممکن بود یک دختر بالغ و باسواد قرص اشتباهی ببلعد؟  از آن جایی که با این بیمار، رابطه عاطفی خوبی داشتم و آخرین ملاقاتمان را به خوبی به خاطر می‌آوردم؛ به بهانه شرکت در مراسم چهلم سمانه، به خانه آن‌ها مراجعه کردم. بعد از گفت‌ و‌ گوی خصوصی با مادرش، متوجه شدم او یک هفته پیش از مراسم عروسی، به علت فشارهای متعددی که خانواده همسرش وارد کرده بود و تردیدهایی که برای ازدواج در همسرش ایجاد شده بود، خودکشی کرده است.

ناهید امیر ناصری به خاطرش می‌آید که دخترک از او برای معرفی پزشکی که کارش ترمیم بکارت باشد کمک می خواسته، روانشناس به او گفته آدرس را اشتباه آمده و  به لزوم پرده بکارت باور ندارد و  این جراحی‌ها را درک نمی‌کند. البته بسیاری از پزشکان متخصص زنان و زایمان و حتی جراحی عمومی از قبل انجام عمل‌هایی همچون ترمیم پرده بکارت، روزگارشان سکه شده است، اما او به سمانه این روش را توصیه نکرد. با همه این‌ها متعجب بود که چرا با وجود فراوانی مطب‌هایی که این کار را انجام می‌دهند، چطور ممکن است دختری به آن شادابی دست به خودکشی زده باشد؟

مادر سمانه به دکتر گفت از یک هفته قبل، دخترش را  تحت فشار شدید روحی گذاشته بودند: «کارت عروسی را پخش کرده بودیم و همه تدارکات لازم انجام شده بود. سمانه عاشق داوود بود. داوود اولین مرد واقعی زندگی سمانه بود، اما درست یک هفته پیش از عروسی، اصرارش برای معاینه پیش از ازدواج را شروع کرد. سمانه دختر محجوبی بود. اصلا دختر راحتی برای ارتباط با جنس مخالف نبود، چه برسد به اینکه حتی به ذهنم برسد بکارتش را از دست داده باشد. حتی حدسش را نمی‌توانستم بزنم که روزی دخترم بابت این مساله خودکشی کند. گویا از یک هفته قبل، به همه دوستانش مراجعه کرده بود تا برای انجام این عمل پول قرض کند ولی من خبر نداشتم. حتی چند هفته قبلش با هم فیلم خانه دختر را دیدیم و در موردش حرف زدیم. اصلا باورم نمی‌شد مجموع این فشارها و اصرار داوود برای اینکه جشن عروسی را عقب بیندازند و تردیدی که در دامادم ایجاد شده بود، او را عصبی و بی‌خواب کرده و به مرز خودکشی برساند. می‌فهمیدم بی‌قرار و آشفته شده ولی گذاشته بودم به حساب استرس عادی که هر دختری پیش از ازدواجش تجربه می‌کند. نمی دانستم دخترم با جهنم مواجه شده است.»

ناهید امیرناصری، سمانه را یک دختر آرام با همه ویژگی‌های یک انسان خوب توصیف می‌کند: «سمانه به من گفته بود با هیچ مردی مراوده جنسی نداشته اما روزهای نوجوانی و بلوغ بر اثر نداشتن آموزش‌های لازم، پرده بکارتش را حین خودارضایی از بین برده بود. او ترس و وحشت زیادی از مساله معاینه پیش از ازدواج و رو شدن این ماجرا داشت. او به من گفت که حتی ماجرا را به مادرش که نزدیک‌ترین دوست همه عمرش بوده نگفته است.»

دکتر نعیمه طیبی، متخصص زنان و زایمانی که در  یکی از شهرهای دورافتاده و جنوبی کشور کار می‌کند، تصور عمومی نسبت به موضوع پرده بکارت را نادرست و غیرعلمی می‌داند: «اصلا چیزی به نام پرده بکارت با این مختصاتی که عوام تصور می‌کنند وجود علمی ندارد. مخاط نازکی در دهانه مهبل وجود دارد که معمولا با اولین آمیزش جنسی زایل می‌شود، اما موارد زیادی هم هست که اساسا خونریزی و دردی اینجاد نمی‌شود. تعدادی از زنان هستند که ورودی مهبلشان پیشرفت کرده و بافتی در ورودی واژنشان وجود ندارد. در برخی موارد که اتفاقا کم هم نیستند، این مخاط ممکن است حلقوی و قابل اتساع باشد. بارها مراجعینی داشته‌ام که به دلیل سوء‌تفاهم در مورد همین مساله در آستانه طلاق و یا  فروپاشی و ویرانی زندگی قرار دارند.»

