صفحه اصلی  »  مازیار بهرامی
image_pdfimage_print
خرداد
۲۲
۱۳۹۸
اگر مادرم حامی‌ام بود
خرداد ۲۲ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
shutterstock_310753622
image_pdfimage_print

Photo: Polina Gazhur/www.shutterstock.com

مازیار بهرامی

فرزند شهید است، با خانواده‌ای مرفه. وقتی به ازدواجی روی می‌آورد که خانواده با آن موافق نیست، از سوی مادر کاملا طرد می‌شود. ازدواج ناموفق است و به جدایی می‌انجامد. حتی تنهایی و بی‌پناهی دختر، خانواده را به آشتی با او ترغیب نمی‌کند.

مهتاب که می‌بیند راهی به خانه ندارد، بساط کارتن‌خوابی را در پارک‌های  تهران پهن می‌کند. او حالا دیگر برای رهایی از فشارهای روانی، به مواد مخدر هم روی آورده است.

ازدواج دوباره مهتاب با مردی‌ست که او هم بی‌خانمان است. لای همین بساط سرنگ‌های آلوده و سوز سرمای شب‌های زمستان، خانواده آنها سه نفره می‌شود. این سطح از فلاکت هم دل خانواده مهتاب را برای کمک به رحم نمی‌آورد؛ «هر چه بوده او با آبروی خانواده‌اش بازی کرده و حالا دارد تاوانش را پس می‌دهد.»

این «بی‌آبرویی» مورد نظر خانواده مهتاب که منجر به پس زدن او برای همیشه شده البته پدیده نادری نیست.

در کنار ازدواج بدون مجوز خانواده، اعتیاد زنان به تشدید طرد آنها از سوی جامعه کمک می‌کند. زنان معتاد به ویژه در جوامعی با ساختارهای مردسالارانه به عنوان موجوداتی فاقد ارزش و حتی به عنوان «بزهکار» شناخته شده و از سوی دیگران پس زده می‌شوند. این «دیگران» البته شامل خانواده فرد نیز می‌شود. اعتیاد زنان اغلب نشانه فرو غلتیدن آنان در انواع رفتارهای ضد اخلاقی است. در این حالت، روابط عاطفی و انواع حمایت‌های خانوادگی آنان قطع می‌شود و این مساله آغاز مشکلات جدیدتر و خطرناک‌تری است.

طوبی ساقی مواد مخدر بود

برای یک تحقیق دانشگاهی در زمینه زنان دچار اعتیاد به یکی از پارک‌های محل رفت و آمد آنها رفته بودم.

طوبی را که یک زن حدودا ۵۰ ساله به نظر می‌رسید، روی یکی از صندلی‌ها نشسته دیدم در حالی که عروسک می‌بافت. مشخص بود ساقی حرفه‌ای نیست و تنها برای گذران زندگی روزمره به مصرف و فروش مواد مخدر روی آورده است.

محتاطانه سر صحبت را در مورد دلیل روی آوردنش به اعتیاد باز کردم. گرم عروسک‌بافی، خاطره‌ای از دوران کودکی‌اش گفت. از میان تمام حرف‌های او هم شاید بتوان طرد از سوی خانواده در دوران کودکی را به عنوان دلیل اصلی حال و روز امروزش بیرون کشید:

«وقتی شش یا هفت ساله بودم و پدرم را از دست دادم، با مادرم به خانه دایی کوچ کردیم و در یکی از طبقات این خانه، ساکن شدیم. دایی‌ام هر شب مرا به زور مورد آزار جنسی قرار می‌داد. ابتدا از جلب اعتماد من کارش را شروع کرد و خیلی زود نیت خود را فاش ساخت. مقاومت‌های من هیچ نتیجه‌ای نداشت. به مادرم به عنوان تنها فرد زندگی‌ام روی آوردم. پاسخش نابودم کردم؛ دعوت به سکوت محض و حتی دعوا با من به خاطر اتهام‌زنی به برادرش.»

ادامه آزار جنسی و طرد طوبی از طرف مادر آن هم در سن حساس شش تا هفت سالگی، برای او راهی جز فرار از خانه و پناه گرفتن در پارک و خیابان باقی نمی‌گذارد. در واقع طوبی دو مرحله از طرد را تجربه می‌کند. یکی طرد از سوی پدر با مرگ فیزیکی او و دیگری طرد از سوی مادر، وقتی تصویر حامیانه او در ذهنش می‌میرد.

بیشتر بخوانید:

معلولان و کنترل‌گری؛ خشونت به نام محبت

کودکانی که صدای‌شان به گوش‌ها نمی‌رسد

پنج زندگی غمبار

طی سال‌ها خیابان خوابی، طوبی با مردی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند. این ازدواج آغاز دوباره یک زندگی آرام برای اوست. حالا او آماده است تا رخت سال‌ها خیابان‌خوابی و آزارهای کلامی، روانی و جسمی را از تن درآورد.

مرگ همسر اما خیلی زود این فرصت را از او می‌گیرد. خاطره سوء‌استفاده جنسی دوران کودکی به همراه تنگدستی امروز  برای طوبی راهی جز کشیده شدن به مسیر روسپیگری باقی نمی‌گذارد.

او که خودش معتقد است در صورت حمایت خانواده می‌توانست فردی موفق در جامعه باشد، حالا در برابر تامین حداقل معاش با دو نفر از «حاجی بازاری»‌های تهران رابطه جنسی دارد و هیچ‌کس هم در جریان بیماری‌های مقاربتی احتمالی او نیست.

•••

بر اساس یافته‌های یک پژوهش دانشگاهی میان «فقر و سابقه سوء‌استفاده جنسی رابطه مثبت معنادار» وجود دارد.

این یعنی هر چه‌قدر فقر و سابقه آزار جنسی در فرد پر‌رنگ‌تر باشد، احتمال گرایش او به تن‌فروشی بیشتر خواهد شد.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

آزار جنسی و دیگر خشونت‌ها اما برای تبدیل شدن به بحران‌هایی مانند روسپیگری به یک میانجی مهم نیازمند است: طرد از سوی خانواده.

تحقیقات زیادی نشان می‌دهند حتی بدترین خاطرات آزار جنسی در صورت وجود حمایت خانواده و روان درمانی، به این سرانجام دچار نخواهند شد.

تنها بر اساس یک پژوهش «الگوی نامناسب تعامل والدین با فرزند، بی‌ثباتی در خانواده، عدم حمایت و محبت، استفاده از نظم و انضباط پرخاشگرانه که با سطح پایینی از استدلال و سطح بالایی از پرخاشگری فیزیکی ، کلامی و عاطفی همراه است با بروز رفتار پرخاشگرانه در کودکان رابطه دارد.»

همچنین «تعامل منفی والد-فرز ند که منجر به کاهش نظارت‌پذیری فرزند و نظم و انضباط تنبیهی او می‌شود، به افزایش رفتارهای ضد اجتماعی همچون اعتیاد فرزندان کمک می کند.» (فصلنامه سلامت روانی کودک، دوره دوم، شماره چهارم، زمستان ۱۳۹۰، رابطه تعامل والد-فرزند و سطح پرخاشگری دانش‌آموزان)

•••

طوبی خود به روشنی می‌گوید: «اگر روزی که آزار جنسی را تحمل می‌کردم مادرم به جای خالی کردن پشتم حامی‌ام بود، هرگز در این مسیر قرار نمی گرفتم.»

خرداد
۱۵
۱۳۹۸
خشونتی به نام محبت
خرداد ۱۵ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
shutterstock_423725899
image_pdfimage_print

Photo: Polina Gazhur//www.shutterstock.com

مازیار بهرامی

طبق آمار یونیسف، این احتمال وجود دارد که کودکان معلول سه تا چهار برابر دیگر کودکان، قربانی خشونت شوند.

بنا بر همین آمار یونیسف، «۲۰/۴ درصد خشونت علیه کودکان معلول، خشونت فیزیکی و ۱۳/۷ درصد خشونت جنسی است.»

نوع معلولیت نیز با شیوع گونه‌های مختلف خشونت در ارتباط است. برای نمونه «کودکان معلول ذهنی یا فکری نسبت به همسالان غیر معلول‌شان ۴/۶ بار بیشتر در معرض قربانی شدن در اثر خشونت جنسی هستند.»

فشار بر خانواده برای نگهداری از کودکان معلول، عاملی برای شدت یافتن احتمال خشونت‌ورزی علیه آنها در محیط خانه است. از سوی دیگر این فشار، مسیر سپردن  کودکان به آسایشگاه‌های معلولان را هموار می‌سازد که این خانه دوم نیز موقعیتی جدید برای اعمال خشونت‌های جسمی و جنسی علیه آنهاست.

اواخر سال گذشته بود که انتشار تصاویر کتک زدن کودکان اوتیستیک از سوی پرستاران در آسایشگاه «مهر ایرانیان»، موجی از احساس‌های منفی را برانگیخت.

