صفحه اصلی  »  فقر
image_pdfimage_print
دی
۱۹
در دو جبهه می‌جنگم؛ تابوی سکوت و سرطان
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , , , , ,
manizhe_02-1-png-815x390_q85_crop_upscale-e1467818981680
image_pdfimage_print

ماهرخ غلامحسین‌پور

این روز‌ها غالب زنانی که درگیر سرطانند به نوعی با اینستاگرام آشنا هستند، «منیژه برزگر» را می‌شناسند. ۴۸ ساله است و مبتلا به سرطان تخمدان. منیژه شرح مبارزه‌ها و تلاش‌هایش برای کنترل بیماری را در دنیای مجازی می‌نویسد.

منیژه در جبهه دیگری نیز می‌جنگد. تامین هزینه‌های درمانی‌اش، سرپرستی دو فرزندش و مبارزه حقوقی با همسرش که نه حاضر به طلاق اوست و نه مایل به ادامه زندگی مشترک.

منیژه معتقد است که سکوتش در مقابل زندگی مشترک نابسامانی که داشته و تلاشی که برای حفظ آرامش فرزندان دو قلویش انجام داده و سرپوش گذاشتن روی رنج‌های درونی‌اش او را به وادی سرطان کشانده. حالا می‌خواهد به زن‌هایی با شرایط مشابه بگوید فشارهای عصبی ناشی از خشونت‌های روانی همراهانشان را تحمل نکنند چون خشم و نفرت متراکم به راحتی می‌تواند به تومورهای خطرناک مبدل شود.

همسرت بعد از ماجرای بیماری تو را ترک کرد؟

خیر، یک سال پیش از آن بود که در پی یک مشاجره معمولی خانه را ترک کرد. سعی کردم کنترل اوضاع را در دستم بگیرم. رانندگی سرویس کارمندان دانشگاه شهید بهشتی و پذیرش سفارش آشپزی در خانه، بخشی از تلاش‌هایم برای سرپرستی بچه‌ها بود اما فقط یک سال پس از این ماجرا متوجه شدم سرطان تخمدان دارم.

با شروع بیماری کارت را هم‌‌ رها کردی؟

نه. ماه‌های اول ابتلا، علی‌رغم شیمی‌درمانی و عوارضش یعنی درد و تهوع و شرایط نامتعادل روحی، سر کارم حاضر می‌شدم و با پاهای ناتوانم با ترمز و کلاچ و دنده سر و کله می‌زدم تا بتوانم هزینه‌های درمان و مخارج زندگی خودم و بچه‌ها را تامین کنم.

برخورد همسرت بعد از شنیدن خبر بیماری تو چطور بود؟

نه حاضر به ادامه زندگی شد نه حاضر به طلاق یا تامین هزینه‌های فرزندانمان. این شرایط منجر به عود دوباره سرطان و شروع دوباره شیمی درمانی شد.

من آبان ماه سال ۹۴ به او زنگ زدم و به خاطر شرایط نابسامانی که داشتم پیشنهاد ادامه زندگیمان را دادم اما همسرم گفت ادامه زندگی‌اش با من دو شرط دارد، نخست اینکه مهریه‌ام را ببخشم و دوم اینکه برای زندگی مشترکمان او خانه‌ای تهیه نخواهد کرد. یک ماه بعد دادگاه مرا فراخواند و پرسید که آیا مایل به تمکین هستم یا خیر؟ من شرح ماجرا را نوشتم و به پرونده‌ام الحاق کردم که البته تا به حال خبری از روند پرونده نشده.

خانه‌ای از دوران زندگی مشترک ندارید؟

تمام این بیست و یک سال در خانه پدرم زندگی کردیم و اجاره خانه نمی‌دادیم. قاضی به من گفت می‌بایست حق مسکن به تو می‌داد.

در شرایط فعلی و مبارزه‌ات در جبهه بیماری با چه انگیزه‌ای مایلی مشکلات زندگی زناشویی‌ات را هم مطرح کنی؟

می‌خواهم به جای تمام زنانی که در بند آزارهای خانگی خصوصا آزارهای پیچیده روانی هستند فریاد بزنم و تمام مسائلی را که زن‌ها در شرایط مشابه پنهان می‌کنند، در مقابل دید وجدان عمومی قرار بدهم.

گاهی وقتی در مورد ماجرای سرطان و صفحه اینستگرامم با رسانه‌ها حرف می‌زنم، همسر سابقم عصبانی می‌شود. او به دفتر روزنامه‌ها مراجعه کرده و سرپرست خانوار بودن مرا انکار می‌کند. جالب است که یکی از شرایطی که برای ادامه زندگی مطرح کرد این بود که با هیچ رسانه‌ای مصاحبه نکنم.

هنوز هم سرویس دانشگاه را انجام می‌دهی؟

از سال گذشته و با گران شدن بنزین و عود کردن بیماری‌ام فقط پول استهلاک ماشین در می‌آمد ناچار شدم کار رانندگی را‌‌ رها کردم. وقتی مرا ترک کرد چند ماهی منتظر ماندم شاید برگردد اما دیدم چنین قصدی ندارد به همین دلیل هم مهریه‌ام را به اجرا گذاشتم.

مهریه‌ات چقدر بود؟

۲۵۰ سکه که هر یک ماه در میان یک سکه برایم تعیین شده است.

چه احساسی در مورد بیماری‌ات داری؟

جریان کمی پیچیده است با اینکه سرطان سلامتی فرد را به مخاطره می‌اندازد اما همین سرطان برای من تبدیل به بزرگ‌ترین نعمت زندگی‌ام شده و زندگی‌ام را تغییر داده است. باورتان نمی‌شود بعد از ابتلا قدر فرصت‌هایم را عمیقا می‌دانم. به مخاطره افتادن سلامتی‌ام ارزشش را داشت تا این عشق و ایمان به زندگی را تجربه کنم.

13391127_1065431730162982_1327567834_n

چطور شد به فکر عمومی کردن تجربه‌هایت در فضای مجازی افتادی؟

سال گذشته تیرماه یک روز که داشتم در مورد حس و حالم برای خواهرم حرف می‌زدم او گفت که من خیلی برخورد متفاوت و جالبی با بیماری‌ام دارم و پیشنهاد داد یک صفحه در اینستاگرام باز کنم، و تجربه‌هایم را بنویسم.

حس می‌کردم که قصه من با دیگران متفاوت است. می‌دانستم ریشه سرطان در مشکلات روحی و استرس‌هایی است که تاب آورده‌ام. سال‌های سال تحت فشار خشم و نفرت زندگی کردم. می‌خواستم تجربه‌هایم را با زنان دیگری که سرپرست خانوار و مثل من بیمار بودند در میان بگذارم. فشار‌ها و حلقه محاصره زندگی روز به روز بر من تنگ‌تر می‌شد و شیوه‌های متفاوتی برای مقابله با آن برمی‌گزیدم و این‌ها قابل انتقال بود.

این بار نمی‌خواستم از ترس قضاوت مردم سکوت کنم در شرایطی شیمی‌درمانی می‌شدم که به شدت بابت هزینه‌های زندگی و درمانم در مضیقه و فشار بودم ولی با همه این‌ها می‌خواستم تجربه‌هایم را تقسیم کنم و به همین دلیل هم گاهی فکر می‌کنم درد و رنجی که تحمل می‌کنم بیهوده نیست.

همسرت در طول این مدت نفقه هم پرداخت می‌کند؟

او مردادماه نود و دو خانه را ترک کرد و من آذرماه مهریه‌ام را اجرا گذاشتم دو ماه بعد از شکایتم، حکم مهریه‌ام صادر شد. بعدش درخواست نفقه دادم. نفقه کار‌شناسی شد و گفتند که پنج میلیون میزان نفقه من است. اما تنها مالی که داشت پاداش سنوات خدمتش بود و با اینکه بیست و هشت میلیون دریافت کرده بود دو روز بعد از دریافت این پول خانه‌ای به نام خواهرزاده‌اش اجاره کرده بود و من نتوانستم در این مورد ادعایی داشته باشم.

چون برادرش را با این بیماری از دست داده، روزهای نخستی که مبتلا شدم گفت که تحت تاثیر قرار گرفته و قصد دارد به من کمک کند. اما آنچه که به من کمک کرد،‌‌ همان میزان نفقه‌ای بود که دادگاه برایم تعیین کرده بود و افزون بر آن تا به حال هیچ کمکی به من نکرده.

آیا متوسل به خشونت فیزیکی هم می‌شد؟

خیر. بخواهم صادق باشم خیر. اما چنان ترس و رعبی در دل من و بچه‌هایم انداخته بود که وقتی کلید را توی در خانه می‌انداخت من و دو بچه‌هایم می‌شدیم عین سه موش کتک خورده؛ هراسان و بی‌پناه، بابت خشونت‌های روانی و فضای بدی اکه ایجاد می‌کرد به شدت آزار دیدم.

پس برای چه در این رابطه ماندید؟

باید اعتراف کنم اشتباه کردم که در این رابطه خشونت بار ماندم. الان که مصمم هستم سکوتم را بشکنم به گذشته فکر می‌کنم و می‌بینم هم خودم تاوان این اشتباه را پس دادم هم فرزندانم. زندگی که می‌شد جور دیگری رقمش زد، از ترس آبرو و قضاوت مردم و اطرافیان و ترس از بیوه شدن تبدیل شد به این شکل بی‌قواره و ناموزن.

ما زن‌های ایرانی خودمان را به بهانه بچه‌ها فریب می‌دهیم. ادامه می‌دهیم مثلا به خاطر بچه‌هایمان. اما متوجه نیستیم که در یک رابطه نامتعادل، اتفاقا بچه‌ها هستند که به شدت آسیب می‌بینند و تا آخر عمرشان هم از زیر سیطره و تاثیر این آموزه‌های اشتباه خارج نمی‌شوند.

در طول این بیست و یک سال هرگز به جدایی فکر نکردی؟

فرزندانم دو ساله بودند که من مصمم به جدایی شدم. این مسئله را در صفحه اینستاگرامم هم نوشته‌ام. قبول می‌کنم که انتخابم از آغاز اشتباه بوده اما اشتباه واقعی و بزرگم، ادامه دادن این مسیر بود. خصوصا وقتی فرزندانم به دنیا آمدند و متوجه شدم که مسیرم اشتباه است. اما متاسفانه ما می‌ترسیم و واهمه داریم در فضای عمومی تجربه‌هامان را با دیگران قسمت کنیم. وانمود می‌کنیم که خوشبختیم. از سر حساسیت خانواده‌ام، در یک رابطه اشتباه ماندم. می‌توانستم مسیرم را اصلاح کنم. نخواستم شریک زندگی‌ام را آن طور که هست بپذیرم و مدام می‌خواستم اصلاحش کنم. می‌خواستم او را از رنج عمیق درونی‌اش جدا کنم در حالی که متوجه نبودم در آن سن و سال قادر به این کار نیستم و بعضی آدم‌ها رنج‌هایشان را دوست دارند، چسبیده‌اند به این رنج‌ها و تغییر مسیرشان کار من نیست.

بعد از این‌که فهمیدی قادر به این تغییرات نیستی چه کردی؟

وقتی فهمیدم نمی‌توانم مسیر زندگی را تغییر بدهم سکوت و تحمل را انتخاب کردم. از طرف خانواده‌ها تحت فشار بودم برای پذیرش آن زندگی. به من می‌گفتند می‌خواهی طلاق بگیری بعدش چه کار کنی؟ خیال می‌کنی سرنوشت بهتری در انتظار توست؟ کسی نبود به من بگوید تو کارمی کنی و درآمد داری. زیر سقف خانه پدری‌ات نشسته‌ای. قرار نیست دنیا کن فیکون بشود و تو زن لایقی هستی که از پس خودت برمی آیی. در واقع این تو نیستی که خودت را تحمیل کرده ایی.

انتظار تو دقیقا چه بود؟

او شریک بیست و اندی ساله زندگی‌ام بود. تنها درخواست من این بود که در حین روند درمانم از بچه‌ها حمایت کند. یکیشان سرباز بود آن روز‌ها و آن دیگری دانشجو.

وقتی صفحه اینستاگرامم مورد توجه قرار گرفت و روزنامه ایران با من مصاحبه کرد به او به شدت برخورد که من چرا مطرح کرده‌ام که سرپرست خانوارم؟ خوب تو من و بچه‌ها را ترک کردی، نه حاضر به ادامه زندگی هستی نه طلاقم می‌دهی نه آن طور که باید و شاید تامینمان می‌کنی. با این وصف چه کسی سرپرست خانوار است؟ من تحت فشار روانی زیادی قرار گرفتم این سال‌ها. پزشکان بعد از جراحی تاکید می‌کردند که یکی از مهم‌ترین فاکتور برگشت سرطان، شرایط روحی – روانی است. اما من واقعا در شرایط بدی زیست کردم در این چند ساله.