ناهیدامیرناصری اما از سوی دیگر ماجرا حرف می‌زند. از این که باید این سنت نابجا را کنار بگذاریم. این که زندگی گذشته مردی که تمام عمرش را خوشگذرانی کرده مهم نیست، اما هرگونه رابطه جنسی یک زن که ممکن است حتی از سر علاقه باشد، یک امر غیر‌اخلاقی و منحط و مستحق طلاق یا حتی مرگ است.

«به مراجعینم که در این مورد به من رجوع می‌کنند توصیه می‌کنم به زندگی گذشته هم کاری نداشته باشند. در مورد زندگی جنسی قبل از آشنایی کنجکاوی نکنند. همین اندازه که هیچ کدام از طرفین به رفتارهای دون شان انسانی و فساد اخلاق اشتهار نداشته باشند، آدم‌های خوب و خوشنامی باشند، علاقه‌های مشترک و دنیای نزدیک به هم داشته باشند؛ کافی است. چه فرق می‌کند در گذشته آن‌ها چه اتفاقی رخ داده است.»

مساله پرده بکارت تا به حال قربانیان زیادی بین زنان داشته  و  به جامعه ایران محدود نمی‌شود. چندی پیش رسانه‌های منطقه یعقوب‌آباد هندوستان از قتل یک نوعروس به دست داماد در شب زفاف خبر دادند. انتشار خبر قتل نوعروس در شب زفاف در کشورهایی همچون پاکستان، افغانستان و هندوستان یک خبر نادر نیست. در ایران هم بخشی از قتل‌های ناموسی که بالاترین رقم قتل‌های خانوادگی محسوب می‌شود، به مساله بکارت دختران بر می‌گردد و تاریخ تلخ  زنان را رنج‌بارتر می کند.

چندی پیش نبیله مصلح معین، وزیر امور زنان افغانستان، به رابطه معنادار بین خشونت و معاینه‌های خفت‌بار پرده بکارت در این کشور اشاره کرد: «با وجود فرمان حکومت و کمپین‌ها، معاینه پرده بکارت دختران و خانم‌ها در مراکز صحی و عدلی هنوز هم ادامه دارد و یک عامل جدی خشونت‌ در خانواده‌ها است. بررسی‌ها نشان می‌دهد خانم‌هایی ‌که با خشونت در خانواده‌ها روبه‌رو هستند بیشتر از دیگران مورد این چنین معاینه‌هایی قرار می‌گیرند.»

نعیمه طیبی می‌گوید به عنوان یک پزشک وارد مقوله معاینه دختری که به زور و اجبار خانواده و با تحقیر به مطب او ارجاع داده شده، نمی‌شود: « به نظرم بسیار روند توهین‌آمیزی است. البته اگر دختر خانم جوانی به تنهایی به من مراجعه کند و نگران این مساله باشد، با همه وجود همکاری می­کنم تا نگرانی او را رفع کنم، اما به شدت با خانواده‌هایی که یک دختر را با وضعیتی تحقیرآمیز برای معاینه به مطبم می‌آورند، برخورد می‌کنم. برایشان توضیح می‌دهم که این امر یک مساله نامطمئن و متغییری است و عدم خونریزی شب زفاف الزاما  نشانه خدشه‌دار شدن باکرگی نیست و شاید به خصوصیات فیزیکی مراجعه‌کننده مربوط باشد. این که یک عده از طریق ترمیم پرده بکارت سودهای کلان می‌کنند، نشانه بی‌تعهدی برخی از همکاران من است. به نظرم باید کار فرهنگی کرد تا خانواده ها دست از این رفتارهای غیر علمی و حقارت‌بار بردارند و به گذشته و شخصیت یک انسان حرمت بگذارند.»