از میان انواع خشونت‌ها علیه معلولان، خشونتی که در خانه و البته به صورت روانی صورت می‌گیرد، یکی از پیچیده‌ترین، سربسته‌ترین و پنهان‌ترین نوع خشونت‌ها علیه این گروه است. سربسته از این نظر که چون در محیط‌های عمومی صورت نمی‌گیرد، امکان دخالت و محافظت نهادهای مسئول از معلول را پایین می‌آورد یا حتی از بین می‌برد.از سوی دیگر چون این خشونت جنبه «روانی» دارد، سخن گفتن از آن حتی در صورت دخالت دیگران، بسیار دشوارتر از دیگر انواع خشونت‌های جسمی و جنسی است.

ستاندن کنترل زندگی فرد معلول از سوی اعضای خانواده که دست‌کم گرفتن توانایی‌های او را نیز به همراه دارد، یکی از شایع‌ترین خشونت‌های روانی علیه معلولان در محیط خانه است.

در این حالت، به نسبت ناآگاهی خانواده از بیماری فرد معلول و توانایی‌ها و ناتوانی‌های او، میزان دخالت آنها در امور و حریم شخصی فرد تغییر می‌کند.

بیشتر بخوانید:

زندانی به وسعت یک زندگی

بازارچه خیریه؛ نمادین‌سازی مسئولیت اجتماعی

طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده

باید افزود این تنها درک و تفسیر خانواده از توانایی‌ها و ناتوانی های عضو معلول خود نیست که دامنه تجاوز آنها به حریم خصوصی او را بر می‌سازد، بلکه حس دیگر اعضای خانواده به ویژه والدین از ریشه‌های پدید آمدن معلولیت فرزند نیز در این کنترل‌گری بسیار موثر است.

احساس گناه والدین؛ یکی از ریشه‌های کنترل‌گری

عذاب وجدان والدین و احساس تقصیر آنها به خاطر بروز معلولیت جسمی و ذهنی فرزند، مسیر تحقیر هستی و موجودیت او را فراهم می‌کند.

در این حالت، کنترل خواب و خوراک و روابط و فعالیت جسمی و ذهنی فرد معلول در دستان اعضای «سالم» خانواده به ویژه پدر و مادر قرار می‌گیرد.

نوشین، فعال مدنی ساکن اصفهان است که از کودکی «خاطره وحشتناک» بگومگوهای پدر و مادر بر سر «مقصر اصلی» بیماری «هیدروسفال» را در ذهن دارد.

احساس گناه والدین تحصیل کرده او باعث شده بوده نوشین با وجود داشتن توان راه رفتن -هر چند کمی به سختی- هیچگاه از سوی پدرش اجازه تنهایی به مدرسه رفتن را نیابد؛ مجوزی که حتی تا دوران دانشگاه نیز برای او صادر نشده بوده. تجاوزی آشکار به حریم خصوصی او به نام «محبت».

نوشین می‌گوید: «هیچ گاه فرصت مشارکت در کارهای خانه را نیافتم و حتی مادرم به بهانه “مراقبت”، به حدی در سبک زندگی‌ام دخالت می‌کرد که گاه هوس انجام کارهای مضر برای چشیدن طعم خروج از دایره کنترل آنها به سرم می‌زد.»

او اما حالا نه تنها در امور شخصی خود فردی موفق به شمار می‌آید بلکه توانسته با فعالیت در زمینه محیط زیست برای جامعه نیز فردی سودمند به حساب آید.

نوشین معتقد است: «هر چند دخالت‌های خُرد کننده پدر و مادر در زندگی شخصی، اعتماد به نفسم را خدشه‌دار کرد، اما زمینه غیرمستقیم موفقیت را در عرصه‌های فردی و اجتماعی فراهم کرد.»

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

کنار آمدن با جنگ درونی، راز مراقبت سالم از فرزند معلول

نیوشا شهروان، روان‌شناس بالینی، در مورد بسترها و نتایج کنترل افراطی زندگی معلولان از سوی والدین آنها می‌گوید: «در جامعه ما مفهوم “معلولیت” هنوز مفهوم بسیار پیچیده‌ای است و برای خیلی از خانواده‌ها حکم “تابو” دارد. من مراجعینی دارم که برای مشاوره پیش از ازدواج سراغ من می‌آیند و اگر فردی مثل خواهر یا برادر آنها ناتوانی جسمی یا روان‌شناختی داشته باشد، دغدغه‌شان این است که چه طور باید این ناتوانی را با خواستگار خود مطرح کنند تا طرف مقابل این موضوع را عاملی منفی تلقی نکند.»

این روانشناس که در حوزه «زوج درمانی» فعالیت می‌کند، در مورد دلایل بروز این معضل می‌گوید: «فرهنگ ما مفهوم معلولیت را با شرم پیوند زده و این تاثیر منفی‌اش را دقیقا روی خانواده‌ها یا افرادی می‌گذارد که از لحاظ جسمی و روانی متفاوت از هنجار جامعه هستند. والدین بچه‌های معلول برای اینکه فرزندان‌شان کمترین آسیب روانی را تحمل کنند، سعی می‌کنند از بچه‌ها در جامعه، مدرسه و حتی مهمانی‌ها محافظت کنند. این محافظت طبیعتا غریزی‌ترین رفتاری است که ما به عنوان والدین در این شرایط انجام می‌دهیم اما افراط در حمایت، می‌تواند “حس جدا افتادگی، شبیه دیگران نبودن و مداوم فکر کردن به اینکه دیگران درباره من چه فکر می‌کنند” را برای فرزند معلول نهادینه کند و ترس‌های ناسازگارانه زیادی در او به وجود بیاورد.»

نیوشا شهروان با ذکر مثالی از کودکان دچار مشکل تکلم می‌گوید: «در مورد چنین بچه‌هایی، وقتی والدین در درون خود از مدل ادای کلمه فرزند خجالت‌زده شوند، ممکن است به رفتارهای مراقبتی بیش از حد دست بزنند که خود همین کار، باعث از بین رفتن عزت نفس فرزند می‌شود و در نهایت تردید در توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران را در ذهن او تقویت می‌کند.»

به عقیده این روان‌شناس بالینی، عواقب این نوع رابطه غیر‌متعادل میان والدین و فرزند معلول چنین است: «به تدریج با اعمال رفتارهای مراقبتی بیش از حد، رابطه ما و فرزندان بیشتر از پیش به هم گره می‌خورد و این وابستگی در دراز مدت عواقب ترسناک‌تری به دنبال دارد. وقتی ما به عنوان والدین، هر تفاوت جسمی یا روان‌شناختی فرزندمان را به شکلی سالم بپذیریم و بتوانیم بر جنگ‌های روانی و درونی خود غلبه کنیم، آن زمان است که می‌توانیم رفتارهای مراقبتی سالمی داشته باشیم که نه تنها آسیبی به عزت نفس بچه‌ها نزند، که برعکس این باور را تقویت کند که ناتوانی قرار نیست کل زندگی پیش رو و آینده را تباه کند.»

شهریور
۲۰
۱۳۹۷
دختری که قرار بود به خانه بخت برود
شهریور ۲۰ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: umut rosa/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: umut rosa/www.shutterstock.com

مازیار بهرامی

–         اولین دختر فامیل بودم که به جای ازدواج در مسیر تحصیل قدم می‌گذاشت. دو سال بعد از دوره تربیت معلم، توانستم تدریس را در همان خوزستان شروع کنم و همزمان تحصیلاتم را ادامه دهم.

این آغاز روایت اوست. دختری که اگر راه مورد علاقه‌اش را در پیش می‌گرفت و گرفتار سنت‌های عرفی جامعه مردسالار نمی‌شد، احتمالا سرنوشت دیگری ‌داشت و چه بسا بر زندگی کسان دیگری نیز اثر می‌گذاشت تا راه بهتری را برای زندگی در پیش بگیرند.

او روایتش را چنین ادامه می‌دهد: «کمی‌ که گذشت پچ‌پچه‌های فامیل درباره دلیل ازدواج نکردنم شروع شد. می‌گفتند حتماً عیب و ایرادی دارد که پا به “خانه بخت” نمی‌گذارد. این چیزی بود که آتش به جان مادرم می‌زد. از وقتی پدرم مرد، مادرم هم بیشتر روی “آبروی خانوادگی” حساس شد.»

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

آن‌چه راوی این داستان آبروی خانوادگی می‌خواند اما در ازدواج خلاصه شده است: «مادرم با اشک و التماس قسمم داد که دیگر خواستگارها را رد نکنم و اگر فردی را نسبتا مناسب دیدم جواب مثبت بدهم. من هم که جانم را برای مادرم می‌دادم نمی‌توانستم بی‌اعتنا باشم به اشک و التماس‌هایش که خیلی بیشتر شده بود. من آن زمان ۲۱ ساله بودم و طوری هم تربیت نشده بودم که به رابطه عاطفی با مردی خارج از عرف حاکم بر جامعه‌ی آن سال‌ها فکر کنم. در همان روزها بود که به واسطه‌ی یکی از همکارانم یک مراسم خواستگاری سنتی برای من برگزار شد.»

