صفحه اصلی  »  ماهرخ علامحسین‌پور
image_pdfimage_print
شهریور
۱۳
۱۳۹۸
قصه دردناک جوانی که با مرد درونش بیگانه بود
شهریور ۱۳ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
Photo: alekseimakarov/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: alekseimakarov/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

هیچ نام و نشانی از دخترکی که یک نیمه شب سرد زمستانی در بیابان‌های شادگان به جرم «ترنس‌سکشوال» بودن به دست برادر و پسرعموهایش سلاخی شد در رسانه‌های رسمی و غیر‌رسمی وجود ندارد.

به جز خانواده عموها که مردانش در این قتل دست داشتند و دایره کوچکی از عشیره کوچکشان، هنوز کسی نمی‌داند که شب پانزدهم دی ماه سال ۱۳۹۷ در بیابان‌های برهوت حوالی شادگان چه گذشت و چاقوی بی‌رحمانه برادر ناتنی ۲۱ ساله چه‌طور در سینه‌ تازه جراحی شده مهسا که از کودکی او را «مجتبی» صدا می‌کردند فرو رفت و در آن سکوت سرد شبانگاهی، پدر نحیفش با شانه‌های فرو افتاده چه‌طور رو برگرداند و گوش‌هایش را گرفت تا صدای التماس‌ها و ضجه‌های مهسا در آن بیابان سرد، او را از تصمیم سختی که به او قبولانده بودند، منصرف نکند.

حالا پدر که هیچ شاکی خصوصی‌ای ندارد و حکمش معاونت و همراهی در قتل است، به قید وثیقه آزاد شده و پسر دیگرش به جرم مباشرت در قتل، کماکان تا رای دادگاه تجدید نظر در زندان. هیچ‌کس شاکی قاتل نیست و تمام سعی و تلاش خانواده برای رهایی مرد جوان ۲۱ ساله صرف می‌شود.

به جز یکی دو تن از همسایگان دور و نزدیکی که به خانه آقای «ح» رفت و آمد می‌کنند و طرف درد دل نامادری مهسا هستند، هنوز کسی نمی‌داند چرا مهسا کشته شد.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

«مهسا» نامی بود که او بعد از تغییر جنسیت برای خودش انتخاب کرده بود، گو اینکه چهار سال از ماجرای تغییر نام و جنسیتش گذشته بود.

یک روز یکی از همسایگان خانواده آقای «ح» با یک واسطه، با نویسنده این گزارش به عنوان خبرنگار خانه امن تماس گرفت. او ترس خورده و واهمه زده بر پنهان نگاه داشتن نام و نشان خانواده اصرار داشت. می‌گفت ماجرا روی دلش سنگینی می‌کند و همه جزییات را از دهان نامادری دخترک شنیده و در جریان جزییات قتل است.

سودابه فردای آن روز (به پیشنهاد گزارشگر) حین مکالمه با نامادری صدای او و شرح ماجرا را ضبط می‌کند و برای نویسنده این گزارش می‌فرستد: «چند هفته‌ای می‌شد که از تهران برگشته بود. غروب آن روز پسر دیگرم که اندام درشت‌تری داشت برای اولین بار صدایش کرد مهسا! گفت پشیمان است که این روزها مدام او را کتک زده و دیگر با جنسیت تازه او کنار آمده. گفت آن روز از کارفرمایش حقوق گرفته و می‌خواهد او را ببرد یک مانتوی تازه برایش بخرد. مدت‌های مدیدی بود که کمترین توجه و احترامی ندیده بود. یادم نمی‌آمد آخرین بار کی و چه وقت به او گفته بودند دوستش دارند یا به عنوان عضوی از اعضای خانواده او را به رسمیت شناخته بودند. از روزی که از تهران برگشته بود حداقل روزی سه بار کتک خورده بود. برای همین هم با شنیدن این پیشنهاد خوشحال شد.»

«مهسا» مادر درگذشته‌اش را به یاد نداشت اما با نامادری میانه خوبی داشت. همدم لحظه‌های تنهایی نامادری بود و با بچه‌های قد و نیم‌قدش بازی می‌کرد، جارو و پارو می‌کرد و کمک حالش بود. نامادری تا کلاس دهم درس خوانده بود. او گرچه با حقوق اقلیت‌های جنسی آشنا نبود اما به خوبی فهمیده بود پسرک با هویت و جنسیتش مشکل دارد: «از همان روزهای کودکی وقتی صدایش می‌زدند مجتبی احساس می‌کردم بند دلش پاره می‌شد.»

نامادری به روزهای نوجوانی‌ او اشاره می‌کند، به در به دری و غربتی که آن جوان می‌کشیده: «از همان روزهای نوجوانی بی‌قراری شده بود بخشی جدا نشدنی از وجودش. با همه مهربان بود و احترام می‌گذاشت. اساسا پسر آرام و درون‌گرایی بود. با بقیه فرق داشت و دلش می‌خواست لاک بزند و موهایش را بلند نگه دارد، دامن بپوشد و برقصد. برادرها رفتار او را مصداق کودکی و مایه خنده و بذله‌گویی می‌دانستند. بعدها که بزرگ‌تر شد دلش می‌خواست عاشق بشود، نوازش بشود و حتی مادر باشد. من این تفاوت‌ها را حس کرده بودم.»

مجتبی می‌دانست مجتبی نیست و کس دیگری است. اما بین طایفه‌ای که یک دخترمعمولی امتیازی منفی برای خانواده محسوب می‌شود، چه‌طور می‌توانست بگوید به عنوان یک پسر نوجوان، جنسیت مردانه‌اش را نمی‌خواهد؟

نامادری می‌گوید: «خودش می‌دانست این چه حرف خطرناکی است. برای همین هم این راز را در سینه‌اش پنهان نگاه می‌داشت. گاهی پسرعموها از سر شادی و شوخی او را خاله صدا می‌زدند چون رفتارش بسیار زنانه بود. به او می‌خندیدند و تمسخرش می‌کردند. دخترهای فامیل هم از او بیزار بودند و همکلامش نمی‌شدند. اما واکنشی نشان نمی‌داد. رنج می‌برد و سکوت می‌کرد. بیش از همه دلسوز من بود. تعجب می‌کردم که چه‌طور همه ظرف‌ها را بی‌هیچ اعتراضی می‌شوید، آشپزی می‌کند، لباس‌های کهنه را رفو می‌کند و مراقب درس و مشق برادرها و خواهرهاست.»

حالا مهر قاتل به پیشانی برادر ناتنی مهسا خورده و او در زندان شادگان در انتظار حکم دادگاه تجدید نظر است. تنها هم‌خون مهسا، یعنی پدر او اعلام کرده که شکایتی ندارد و وانمود کرده که مهسا قربانی یک دعوای ناخواسته با برادرش شده و نگفته که: «او را بردیم بیابان به نیت کشتن.»

مهسا ۲۰ ساله که شده دیگر تاب و توان تعارض و درگیری درونی‌اش را نداشته. لباس مردانه می‌پوشیده اما خواسته‌های درونی‌اش و هر آنچه که قادر به کنترلش نبوده، ویژگی‌های فردی و هویتی‌اش و علائقش و همه آنچه که او را به وجد می‌آورده با آنچه که جامعه اطرافش از او می‌خواستند باشد، تفاوت ماهوی داشته.

بیشتر بخوانید:

خواستگار اجاره‌ای، خدمتی نوین یا دم خروس خشونت؟

قتل برای رسیدن به رستگاری

چرا قتل‌های ناموسی در قلب کشورهای توسعه یافته هم رخ می‌دهند؟

لابد آن لحظه که کوله بارش را می‌بسته تا برود تهران، خودش هم نمی‌دانسته مهساست یا مجتبی؟ هیچ‌کس از او نپرسیده که چرا بی قرار است. نامادری می‌گوید همه آنها می‌دانستند یک چیز این معادله درست نیست اما جرات بیان و پذیرشش برای آنها سخت‌تر از مرگ بوده است:

«وقتی رفت تهران خوشحال شدیم. پدرش فکر می‌کرد او پذیرفته که مردی شده و باید برود دنبال کار و فعالیت. فکر کردیم می‌رود از کارگری شروع می‌کند، برای خودش دو ریال پس انداز می‌کند، چند باری که ضربه کاری خورد و زمین خورد و تجربه کسب کرد، برمی گردد و با آرامش تقدیرش را می‌پذیرد.»

اما مجتبی هدف بزرگ‌تری داشته. او می‌خواسته برود دکتر. باید با یک نفر حرف می‌زده. بال بال می‌زده در این قفس تنگ. می‌خواسته یک نفر در مورد این نقابی که سال‌های متوالی روی صورتش سنگینی می‌کرده برایش توضیح دهد. شب‌ها توی پارک می‌خوابیده و روزها می‌رفته دنبال درمان و روشنگری. دکتر برایش توضیح داده که او یک فرد منحرف یا نامتعادل نیست. او درگیر یک اختلال است و وقتی شواهد و آزمایش‌ها و مدارک پزشکی نشان داده که او تمام این سال‌ها از «اختلال هویت جنسی» رنج می‌برده و مورد مناسبی برای جراحی تغییر جنسیت و هورمون درمانی است، علی‌رغم همه وحشتی که از رفتار طایفه و خانواده داشته، روند درمان و تغییر را می‌پذیرد:

«شنیده بودم تهران کارگری می‌کند. هر کاری که بشود. توی کوره پزخانه‌ها و ساختمان‌های نیمه کاره. چند سالی بود که فقط تلفن می‌زد. اصرار کردم که دلم برایش تنگ شده. هر بار می‌گفت به صلاح نیست. گریه می‌کردم و می‌گفتم هنوز بچه‌دار نشده‌ای که بدانی چهار سال ندیدن بچه‌ات یعنی چه. آن‌قدر بی تابی و گریه و زاری کردم تا قانع شد. وقتی بعد از چند سال به خانه برگشت ابرو وموهایش را رنگ کرده بود. ریخت و لباسش عوض شده بود و گوشواره به گوش داشت. این بازگشت به شادگان به قیمت جانش تمام شد. همان روز اول سه بار کتکش زدند. قیامتی به پا شده بود. این می‌آمد و او می‌رفت و می‌گفتند که برای پاک شدن این لکه ننگ باید بمیرد. شوکه شده بودند. پسرعموها هیزم ماجرا را می‌آوردند و پدر و برادر برایش نقشه کشیدند.»

بعد از غروب روز پانزدهم دی ماه سال ۹۷ شش نفر از طایفه آقای «ح» به جرم همداستانی در قتل یک جوان ۲۵ ساله تراجنسیتی که چند سالی از خانواده‌اش دور شده واز شادگان مهاجرت کرده بود، بازداشت شدند و به قتل اعتراف کردند. آنها نگفتند که با قصد قبلی و به بهانه خرید لباس تازه، دخترک بی گناه را به بیابان برهوت حوالی شادگان کشانده و او را کاردآجین کرده‌اند.

***

چند عکس خانوادگی به دست نویسنده این گزارش رسیده است:

تصویر پدر مهسا را می‌بینم. مرد ظاهرا مظلوم و نحیفی که ته چشم‌هایش رنجی مبهم می‌بینی. عکس بعدی برادر ۲۱ ساله مهسا را نشان می‌دهد که این روزها به جای مهرورزی با دو کودک خردسالش در زندان است. لابد آن لحظه که رو به دوربین می‌خندیده هنوز نمی‌دانسته قرار است دستش به خون خواهرش آلوده بشود. خواهرش مهسا که لباس خوش‌دوخت دخترانه پوشیده و موهایش را به رنگ اخرایی و زیتونی های‌لایت کرده ….

 عکس بعدی تصویر نامادری است، پوشیده در لباسی سراسر سیاه، با دست‌هایی ترک خورده. هیچ‌کس در پی رضایت او نیست. یک زن از زنان طایفه که یک فرزندش مرده و نمی‌خواهد فرزند دیگرش بمیرد و می‌داند که با کمترین اعتراضی جانش به مخاطره خواهد افتاد.

در یک قرار نانوشته تمام آگاهان این جریان سکوت کرده‌اند و حتی یک خط نوشته در مورد مهسا در هیچ رسانه رسمی و غیررسمی‌ای وجود ندارد.

شهریور
۸
۱۳۹۸
خواستگار اجاره‌ای، خدمتی نوین یا دم خروس خشونت؟
شهریور ۸ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: AndrewLozovyi/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: AndrewLozovyi/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

این روزها در کنار مشاغلی مثل «گریه کن در مراسم ختم» یا «سیاهی لشکر عروسی»،  شغل جدید «خواستگار اجاره‌ای» از سر تقاضای فزاینده بازار سر برآورده است. احساس نیاز به این که یک فرد تقلبی وانمود کند خواهان یک دختر دم بخت است تا او را از دست سرزنش و فشار محیط اطرافش نجات دهد.

حالا برخی خانواده‌های ایرانی بخشی از درآمد خانواده را به این نمایش مضحک اختصاص می‌دهند تا ضمن چشم و هم‌چشمی، از دختر خانواده حمایت کنند.

«کیمیا»، منشی یک مرکز رادیولوژی در منطقه عبدل آباد تهران است. او بعد از گرفتن دیپلم نتوانسته به دانشگاه راه پیدا کند و از همان روزها مصمم شده با یک ازدواج معقول از خانه پدرش که به شدت او را تحت فشار می‌گذارند، برود.

کیمیا درست از روزهای بعد از بلوغ مدام این آموزه را شنیده که دیر یا زود باید عروس بشود اما با اینکه دختر خوش بر و رویی هم هست، هرگز خواستگار پر و پا قرصی نداشته.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

هر دو برادر کیمیا ازدواج کرده‌اند و پی کار و زندگیشان رفته‌اند و حالا او علاوه بر تحقیر پدر،‌ هدف طعنه برادرها و زیر نگاه کنجکاو همسرانشان نیز هست.

تقریبا در کل خانواده کیمیا از عمه و خاله گرفته تا دختر عموهای کوچک‌تر از خود او که ازدواج کرده‌اند، به خودشان اجازه می‌دهند درباره زندگی شخصی او و خواستگاران احتمالی‌اش کنجکاوی کنند و او را مورد سوال و جواب قرار دهند.

کیمیا اما مدت‌ها احساس افسردگی و رنجوری می‌کرده و حتی چند باری به خودکشی فکر کرده است. او یک سال و نیم است داروهای ضد افسردگی مصرف می‌کند.

کیمیای ۲۸ ساله، چندین سال است هزینه‌های شخصی‌اش را خودش تامین می کند اما پدرش اصلا نمی‌تواند حضور او را در خانه تحمل کند. او تا چشمش به کیمیا می‌افتد، شروع می‌کند به کنایه زدن و اینکه اگر دختر خوبی می‌بود الان سر دستشان نمی‌ماند و حداقل یک نفر زنگ در خانه‌شان را می‌زد. او آنقدر ادامه می‌دهد که ته ماجرا به کبود کردن تن و بدن کیمیا می‌رسد.