هنوز هم به اجبار برخی از خانواده‌ها در ایران، آزمایش بکارت به منظور اثبات پاکدامنی یک دختر انجام می‌شود.  پیش از  این در بسیاری از نقاط جنوبی و عشایری ایران، خانواده عروس و داماد بعد از فرستادن زوج به اتاق مشترک، پشت در اتاق تجمع می‌کردند تا نسبت به پاک‌دامنی عروس مطمئن شوند. در مواردی داماد با دست‌های خون‌آلود اتاق زفاف را ترک کرده و خبر از قتل نوعروسش می‌داد.

آزیتا یکی از قربانیان اثبات و ارزش‌گذاری باکرگی است. او را روز بعد از عروسی، با خفت و خواری به خانه پدرش برگرداندند. آزیتا که ساکن رامهرمز است، همان روز و در شرایطی که از این اتفاق شوکه بوده، مورد ضرب و شتم شدید برادرش قرار گرفت، به شکلی که او را به مدت یک هفته به علت آسیب‌دیدگی استخوان صورتش در بیمارستان بستری کردند. آزیتا که فارغ‌التحصیل رشته حسابداری است، از برادر و همسر سابقش به مراجع قانونی شکایت کرده و درخواست اعاده حیثیت می‌کند. پزشکی قانونی به باکرگی آزیتا صحه می‌گذارد. او می‌گوید با وجود گواهی پزشکی قانونی، بسیاری از اقوام و آشنایان این مساله را باور نکردند. با این همه او مصمم شده در مقابل این خشونت عمومی تن به  وسوسه «بستن دهان مردم به هر قیمتی» ندهد و در پی مسیر روشن زندگی‌اش باشد.

اسفند
۸
۱۳۹۶
باید ثابت می‌کرد باکره است
اسفند ۸ ۱۳۹۶
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
shutterstock_521314966
image_pdfimage_print

Photo: pathdoc/shutterstock.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

می‌گوید چندی پیش شنیدم یکی از بیمارانم به نام سمانه با خوردن اشتباهی قرص قلب مادرش درگذشته است. این روایت به نظرم عجیب و غیرمعمول آمد چون دخترک را به خوبی به خاطر داشتم. بسیار باهوش و هوشیار به نظر می‌رسید، اما در آخرین جلسه دیدارمان آشفته و به‌ هم ریخته بود. چطور ممکن بود یک دختر بالغ و باسواد قرص اشتباهی ببلعد؟  از آن جایی که با این بیمار، رابطه عاطفی خوبی داشتم و آخرین ملاقاتمان را به خوبی به خاطر می‌آوردم؛ به بهانه شرکت در مراسم چهلم سمانه، به خانه آن‌ها مراجعه کردم. بعد از گفت‌ و‌ گوی خصوصی با مادرش، متوجه شدم او یک هفته پیش از مراسم عروسی، به علت فشارهای متعددی که خانواده همسرش وارد کرده بود و تردیدهایی که برای ازدواج در همسرش ایجاد شده بود، خودکشی کرده است.

ناهید امیر ناصری به خاطرش می‌آید که دخترک از او برای معرفی پزشکی که کارش ترمیم بکارت باشد کمک می خواسته، روانشناس به او گفته آدرس را اشتباه آمده و  به لزوم پرده بکارت باور ندارد و  این جراحی‌ها را درک نمی‌کند. البته بسیاری از پزشکان متخصص زنان و زایمان و حتی جراحی عمومی از قبل انجام عمل‌هایی همچون ترمیم پرده بکارت، روزگارشان سکه شده است، اما او به سمانه این روش را توصیه نکرد. با همه این‌ها متعجب بود که چرا با وجود فراوانی مطب‌هایی که این کار را انجام می‌دهند، چطور ممکن است دختری به آن شادابی دست به خودکشی زده باشد؟

