صفحه اصلی  »  فریده موسوی
image_pdfimage_print
آبان
۱۳
۱۳۹۵
کتک‌هایش جدی نبود!       
آبان ۱۳ ۱۳۹۵
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , ,
photo: Anastasia_vish/bigstockphoto.com
image_pdfimage_print

photo: Anastasia_vish/bigstockphoto.com

فریده موسوی

از پدرم شاید دو یا سه بار کتک خوردم . خیلی هم کتک‌هایش جدی نبود ولی آنچه از پدرم هیچوقت فراموش نمی‌کنم این بود که هر وقت می خواست تنبیه کند من را از پا می گرفت و از طبقه دوم آپارتمان به سمت حیاط خانه یا حتی کوچه سرآویزان می کرد. حتی یک بار که خانه‌ای حوالی خیابان بهار توی یک کوچه بن بست اجاره کرده بودیم، پیرزن صاحبخانه که دو بار شاهد ماجرا بود سر سال نشده عذر ما را خواست.

این کار پدرم تا هشت، نه سالگی من و خواهر و برادرم ادامه داشت و بعدش یا زورش نمی‌رسید یا به هر دلیلی رفتارش با ما به شیوه تحقیر و سرزنش تغییر پیدا کرد که تا حالا که همه بزرگ شده‌ایم ادامه دارد.

در تمام این سال ها که اخبار مختلف درباره خشونت و حوادث و تنبیه را پیگیری می‌کردم نمونه کاری که پدرم با ما انجام می‌داد را ندیدم و نفهمیدم چرا ما را آنطوری از پنجره سر آویزان می‌کرد ولی حالا که ۲۹ ساله هستم همیشه خواب می‌بینم که نوک کوهی، بالای ساختمان بلندی به طرف پایین سقوط می‌کنم و به پایین نمی‌رسم و خدا می‌داند وقتی از خواب می‌پرم چه حالی دارم، گاهی فردای شبی که این خواب‌ها را می‌بینم توانایی این که سر کار بروم ندارم .

رفتار آزاردهنده او اثرات مختلفی روی من و خواهر و برادرهام داشت که من فقط نمونه‌هایی از آن را نقل می‌کنم. مثلا برادرم که بزرگتر بود تا چشم پدر و مادرم را دور می‌دید به شدت من و خواهر کوچکم را کتک می‌زد و وحشی می‌شد و حالا هم آدمی منزوی شده که سال تا سال حالی از هیچکدام ما نمی پرسد.

او از همه ما بیشتر از آویزان شدن می‌ترسید و هنوز هم از بلندی می‌ترسد و تا سن ۱۲ سالگی شب ادراری داشت =.

خواهر کوچکترم ترسو و بدون اعتماد به نفس بزرگ شد. همیشه از بروز حادثه ای می‌ترسد و نگران و آشفته است. قادر به دفاع از خودش نیست و با اینکه تحصیلات خوبی دارد اما جرات درخواست یک شغل مناسب با کارش را ندارد. حاضر به ازدواج نیست و از مرد ها هراس دارد و سال هاست که با پدرم جز سلام و خداحافظ هم کلام نمی‌شود.

متاسفانه من با مشکلات عصبی بیشتری روبرو شدم. شاید به خاطر آن که  یک بار تب شدیدی داشتم و همه تنم از آبله مرغان خارش گرفته بود و گریه‌ام قطع نمی‌شد. مدرسه نمی‌رفتم و اصولا بچه نحیفی بودم. پدرم برای آرام کردنم من را با چک و لگد تا دم پنجره برد و درست به خاطر دارم که خودم را خیس کردم و بعد تشنج شدیدی که هنوز که هنوز است دارو مصرف می کنم.

مادرم هم زن مظلومی بود که هر وقت این اتفاق می‌افتاد فقط التماس می‌کرد و خواهش و تمنا تا پدر خشمش تمام شود و ما را به داخل بکشد.

این ماجرای زندگی ناهید است، در نگاه اول به نظر نمی‌رسد این‌ها حرف‌ها را در دل داشته باشد. اما وقتی پای حرفش می‌نشینی و از کودکی‌اش می‌پرسی، از خانواده و خشونتی که بر او و خواهر و برادرش رفته می‌شنوی.