دختر داستان ما درباره خواستگارش می‌گوید:‌ «مُراد هم مثل من معلم بود و فرزند ارشد یک خانواده‌ی ۱۶ نفری. ساکن یکی از دهستان‌های بهمئی بودند که هیچ شناخت و ذهنیتی نسبت به آنجا نداشتم. وقتی برای بار اول به چهره‌اش نگاه کردم یک پسر روستایی با پوستی آفتاب سوخته و برافروخته از شرم دیدم. نمی‌توانستم با وجود سالیان سیاه پشت سرم منقلب نشوم از رنجی که در آن چهره گمان کردم. با خودم گفتم شاید یک آدم بی‌درد نتواند چاله‌های عمیق عاطفی‌ام را پر کند. نمی‌دانم چرا با او احساس راحتی و پیوند کردم. بسیار صادقانه از زندگی سخت و بی‌کسی‌های پشت سرم برایش گفتم و هیچ چیز را پنهان نکردم. حرف‌هایم را که شنید از درد و درک گفت و ابراز خوشحالی کرد از این نشانه‌ها که احتمال یک رابطه‌ی عمیق را بیشتر می‌کند. قول‌ها داد و گفت و گفت …. حتی میان حرف‌هایش اشک ریخت و من احساس کردم اشتباه نکرده‌ام. کم‌کم انگار روی چشمانم چشم‌بندی از نور و عسل زدند تا دیگر اثری نبینم از روی سیاه جهانی که تا آن زمان تجربه کرده بودم. چیزی نمی‌فهمیدم. زندگی شیرین شده بود.»

اولین سیلی را یک سال بعد خوردم

یک سال بعد اما راوی این داستان با اولین سیلی به خودش می‌آید. ۲۰ روز از عروسیش گذشته و به رسم «خانه یکی» که هنوز در برخی مناطق ایران رایج است، قرار است تا چند ماه پس از ازدواج نزد خانواده همسرش زندگی کند.

او می‌گوید: «آن شب لعنتی تیم‌های فوتبال دِه آن‌ها با دِه کناری مسابقه داشت. برافروخته و خسته به خانه آمد. وسط آن حیاط بزرگ ایستاد و غرید: گرسنه‌ام. چیزی بیاورید! مادرش با شتاب و ترس سینی غذا را آورد اما هنوز سینی را روی زمین نگذاشته بود که لگدی به زیر سینی خورد: «این گ… چیست که درست کرده‌ای؟ مگر نگفتم دیگر از این آشغال‌ها جلوی من نگذار؟»

–         من که داشتم در اتاق کتاب می‌خواندم، از پنجره صحنه را دیدم و بیرون دویدم. با تعجب گفتم این چه برخوردی است با زحمتی که مادرت کشیده؟ از تو به عنوان فردی تحصیل کرده بعید است! یعنی با من هم … هنوز حرفم تمام نشده بود که او بلند شد و به سمت من یورش آورد و چنان سیلی محکمی‌ به صورتم زد که برق از سرم پرید. داد و بیدادها و توهین‌هایش را دیگر متوجه نشدم. وسط آن حیاط بزرگ بی‌دیوار روستایی نشستم و دیدم جهانی بر سرم خراب می‌شود. نمی‌دانم تا چه مدت اشک ریختم. به آن بخش‌ از حرف‌هایش که مقاومت ذهنم را برای نشنیدن در هم شکسته بود فکر می‌کردم: این که مادرم است، تو باید بمیری تا زنده بمانی.

برایم باورپذیر نبود. چیزی که به وحشتم می‌افزود برخورد عادی خانواده‌اش با این موضوع بود: خواهر کوچکش که به سمت دستشویی می‌رفت، هم‌عروس بومی‌ام که تنها لحظه‌ای در آویختن شلوارهای نوزادش بر بند رخت مکث کرد تا ماجرا را دنبال کند و مادری که از داخل آشپزخانه‌ی کنج حیاط تنها اندکی سر خم کرد و نگاه کرد. همگی بدون هیچ گونه تعجب یا واکنشی!

آن شب تا دیروقت به اتاق نیامد. وقتی هم برگشت با اینکه صدای هق هق خفه‌ام را متوجه می‌شد سریع به پشت چرخید و به خواب رفت. انگار آن ماسک زیبای شیرین با خشم و لحظه شماری برای همیشه برداشته و به گوشه‌ای پرت شده بود. این موجود بیگانه و وحشتناک هیچ شباهتی به آن مرد رویایی نداشت.

زن‌ها کجا هستند؟

فضای زندگی در آن روستا اما در روایت راوی این داستان فضایی مردسالارانه است و زنان تنها نقش خلوت‌نشین دارند. او از تلاشی می‌گوید که برای فهم مناسبات زندگی در آنجا آغاز می‌کند: «از فردای آن شب تصمیم گرفتم بفهمم کجا هستم و چه خبر است. چرا در این مدت هیچ وقت هیچ زنی بر سر سفره‌ی غذا حاضر نشده؟ انگار در مواردی نسبت به من به خاطر زن شهری یا تحصیل کرده بودنم ارفاق شده بود. مادرش پس از دوشیدن گاو و گوسفندان و تمیز کردن آغل و سر زدن به مزرعه، غذا را می‌پخت و می‌کشید. خواهران مثل ندیمه‌های متبحر سینی‌های  بزرگ غذا را هر ناهار و شام بر بالای سر حمل می‌کردند، عرض آن حیاط  خیلی بزرگ را می‌دویدند و بر سفره  طولانی مردان می‌چیدند و می‌گریختند. غذای من هم توی سینی پشت در اتاق گذاشته می‌شد. تقریبا هنوز چندان با مادر و خواهرانش حرفی نزده بودم. چون هم تفاوت زیاد لهجه مانعی بود و هم در صورت پرسش و صحبت‌های من، پاسخ از سمت آنان معمولا خنده و سکوت بود. یک روز پس از آوردن ناهار به آشپزخانه رفتم. زن‌ها غذایی نمی‌خوردند و در گرمای پنجاه و چند درجه‌ی مناطق جنوبی توی مطبخ روستایی منتظر پس مانده غذای مردان، گرسنگی می‌کشیدند. وقتی آنان را لولیده در هم و با چشمانی سرخ دیدم که چگونه بر حصیر پوسیده‌ای کف مطبخ می‌نشینند و انتظار می‌کشند، احساس کردم بارها زهرمار خورده‌ام. این وضعیت عجیب بود چون اوضاع مالی آنان نامناسب نبود. کلی زمین کشاورزی و دام، چند مغازه در شهر، چند ماشین بزرگ و کوچک و …. اما چرا آن زنان نمی‌بایستی حتی در غذا خوردن به حساب آیند؟»

او در ادامه می‌گوید: «نه تنها سکوت‌شان بلکه تلاش کشنده‌شان برای محو بودن و به چشم نیامدن بیشتر چشمانم را باز می‌کرد. عادی بود که مردان خانه مدام چیزی به سمت‌شان پرت کنند و پسر بچه‌ها سر دختران بزرگ و مادر داد بزنند. تازه به یادم آمد که می‌بایستی اهمیت می‌دادم به حرف پدر شوهرم که قبل از عروسی با جدیت و مصرانه می‌گفت خانواده عروس که نباید در عروسی شرکت کنند. ما خشکه می‌دهیم، گوسفند و برنج می‌دهیم و عروس را به ده می‌بریم. من اما باوری به این میزان تفاوت نداشتم و فقط سعی می‌کردم مادرم را تشویق به کوتاه آمدن کنم.»

بیشتر بخوانید:

زندانی به وسعت یک زندگی

بازارچه خیریه؛ نمادین‌سازی مسئولیت اجتماعی

طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده

نمایش ما، نمایش آنان

راوی این داستان اما در شرح ادامه ماجراهای زندگی زناشویی خود می‌گوید: «در نهایت مرادعلی هم توانسته بود موقتا خانواده‌اش را به نمایش مجبور کند. تابستان که تمام شد ما به خانه‌ی خودمان در یک بخش نزدیک به دِه رفتیم و با باز شدن مدارس مشغول کار شدیم اما چراهای خشن مراد شرایط کار را برای من تغییر داد: چرا به همکار مرد آن‌طور سلام کردی؟ چرا همکار زن به خانه آمد؟ چرا می‌خواهی خانه‌ی مادرت بروی؟ خانه‌تان ارزش رفتن ندارد چون مردی در آنجا نیست پس چرا وقتی به تنهایی نمی‌توانی بروی باید مرا ببری؟ مردی که مو ندارد از زن کمتر و زنی که مو دارد از سگ کمتر است، پس چرا زن من بخت برگشته باید از سگ کمتر باشد؟ دختر که رسید به ۲۰، باید به حالش گریست. چراهایی که گاهی با سیلی و فشار دست‌هایش دور گردنم همراه می‌شد.»