الان مخارجت را چطور تامین می‌کنی؟

خوب من مهریه‌ام را اجرا گذاشته‌ام و یک ماه و نیمی یک سکه دریافت می‌کنم. گاهی در خانه‌ام سفارش آشپزی می‌پذیرم و خانواده‌ام با اینکه خودشان در مضیقه هستند، اندکی کمک می‌کنند. پیش از این‌ها هم راننده سرویس دانشگاه بودم. به هر حال سعی‌ام را می‌کنم. از آن سو مثلا از همدلی پزشکم برخوردار شدم. او واقعا به من کمک کرد و هزینه ناچیزی از من گرفت. به هر حال از حق نمی‌گذرم که همسرم هم تحت فشار نزدیکان مرا بیمه تکمیلی کرد.

الان به لحاظ بیماری در چه شرایطی هستی؟

اردیبهشت ماه سال گذشته درمانم تمام شد اما از زمستان امسال که شرایطم متشنج شد و هر چه سعی کردم ماجرا را مدیریت می‌کردم، باز هم قادر به کنترل اوضاع نبودم و اوضاع بهم ریخت. دکتر باز هم شیمی درمانی تجویز کرد. از سی‌ام فروردین ماه دوباره شیمی درمانی‌ام به مدت شش دوره آغاز شده است.

13320173_1049914975082867_85049997_n

مهر
۱۶
این بغض‌ها در گلو نمی‌شکنند؛ لطفا لبخند بزنید
این سو و آن سو خبر
۰
, , , ,
57362859
image_pdfimage_print

Photo: isna.ir

سال زندگی کرده، راه رفته و زندگی عادی داشته، معلوم نیست دست روزگار چه تقدیری برایش رقم زده که در اوایل جوانی کم کم به علت مشکلات روحی خانه‌نشین و زمین‌گیر می‌شود و حالا حتی نمی‌تواند بخوبی حرف بزند و کارهای شخصی‌اش را انجام دهد؛ دنیای “نجمه” سرشار از سکوت است، اما هنوز لبخند می‌زند.

به گزارش ایسنا، اینجا منطقه دره وی در حاشیه مشهد است. در دل کوچه پس کوچه‌های دره وی خانه‌ای با حیاط بزرگ و دیوارهای آجری و گلی به چشم می‌خورد که بیشتر شبیه انباری بزرگ است؛ در گوشه‌ای از آن کمدی قدیمی روی چند ردیف آجر جا خوش کرده و در سمتی دیگر قفسی روی زمین برای کبوترها ساخته‌اند. پیرمرد ۸۰ ساله با چشمانی توسی رنگ که مانند تیله می درخشند دست به سینه در گوشه‌ای ایستاده و خوشامد می‌گوید. همسرش دیگر کمی خمیده شده و چادری رنگی به سر دارد و مراقب است نوه‌هایش بازیگوشی نکنند.

وارد  خانه می‌شویم؛ نجمه سرش را بالا گرفته و از پایین نگاهمان می کند اما چیزی نمی‌گوید. از تختش پایین آمده و در گوشه‌ای از اتاق دراز کشیده و در خودش مچاله شده است. لاغری مفرطش جلب توجه می‌کند و به نظر می‌رسد با هوشیاری کامل تک تک مان را برانداز می‌کند و به حرفهایمان گوش می‌دهد.

غلامکار، مددکار کمیته امداد درباره وضعیت نجمه توضیح می‌دهد: نجمه ۳۲ ساله، ۱۵ سال است که در بستر افتاده و  علت آن افسردگی شدید و بیماری اعصاب  و روان است. می‌گویند که در دوران مدرسه دختر آرامی بوده و معلم تشخیص می‌دهد که او با بچه‌ها ارتباط برقرار نمی‌کند و گوشه گیر است. او در همان دوران افسرده می‌شود و از تحصیل باز می‌ماند و  حالا بیماری اش پیشرفت کرده و شبیه به فلج مغزی شده است.

وی می‌افزاید: نجمه تحت پوشش طرح شفا قرار دارد و ماهانه ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تومان کمک خیران برای داروهای وی می‌رسد و ما در مداوای او مشارکت می‌کنیم.

خانم مددکار در حال توضیح بیماری نجمه است و وقتی پتو را کنار می زند تا پاهای او را که در شکم جمع شده و می لرزد را نشانمان بدهد، واکنش نشان می‌دهد و با حرکات دستانش می‌گوید که از این کار خوشش نمی آید، اما وقتی از او می‌پرسد که آیا خوشحال است این همه مهمان دارد؟ سر تکان می دهد و لبخند می زند اما حرکتی بیش از این نشان نمی دهد.

مادر نجمه می‌گوید: همسرم از ۵۸ سالگی تحت پوشش کمیته امداد است، پنج دختر دارم که یکی از آنها فوت کرده است و او هم قبل از مرگش گرفتار افسردگی بود. همه دخترانم ازدواج کرده اند اما نجمه هنوز بیمار است.

از او می پرسم آیا نجمه می‌تواند حرف بزند که می‌گوید: با ما گاهی صحبت می کند اما با دیگران نه. نجمه به شدت به لباس علاقه دارد و مرتب اصرار می کند برایش لباس های نو بخریم و تنش کنیم.

پدر نجمه همچنان آرام نشسته و سرش را پایین انداخته است و گاهی که سر بلند می کند چشمان توسی‌اش که حالا هاله‌ای از اشک روی آن نشسته در صورت چروکیده اش برق می‌زنند.

همراه تیم رسانه ای کمیته امداد به خانه‌ای دیگر در حاشیه دره وی مشهد می‌رسیم که در انتهای آن بیابانی فراخ دیده می‌شود و می‌توانی در پشت دیوارهای یک باغ خرید و فروش مواد مخدر را علنا به چشم ببینی. در می‌زنیم و وارد حیاطی می شویم که یک راهروی باریک بلند دارد. زن میانسالی به همراه دو فرزندنش به استقبالمان می آیند. دختر کوچک که ظاهری پسرانه دارد و بالا و پایین می پرد سمت ما می دود و دستمانمان را می فشارد و به داخل هل می‌دهد. خوشحال است و خیلی زود با همه عیاق می‌شود و علاقه زیادی به تصویربرداری و عکاسی دارد . در مقابل دوربین همه عکاسان می نشیند و حتی اصرار دارد چند عکس سلفی با هم بیندازیم.

اسم دختر را که می پرسیم بلند می گوید: “مهسا”. مادرش پشت بند او می آید و می‌گوید: اسمش نرگس است اما خودش اسم مهسا را دوست دارد و اصرار می‌کند همه مهسا صدایش کنند.

مهسای یازده ساله که از امسال به مدرسه استثنایی رفته و خواندن و نوشتن را شروع کرده است به قدری شادمانه با ما وارد گپ و گفت می‌شود که از شنیدن ماجرای بیماری و ابتلایش به سرطان خون شوکه می شویم. مهسا ماهی دوبار شیمی درمانی می‌کند.

مادر مهسا که حدود ۱۰ سال پیش به علت اعتیاد از همسرش جدا شده است قالیبافی می‌کند اما می‌گوید هزینه درمان و مدرسه بچه‌ها بالاست و تامین معاش برایش مشکل است. اما کمیته امداد در درمان مهسا و تامین بخشی از معیشت آنها کمک می‌کند.

مقصد بعدی منزل خانواده‌ای با سه فرزند است، مادر خانواده به گرمی به استقبالمان می‌آید. بتول دخترعموی همسرش بوده، ازدواج فامیلی کرده‌اند و حالا دخترش دچار ناراحتی قلبی و دو پسرش گرفتار شکاف کام و به اصطلاح لب شکری شده‌اند. سجاد پسر اول خانواده کلاس پنجم است و با هشت عمل جراحی که بر رویش انجام شده حالا وضع بهتری دارد، هرچند کمی در تکلم دچار مشکل است و برای بهتر شنیدن  باید سمعک بزند. امیر مهدی دومین پسر اوست و در سن هشت سالگی باید عمل پیوند کام انجام بدهد.

اینجا در روستای دره وی در حاشیه مشهد زنی شجاع از اهالی سبزوار زندگی می‌کند، زنی ۴۱ ساله که از ۲۲ سالگی درگیر ناراحتی قلبی و از کارافتادگی همسرش شده و حالا سه فرزند بیمار هم دارد؛ ناچار است در خانه های مردم کار کند و  خم به ابرو نیاورد. زنی که از ابتدای جوانی بیمار داری کرده و شاهد رنج همسر و فرزندانش بوده اما همچنان روحیه‌اش را حفظ کرده و به موفقیت فرزندانش در آینده دل بسته است و دوست دارد آنها در هر شرایطی درس بخوانند.

خانه‌ای کوچک دارد که پرده‌های سفید توری قدیمی‌اش تو را به گذشته می‌برد. فرزندانش در گوشه‌ای آرام نشسته‌اند و با سکوتی مملو از شرم و اندوه نگاهمان می‌کنند. از سجاد که پسر ساکت و کم حرفی به نظر می‌رسد درباره حال و هوای درس خواندن می پرسیم، سمعکش را به گوش می ‌زند و می‌گوید که هنوز کتاب نو ندارد و با کتاب‌های دست دوم درس می‌خواند و ناراحت است.

خانواده پنج نفره او هفت سال است تحت پوشش کمیته امداد هستند  و وقتی درباره گذران زندگی از او می‌پرسیم می‌گوید: در دوران عقد بودم که همسرم به ناراحتی قلبی مبتلا شد و همان زمان به کمیته امداد رفتیم؛ “سجاد” پسر اولم لب شکری داشت و برایش کارت درمان گرفتیم. او شش بار در مشهد و دوبار در تهران عمل شد و حالا ارتودنسی دندان هایش باقی مانده که هزینه هایش بالاست. “امیرمهدی” هم با همین مشکل به دنیا آمد و ما او را به کمک یک مرکز خیریه در تهران عمل کردیم. کام امیرمهدی هنوز باز است و باید شیر خشک بخورد و بسیار ضعیف است.

وی ادامه می‌دهد: این خانه را هشت میلیون تومان خریدیم که بخشی از هزینه آن را امداد پرداخت کرد و وسایل خانه هم از طریق امداد در اختیار ما قرار گرفت. بچه هایم حدود ۱۵ حامی دارند و از طریق مستمری ماهانه و یارانه گذران زندگی می‌کنیم.

کم نیستند زنانی که رنج فقر بر پیشانی پر خط شان نشسته و اندوه در چشم‌هایشان موج می‌زند اما با آبرو روزگار می‌گذرانند و در خانه‌هایی زندگی می‌کنند که ممکن است هرکدام از ما بارها از جلوی آن رد شویم اما هیچ گاه متوجه نور کم سوی چراغ زندگی شان نشویم. هر چند نهادحمایتی کمیته امداد تلاش کرده است با پوشش خدماتی چون درمان و تحصیل فرزندان و  جذب مشارکت خیران کمی از بار زندگی مددجویانش بردارد، اما هنوز بسیاری از این خانواده‌ها نتوانسته‌اند زیر فشار زندگی کمر راست کنند.

منبع: ایسنا

 

مرداد
۱۹
اجبار به تکدی‌گری در حقوق ایران
خشونت خانگی و حقوق
۰
, , , , ,
IMG12112956
image_pdfimage_print

موسی برزین خلیفه لو – پژوهشگر حقوق

تکدی‌گری یا گدایی پدیده‌ای است که کمابیش در کشور‌ها و جوامع مختلف وجود دارد. تکدی‌گری علاوه بر اینکه چهره جامعه را زشت کرده و با کرامت انسانی در تعارض است، همچنین سبب رشد جرایم و ناهنجاری‌های اجتماعی نیز می‌شود. مجموعه‌ای از عوامل اجتماعی و اقتصادی باعث بروز تکدی‌گری می‌شوند. تاکنون آمار دقیقی از میزان متکدیان در کشور ارائه نشده است. اما نتایج برخی از پژوهش‌های انجام شده در مورد تکدی‌گری نشان می‌دهد در شهر تهران در سال ۱۳۸۰، هفده هزار و ۳۰۰ نفر متکدی جمع آوری شده‌اند. اگر فرض کنیم که تنها ده درصد متکدیان جمع آوری شده‌اند باید بگوییم که در این سال ۱۷۰ هزار نفر در تهران اقدام به تکدی‌گری کرده‌اند. همچنین نتایج یک تحقیق نشان می‌دهد که از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۹ در کل کشور بیش از ۱۴۳ هزار نفر به دلیل تکدی‌گری جمع آوری شده‌اند. در این مورد نیز باید در نظر داشته باشیم که با اغلب متکدیان برخورد نشده و جمع آوری نمی‌شوند. (۱)

دلایل متعددی را می‌توان برای بروز پدیده تکدی‌گری برشمرد که از جمله مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از: فقر، بیکاری، اعتیاد، حاشیه‌نشینی، مهاجرت، معلولیت و اجبار از طریق باندهای مافیایی یا خانواده. همگی این عوامل نقش مهمی در پدید آمدن تکدی‌گری داشته‌اند. در این میان وضعیت زنان و کودکانی که مجبور به گدایی می‌شوند بسیار ناراحت کننده‌تر است. تعداد قابل توجعی از متکدیان، زنان و کودکانی هستند که به اجبار باندهای مجرمانه و یا به اجبار یکی از اعضای خانواده خود مجبور به گدایی شده‌اند. این دسته از افراد درآمدی از گدایی نداشته و مبالغی را که به دست می‌آورند در اختیار دیگران قرار می‌دهند. این امر نوعی از خشونت خانگی است که چه بسا اثرات مخربتری نسبت به دیگر انواع خشونت خانگی دارد. فقر یا اعتیاد در اغلب موارد عامل تکدی‌گری در پی اجبار یک عضو خانواده است. بیشترین موارد اجبار به تکدی‌گری زمانی اتفاق می‌افتد که سرپرست خانواده همچون شوهر یا پدر اعتیاد شدید به مواد مخدر داشته و ببرای تهیه این مواد همسر یا فرزند خود را مجبور به تکدی‌گری می‌کند.