مادر سمانه به دکتر گفت از یک هفته قبل، دخترش را  تحت فشار شدید روحی گذاشته بودند: «کارت عروسی را پخش کرده بودیم و همه تدارکات لازم انجام شده بود. سمانه عاشق داوود بود. داوود اولین مرد واقعی زندگی سمانه بود، اما درست یک هفته پیش از عروسی، اصرارش برای معاینه پیش از ازدواج را شروع کرد. سمانه دختر محجوبی بود. اصلا دختر راحتی برای ارتباط با جنس مخالف نبود، چه برسد به اینکه حتی به ذهنم برسد بکارتش را از دست داده باشد. حتی حدسش را نمی‌توانستم بزنم که روزی دخترم بابت این مساله خودکشی کند. گویا از یک هفته قبل، به همه دوستانش مراجعه کرده بود تا برای انجام این عمل پول قرض کند ولی من خبر نداشتم. حتی چند هفته قبلش با هم فیلم خانه دختر را دیدیم و در موردش حرف زدیم. اصلا باورم نمی‌شد مجموع این فشارها و اصرار داوود برای اینکه جشن عروسی را عقب بیندازند و تردیدی که در دامادم ایجاد شده بود، او را عصبی و بی‌خواب کرده و به مرز خودکشی برساند. می‌فهمیدم بی‌قرار و آشفته شده ولی گذاشته بودم به حساب استرس عادی که هر دختری پیش از ازدواجش تجربه می‌کند. نمی دانستم دخترم با جهنم مواجه شده است.»

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

هیچ‌کس سپیده را دوست نداشت

قاتلی که بعد از خواهرش زندگی را گم کرد

بگذارید با عروسک‌هایم بازی کنم

ناهید امیرناصری، سمانه را یک دختر آرام با همه ویژگی‌های یک انسان خوب توصیف می‌کند: «سمانه به من گفته بود با هیچ مردی مراوده جنسی نداشته اما روزهای نوجوانی و بلوغ بر اثر نداشتن آموزش‌های لازم، پرده بکارتش را حین خودارضایی از بین برده بود. او ترس و وحشت زیادی از مساله معاینه پیش از ازدواج و رو شدن این ماجرا داشت. او به من گفت که حتی ماجرا را به مادرش که نزدیک‌ترین دوست همه عمرش بوده نگفته است.»

دکتر نعیمه طیبی، متخصص زنان و زایمانی که در  یکی از شهرهای دورافتاده و جنوبی کشور کار می‌کند، تصور عمومی نسبت به موضوع پرده بکارت را نادرست و غیرعلمی می‌داند: «اصلا چیزی به نام پرده بکارت با این مختصاتی که عوام تصور می‌کنند وجود علمی ندارد. مخاط نازکی در دهانه مهبل وجود دارد که معمولا با اولین آمیزش جنسی زایل می‌شود، اما موارد زیادی هم هست که اساسا خونریزی و دردی اینجاد نمی‌شود. تعدادی از زنان هستند که ورودی مهبلشان پیشرفت کرده و بافتی در ورودی واژنشان وجود ندارد. در برخی موارد که اتفاقا کم هم نیستند، این مخاط ممکن است حلقوی و قابل اتساع باشد. بارها مراجعینی داشته‌ام که به دلیل سوء‌تفاهم در مورد همین مساله در آستانه طلاق و یا  فروپاشی و ویرانی زندگی قرار دارند.»

ناهیدامیرناصری اما از سوی دیگر ماجرا حرف می‌زند. از این که باید این سنت نابجا را کنار بگذاریم. این که زندگی گذشته مردی که تمام عمرش را خوشگذرانی کرده مهم نیست، اما هرگونه رابطه جنسی یک زن که ممکن است حتی از سر علاقه باشد، یک امر غیر‌اخلاقی و منحط و مستحق طلاق یا حتی مرگ است.

«به مراجعینم که در این مورد به من رجوع می‌کنند توصیه می‌کنم به زندگی گذشته هم کاری نداشته باشند. در مورد زندگی جنسی قبل از آشنایی کنجکاوی نکنند. همین اندازه که هیچ کدام از طرفین به رفتارهای دون شان انسانی و فساد اخلاق اشتهار نداشته باشند، آدم‌های خوب و خوشنامی باشند، علاقه‌های مشترک و دنیای نزدیک به هم داشته باشند؛ کافی است. چه فرق می‌کند در گذشته آن‌ها چه اتفاقی رخ داده است.»