او در ادامه می‌گوید: «آن‌قدر شکستم که طی چند سال به قدر ۲۰ سال پیر شدم اما دلم نمی‌آمد آن چشم‌بند را از صورت مرارت کشیده خانواده‌ام بردارم. نمی‌توانستم دردی بر دردهایشان اضافه کنم. آن‌ها هم به لطف ممانعت‌های مرادعلی برای دیدار با خانواده‌ام و هم به خاطر مسافت، چندان در جریان زندگی‌ام قرار نمی‌گرفتند.»

وقتی پسرم آمد

–         ۲۴ ساله بودم که پسرم به دنیا آمد. هم درس می‌دادم، هم بچه‌داری می‌کردم و هم نمی‌بایستی دقیقه‌ای درنگ یا نافرمانی می‌کردم در آوردن آب و غذا و کنترل تلویزیون و … خدمت آقا تا که کتک نخورم. دیگر از حقوق تدریسم هم خبر نداشتم چون مجبور شده بودم چند امضا بدهم تا او خودش حقوق من را هم دریافت کند. خرید کردن تنهایی را هم از یاد بردم.

راوی این داستان در ادامه می‌گوید: «می‌گفتم فرش و کمد بخریم و سرکوفت می‌زد که مگر در خانه  گدایی پدرت فرش و کمد عوض می‌شد؟ …»

–         از آنجا که پسرم هم شباهت ظاهری زیادی به من و خانواده‌ام داشت، انگار بر اعصابش چنگ می‌زد و گاهی سیلی‌ها را بین من و پسرم تقسیم می‌کرد.

پسرم که پنج ساله شد متوجه میل شدیدش به آزار حیوانات شدم. چهره او شبیه پدرش نبود و برای همین مورد آزار او قرار می‌گرفت. کم‌کم که بزرگ‌تر شد اما تلاش کرد با کم کردن تفاوتی که پدرش در همه جا به آن حمله‌ور می‌شد، مورد پذیرش او قرار بگیرد و توجهش را جلب کند.

وقتی دخترم آمد

راوی این روایت از خوزستان، در ادامه شرح ماجرای زندگی و ازدواج ناموفقش می‌گوید: «مدتی بعد دخترم به دنیا آمد که از نظر ظاهری بسیار شبیه او بود. جالب اینکه دخترم را کتک نزد …

پسرم اما در سال‌های بلوغ معمولا مقابل آینه بود و با خودش حرف می‌زد. چند بار گوش تیز کردم و شنیدم با وجود اندام استخوانی‌اش که باعث شده بود مرادعلی سرکوفت ضعف و بی‌عرضگی‌ به او بزند، به خودش می‌گفت که چه درشت هیکل و قوی‌ست! بعد با چشمان غرق لذت و وهمش به در و دیوار می‌کوبید.

دخترم اما با اینکه از پدرش کتک نمی‌خورد بسیار ناآرام و پرخاشگر بود. فهمیدم که پسرم عادت کرده به نحوی پنهان که گیر نیفتد، خواهرش را اذیت کند و جیغش را در بیاورد. انگار هر چه می‌گذشت در این کار تبحر بیشتری پیدا می‌کرد و این به ناآرامی‌ و پرخاشگری دخترم هم می‌افزود. دخترم آشکارا کتک می‌زد و به بچه‌ها و حتی به من مدام حمله می‌کرد. به خاطر این رفتارش هم چند مرتبه از سمت پدرش تشویق شد…

امروز زندگی ما 

روایت خانم معلم خوزستانی که روزگاری به آینده‌اش امیدوار بود به امروز رسیده.

او می‌گوید: «حالا چند سال از آن روزها گذشته. پسرم ۱۷ ساله و دخترم ۱۱ ساله است. احساس می‌کنم هر دو به شدت بیمارند. پسرم از آزار پنهان نه تنها خواهرش که از آزار بقیه هم لذت می‌برد و تقریبا به آن سرگرم است. دخترم با صدای دورگه‌ی عصبی‌اش پیوسته در حال داد و بیداد و حمله  فیزیکی به من و دیگران است. تمام این سال‌ها هم مرادعلی معمولا در خانه نبوده مگر برای  تامین نیازهایش. من از مدرسه که به خانه می‌رسم، بدون در آوردن لباس‌هایم با عجله و ترس، غذایی را که از قبل مهیا کرده‌ام می‌آورم تا عواقب خشمش کمتر متوجه بچه‌ها شود. غذا می‌خورد و بلافاصله می‌خوابد.  بیدار که شد چای‌ای که می‌بایستی آماده و بالای سرش باشد می‌نوشد و بیرون می‌رود: فوتبال، دورهمی‌ و هر جای دیگر که من اطلاعی ندارم. در این سال‌ها بار امور فرزندان را  تقریبا به تنهایی به دوش کشیده‌ام. آن‌ها برای مراد شبیه دو حیوان خانگی‌اند که بساط سرگرمی‌ و شادی (دخترم) یا بساط تخلیه‌ی عقده‌ها (بیشتر در مورد پسرم) را برایش فراهم می‌کنند. پس از ۱۸-۱۹ سال لای این دیوارهای بیگانگی از هر انتخاب و تصمیم و خواسته‌ای که به خاطرم بیاورد زنده‌ام، منع شده‌ام. اما کاش خشونت‌های مراد به همین‌جا ختم می‌شد.»

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

ماجرای خیانت مراد

–         چند روز پیش اتفاقی گوشی موبایلش به دستم افتاد و نگاهی به محتویاتش انداختم. متوجه شدم با زنان متعددی رابطه جنسی دارد. زنانی که عکس‌های برهنه‌شان را برایش فرستاده بودند و تمجید و وعده‌های او را برانگیخته بودند. در آن لحظه احساس کردم که من به لجن خو گرفته‌ام. با خودم گفتم شاید من هم بخشی از این لجن شده باشم وقتی هنوز به خاطر حرف مردم، به خاطر این، به خاطر آن و حالا به خاطر بچه‌هایم این مسیر متعفن را تا اینجا آمده‌ام و ادامه‌اش می‌دهم.

می‌گوید: «احساس کردم آن‌قدر زنده نیستم تا حتی به رویش بیاورم که به خیانتش پی برده‌ام. احساس کردم ۲۰ روز پس از عروسی در آن حیاط روستایی با اولین سیلی‌اش در دره ی مرگ لغزیده‌ام. چشمانم را بستم و آرزو کردم دیگر هرگز باز نشوند و مرگم برای همه باورپذیر شود. تصاویر سال‌های دبیرستان در ذهنم مرور شد. سال‌هایی که عزمم را جزم کرده بودم تا راهی متفاوت با زنان وابسته و مطیع اطرافم بروم …

حالا صدای خنده‌ی هم‌کلاسی‌هایم با صدای خنده‌ی بیست و چند ساله‌ی شاگردانم در هم می‌پیچد. صدای جیغ‌های دخترم و بگومگوهای پسرم … نمی‌توانم چشمانم را باز کنم. عضلات بدنم سفت شده‌اند. می‌لرزم و با تمام توان آرزو می‌کنم آن سنگ که به سوی من آمد، برای همیشه در دره‌ای سقوط کند و هرگز دوباره به این خانه شیشه‌ای نرسد. می‌لرزم و کاردهای آشپزخانه در ذهنم درشت می‌شوند.»

شهریور
۱۵
۱۳۹۷
زندانی به وسعت یک زندگی
شهریور ۱۵ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: 						SonSam/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: SonSam/depositphotos.com

مازیار بهرامی

یک خشونت نرم و آرام که وحشت هیچ‌کس را برنمی‌انگیزد و تیتر هیچ روزنامه‌ای نمی‌شود. نه کسی کشته شده و نه حتی خونی از بینی کسی ریخته شده است. خود خشونت‌دیده هم می‌گوید شوهرش اصلا «دست بزن» ندارد. قانون هم تا امروز این روند را به عنوان «خشونت» به رسمیت نشناخته است و البته گفتمان شرعی پشتیبان این قانون هم به همین ترتیب.

زنی جوان اما در میانه راه زندگی مشترک از این جریان به ستوه آمده و او را به پای طلاق -حتی در صورت جدایی از بچه‌هایش- کشانده است.

حرف‌های شیوا را که شاید شکایت هزاران زن دیگر از وضع و حال هر روزه‌شان نیز باشد، از زبان خودش بخوانید:

–         ۱۶ سالم بودم که از من خواستگاری کرد. چون پدرش از درویشان قدیمی بود، بابا گفت قبول کن! آدم‌های خوبی‌اند. راستش بابا هم بدش نمی‌آمد از شر رابطه خسته‌کننده من و نا‌‌‌مادری‌ام خلاص شود.

مسعود در خواستگاری از من پرسید، انتظار شما از ازدواج چیست؟ گفت آزادی یعنی چه؟ گفتم یعنی هر وقت خواستم بتوانم دوستان خودم را ببینم. به عبادتگاه خودم بروم و عزیزانم را در آنجا ببینم. خلاصه هر چه را در زندگی با پدرم نداشتم، از خواستگارم خواستم. او هم قبول کرد.