جرم‌انگاری اجبار به تکدی‌گری
یکی از راه‌های مبارزه با پدیده تکدی‌گری اجباری، جرم‌انگاری آن و پیش بینی تدابیر لازم برای حمایت از قربانی این نوع از خشونت است. به عبارتی علاوه براینکه باید زمینه‌های بروز تکدی‌گری از بین برود، ضروری است است فردی که عضو خانواده خود را مجبور به گدایی می‌کند تحت تعقیب کیفری قرار گرفته و در کنار آن قربانی از حمایت‌های مدنی برای رهایی از تکدی‌گری و توانبخشی خود بهره‌مند شود.

در قانون مجازات اسلامی ایران، تکدی‌گری مورد توجه قانون‌گذار قرار گرفته است. بر اساس ماده ۷۱۲ این قانون: «هر کس تکدی یا کلاشی را پیشه خود قرار داده باشد و از این راه امرار معاش نماید یا ولگردی نماید به حبس از یک تا سه ماه محکوم خواهد شد و چنانچه با وجود توان مالی مرتکب عمل فوق شود علاوه بر مجازات مذکور کلیه اموالی که از طریق تکدی وکلاشی به دست آورده است مصادره خواهد شد. »

این ماده به جرم‌انگاری رفتار متکدی پرداخته است. در ماده ۷۱۳ نیز اجبار به تکدی‌گردی و گماردن افرادی به این کار جرم‌انگاری شده است. بر اساس این ماده: «هرکس طفل صغیر یا غیررشیدی را وسیلهٔ تکدی قرار دهد یا افرادی را به این امر بگمارد به سه ماه تا دو سال حبس و استرداد کلیهٔ اموالی که از طریق مذکور به دست آورده است محکوم خواهد شد.»

با توجه به ماده فوق می‌توان گفت اگر عضوی از اعضای خانواده عضو دیگر را به هر دلیل و انگیزه‌ای به تکدی‌گری وادار کند به سه ماه تا دو سال حبس محکوم می‌شود. قابل ذکر است عبارت طفل صغیر یا غیر رشید در صدر ماده به این معنا نیست که این جرم فقط در صورتی محقق می‌شود که قربانی جرم صغیر یا غیر رشید باشد بلکه دقت در ادمه ماده نشان می‌دهد که قانونگذار با ذکر عبارت «افراد»، هرگونه اجبار و به کار گماشتن به مقصد تکدی‌گری را جرم‌انگاری کرده است. بنابراین چنانچه مردی همسر خود را وادار به تکدی‌گری کند به مجازات مقرر در ماده محکوم خواهد شد.

همچنین قانون حمایت از کودکان و نوجوانان مصب ۱۳۸۱ نیز مقرراتی در این زمینه پیش بینی کرده است. بر طبق ماده ۳ این قانون: «هرگونه خرید، فروش، بهره‌کشی و به کارگیری کودکان به منظور ارتکاب ‌اعمال خلاف ازقبیل قاچاق، ممنوع و مرتکب، حسب مورد علاوه بر جبران خسارات وارده‌به شش ماه تا یک سال زندان و یا به جزای نقدی از ده تا ‌بیست میلیون ریال محکوم خواهد شد.» با توجه به این ماده می‌توان گفت که از آنجا که تکدی‌گری نوعی بهره کشی از کودک و عملی است ممنوع و برخلاف قانون، کسانی که افراد زیر ۱۸ سال را مجبور به تکدی‌گری می‌کنند محکوم به مجازات این ماده خواهند شد و فرقی نخواهد کرد که مرتکب چه نسبتی با قربانی داشته است.
در مورد این ماده می‌توان گفت مجازات در نظر گرفته شده مناسب با عمل ارتکابی نیست به خصوص اگر اجبار به تکدی‌گری در مدت زمانی طولانی انجام شده باشد. بیشتر کودکانی که به تکدی‌گری روی می‌آورند از تحصیل و تعلیم بازمانده و اثرات آن را تا پایان عمر متحمل می‌شوند. گماشتن کودکان به تکدی‌گری قطعا آینده کودک را با خطرات جدی مواجه ساخته و علاوه بر آن کودک را در معرض ناهنجاری‌های اجتماعی و جرایم قرار می‌دهد. به همین جهت لازم است حقوق کیفری واکنش‌های جرایی جدی تری نسبت به این پدیده پیش‌بینی کند.

حمایت مدنی از قربانیان تکدی‌گری
یکی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین اقداماتی که لازم است در یک جامعه انجام شود، جمع آوری و توانمند سازی متکدیان است. در سیستم حقوقی ایران گرچه به این مساله توجه شده است اما تدابیر پیش‌بینی شده در این زمینه تاکنون بسیار ضعیف و ناکارآمد بوده و در عمل نتوانسته است با پدیده تکدی‌گری مقابله لازم را انجام دهد.

تاکنون مقررات و مصوبات مختلفی از سوی ارگانهای گوناگون در مورد تکدی‌گری و ساماندهی متکدیان تصویب شده است لکن این مقررات پراکنده بوده و نهادهی مختلفی را مسئول ساماندهی متکدیان نموده است. از جمله اصلی‌ترین این مقررات، طرح شناسایی و جمع‌آوری افراد متکدی مصوب ۱۳۷۸ شورای عالی اداری است.

بر اساس این طرح شهرداری تهران به همراه تعداد دیگری از نهاد‌ها از جمله سازمان بهزیستی و کمیته امداد موظف به توانبخشی متکدیان شده‌اند. یکی از مواردی که در این مصوبه پیش‌بینی شده است، تاسیس اردوگاه‌هایی به منظور اسکان متکدیان جمع آوری شده است.
بر طبق ماده ۲ این مصوبه: «در هر یک‌ از شهرهای‌ بزرگ‌، نسبت‌ به‌ ایجاد مجتمع‌ اردوگاهی‌ اقدام‌ خواهد شد، و سازمان‌های‌ مسئول‌ (دادگستری‌ استان‌، نیروی‌ انتظامی‌، سازمان‌ بهزیستی‌، کمیته‌ امداد امام‌ خمینی‌ (ره‌)، اداره‌ کار و امور اجتماعی‌ و شهرداری‌) نماینده‌ تام‌الاختیار خود را به‌ مجتمع‌های‌ مزبور برای‌ انجام‌ وظایف‌ دستگاه‌ متبوع‌ معرفی‌ خواهند کرد.» شهرداری‌ها نیز موظف به شناسایی و جمع‌آوری متکدیان از سطح شهر و معرفی به این پایگاه‌ها شده‌اند. ماده ۸ این مصوبه نیز وزارت کار و امور اجتماعی را موظف به ارائه آموزشهای فنی و حرفه‌ای به متکدیان و ایجاد اشتغال برای آنان شده است.

این‌گونه مصوبات گرچه گامی مثبت تلقی می‌شوند اما به دلیل موانع اجرایی و نبود زیرساخت‌های لازم تاثیر چندانی برای مقابله با تکدی گرایی را نداشته‌اند. از طرف دیگر تمرکز صرف به مرحله بعد از تکدی‌گری نمی‌تواند به تنهایی کارساز باشد بلکه لازم است مجموعه‌ای از اقدامات برای پیشگیری از تکدی‌گری نیز مورد توجه قرار گیرند. به طور کلی می‌توان گفت گرچه حقوق ایران مقرراتی را برای مقابله با تکدی‌گری پیش‌بینی نموده است لکن این مقررات کافی نبوده و در عمل نتوانسته است با معضل تکدی‌گری مبارزه کند.

———

(۱) – سیاست اجتماعی و تکدی‌گری، مرکز مطالعات و برنامه ریزی شهر تهران، زمستان ۱۳۹۲، صفحه ۳۸ و ۳۹.

مرداد
۱۱
داستان مادر معتادی که کف پای دختر ۳ ماهه‌اش را می سوزاند
این سو و آن سو خبر
۰
, , ,
636055909357920283
image_pdfimage_print

نوزاد سه ماهه یک زن معتاد به بهزیستی سپرده شد. این زن علاوه بر آن‌که به فرزندش مواد مخدر می‌داد، هر بار که کودکش گریه می‌کرد با کف دست به صورت او می‌کوبید و بارها با آتش سیگار کف پاهای بچه‌اش را سوزانده بود.

نوزاد معتاد به دنیا می آید و پس از تولد باز هم به او ماده مخدر داده می‌شود. عسل فقط ۳ ماه داشت و معتاد به دنیا آمده بود اما برای دوری از آزار و اذیت‌های هر روز مادرش به سازمان بهزیستی واگذار شد تا دیگر به دلیل گریه‌های کودکانه‌اش، کتک نخورد.

او بعد از تولد توسط مادر کارتن خوابش مرتب مورد ضرب و شتم قرار گرفته و بارها از طرف مادر شکنجه شده است. هنوز رد دست‌های سنگین مادر بر صورت معصوم «عسل» خود نمایی می‌کند و کف پاهای او که با سیگار سوزانده شده نیز به خوبی گویای شکنجه‌هایی است که در روزهای ابتدایی تولدش تجربه کرده است.

مادر کودک ۳ ماهه، در شرایطی که تمام امکانات در اختیارش قرار گرفته بود، باز هم اقدام به ترک نکرد و در این شرایط به کتک زدن نوزاد و خوراندن شیره به او پرداخت. اینها بخشی از صحبت‌های مطرح شده از سوی مددکار اجتماعی موسسه خیریه مهرآفرین است.

محبوبه حُسن به بیان جزئیات زندگی کوتاه عسل با مادرش نرگس پرداخته است.

وی در این رابطه می‌گوید: مادر عسل در یکی از بیمارستان‌های دولتی در جنوب تهران وضع حمل کرد اما به این خاطر که بی خانمان بود و شرایط مناسبی نداشت، از طرف بیمارستان به موسسه معرفی شد.

این مددکار اجتماعی می‌افزاید: وقتی برای بررسی وضعیت مادر به همراه یک مددکار دیگر به بیمارستان رسیدیم، زن زایمان کرده بود. اسمش در اطلاعات بیمارستان نرگس – م ثبت شده بود و می‌گفت هیچ کس را ندارد. او به ما گفت که ۳۴ساله است و وقتی ۱۴سالش بوده، پدر و مادر فقیرش،او را به همسری پیرمردی درآورده‌اند. از آن پیرمرد صاحب دختری شده ولی بعد از مدتی طلاق گرفته و به تهران آمده است. خانواده‌اش از آن به بعد طردش کرده‌اند و البته که توانایی حمایت از او را هم ندارند.

وی با اشاره به سوابق مادر نوزاد می‌گوید: نرگس در تهران دست به هر کاری زده و دزدی و خفت‌ گیری هم از جمله اقدامات خلاف او است. نرگس بیش از ۱۴ سال است که به شیشه اعتیاد دارد و همسر فعلی ‌اش نیز به علت حمل ماده مخدر شیشه اکنون در زندان به سر می‌برد.

حسن در خصوص اعترافات مادر نوزاد به چگونگی ازدواج با همسر دومش می‌گوید: نرگس می‌گفت یک شب که همراه دوستش برای خفت ‌گیری به خانه‌ای قدیمی در تهران رفته بود با مردی آشنا می‌شود. دو مرد پای بساط نشسته بودند که نرگس و دوستش سر می‌رسند. پس از آن با تهدید چاقو، پول‌ها و مواد مخدر مردهای معتاد را می‌گیرند و می روند. یکی از مردها عاشق نرگس می‌شود و به دنبال او می رود. آن دو در نهایت با یکدیگر ازدواج می‌کنند.

وی می‌افزاید: درست زمانی که نرگس باردار می‌شود، پدر بچه به جرم حمل شیشه به زندان می افتد و پس از آن نرگس در شرایطی که تنها بوده نوزاد خود را به دنیا می آورد.

این مددکار اجتماعی با اشاره به انتقال نوزاد و مادرش به یک مسافرخانه می‌گوید: پس از بررسی وضعیت نرگس، تلاش کردیم او و نوزادش به مسافرخانه منتقل شوند اما پس از آن نیز متوجه شدیم که علائم اعتیاد در مادر دیده می شود. او به محض گریه کردن نوزاد، با دست سنگینش توی صورت نوزاد می‌کوبید و به خوبی جای کبودی روی گونه نوزاد و جای سیگار کف پاهایش دیده می شد.

حسن می افزاید: علائم واضحی از معتاد کردن بچه نیز مشاهده می ‌شد. کودک ۳ماهه، دائم خمار بود و مادر که حوصله گریه‌‌های نوزاد را نداشت، شیره به خورد او می داد.