***

اولین بار مادر کیمیا در بهشت زهرا و کنار مزار مادر بزرگ از دست یک زن رهگذر کارتی دریافت کرد که با خط قرمز نستعلیق روی آن نوشته شده بود: «برای شما به خواستگاری می‌آییم و آبروی شما را در خانواده احیا می‌کنیم ….»

و این طور شد که آنها هم از وجود این خدمات عجیب آگاه شدند.

مادرش پیشنهاد داد با فروختن النگوهایش چنین برنامه‌ای را به طور مخفیانه و دور از چشم آدم‌های فضول دور و برشان طراحی و اجرا کنند.

آنها دو نیت داشتند: اول اینکه از شر طعنه و کنجکاوی آشناهای دور و نزدیک نجات پیدا کنند و دوم، از حجم خشونت کلامی و تحقیری که از طرف پدر و دو برادر کیمیا متوجه او بود، لااقل برای مدت کوتاهی بکاهند. با هم قرار و مدار گذاشتند که هیچ‌کس رازشان را نفهمد.

کیمیا و مادرش یک مهمانی بزرگ راه انداختند، افراد دور و نزدیک خانواده را جمع کردند و با پول فروش النگوهای مادر، برای مدتی از شر مداخله دیگران در امور شخصی کیمیا رها شدند.

کیمیا می‌گوید خواستگار اجاره‌ای توانست از حجم خشونت‌هایی که متوجهش می‌شد، بکاهد.

«نیما ستارزاده»، روان‌پزشک بالینی ساکن ایران اما می‌گوید خواستگار اجاره‌ای ممکن است راه حل سخیفی برای رقابت‌های خانوادگی باشد اما راه احیای منزلت و کرامت فرد یا کاهش خشونت کلامی در خانواده نیست:

«ما نیازمند آموزش و فرهنگ‌سازی هستیم. کیمیا می‌بایست اعتماد به نفسش را تقویت کند. باید باور داشته باشیم هیچ‌کس اجازه ندارد دختر دم‌بختی را که یا شرایط مناسب یا قصد و اراده‌ای برای ازدواج ندارد، مورد خشونت کلامی قرار دهد یا او را با تعداد خواستگارانش و با خط‌‌کش مسائلی که الزاما به دنیای خصوصی آن فرد مربوط است، قضاوت کند.»

او می گوید مراجعانی داشته که برای رهایی از این فشارهای خانگی، تن به ازدواج‌های خطرناک و نامعقول داده‌اند: «مجرد بودن یک عیب، نقص یا فاجعه نیست بلکه یک ویژگی است و تا زمانی که خودتان به این امر ایمان نداشته باشید ممکن است تحت فشارهای عدیده مجبور به انتخاب‌هایی شوید که بعضا خطرناکند. متاسفانه سیستم تربیتی و نگرش اجتماعی به مقوله دختران مجرد انسانی نیست و زمینه فرار، روی آوردن به مواد مخدر، ازدواج‌های نامعقول و حتی خودکشی و افسردگی را افزایش می‌دهد. بهترین راه این است که به افراد ظاهرا دلسوزی که مرتب در خانواده در حال فشار آوردن به خانم‌های مجرد فامیلند، به شیوه کاملا محترمانه و دوستانه  بگویید شیوه زندگی شخصی‌تان، فقط به خود شما مربوط است.»

خواستگار اجاره‌ای منحصر به ایران نیست

شغل «خواستگار اجاره‌ای» در برخی کشورهای متعصب و سنت‌زده که قوانین حمایت‌گری نسبت به زنان ندارند، سال‌ها پیش از ایران متداول بوده است.

 «فریال نجاح»، دانشجوی پاکستانی‌تبار آمریکایی رشته مردم‌شناسی کالج فوتهیل در شهر لوس آلتوس کالیفرنیا در این مورد یک تحقیق محلی انجام داده و می گوید این شغل در بسیاری از مناطق پاکستان زیر پوست و لایه های زیرین زندگی مردم عادی وجود دارد.

 فریال می گوید در جریان تحقیقش متوجه شده این موضوع الزاما مختص پاکستان نیست و در بسیاری از کشورهای مسلمان با وانمود کردن این که یک دختر خواستگارهای متعدد دارد، او را از شر قضاوت‌های بیرونی نجات می‌دهند.

در بسیاری کشورها از جمله هند، اندونزی، مالزی، عربستان، امارات و برخی دیگر از  کشورهای عربی موضوع خواستگار نمایشی مرسوم است و به باور فریال الزاما به خانواده‌های مسلمان محدود نمی‌شود بلکه حتی در خانواده‌های هندو، جینیسم‌ها و سیک‌ها هم رخ می‌دهد.

فریال به کمپین دوستان «سیتا» اشاره می‌کند. دختر جوانی که در یکی از دانشگاه‌های پنجاب تحصیل می‌کرده و دوستانش برای نجات او از شر کتک‌های شبانه‌روزی پدر و برادرانش، یکی دیگر از دانشجویان هم‌کلاسی را قانع می‌کنند تا به عنوان خواستگار نمایشی وارد بازی شود و سیتا را از این تحقیر شبانه‌روزی که هیچ طرفدار و هواخواهی ندارد، نجات دهد.

او می گوید این ماجرا برای ما شاید یک موضوع طنز تلقی شود و ما با شنیدنش حتی به این شوخ طبعی مبتکرانه بخندیم اما در مواردی به اسیدپاشی به صورت دختری منجر شده که خواستگار نداشته است.

کارگر فقیر سابق، خواستگار نمایشی امروز

به تلفنی که کیمیا در اختیارم گذاشته زنگ می‌زنم و نقش یک مشتری مشتاق را بازی می‌کنم. نادر را به من معرفی می‌کنند که یک خواستگار اجاره‌ای خوش بر و روست. تلاش زیادی برای جلب اعتماد نادر می‌کنم. یک هفته زمان می‌برد تا او به من اعتماد کند و مطمئن باشد که من پلیس یا عضو یک خانواده فریب خورده نیستم و قصد انتقام‌جویی ندارم.

او متولد روستای کلاته یا «چاله قلعه» قزوین است و زندگی سخت و فقیرانه‌ای داشته. نادر دیپلم ردی است. او تا سال‌ها در یک کارخانه موزاییک‌سازی در اطراف کلاته کار می‌کرده و شب‌ها هم همان جا می‌خوابیده، تا اینکه یکی از دوستانش پیشنهاد می‌دهد که او با بر و روی زیبا و قد و بالای موزونش، می‌تواند پولی به مراتب بیشتر از برش دادن سنگ موزاییک دربیاورد و این جور می‌شود که او را به یک دلال در حوزه برگزاری مراسم ختم و عروسی با سیاهی لشکر اجاره‌ای  یا خواستگار اجاره‌ای آشنا می‌کند. او این روزها توانسته یک آپارتمان ۴۵ متری در منطقه شهر زیبای تهران اجاره کند و از خوابیدن در سوله موزاییک‌سازی نجات پیدا کند.

نادر می‌گوید تا به حال ۱۵ یا ۱۶ بار نقش خواستگار را بازی کرده است:

«من فکر می‌کنم با این کار به دخترانی که در خانه‌هایشان مورد خشونت، آزار و طعنه و کنایه و تحقیر قرار می‌گیرند، کمک می‌کنم. چه ایرادی دارد اگر زندگی یک نفر آرامش پیدا کند و از تحقیر کلامی نجات یابد؟»

بیشتر بخوانید:

قتل برای رسیدن به رستگاری

آنها مرگ را به طلاق ترجیح می‌دهند

زن، انسان یا ناموس همگانی؟

به گفته نادر آنها لباس داماد قلابی را خودشان می‌دهند: «بسته به موقعیت خانواده عروس لباس می‌پوشم. مثلا خواستگاری رفتن برای دختری که ساکن تهرانسر یا قلعه مرغی است و پدرش معلم است برای من ۱۰۰ هزار تومان بیشتر سود ندارد و مجبور نیستیم از شیرینی فروشی سرشناس یا گل فروشی گران قیمت خرید کنیم. صاحب کار هزینه همه تشریفات را می‌دهد. البته که به جز من یکی دو زن و مرد جا افتاده هم به عنوان پدر و مادر و خواهرانم ما را همراهی می‌کنند و همه آنها هم اجاره‌ای هستند. برنامه‌ریزی با خودشان است و فقط مرا توجیه می‌کنند که موقعیت دختر چیست و با پدرش چه‌طور حرف بزنم و بگویم که چه‌طور به دخترشان علاقه‌مند شده یا کجا او را ملاقات کرده‌ام.»

برخی مراسم خواستگاری اما بسیار پرهزینه هستند و برای نادر هم بیش از بقیه مراسم می‌صرفند: «یک مورد رفتیم سعادت آباد. کل خانواده مادری و پدری را دعوت کرده بودند که کلاس بگذارند. ما هم مجبور شدیم با ماشین اجاره‌ای بی ام دبلیو برویم و سه ماشین دیگر، کاروان خواستگاری را همراهی می‌کردند. فقط دسته‌گلی که سفارش دادیم نیم میلیون تومان آب خورد. سفارش دهنده هم خود عروس خانم بود که از طعنه و کنایه‌های والدینش عاصی شده بود. طبیعتا از این قبیل مراسم درآمد بیشتری دارم. جالب است که در این مراسم باشکوه فقط خود دختر از تقلبی بودن من اطلاع داشت و فردای آن روز خانواده‌اش اصرار کرده بودند که به خواستگار مناسبی که من بودم پاسخ مثبت بدهد. کل ماجرا نفس‌بر بود تا تمام شد. بعد هم یک گوشه ایستادیم و دستمزدها را گرفتیم و هر کسی رفت سوی آلونک خودش.»

نادر می‌گوید به عنوان یک خواستگار اجاره‌ای بارها دلش برای دخترانی که به این بازی سخیف تن داده‌اند سوخته و به خوبی درک می‌کند که آنها یا خانواده‌هایشان تحت چه فشارهای سخت اجتماعی‌ای، تن به چنین رفتار ریاکارانه‌ای می‌دهند.

شهریور
۵
۱۳۹۸
قتل برای رسیدن به رستگاری
شهریور ۵ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: CD123/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: CD123/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

«محمود»، پدر پارمین هفت ساله، مهندس شاغل در یکی از شرکت های زیر مجموعه پتروشیمی عسلویه و یک فرد تحصیل‌کرده از یک خانواده سرشناس، دخترش را خفه کرده تا به «رستگاری» برسد.

دختر هفت ساله او را وقتی که دیگر هیچ جانی در بدن نداشته به بیمارستان شهر جم منتقل می‌کنند و تیم پزشکی بیمارستان،‌ موضوع انتقال جسد یک کودک هفت ساله و مرگ مشکوک او را به نیروی انتظامی مستقر در جم اطلاع می‌دهد.

پدر پارمین اعتراف می‌کند که در یک تصمیم آنی دخترکش را به قتل رسانده تا از این دنیا رها شود و به رستگاری برسد.

دخترک بهانه مرغ مینا گرفته بوده و پدر و دختر ساعت هشت شب از خانه خارج می‌شوند تا مرغ مینا بخرند. دخترک اما هرگز به خانه باز نمی‌گردد. پدر او را در آغوشش خفه می‌کند.

یکی از وابستگان محمود به خانه امن می‌گوید که او هر روز فاصله شهر جم تا عسلویه را رانندگی می‌کرده و در طول زمانی که وقتش را کنار خانواده می‌گذرانده، بهترین رابطه را با پارمین داشته: «برای همین همه اعضای خانواده بعد از مرگ دخترک در شوک و بهتی عمیق فرو رفته‌اند.»

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

برخی سایت‌های محلی بعد از انتشار خبر مرگ پارمین در مورد محمود نوشته‌اند که او یک معتاد به شیشه یا معتاد به الکل بوده، اما این آشنای دور وجود هر نوع نابه‌سامانی رفتاری در این مرد را رد می‌کند و می‌گوید که محمود کاملا طبیعی و دارای وجهه اجتماعی مناسبی بوده است.

خبرگزاری فارس هم از قول روح‌الله فروغی‌فر در مورد این پرونده نوشته است که قاتل، فردی سالم، تحصیل‌کرده و از خانواده‌ای سرشناس، معروف و مشهور در گچساران بوده و اکثر اعضای این خانواده تحصیل‌کرده هستند: «او فارغ التحصیل رشته مهندسی با ۱۵ سال سابقه کار بوده و شایعات اولیه مبنی بر معتاد بودن قاتل به شیشه کاملا کذب است. او نه معتاد بوده، نه هنگام ارتکاب جنایت مواد مخدر یا الکل مصرف کرده است. او در کمال صحت و سلامت عقل و به نیت اعزام دخترش به بهشت مرتکب قتل شده است.»

قتل پارمین هفت ساله به نیت رستگاری و فرستادن او به بهشت، اولین قتل ایدئولوژیک خانوادگی در ایران نبوده و احتمالا آخرین آن نیز نخواهد بود اما به نظر می‌رسد ضعف قانون مجازات اسلامی در باب اینکه پدر بر فرزند خود ولایت دارد و از مجازات مصون است، مسیر رخداد چنین اتفاقات هولناکی را هموارتر می کند.

***

«شیما رستگاری» به عنوان مددکار اجتماعی در یک موسسه خدمات مشاوره و روان‌شناسی در شهر شیراز کار می‌کند. او از مادری می‌گوید که با حالتی از جنون به این موسسه مراجعه می‌کرده تا درد و رنج ناشی از قتل دختر یک ساله‌اش را به دست پدر، فراموش کند:

«خانمی بود حدودا ۳۸ ساله. همسرش به خاطر اعتراف به دو قتل در زندان عادل‌آباد زندانی است. او دوستش را در یک درگیری با چاقو کشته و شبانه به خانه برگشته و با یک چاقوی تیز سر دخترش را هم بریده. وقتی مادر دخترک سر می‌رسد و این صحنه فجیع را می‌بیند بیهوش می شود. قاتل بعدها اعتراف می‌کند از ترس اینکه مبادا بعد از زندانی شدنش دخترش مورد تعرض یا بی‌حرمتی دیگران قرار بگیرد، او را پیشاپیش کشته تا پاک بمیرد.»

به دنبال روایت‌ها

آرشیو قدیمی و نسخه‌های بازمانده از مجلات زنان: خبر قتل دخترک ۹ ساله به دست پدرش به منظور رستگاری او،  شماره ۱۰۸ مجله زنان، فروردین و اردیبهشت سال ۸۳، صفحات ۸۴ و ۸۵.

پدر دختری ۹ ساله به نام زهرا او را در زیرزمین خانه‌اش با انگیزه جاری کردن حکم خدا و سنت پیامبر به قتل رسانده.