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

مساله پرده بکارت تا به حال قربانیان زیادی بین زنان داشته  و  به جامعه ایران محدود نمی‌شود. چندی پیش رسانه‌های منطقه یعقوب‌آباد هندوستان از قتل یک نوعروس به دست داماد در شب زفاف خبر دادند. انتشار خبر قتل نوعروس در شب زفاف در کشورهایی همچون پاکستان، افغانستان و هندوستان یک خبر نادر نیست. در ایران هم بخشی از قتل‌های ناموسی که بالاترین رقم قتل‌های خانوادگی محسوب می‌شود، به مساله بکارت دختران بر می‌گردد و تاریخ تلخ  زنان را رنج‌بارتر می کند.

چندی پیش نبیله مصلح معین، وزیر امور زنان افغانستان، به رابطه معنادار بین خشونت و معاینه‌های خفت‌بار پرده بکارت در این کشور اشاره کرد: «با وجود فرمان حکومت و کمپین‌ها، معاینه پرده بکارت دختران و خانم‌ها در مراکز صحی و عدلی هنوز هم ادامه دارد و یک عامل جدی خشونت‌ در خانواده‌ها است. بررسی‌ها نشان می‌دهد خانم‌هایی ‌که با خشونت در خانواده‌ها روبه‌رو هستند بیشتر از دیگران مورد این چنین معاینه‌هایی قرار می‌گیرند.»

نعیمه طیبی می‌گوید به عنوان یک پزشک وارد مقوله معاینه دختری که به زور و اجبار خانواده و با تحقیر به مطب او ارجاع داده شده، نمی‌شود: « به نظرم بسیار روند توهین‌آمیزی است. البته اگر دختر خانم جوانی به تنهایی به من مراجعه کند و نگران این مساله باشد، با همه وجود همکاری می­کنم تا نگرانی او را رفع کنم، اما به شدت با خانواده‌هایی که یک دختر را با وضعیتی تحقیرآمیز برای معاینه به مطبم می‌آورند، برخورد می‌کنم. برایشان توضیح می‌دهم که این امر یک مساله نامطمئن و متغییری است و عدم خونریزی شب زفاف الزاما  نشانه خدشه‌دار شدن باکرگی نیست و شاید به خصوصیات فیزیکی مراجعه‌کننده مربوط باشد. این که یک عده از طریق ترمیم پرده بکارت سودهای کلان می‌کنند، نشانه بی‌تعهدی برخی از همکاران من است. به نظرم باید کار فرهنگی کرد تا خانواده ها دست از این رفتارهای غیر علمی و حقارت‌بار بردارند و به گذشته و شخصیت یک انسان حرمت بگذارند.»

هنوز هم به اجبار برخی از خانواده‌ها در ایران، آزمایش بکارت به منظور اثبات پاکدامنی یک دختر انجام می‌شود.  پیش از  این در بسیاری از نقاط جنوبی و عشایری ایران، خانواده عروس و داماد بعد از فرستادن زوج به اتاق مشترک، پشت در اتاق تجمع می‌کردند تا نسبت به پاک‌دامنی عروس مطمئن شوند. در مواردی داماد با دست‌های خون‌آلود اتاق زفاف را ترک کرده و خبر از قتل نوعروسش می‌داد.

آزیتا یکی از قربانیان اثبات و ارزش‌گذاری باکرگی است. او را روز بعد از عروسی، با خفت و خواری به خانه پدرش برگرداندند. آزیتا که ساکن رامهرمز است، همان روز و در شرایطی که از این اتفاق شوکه بوده، مورد ضرب و شتم شدید برادرش قرار گرفت، به شکلی که او را به مدت یک هفته به علت آسیب‌دیدگی استخوان صورتش در بیمارستان بستری کردند. آزیتا که فارغ‌التحصیل رشته حسابداری است، از برادر و همسر سابقش به مراجع قانونی شکایت کرده و درخواست اعاده حیثیت می‌کند. پزشکی قانونی به باکرگی آزیتا صحه می‌گذارد. او می‌گوید با وجود گواهی پزشکی قانونی، بسیاری از اقوام و آشنایان این مساله را باور نکردند. با این همه او مصمم شده در مقابل این خشونت عمومی تن به  وسوسه «بستن دهان مردم به هر قیمتی» ندهد و در پی مسیر روشن زندگی‌اش باشد.