وی در رابطه با انتقال نوزاد سه ماهه به سازمان بهزیستی کشور می گوید: پس از بررسی شرایط، نوازد با هماهنگی مقام قضایی و اقدام کلانتری ١٣٢ نبرد از مادر معتاد جدا شد و قبل از تحویل به بهزیستی نوزاد به مدت ۴ روز برای سم زدایی در بیمارستان بستری شد.

منبع: خبرگزاری آنا به نقل از باشگاه خبرنگاران جوان

مرداد
۱۱
هفده مرکز نگهداری از کودکان خیابانی ساخته می‌شود
این سو و آن سو خبر
۰
, ,
gol_foroshan_10_01_4_2
image_pdfimage_print

وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی از آغاز به کار ساخت ۱۷ مرکز نگهداری کودکان خیابانی با همکاری شهرداری تهران خبر داد.

علی ربیعی در حاشیه مراسم افتتاح ۵۱۶ واحد مسکونی برای خانواده‌های دارای بیش از ۲ عضو معلول به بالا در جمع خبرنگاران گفت: در سیاست رسیدگی به اقشار پایین اجتماعی؛ معلولان گروه هدف جدی هستند که به علت ناتوانی‌های متعدد نمی‌توانند از فرصت‌های برابر زندگی استفاده کنند.

ربیعی ایجاد ۱۷ مرکز نگهداری کودکان خیابان با همکاری شهرداری تهران را از مصوبات شورای اجتماعی خواند و اضافه کرد: کار راه‌اندازی هفت مرکز در هفته دولت آغاز خواهد شد و در این مراکز مهارت‌های زندگی و آموزشی ارائه خواهد شد.

این مقام مسئول اضافه کرد: تلاش می‌کنیم در استان هایی که کودکان خیابانی داریم و مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرند؛ این مراکز را ایجاد کنیم، زیرا مسئله مقابله با سوءاستفاده از کودکان بسیار مهم بوده و در جلسه شورای اجتماعی نیز به آن تاکید شد.

وی اضافه کرد: با دستور رئیس جمهور بر جمع‌آوری معتادان متجاهر تاکید شد و مسئولیت مراکز ماده ۱۶ نیز بر عهده بهزیستی قرار گرفت.

ربیعی اظهار امیدواری کرد: منشاء بکارگیری کودکان و کودک‌آزاری که بعضاً ریشه در اقتصاد دارد؛ جدی گرفته شود.

منبع: ایلنا

تیر
۲۹
باید تیغ مسلمانی بزنیم، روایت‌هایی درباره ختنه‌ دختران در ایران
این سو و آن سو خبر
۰
, , ,
photo_2016-07-14_19-02-50
image_pdfimage_print

لی‌لا ملاحی‌زاده: در جامعه‌ی ما همه‌ی مادرها وظیفه‌ی خودشان می‌دانند که دختران خود را در سنین کودکی سنت کنند، در ظاهر بدون دخالت مردها و اصولا این مسئله از نظر آن‌ها ربطی به مردها ندارد؛ البته نه اینکه مردها به‌کل درباره‌ی سنت دخترانشان بی‌اطلاع باشند، منتها وارد جزئیات نمی‌شوند و این موضوع را به زن‌ها محول کرده‌اند.

سنت دختران با مشورت و مشارکت مادر و مادربزرگ‌ها و دیگر زن‌های فامیل صورت می‌گیرد. آن‌ها هستند که با همدیگر هماهنگ می‌کنند و دخترانشان را در موعد معین سنت می‌کنند. این کار را جزء سنت پیشینیان خود می‌دانند و با دنباله‌روی و حرف‌شنوی خاصی که در جامعه‌ی سنتی وجود دارد، به این کار مبادرت می‌کنند.

این روایت، بخش کوتاهی است از گفت‌وگوهایی که در سال ۱۳۸۰ با چند دایه از چند محله قدیمی و روستا در بندرعباس و قشم، انجام شده است. اولین مصاحبه را به تنهایی انجام دادم اما در گفت‌وگوهای بعدی دوستم همراهم بود.

دیدار با دو دایه از محله‌های قدیمی بندرعباس

پاییز ۱۳۸۰- اولین دایه‌ای که با او درباره‌ی ختنه‌ی دختران صحبت کردم، ساکن محله‌ی خودمان -که از محله‌های قدیمی بندرعباس است- بود و در همان‌جا دختران را ختنه می‌کرد. از او سوال‌هایی راجع به ختنه‌ی دختران کردم که ایشان فقط بر تیغ مسلمانی تاکید کرد و گفت: در حال حاضر در اینجا، ختنه کمتر شده و تازگی‌ها بعضی‌ها می‌گویند که ختنه برای دختران لازم نیست و فقط یک سنت است و هر کس به سنت پیامبر پایبند است دخترش را نزد من می‌آورد تا ختنه‌اش کنم. تکه‌ای کوچک، خیلی کم از کلیتوریس را جدا می‌کنم. به گفته‌ی این خانم، ختنه هیچ آسیبی به دختر نمی‌رساند.

گفته‌های او را برای دوستم ارسال کردم. ایشان به بندر آمدند و پرس‌وجوهایی را شروع کردیم. بار دیگر به اتفاق دوستم همراه با پرسشنامه‌ای که با خود آورده بود، سراغش رفتیم. این بار همه‌چیز را منکر شد و گفت: حالا دیگر من ختنه نمی‌کنم.

بدون اینکه اطلاعات جدیدی بگیریم منزل او را ترک کردیم. اما بعدها با پرس‌وجو متوجه شدم هنوز هم ختنه انجام می‌دهد.

دومین دایه که با او صحبت کردیم، ۷۵ ساله بود از اهالی یکی دیگر از محله‌های قدیمی بندرعباس که گفت ۳۵ یا ۴۰ سالی می‌شود که دایگی می‌کند. این کار را از مادرش یاد گرفته بود و ختنه هم می‌کرد، مادرش هم ختنه می‌کرده. عقیده داشت ختنه سنت پیامبر است و دختر یا پسر فرقی نمی‌کند، باید تیغ مسلمانی بزنیم. عقیده داشت هر کس ختنه نکند، کافر است و از نظر فیزیکی، ختنه نقش مهمی در زیبایی آلت دارد و باعث می‌شود کلیتوریس رشدش با بریدن، متوقف و دراز و آویزان نشود.

بعد از نحوه‌ی بریدن، سن ختنه کردن و رنگ باختن این سنت قدیمی گفت:

با انگشت شست و اشاره، سر کلیتوریس را می‌گیرم و تا جایی که رگ زیر انگشتم نزند، همان قسمت را قطع می‌کنم، که فقط پوست است به اندازه‌ی یک دانه عدس. البته هرچه بچه بزرگ‌تر باشد، بیشتر می‌برم چون کلیتوریس بلندتر است.

 تا حالا هیچ بچه‌ای زیردست من نمرده، ولی خونریزی چرا یکی دو مورد داشتم که تا یک ربع نیم ساعت بعد از ختنه شدیداً خونریزی می‌کردند و بچه‌هایی بودند که [موقع ختنه] خیلی خودشان را تکان می‌دادند و بی‌تابی می‌کردند.

 من خیلی‌ها را ختنه کرده‌ام. چه در محله‌ی خودمان، چه در  محله‌های دیگر.

 قبلاً که می‌توانستم بروم و پادرد نداشتم، خودم به خانه‌ها می‌رفتم و دختران را ختنه می‌کردم. گاهی چند دختر را جمع می‌کردند و خبرم می‌کردند که بروم، گاهی هم فقط یک دختربچه. حالا که زمین‌گیر شده‌ام و نمی‌توانم بروم، مادران، دختران خود را به این جا می‌آورند برای ختنه.

سر هر زایمان به همراه مادرم می‌رفتم تا یاد بگیرم، اما دخترانم علاقه‌ای به این کار نداشتند و می‌گفتند کثیف است و دوست نداریم.

۲۰ سال پیش، بیشتر بچه‌ها را در سنین ۷-۸ سالگی ختنه می‌کردم ولی حالا در محله‌ی خودمان، بیشتر بچه‌ها را در نوزادی یا دو سه‌ماهگی ختنه می‌کنم. در حال حاضر کسی به من مراجعه نمی‌کند، شاید به دلیل کهولت سنم است و لرزش دستانم.

بعد از صحبت با این دو دایه، سراغ دایه‌ای از روستایی در جزیره‌ی قشم رفتیم؛ ماما خدیجه.

دیدار با ماما خدیجه از روستایی در جزیره قشم

۲۸ بهمن ۸۰- خانه‌ی ماما خدیجه مثل بیش‌تر خانه‌های روستا دیوارهایی دارد کوتاه از خشت. در نگاه اول آدم فکر می‌کند با تلی انباشته از گل که خانه را از کوچه جدا کرده روبه‌رو است و رگبارهای هرازگاهی هم به طبیعی جلوه دادن این دیوارها کمک می‌کند.

کوبه‌ی دری فرسوده و قدیمی را می‌کوبیم و پس از چندی، صدایی نه چندان زنانه از آن‌سوی در، که: آمدم. آمدم!

در  به روی ما باز می‌شود.

آمنه، دختری که راهنمای ماست، برای سلام و احوالپرسی با ماما خدیجه جلو می‌رود و ما را به او معرفی می‌کند و او با نگاه شیرین عسلی‌اش از دو دریچه‌ی برقع سیاه‌رنگ و صدایی مهربان با ما احوالپرسی می‌کند و ما را به درونِ سرا می‌خواند.

کنج حیاط خانه، دو گاو که گردنشان با طنابی -به چوبی کوبیده بر زمین- بسته‌شده، میان علوفه و پهن لم داده‌اند. به ساوات[۱] می‌رسیم با پا گذاشتن روی سِونِدی[۲] که در آن پهن است صدای قرچ قرچ چوب‌های سوند بلند می‌شود، در ساوات چهار جَحله[۳] آویزان است برای نگهداری آب.

ماما خدیجه درِ چوبی اتاق را باز می‌کند،  با باز شدن ِ در، بوی تند روغن نارگیل سوخته مشامم را می‌آزارد. حال همراهانم هم بهتر از من نیست. داخل می‌شویم درحالی‌که ماما خدیجه می‌خواهد بهترین جای اتاق،  بنشاندمان، اما جایی پیدا نمی‌کند. نزدیک در، روی تَک[۴] ولو می‌شویم.

اتاق تقریباً تاریک است و تنها از درزهای روزنه‌ای، تیغه‌ی باریکی از روشنایی به زحمت به درون  می‌خزد. ماما خدیجه وقتی کلید لامپ را می‌زند متوجه می‌شویم پیرمردی گوشه‌ی اتاق روی بالش چمباتمه زده که پایش با پارچه‌ای کهنه، پیچیده شده.

تمام اثاثیه‌ی اتاق، دو حصیر پوسیده از الیاف پلاستیکی در حال پودر شدن و کهنه تَکی رنگ‌باخته و چند پشتی با روکش‌هایی چرک مرده و دنده‌هایی خردشده از فشار قوزک دست‌ها به پهلوی‌شان که اگر دیوار، تکیه‌گاهشان نبود مچاله و کج می‌شدند.

روی تنها طاقچه‌ی اتاق و لبه‌ی پنجره چوبی‌اش، آینه‌ای شکسته- نیمه و گلدانی ازگل‌های پلاستیکی سیاه شده از فضله‌ی مگس‌ها.

نزدیک پیرمرد، منقل آتش و قابلمه‌ای سیاه شده از دود و قوطی سبزرنگ روغن نارگیل که با حرارت زغال‌هایی افروخته، بوی تند و آزارنده‌ای را در هوا می‌پراکند، دیده می‌شد.

ماما خدیجه که دقایقی پیش از اتاق خارج شده بود، با بشقابی از پفک و بیسکویت به اتاق برمی‌گردد. متوجه دود پیچیده در اتاق می‌شود، تازه یادش می‌آید روغن نارگیل را از روی زغال‌ها بردارد و بی‌آنکه به شوهرش اخم کند با لبخندی روغن را از حرارت زغال دور می‌کند.

به طرف ما می‌آید و بیسکویت تعارفمان می‌کند. دوست داشتم پیرمرد حضور نداشت تا راحت‌تر با هم و با ماما خدیجه حرف بزنیم. اما مثل اینکه گرم‌ترین اتاقشان همین بود و پیرمرد هم دلش نمی‌آمد این مجلس زنانه را ترک کند!

از ماما خدیجه خواستیم تا برقعش را باز کند، بازش کرد. صورتش مثل  عکس‌های  حضرت مریم روی دیوار بعضی خانه‌ها بود به همان معصومیت و زیبایی ولی بدون آن هاله‌ی نورانی و کمی چروکیده.

ماما خدیجه از خواندن «باسنک[۵]» برای ما دریغ نمی‌کند، از ناف زمین می‌خواند. دختر ماما خدیجه و مادر آمنه به جمع ما می‌پیوندند و برایمان آواز دسته‌جمعی می‌خوانند.

– دُختُن (دختران) سنت اکنیم، خدا قبول بکنت الحمدالله رب‌العالمین

– خیلی وقتِ دختن سنت می‌کنی؟

– دوروبر ۵۰-۴۵ سال می‌شه که دختن سنت اکنم.