شرح ماجرا در گزارش شماره بعد زنان به قلم «نیلوفر رستمی» چنان هولناک است که به نظر می‌رسد مخاطب یک قصه آخرالزمانی ترسناک را دنبال می‌کند:

مادر زهرای ۹ ساله گفته: «شب قبل از حادثه با مسعود دعوایم شد. او مدت‌ها بود بد خلقی می‌کرد. غروب همان روز زهرای ۹ ساله با دست‌های کوچکش موتور پدرش را شسته بود. این کار هر غروبش بود. نیمه‌شب بود … با کابوس وحشتناکی از خواب پریدم و به سمت اتاق زهرا دویدم اما او سر جایش نبود. سراسیمه به اتاق مسعود رفتم . او هم نبود. با وحشت به سمت راه پله‌ها دویدم و دیدم چراغ زیرزمین روشن است. همسرم با چاقو بالای سر زهرا ایستاده بود. اولش خیال کردم خوابیده ….»

مادر از بیم جانش به هزار بهانه از دست مرد قاتل به سمت خانه همسایه‌ها فرار می کند و با کلانتری ۱۴۲ تماس می‌گیرد. وقتی ماموران در دل تاریکی شب سر می‌رسند، می‌بینند پدر قسمتی از موزاییک‌های کف زیرزمین را کنده و قصد به خاک سپردن دخترش را دارد.

بررسی‌های مقدماتی نشان دادند زهرا با اصابت یک ضربه چاقو بر گلو که ۱۰ سانتی‌متر عمق داشته توسط پدر ۳۶ ساله‌اش کشته شده است.

صبح روز سه‌شنبه اول اردیبهشت ماه سال ۸۳ است. زهرای ۹ ساله را در محوطه امامزاده‌ای واقع در محله کن به خاک می‌سپارند. مسعود به بازجو اعتراف کرده که قبل از کشتن دخترش به او آب خورانده و با یک دستمال چشمش را پوشانده و بعد با چاقوی میوه‌خوری ضربه‌ کاری را زده است. دخترک مطیع بوده و هیچ اعتراضی نکرده.

آن لحظه به همسرش که سراسیمه وارد زیر زمین شده گفته است: «من کاری کردم که بی‌گناه بمیرد. خودم پول مراسمش را می‌دهم. خودم برایش قرآن می‌خوانم.»

مسعود فردی متدین و جانباز بوده، همیشه تسبیح دستش بوده و مدام ذکر می‌گفته. کارمند اداره کل بازنشستگی کشور، خوش لباس و مورد اعتماد اهالی محل.

او در جریان بازجویی‌ها اعتراف کرده بود که قبل از قتل زهرا به او تجاوز کرده :« کاری که دیگران می‌خواستند با او بکنند من خودم کردم».

بیشتر بخوانید:

زن، انسان یا ناموس همگانی؟

چرا قتل‌های ناموسی در قلب کشورهای توسعه یافته هم رخ می‌دهند؟

آنها مرگ را به طلاق ترجیح می‌دهند

پزشکی قانونی اما این مسئله را با وجود اصرار متهم و شواهدی که شهود تایید کرده‌اند، تکذیب کرده است.

کسانی که جنازه دخترک را شسته‌اند اما بعدها گفته‌اند که آثار تجاوز و خون مشخص بوده.

پس از این جنایت، رئیس وقت قوه قضاییه تحت تاثیر شکواییه مادر زهرا قرار گرفته و در دیدار با او، دستور می‌دهد به شرط ارتکاب زنا، پدر را اعدام کنند. درست یک روز بعد از این دستور اما پزشکی قانونی اعلام می‌کند با وجود اعترافات مسعود، زنایی انجام نشده و تجاوزی در کار نبوده است.

***

سه روز بعد از انتشار خبر قتل زهرا اما یک پدر در کرمان دختر چهار روزه‌اش را تنها به این دلیل که دختر است، برای اجرای سنت خدا خفه می‌کند.

مادر این کودک گفته بود: «از زمانی که همسرم متوجه شد من حامله هستم سر ناسازگاری داشت و مرا کتک می‌زد تا بچه سقط شود. روز چهارم او نوزاد را برداشت و گفت می‌رود قدم بزند و نیم ساعت بعد زنگ زد و گفت برو بچه‌ات را از بیمارستان باهنر تحویل بگیر.»

مسئولان بیمارستان علت مرگ نوزاد را ایست قلبی در اثر ضربه به سر و خونریزی مغزی اعلام کردند. او به ماموران گفته بود: «می‌خواستم بچه را به دوستانم نشان بدهم و نمی‌دانم چه‌طور شد که سرش به جایی اصابت کرد و مرد.»

او اما بعدتر در جریان بازجویی‌های تخصصی اعتراف کرد که برای اجرای سنت پیامبر، کودک را به کام مرگ فرستاده است.

***

مبلغان و مفسران مذهبی می‌گویند علت نادیده گرفتن حقوق زنان در شریعت اسلامی، تفاوت بین دو جنس است و نقش زنان از نظر شریعت اسلامی بسیار تعیین کننده و حمایت‌گر مردان است و اسلام در همه درجاتش به تکریم نقش زنان تاکید کرده است.

«شروین سلطان زاده»، وکیل دادگستری ساکن ایران به خانه امن می‌گوید: «چرا با اینکه در تفاسیر متون مذهبی این‌طور تاکید شده است که سنت دخترکشی مربوط به قبایل بدوی بوده و با ظهور اسلام، این سنت مورد انتقاد شدید است و منسوخ شده، اما در همین قانونی که بر پایه شرع اسلام تدوین شده است، نسبت به دختر‌کشی توسط پدر، مجازات درخوری در نظر گرفته نمی‌شود که نقش بازدارنده و کنترل کننده داشته باشد؟»

به گفته سلطان زاده، قتل فرزند توسط پدر به موجب ماده ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی منجر به پرداخت دیه خواهد شد و پدر مستوجب قصاص نخواهد بود و فقط به خاطر جنبه عمومی جرم و مطابق ماده ۶۱۲ قانون مجازات اسلامی به سه تا ۱۰ سال حبس محکوم می‌شود، اما در صورتی که مادر مرتکب قتل شده باشد، قصاص می‌شود.

این وکیل دادگستری اشاره می‌کند به این که در اغلب کشورهای پیشرفته، مجازات خشونت خانگی سنگین‌تر از خشونت‌های دیگر است چون خشونت‌گر خانگی خانه را ناایمن کرده و این گناه بزرگی است.

به گفته او همین قانون قصاص نشان می‌دهد که جایگاه زن و مرد به لحاظ شرعی تا چه حد از هم دورند: «مادری که فرزند را به دنیا آورده و در قوانین کشورهای پیشرفته دارای بالاترین حق در مورد فرزند است همچون یک فرد بیگانه مجازات شده و هیچ گونه حقی خارج از حقوق انسانی برای او قائل نشده‌اند اما پدر را دارای اختیار جان بخشیدن یا ستاندن دانسته‌اند. البته که مادر در مورد جان فرزند دارای هیچ حق متفاوتی نیست و باید مجازات شود و بی‌تردید این مسئله با قدرت بیشتری در مورد پدر صدق می‌کند و او هم بی‌تردید مستوجب مجازات است.»

***

مادر پارمین کوچک در بهت و حیرت است، همان‌گونه که فعالان برابری‌خواه شوکه شدند. یکی از آشنایان این خانواده به خانه امن می‌گوید آن زن هنوز مرگ دردناک دخترش برای رسیدن به رستگاری را باور نکرده است.

مرداد
۳۰
۱۳۹۸
زن، انسان یا ناموس همگانی؟
مرداد ۳۰ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
Depositphotos_3429949_s-2019
image_pdfimage_print

Photo: re_bekka//depositphotos.com

فصل دشوار زندگی برای برخی زنان کُرد

ماهرخ غلامحسین‌پور

نویسنده این مطلب، اخبار مرتبط با زنان مناطق کردنشین را از طریق صفحه فیس‌بوک پروین ذبیحی، فعال و کنشگر حقوق زنان در سنندج پی می‌گیرد. او منبع موثقی است که به عنوان یک تلاشگر محلی، سال‌هاست به شکل میدانی این اخبار را دنبال می‌کند.

هفته‌ای به پایان نمی‌رسد که خبر قتل، خودکشی، خودسوزی یا خشونت خانگی علیه یک زن در صفحه فیس‌بوک پروین ذبیحی منتشر نشود.

یکی از خبرهای این صفحه به روز چهاردهم تیر ماه برمی‌گردد: قتل «مریم خدریان»، ۵۰ ساله، توسط شوهرش با هویت «کریم عبده‌زاده»، ۵۵ ساله. مرگی که به علت «مشکلات خانوادگی» رقم خورده است.

وب‌سایت «هه نگاو» که اخبار محلی و حقوق بشری را پوشش می‌دهد درباره این حادثه نوشته است که کریم عبده‌زاده، همسرش را به این دلیل کشته که حاضر به فروش خانه مشترکشان برای دادن قرض‌های شوهرش نشده است. 

ماجراهای خشونت خانگی و قتل‌های خاموشی که به اشکال مختلف بر آنها سرپوش گذاشته شده یا مورد بی‌مهری افکار عمومی و فعالان مدنی مرکزنشین قرار گرفته، این روزها چنان بالا گرفته‌اند که فعالان مدنی برابری‌خواه محلی که ضرورت اطلاع‌رسانی درباره این اخبار را بیش از سایرین حس می‌کنند، روز۱۶ اردیبهشت ماه قرار گذاشتند در قبرستان روستای کولان و حوالی مزار «نرمین وطن‌خواه»، دختر ۲۳ ساله‌ای که در سکوت خبری به قتل رسید و مخفیانه به خاک سپرده شد، دور هم جمع شوند.

تجمع این کنشگران با حمله نیروهای امنیتی و بازداشت هفت نفر از حاضران در قبرستان روستای کولان، به قبرستان بهشت مصطفای مریوان کشیده شد. 

کنشگران مدنی محلی می‌خواستند در مورد قتل‌های ناموسی و خشونت‌های بی‌رویه خانگی در مناطق مذکور اطلاع‌رسانی شود. 

آنها با هم عهد بستند به این خشونت‌های افسار گسیخته و کشتار خاموش و بی‌دلیل زنان در شهرهای کردنشین، اعتراض و درباره آنها اطلاع‌رسانی کنند و به شکل عملی و روستا به روستا، دست به روشنگری بزنند.

آنان در گردهمایی قبرستان بهشت مصطفی یک بیانیه هم نوشته و امضا کردند. این که «زنان ما، مادران و خواهران ما ، شرکای زندگی ما هستند و ارزش آزادی، عدالت و عشق به بهره‌مندی کامل زنان از حقوق انسانی مشروع است.» 

تنها یک هفته بعد از این گردهمایی در قبرستان اما «زینت کرمی»، زنی جوان از اهل کرمانشاه و مادر یک کودک خردسال، در غروب روز بیست و پنجم اردیبهشت ماه به دلیل اختلافات خانوادگی از طریق خوردن قرص‌های متعدد به زندگی‌اش پایان داد

خبر خودکشی این زن را چند سایت محلی در چند سطر، مختصر و کوتاه منتشر کردند اما یکی از دوستان زینت به خانه امن گفت او زنی با انرژی و عاشق زندگی بود و برای آینده زندگی فرزندش برنامه‌های زیادی داشت: «او که در یک خانواده متعصب بزرگ شده بود به چارچوب زندگی خانوادگی مقید بود اما تحت آزار و خشونت خانگی به زندگی‌اش پایان داد.»

دوستان محدود زینت می‌دانستند او در خانه تحت خشونت قرار دارد اما هیچ‌کس تصورش را نمی‌کرد آن زن عاشق زندگی، یک روز تحملش را از دست بدهد. 

خشونت و تبعیض، وصله عادی زندگی روزمره 

«کالی دوراندیش»، دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات فرهنگی که کودکی‌اش را در مریوان و تحت همین فشارها گذرانده، به خانه امن می‌گوید: «زینت یک مورد معمولی است که ماجرایش نه خون دارد، نه آتش دارد و نه خودسوزی. او با کم‌هزینه‌ترین شکل به پایان یک زندگی رسیده و لابد کسی هم ماجرا را شنیده و دو خطی در موردش نوشته و شما از طریق رسانه متوجه آن شده‌اید.»

دوراندیش در ادامه می‌گوید: «در کردستان موضوع خشونت خانگی، خودکشی و ختنه دختران، قتل ناموسی، ممانعت از تحصیل و ازدواج کودکان به شکل سیستماتیک بخشی از زندگی روزمره است. حتی زنان و افراد تحصیل کرده که خودشان را منادی روزگار مدرن می‌دانند هم نسبت به غیر طبیعی بودن این خشونت‌ها آگاه نیستند و آن را بخشی از زندگی روزمره و عادی مردم منطقه می‌دانند. وقتی به عنوان یک غریبه وارد آن فضا می‌شوی واکنش نشان می‌دهی اما به تدریج با دیدن سایه سنگینی که این جامعه را در خود بلعیده، تو هم به آن خو می‌کنی و حتی خودت هم تبدیل می‌شوی به بخشی از آن مکانیزم. سال گذشته با پرونده زنی مواجه شدم که در اعتراض به خشونت و سوء ظن‌های مکرر همسرش، به شکلی وحشتناک خودش را با چاقو زده بود و مرده بود. این خودکشی چنان وحشتناک بود که نمی‌شد باور کرد یک انسان در حق خودش چنین کند.»

بیشتر بخوانید:

تعطیلات و افزایش ساعات کار خانگی

رسانه ملی، مروج خشونت خانگی؟

وقتی اختلال روحی به جنایت ختم می‌شود

وقتی خودکشی راه رهایی از خشونت‌ خانگی‌ست

خودکشی یک دختر ۱۷ ساله پیرانشهری اهل روستای پسوی با هویت «مرضیه بایزیدی»، خودکشی «شیوا شعبان»، ۱۶ ساله، اهل روستای تاژان دره اشنویه، خودکشی زن جوانی به نام «نازیلا اطمانی» از طریق خوردن مواد شوینده به علت فشارهای خانوادگی، خودکشی «مریم افراسیابی» ۵۵ ساله با خوردن قرص برنج که به شهادت کادر پزشکی بیمارستان ایلام، با آثار ضرب و جرح بسیار بر بدن و آثار مشت بر پای چشم راستش به این بیمارستان منتقل شده بود، خودکشی «کژال اشکوتی»، ساکن روستای قزل‌قوپی از طریق حلق آویز شدن به علت مشکلات خانوادگی، خودکشی «سارا زمانی دادانه»، ساکن محله غفور سنه که خودش را از طبقه سوم یک ساختمان به پایین پرتاب کرد، خودکشی نافرجام دو خواهر دانشجوی کرمانشاهی در خوابگاه دانشجویی که با اقدام فوری دوستانشان از مرگ قطعی نجات یافتند، حلق‌آویز شدن «ملیحه غفارزاده» ، زن ۳۵ ساله اهل اشنویه و خودسوزی زنی به نام «گل اندام»، از اهالی روستای گولگنی از توابع ارومیه، تنها آمار محدودی از خودکشی‌های اتفاق افتاده در طول سه ماه گذشته در شهرهای کردنشین است. 