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

بازارچه خیریه؛ نمادین‌سازی مسئولیت اجتماعی

طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده

معلولان و کنترل‌گری؛ خشونت به نام محبت

در دو سال اول زندگی مشترک‌مان اما نه یک بار دوستانم را دیدم و نه حتی اجازه داد به آن عبادتگاه بروم. حالا و بعد از ۱۵ سال از روز آشنایی‌مان، من نه تنها هیچ دوستی نمی‌توانم داشته باشم، که گوشی تلفن‌ام هم مدام چک می‌شود و به جز معدود جاهای مورد تایید خودش، اجازه بیرون رفتن از خانه ندارم.

در این ۱۵ سال، حتی ۱۵ بار هم بدون التماس، از خانه خارج نشده‌ام.

هفت سال اول زندگی، او به شیشه اعتیاد پیدا کرد. هفت سال سیاه که به «بد‌دلی» و شکاکی گذشت. به بددهنی و کتک‌کاری. تا دو سال بعد از ترک اعتیادش هم مدام عصبی و پرخاشگر بود. به خودم مدام می‌گفتم سر به سرش نگذارم. این دوره هم می‌گذرد.

۱۵ سال تمام زن خانه بودم. خانه همیشه تمیز، خودم همیشه آرایش کرده، با عطرهای خوشبو و لباس‌های جذاب، غذاهای خوشمزه و بچه‌هایی که هنوز هم هیچ‌کس از بودن با آن‌ها سیر نمی‌شود.

حالا اما شش سال هم از دو سال پرخاشگری بعد از ترک اعتیادش می‌گذرد و من همچنان نمی‌توانم مانتوی صورتی بپوشم چون «برای یک خانم، آن هم در این جامعه این رنگ‌ها مناسب نیست.»

یک روز که در خانه تنها بودم، به پیشنهاد دوستم رفتیم «پارک بانوان». یکی دو تا عکس هم گرفتیم. شب که عکس‌ها را به همسرم نشان دادم تا صبح دعوا کرد که چرا به آنجا رفتید؟  این پارک دوربین دارد و حتما از شما عکس گرفته‌اند.

در مهمانی‌ها مدام استرس دارم که مسعود سر برسد و مرا به خاطر شلوار تنگ، خنده بلند یا صحبت کردن با یکی از مردان خانواده سرزنش کند.

از انگشت‌شمار جاهایی که می‌توانم بروم، استخر است آن هم برای این‌که ساعت ورود و خروج کاملا مشخص است و مطمئن است که هیچ «جنس مذکری» به آن مکان رفت و آمد نمی‌کند.

خلاصه احساس می‌کنم در زندانی هستم که درش باز است اما من اجازه خروج از آن را ندارم. چه کسی به من اجازه «خروج» نمی دهد؟ خودم هم نمی دانم.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

درهای این زندان البته یک بار آن هم به خواست خود مسعود به روی من باز شد: آن هم زمانی بود که از نظر مالی به شدت مشکل داشتیم. در آن شرایط او با خیال راحت به من اجازه داد در مترو فروشندگی کنم.

چند ماهی که در واگن‌های مترو، لای انبوه مردم لباس زیر زنانه می‌فروختم، تنها رو‌زهایی بود که حس زندگی به روح و روانم برگشت. آن هم البته هدیه‌ای بود که از ناچاری به من داده بود و خیلی زود آن را پس گرفت.

من در ذهنم هر روز و هر ساعت از مسعود جدا می‌شوم. تا چند وقت پیش فکر دو بچه خردسالم بودم که سرنوشت آن‌ها چه می‌شود. ولی راستش حالا دیگر به آن‌ها هم فکر نمی‌کنم. یا دادگاه قبول می‌کند که بچه‌ها پیش من زندگی کنند یا نه.

پدرم اما تنها در حرف با جدا شدن ما موافق است. او می‌گوید بعد از جدایی نمی‌تواند هیچ حمایتی از من بکند و من خودم باید اموراتم را اداره کنم. راستش را بخواهید هیچ حمایتی هم نمی‌تواند بکند.

من اگر تنها ۳۰ میلیون تومان پول داشته باشم، یک لحظه هم در این زندگی نمی‌ماندم. گرفتن مهریه از مسعود بعد از طلاق تقریبا غیرممکن است. مهریه هم بدهد، آن‌قدر تکه تکه خواهد پرداخت که نشود با آن کاری کرد.

یک بار که من از یک همنشینی با دوستان خودم به خانه برگشتم، دعوای سختی بین من و مسعود رخ داد. پدرم که وسط این دعوا به خانه ما آمد، درباره این رفتارهای مسعود به من گفت: «همه این کارهایش از دوست داشتن زیاد است.»

از نظر او و خیلی از نزدیکان، همین که مسعود «دست بزن» ندارد، خرج زن و بچه را می‌دهد، «هیز» هم نیست، برای راضی بودن از شوهر کافی است.

حسن مکارمی، روانکاو: «شیوا» فرزند گذار از سنت به مدرنیته است

شیوا می‌گوید: «اینکه مسعود از روی دوست داشتن این دیوانه‌بازی‌ها را می‌کند، تنها حرف پدرم نیست. مادر مسعود هم همین را می‌گوید. حتی بعضی دوستانم هم حرف‌شان همین است. خودم هم این را می‌دانم.»

شاید هزاران و حتی میلیون‌ها زن در ایران، کم و بیش با روایت شیوا احساس همذات‌پنداری کنند.

چرا این زن با وجود این سختی‌ها به زندگی خود با همسرش ادامه داده است؟ آیا مشکل همان ۳۰ میلیون تومان است که خودش گفته اگر داشت، به این همزیستی پایان می‌داد؟ تناقض احساس‌های مهر و کین به مسعود، همسر این زن، از کجا می‌آید؟

حسن مکارمی، روانکاو ساکن پاریس به این پرسش‌ها پاسخ داده است.

او معتقد است روایت شیوا از زندگی زناشویی و شخصیت و کارنامه همسرش به شدت یکسویه است و همین یکسویه بودن، تحلیل ذهن و روان او را با بحران رو‌به‌رو می‌کند.

از نظر آقای مکارمی، این نگاه یک‌طرفه و مطلق مشکل شمار زیادی از روابط زناشویی در جامعه ماست به این گونه‌ که زوجین کمتر تلاش می‌کنند خود را جای طرف مقابل گذاشته و کارنامه خوب و بد او را ببینند و کرده‌ها و ناکرده‌های مثبت و منفی خود را هم در ترازوی نقد بگذارند.

از سوی دیگر، حسن مکارمی ریشه اصلی وجود تناقض در احساس شیوا به همسر و زندگی مشترک خود را اولا در حال گذار بودن جامعه ما و ثانیا بحران‌های متعدد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می‌داند که مدیران جامعه برای مردم درست کرده‌اند: «بحران جامعه در حال گذار به وضعیت مدرن، خود را به صورت تضاد میان ارزش‌های مدرن و سنتی نشان می‌دهد.»

از نظر آقای مکارمی، پژوهشگر دانشگاه سوربن پاریس، این دوگانگی در رابطه زناشویی شیوا در قالب علاقه به آزادی، شادی و حضور در جامعه از یک سو و از سوی دیگر حس علاقه‌مندی همسر به خودش، به دلیل همین محدودیت‌هایی که او برایش فراهم کرده دیده می‌شود.

تضاد میان سنت و مدرنیته را هم می‌توان در شعفی که به شیوا دست داده دید؛ وقتی در واگن‌های مترو لباس زنانه می‌فروخته. جایی که او تنها به خاطر رها شدن از زندان خانواده به عنوان نماینده سنت و وارد شدن به جامعه و روابط بیرون از خانواده، بهترین لحظات زندگی خود را تجربه می‌کند.

حسن مکارمی:‌ «البته این وسط هم نکته جالب، مجوز استثنایی مرد است که به خاطر غم نان، به همسر فرصت می‌دهد تا برای نخستین بار آزادانه وارد جامعه شود. این همان جایی است که بحران اقتصادی جامعه به کمک مدرن شدن روابط می‌آید.»

افزایش ورود زنان به بازار کار در ایران، حتی در مشاغل غیررسمی، پاره‌وقت و خانگی، همزمان با رشد بحران‌های اقتصادی، تأیید کننده این تحلیل حسن مکارمی است.

تنها بر اساس یکی از آمارهای موجود، «در کشورهای در حال توسعه، اشتغال زنان ۲۵درصد بیشتر از مردان است. از دست رفتن کار مردان و افزایش هزینه‌ها و ناتوانی مرد در حمل بار معیشت خانواده به تنهایی، این روند را فراهم ساخته است.»