خشونت به خصوص خشونت خانگی یک پدیده ساده نیست تا تعریفی ساده باشد. از دلایل تا روند اعمال و در نهایت تبعاتش همه می تواند بر روی تعریف ما از خشونت تاثیر بگذارد. هر چند که به طور عمومی بر سر کلیات تعریف خشونت توافقی وجود دارد.

همچنین تجربه‌های فردی و بر ساخته ای که در خانواده شاهدش هستیم تا فرهنگ عمومی و قانونی که بر رفتارهای خانگی ما حق و تکلیف ایجاد می‌کند نیز می‌تواند یک رفتار را خشونت‌آمیز، و همان رفتار را برای فرد دیگری آزاردهنده و حتی برای شخص سومی جدا از معیارهای مسلمی که هم اکنون خشونت خانگی را تعریف می کند، عادی جلوه کند چنانچه دختر جوانی که روایتش را در ابتدای مطلب برای ما نوشته است با وجود آنکه به دفعات کتک خورده است می‌گوید: کتک‌هایش جدی نبود ولی رفتارهایی که به روح و روان او آسیب رسانده جدی تر می داند .

چهار تا فحش و چک تو را نکشته 

فاطمه می‌نویسد : دچار افسردگی شدید شده بودم و روانشناس خانواده معتقد بود تا زمانی که در محیط توام با خشونت زندگی می کنم افسردگی درمان نخواهد شد اما من برای نجات خودم نیاز به حمایت خانواده داشتم در حالیکه برداشت آنها از خشونت با تعاریفی که روانشناسم برای من توضیح می داد فرق داشت .

یک روز تصمیم گرفتم با مادرم جدی صحبت کنم چون من زود ازدواج کرده و درسم به پایان نرسیده بود. تخصصی نداشتم که بعد از جدایی بتوانم فوری مستقل شوم و باید مادرم را برای طلاق مجاب می‌کردم. من که هیچوقت از مصیبت‌هایی که کشیده بودم به او و پدرم چیزی نگفته بودم که مبادا ناراحت شوند بالاخره تصمیم گرفتم گرفتم با آن ها حرف بزنم.

اما زمانی که برای او درباره رفتارهای شوهرم گفتم و این که هر از چند گاهی دست بزن دارد و فحش و ناسزا مثل نقل و نبات توی دهنش می چرخد و مرتب من را سرزنش می‌کند گفت برو خدا رو شکر کن که شوهرت خانم باز نیست‌، معتاد نیست حالا چهار تا فحش و چک تو را نکشته که این همه شکایت می‌کنی و می‌خواهی خودت را در به در کنی. خدا رو شکر شوهرت دست و دلباز و در خونه باز است و همه چی برای تو و بچه ها تهیه می‌کند. تو هنوز مرد خشن ندیدی‌.  خدا بیامرز خاله‌ات از دست شوهر خانم بازش دق کرد و مرد.

فاطمه می‌نویسد: حرف های مادرم باور واقعی او بود در حالیکه من و بچه‌ها در اثر رفتارهای شوهرم در طول زمان بیمار شده بودیم.

گفته‌های فاطمه نشان می‌دهد که باور ها، تربیت، دانش و تجربیات می‌تواند اصولا عملی را که خشونت است خشونت نداند و همان باورها در سیستم قانون گذاری کشور برای رفع خشونت از زنان تاثیر بگذارد.

فقط زن‌ها قربانی نیستند

بر عکس آن را هم داوود در فیس‌بوک خانه امن نوشته بود که: همسرم تمام رفتارهای من را کنترل می‌کند. همه خرج و پول و ایمیل و تلفن‌هایی که به من می‌شود در اختیار ایشان است و کنترل فقط از سوی مردها اعمال نمی‌شود. داوود در ادامه نوشته بود گاهی رفتارهایش من را به جنون می رساند چرا که  مرتب من را تهدید می‌کند که مهریه‌اش را به اجرا می‌گذارد و آگر این خشونت نیست پس چیست؟

عاطفه می نویسد مادرش وقتی عصبانی می‌شد جلوی بچه‌ها شروع می‌کرد خودش را کتک زدن. محکم به سرو صورت خودش می کوبید و ما جرات هیچ مخالفتی با او را نداشتیم و به خصوص پدرم به شدت از این کار او حساب می‌برد و از در و همسایه خجالت می‌کشید.