کالی دوراندیش در واکنش به این خودکشی‌ها معتقد است هیچ اراده‌ای برای آموزش خانواده و مبارزه با شیوه تعصب‌آمیز زندگی در این مناطق وجود ندارد: «آنها زن را ناموس همگانی فرض می‌کنند. یک زن تعداد زیادی قیم دارد و بنا به دلایل مذهبی، این شیوه نگاه قیم مآبانه مورد تشویق و ترغیب قرار می‌گیرد.»

دوراندیش می‌گوید حتی افراد طبقه تحصیل کرده هم تحت تاثیر فرهنگ و سنت‌های غالب و زن‌ستیز هستند. به باور او، زن‌ها در این وادی مقصرند و گناهکار، حتی اگر جرمی مرتکب نشده باشند.

این دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات فرهنگی به مرگ زنی به نام «گلچهره» اشاره می‌کند که توسط همسر معلمش در «هژده دولان بانه» با روسری به قتل رسیده است: «توجه کنید آقای معلم از قبل یک قبر آماده کرده بود. مرتب و تمیز. بعد زنش را نیمه شب با روسری خفه کرده و او را آنجا زیر پل هژده دولان به خاک سپرده و رویش را بتون کاری کرده بود.» 

سایت کردی «هه نگاو» درباره این ماجرا نیز نوشته و خبر داده است که در طول چهار ماه نخست سال دست‌کم ۱۰ زن در شهرهای دور و نزدیک کردستان به دست پدر، همسر یا برادرشان به قتل رسیده‌اند. 

مناطق کردنشین رتبه اول خودکشی زنان در ایران را دارا هستند. مرگ متداول آن حوالی، خالی کردن یک پیت بنزین یا نفت و به آتش کشیدن هستی خویش است. تا کنون اراده‌ای برای تحقیق در این مورد وجود نداشته تا معلوم شود چرا زنان آن منطقه از این شیوه دردناک برای مردن استقبال می‌کنند. 

ایلام، «پایتخت خودکشی جهان»

سال گذشته «حمدالله بیگی»، نماینده مردم ایلام در شورای عالی استان‌ها اعلام کرد که ایلام رتبه نخست خودکشی در دنیا را دارد. 

پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه هم در همین باب نوشته است که در ایلام ۷۰ درصد خودکشی‌ها را زنان انجام می‌دهند. 

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

کالی دوراندیش درباره مرگ مظلومانه زنان و به خاکسپاری مظلومانه‌ترشان به خانه امن می‌گوید: «یکی از روستاییان کولان بعدها به من گفت هنگام خاکسپاری نرمین که هنوز هم قاتل یا قاتلانش دستگیر نشده‌اند چند نفر مرد حضور داشتند. مادر پیرش و یک زن از اهالی خانواده هم یک گوشه دور ایستاده بودند و حتی بر پیکر دخترک مویه نمی‌کردند. مردها خشونت می‌کنند، می‌کشند و مظلومانه و بی صدا به خاک می‌سپارند. همین چندی پیش دو خواهر جوان به نام شایسته و اسرا در روستای نایسر حوالی شهر سنندج در یک غروب دلگیر اردیبهشت ماه توسط پدر و برادرشان به قتل رسیدند. یک دختر ۳۳ ساله و یک دختر ۲۲ ساله، آن هم با ضربات چاقو. می‌گفتند علت این خشم خانوادگی به خاطر جدایی شایسته از همسرش بوده. او گفته در خانه توسط شوهرش مورد خشونت قرار می‌گرفته. شایسته مادر دو کودک بوده اما حاضر نشده زندگی خانوادگی‌اش را ادامه بدهد. از آن جایی که خواهر کوچک‌تر هم با خواهر بزرگ‌تر همدل بوده و او را تشویق می‌کرده که به زندگی خشونت‌بارش برنگردد، مورد خشم پدر و برادر واقع شده. پدرشان فتح‌الله و برادرشان عادل با همدستی هم با چاقو آنها را کارد آجین کرده و بعد از قتل هم خودشان را به نیروی انتظامی معرفی کردند. آنها تردید ندارند که هیچ‌کس در خانواده جرات درخواست قصاص ندارد و وقتی از زندان رها شوند به عنوان قهرمانانی که از ناموسشان پاسداری کرده‌اند، مورد تشویق افکار عمومی قرار می گیرند.»

دردناک اینکه به نظر می‌رسد این قتل‌های سلسله‌وار دیگر مایه آزار افکار عمومی و حتی فعالان مرکزنشین نیست. کسی دیگر حوصله شماره کردن آمار قتل‌های مکرر ناموسی در استان‌های محروم کشور را ندارد. 

مرداد
۱۶
۱۳۹۸
آنها مرگ را به طلاق ترجیح می‌دهند
مرداد ۱۶ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: inesbazdar/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: inesbazdar/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

مرد رو به دوربین ایستاده و مدام چاقویش را تکان می‌دهد. به نظر نمی‌رسد بابت جنایتی که مرتکب شده دچار هیجان یا غم پس از فاجعه باشد. یک اتوبوس شهری در پس زمینه تصویر «قاتل» به چشم می‌خورد و صدای او با همهمه مردم آن حوالی در هم تنیده شده. مکالمه مردم با او که مدام چاقویش را تکان می‌دهد، بیش از آنکه شبیه به مکالمه با یک جانی باشد، به مکالمه با یک رهگذر عادی شباهت دارد.

این ویدئو در هفته‌های گذشته با عنوان «مردی که زنش را در اتوبوس شهری کشت» در فضای مجازی منتشر شده است و رسانه‌های داخلی، محل ضبط ویدئو را یکی از خیابان‌های شهرضای اصفهان گفته‌اند.

در این ویدئو مرد می‌گوید: «هر دقیقه دادگاه و پاسگاه بودیم اما طلاق نمی‌گرفت. گفتم مهریه‌ات را می‌دهم و طلاق بگیر اما بازی در می‌آورد. سزای زنی که طلاق نمی‌گیرد همین است.»

محمد محسنی اژیه، دادستان عمومی‌ و انقلاب شهرضا نیز خبر قتل این زن در اتوبوس شهری را تایید کرده است. خبرگزاری فارس نوشته است این اتفاق روز ۱۸ خرداد ماه رخ داده و قاتل در صحنه جرم دستگیر و راهی زندان شده است.

یاشار ایزدی، روان-درمانگر ساکن ایران معتقد است ترس از طلاق و سکوتی که زنان در مقابل خشونت خانگی در پیش می‌گیرند، در بهترین شکل تبدیل به دردی کهنه می‌شود که سالیان متوالی به شکل بیماری‌های پیچیده و هزارتوی درونی، با خشم و نفرت در می‌آمیزد و در بدترین شکل نیز ممکن است به خشونت‌های شدید حتی منجر به قتل تبدیل شود.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

او ریشه این سکوت و پذیرش را ترس از طلاق و جدایی و انگاره‌های نادرست و اشتباه فرهنگی و سنتی می‌داند که در عمیق ترین لایه‌های جامعه ریشه دوانده است:

«ببینید! فرقی نمی‌کند مراجعانم از چه طبقه اجتماعی‌ای باشند. بیشتر از ۸۰ درصد آنها از طلاق و جدایی ترسیده و در مقابل آن مقاومت می‌کنند. تقریبا همان‌ها که مقاومت می‌کنند کمترین علاقه‌ای به شریک زندگیشان ندارند. تجربه من نشان می‌دهد پرهیز فرد از طلاق به دلیل علاقه و وابستگی نیست بلکه به علت ترس‌های مرضی از تنهایی، قضاوت و طرد شدن است.»

به گفته ایزدی بسیاری از مراجعان او با گفتن اینکه «زندگی همه همین است و کسی دور و برم نیست که چنین مشکلی نداشته باشد» یا «دست خودش نیست، مرد است و عصبانی شده و زود هم از دلم در می‌آورد» یا احساس گناه اینکه «تقصیر من است که با او یکی به دو می‌کنم»، ماندن در یک رابطه بیمار یا کوتاهی و تعلل و پرهیز از شکایت قانونی در برابر خشونت یا حتی مقاومت در مقابل جدایی را توجیه می‌کنند.

این روان-درمانگر ساکن ایران به پرونده یکی از مراجعانش به نام سوگل (اسم مستعار) اشاره می‌کند و به خانه امن می‌گوید: «پنج سال طول کشید تا این بیمار راضی شد از رابطه معیوبش فاصله بگیرد. او از یک مرد خشونت‌گر و مسئولیت ناپذیر، یک تصویر ایده‌آل و فوق‌العاده ساخته و به اطرافیانش القا کرده بود. سوگل به حدی بر این تصویر ساختگی اصرار داشت که خودش هم آن را باور کرده بود و مدام فکر می‌کرد با جدا شدن از او، شانس بزرگ زندگی‌اش را از دست می‌دهد و دیگر چنین اقبالی به او رو نخواهد آورد. در حالی که واقعیت بسیار تلخ‌تر از آن چیزی بود که در ذهن سوگل می‌گذشت.»

او می‌گوید مقاومت برخی زن‌ها در مقابل جدایی به علت نگاهی است که جامعه، قانون، دین، عرف و ساختار خانواده به مقوله ازدواج دارد: «آنها معتقدند تنها راهی که برای زنان منفعت دارد ماندن در یک رابطه است حتی اگر آن رابطه علیل و بیمار باشد.»

‏‏‏•••

فروردین ماه سال ۹۸ یک زندانی در زندان قزل‌حصار هنگام ملاقات شرعی زنش را کشت. او گفت «طلاق نمی‌گرفت و به همین دلیل او را کشتم.»

مرد زندانی به جرم قاچاق مواد مخدر در ابتدا به اعدام و در حکم تجدید نظر به حبس ابد محکوم شده بود:

«دختر خاله ام بود .هر چه به او می‌گفتم از بی‌مهری‌هایت خسته شده‌ام، طلاق بگیر و برو، قبول نمی‌کرد. نمی‌دانم هدفش از این کار چه بود. با اینکه می‌دانستم به خاطر قتل او اعدام می‌شوم، اما دست به این کار زدم. او هیچ تلاشی برای آزادی من نمی‌کرد با اینکه من به خاطر رفاه او دست به قاچاق زده بودم. وقتی به زندان افتادم و حکم اعدام گرفتم ناراحت نشد. از او کینه به دل گرفته بودم و چون راضی به طلاق نمی‌شد، او را کشتم.»

یاشار ایزدی در تحلیل این روایت می‌گوید اخته بودن قانون را باید جدی گرفت: «از یک طرف ارزش اجتماعی در مزدوج بودن است. خانواده و جامعه تو را بر حسب ازدواج یا طلاقت قضاوت می‌کنند. از طرف دیگر قانون کمترین اعتنایی به خشونت خانگی و تبعات آن نمی‌کند و هیچ حمایت کیفری‌ای به معنای واقعی و عملی کلمه وجود ندارد. از آن سو آموزه‌های دینی هم هست. همچنین معمولا قربانی را مقصر می‌دانند تا فرد خشونت‌گر را. مشکلات اقتصادی و فقر را هم به همه این موارد اضافه کنید. فرد قربانی به شدت از طرد شدن و تنهایی می‌ترسد و به سکوت و مدارا ادامه می‌دهد.»

بیشتر بخوانید:

قطار مرگی که متوقف نمی‌شود

چرا قتل‌های ناموسی در قلب کشورهای توسعه یافته هم رخ می‌دهند؟

‌ ‌ تجربه‌هایی از زایمان:‌ اتاق درد یا اتاق وحشت؟

•••

در گذر از وجوه سیاسی پرونده محمدعلی نجفی، شهردار سابق تهران که به یکی از جنجالی‌ترین پرونده‌های «زن‌کشی» در تاریخ ایران تبدیل شده است، موضوع مقاومت در مقابل طلاق در مورد قربانی این پرونده نیز مطرح است.

نجفی در ویدئوهایی که بعد از این حادثه در فضای مجازی منتشر شد می‌گوید از مدت‌ها قبل با همسرش اختلاف داشته و بارها تصمیم به جدایی گرفته اما او به هیچ وجه حاضر نبوده طلاق بگیرد و حتی حاضر به دریافت مهریه مناسب هم نبوده است.

ایزدی در مورد پرونده محمدعلی نجفی می‌گوید: «وجوه تاریک پرونده کماکان روشن نیست اما آنچه برای من آشناست مقاومت یک طرف ماجرا برای جدایی است. مهریه میترا استاد ۱۳۶۲ سکه طلا بوده و در بدبینانه‌ترین شکلش آن زن می‌توانسته از رابطه‌ای که به زعم نجفی و سایر نزدیکان این زوج، کاملا معیوب بوده، رها شود و با این مبلغ برای خودش یک کاسبی سالم راه بیندازد و برود دنبال شادی. اما او از چه واهمه کرده؟ از قضاوت عمومی؟ از خراب شدن وجهه اجتماعی؟ از تنهایی و طرد شدگی؟ از عدم حمایت قانونی؟ اگر باور کنیم که پس پشت پرونده نجفی هیچ ماجرای اطلاعاتی و سیاسی‌ای وجود ندارد، باید بگویم احساسات این زن برایم تازگی ندارد. اینکه نجفی گفته هر وقت در مورد طلاق حرف می‌زدیم شروع می‌کرد به شکستن وسایل خانه و با کارد به من حمله می‌کرد، برایم تازگی ندارد. زیاد شده که مراجعانم از این قبیل خاطرات تعریف می‌کنند. باید دید شرایط دهشتناکی که معذوریت‌های قانونی و عرفی برای یک زن مطلقه ایجاد می‌کند، تا چه حد منزجر کننده و دشوار است.»

•••

سیاوش محکوم به قصاص است. او سه سال پیش همسر جوانش مهناز را در مقابل چشمان دخترک ۱۲ساله‌اش با چهار ضربه چاقو کشته است. مهناز نمی‌خواسته طلاق بگیرد. او تهدید کرده بوده مهریه ۱۳۶۰ سکه‌ای خود را به اجرا خواهد گذاشت. زندگی با سیاوش انتخاب خودش بوده و او روی بازگشت و تحمل سخنان سرد خانواده‌اش را نداشته است. ترجیح می‌داده بماند و بسازد اما صبح یک روز سرد آذر ماه، سیاوش به بهانه‌ای واهی، فقط به این دلیل که همسرش اصرار می‌کرده که «برو سر کار» او را ضربات متعدد چاقو می‌کشد.