بهمن
۲۰
۱۳۹۶
دختران خاک و رنج، دختران زلزله
بهمن ۲۰ ۱۳۹۶
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
shutterstock_733854199
image_pdfimage_print

Photo: Binaya Mangrati/shutterstock.com

 ماهرخ غلامحسین پور

«می­‌گویم باید بروم دستشویی… خجالت می‌­کشم توضیح بدهم الان یک ماه است از فشار سوزش و عفونت ادراری تا صبح خوابم نبرده… که تنم را قارچ برداشته و یکی از همین روزهاست که قارچ­‌ها مرا ببلعند. چند روز پیش زن‌­های محوطه گفتند خانم دکتر مومنی روز دوشنبه قرار است توی چادر بهداری حاضر باشد و به زن­‌های عفونت‌زده آنتی‌بیوتیک بدهد. امروز دوشنبه بود اما خانم دکتر نیامد. گفتند رفته سر زایمان زنی که توی روستای کوییک صیفوری قرار است بچه‌اش را به دنیا بیاورد. غروبش هم خبر آوردند که بچه مرده به دنیا آمده… زن بیچاره از نداری و سوء‌تغذیه نا نداشته زور بزند. آنقدر بی‌­حرکت و بی­‌عمل نشسته آنجا و گریه کرده که بچه توی شکمش مرده… بعدش هم افتاده به خونریزی و منتقلش کرده بودند کرمانشاه. می‌­گفتند شاید مادر بیچاره هم زنده نماند!

این روزها خبر مرگ هیچ‌کس دلم را تکان نمی‌­دهد. ته دلم خوشحالم که بچه مرد. وسط این خاک و خل و نداری و عزت نفس لگدمال شده بیاید چه کند؟! می‌­گویم بگذار بروم دستشویی. می‌گوید “از سر جایت تکان بخوری قلم پایت را می‌­شکنم. هوا تاریک است. می‌­خواهی بی‌­سیرتت کنند و تا عمر داریم شرمندگی­‌اش برای هفت‌پشتمان بماند؟!” از روزی که شایعه شده دو نفر مرد غریبه و عبوری، پشت خرابه‌­ها به یکی از زن‌های محوطه شاهد دو تجاوز کرده­‌اند، هر شب این مصیبت را داریم. می­‌گویم لااقل خودت با من بیا. می‌گوید “جان ندارم! تمام روز بار میوه جا به جا کرده‌ام. بگیر بخواب تا صبح. هوا که روشن شد برو.” و می‌­خوابد جلوی در چادر. می‌ترسم اصرار کنم. همین دیروز به خاطر اینکه وقت آوردن دبه آب، دامنم کشیده شده بود بالا، یک دست کتک مفصل خوردم! نم و آب باران از زیر پلاستیک­‌هایی که  دور تا دور چادر، توی خاک فرو کرده‌ایم رد شده­ و سرریز شده‌اند زیر گلیم کهنه کف چادر… نمی‌­توانم از سوز کشنده سرما و سوزش عفونتی که تنم را بی‌تاب کرده بخوابم و تا خود سپیده صبح بیدار می‌­مانم.»

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

کودکانی که باد آن‌ها را می‌زاید و توفان درو می‌کند

ازدواج موقت: عهد مودت و عشق یا زندگی زیر سایه خشونت‌های پنهان؟

سپردن قربانی به دستان آلوده آزارگر

این‌ها و خیلی حرف‌های دیگر را مینو برایم می‌نویسد. خانه پدر مینو انتهای خیابان راه کربلای سرپل ذهاب است. حالا دیگر آن خانه محقر و قدیمی مادر ندارد. مادرش تنها کسی بود که از مینو در برابر رفتارهای متعصبانه برادرش حمایت می‌کرد. مادری که گورش حتی سنگ قبر ندارد.