نگاه دقیق‌تر به مفاهیم در مثال‌هایی که ذکر شد نشان می‌دهد تشخیص یک رفتار که آیا می‌تواند خشونت نامید و یا آزار و سو رفتار تلقی کرد، اگر چه دارای مفاهیم مشخص است اما این مفهوم می‌تواند در فرهنگ ها و قوانین مترتب در این کشورها روی طیفی از نشانه ها ، سیال حرکت کند و حتی از نظر حقوقدانان جامعه شناسان و روان شناسان موضوعی قابل بحث و جدل باشد که روز به روز تعریف آن در زمان و مکان و دنیای مدرن قبض و بسط پیدا می کند و چه بسا که پویش فکری در سرشت خشونت خانگی و شکل اعمال قدرت تاثیر دارد و می تواند بر روی سامان فکری افرادی که در حوزه خشونت خانگی تحقیق می کنند تاثیر بگذارد و کاستی های نظری و عملی محققان را نسبت به موضوع اعمال خشونت خانگی یا خشونت علیه زنان واکاوی مجدد کند .

به عبارتی می توان می گفت آنچه ما به عنوان تعریف از خشونت خانگی و خشونت به معنای عام آن به کار می بریم از آنجا که همه تعاریف بشر دچار تحول و تدبر است ارائه مکانیسمی است که می‌توان با تکیه بر آن خشونت را هم از روی دلایل و هم از روی آثار و پیامدها تشخیص داد و برای آن قانون گذاری کرد.

بسط و نسبی بودن تعریف از خشونت خانگی که وابسته به تعاریف مختلف متخصصان از قدرت و خانواده و کنترل و متغیرهای دیگر است به این معنی نیست که هم اکنون نباید شاخصه‌هایی برای تشخیص رفتارهای خشونت آمیز داشت ولی باید مراقب بود که این شاخصه ها را به امری مطلق و ثابت تبدیل نکنیم  و اجازه دهیم که صاحبنظران درباره موضوعی که می تواند نظام یک خانواده تا جامعه را تحت تاثیر قرار داده و بر شخصیت و هویت افراد تاثیر می گذارد گفت و گو کنند تا در سیر تطور زمان دچار مطلق گرایی نشوند .به مثال زیر توجه کنید.

فرزانه می گوید : مادر بزرگم نیاز به لگن داشت و مادرم به او آب و غذا کم می داد. پیرزن زخم بستر گرفته بود. بعدها هم که پوشکش می کردیم همیشه سوختگی می‌داد.

ده روز یک بار از حمام خبری نبود و تنش خارش می‌گرفت و همیشه نگران بود که یک نماز پاک نخوانده است. مادربزرگ احساس می‌کرد سربار است و روزی چند بار از خدا آرزوی مرگ می کرد تا بالاخره هم در اثر بی توجهی زودتر از آنچه باید از بین رفت.

ممکن است عده ای رفتار با این سالمند را خشونت و عده ای آزار تلقی کنند ولی آنقدر مرز این دو باریک است که اگر قرار باشد برای آن جرم‌انگاری کرد نمی توان به صراحت حکم داد که مرتکب چنین رفتاری از آنجاییکه او را کتک نزده و یا نیتش آزار و یا با هدف کنترل نبوده پس مرتکب خشونت نشده است .

 خشونت خانگی مساله دیگران نیست

در نهایت باید تاکید کرد که خشونت خانگی مساله دیگران نیست‌. مساله تک تک ماست. مساله امروز نیست بلکه مساله فردای ماست . پیشگیری از خشونت خانگی نیاز به عزم ملی و کارزار عمومی دارد چرا که رفتارهای خشونت‌آمیز پشت در خانه ها حبس نمی‌شود و همه ابعاد جامعه را تحت تاثیر قرار می‌دهد بنابراین باید درباره آن تحقیق کرد، آموزش داد و تجربه‌های مختلف را مقایسه و بررسی کرد.

آنچه امروز ما برای مقابله با پدیده خشونت خانگی نیاز داریم مشارکت همگانی بر روی طیفی از اقدامات است که هیچ کدام به تنهایی از خشونت خانگی جلوگیری نمی کند. مشارکتی که از آموزش و حساس سازی شروع می شود و نیاز به تغییر قوانین و حمایت و مداخله گری دولت دارد.

کارزاری که تا بشر وجود دارد و تا موضوع قدرت پایه ای از رفتارهای انسانی را تشکیل می دهد نمی توان آن را پایان یافته اعلام کرد.