او بعدها به قاضی می‌گوید: «از اول ازدواجمان با هم مشکلات جدی داشتیم و من می‌دانستم این زندگی سامان نمی‌گیرد. ما در هیچ موردی توافق نداشتیم اما مهناز حاضر به طلاق نبود و من هم توان پرداخت مهریه‌اش را نداشتم. همدیگر را تحمل می‌کردیم تا در نهایت این تحمل، به مرگ او و زندانی شدن من منتهی شد.»

تیر
۴
۱۳۹۸
چرا قتل‌های ناموسی در قلب کشورهای توسعه یافته هم رخ می‌دهند؟
تیر ۴ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: http://www.asoyroj.com
image_pdfimage_print

Photo: http://www.asoyroj.com

ماهرخ غلامحسین‌پور*

یکی از احتمالاتی که سایت تلویزیون کشور نروژ به نقل از تیم رسیدگی کننده به پرونده «سهیلا گوگانی»، زن ایرانی کشته شده به دست همسرش مطرح کرده، احتمال قتل ناموسی است. آنها به این نکته اشاره کرده‌اند که با توجه به خاستگاه زیستی این زوج (یعنی شهر نقده) و آمار بالای قتل‌های ناموسی در این منطقه، این احتمال برای پلیس دور از نظر نبوده و در حال بررسی ماجراست.

در سال ۲۰۰۰ سازمان ملل متحد تخمین زد که هر ساله قریب به پنج هزار قتل ناموسی در دنیا اتفاق می‌افتد. آماری که توسط بسیاری از محققان از جمله «فیلیس چسلر»، استاد مطالعات زنان در دانشگاه مریلند که از دهه ۱۹۶۰ تا کنون در این مورد تحقیق می‌کند، مورد پذیرش نیست.

او این رقم را تنها نوک یک کوه یخ می‌داند که از منظر عمومی‌ بیرون زده است.

فیلیس چسلر در مورد تعریف قتل ناموسی میگوید: ‏«قتل ناموسی کشتن سنگدلانه‌ زنان و دختران به دلیل زن بودنشان است. زن زاده شدن در فرهنگی مبتنی بر ننگ و ناموس، یک جرمِ بالقوه بزرگ است. هر دختری باید اثبات کند که خانواده‌ خود را سرشکسته نمی‌کند، دختر بی‌گناه می‌تواند حتی به اشتباه متهم و کشته شود. مالکیت باروری و فرزندآوریِ یک دختر متعلق به خانواده‌ اوست نه خودش. اگر دختری کالای آسیب‌دیده محسوب شود، خانواده‌اش تا آخر عمر او مسئول نگه‌داری او خواهند بود. بکارت او متعلق به خانواده‌اش و ناموس آن‌هاست. اگر دختری باکره نباشد باعث ننگ خانواده‌ می‌‌شود و راه زدودن این ننگ، ریختن خون است، خون دختر.»

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

انتشار خبر کشته شدن سهیلا گوگانی، زن مهاجر ایرانی که به  کشور نروژ پناهنده شده بود، این بحث و احتمال را مطرح کرده که شاید او قربانی یک قتل ناموسی باشد.

سهیلا گوگانی در اکتبر سال گذشته از رفتارهای خشونت‌آمیز همسرش به پلیس شکایت کرد و این شکایت منجر به محکومیت مرد شد. بنابراین تا آنجا که به پلیس مربوط است، رد پای سابقه خشونت پیش از وقوع قتل این زن آشکار است.

«آسیه امینی»، پژوهشگر و فعال حقوق زنان مقیم نروژ اما درباره این ماجرا می‌گوید تغییر محیط جغرافیایی الزاما منجر به تغییر تربیت، ذائقه فرهنگی یا باورهای عرفی نادرست در افراد نمی‌شود:

«اظهار نظر من الزاما در مورد ماجرای خانم سهیلا گوگانی نیست چون در مورد این پرونده هنوز اطلاعات دقیقی وجود ندارد اما در مواردی که خشونت مردان مهاجر منجر به قتل می‌شود باید بگویم تغییر جغرافیا به معنای تغییر نگرش نیست چون غالب این افراد به دلایل سیاسی تغییر محیط می‌دهند نه به دلایل فرهنگی. ما بسیار شاهد این امر هستیم که در همین اروپا و اسکاندیناوی افراد در برابر تغییرات فرهنگی مقاومت می‌کنند چون این تغییرات را با منافع فردی خودشان در تضاد می‌بینند. فردی که در تمام طول و عرض زندگی دارای این اختیار و اقتدار بوده که برای دیگری تصمیم بگیرد، حاضر نیست این قدرت را به سادگی و فقط به دلیل تغییر جغرافیا از دست بدهد. به همین دلیل هم او همچنان مایل است این قدرت را حفظ کند حتی اگر قرار باشد برای حفظ آن بهای سنگینی همچون زندان و حبس پرداخت کند.»

***

«عاطفه اشتیاق» همکار افتخاری یک گروه کوچک و داوطلب زنان شمال کالیفرنیاست. او به زنان ایرانی مهاجر در دادگاه‌های رسمی‌ کمک می‌کند. عاطفه برای انجام خدماتش پولی درخواست نمی‌کند و البته چون مدرک دانشگاهی‌اش مرتبط با دادگاه خانواده نیست، دایره اختیارات محدودی دارد.

او می‌خندد و می‌گوید: «حداقل می‌توانم فرم‌های مربوطه شما را پر کنم. خواهش می‌کنم از هر گونه اقدام قانونی نهراسید.»

عاطفه چندین سال از سوی همسر سابقش در کالیفرنیا مورد خشونت‌های شدید فیزیکی بود. انگیزه اصلی آن همه خشونت -به زعم همسر سابق عاطفه که به شدت تحت تاثیر تربیت و تفکرات ایلی و طایفه‌ای است- «گم شدن در فرهنگ منحط غربی» بوده چون او یک بار به طور اتفاقی عاطفه را در حال مکالمه معمولی با مرد همسایه دیده. عاطفه می‌خواسته زباله‌ها را بیرون بگذارد که به طور اتفاقی به مرد همسایه برمی‌خورد. همسرش که سر رسیده از همان خیابان و در مقابل چشم مرد همسایه شروع به کتک زدن عاطفه کرده است.

شوهر عاطفه بارها به او می‌گفته که به سادگی آب خوردن می‌تواند او را بکشت و این لکه ننگ را از دامان خانواده پاک کند و البته که احتمالا هیچ غمی‌ هم نیست چون در ایالت کالیفرنیا سال‌هاست مجازات اعدام به حالت تعلیق درآمده و از سال ۲۰۰۶ تا کنون هیچ اعدامی‌ اجرا نشده است.

آسیه امینی می‌گوید شاید یکی از دلایل ارتکاب به قتل ناموسی در یک کشور توسعه یافته، این باشد که فرد مرتکب نگران مجازات نیست:

«خوشبختانه مجازات اعدام در کشور نروژ وجود ندارد. مرد خشونت‌گر می‌داند که در یک کشور اروپایی قرار نیست به دلیل کشتن کسی اعدام شود. شاید همین مساله هم دلیل این اقدام باشد که بگوید من از سنت‌، ناموس و عشقم با کشتن زن -به زعم او خاطی- انتقام می‌گیرم. به این معنا که همزمان با محافظت از آن سنت‌ها، غیرت و مردانگی‌ام را به اثبات می‌رسانم. عنصر مردانگی از دید چنین اشخاصی به معنای مالکیت بر حیات و بدن زن است. سال‌های متوالی فرهنگ و تربیت او مالکیت بدن زن و تصمیم‌گیری برای زنان خانواده را به او واگذار کرده. بنابراین  فکر می‌کند هزینه زندان را پرداخت می‌کند ولی در مقابل، ناموسش را حفظ می‌کند.»

بیشتر بخوانید:

قطار مرگی که متوقف نمی‌شود

‌ ‌ تجربه‌هایی از زایمان:‌ اتاق درد یا اتاق وحشت؟

مادر شدن کودکان، ننگی بی‌پایان

این فعال حوزه زنان به سنت‌هایی اشاره می‌کند که از پایه و اساس نادرست و زمینه‌ساز قتل و خشونت خانگی‌اند:

«مثلا دقت کنید به این ضرب‌المثل ناخوشایند “عقد دخترعمو و پسرعمو در آسمان‌ها بسته شده”، اینکه چه کودکان بی‌گناهی را در بند این پیوند مثلا آسمانی مجبور می‌کنند و توان انتخاب شخصی و رهایی را از آنها سلب کرده‌اند. به ازدواج‌هایی بر مبنای اراده قوم و قبیله، اجبار پدر، تصمیم خاندان یا میل طایفه دقت کنید. به جریانی که مالکیت بدن زن را مشروع جلوه می‌دهد. زن یا تحت مالکیت همسر و پدر است یا حتی زیر سیطره سایر مردان خاندان و طایفه. مالکیتی دو سویه، بدین معنا که نه فقط پدر و پدر بزرگ و برادر که بعدها پسر عموها هم اجازه دارند در مورد بدن شما نظر بدهند. در مورد ظاهر شما، در مورد روابط اجتماعی و احساسات و عواطف شما. و این پروسه در جریان مهاجرت ادامه دارد. در این شرایط زنی اگر بخواهد در مورد روابط شخصی‌اش تصمیم‌گیرنده باشد، عاشق باشد، زندگی عاطفی‌اش را با کسی که دوست دارد بنا کند، نمی‌تواند از این دیوارهای فراوانی که قانون و سنت و عرف دورش کشیده، رها شود.»

امینی به موارد متعدد قتل‌های ناموسی توسط مهاجران اشاره می‌کند و می‌گوید: « روی دیگر ماجرا این است که اگر زنی پس از مهاجرت عزمش را جزم کند که از این دیوارها فراتر برود و خودش را از این قوانین سنتی و بندها رها کند و تصمیم‌گیرنده زندگی‌اش باشد، با مقاومت مرد خانواده روبه‌رو و این تصمیمش منتهی به خشونت یا قتل می‌شود. مواردی که با وجود اراده پلیس چندان هم مورد پیگیری خانواده فرد کشته شده نیست. من خودم در ایران روی گزارش‌هایی کار می‌کردم که پدر خانواده قتل را گردن گرفته بود تا از برادرزاده‌اش، یعنی در واقع پسرعمویی که دختر همین پدر را به قتل رسانده بود، حمایت کند برای اینکه می‌گفت او از آبروی خانواده من مراقبت کرده وقتی دخترم را به قتل رسانده است. این سرپوش گذاشتن‌ها همواره در سطح خانواده وجود داشته است.»

***

همسر عاطفه ۱۱ سال ساکن کالیفرنیا بوده اما روز آخری که عاطفه به مدد قانون از او جدا می‌شود آن مرد هیچ تفاوتی با روز نخستش نداشته است:

«مرا تا سر حد مرگ می‌زد. او را مجبور کردند به پایش پیجر ببندد و گفتند اگر مرتکب کوچکترین خطایی شد یا به محدوده خانه من نزدیک شد او را به ایران برمی‌گردانند، اما به  نظر نمی‌رسید این تهدید کارساز باشد. من توسط دایره گسترده‌ای از زنان داوطلب و دوستانم حمایت می‌شدم. در نهایت شب سال نوی دو سال پیش او را در حال تلاش برای ورود به حیاط پشتی خانه‌ام دیدم. بلافاصله با پلیس تماس گرفتم در حالی که منتظر ورودش نشسته بودم و خیال می‌کردم مرگم نزدیک شده است، اما به موقع رسیدند و او را دستگیر کردند و بعد از آن گرین کارتش را باطل کرده و به علت عدم توجه به هشدارهای دادگاه از آمریکا اخراجش کردند. با وجود اینکه او دو سال است از آمریکا خارج شده اما من کماکان از ورود به یک رابطه تازه می‌ترسم چون تصور می‌کنم یک نفر دارد از راه دور مرا کنترل می‌کند.»

به باور آسیه امینی، تغییر دیدگاهی که متضمن «احساس مالکیت به زن به عنوان ناموس» است، زمان‌بر و دشوار خواهد بود:

«این تغییر یک تغییر فرهنگی است و به همین دلیل زمان‌بر خواهد بود. اینکه مردان خاندان بفهمند از دست دادن این اقتدار به معنای از دست دادن قدرت اجتماعی و فردی آنها نیست. متاسفانه آنها با این شیوه نگاه به زندگی به کشورهای دیگر مهاجرت می‌کنند و فرهنگ کشور میزبان را هم نمی‌پذیرند. همین مساله چنین اتفاق‌های تلخی را رقم می‌زند.»

خرداد
۱۵
۱۳۹۸
قطار مرگی که متوقف نمی‌شود
خرداد ۱۵ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
shutterstock_758462467
image_pdfimage_print

Photo: Miha Predalic//www.shutterstock.com

ماهرخ غلامحسین پور

نرگس  علی‌شجاعی دختر هفده ساله بی‌گناهی که این هفته به ضرب سه گلوله برادرش کشته شد، هم‌ولایتی من بود. تشان تا چند سال پیش هنوز شهر نشده بود و روستای دلپذیری بود در نزدیکی بهبهان. سی دقیقه که عقب وانت‌بار عمو‌ بشیر می‌نشستیم، نزدیک چند کوه زیبا که درختان بنه کوهی، تمام دامنه‌اش را هاشور سبز زده بود، بغل به بغل رودخانه مارون، می رسیدیم به دشت سرسبزی که اسمش تشان بود. جایی که بیشتر زن‌هایش هنوز دامن‌های چین‌دار محلی می‌پوشیدند و موهای دو‌تال زیبایشان از زیر پوششی از تور نازک گلابتون‌دوزی شده پیدا بود.

نرگس هنوز کودک بود و میان کوچه‌باغ‌ که می‌دوید عطر خوب روزهای کودکی را توی چارقدش داشت. نرگس نمی‌‌خواست تن به ازدواج اجباری با پسردایی‌‌ بدهد. مادر و برادران نرگس او را برای این ازدواج زیر فشار فراوان گذاشته بودند. ۱۲ تیرماه زیر فشار فراوان خانواده، سرانجام کاسه صبر نرگس لبریز شد و رگ دستش را زد. او را  به بیمارستان شهیدزاده بهبهان بردند و بعد از بهبودی به خانه بازگشت.

علی‌اصغر و مهدی، برادران نرگس، و مادرش این نافرمانی را تاب نیاورده و  از دخترک نیمه‌جان خشمی سنگین به دل گرفتند. آنها فکر می کردند مقاومت و خودکشی نرگس به گوش همسایه‌ها رسیده و حیثیت خانواده را لکه‌دار کرده است. شبانه او را با شلیک سه گلوله به گلوگاه می‌کشند تا این لکه را پاک کنند.