مینو می­‌گوید: «از آن روزی که زلزله آمد و مادرمان مرد تا امروز اسیر برادرم شده‌ام. شب‌ها می‌­خوابد جلوی در چادر. روزها اجازه ندارم بین چادرها بچرخم. آنقدر داخل آن فضای بسته مانده‌­ام که استخوان کمرم درد می‌کند. گاهی که می‌رود میدان تره‌بار کرمانشاه بار خالی کند و دیر برمی‌گردد می‌روم روی تل خرابه‌ها می‌نشینم و به غروب و رفت و آمد آدم‌ها خیره می‌شوم. اینجا زن‌ها هیچ برنامه یا دلخوشی ندارند. افسردگی بین دخترها بی‌داد می‌کند. از بکش و بیار آشپزی با گاز پیک‌نیکی توی سرما و آوردن دبه آب و تمیز کردن شل و گل دور و بر همین یک گُله جا که فارغ بشوند، می‌آیند برای چند دقیقه می‌نشینند روی خرابه‌­ها و خیره می‌شوند به انتهای خالی روبرو.»

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

مینو می‌گوید زن‌ها شرایط سخت‌تری دارند، حتی سخت‌تر از بچه‌ها: «اینجا مادرها با جان و دلشان از بچه‌ها مراقبت می‌­کنند، همین که کودک باشی دلیل آن است که دست نوازشی روی سرت بکشند. اما زن‌ها را کسی نمی‌بیند. عفونت مجاری ادراری، سوء تغذیه، خطر آزار جنسی، زایمان و بارداری سخت و از همه مهم‌تر خشونت­‌ خانگی که در شرایط دشوار این چنینی به علت فشارهای سختی که روی مردهای خانواده وجود دارد، روز به روز رو به افزایش است.»

رضیه حسینی‌نقی دانشجوی پزشکی که داوطلبانه در منطقه زلزله‌زده به آسیب‌دیدگان کمک می‌کند، در مورد مشاهداتش به خانه امن می‌گوید: «‌اغلب آن‌ها دچار قاعدگی‌­های بی‌هنگام می‌شوند. استرس و شرایط زیستی نامناسب آن‌ها را درگیر خونریزی نابهنگام می‌کند. عفونت ادراری هم از طرف دیگر بی‌داد می‌کند. علت شیوع عفونت ادراری، دستشویی‌ها و آبریزگاه‌های غیر استاندارد و کمبود امکانات مناسب است. آب برای نظافت و شست و شو نیست. تعداد زیادی از زن‌ها هم سرپرست خانوارشان را از دست داده‌اند و به شدت درگیر استرس و فشارهای روانی و احساس ناامنی هستند. همین چندی پیش زن جوانی که دو کودکش را زیر آوار از دست داده بود، خودکشی کرد. خیلی دردناک بود. من خودم بالای سرش حاضر شدم.  قرص خورده بود و  بچه‌ها می‌آمدند جلوی چادر و او را با آن وضع و اوضاع می‌دیدند و می‌رفتند. گفتند رسانه‌ای نکنید تا شرایط روانی مردم از آنچه که هست، بدتر نشود. اما متاسفانه اینجا هیچ استانداردی برای زندگی سالم و طبیعی وجود ندارد و همه چیز برای یک زن زیر خط زندگی است. خیلی از این زن‌ها خودشان با دست خالی شوهرهایشان را به خاک سپرده‌اند، بچه­‌هایشان را به خاک سپرده‌اند، به همین دلیل هم میل به خودکشی در آن‌ها بالاست.»

سازمان بهزیستی کشور تعداد زنانی که همسرانشان را از دست داده و هم‌اکنون سرپرست خانوارند را صد نفر و بهزیستی کرمانشاه تعداد آن‌ها را ۱۷۷ نفرعنوان کرده است. وضعیت آن‌ها به مراتب بغرنج‌تر از سایر زنان زلزله‌زده است. گاهی آن‌ها در همان شرایط عزاداری هم، مورد رفتارهای سختگیرانه مردان خانواده قرار می‌گیرند.

مینو این بار از سهیلا برایم می‌گوید. زنی که کمی بالاتر از چادر آن‌ها زندگی می‌کند و  چشم­‌هایش همیشه از گریه متورم است. «شوهرش زیر آوار مانده و سه بچه دارد. یکی از بچه‌ها هم تمام جانش توی گچ است. معلوم نیست سالم است یا قطع نخاع شده… خودش هم عزادار شوهرش مانده اما هر روز پدر شوهرش او را لت و کوب می کند که روسری‌­ات را درست کن یا چرا رفتی آب بیاوری دیر برگشتی؟ روزی نیست که صدای ناله‌­های این زن نیاید… من که خودم دارم فشارهای برادرم را تحمل می‌کنم، دلم برای او کباب می‌شود.»