شهریور
۲۵
۱۳۹۵
زنی با موهای بلند تاب‌دار مشکی؛ او که دست‌هایش می‌لرزید
شهریور ۲۵ ۱۳۹۵
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , ,
Photo: alexandr_1958/Bigstockphoto.com
image_pdfimage_print

Photo: alexandr_1958/Bigstockphoto.com

فریده موسوی

محمود چهارده ساله بود که پوران به دنیا آمد. در خانواده‌ای متمول و بازاری که دستشان به دهنشان می‌رسید‌. مادر پوران و محمود دوست صمیمی و همسایه بودند و برای همین تابستان‌ها و بعضی روزها بعد از مدرسه محمود دم مغازه پدر پوران شاگردی می‌کرد. همچین که پوران نشستن یاد گرفت محمود او را توی فرغونی کوچک می‌گذاشت وبه قول خودش دورحیاط دوردور می‌زد و بعد‌ها هم محمود سبدی پشت دوچرخه اش درست کرده بود و پوران را می‌برد چرخ سواری.

پوران که نه ساله شد دیگر اجازه نداشت مثل قدیم‌ها با محمود سرو کله بزند تا سیزده سالگی که یک شب فهمید شیرینی خورده محمود شده و بدون آن‌که کسی از او چیزی بپرسد نامزد شده است با این شرط که بتواند درسش را بخواند. دخترک عاشق لباس پرستاری بود و شنیده بود یک مدرسه پرستاری هم باز شده است  ولی پانزده سالگی پای سفره عقد نشست و همان شب اول باردار شد.

فقط زیبا نبود، مهربان هم بود

پوران را با موهای بلند تاب‌دار مشکی به یاد می آورم. موهایی که خیلی مشکی بود وچشمانی درشت ومشکی‌تر از موهایش. صورتی شرقی با ابروهایی که قوس زیبایی داشت. پوران برای من همیشه زیبا بود به خصوص انگشتان و بدن کشیده‌اش که زیبایی لباس‌های دور چین را به اندامش زیباتر می‌کرد.

او فقط  زیبا نبود و مهربانی و صداقت چشم هایش اعتمادی عجیب از او در من که دختر بچه‌ای بودم ایجاد می کرد انگاری که دوستم بود. من او را از سن بیست و چند سالگی‌اش به خاطر دارم. زمانی که دو دختر و یک پسر داشت و نماد یک زن تمام عیار سنتی و شوهر دوست و درخدمت خانواده بود ولی همیشه مادرم از او برایم بسیار می گفت.

واقعیتش را بخواهید محمود فامیل نزدیک ما بود و پوران عروس خانواده ما محسوب می‌شد ولی از همان اول انگاری او دختر خانواده بود و محمود غریبه. کم کم دوست و فامیل به هم می‌گفتند که دختر جوان با سه بچه کوچک مریض احوال شده و گاه‌گاهی حالش به هم می خورد و به حال ضعف می رود. همین خبر بود که یک روز مادرم دست او را گرفت و درست به خاطر دارم پیش دکتر روان‌پزشکی به نام بریمانی برد و معلوم شد که عروس مو مشکی به ناراحتی اعصاب شدید مبتلا شده که باید روزی چندین بار قرص بخورد و همان جا بود که مادرم فهمید محمود اخلاق تند و خشنی دارد و پوران را کنترل و تهدید و می‌کند و حتی روابطی با این زن و آن زن دارد .

خانه محمود و پوران در لواسانات بود و ما به بهانه گذراندن چند روزتعطیلات راهی خانه آن ها شدیم. مثل همیشه روی زن جوان‌باز و گشاده بود با این‌که آن زمان سنی نداشتم اما لباس خال خال سفید و سورمه‌ای او که یقه‌ای خشتی داشت را به خاطر می آورم‌. بیرون خانه را آب پاشی کرده بود و در پاسیویی زیبا چند قناری و مرغ عشق نگه می‌داشت‌. همه گل‌های خانه زیبا و سرزنده بودند به جز خودش که به خوبی تظاهر به خوشبختی می کرد.