«فریبا رواق» دوست روزهای کودکی من و پرستار بیمارستان شهیدزاده است. می‌گوید بار اول خودش دست‌های نرگس را پانسمان کرده است. روز بعد اما جسم بی‌جان نرگس را به بیمارستان برمی‌گردانند. لباسش پاره شده و موها و صورتش را لایه‌ای از خاک گرفته بود. لابد دم آخر خودش را در خاک و خل حیاط غلتانده و جان داده است. فریبا بغض دارد و می‌گوید سه گلوله اسلحه ژ-۳ چیزی از صورت دخترک  باقی نگذاشته بود.

قتل‌های ناموسی در رده نخست

سال قبل نه تنها  آمار قتل های ناموسی کاهش نیافت، بلکه قتل‌های ناموسی در صدر جرم‌های رخ داده در کشور بود. جنایاتی که در نهایت منجر به مرگ زنان خانواده می‌شود. زنانی که  به دلیل کارهایی که تصور می‌شده ننگین است و شرافت خانواده را زیر سوال می‌برد، به دست نزدیکان کشته شدند. این کارها می‌تواند مثل شهامت نرگس علی‌شجاعی برای تن ندادن به یک ازدواج اجباری  باشد، یا اعمال سلیقه در نوع پوشش و آرایش فردی.  امری که  در بیشتر کشورهای دنیا حقوق شخصی و عادی افراد است.

بیشتر بخوانید:

تعطیلات و افزایش ساعات کار خانگی

رسانه ملی، مروج خشونت خانگی؟

وقتی اختلال روحی به جنایت ختم می‌شود

خانمی به نام فرشته زیر یکی از پست‌های اینستاگرام تهمینه میلانی، کارگردان سینما، در مورد قتل‌های ناموسی نوشته  که ساکن شهر بندر امام است و در ده سال اخیر حداقل خبر صد مورد قتل ناموسی به گوشش رسیده است. قتل‌هایی که رسانه‌ای نشده و حتی در مراجع انتظامی و قضایی ثبت نمی‌شوند. آنها به دست یک عضو درجه اول خانواده کشته می‌شوند و بدون مراسم سوگواری، خاک‌سپاری شده و سپس تمام خانواده در مورد غیبت زن یا دختر خانواده سکوت می‌کنند. طوری که گویی چنین انسانی هیچ وقت بین آنها زندگی نمی‌کرده است.

اگر به قتل خانوادگی تهدید شدیم چه کنیم؟

نیما ستارزاده، دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی، به خانه امن می‌گوید: «زنان و دخترانی که با تهدید مردان خانواده روبرو شده یا همیشه زیر فشار هستند و رفت و آمدشان کنترل می‌شود،نباید این علامت‌ها را نادیده بگیرند. چنین فردی باید ابتدا با یک نفر از بزرگان فامیل یا افراد مورد اعتماد خانواده مساله را مطرح کند. حتی اگر امکان زندگی در محل دیگری دارد، در محیط خطر باقی نماند و یا اینکه ماجرا را به مراجع قانونی اطلاع دهد.»

این کارشناس همچنین به خانه امن می‌گوید: «فردی که احتمال دارد دست به قتل ناموسی بزند، از سوی یک نظام سنتی که معمولا طایفه، قبیله یا جامعه محل سکونت است، تحت فشار و قضاوت است. او فشارهای شدیدی را تحمل می‌کند چون مردانگی و عصبیت و غیرتش را زیر سوال می‌بیند و هراسان است که مبادا باور جمعی را از دست بدهد. او تحت فشارهای اجتماعی دست به قتل دیگری می‌زند تا خودش را از اتهام‌هایی مانند بی‌غیرتی مبرا کند.»

به نظر این کارشناس و  بر پایه تحقیقی که انجام داده، به روشنی می‌توان افکار پارانویید و اختلال رفتاری را در شیوه عملکرد عاملان قتل‌های ناموسی تشخیص داد. او تاکید می‌کند بیشتر زنان قربانی قتل‌های ناموسی، به دلیل چیزی به قتل می‌رسند که اثبات نشده  یا گاهی حتی انجام نشده‌اند.

او توصیه می کند زنانی که در این مورد احساس خطر می‌کنند هر چه سریع‌تر از محل خطر دور شده و بعد از استقرار در یک جای امن به مراجع قضایی شکایت کنند.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

قانون و مجازات تهدید به قتل

محسن طاهری جبلی، وکیل پایه یک دادگستری، در گفت و گو با وب‌سایت حقوقی و قضایی حمایت می گوید برای تهدید به قتل مجازات سنگینی در قانون پیش‌بینی شده و قانونگذار با آن به عنوان یک جرم جدی برخورد می‌کند.

بر اساس ماده ۶۶۹ قانون مجازات اسلامی: «هرکس دیگری را به هر نحو به قتل یا ضررهای نفسی و شرافتی یا مالی یا به افشای سری نسبت به خود یا بستگانش تهدید کند، اعم از اینکه به این واسطه تقاضای وجه یا تقاضای انجام امر یا ترک فعلی را کرده یا نکرده باشد، به مجازات شلاق تا ۷۴ ضربه یا زندان از دو ماه تا دو سال محکوم خواهد شد.»

اردیبهشت
۱۲
۱۳۹۸
‌ ‌ تجربه‌هایی از زایمان:‌ اتاق درد یا اتاق وحشت؟
اردیبهشت ۱۲ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: valuavitaly/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: valuavitaly/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

غالب زنانی که راهی اتاق زایمان یک بیمارستان دولتی می‌شوند، از برخوردهای تحقیرآمیز، کلمات نامهربان و رفتارهای غیرهمدلانه تیم مستقر در اتاق زایمان گله می‌کنند.

به جز خستگی ناشی از پروسه زایمان و درد کشیدن‌های ممتد که به اندازه کافی می‌تواند کلافه کننده باشد، آنها با یک حس بد دیگر هم مواجهند؛ با حسی که بعد از شنیدن این جملات به آنها دست می‌دهد:

–        پاتو باز کن! برای شوهرت که بلد بودی پاتو باز کنی …

–        خفه شو! به جای جیغ زدن، زور بزن …

–        زر نزن سرم رفت …

یا:

–        وقتی در حال تفریح بودی باید فکر این لحظه رو هم می‌کردی …

–        مرض …

یا:

–        قاتل بچه خودت می‌شی آخرش. زور بزن اگه تا حالا نمرده باشه …

–        همه‌تون بی عار هستید. یادتون می‌ره …. سال دیگه بازم اینجا مهمون مایید …

اینها و بیش از اینها بخشی از جمله‌هایی هستند که هر شش مادر مصاحبه شده در این گزارش، دست‌کم یک بار تجربه شنیدن آن را در جریان پروسه زایمان در یک بیمارستان دولتی داشته‌اند.

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید

در اغلب بیمارستان‌های تخصصی زنان، مادران باید سه مرحله مشخص را برای زایمان کودکشان طی کنند:

معاینه اولیه در اتاق معاینه برای تایید اینکه مشخص شود آیا زمان زایمان آنها فرا رسیده است.

اتاق لیبر یا اتاق درد که در آنجا مادر دوره‌های دردناک انقباض و انبساط دهانه رحم را طی می‌کند و بعد از باز شدن دهانه رحم به مرحله نهایی یا اتاق زایمان منتقل می‌شود.

و در نهایت در برخی بیمارستان‌های مجهز، اتاق دیگری برای پس از زایمان تعبیه شده که به آن اتاق «پست پارتوم» می‌گویند و در آن به مراقبت‌های بعد از زایمان و آموزش مادران می‌پردازند.

سمانه، اولین مادری است که گزارشگر در یک سایت مربوط به مادران جدید با او آشنا شده است. او یک دختر چهار ماهه دارد و در بیمارستان دولتی فیروزآبادی تهران فرزندش را به دنیا آورده است.

او می‌گوید در جریان زایمانش بدترین تجربه ممکن را گذرانده: زنانی که به حال خودشان رها شده‌ بودند تا با جیغ‌های ممتد بغل گوش هم، درد بکشند و یک ماما و یک پزشک متخصص تنها در آخرین دقایق زایمان بالای سرشان حاضر می‌شده و بین تعداد زیادی زن زائو رفت و آمد می‌کرده‌اند.

سمانه می‌گوید: «تنها چیزی که به خاطرم مانده صدای فحاشی پرستارهاست. برای حرف زدن با همدیگر از این سر اتاق به آن سر اتاق جیغ و هوار می‌کشیدند تا صدایشان بین صدای زائوها به هم برسد. به نظر می‌رسید نه آموزشی برای همدلی دیده‌اند، نه تجربه‌ای برای کاهش درد و آلام مادر دارند. آنجا به لحاظ روانی یک اتاق ایمن نبود.»

دکتر مریم قمی‌زاد، متخصص زنان و زایمان اما به خانه امن می‌گوید در بیمارستان‌های دولتی و بیمارستان‌های شهرستان به ندرت می‌توان اتاق ال.‌دی.‌آر یا اتاق خصوصی برای زایمان پیدا کرد.

و البته این امر به منزله آن نیست که محیط همه بیمارستان‌های خصوصی در حد استانداردهای بین المللی عمل می‌کنند: «در بیمارستان‌های خصوصی هم همان برخوردهای ناشیانه و تحقیرآمیز وجود دارد اما به مراتب کمتر است، چون آنها برای جلب مشتری بیشتر مراعات می‌کنند.»

جایی برای همراه زائو نیست

پگاه یک مادر دیگر است. او می‌گوید در اتاق زایمان به شدت احساس تنهایی می‌کرده است: «من از شدت تنهایی احساس خفگی می‌کردم. همسرم ماموریت بود و نتوانسته بود خودش را برساند. من آرزویم بود که مادرم می‌توانست آنجا باشد، اما مادرم را راه ندادند. هیچ اتاقی برای همراه بیمار وجود نداشت و مادرم روی یک نیمکت وسط راهرو نشسته بود.»

دکتر سیما رضازاده، متخصص زنان و زایمان، نقش یک محیط مطلوب و آرام و وجود یک همراه و پشتیبان در جریان زایمان را غیر قابل انکار می‌داند:

«شرایط مطلوب روانی قطعا روحیه زن را بالا برده و آستانه تحمل درد را افزایش می‌دهد. زایمان اگر با همراهی همسر، مادر یا هر همراه همدل دیگری باشد، محیط ایمن‌تری برای مادر ایجاد خواهد کرد. مثل کودکی که در دل تاریکی دست مادرش را گرفته و از هیچ چیزی واهمه نمی‌کند و می‌داند که ایمن است. بر عکس آن هم صادق است. تجربه من به عنوان کسی که بارها به مادران زیادی برای زایمان کمک کرده، نشان می‌دهد اگر محیط زایمان محیطی اضطراب‌آور و پراسترس باشد، درد مادر هم به مراتب بیشتر می‌شود و زایمان سخت‌تری خواهد داشت و حتی ممکن است زایمان به سمت یک زایمان پرخطر سوق پیدا کند.»

اتاق درد کجاست؟

اتاقی که زائو را تا قبل از باز شدن دهانه رحم در آنجا مستقر می‌کنند تا او را راهی اتاق زایمان کنند به اتاق لیبر یا اتاق درد شهرت دارد.

در ایران اتاق لیبر یا اتاق درد در اکثر بیمارستان‌های دولتی، یک اتاق با چهار یا شش تخت مشترک است. در سیستم پیشرفته یا بیمارستان‌های خصوصی معمولا فرایند درد، زایمان و مراقبت‌های پس از زایمان در یک اتاق خصوصی به نام ال.‌دی.آر انجام می‌شود. امری که زنان طبقه فرودست جامعه که امکان تامین هزینه بیمارستان خصوصی را ندارند، از آن محرومند.

دکتر مریم قمی‌زاد، متخصص زنان و زایمان، با اشاره به اینکه پروسه زایمان یک فرآیند طولانی است و گاهی ممکن است زمان درد کشیدن از یک ساعت تا حتی یک روز کامل در نوسان باشد، می‌گوید: «بسیاری از بیمارها از اینکه دکتر در اتاق درد حاضر نمی‌شود گله می‌کنند. طبیعی است که در تمام این دقایق دکتر نمی‌تواند کنار زائو باشد. اصلا به همین دلیل است که او را به اتاق درد هدایت می‌کنند تا بعد از کامل شدن پروسه باز شدن دهانه رحم و وقتی مادر به آمادگی کامل برای زایمان رسید او را به اتاق زایمان هدایت کنند که در آنجا دکتر حتما حضور دارد. در طول سابقه کارم تا به حال ندیده‌ام در اتاق زایمان دکتر نباشد.»

او می‌گوید غالب بیمارستان‌های خصوصی در ایران به روش سنتی عمل نمی‌کنند و بیشتر آنها دارای اتاق ال.دی.آر هستند. در این اتاق‌ها زائو همراه همسر برای طی مراحل درد و زایمان و تمرین‌های تنفسی مورد حمایت قرار می‌گیرد، اما متاسفانه چنین امکاناتی در بیمارستان‌های دولتی وجود ندارد.

یک اتاق و یک ماما برای همه جماعت

شرایط فاطمه در طول فرایند بارداری طبیعی بوده و گرچه همه دکترهایی که به آنها رجوع می‌کرده، آشکارا یا زیرپوستی، او را به سمت انجام عمل سزارین سوق می‌داده‌اند، اما او آگاهانه انتخاب کرده که زایمان طبیعی داشته باشد. فاطمه فکر می‌کرده به جای تاب آوردن درد زخم و بخیه برای ماه‌های طولانی، یک شب درد زایمان را تحمل کند و از آن جایی که بدنی مقاوم و قوی داشته، به این تصمیمش مطمئن بوده:

«به بیمارستان آتیه مراجعه کردم و آنها گفتند در قبال یک اتاق خصوصی، حضور دکتر و یک شب بستری باید هشت میلیون تومان بپردازم. دکتر خودم که از قضا خانمی مومن و با ایمان بود و در وزارت بهداشت هم سمت داشت، از من درخواست شش میلیون تومان کرد تا شب زایمان در کنارم باشد. طبیعی بود که ما چنین پولی نداشتیم. به همسرم گفتم کل ماجرا چند ساعت است. به بیمارستان دولتی می‌روم و همه سختی‌هایش را تحمل می‌کنم. به هر حال دکتر همان بیمارستان و کادر پزشکی آنجا از من مراقبت می‌کنند.»

او در ادامه می‌گوید: «شبی که وقتش رسید راهی بیمارستانی دولتی در جنوب شرقی تهران شدیم که می‌گفتند یکی از مهم‌ترین بیمارستان‌های پایلوت کشور است. در ابتدا هیچ‌کس مرا به داخل بخش زنان هدایت نکرد. زن‌ها را تا نزدیک شدن به موعد مقرر، توی راهروی عمومی نگه می‌داشتند. راهروهای کثیف و شلوغی که مختص بخش زایمان نبود و بیرون بخش زایمان قرار داشت: محل عبور و مرور مردم عادی، پیرمردی با عصا، مردی که با پرونده دخترش در حال گذر بود و همراهان یک بیمار تصادفی.»