– از کسی یاد گرفتی؟

– از حاجی مریم مم شیخ محمد صالح، ما می‌رفتیم همراهش نگاه می‌کردیم به کاری که می‌کرد، آدم دل بزرگ می‌خواد.

– می‌دانی چند سال است که سنت انجام می‌دهند؟

– از روزی که دنیا بوده. سنت دختن از روزی که دنیا بوده، چه دختر چه پسر باید ختنه بکنیم. از روزی که خدا خلقت به بنده کرده دخت به دختی، چوک (پسر) به چوکی باید سنت بشه.تیغ مسلمانی باید بزنی!

ماما خدیجه از ختنه می‌گوید، ختنه دختران. او امیدوار است این کارش را خدا قبول کند، او فکر می‌کند با ختنه کردن دختران، نقش مهمی در پیاده کردن اسلام دارد و به خودش می‌بالد که سنت پیامبر را به جای می‌آورد.

– ماما خدیجه بیا کمی نزدیک‌تر، شما با چه وسیله‌ای می‌بری؟

– می‌کشیم دوا سرخو (مرکورکرم یا دواگلی)، بعد وا تیغ مکینه[۶] می‌بریم.

او حتی می‌خواهد روش کارش را در ختنه کردن به ما یاد بدهد. او برایمان توضیح هم می‌دهد که چه طور می‌توانیم این کار را انجام بدهیم.

طرز بریدن و اندازه‌ای را که باید کلیتوریس بریده شود به ما نشان می‌دهد، تکه‌ای از چادر مرا می‌گیرد مچاله می‌کند،  طوری آن را میان انگشتانش می‌گیرد که انگار سر کلیتوریس را میان دو انگشت گرفته است.

– چند نفر با هم سنت می‌کنی؟

۶ یا ۷ نفر، بعضی وقت‌ها یک نفر، دو نفر.

– از یک تیغ برای چند نفر استفاده می‌کنی؟

– دو، سه نفر یک تیغ، بعد تیغ کند می‌شه.

– چه وقتی ختنه می‌کنی؟

– وقتی انبو، شیشک زد (موقع شکوفه دادن درختان سپستان[۷])، فصل جووا (بهار)، خرداد، بعد از تعطیلی مدارس.

– چندسالگی سنت می‌کنی؟

۴، ۶، ۷، ۹، ۱۰، ۱۵ سالگی.

هشت، نشته (هشت‌سالگی، سنت نمی‌کنم، نیستی می‌آورد)

پنج، رنجه (پنج‌سالگی سنت نمی‌کنم، رنج می‌آید)

سوُ، سُکِن (سه‌سالگی سنت نمی‌کنم، نحس است)

به دل خودم که باشه این سال‌هایی که گفتم سنت نمی‌کنم. اما اگر خانواده گفتن بکن، سنت می‌کنم.

– پانزده‌سالگی بزرگ نیست؟

– بله ولی مسکین بودن کسی نبوده به آن‌ها بگه.

بعد رو می‌کند به من می‌گوید:

– در هنگام، دختری بود که سنت نکرده بود، شبیه تو بود دختر! اگه می‌گفتی مالِ هنگامی، می‌گفتم تویی. او را سنت کردم.

-نوزادان را سنت می‌کنی؟

– من نه! نوزاد نمی‌برم، کوچک است به دست نمیاد.

– خیلی می‌بری؟

– نه ای کودوکو (یک‌ذره)، اندازه‌ی ارزن، خیلی کوچک، اندازه‌ای که مسلمان شه.

– اگر سنت نکند چه می‌شود؟

– اگر دختر سنت نکنه مست می‌شه.

-سنت  نکنیم کافر است، مثلا اگر کسی بد بود، اختیار دهن خود نداشت، نفرین کرد، می گن مگه تو تیغ مسلمانی از روت رد نشده که این رفتار می‌کنی؟

– تو جزیره [قشم] کسی هست که ختنه نکرده باشد؟

– پیش ما کسی نیست که ختنه نکرده باشه، همه سنت کردم الحمدالله. در شهر دیگه شاید!

– غیر مسلمان هم انجام می‌دهند؟

– نمی‌دانم.

– بوده که موقعی که بریدی خیلی خونریزی بکنند؟

– کمی می‌بریم، پوستش اگه روی رگ تیغ بره خیلی خونریزی می کنه.

– پیش شما بوده که چنین شود و رگ بریده شود؟

– پیش من نه الحمدالله رب‌العالمین از برکت خدا، اما بوده پیش دایه‌های دیگه، آن هم تقصیر دایه نبوده، تقصیر کسی بوده که دختر را خوب نگه نداشته.

– بیشتر چه کسانی دخترانشان می‌آورند؟ پدرها هم شده که دخترانشان را بیاورند؟

– همه مادرها می‌آورن، پدرها نه. بیشتر من به خانه‌شان می‌رم. صد تا یکی می‌آورن به خانه‌ی من.

– جشن می‌گیرید؟ مثل ختنه‌ی پسرها؟

– بله، باسنک می‌زنن، حنا به دست‌وپاهایش می‌دهن.

– قربانی می‌کنید؟

– بله، برای دختر مرغ و خروس قربانی می‌کنیم، شیرینی بین بچه‌ها تقسیم می‌کنیم، کهرِ (بز) صد تا یکی قربانی می‌کنیم. اما برای پسر کهرِ قربانی می‌کنیم.

– دخترها چه می‌کنند؟

– کمی از ترس گریه می‌کنن، بعضی‌ها هم خیلی گریه می‌کنن. مسئله‌ای نیست صدایشان بیرون بره.

– تکه‌ای که جدا می‌کنید چه‌کار می‌کنید؟

– تو سوراخ دیوار می‌گذاریم، (پس می‌خوریم؟! با خنده)

– چقدر استراحت می‌کنند؟

– نه! سنت بکن برو بازی کن، استراحت نمی‌خواد.

– الان کم شده یا بیشتر؟

– الان هم ختنه می‌کنیم، در دوبی هم ختنه می‌کنند. آنجا در بیمارستان ختنه می‌کنند، دکتر انجام می‌دهد.

– دکتر محلی؟

– نه دکتر درس‌خوانده.

– گشته (عود) دود می‌کنی؟

– نه! بوی خوش، بَده. آن موقع، زن زایمان که کرد، گشته دود می‌کنیم، برای عروس گشته دود می‌کنیم.

ماما خدیجه آن‌قدر مهربان است که دلمان می‌خواهد ساعت‌ها بنشینیم و به حرف‌هایش گوش بدهیم ولی باید برویم دنبال ماجرا از زبان‌های دیگر.

در ادامه‌ی سفرمان به روستای هُلُر[۸] در جوار درگهان به دیدار دو دایه‌ای که از قدیم می‌شناختمشان رفتیم و یک بیست‌وچهار ساعتی  مهمانشان بودیم. حرف‌های آن دو هم همان حرف‌های ماما خدیجه بود.

آن‌ها هم ختنه را کامل شدن دین می‌دانستند و می‌گفتند تیغ، ابزار مسلمانی است و اگر دختر را ختنه نکنی آب و غذای دستش حرام، نمازش باطل و خودش هم کافر است.

سخنی با خوانندگان

این مطلب، بخشی از گفت‌وگوهای بسیاری بود که با دایگان انجام داده‌ام. شاید بهتر باشد اشاره کنم چطور کنجکاو به کنکاش درباره‌ی سنت دختران در جامعه‌ام شدم. روزی دوستم کتابی برایم آورد با عنوان «زنان زیر سایه‌ پدرخوانده‌ها». نوشین احمدی خراسانی در این کتاب، به موضوع ختنه‌ی دختران در مصر و سنگسار زنان در ایران اشاره کرده بود. این باعث شروع سؤالاتی در ذهن من شد که چرا به ختنه‌ی دختران در ایران اشاره‌ای نکرده است؟ و این بود که با همراهی دوستم و دوستانش در تهران، تحقیقی را در این زمینه آغاز کردیم؛ که به مصاحبه با بیش از ۱۶۰ زن ختنه شده و دایه و گفتگوی جمعی با اهالی چند روستا در منطقه جنوب ایران انجامید.

با بسیاری از زنان موضوع را در میان گذاشتیم و با هم به گفتگو نشستیم. برای هم از چگونگی و پیشامدِ سنت شدنمان صحبت کردیم و با یادآوری خاطره‌ی آن روز چهره در هم کشیدیم. برای آن درد، ترس و لرزیدن  پاهایمان از دیدن رگه‌های خونِ بعد از ختنه، مادرانمان و آن زن ختنه کننده را نکوهش کردیم و گاه به این درد مشترک به دیده‌ی طنزی تلخ نگاه کردیم و کلی با هم خندیدیم.

وقتی درباره‌ی ختنه زنان می‌گوییم، فایده‌ی این گفتمان به چه کسانی خواهد رسید؟ آیا فایده‌اش فقط به کسانی می‌رسد که بتوانند آن را موضوعی کنند برای گرفتن بورسیه و تحصیل در کشورهای دیگر، دعوت به مجالس و کنگره‌های بین‌المللی و پرداختن به آن با کلمات قلمبه‌سلمبه‌ی دانشگاهی و برچسب افسردگی زدن به زنان ختنه شده از دریچه علم روانشناسی؟ اگر چنین است پس جایگاه مردم در این تحقیقات کجاست؟ آیا فقط ابزاری برای بحث‌های روشنفکری‌اند؟

ما اما در پی راهی بودیم برای رهایی از این سنت خشونت‌باری که بیش از ۱۴ سال در موردش با صدای بم صحبت کردیم، نگران بودیم چگونه  از ختنه سخن بگوییم که مبادا زیرزمینی شود و این نگرانی‌ها باعث شد بیش از ۱۶۰ مصاحبه‌ای که انجام دادیم، همان‌طور روی زمین بماند و ترجیح دادیم با دقت بیشتری به موضوع بپردازیم. در دهه‌ی پیش، سخن راندن از این مقوله آسان نبود، شاید منجر به مقاومت در شیوخ و ملاها می‌شد و چه‌بسا الآن هم بشود. خوشبختانه، طی این سال‌ها، مقاله‌هایی منتشر شد، کتاب «گل صحرا» ترجمه شد. کتاب «تراژدی تن» در سال ۸۹ و کتاب دیگری به نام «تیغ و سنت» در سال ۹۴ منتشر شد. ما سنت زدگان می‌گوییم: ما نمی‌خواهیم اگر سنت شدیم، در بیرون از این‌جا ما را عقب‌مانده یا ناقص بدانند و اگر سنت نشدیم، در جایی که زندگی می‌کنیم پلید، نجس و ظالم بخوانندمان. ما نمی‌خواهیم وقتی لیوان آب گوارایی را با دستان کوچکمان برای پدربزرگ می‌بریم، بگوید از دست تو خوردن  این آب حرام است.


پانوشت‌ها:

[۱] ساوات یا ساباط: سایه‌بان‌های اتاق‌هاست. در جنوب به دلیل آنکه هوا خیلی گرم می‌شود، اکثر خانه‌های قدیمی دارای ساوات هستند. اهالی خانه در عصر جلوی درب اتاق می‌نشینند و استراحت می‌کنند.

[۲] سوند، حصیری زمخت و خشن و یکی از صنایع‌دستی مردم در جنوب ایران از جمله استان هرمزگان در شهرستان‌های قشم، میناب و … است. سوند از شاخ و برگ درخت نخل و در ابعاد ۴ ، ۶ و ۸ متری ساخته می‌شود و برای ساختن سایبان، خانه‌های روستایی، انباری، کپر، آغل احشام و حریم باغ‌ها استفاده می‌شود. (میناب جنوب، ۱۰ آذر ۱۳۹۳)

[۳] کوزه گلی مدوری که مردم جنوب ایران در گذشته در آن آب شرب نگهداری می‌کردند.

[۴] حصیر با برگ نخل

[۵] باسنک یا واسونک نوعی آواز زنان در جزیره قشم است.

[۶] نوعی تیغ اصلاح که در گذشته بیشتر برای اصلاح ریش مورداستفاده بود.

[۷] درخت انبو یا سپستان در نواحی جنوبی ایران، به‌ویژه کرانه‌های خلیج‌فارس پراکندگی دارد.

[۸] روستایی با قدمت ۴۰۰ ساله در حومه بندر درگهان و ۱۸ کیلومتری شهر قشم قرار دارد. (ویکی پدیا)

منبع: لی‌لا ملاحی‌زاده – خشونت بس 

تیر
۲۹
سیستان و بلوچستان به خانه امن نیاز دارد
این سو و آن سو خبر
۰
, , , ,
139411270911412697132914
image_pdfimage_print

مدیر‌کل امور بانوان و خانواده استانداری سیستان و بلوچستان گفت: به منظور حمایت از زنان و دختران در معرض خشونت مرکزی بنام خانه امن در سیستان و بلوچستان ایجاد شود.

مریم پویا اظهار داشت: یکی از ضروریات جوامع حمایت از زنان و دختران در معرض خشونت است این امر با ایجاد مرکزی به‌نام خانه امن امکانپذیر است.