رضیه می‌گوید علاوه بر زنی که خودش شاهد مرگش بوده، شنیده در این مدت یازده زن دیگر هم اقدام به خودکشی کرده‌اند که بیشتر این خودکشی‌ها موفق بوده است. او می‌گوید مساله زن‌ها علاوه بر مشکلات عمومی، شامل مشکلات زنانه، خشونت خانگی و حتی احتمال رفتارهای آزاررسان جنسی است. در این شرایط دشوار این مشکلات بیشتر خودشان را نشان می‌دهند. مردان این منطقه بسیار کنترل‌گرند و رویه متعصبانه‌ای دارند، به همین دلیل زن‌ها هم درگیر فقر و سوء تغذیه و بیماری هستند، هم در معرض محدودیت و فشارند.»

درباره زنان در حوادث طبیعی بیشتر بخوانید:

بلایای طبیعی ، بلای جان زنان و کودکان

زنان در حوادث طبیعی بیشتر از مردان می میرند

 مینو از معدود زنان روستاست که دیپلم دارد. از فحوای کلامش درمی‌یابم که به خوبی از حقوقش به عنوان یک زن و یک انسان، آگاهی دارد. او کتاب می‌خواند و تا قبل از اینکه مادرش را در زلزله از دست بدهد، قرار بوده با حمایت او به دانشگاه برود. مینو معتقد است آنجا و بین آن آوارها و خاک‌ها نابرابری بی‌داد می‌کند.

او می­‌گوید مساله خشونت و آزار جنسی با اینکه نگران‌کننده است، اما انگار کسی مجاز نیست در موردش حرف بزند یا بنویسد. فکر می‌کنند با طرح این حرف‌ها وضعیت را بغرنج‌تر می‌­کنیم.

«مساله خشونت و آزار جنسی در این بیغوله‌ها نگران‌کننده است اما هیچ کس در موردش حرف نمی‌زند. روزهای اول که هیچ سرپناه و چادری نبود، زن‌ها توی خیابون و یا ماشین می‌­خوابیدند. آن‌ها در معرض آدم‌­های بیمار بودند. یک عده می‌پرسند مگر چنین چیزی ممکن است؟ بله، ممکن است. وقتی یک عده آدم بی‌­انصاف و بی‌­وجدان از خانه‌­های مخروبه کسانی که زیر آوار جان داده‌اند دزدی می‌کنند، حتی سرباز وظیفه بیچاره را که از خانه‌­های مردم نگهبانی می‌کرده تا حد مرگ می‌­زنند تا بروند دزدی، ممکن نیست به زن‌ها نگاه بد داشته باشند؟ این‌ها وجود دارد فقط کسی جرات اظهارش را ندارد.»

رضیه اما به بخش دیگر ماجرا توجه دارد. به اینکه هیچ برنامه مدونی برای رسیدگی به وضعیت زنان از سوی دستگاه­‌های دولتی وجود ندارد: «درست است که اینجا زلزله شده و همه زیر فشارند، همه به نوعی مصیبت و خشونت را تجربه کرده‌اند، اما باور کنید زن‌ها سه‌ قبضه زیر فشار و خشونت‌اند. یک طرف ماجرا همین کمبودهاست که برای همه است. یک طرف دیگر ماجرا فشارهایی است که مردها به زن‌های چادرنشین وارد می‌کنند. همه کارهای چادر را زن‌ها باید انجام بدهند. دنبال آب بروند، توی چرک و کثافت و پلشتی وول بخورند، لقمه خودشان را بگذارند توی دهن بچه‌ها، فکر پخت و پز باشند، ظرف‌ها را بشویند، از پس گل و لای و چرک و پلشتی اینجا هم بر بیایند و از طرف دیگر هم مراقب باشند مبادا دست از پا خطا کنند، تا مورد هجمه عمومی باشند. به هیچ وجه وظایف آدم‌های اینجا به یک نسبت تقسیم نشده است. لطفا بنویسید زن‌های زلزله‌زده دارند زیر بار فشارهای روانی و اقتصادی می‌میرند.»