فاطمه در ادامه شرح آن‌چه بر او گذشته می‌گوید: «زن‌ها می‌نالیدند. درد می‌کشیدند و هر چه دم دستشان بود می‌گرفتند توی دستشان و از شدت درد مچاله می‌کردند. زن‌ها را پنج نفر به پنج نفر می‌فرستادند داخل اتاقی که باید ببخشید اما به یک طویله شباهت داشت. چهار طرف اتاق، آدم‌هایی در حال فریاد کشیدن بودند و هیچ‌کس کمترین توجهی به این فریادها نداشت. به من آمپول فشار زدند، اما نه کسی فشار خونم را چک کرد و نه در طول سه ساعتی که آنجا درد کشیدم، کمترین سراغی از من گرفت. وقتی نوبت رفتن من به اتاق زایمان رسید و حین درد کشیدن، یک دانشجوی در حال آموزش با تیغ برش حاضر شد تا واژنم را برش بدهد. من درد می‌کشیدم و ذهنم به خوبی کار نمی‌کرد اما حاضر بودم پروسه طبیعی درد را تحمل کنم تا اینکه بخواهم با عفونت بخیه‌ها و مصیبت‌های بعدش سر و کله بزنم. به همین دلیل درخواست کردم یک پزشک متخصص مرا ببیند. آنها می‌خواستند هر چه زودتر جریان تولد بچه را تسریع کنند تا تخت برای زن بخت برگشته بعدی که وسط راهرو درد می‌کشید، خالی بشود. دیگر برایشان اهمیت نداشت که این بخیه‌ها ممکن است مرا بعد از زایمان درگیر چه درد، عفونت یا عواقبی کند.»

بیشتر بخوانید:

مادر شدن کودکان، ننگی بی‌پایان

روایت زنانی که ختنه می‌شوند…

وقتی مشاوران خانه‌های امن سوئد به دادم رسیدند

دکتر قمی‌زاده اما می‌گوید رفت و آمد و آموزش دانشجویان طبیعی است و برخورد ماما یا پرستار بخش زایمان یک برخورد شخصی نیست و سیستم حاکم بر فضای بیمارستان زمینه چنین برخوردهایی را فراهم می‌کند: «من دکتر باید ۹ ساعت متوالی شاهد جیغ کشیدن‌های ممتد باشم که روانم را به هم می‌ریزد و هیچ پرسنل کمکی‌ای هم ندارم. طبیعی است که اعصاب من هم آهنین نیست.»

شاید یکی از دلایلی که باعث شده است زایمان به شیوه سزارین بر زایمان طبیعی در ایران پیشی بگیرد، ناایمن بودن اتاق‌های درد و اتاق‌های زایمان است.

چندی پیش دکتر ابوالفضل مهدی‌زاده، رییس بخش زنان بیمارستان امیر اکرم و استاد دانشگاه علوم پزشکی ایران نیز تایید کرد یکی از مهم‌ترین دلایل بالا بودن آمار سزارین در کشور، نامناسب بودن زایشگاه‌ها و بخش‌های زنان در بیمارستان‌های مختلف است.

او به نشریه سلامت گفت: «بیشتر زایشگاه‌ها، به خصوص زایشگاه‌های دولتی کشور ما در شأن یک بانوی ایرانی نیست و خانم بارداری که برای زایمان به آنها مراجعه می‌کند، نه محیط مناسب و در خور شأن خود را می‌یابد و نه رفتار مناسبی از کارکنان.»

با همه اینها بسیاری از مادران طبقه فقیر جامعه، علی‌رغم آگاهی از این برخوردهای غیر انسانی، باز هم چاره دیگری جز پذیرش این پروسه دشوار در بیمارستان‌های نامهربان دولتی ندارند.

اردیبهشت
۶
۱۳۹۸
مادر شدن کودکان، ننگی بی‌پایان
اردیبهشت ۶ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: kmiragaya/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: kmiragaya/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

دکتر «زکیه. ح»، متخصص زنان و زایمان، چند شب پیش در بخش زنان و زایمان بیمارستان سوسنگرد با موردی دردناک مواجه شده اما می‌گوید این مورد در طول هشت سال خدمتش در این بیمارستان، با وجود همه رنجی که دارد، نه نادر است نه عجیب:

دخترک ۱۲ ساله‌ای را در وضعیتی بحرانی و واژنی از هم دریده شده از حوالی دهلاویه به بخش اورژانس بیمارستان رسانده‌اند. مرد همراه بیمار اما حتی حاضر نبوده به نام دخترک پرونده پزشکی تشکیل دهد و اصرار داشته که یا بیمار را می‌برد یا پرونده باید به اسم خودش باشد. او در مقابل درخواست دکتر هم مدام می‌گفته: «زنم است. مالم است. شده دیگر. هر چه زودتر درمانش کنید تا برگردیم سر خانه زندگیمان ….»

دکتر زکیه. ح می‌گوید تا به حال در چند بیمارستان و درمانگاه دولتی به عنوان متخصص زنان و زایمان به مردم خدمت کرده و اورژانس این بیمارستان‌ها در مورد کودکانی که با پارگی واژن به آنجا مراجعه می‌کنند و درد می‌کشند، وضعیت فاجعه‌باری دارد.

او می‌گوید یکی از دوستانش که ساکن تهران است، مدتی قبل لینک خبری را در تلگرام برایش فرستاده در مورد مرگ دخترک ۱۳ ساله یمنی که در شب ازدواج به علت پارگی واژن و خونریزی، جانش را از دست داده. دوستش زیر لینک نوشته: عجیب ولی واقعی.

زکیه اما برایش نوشته چه‌طور دور و بر خودت را نمی‌بینی: «من بارها مجبور شده‌ام دخترهای لاغر و نحیف ۱۲ تا ۱۵ ساله را برای ترمیم پارگی واژن راهی اتاق عمل کنم.»

بیشتر بخوانید:

روایت زنانی که ختنه می‌شوند…

کودکانی که درمعرض زخم‌های عاطفی و فیزیکی قرار گرفته‌اند

با شما متفاوتیم، به همین سادگی

این خانم دکتر باز از دختر اهل دهلاویه می‌گوید. دختری که با وجود همه اصرارهایش حتی اسمش را هم نفهمیده است: «می‌توانید باور کنید یک بیمار حتی اسم نداشته باشد؟ مسئول پذیرش به مرد گفت متاسفیم. بدون مشخصات کامل نمی‌توانیم پذیرش کنیم. قانونی نیست. اما من دیدم دخترک دارد جان می‌دهد. اگر می‌رفتند دیگر هیچ‌کس به دادش نمی‌رسید و شاید از شدت خونریزی می‌مرد. واژن دخترک تا مقعد دچار پارگی شدید شده بود. ۱۱ بخیه زدم. مرد همراهش بیشتر از آنکه نگران شرایط دخترک باشد، می‌خواست کسی متوجه نشود. به نظر نمی‌رسید چندان هم در مورد آن همه دردی که به یک کودک تحمیل کرده، احساس گناه یا ناراحتی کند.»

این خشونت‌های جنسی اما نوعی بردگی جنسی است.

دکتر زکیه. ح با تاکید بر این مساله می‌گوید: «ببینید! آنها در خطر عفونت‌های شدید و کشنده هستند. بافت‌های نرم مقعد و واژن به تدریج با این شکاف‌ها تحلیل می‌رود و حتی احتمال دارد به علت پارگی بافت‌ها، فاصله بین واژن و مقعد برداشته شود. معمولا مردان مراجعه کننده تفاوت سنی زیادی با همسران کودکشان دارند. آنها در مورد شیوه‌های درست ارتباط جنسی آموزش ندیده‌اند و در وضعیت‌های فیزیکی نامناسبی اقدام به ارتباط جنسی می‌کنند. از آن جا که بچه‌هایی در این سن و سال آمادگی ارتباط جنسی ندارند، با انقباض عضلانی مواجه‌ می‌شوند. من خودم موارد زیادی داشته‌ام که دیواره پرینه و هایمن دچار پارگی شدید شده و حتی تا نزدیک سرویکس و قدام رکتوم که همان انتهای روده بزرگ است، پاره بوده. در این شرایط، از واژن بیمار مدفوع تخلیه می‌شود و گاهی این آسیب‌ها تا آخر عمر قابل ترمیم نیستند و اثراتش همیشگی می‌شود.»

ممنوعیت کودک-همسری، لایحه‌ای که رای نیاورد

با وجود شرایطی که دکتر زکیه. ح و پزشکان دیگری مانند او تجربه می‌کنند، لایحه ممنوعیت کودک-همسری از سوی کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس رد شد. ارائه این لایحه تلاشی از سوی فراکسیون زنان مجلس شورای اسلامی برای افزایش سن ازدواج کودکان بود.

آمار ازدواج خاموش کودکان در‌ لایه‌های محروم جامعه وضعیتی دردناک را رقم زده است. لایحه ممنوعیت کودک-همسری اما با اینکه تفاوت چندانی با قانون‌های موجود نداشت و تنها یک سال به سن قانونی ازدواج دختران می‌افزود، ازدواج دختران زیر سن ۱۳ سال را مطلقا ممنوع می‌کرد.

در همین زمینه، «زهرا روان آرام»، وکیل دادگستری ساکن استان خوزستان معتقد است قانون ازدواج فعلی که بازمانده از ۸۴ سال پیش است، قانونی غیر انسانی و قرون وسطایی است و مناسب با شرایط امروز جامعه نیست: «با اینکه این قانون بارها دستخوش تغییرات و تبصره‌ها شده، اما روح حاکم بر آن همان است که بود. مطابق این قانون سن ازدواج برای دختران ۱۵ سال و برای پسران ۱۸ سال در نظر گرفته شده، اما راه دور زدن همین قانون باز است. یعنی همیشه استثنا وجود دارد. به عنوان مثال ازدواج با کمتر از این سن با رعایت شرط مصلحت و پیشنهاد مدعی‌العموم و تصویب محکمه قابلیت اجرا داشته و همین هم بهانه‌ای شده برای ازدواج‌های متعدد زیر ۱۵ سال، به شکلی که حتی ما مورد ازدواج دختر ۹ساله و ۱۰ساله داشته‌ایم که به ثبت رسیده است.»

به گفته این وکیل دادگستری با اینکه در سال ۱۳۷۰ طبق همین ماده قانونی، ازدواج کودکان پیش از بلوغ ممنوع شده، اما کماکان موارد متعددی از ثبت ازدواج کودکان در سنین پیش از بلوغ در استان‌های مختلف کشور به چشم می‌خورد: «قانون ۱۰۴۱ ایراد اساسی دارد و به والدینی که درگیر فقر هستند اجازه می‌دهد عملا دست به فروش کودکشان بزنند و کودکان را وسیله بهره‌وری جنسی افراد بیمار کنند.»

خانم مهناز افشار! مادر من در کودکی ازدواج کرد و مثل مادر شما خوشحال نبود …

زمانی که در حال نگارش این گزارش بودم و هم‌زمان با روزهایی که بازار اظهارنظرهای عجیب هنرمندان در مورد کودک-همسری داغ بود، به زندگی مادرم به عنوان کسی که در کودکی مادر شده فکر می‌کردم.

–        مادرم در سنین کودکی همسر پدرم شد. آن سال‌ها رسم بر این بود که وقتی خانواده‌ای را فشارهای عدیده مالی احاطه می‌کرد، اولین راه‌حلشان رها شدن از دست دخترها بود. آن‌طور که همه این سال‌ها و بیش از هزار بار برایم تعریف کرده، شبی که او را به خانه بخت برده بودند از ترس آنچه نمی‌دانسته قرار است پیش بیاید، از درون می‌لرزیده و ناخن‌هایش را می‌جویده. با اینکه تمام سال‌هایی که گذشت، پدرم محو شکوه و زیبایی‌اش بود، مادرم هرگز نتوانست به او دل ببندد و همیشه از او واهمه می‌کرد. من و مادرم فاصله سنی زیادی با هم نداریم. شبیه دو خواهریم. خواهر بزرگ‌تری که تمام این سال‌ها مراقب خواهر کوچکترش بوده. خودش هم همیشه این ورد زبانش است. اینکه تو خواهرم بودی. من با چشم‌های کنجکاوم آسیب‌های فراوان ازدواج کودکان را می‌دیدم. می‌توانست ماجرا به شکل دیگری پیش برود. نه پدرم مستحق آن همه سردی بود نه مادرم لایق آن همه ترس و پریدن از اوج روزهای کودکی به عالم سخت مادری، با یک عالم کودک قد و نیم قد …. او استعداد شگرفی در آموختن و شهامت غریبی در ریسک کردن دارد. گاهی فکر می‌کنم اگر از همان روزهای کودکی از درس و مشق و مدرسه محروم نمی‌شد و با ازدواج زودهنگامش خانه‌نشین نمی‌شد، الان چه کارهای شگفت‌انگیزی که به سرانجام نرسانده بود؟ ازدواج در سنین کودکی رسم شهر ما بود. قصه مادرم چیز شگفتی برای تعریف کردن نداشت. با هر کدام از زن‌های فامیل که وارد گفت‌و‌گو می‌شدی، سن راهی شدنشان به خانه بخت از ۹ سالگی تا ۱۴ سالگی در نوسان بود.

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید

همزمان واکنش هنرمندانی چون مهناز افشار به رد شدن لایحه کودک-همسری و بازی بهاره رهنما در یک سریال که به عشق پسری ۱۴ ساله و دختری ۱۰ ساله رسمیت می‌بخشید، جنجال‌های زیادی در فضای مجازی به پا کرد. سریالی به نام بچه مهندس.

مهناز افشار اما در توییترش نوشت با اینکه مادرش در سنین کودکی ازدواج کرده اما از ازدواجش ناراضی نبوده است.

کاربران فضای مجازی از او پرسیدند وقتی هنرمندانی که هر واکنششان می‌تواند الگویی برای گروهی از جوانان جامعه باشد چنین با بی‌مسئولیتی درباره یک موضوع حساسیت برانگیز اظهارنظر می‌کنند، دیگر به چه می‌توان امید داشت …؟

قانون ازدواج در ایران ایرادهای بنیادین دارد

زهرا روان آرام اما به عنوان یک وکیل دادگستری از ایرادهای بنیادین قانون ازدواج در ایران می‌گوید: «وقتی یک کودک زیر ۱۸ سال به لحاظ عقلی رشد کافی و کامل نداشته و به همین دلیل هم از بسیاری مواهب قانونی به دلیل صغر سن برخوردار نیست، مثلا اجازه رانندگی ندارد یا حتی نمی‌تواند سرمایه‌گذاری کند یا یک حساب مالی مستقل در بانک ایجاد کند، چه‌طور می‌تواند مسئولیت خطیر مادری یا پدری را بپذیرد؟»

آمارها می‌گویند قریب به ۳۹هزار ازدواج از ۷۰۴هزار ازدواج ثبت شده در سال ۱۳۹۵ در ایران، مربوط به ازدواج کودکان زیر ۱۴سال بوده است.