خلأ ارزش‌های اخلاقی جوامع در حال گذار

حسن مکارمی، روانکاو، کمک به رفع نیازمندی اقتصادی این دست از زنان را با توانمندسازی آنان یکی از مهم‌ترین راه‌های یاری رساندن به آنها می‌داند: «این زنان به دلیل فشار سنت اگر چه در پاره‌ای اوقات شاید فرصت مشارکت در بازار کار را پیدا می‌کنند اما با استقلال اقتصادی فاصله زیادی دارند. زجر این زندان تا حد زیادی با همین استقلال اقتصادی می‌تواند تلطیف شود. روایت این زن نشان می‌دهد علی‌رغم فشارهای متعدد، آسیب روانی جدی ندارد و می‌تواند با کمی کمک از سوی جامعه و خانواده، به رشد خود تداوم بخشد.»

از سوی دیگر اما بحران خلأ ارزش‌های اخلاقی به ویژه برای جوانان در جامعه‌ای که گذار از سنت به مدرنیته را تجربه می‌کند، یکی از هشدارهای جدی در مورد این وضعیت است.

این بحران به روایت حسن مکارمی: «در جایگزینی الگوی خوش‌باشی و احساس نیاز وسواسی به شاد بودن در نمونه شیوا به روشنی خود را نشان می‌دهد. وقتی او به راحتی حرف از احتمال رها کردن فرزندان برای نجات خود از زندان شوهر حرف می‌زند، می‌توان این بحران اخلاقی را به خوبی تشخیص داد. تلاش برای پاره کردن زنجیر سنت و به تبع آن گریز از ارزش‌های اخلاقی سنتی و در کنار آن، جایگزین نشدن و درک نکردن کامل ارزش‌های اخلاقی مدرن، زمینه این خلأ اخلاقی را ایجاد می‌کند.»

کمک گرفتن از خدمات مشاوره روان‌شناسی و مددکاری برای بازیابی «خود» شخصی و توسعه توانایی‌های فردی از دیگر پیشنهادهایی است که متخصصان برای این دست از افراد ارائه می‌کنند؛ راه‌هایی که البته با توجه به ساختار فعلی نظام مشاوره و روان‌شناسی حاکم بر ایران، حمایت نکردن بیمه‌ها از خدمات آنها و کمبود آموزش در مورد فواید این خدمات، دست‌اندازهای زیادی دارد.

مرداد
۱
۱۳۹۷
بازارچه خیریه؛ نمادین‌سازی مسئولیت اجتماعی
مرداد ۱ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: Javad Haadi/Farsnews.com
image_pdfimage_print

Photo: Javad Haadi/Farsnews.com

مازیار بهرامی

«مسئولیت اجتماعی فردی» و «مسئولیت اجتماعی گروهی» دو مفهوم وابسته‌ای هستند که به میانجی رابطه فرد و جامعه با هم پیوند می‌خورند.

«مسئولیت اجتماعی فردی» با موضع فعال و پویای فرد نسبت به تحولات محیط پیرامونی معنا می‌یابد. همین مفهوم است که واکنش پیوسته یک شهروند را در برابر یک آسیب، برای نمونه در اینجا خشونت خانگی بر می‌سازد.

این تعریف را می‌توان برای «مسئولیت اجتماعی گروهی» هم در نظر گرفت، با این تفاوت که شمار شهروندان دخیل در این مفهوم دومی‌ را می‌توان کلیت یک جامعه دید.

اینجاست که پای رسالت نهادهای مدنی، به عنوان حلقه واسط میان فرد و جامعه از سویی و دولت و حکومت از سوی دیگر به میان می‌آید.

خلق فضای گفت‌و‌گو و چاره‌اندیشی درباره گونه‌های مختلف مسائل جامعه و از آن میان خشونت خانگی، یکی از رسالت‌های مهم مفصل‌های پیوند دهنده توده مردم با دولت‌هاست.

«بازارچه‌های خیریه» یکی از نقاط تلاقی “فرد” با “گروه” و بازتاب دهنده نوع عمل آنها به “مسئولیت اجتماعی” خود در جامعه‌ای است که امکان گفت‌و‌گو درباره خشونت خانگی در آن به اندازه کافی فراهم نمی‌شود. در فقدان آموزش‌های گسترده در مدرسه و دانشگاه، رسانه و خیابان و در کل محیط‌های اجتماعی، این بازارچه‌های خیریه هستند که به بهانه فروش کالایی برای تأمین هزینه انجمن‌ها، ارتباط مستقیم این نهادها را با توده مردم فراهم می‌سازند.

نمادین سازی خشونت خانگی؛ آسیب جدی «بازارچه‌های خیریه»

ان‌.جی.او‌های فعال در مورد خشونت خانگی تا چه میزان از این امکان ارتباطی برای جلب «مسئولیت اجتماعی» شهروندان بهره‌برداری می‌کنند؟ «نمادین‌سازی» و «تجاری‌سازی» سوژه‌های خشونت خانگی از قبیل معلولان، سالمندان، زنان، معتادان و دیگر جمعیت‌های در خطر در زمینه خشونت خانگی، از  نظر دو تن از فعالان اجتماعی که با آنها گفت‌و‌گو شده است، از آسیب‌های بازارچه‌های خیریه است که هر روز نیز بر تعداد آن‌ها افزوده می‌شود.

زهره رجبی، فارغ‌التحصیل دکترای مددکاری اجتماعی از دانشگاه اومئو (Omeo) سوئد که در مورد خشونت علیه زنان در ایران هم فعالیت داشته، معتقد است: « بازارچه‌های خیریه نه تنها حس مسئولیت اجتماعی شهروندان درباره آسیب‌های مختلف از جمله خشونت خانگی را بر نمی‌انگیزند بلکه به او این حس را نیز القا می‌کنند که تو صرفا با کمک مالی به این نهادهای مدنی، یک کار “خیر” انجام می‌دهی. آن تعریفی که من از “مسئولیت اجتماعی” می‌فهمم این است که شهروندان به جامعه خود و مسائل آن احساس تعلق کرده و مشارکت در حل آن مسائل را وظیفه ذاتی خود قلمداد کنند. برای ایجاد این حس تعلق، شما باید مخاطب را در آن مسائل خاص درگیر کنید. این اتفاق در بازارچه‌های خیریه به عنوان یکی از معدود فضاهای رو در رویی انجمن با جامعه روی نمی‌دهد. کمک مالی صرف تنها به ارضای حس نیکوکاری افراد منجر می‌شود نه آشنایی آنان با عمق مسئله خشونت خانگی علیه اقشار مختلف مردم. این فضاها بیشتر در عمل انجام مسئولیتی را که کاملا به زندگی روزمره همه ما ارتباط دارند به امری نمادین با ماهیتی معنوی تبدیل کرده‌اند.»

بیشتر بخوانید:

طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده

معلولان و کنترل‌گری؛ خشونت به نام محبت

«تجاری سازی» فعالیت‌های عام المنفعه؛ ویروسی در حال فراگیر شدن

مالی شدن رابطه نهادهای مدنی با مردم، یکی دیگر از آسیب‌هایی است که نه تنها گفت‌و‌گو درباره خشونت خانگی در سطح جامعه را به امری دست‌یافتنی تبدیل نکرده، که آن را به رسالتی ثانویه در این روند مبدل ساخته است: «با وجود قبول اینکه سازمان‌های مردم‌نهاد باید در نبود حمایت‌های کافی دولتی بودجه خود را با کمک آحاد جامعه تأمین نمایند؛ اما به جز معدودی انجمن‌ها که به برگزاری کارگاه‌های آموزشی و همایش‌ها می‌پردازند، در بسیاری موارد رابطه این نهادها با مردم به خرید و فروش کالا در چارچوب همین “بازارچه‌های خیریه” می‌گذرد.»

این‌ها حرف‌های خانم رجبی، مددکاری است که هم فعالیت انجمن‌ها را در ایران دیده و هم با این جنس از فعالیت‌ها در کشوری مانند سوئد آشناست.

این اما پایان داستان «تجاری سازی» فعالیت نهادهای مدنی فعال مستقیم یا غیر‌مستقیم در حوزه خشونت خانگی نیست.

لیلا محمدی، جامعه شناسی که مدت‌ها وقت خود را صرف فعالیت در این نهادها کرده، یکی از نمونه‌های جزیی تجاری‌سازی فعالیت عام‌المنفعه انجمن‌ها در بازارچه‌های خیریه را چنین روایت می‌کند: «در برخی از این بازارچه‌ها قیمت‌هایی بر روی کالاهای مختلف گذاشته می‌شود که حتی برای بسیاری از مردم، امکان همان خرید ساده و تأمین بخشی از بودجه آن انجمن‌ها هم غیرممکن شده است».

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

او که این روزها درباره «خشونت جنسی علیه کودکان» کار می‌کند معتقد است: « تجاری‌سازی فعالیت ان.جی.او‌ها به شدت به فعالیت آنها ضربه زده است. تجاری‌سازی، آسیب محدود به نهادهای مدنی فعال در حوزه خشونت خانگی نیست. این موضوع در بسیاری از انجمن‌ها در موضوعات مختلف آسیب‌های اجتماعی دیده می‌شود.»