مدیر‌کل امور بانوان و خانواده استانداری سیستان و بلوچستان گفت: برای ایجاد این مرکز در شهر زاهدان و کلیه شهرهای استان از گروه‌های مردم نهاد دعوت به عمل می‌آید تا در این امر مشارکت کنند.

وی افزود: خانه امن در جهت توانمندسازی، حمایت و نگهداری دختران و زنان در معرض خشونت فعالیت خواهد کرد و با مداخله در وضعیت آسیب‌دیدگان به ارتقاء سطح دانش و آگاهی خانواده‌ها کمک می‌کند.

خانم پویا تصریح کرد: البته خشونت بر علیه زنان مختص به فرهنگ و کشوری خاص نیست و تقریبا در همه نقاط دنیا دیده می‌شود. و روزانه آمارهای تکان‌دهنده‌ای در این خصوص منتشر می‌شودکه حکایت از نقض حقوق زنان دارد.

مدیر‌کل امور بانوان و خانواده استانداری گفت: خشونت خانگی از انواع خشونت‌ها مهمتر است چرا که در کانون و پناه‌گاه فرد آنهم از سوی نزدیکانی چون پدر، مادر، برادر، همسر، آشنایان، وابستگان سببی یا نسبی فرد اتفاق می‌افتد.

وی تصریح کرد: بیکاری، مشکلات مالی، ناآشنایی زوج‌ها با مهارت های زندگی، نارضایتی از روابط زناشویی، وفادار نبودن و اختلاف سنی از جمله عوامل بروز خشونت در خانواده است که موجب سست شدن بنیان‌ خانواده و فروپاشی آن می‌شود.

منیع: تسنیم

تیر
۱۶
در دو جبهه می‌جنگم؛ تابوی سکوت و سرطان
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , , , , ,
manizhe_02-1.png.815x390_q85_crop_upscale
image_pdfimage_print

ماهرخ غلامحسین‌پور

این روز‌ها غالب زنانی که درگیر سرطانند به نوعی با اینستاگرام آشنا هستند، «منیژه برزگر» را می‌شناسند. ۴۸ ساله است و مبتلا به سرطان تخمدان. منیژه شرح مبارزه‌ها و تلاش‌هایش برای کنترل بیماری را در دنیای مجازی می‌نویسد.

منیژه در جبهه دیگری نیز می‌جنگد. تامین هزینه‌های درمانی‌اش، سرپرستی دو فرزندش و مبارزه حقوقی با همسرش که نه حاضر به طلاق اوست و نه مایل به ادامه زندگی مشترک.

منیژه معتقد است که سکوتش در مقابل زندگی مشترک نابسامانی که داشته و تلاشی که برای حفظ آرامش فرزندان دو قلویش انجام داده و سرپوش گذاشتن روی رنج‌های درونی‌اش او را به وادی سرطان کشانده. حالا می‌خواهد به زن‌هایی با شرایط مشابه بگوید فشارهای عصبی ناشی از خشونت‌های روانی همراهانشان را تحمل نکنند چون خشم و نفرت متراکم به راحتی می‌تواند به تومورهای خطرناک مبدل شود.

همسرت بعد از ماجرای بیماری تو را ترک کرد؟

خیر، یک سال پیش از آن بود که در پی یک مشاجره معمولی خانه را ترک کرد. سعی کردم کنترل اوضاع را در دستم بگیرم. رانندگی سرویس کارمندان دانشگاه شهید بهشتی و پذیرش سفارش آشپزی در خانه، بخشی از تلاش‌هایم برای سرپرستی بچه‌ها بود اما فقط یک سال پس از این ماجرا متوجه شدم سرطان تخمدان دارم.

با شروع بیماری کارت را هم‌‌ رها کردی؟

نه. ماه‌های اول ابتلا، علی‌رغم شیمی‌درمانی و عوارضش یعنی درد و تهوع و شرایط نامتعادل روحی، سر کارم حاضر می‌شدم و با پاهای ناتوانم با ترمز و کلاچ و دنده سر و کله می‌زدم تا بتوانم هزینه‌های درمان و مخارج زندگی خودم و بچه‌ها را تامین کنم.

برخورد همسرت بعد از شنیدن خبر بیماری تو چطور بود؟

نه حاضر به ادامه زندگی شد نه حاضر به طلاق یا تامین هزینه‌های فرزندانمان. این شرایط منجر به عود دوباره سرطان و شروع دوباره شیمی درمانی شد.

من آبان ماه سال ۹۴ به او زنگ زدم و به خاطر شرایط نابسامانی که داشتم پیشنهاد ادامه زندگیمان را دادم اما همسرم گفت ادامه زندگی‌اش با من دو شرط دارد، نخست اینکه مهریه‌ام را ببخشم و دوم اینکه برای زندگی مشترکمان او خانه‌ای تهیه نخواهد کرد. یک ماه بعد دادگاه مرا فراخواند و پرسید که آیا مایل به تمکین هستم یا خیر؟ من شرح ماجرا را نوشتم و به پرونده‌ام الحاق کردم که البته تا به حال خبری از روند پرونده نشده.

خانه‌ای از دوران زندگی مشترک ندارید؟

تمام این بیست و یک سال در خانه پدرم زندگی کردیم و اجاره خانه نمی‌دادیم. قاضی به من گفت می‌بایست حق مسکن به تو می‌داد.

در شرایط فعلی و مبارزه‌ات در جبهه بیماری با چه انگیزه‌ای مایلی مشکلات زندگی زناشویی‌ات را هم مطرح کنی؟

می‌خواهم به جای تمام زنانی که در بند آزارهای خانگی خصوصا آزارهای پیچیده روانی هستند فریاد بزنم و تمام مسائلی را که زن‌ها در شرایط مشابه پنهان می‌کنند، در مقابل دید وجدان عمومی قرار بدهم.

گاهی وقتی در مورد ماجرای سرطان و صفحه اینستگرامم با رسانه‌ها حرف می‌زنم، همسر سابقم عصبانی می‌شود. او به دفتر روزنامه‌ها مراجعه کرده و سرپرست خانوار بودن مرا انکار می‌کند. جالب است که یکی از شرایطی که برای ادامه زندگی مطرح کرد این بود که با هیچ رسانه‌ای مصاحبه نکنم.

هنوز هم سرویس دانشگاه را انجام می‌دهی؟

از سال گذشته و با گران شدن بنزین و عود کردن بیماری‌ام فقط پول استهلاک ماشین در می‌آمد ناچار شدم کار رانندگی را‌‌ رها کردم. وقتی مرا ترک کرد چند ماهی منتظر ماندم شاید برگردد اما دیدم چنین قصدی ندارد به همین دلیل هم مهریه‌ام را به اجرا گذاشتم.

مهریه‌ات چقدر بود؟

۲۵۰ سکه که هر یک ماه در میان یک سکه برایم تعیین شده است.

چه احساسی در مورد بیماری‌ات داری؟

جریان کمی پیچیده است با اینکه سرطان سلامتی فرد را به مخاطره می‌اندازد اما همین سرطان برای من تبدیل به بزرگ‌ترین نعمت زندگی‌ام شده و زندگی‌ام را تغییر داده است. باورتان نمی‌شود بعد از ابتلا قدر فرصت‌هایم را عمیقا می‌دانم. به مخاطره افتادن سلامتی‌ام ارزشش را داشت تا این عشق و ایمان به زندگی را تجربه کنم.

13391127_1065431730162982_1327567834_n

چطور شد به فکر عمومی کردن تجربه‌هایت در فضای مجازی افتادی؟

سال گذشته تیرماه یک روز که داشتم در مورد حس و حالم برای خواهرم حرف می‌زدم او گفت که من خیلی برخورد متفاوت و جالبی با بیماری‌ام دارم و پیشنهاد داد یک صفحه در اینستاگرام باز کنم، و تجربه‌هایم را بنویسم.

حس می‌کردم که قصه من با دیگران متفاوت است. می‌دانستم ریشه سرطان در مشکلات روحی و استرس‌هایی است که تاب آورده‌ام. سال‌های سال تحت فشار خشم و نفرت زندگی کردم. می‌خواستم تجربه‌هایم را با زنان دیگری که سرپرست خانوار و مثل من بیمار بودند در میان بگذارم. فشار‌ها و حلقه محاصره زندگی روز به روز بر من تنگ‌تر می‌شد و شیوه‌های متفاوتی برای مقابله با آن برمی‌گزیدم و این‌ها قابل انتقال بود.

این بار نمی‌خواستم از ترس قضاوت مردم سکوت کنم در شرایطی شیمی‌درمانی می‌شدم که به شدت بابت هزینه‌های زندگی و درمانم در مضیقه و فشار بودم ولی با همه این‌ها می‌خواستم تجربه‌هایم را تقسیم کنم و به همین دلیل هم گاهی فکر می‌کنم درد و رنجی که تحمل می‌کنم بیهوده نیست.

همسرت در طول این مدت نفقه هم پرداخت می‌کند؟

او مردادماه نود و دو خانه را ترک کرد و من آذرماه مهریه‌ام را اجرا گذاشتم دو ماه بعد از شکایتم، حکم مهریه‌ام صادر شد. بعدش درخواست نفقه دادم. نفقه کار‌شناسی شد و گفتند که پنج میلیون میزان نفقه من است. اما تنها مالی که داشت پاداش سنوات خدمتش بود و با اینکه بیست و هشت میلیون دریافت کرده بود دو روز بعد از دریافت این پول خانه‌ای به نام خواهرزاده‌اش اجاره کرده بود و من نتوانستم در این مورد ادعایی داشته باشم.

چون برادرش را با این بیماری از دست داده، روزهای نخستی که مبتلا شدم گفت که تحت تاثیر قرار گرفته و قصد دارد به من کمک کند. اما آنچه که به من کمک کرد،‌‌ همان میزان نفقه‌ای بود که دادگاه برایم تعیین کرده بود و افزون بر آن تا به حال هیچ کمکی به من نکرده.

آیا متوسل به خشونت فیزیکی هم می‌شد؟

خیر. بخواهم صادق باشم خیر. اما چنان ترس و رعبی در دل من و بچه‌هایم انداخته بود که وقتی کلید را توی در خانه می‌انداخت من و دو بچه‌هایم می‌شدیم عین سه موش کتک خورده؛ هراسان و بی‌پناه، بابت خشونت‌های روانی و فضای بدی اکه ایجاد می‌کرد به شدت آزار دیدم.

پس برای چه در این رابطه ماندید؟

باید اعتراف کنم اشتباه کردم که در این رابطه خشونت بار ماندم. الان که مصمم هستم سکوتم را بشکنم به گذشته فکر می‌کنم و می‌بینم هم خودم تاوان این اشتباه را پس دادم هم فرزندانم. زندگی که می‌شد جور دیگری رقمش زد، از ترس آبرو و قضاوت مردم و اطرافیان و ترس از بیوه شدن تبدیل شد به این شکل بی‌قواره و ناموزن.

ما زن‌های ایرانی خودمان را به بهانه بچه‌ها فریب می‌دهیم. ادامه می‌دهیم مثلا به خاطر بچه‌هایمان. اما متوجه نیستیم که در یک رابطه نامتعادل، اتفاقا بچه‌ها هستند که به شدت آسیب می‌بینند و تا آخر عمرشان هم از زیر سیطره و تاثیر این آموزه‌های اشتباه خارج نمی‌شوند.

در طول این بیست و یک سال هرگز به جدایی فکر نکردی؟

فرزندانم دو ساله بودند که من مصمم به جدایی شدم. این مسئله را در صفحه اینستاگرامم هم نوشته‌ام. قبول می‌کنم که انتخابم از آغاز اشتباه بوده اما اشتباه واقعی و بزرگم، ادامه دادن این مسیر بود. خصوصا وقتی فرزندانم به دنیا آمدند و متوجه شدم که مسیرم اشتباه است. اما متاسفانه ما می‌ترسیم و واهمه داریم در فضای عمومی تجربه‌هامان را با دیگران قسمت کنیم. وانمود می‌کنیم که خوشبختیم. از سر حساسیت خانواده‌ام، در یک رابطه اشتباه ماندم. می‌توانستم مسیرم را اصلاح کنم. نخواستم شریک زندگی‌ام را آن طور که هست بپذیرم و مدام می‌خواستم اصلاحش کنم. می‌خواستم او را از رنج عمیق درونی‌اش جدا کنم در حالی که متوجه نبودم در آن سن و سال قادر به این کار نیستم و بعضی آدم‌ها رنج‌هایشان را دوست دارند، چسبیده‌اند به این رنج‌ها و تغییر مسیرشان کار من نیست.

بعد از این‌که فهمیدی قادر به این تغییرات نیستی چه کردی؟

وقتی فهمیدم نمی‌توانم مسیر زندگی را تغییر بدهم سکوت و تحمل را انتخاب کردم. از طرف خانواده‌ها تحت فشار بودم برای پذیرش آن زندگی. به من می‌گفتند می‌خواهی طلاق بگیری بعدش چه کار کنی؟ خیال می‌کنی سرنوشت بهتری در انتظار توست؟ کسی نبود به من بگوید تو کارمی کنی و درآمد داری. زیر سقف خانه پدری‌ات نشسته‌ای. قرار نیست دنیا کن فیکون بشود و تو زن لایقی هستی که از پس خودت برمی آیی. در واقع این تو نیستی که خودت را تحمیل کرده ایی.