در همین سال در استان زنجان ۱۶ ازدواج زیر ۱۰سال، در سیستان و بلوچستان ۳۴ ازدواج زیر ۱۰سال، در خوزستان ۳۹ ازدواج در این رده سنی و در استان فارس ۱۵ ازدواج زیر ۱۰سال به ثبت رسیده است. اتفاقی که در کشورهای پیشرفته، مجازات‌های شدید قانونی در پی داشته و کودک‌آزاری و همچنین آزار جنسی تلقی می‌شود.

ازدواج کودکان و خشونت خانگی

«راضیه دهدشتی»، کارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی معتقد است ازدواج کودکان می‌تواند زمینه افزایش خشونت خانگی را فراهم کند چون کودکان قادر به پذیرش نقش‌های سنگینی مثل نقش مادری یا پدری نیستند: «با ازدواج زودهنگام، فرصت آموزش کافی از کودک گرفته می‌شود و او با دریافت فشارهای عصبی، احساس ناامنی را تجربه می‌کند. با توجه به اینکه کودک در حال رشد و شخصیت او در حال شکل‌گیری است، رشد طبیعی او عملا مختل شده و با گذاشتن بار مسئولیت‌های سنگین و ترسناک، او از شادی‌های معمولی و روند عادی زندگی محروم می‌شود.»

دهدشتی معتقد است احتمال بروز خشونت و خودکشی در زوج‌های کم‌سن و سال بالاتر است: «آنها آمادگی پذیرش نقش مادری یا پدری را ندارند. در هر اتفاق ساده‌ای قادر به کنترل و مدیریت بحران نیستند و ممکن است دست به رفتارهای کنترل نشده بزنند. دور ماندن از رویاها یا فرصت‌های شغلی احتمالی، کم شدن فرصت کافی برای آموزش مهارت‌های زندگی، گم کردن رویاها و تغییر روند و مسیر عادی زندگی می‌تواند زندگی این افراد را با زلزله مواجه کند.»

دختری که در کودکی ازدواج می‌کند تحت فشارهای پیچیده و نگاه‌های سرزنش‌آمیز خانواده مردی خواهد بود که فرصت اشتباه و بی‌تجربگی را برای او که در آستانه آزمون و خطاست، به رسمیت نمی‌شناسد.

مهم‌تر اینکه او از شب‌ها می‌ترسد.

دختر کودک-همسر هر شب در جایی که باید امن‌ترین نقطه جهانش باشد، میان خانه‌ و در رختخوابش، مورد تجاوز قرار می‌گیرد …

آبان
۷
۱۳۹۷
روایت زنانی که ختنه می‌شوند…
آبان ۷ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
shutterstock_550024789
image_pdfimage_print

Photo: Budnichenko Oksana/www.shutterstock.com

ماهرخ غلامحسین پور

زن صورتش را با روبنده سیاه پوشانده است. در پس‌زمینه و پشت سرش یک دختر نوجوان و دخترکی پنج شش ساله ایستاده­اند. با اینکه صورت دخترک شطرنجی شده، اما فضای عمومی عکس حس ناامنی را القا می‌کند. به نظر می‌رسد دخترک در انتظار تیغ تیز «سنت» است. آن‌ها دو تن از خیل دخترکانی هستند که به دایه و مادرشان اعتماد کرده­اند، اما جای زخمی همیشگی نصیبشان شده است.

 زن رو به دوربین نگاه می­کند و می­گوید : «آب دهان و دست (دختر ختنه‌نشده) درست نیست. از دست دختر ختنه‌نشده حرام است.» بی‌تردید زن پشت نقاب سیاه، خودش هم سنت شده است. «سنت» نامی است که محلی­ها برای عمل ناقص‌سازی زنان به کار می­برند.

فیلم سرخو به همت «رایحه مظفریان» ساخته شده است. این فعال و پژوهشگر برای حقوق زنانی فعالیت می­کند که در حاشیه شهرها یا مناطق فراموش‌ شده زندگی می­کنند. او در طول چند سال گذشته بخش عمده تلاشش را صرف این مساله کرده تا ثابت کند که کماکان در برخی مناطق جنوبی و غربی ایران، زیر پوست همین شهری که ما زندگی می­کنیم، عمل ختنه یا ناقص‌سازی زنان انجام می­شود که آن سرپوش می‌گذارند.

او نزدیک به هشت سال را صرف پرداختن به مساله ختنه زنان کرده و آخرین کار او مستند«سرخو»با موضوع ختنه دختران در ایران است. مستندی که در آن  با زنان قربانی و دایه­های محلی وارد گفت و گو شده است.

از او می­پرسم انگیزه و قصدش از ورود به این موضوع چه بوده است؟

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

دشواری‌های زنانه

دختران خاک و رنج، دختران زلزله

قتل‌های ناموسی در رده نخست

 «هدف ما در کمپین، تغییر دیدگاه عمومی نسبت به مقوله ناقص‌سازی زنان است و نه ایجاد خصم و جبهه‌گیری. خودم دنبال این بودم به کسانی پاسخ بدهم که موضوع ناقص­سازی زنان را انکار کرده و از کنار آن با بی‌توجهی عبور می­کنند. به باور من باید کوچک‌ترین مشکلات و کمبودهای مربوط به کودکان و زنان مورد توجه قرار بگیرند، چه برسد به مساله ختنه که طبیعی­ترین حق آدمی بر تن خویش است و زنان و کودکان را درگیر می­کند. بسیاری از این زنان در کودکی ناقص می‌شوند. وقتی کودکی در سن ۵ سالگی ختنه می­شود، بعدها تبدیل به زنی می­شود که در ۲۵ سالگی نیاز به داشتن رابطه جنسی و جسمی و روانی سالمی دارد و دیگر چنین چیزی برایش مهیا نیست.

زنان دایه یا قابله‌های محلی که عمل ختنه را انجام می­دهند مورد پیگرد قرار نمی‌گیرند؟

این عمل گر چه در قانون ایران جرم است، اما پیگیری­اش نیازمند شاکی خصوصی است. تصورتان را باید نسبت به زنان کننده کار کاملا تغییر بدهید. آن‌ها زنانی معمولی، خوب و مهربان هستند. این تصور که با زنانی جانی، جاهل و یا سنگدل سر و کار دارید، نادرست است. آن‌ها فقط درگیر سنت و ناآگاهی شده‌اند و این ناآگاهی ناشی از نبودن اطلاعات و آموزش کافی است.

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید

خودتان آیا به دلیل تجربه شخصی به این موضوع علاقمند شدید؟

«بارها از من سوال شده شما خودتان ختنه شده­اید؟ خودتان زود ازدواج کرده‌اید؟ به باور من این دلیل خوبی نیست که کسی تا خودش تجربه شخصی در مورد یک آسیب اجتماعی نداشته باشد، نباید نسبت به آن آسیب احساس مسوولیت کند. برعکس آن هم ممکن است. من چون امکان درس خواندن داشتم و از آن جایی که از کودکی آموزش­های جنسی مناسب دیدم و مادرم در خصوص این موضوع به شدت حساس و متعهد بود، تفاوت را بیشتر حس می­کردم. در حقیقت من با انتخاب خودم این مسوولیت را پذیرفتم تا از هر طریق ممکن، بلندگویی برای زنان آسیب‌دیده باشم.»

چه چیزی باعث شد که بعد از تدوین کتاب «تیغ و سنت»، به فکر کارگردانی فیلم «سرخو» با موضوع زنان قربانی این سنت خانوادگی بیفتید؟

نخستین گام­هایم را که برداشتم، هنوز تجربه کافی نداشتم تا از همه عناصر و ظرفیت­های موجود برای مبارزه با ناقص­سازی زنان بهره ببرم و همه ابزارهای یک کمپین را بشناسم. از مقاله شروع کردم. بعدها تبدیل به کتاب شد. به برنامه‌های رادیویی و ساخت وب‌سایت رو آوردم. زمانی می­شد که به کامنت خوانندگان توجه می­کردم که با تعجب می­پرسیدند مگر چنین امری هنوز در ایران اتفاق می­افتد؟ همین اظهار نظرها دستمایه کارهای بعدی­ام شدند  بنا بر این تصمیم گرفتم از رسانه‌ای به نام فیلم و تصویر استفاده کنم تا هم‌زمان موضوع ختنه زنان را از منظر دایه­ها که کننده کارند و هم از منظر کارشناسان بررسی کنم. در واقع می­شود گفت دستم برای بیان دیدگاه‌های مختلف در جریان فیلم بازتر بود.

اما برخی می‌گویند این مساله فراگیر نیست و پرداختن به آن چندان ضرورتی ندارد؟

حدود هشت سال است در این مورد فعالیت می‌کنم .اگر امروز دوستانی هستند که منکر آنند، به این دلیل است که  گزارش­ها و فعالیت­های انجام شده را دنبال نمی کنند. آن­ها هم مانند مردم عادی به شنیده‌هایشان اکتفا می­کنند و توجهی به پژوهش­های عمیق میدانی ندارند. بر این باورم که بخشی از آگاهی امروز مردم نسبت به خطرات، شیوع و لزوم پیشگیری از ختنه دختران، از همین تلاش یا به اصطلاح صرف انرژی‌هاست. گزارش همه این موارد در سایت ما مدام منتشر می‌شود.

در این مورد آمار مشخصی هم وجود دارد؟

خیر. دقت کنید که ختنه دختران عملی نیست که در ملا عام انجام بگیرد. بنا بر این علاوه بر آمارها و گزارش‌هایی که ما منتشر می­کنیم، آمارهای پنهان و موارد سیاهی وجود دارد که قابل دسترسی نبوده و در مطالعات لحاظ نمی­شوند. این البته به این معنا نیست که دست ما خالی است و هیچ آماری وجود ندارد! کتاب تیغ و سنت با هدف همین آمارگیری نوشته شد.

حتی اگر جامعه آماری شما چندان گسترده نباشد؟

گیرم که این حرف درست باشد که نیست، اما منطقی هم نیست که هر بار بگذاریم موضوعی به نقطه بحران برسد و بعد به سمت آگاهی‌سازی عمومی و پیدا کردن راهکار مناسب برویم. دلیل ندارد الزاما به علت جامعه آماری پایین، آن را نادیده بگیریم و در قبالش سکوت کنیم. آیا این موضع‌گیری در  مورد بقیه آسیب‌ها هم صادق است؟ مثلا ما در مورد قربانیان مین، تجاوز محارم، بیماری‌های نادری مانند پروانه­ای هم دست به انکار می­زنیم چون تعداد قربانی‌ها اندک است؟

نپرداختن به مساله ختنه دختران چیزی جز غرض‌ورزی و نادیده گرفتن حداقل حقوق آدمی نیست، حالا این آمار یک نفر باشد یا هزار نفر. اینکه روی صورت مساله خط بکشیم و نخواهیم وجهه ایران را در منظر بین­المللی  خراب کنیم، دلیل مناسبی برای نپرداختن به این آسیب نیست. مگر در مورد موضوع آتنا و تجاوز به او توجه تمام سران دولت و همه فعالان اجتماعی جلب نشد؟ سریع دادگاه تشکیل و فرد خاطی محاکمه شد و حکم نیز به اجرا در آمد. یک اتفاق برای یک کودک  به حق آن همه جنجال و پیامد داشت. اما همان فعالان محترم وقتی ما خبر می­زنیم که سحر، دخترک بوکانی، به علت ختنه و خون‌ریزی زیاد راهی بیمارستان شده،  سکوت می­کنند. شاید آن‌ها منتظر مرگ امثال سحر هستند تا تلنگر بخورند و حرکتی از خود نشان بدهند. کمپین ما تا زمانی که همچنان احتمال وجود یک قربانی باشد، با تمام توان جلوی کارشکنی­ها خواهد ایستاد.

در کنار مساله ختنه و سنت، به معضل ازدواج زودهنگام کودکان هم توجه کرده‌اید.

زمانی که در مورد  ختنه دختران پژوهش می­کردم، با این موضوع هم زیاد مواجه شدم. این‌بار کمپین دیگری به راه انداختم و مفصل و دقیق به بیان مشکلات کودکان در خصوص ازدواج زودهنگام پرداختم. کتاب «حلقه» را نیز در خلال پژوهش­هایم نوشتم. البته اگر باز هم دوستان این بخش را  کوچک و بی‌اهمیت تلقی نکنند. آن‌ها بارها بدون ذکر منبع، در محافل مختلف، از اطلاعات منتشر شده ما استفاده کردند. متن را ترجمه کرده به سازمان­های بین­المللی ارائه دادند، ولی چون هدف و نیتم مشخص است، تا به حال به هیچ وجه اعتراض نکرده­ام. در جلسه­ای بودم که نماینده اداره ثبت احوال هم آنجا بود و اعتراض می­کرد که از ۸۰۰ هزار ازدواجی که در سال در ایران انجام می­شود، فقط ۲۰۰ مورد ازدواج دختر کمتر از ۱۰ سال به ثبت رسیده و این رقم قابل‌توجهی نیست که لازم باشد برای آن این همه آشوب به پا شود. در آن‌جا بود که متوجه شدم نگاه کارمند دولت به عنوان دفاع کننده و یک فعال اجتماعی به عنوان منتقد در مورد حیطه پژوهش من فرق چندانی با هم ندارند.

برای دستیابی به اطلاعات و آمار آیا با بن‌بست هم مواجه می شدید؟

سختی‌ها کم نبود. برای گرفتن مجوز از اداره علوم پزشکی در یک شهرستان دور‌افتاده، به رییس آن اداره مراجعه کردم. او گفت به هیچ عنوان امکان ندارد آمار مادران باردار کمتر از ۱۵ سال را در اختیار شما قرار بدهیم، چون ایران طبق تفاهم‌نامه‌های متعدد، موظف است جلوی بارداری‌های زیر این سن را بگیرد، ولی چون نتوانسته موفق عمل کند، به تمام اداره‌های علوم پزشکی نامه زده شده که آمار و اطلاعاتی در اختیار کسی قرار ندهید. دقت کنید این جا مشکل اصلی وجود دارد و برای کسی که دنبال روشنگری است، مانع ایجاد می‌کنند. از یک سو با سنگ‌اندازی سایر دوستان فعال در این حوزه ها مواجه هستیم و از سوی دیگر با عدم همکاری سیستم دولتی. می‌توانم بگویم کمپین‌های ما کم‌ترین حمایت را از سمت فعالین حقوق کودک و زنان دارد.