خانم محمدی در توضیح این روند می‌گوید: «نگاه بسیاری از انجمن‌ها، گرفتن “پروژه” از نهادهای مختلف دولتی و حاکمیتی برای درآمدزایی است. خشونت خانگی بر خلاف موضوع کودکان کار یا معتادان، موضوعی نیست که بتواند از شهرداری‌ها یا دولت، بودجه بگیرد. یکی از دلایل کم بودن تعداد ان‌.جی.او‌های فعال در این زمینه هم همین است. علاوه بر این، به موازات سخت‌تر شدن زندگی اقتصادی برای عموم مردم، خود این انجمن‌ها هم به عنوان بخشی از جامعه کم‌کم کسب درآمد را به عنوان یکی از اهداف خود تعریف کرده‌اند.»

این جامعه‌شناس با ذکر نمونه‌ای تلاش می‌کند جایگزینی هدف «کسب درآمد» در ان.جی او.های درگیر در آسیب‌های اجتماعی را توضیح دهد: «من بارها با این تجربه روبه‌رو شده‌ام که مسئولان انجمن‌ها درخواست نوشتن طرح فعالیت پول‌ساز را در برابر مبلغی دستمزد مطرح کرده‌اند. برای همین ورود بخشی از انجمن‌های فعال در حوزه آسیب‌های اجتماعی به موضوع خشونت خانگی، غالبا به صورت موردی و از طریق کمک‌های مددکاری به مددجوها رخ می‌دهد.»

در همین فضاست که این فعال اجتماعی تأکید می‌کند نمی‌توان انتظار چندانی در مورد تقویت مسئولیت اجتماعی شهروندان و حساس شدن آنها نسبت به موضوع خشونت خانگی داشت.

این همان جایی است که جامعه‌شناسان از ریشه داشتن «مسئولیت اجتماعی فردی» در «مسئولیت اجتماعی گروهی» سخن می‌گویند. جایی که ساختارها و نهادهای اجتماعی از قبیل فرهنگ، نهادهای مدنی و دولت، با انجام درست نقش‌های خود،  “فرد” را به «موضع‌گیری» و حساسیت در مورد رویدادهای جامعه فرا می‌خوانند و در روندی معکوس نیز کنار کشیدن شهروند از تحولات پیرامونی را برمی‌سازند.

خرداد
۱۵
۱۳۹۷
طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده
خرداد ۱۵ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , ,
Photo: SpeedKingz/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: SpeedKingz/www.shutterstock.com

مازیار بهرامی

دختر شهیدی که کارتن‌خواب شد

فرزند شهید است، با خانواده‌ای مرفه. وقتی به ازدواجی روی می‌آورد که خانواده با آن موافق نیست، از سوی مادر کاملا طرد می‌شود. ازدواج ناموفق است و به جدایی می‌انجامد. حتی تنهایی و بی‌پناهی دختر، خانواده را به آشتی با او ترغیب نمی‌کند.

مهتاب که می‌بیند راهی به خانه ندارد، بساط کارتن‌خوابی را در پارک‌های  تهران پهن می‌کند. او حالا دیگر برای رهایی از فشارهای روانی، به مواد مخدر هم روی آورده است.

ازدواج دوباره مهتاب با مردی‌ست که او هم بی‌خانمان است. لای همین بساط سرنگ‌های آلوده و سوز سرمای شب‌های زمستان، خانواده آنها سه نفره می‌شود. این سطح از فلاکت هم دل خانواده مهتاب را برای کمک به رحم نمی‌آورد؛ «هر چه بوده او با آبروی خانواده‌اش بازی کرده و حالا دارد تاوانش را پس می‌دهد.»

این «بی‌آبرویی» مورد نظر خانواده مهتاب که منجر به پس زدن او برای همیشه شده البته پدیده نادری نیست.

در کنار ازدواج بدون مجوز خانواده، اعتیاد زنان به تشدید طرد آنها از سوی جامعه کمک می‌کند. زنان معتاد به ویژه در جوامعی با ساختارهای مردسالارانه به عنوان موجوداتی فاقد ارزش و حتی به عنوان «بزهکار» شناخته شده و از سوی دیگران پس زده می‌شوند. این «دیگران» البته شامل خانواده فرد نیز می‌شود. اعتیاد زنان اغلب نشانه فرو غلتیدن آنان در انواع رفتارهای ضد اخلاقی است. در این حالت، روابط عاطفی و انواع حمایت‌های خانوادگی آنان قطع می‌شود و این مساله آغاز مشکلات جدیدتر و خطرناک‌تری است.

طوبی ساقی مواد مخدر بود

برای یک تحقیق دانشگاهی در زمینه زنان دچار اعتیاد به یکی از پارک‌های محل رفت و آمد آنها رفته بودم.

طوبی را که یک زن حدودا ۵۰ ساله به نظر می‌رسید، روی یکی از صندلی‌ها نشسته دیدم در حالی که عروسک می‌بافت. مشخص بود ساقی حرفه‌ای نیست و تنها برای گذران زندگی روزمره به مصرف و فروش مواد مخدر روی آورده است.

محتاطانه سر صحبت را در مورد دلیل روی آوردنش به اعتیاد باز کردم. گرم عروسک‌بافی، خاطره‌ای از دوران کودکی‌اش گفت. از میان تمام حرف‌های او هم شاید بتوان طرد از سوی خانواده در دوران کودکی را به عنوان دلیل اصلی حال و روز امروزش بیرون کشید:

«وقتی شش یا هفت ساله بودم و پدرم را از دست دادم، با مادرم به خانه دایی کوچ کردیم و در یکی از طبقات این خانه، ساکن شدیم. دایی‌ام هر شب مرا به زور مورد آزار جنسی قرار می‌داد. ابتدا از جلب اعتماد من کارش را شروع کرد و خیلی زود نیت خود را فاش ساخت. مقاومت‌های من هیچ نتیجه‌ای نداشت. به مادرم به عنوان تنها فرد زندگی‌ام روی آوردم. پاسخش نابودم کردم؛ دعوت به سکوت محض و حتی دعوا با من به خاطر اتهام‌زنی به برادرش.»

بیشتر بخوانید:

معلولان و کنترل‌گری؛ خشونت به نام محبت

کودکانی که صدای‌شان به گوش‌ها نمی‌رسد

پنج زندگی غمبار

ادامه آزار جنسی و طرد طوبی از طرف مادر آن هم در سن حساس شش تا هفت سالگی، برای او راهی جز فرار از خانه و پناه گرفتن در پارک و خیابان باقی نمی‌گذارد. در واقع طوبی دو مرحله از طرد را تجربه می‌کند. یکی طرد از سوی پدر با مرگ فیزیکی او و دیگری طرد از سوی مادر، وقتی تصویر حامیانه او در ذهنش می‌میرد.

طی سال‌ها خیابان خوابی، طوبی با مردی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند. این ازدواج آغاز دوباره یک زندگی آرام برای اوست. حالا او آماده است تا رخت سال‌ها خیابان‌خوابی و آزارهای کلامی، روانی و جسمی را از تن درآورد.

مرگ همسر اما خیلی زود این فرصت را از او می‌گیرد. خاطره سوء‌استفاده جنسی دوران کودکی به همراه تنگدستی امروز  برای طوبی راهی جز کشیده شدن به مسیر روسپیگری باقی نمی‌گذارد.

او که خودش معتقد است در صورت حمایت خانواده می‌توانست فردی موفق در جامعه باشد، حالا در برابر تامین حداقل معاش با دو نفر از «حاجی بازاری»‌های تهران رابطه جنسی دارد و هیچ‌کس هم در جریان بیماری‌های مقاربتی احتمالی او نیست.

•••

بر اساس یافته‌های یک پژوهش دانشگاهی میان «فقر و سابقه سوء‌استفاده جنسی رابطه مثبت معنادار» وجود دارد.

این یعنی هر چه‌قدر فقر و سابقه آزار جنسی در فرد پر‌رنگ‌تر باشد، احتمال گرایش او به تن‌فروشی بیشتر خواهد شد.

آزار جنسی و دیگر خشونت‌ها اما برای تبدیل شدن به بحران‌هایی مانند روسپیگری به یک میانجی مهم نیازمند است: طرد از سوی خانواده.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

تحقیقات زیادی نشان می‌دهند حتی بدترین خاطرات آزار جنسی در صورت وجود حمایت خانواده و روان درمانی، به این سرانجام دچار نخواهند شد.

تنها بر اساس یک پژوهش «الگوی نامناسب تعامل والدین با فرزند، بی‌ثباتی در خانواده، عدم حمایت و محبت، استفاده از نظم و انضباط پرخاشگرانه که با سطح پایینی از استدلال و سطح بالایی از پرخاشگری فیزیکی ، کلامی و عاطفی همراه است با بروز رفتار پرخاشگرانه در کودکان رابطه دارد.»