انتظار تو دقیقا چه بود؟

او شریک بیست و اندی ساله زندگی‌ام بود. تنها درخواست من این بود که در حین روند درمانم از بچه‌ها حمایت کند. یکیشان سرباز بود آن روز‌ها و آن دیگری دانشجو.

وقتی صفحه اینستاگرامم مورد توجه قرار گرفت و روزنامه ایران با من مصاحبه کرد به او به شدت برخورد که من چرا مطرح کرده‌ام که سرپرست خانوارم؟ خوب تو من و بچه‌ها را ترک کردی، نه حاضر به ادامه زندگی هستی نه طلاقم می‌دهی نه آن طور که باید و شاید تامینمان می‌کنی. با این وصف چه کسی سرپرست خانوار است؟ من تحت فشار روانی زیادی قرار گرفتم این سال‌ها. پزشکان بعد از جراحی تاکید می‌کردند که یکی از مهم‌ترین فاکتور برگشت سرطان، شرایط روحی – روانی است. اما من واقعا در شرایط بدی زیست کردم در این چند ساله.

الان مخارجت را چطور تامین می‌کنی؟

خوب من مهریه‌ام را اجرا گذاشته‌ام و یک ماه و نیمی یک سکه دریافت می‌کنم. گاهی در خانه‌ام سفارش آشپزی می‌پذیرم و خانواده‌ام با اینکه خودشان در مضیقه هستند، اندکی کمک می‌کنند. پیش از این‌ها هم راننده سرویس دانشگاه بودم. به هر حال سعی‌ام را می‌کنم. از آن سو مثلا از همدلی پزشکم برخوردار شدم. او واقعا به من کمک کرد و هزینه ناچیزی از من گرفت. به هر حال از حق نمی‌گذرم که همسرم هم تحت فشار نزدیکان مرا بیمه تکمیلی کرد.

الان به لحاظ بیماری در چه شرایطی هستی؟

اردیبهشت ماه سال گذشته درمانم تمام شد اما از زمستان امسال که شرایطم متشنج شد و هر چه سعی کردم ماجرا را مدیریت می‌کردم، باز هم قادر به کنترل اوضاع نبودم و اوضاع بهم ریخت. دکتر باز هم شیمی درمانی تجویز کرد. از سی‌ام فروردین ماه دوباره شیمی درمانی‌ام به مدت شش دوره آغاز شده است.

13320173_1049914975082867_85049997_n12501659_1731018883780673_1434418197_n

تیر
۱۱
تلاقی زندگی آمنه و ناهید: نگاهی به قوانین درباره کودک فروشی
خشونت خانگی و حقوق
۰
, , , , , , , , , , ,
10-(17)-9412152562
image_pdfimage_print

عکس: اعتماد ملی

محمد اولیایی‌فرد، وکیل دادگستری


خرید و فروش کودکان به هر دلیل و تحت هر عنوانی از مصادیق کودک آزاری محسوب می‌شود. اما ایا خرید وفروش کودکان در قوانین ایران جرم‌انگاری شده است؟ آیا فرزندخواندگی از طریق خرید کودک امکان‌پذیر است؟ تاکنون چه مقررات بین‌المللی برای منع خرید وفروش کودکان وضع شده است؟

آمنه و ناهید

در پرونده، اول ناهید که زنی میانسال است، می‌گوید: سی سال است که با همسرم پرویز ازدواج کرده‌ام اما در طی این سال‌ها بچه‌دار نشدم. دکتر‌ها از‌‌ همان ابتدا ایراد را از من دانسته‌اند ولی همسرم به جهت علاقه‌ای که به من دارد حاضر نشد برای داشتن فرزند، دوباره ازدواج کند و از آنجایی که همیشه امید به درمان من داشت سرپرستی کودکی را نیز به عهده نگرفت. اما اکنون که بعد از این همه سال از درمان من نا‌امید شده در فکر داشتن فرزند خوانده است، پرویز می‌گوید چنانچه سازمان بهزیستی یا دادگاه به هر دلیل با سرپرستی ما مخالفت کند، کودکی را می‌خریم و به عنوان فرزند خوانده سرپرستی می‌کنیم، ناهید ادامه می‌دهد: من هم دوست دارم کودکی بی‌پناه را سرپرستی کنم و احساس مادر بودن را درک و حس کنم اما نمی‌دانم اگر سازمان بهزیستی یا داگاه به هر دلیل با سرپرستی ما مخالفت کند ایا می‌توانیم با خرید کودکی از او سرپرستی کنیم؟ درواقع نمی‌دانم ایا خرید کودک به قصد فرزندخواندگی جرم است یا نه؟

در پرونده دوم آمنه زنی جوان در مورد مشکل خود چنین می‌گوید: پنج فرزند دارم که آخرین آن‌ها دختری دو ساله است. شوهرم بیکار و از همه بد‌تر به شدت اعتیاد دارد، برای همین مجبورم برای تامین هزینه زندگی در خانه‌های مردم کارگری کنم اما درآمد من جواب هزینه زندگی را نمی‌دهد برای همین همیشه تحت فشار اقتصادی هستیم در این میان شوهرم خرج اعتیادش را از من می‌خواهد و وقتی با مخالفت من روبرو می‌شود پیشنهاد فروش دختر دو ساله‌مان را می‌دهد. او می‌گوید فرزند خودم است و اختیارش را دارم، با فروش دخترمان به یک خانواده پولدار هم وضع مالی ما خوب می‌شود هم دخترمان خوشبخت می‌شود، و هم دل خانواده بدون فرزندی را شاد می‌کنیم. آمنه ادامه می‌دهد: من نمی‌دانم شوهرم آیا واقعا قصد فروش دخترمان را دارد یا می‌خواهد مرا اذیت و آزار کند ولی از وقتی که چنین پیشنهادی را از زبان شوهرم شنیدم سعی می‌کنم او را با دخترم تنها نگذارم، اما پرسش اصلی من این است که ایا پدر یا مادر به صرف به اینکه فرزند متعلق به آنهاست می‌توانند کودک خود را بفروش برسانند؟ در واقع آیا قانون اجازه فروش فرزند را به والدین می‌دهد؟

قانون در ایران چه می‌گوید؟

طبق ماده ۱۱۶۸ قانون مدنی نگاهداری اطفال هم حق وهم تکلیف والدین است همچنین در ماده ۱۱۷۵ این قانون نیزمقرر گردیده طفل را نمی‌توان از والدین ویا از پدرو یا مادری که حضانت با اوست گرفت. مگردرصورت وجودعلت قانونی. بنابراین طبق قانون مدنی والدین نمی‌توانند از سرپرستی فرزند خود سرباز بزنند همچنین هیچ فرد یا مرجعی نیز نمی‌تواند فرزند را از والدین خود جدا کند مگر به علت قانونی، ماده ۱۱۷۳ قانون مدنی از جمله علل قانونی است که به حکم قانون فرزند از یکی از والدین یا از هر دو آن‌ها جدا شود. بر اساس این ماده: «هر‌گاه در اثر عدم مواظبت یا انحطاط اخلاقی پدر یا مادری که طفل تحت حضانت اوست، صحت جسمانی و یا ترتیب اخلاقی طفل در معرض خطرباشد، محکمه می‌تواند به تقاضای اقربای طفل و یا به تقاضای قیم او یا به تقاضای رئیس حوزه قضائی هر تصمیمی را که برای حضانت طفل مقتضی بداند، اتخاذ کند.»

بنابراین از آنجا که مطابق ماده ۱۱۶۸ قانون مدنی والدین مکلف و ملزم به نگاهداری و سرپرستی فرزند خود هستند چنانچه پدر و مادر یا یکی از آن‌ها فرزند خود را بفروشد، طبق قانون مرتکب جرم شده و تعقیب کیفری و مجازات قانونی در پی خواهد داشت. در این خصوص ماده ۳ قانون حمایت از کودکان ونوجوانان مصوب سال ۱۳۸۱ می‌گوید: «هرگونه خرید، فروش، بهره‌کشی وبه کارگیری کودکان به منظور ارتکاب اعمال خلاف قاچاق، ممنوع ومرتکب، حسب مورد علاوه بر جبران خسارات وارده به شش ماه تا یک سال زندان ویا به جزای نقدی از یک میلیون تا دو میلیون تومان، محکوم خواهد شد.»

 البته به غیر از پدر یا مادر به عنوان فروشنده فرزند، خریدار کودک نیز به مجازات مقرر در این ماده محکوم می‌شود. در اعمال این مجازات قصد و نیت فروشنده و خریدارکودک مهم نست. در واقع پدر یا مادر نمی‌توانند به بهانه فقر اقتصادی یا عوامل دیگر از جمله خشنود نمودن خانواده‌ای بدون فرزند، دست به فروش فرزند خود بزند همچنین خریدار نیز نمی‌تواند به بهانه فرزنددار شدن یا خوشبخت کردن فرزند دیگری اقدام به خرید کودک نماید. به همین جهت فرزندخواندگی از طریق خرید کودکان امکان پذیر نیست زیرا فرزندخواندگی تابع مقررات خاص خود است و تنها از طریق اجرای این مقررات از جمله معرفی سازمان بهزیستی و حکم دادگاه امکان‌پذیر است.

نظر متفاوت گروهی از حقوق‌دانان در ایران

البته اقلیتی از حقوقدانان صرف خرید وفروش کودکان را مشمول ماده ۳ قانون حمایت از کودکان ونوجوانان مصوب ۱۳۸۱ نمی‌دانند. این گروه از حقوقدانان قید «به منظور ارتکاب واعمال خلاف» در ماده ۳ قانون حمایت از کودکان ونوجوانان را به هر چهار عبارت «خرید، فروش، بهره کشی وبه کارگیری کودکان» در این ماده، معطوف می‌دانند وعقیده دارند که خرید وفروش کودک وقتی مشمول این ماده می‌شود که به قصد این انجام شود که کودک خریداری شده برای ارتکاب اعمال خلاف مانند قاچاق مواد مخدر صورت گیرد.

با این حال نظر این گروه از حقوقدانان از سوی اداره حقوقی قوه قضائیه مردود اعلام شده زیرا این مرجع با صدور نظریه مشورتی دراین خصوص معتقد است خرید وفروش کودک بطور مستقل وحتی اگر به قصد به کارگیری او برای اعمال خلاف هم نباشد جرم است. اداره کل امور حقوقی قوه قضائیه[۱] در این خصوص می‌گوید: «منظور قانون‌گذار از وضع وتصویب ماده ۳ قانون حمایت از کودکان ونوجوانان مصوب ۱۳۸۱ این است که خرید، فروش وبهره‌کشی کودکان هرکدام به تنهایی از عناوین مجرمانه مستقلی هستند و به کارگیری کودکان به منظور ارتکاب خلاف مثل قاچاق نیز عنوان مجرمانه مستقلی از دیگر عناوین مذکور در این ماده ازقانون فوق‌الذکر است. لذا صرف خرید وفروش اطفال به هر منظوری از نظر قانون‌گذار جرم تلقی شده است.»

در همین حال از آنجا که نظریات اداره حقوقی قوه قضائیه برای محاکم لازم الاتباع نیست و در واقع پذیرش این نظریات و اجرای ان از سوی محاکم اجباری نیست بنابراین به نظر می‌رسد اصلاح ماده ۳ قانون حمایت از کودکان ونوجوانان مصوب ۱۳۸۱ در خصوص خرید و فروش کودکان یا تصویب ماده قانونی دیگری در این خصوص به دو دلیل اساسی ضروری است. اول اینکه به دلیل اصل تفسیر مضیق قوانین جزایی واصل تفسیر به نفع متهم با توجه به ابهام موجود در ماده ۳ قانون حمایت از کودکان ونوجوانان، احتمال عدم مجازات متهمین اقدام به خرید وفروش وجود دارد و دوم اینکه مجازات تعیین شده درماده ۳ قانون حمایت از کودکان ونوجوانان تناسبی با شدت جرم مذکور ندارد، زیرا میزان مجازات باید به نحوی باشد که وقتی متهم آن را با نفع حاصل از ارتکاب جرم می‌سنجد میزان مجازات را آنقدر شدید بداند که این باعث پیشگیری وبازدارندگی شود. (اصل موازنه مجازات با جرم ارتکابی) اما دروضعیت فعلی، مجازات مقرر در ماده ۳ قانون حمایت از کودکان ونوجوانان تناسبی با اهمیت جرم خردید و فروش کودکان ندارد.

قوانین بین‌المللی و خرید وفروش کودکان

منع خرید وفروش کودکان با هر دلیل یا عنوان درقوانین متعدد بین‌المللی مورد توجه قرار گرفته است. از ان جمله عبارت‌اند از :

  • قرارداد تکمیلی منع بردگی وبرده فروشی وعملیات دستگاههای مشابه بردگی مصوب۱۹۵۶،
  • پیمان نامه حقوق کودک مصوب مجمع عمومی سازمان ملل متحد مصوب ۱۹۸۹
  • پروتکل الحاقی پیمان‌نامه حقوق کودک درباره «خرید وفروش کودکان، خود فروشی کودکان وهرزه نگاری کودکان» مصوب سال ۲۰۰۰ اشاره کرد.