طرف‌های غروب محمود آقا که به خانه آمد تو گویی ارباب خانه نزول اجلال کرده بود بود و پوران مانند رعیت و یک مستخدم در خدمت ایشان بود حتی صبح فردا که محمود آقا برای کاری عزم بیرون رفتن کرد پوران را صدا زد تا کفش هایش را واکس بزند. با صدایی آمرانه حرف می‌زند و همسرش را هی صدا می کرد  طوری که چند بار مادر من به او گفت که اگر به رفتارش ادامه دهد ما به تهران بر می‌گردیم.

اگر این زن، درست و حسابی بود که دنبال زن دیگر نمی‌رفتم

کمی که بزرگتر شدم یک روز که مادرم آرام آرام پای تلفن حرف می‌زد فهمیدم زیر سر محمود آقا بلند شده و با زنی رابطه دارد و جالب اینکه به مادرم گفته بود اگر این زن، یک زن درست و حسابی بود که دنبال زن دیگر نمی‌رفتم. این خبرحال پوران را به شدت به هم ریخت و مدت‌ها او را روی تخت بیمارستان انداخت. دکتر به مادرم گفته بود افسردگی نتیجه طبیعی خیانت است ولی تشنج‌ها نشان می‌دهد که او هنوز نتوانسته این حادثه را حل کند، به خصوص که مرتب همسرش نوعی از حس گناه، بی‌عرضگی و شلختگی به او می‌دهد و بیمار شما مرتب خودش را سرزنش می کند و دچار غم عمیقی شده و مدتی باید تحت نظر باشد. دکتر لاغر شدن و احساس کسالت و بی‌علاقگی به اتفاقاتی که اطراف او می گذرد را در گرو رفع شدن علت این همه مشکل بیان کرد و من نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم که چرا همچنان او به این وضعیت ادامه می دهد.

رفتار محمود باعث شده بود بین مادرم و کلا خانواده ما  و او شکراب شود حتی پس از مرخص شدن پوران از بیمارستان مادرم حاضر به دیدن محمود نبود. حتی وقتی با هم برای مهمانی یا  به منزل ما می آمدند باران تهمت و سرزنش و تهدید و به خصوص تحقیر بود که به سمت پوران جلوی چشم بچه‌ها و دیگر فامیل سرازیر می شد و پوران را با حالت تهوع و نفس‌تنگی تنها می‌گذاشت.

زندگی می گذشت و من پایانی بر این وضعیت مرگبار نمی دیدم. بچه‌هایشان بزرگ شده بودند و پسر اول این خانواده داماد شد.عروسی که تمام شد محمود یک کشیده محکم توی صورت زن زد و رو به مادرم گفت : این زنیکه‌ی هرجایی را دیدی چه عشوه ای برای دامادش می آمد که اگر فریاد مادرم نبود خفه نمی شد.

به راستی پوران آن شب زیبا شده بود. همان موهای حلقه حلقه با گل سری از نگین‌های بنفش که با لباسش هماهنگ بود. قامتی بلند که نگاه همه مهمان‌ها را با خودش همراه می کرد. پوران همان دقیقه دچار حمله عصبی شد. عضلاتش قفل شده بود و می لرزید و مرتب به مادرم می گفت  حاج خانم دعا کن من خلاص شوم.

یک روز همه را رها کرد

یک روز با خبر شدیم که او از خانه و زندگی شیک و مدرنش گذشته و همه را رها کرده و به تهران نقل مکان کرده است. پوران  با ارثی که از پدرش باقی مانده بود خانه‌ای خرید و برای خودش زندگی مستقلی تشکیل داده بود. هر ماه هم برادرش از حق الارث پدر پولی برای او حواله می کرد و پوران اگر چه دیر ولی بالاخره نجات پیدا کرده بود.

زن وکیل گرفت و درخواست طلاق داد والبته مثل همیشه باران تهمت بر سرش سرازیر شد. محمود به آنچه فامیل و دوست و آشنا و حتی اقوام داماد و عروس‌هایش تلفن می زد که این زن با فاسقش فرار کرده و آبروی  چندین و چند ساله خانواده من را برده است. کارهای او تا جایی پیش رفت که یکی از بچه های پوران هم با مادر سروسنگین شد که تو بابا را می شناختی وچند سال صبرو تحمل کردی چطور فکر آبروی من را برابر خانواده همسرم را نکردی و حالا سر میان سالی به فکر طلاق افتادی.