همچنین «تعامل منفی والد-فرز ند که منجر به کاهش نظارت‌پذیری فرزند و نظم و انضباط تنبیهی او می‌شود، به افزایش رفتارهای ضد اجتماعی همچون اعتیاد فرزندان کمک می کند.» (فصلنامه سلامت روانی کودک، دوره دوم، شماره چهارم، زمستان ۱۳۹۰، رابطه تعامل والد-فرزند و سطح پرخاشگری دانش‌آموزان)

•••

طوبی خود به روشنی می‌گوید: «اگر روزی که آزار جنسی را تحمل می‌کردم مادرم به جای خالی کردن پشتم حامی‌ام بود، هرگز در این مسیر قرار نمی گرفتم.»

اردیبهشت
۲۹
۱۳۹۷
معلولان و کنترل‌گری؛ خشونت به نام محبت
اردیبهشت ۲۹ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
Photo: Mjowra/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: Mjowra/depositphotos.com

مازیار بهرامی

طبق آمار یونیسف، این احتمال وجود دارد که کودکان معلول سه تا چهار برابر دیگر کودکان، قربانی خشونت شوند.

بنا بر همین آمار یونیسف، «۲۰/۴ درصد خشونت علیه کودکان معلول، خشونت فیزیکی و ۱۳/۷ درصد خشونت جنسی است.»

نوع معلولیت نیز با شیوع گونه‌های مختلف خشونت در ارتباط است. برای نمونه «کودکان معلول ذهنی یا فکری نسبت به همسالان غیر معلول‌شان ۴/۶ بار بیشتر در معرض قربانی شدن در اثر خشونت جنسی هستند.»

فشار بر خانواده برای نگهداری از کودکان معلول، عاملی برای شدت یافتن احتمال خشونت‌ورزی علیه آنها در محیط خانه است. از سوی دیگر این فشار، مسیر سپردن  کودکان به آسایشگاه‌های معلولان را هموار می‌سازد که این خانه دوم نیز موقعیتی جدید برای اعمال خشونت‌های جسمی و جنسی علیه آنهاست.

اواخر سال گذشته بود که انتشار تصاویر کتک زدن کودکان اوتیستیک از سوی پرستاران در آسایشگاه «مهر ایرانیان»، موجی از احساس‌های منفی را برانگیخت.

از میان انواع خشونت‌ها علیه معلولان، خشونتی که در خانه و البته به صورت روانی صورت می‌گیرد، یکی از پیچیده‌ترین، سربسته‌ترین و پنهان‌ترین نوع خشونت‌ها علیه این گروه است. سربسته از این نظر که چون در محیط‌های عمومی صورت نمی‌گیرد، امکان دخالت و محافظت نهادهای مسئول از معلول را پایین می‌آورد یا حتی از بین می‌برد.از سوی دیگر چون این خشونت جنبه «روانی» دارد، سخن گفتن از آن حتی در صورت دخالت دیگران، بسیار دشوارتر از دیگر انواع خشونت‌های جسمی و جنسی است.

درباره خشونت علیه معلولان بخوانید:

داستان کاترینا

چالش‌های شهادت یک ناشنوا در دادگاه

به معلمم گفتم پدرم مرا می‌کشد

ستاندن کنترل زندگی فرد معلول از سوی اعضای خانواده که دست‌کم گرفتن توانایی‌های او را نیز به همراه دارد، یکی از شایع‌ترین خشونت‌های روانی علیه معلولان در محیط خانه است.

در این حالت، به نسبت ناآگاهی خانواده از بیماری فرد معلول و توانایی‌ها و ناتوانی‌های او، میزان دخالت آنها در امور و حریم شخصی فرد تغییر می‌کند.

باید افزود این تنها درک و تفسیر خانواده از توانایی‌ها و ناتوانی های عضو معلول خود نیست که دامنه تجاوز آنها به حریم خصوصی او را بر می‌سازد، بلکه حس دیگر اعضای خانواده به ویژه والدین از ریشه‌های پدید آمدن معلولیت فرزند نیز در این کنترل‌گری بسیار موثر است.

احساس گناه والدین؛ یکی از ریشه‌های کنترل‌گری

عذاب وجدان والدین و احساس تقصیر آنها به خاطر بروز معلولیت جسمی و ذهنی فرزند، مسیر تحقیر هستی و موجودیت او را فراهم می‌کند.

در این حالت، کنترل خواب و خوراک و روابط و فعالیت جسمی و ذهنی فرد معلول در دستان اعضای «سالم» خانواده به ویژه پدر و مادر قرار می‌گیرد.

نوشین، فعال مدنی ساکن اصفهان است که از کودکی «خاطره وحشتناک» بگومگوهای پدر و مادر بر سر «مقصر اصلی» بیماری «هیدروسفال» را در ذهن دارد.

احساس گناه والدین تحصیل کرده او باعث شده بوده نوشین با وجود داشتن توان راه رفتن -هر چند کمی به سختی- هیچگاه از سوی پدرش اجازه تنهایی به مدرسه رفتن را نیابد؛ مجوزی که حتی تا دوران دانشگاه نیز برای او صادر نشده بوده. تجاوزی آشکار به حریم خصوصی او به نام «محبت».

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

نوشین می‌گوید: «هیچ گاه فرصت مشارکت در کارهای خانه را نیافتم و حتی مادرم به بهانه “مراقبت”، به حدی در سبک زندگی‌ام دخالت می‌کرد که گاه هوس انجام کارهای مضر برای چشیدن طعم خروج از دایره کنترل آنها به سرم می‌زد.»

او اما حالا نه تنها در امور شخصی خود فردی موفق به شمار می‌آید بلکه توانسته با فعالیت در زمینه محیط زیست برای جامعه نیز فردی سودمند به حساب آید.

نوشین معتقد است: «هر چند دخالت‌های خُرد کننده پدر و مادر در زندگی شخصی، اعتماد به نفسم را خدشه‌دار کرد، اما زمینه غیرمستقیم موفقیت را در عرصه‌های فردی و اجتماعی فراهم کرد.»

کنار آمدن با جنگ درونی، راز مراقبت سالم از فرزند معلول

نیوشا شهروان، روان‌شناس بالینی، در مورد بسترها و نتایج کنترل افراطی زندگی معلولان از سوی والدین آنها می‌گوید: «در جامعه ما مفهوم “معلولیت” هنوز مفهوم بسیار پیچیده‌ای است و برای خیلی از خانواده‌ها حکم “تابو” دارد. من مراجعینی دارم که برای مشاوره پیش از ازدواج سراغ من می‌آیند و اگر فردی مثل خواهر یا برادر آنها ناتوانی جسمی یا روان‌شناختی داشته باشد، دغدغه‌شان این است که چه طور باید این ناتوانی را با خواستگار خود مطرح کنند تا طرف مقابل این موضوع را عاملی منفی تلقی نکند.»

این روانشناس که در حوزه «زوج درمانی» فعالیت می‌کند، در مورد دلایل بروز این معضل می‌گوید: «فرهنگ ما مفهوم معلولیت را با شرم پیوند زده و این تاثیر منفی‌اش را دقیقا روی خانواده‌ها یا افرادی می‌گذارد که از لحاظ جسمی و روانی متفاوت از هنجار جامعه هستند. والدین بچه‌های معلول برای اینکه فرزندان‌شان کمترین آسیب روانی را تحمل کنند، سعی می‌کنند از بچه‌ها در جامعه، مدرسه و حتی مهمانی‌ها محافظت کنند. این محافظت طبیعتا غریزی‌ترین رفتاری است که ما به عنوان والدین در این شرایط انجام می‌دهیم اما افراط در حمایت، می‌تواند “حس جدا افتادگی، شبیه دیگران نبودن و مداوم فکر کردن به اینکه دیگران درباره من چه فکر می‌کنند” را برای فرزند معلول نهادینه کند و ترس‌های ناسازگارانه زیادی در او به وجود بیاورد.»

نیوشا شهروان با ذکر مثالی از کودکان دچار مشکل تکلم می‌گوید: «در مورد چنین بچه‌هایی، وقتی والدین در درون خود از مدل ادای کلمه فرزند خجالت‌زده شوند، ممکن است به رفتارهای مراقبتی بیش از حد دست بزنند که خود همین کار، باعث از بین رفتن عزت نفس فرزند می‌شود و در نهایت تردید در توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران را در ذهن او تقویت می‌کند.»

به عقیده این روان‌شناس بالینی، عواقب این نوع رابطه غیر‌متعادل میان والدین و فرزند معلول چنین است: «به تدریج با اعمال رفتارهای مراقبتی بیش از حد، رابطه ما و فرزندان بیشتر از پیش به هم گره می‌خورد و این وابستگی در دراز مدت عواقب ترسناک‌تری به دنبال دارد. وقتی ما به عنوان والدین، هر تفاوت جسمی یا روان‌شناختی فرزندمان را به شکلی سالم بپذیریم و بتوانیم بر جنگ‌های روانی و درونی خود غلبه کنیم، آن زمان است که می‌توانیم رفتارهای مراقبتی سالمی داشته باشیم که نه تنها آسیبی به عزت نفس بچه‌ها نزند، که برعکس این باور را تقویت کند که ناتوانی قرار نیست کل زندگی پیش رو و آینده را تباه کند.»