 طبق الحاقی پیمان‌نامه حقوق کودک کشورهای عضو، خرید وفروش کودکان، خودفروشی کودکان وهرزه‌نگاری کودکان را آنگونه که دراین پروتکل آمده است منع خواهند کرد. در این پروتکل منظور از خرید وفروش کودکان، هرگونه اقدام یا معامله‌ای است که فردی یا گروهی از افراد، کودکی را در ازای مبلغی و یا سایر مسایل به دیگری منتقل می‌کند.

علاوه بر این موارد، ضرورت ارائه مراقبت ویژه برای کودک در اعلامیه حقوق کودک ژنو مورخ ۱۹۲۴ ودراعلامیه حقوق کودک مصوب مجمع عمومی در بیستم نوامبر ۱۹۵۹ همچنین در اعلامیه جهانی حقوق بشر ودر میثاق بین‌المللی مربوط به حقوق مدنی وسیاسی (به ویژه مواد ۲۳و۲۴) ودرمیثاق بین الملی مربوط به حقوق اقتصادی واجتماعی وفرهنگی (به ویژه ماده ۱۰) ودراساسنامه‌ها واسناد سازمان‌های تخصصی وسازمانهای بین المللی مرتبط با رفاه کودکان نیز به رسمیت شناخته شده است.

منابع :

۱- قانون مدنی

۲- قانون حمایت از کودکان ونوجوانان مصوب ۱۳۸۱

۳- دکتر ناصر کاتوزیان – حقوق خانواده – جلد دوم

۴- مجموعه تنقیح شده قوانین ومقررات کیفری از انتشارات معاونت حقوقی وتوسعه قوه قضائیه

۵- کتابچه «پیمان نامه حقوق کودک ودو پروتکل الحاقی به آن » انتشارات یونیسیف درایران

[۱] در نظریه مشورتی شماره۲۱۹۷/۷ -۱/۴/۱۳۸۴

تیر
۸
خشونت علیه زنان در سه برداشت
این سو و آن سو خبر
۰
, , ,
مارد-شکوفه
image_pdfimage_print

پروین ذبیحی- بهار است و بساط گیاه فروشان در همه جای خیابان «جنگلبانیِ» مریوان به روال همیشگی پررونق و سرشار از مشتری. با شروع فصل بهار، روستاییان مریوان سبزی‌های کوهیِ خوراکی همچون «کنگر» و «ریواس» را جمع‌آوری و در شهر به فروش می‌رسانند. این کار را گیاه فروشی می‌نامند و البته خالی از خطر نیست؛ سقوط از کوه، خطر انفجار مین و حمله حیوانات سمی همچون مار، همیشه در کمین است.

تصمیم می‌گیرم پای درد دل چند زن گیاه فروش بشینم.

روایت اول

هوا بس ناجوانمردانه سرد است و باد به‌شدت می‌وزد

و در این سوز سرما پیرزن، سر در گریبان و خسته با دستانی کبودشده از سرما و چهره‌ای تکیده، بساطش را که مشتی سبزی کوهی و چند کیلو حبوبات و مقداری خرت‌وپرت است، در گوشه میدان اصلی شهر (شبرنگ) چیده و با نگاهی بی‌فروغ منتظر عابران است، به امید اینکه از بساط ناچیزش چیزی بخواهند.

مردی از کنارش می‌گذرد، قوی و قبراق با لبخندی تمسخرآمیز می‌گوید: همه بساطت ده هزار تومن نمی‌ارزه، منتظر معجزه نباش می‌خوای کمکت کنم؟ پیرزن با چشمانی اشک‌آلود و خیره به او می‌نگرد و می‌نالد «پسر جان کار می‌کنم نه گدایی». مرد می‌رود و زن زیر قطرات درشت باران خم می‌شود و باعجله بساطش را جمع می‌کند.

به‌شدت متاثر می‌شوم، درمانده بهش زل می‌زنم. نگاهم با نگاهش تلقی می‌کند و بغض‌کرده می‌گوید: این، همه‌ی سهم من از زندگیه، کاریش نمیشه کرد و راه می‌افتد و در یک چشم بر هم زدن چون سایه در لابه‌لای جمعیت گم می‌شود.

چند روز بعد به سراغش می‌روم تا داستان زندگی‌اش را بشنوم، نیست، انگار هیچ‌وقت نبوده است.

روایت دوم

در یک مهمانی با ایران خانم [اهل پاوه، اورامی زبان] حرف می‌زنم؛ زنی زحمتکش، سرپرست خانوار و بسیار چست و چالاک و خوش‌رو:

بعد از فوت همسرم، من ماندم و سرپرستی شش بچه. به خاطر تامین نیازهاشون به هر کار شرافتمندانه‌ای از جمله گیاه فروشی دست زدم. زندگی‌مون خیلی به‌سختی گذشت، ولی خیالم راحته بچه‌هام بزرگ شدن. دوتا از دخترام بعد از اتمام تحصیلات، ازدواج کردن. دوتا پسرام کار می‌کنن و بقیه دخترا درس می‌خونن.

می‌پرسم تلخ‌ترین خاطره‌ات هنگام چیدن سبزی کوهی چیست؟ با لبخند کمرنگی گوشه لب، آهی کوتاه می‌کشد و می‌گوید:

با پسرم رفته بودیم سبزی چینی خارج از روستا. در دامنه کوه، یک گونی سبزی چیدیم و برگشتیم. بعد از طی مسافتی، خسته‌وکوفته برای رفع خستگی در گوشه‌ای نشستیم. از روی کنجکاوی، نگاهی به اطراف انداختم و در یک آن نفسم بند آمد، قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد، ما در میدان مین اُطراق کرده بودیم. درمانده، وحشت‌زده نگاهی به پسرم انداختم و سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم. به هیچ‌چیز غیر از نجات جان پسرم فکر نمی‌کردم. حاضر بودم صدبار بمیرم ولی یه مو از سرش کم نشه. سعی کردم بر لرزش صدام غلبه کنم. با آرامش گفتم پسرم از همون جایی که اومدیم خیلی آروم برگرد. مبادا مسیرت رو حتی یک قدم عوض کنی. تا وقتی به یک جای امن می‌رسی هر چند قدم یک‌بار صدام بزن که مطمئن بشم سالمی. نمی‌خواست بره ولی بالاخره به این بهانه که بره و نیروی کمکی بیاره، راضیش کردم. تنها بعد از رفتنش بود که فهمیدم چقدر ترسیدم ولی مهم نبود. مهم این بود که جونش رو نجات داده بودم. نفسی از ته دل و با رضایت خاطر کشیدم، دیگه حتا مرگ هم قادر نبود دلتنگم کنه.

به اینجا که می‌رسد از ته دل می‌خندد و می‌گوید:

دیگه وقت رفتنم رسیده بود. پاشدم و گونی گیاه و رو کولم گذاشتم. دلم نیامد دورش بریزم، کلی برای چیدنش زحمت کشیده بودیم. از همون راهی که پسرم رفته بود به سلامت برگشتم خانه، ولی هر بار که یادم میفته از ترس نفسم بند میاد.

روایت آخر

فردای آن روز رفتم بازار گیاه فروشی برای دیدن «مادر شکوفه». با راهنمایی و همراهی دوست ارجمند، آقای «ریبوار داودی»، فعال کارگری شهرمان. آشنا حدود هفتاد سال سن داشت، با قدی کوتاه و صورتی چروکیده اما بسیار سرزنده. اهل روستای «کولیت» و صراحت لهجه خاص!

بی‌شرف پدر سوختە بیشتر از ۶ کیلو سبزی کوهی بهش دادم، ٨ هزار تومن بیشتر بهم نداد، ولی خودش کیلویی ۶-٧ تومن می‌فروشە ناکس بی‌پدرومادر!

به خانه‌ام دعوتشان کردم تا با خیال راحت از زندگی‌اش حرف بزند.

از همان زمان بچگی با کار و سختی آشنا شدم. به یاد نمیارم یک روز با فراغت بال با کودکان هم‌سن‌وسالم هم‌بازی شده باشم. همیشه در دشت و خانه با دستان کوچکم کمک‌حال پدر و مادرم بودم و از کله‌سحر تا تاریکی شب، به‌سختی کار می‌کردم.

کمی که بزرگ‌تر شدم و نوجوانی بیش نبودم به همسری مردی درآمدم که با او حتی کلمه‌ای صحبت نکرده بودم و خیلی از خودم بزرگ‌تر بود. حاصل ازدواجمان دو فرزند، یک پسر و یک دختر بود. دخترم ازدواج کرد و پسر بیچاره‌ام پارسال برای کار به مشهد رفت. اما رفت و دیگر برنگشت، در یک تصادف کشته شد. برای پیگیری پرونده‌اش دو بار با کمک خیرین به مشهد رفتم اما پیرم و بی‌سواد و کسی محلم نمی‌زاره، این کار پارتی و پول می‌خواد که من ندارم.

مدتی بعد از فوت همسر اولم، دوباره ازدواج کردم و صاحب شش فرزند شدم اما هیچ‌کدام زنده نماندند. مدتی بعد از به دنیا اومدن می‌مردند. گاهی صبح که از خواب بیدار می‌شدیم با بدن کبود و بی‌جانشان مواجه می‌شدیم.

می‌پرسم چرا این‌طوری می‌شد؟ برای فهمیدن علت مرگ‌ومیر بچه‌هایت دکتر نمی‌رفتید؟ با چهره‌ای درهم‌کشیده و غمگین می‌گوید:

نه. رفتم پیش یک شیخ دعانویس و اون به هم گفت اجنه هم، خانه‌ات را صاحب شدن و هم، در وجود خودت نفوذ کردن و فرزندانت هیچ‌وقت زنده نمی‌مونن. تنها راه اینه که یه دعا برات بنویسم و برای همیشه به گردنت آویزان کن که خطری برای خودت نداشته باشن و از گزندشون محفوظ بمونی.

و با اشاره به دعایی که از زیر یقه پیراهنش نشان می‌دهد می‌گوید:

شکر خدا از برکت این دعا تا حالا نتونستن به خودم آسیب برسونن. همسرم هم ازم خسته شد و همسر دیگری گرفت. رفت و از اون روز سال‌ها گذشته. نه طلاقم داده و نه حتی یک ریال نفقه. مستمری ناچیزی هم که کمیته امداد بهم می‌ده، می‌گیره و خرج می‌کنه.

می‌پرسم شکایت نکردی؟ جواب می‌دهد:

خیر اون دیگه پیر و زمین‌گیر شده و خیلی تنگدسته، دلم براش می‌سوزه. بعد از رفتن همسرم روزگارم به‌سختی گذشت و برای تامین و ادامه زندگیم در کار مزرعه و کشاورزی و پختن نان به مردم روستا کمک می‌کنم و مبلغی پول بابت دستمزد ازشون می‌گیرم. بخورونمیره ولی از هیچی بهتره. در فصل بهار هم برای چیدن سبزی کوهی به دشت و کوه می‌زنم، از سپیده صبح میرم تا غروب و فردش حاصل کارم رو به شهر می‌برم اما اون بی همه چیزا پول کمی بهم میدن.

ازش می‌خواهم از خطرات کارش بگوید در جواب می‌گوید:

گاهی تا قله کوه باید از کوره‌راهی سخت بالا برم. گاهی پام لیز می‌خوره و چند متر اون طرف‌تر می‌خورم زمین. همش می‌ترسم یه روز از اون بالا بیفتم ته دره. گاهی هم پامو ناخواسته روی مار می‌زارم و به‌سختی و با کشتنش، جون به درمی‌برم.

مین چطور؟ تا به حال مین دیدی، نمی‌ترسی؟ می‌گوید:

البته که دیدم. همین الانشم یک مین تو روستامون هست که هنوز نیومدن خنثاش کنن و مردم دورش یک دیوار کوتاه چیدن که به کسی آسیب نزنه.

(یک ماه بعد از طرف مرکز مین‌زدایی این مین خنثی شد)

در این لحظه با خنده‌ای کوتاه و شیطنت‌آمیز می‌گوید:

دخترم زنگ می‌زنه و می‌گه نزدیک پایگاه مخروبه قدیمی نری، اونجا پر از مینه، خطرناکه! می‌گم باشه ولی تا به حال چند بار یواشکی رفتم اونجا، چون مردم می‌ترسن و نمی‌رن، سبزی برای چیدن زیاده.

و در ادامه صحبت‌های قبلی‌اش می‌گوید:

 به کمک مردم روستا خونه‌مو که خیلی مخروبه بود کوبیدم و از نو ساختم. برام وسیله هم آوردند که فرشش کنم.

به‌عنوان آخرین سال می‌پرسم مهم‌ترین آرزویت چیست؟ جواب می‌دهد:

پیگیری پرونده پسر بیچاره و مظلومم در مشهد. پسرم بی‌گناه بود و نمی‌خوام خونِش به ناحق پایمال بشه.

مادر شکوفه می‌رود و من به سهم و جایگاه زنان محروم روستایی از بازار کار ایران می‌اندیشم، کجای این جایگاه‌اند و چند درصد؟

خشونت بس – پروین ذبیحی