فشار روی فشارشدت گرفته بود آن هم روی زنی که همه زندگی خودش را در فرزندانش خلاصه کرده بود. پسر بزرگش می خواست  که او دوباره  آشتی کند و در خواست طلاقش را پس بگیرد. با این وجود سه سال تحمل کرد و به حرف دیگران اهمیتی نداد به خصوص که با وجود همه مشکلات جدید ، روز به روز حالش بهتر می شد و دکتر قرص‌هایش را کم کرده بود . همین زمان بود که حضرت محمود آقا ورشکست شد و انواع و اقسام مظلوم‌نمایی‌هایش شروع شد. از بیماری تا بی پولی، از عذر خواهی تا تعهد که با این وضع مالی‌اش پوران اجازه دهد فقط در خانه او زندگی کند و  با هزار دلیل و کلک که البته با فشار فرزند پوران همراه بود محمود راهی خانه پوران شد.

محمود طولی نکشید که زیر همه قول‌هایش زد و بهتر نشد هیچ روز به روز تند خوتر و عصبانی‌تر می‌شد و روز به روز پوران شکسته تر و پیرتر.

آنچه من را بر آن داشت که داستان عروس شرقی فامیل را بنویسم خبر مرگ پوران بود که من را پشت تلفن منجمد کرد. توان جواب دادن نداشتم و همراه خواهرم گریه می کردم. پوران شش ماه قبل از دنیا رفته بود ولی هیچکس جرات نداشت این خبر را به من که او را بسیار دوست داشتم بدهد. خبر رهایی او از این همه خشونت و تحقیر و عذاب.

پوران خیلی سال پیش به مادرم وصیت کرده بود که اگر بلایی سرش آمد محمود حق ندارد برای تشییع جنازه و هیچ مراسمی شرکت کند. هر چند که باز فرزند بزرگش وصیت مادر را انجام نداد و برای حفظ آبرو، پدر را در نقش صاحب عزا نشانده بود.

خبر مرگ پوران من را مچاله کرد زنی که همه عمرش را در خشونت گذراند و دست آخر هم  قلبش یک روز که محمود آقا با مشت به شیشه آشپزخانه کوبیده بود از حرکت ایستاد و راحت شد.

جواب سوال من

یک روز تابستان پوران برای دیدن مادرم آمده بود و من که همچنان درگیر این سوال بودم که چرا او همان سال‌های اولیه از محمود جدا نشده از او این سوال را پرسیدم . اولین روزی که من با او بیشتر حرف زدم، برای من گریه کرد.

سر صحبت را باز کردم و گفتم: پوران جان شما که احتیاج مالی نداشتی و وضع پدر و مادر و خانواده تان خوب بود پس چرا همان اول، همان وقتی که متوجه اخلاق بد شوهرت شدی جدا نشدی وچرا این همه سال تحمل کردی.

نمی دانم او از سر توجیه حرف می‌زد یا واقعیت را می‌گفت که پدر و مادرش هر دو به او گفته بودند که تا زمانی که آن ها زنده اند اسم طلاق نباید در خانه آن ها بیاید. نه او و نه هیچکدام از برادر و خواهرهای دیگرش و همین موضوع بود که زن جوان را زمین گیر کرده بود آنهم با سه بچه شیر به شیره که دست و پایش را بسته بودند. او می گفت بارها به پدر و مادرم التماس کردم. قرص‌هایم را نشان دادم ولی آبرو برای آن ها مهم تر از عذابی بود که من می کشیدم. حتی چند بار هم که خواستم با محمود حرف بزنند عمو و برادرم را فرستند و می‌گفتند پرده احترام از میان می‌رود در حالی‌که برای من هیچ احترام و آرامش و امنیتی نمانده بود.

آن روز خیلی به دست‌هایش نگاه می کردم آکه شکارا می لرزید. لرزشی که خودش می گفت از وقتی که اولین بار محمود سرش فریاد زده و آنچه لیوان و بشقاب بوده را شکسته و تهدیدش کرده است که خودت و طایفه ات را بر باد می دهم به جانش افتاده است‌.

پوران آن روز به من گفت که وقتی بچه شوهر می‌کنی و هیچ فریادرسی نداری هر روز ترس مرگ را با خودت می‌کشی‌. من قربانی محمود نشدم. من قربانی پدر و مادرم شدم و قربانی بچه‌هایم .

حالا که پوران رفته است من هر روز به او فکر می کنم به ترسی که یک زن تا پای مرگ با خودش کشید و فریاد‌رسی نداشت.