صفحه اصلی  »  شریک زندگی
image_pdfimage_print
اسفند
۱۸
۱۳۹۴
خشونت جنسی شریک زندگی
اسفند ۱۸ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , ,
Image of young rape victim feeling guilt and shame
image_pdfimage_print

Photo: Kasia Bialasiewicz/Bigstock.com

ترجمه: خانه امن

واقعیات

  • خشونت علیه زنان به‌ویژه خشونت توسط شریک زندگی و خشونت جنسی علیه زنان از جمله معضلات بهداشت عمومی و نقض حقوق زنان به شمار می‌رود.
  • پژوهشی که توسط سازمان بهداشت جهانی در چند کشور صورت گرفته نشان می‌دهد که بین ۱۵٪ تا ۷۱ ٪ زنانی که ۱۵ تا ۴۹ سال دارند، در طول زندگی‌شان توسط شریک زندگی خود تحت خشونت فیزیکی و یا جسمی قرار می‌گیرند.
  • این نوع خشونت‌ها منجر به مشکلات سلامتی جسمی، روحی، بهداشت اندام‌های جنسی می‌گردد و احتمال ابتلاء به ویروس اچ‌آی‌وی را نیز افزایش می‌دهد.
  • عوامل خطرزایی که موجب می‌شوند شخص بزهکار شود از جمله آموزش و پرورش محدود، در دوران طفولیت مورد سوء‌رفتار قرار داشتن و یا شاهد خشونت در خانواده بودن، سوء مصرف مشروبات الکلی، و ارزش‌هایی که خشونت و عدم تساوی جنسیت را می‌پذیرند.
  • عوامل خطر که موجب می‌شود قربانی شریک زندگی و خشونت جنسی شود از جمله آموزش و پرورش محدود، شاهد خشونت والدین بودن، در معرض آزار و اذیت در طفولیت قرار گرفتن و ارزش‌هایی که خشونت و عدم تساوی جنسیت را می‌پذیرد.
  • در قشرهای پر درآمد برنامه‌هایی در سطح مدرسه اجراء می‌شود تا از روابط صمیمانه خشونت‌آمیز بین جوانان (خشونت طی دوست‌یابی) جلوگیری شود و شواهد موجود نشان می‌دهد که این برنامه‌ها تا حدودی مؤثر بوده‌اند.
  • در نواحی و مناطق کم درآمد انواع دیگر استراتژی‌ها برای پیش‌گیری از خشونت‌ علیه زنان اتخاذ می‌شود که تا حدودی نیز موفق هم بوده‌اند استراتژی‌هایی مانند: در اختیار گذاشتن وام‌های کوچک برای آموزش مردان در رابطه با برابری جنسیتی و ایجاد فعالیت‌ها و برنامه‌های مربوطه توسط انجمن‌های مختلف.
  • این استراتژی‌ها همه نا‌برابری‌های جنسیتی را مخاطب قرار می‌دهند و سعی در بهبود و بالا بردن مهارت‌های ارتباطی دارند.
  • شرایط جنگی، شرایط پس از جنگ، جا به جا شدن و تغییر مکان احتمال دارد خشونت فعلی را شدید‌تر سازد و انواع جدید خشونت علیه زنان را به‌وجود آورد.

 مقدمه

سازمان ملل متحد خشونت علیه زنان را چنین تعریف می‌کند: «هر گونه عملی که ناشی از خشونت بر اساس جنسیت باشد که احتمالا منجر به آسیب و یا تحمل رنج فیزیکی، جنسی و روانی زنان گردد، از جمله تهدید کردن به انجام چنین اعمالی، مجبور نمودن و یا محرومیت از آزادی‌ها، چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی عمومی شخص.»

 منظور از خشونت از طرف شریک زندگی به رفتار شریک زندگی و یا شریک زندگی سابقی اشاره دارد که موجب آسیب فیزیکی، جنسی و یا روانی، از جمله تجاوز فیزیکی، به زور وادار به انجام اعمال جنسی نمودن، اذیت و آزار روانی و رفتار کنترل کننده شود.

 دامنه مشکل

آمارهایی که در سطح انبوه جمعیت از طریق گزارشاتی که از قربانیان بدست آمده دقیق‌ترین تخمین‌ها را از شیوع خشونت توسط شریک زندگی و خشونت جنسی در محیط که جنگ نیست را ارائه می‌نماید. پژوهشی که توسط سازمان بهداشت در چند کشور در رابطه با سلامت زنان و خشونت خانگی علیه زنان در ۱۰ کشور پیشرفته دنیا انجام شد نشان می‌دهد که بین زنان سنین ۱۵ تا ۴۹ سال:

  • ۱۵٪ زنان در ژاپن و ۷۱٪ زنان در اتیوپی درطول دوران زندگیِ‌شان گزارش داده‌اند توسط شریک زندگی خود تحت خشونت فیزیکی و یا جنسی قرار گرفته‌اند.
  • بین ۰.۳ تا ۱۱.۵٪ زنان گزارش دادند که از سن ۱۵ سالگی توسط شخصی که شریک زندگی‌شان نبوده مورد خشونت جنسی قرار گرفته‌اند.
  • بر اساس گزارشات اولین تجربه جنسی بسیاری از زنان اجباری بوده است به عنوان مثال ۱۷٪ در مناطق روستایی تانزانیا، ۲۴٪ در مناطق روستایی پرو و ۳۰٪ در مناطق روستایی بنگلادش.

 اعمال خشونت جنسی توسط شریک زندگی غالبأ توسط مردان علیه دختران و زنان است. اذیت و آزار جنسی کودکان گریبان‌گیر پسران و دختران هر دو می‌شود. پژوهش‌های بین‌المللی نشان می‌دهد که ۲۰٪ زنان و ۵ تا ۱۰٪ مردان در طفولیت مورد خشونت جنسی قرار گرفته‌اند.

 تحقیقاتی که بر اساس انبوه جمعیت در رابطه با خشونت بین جوانان انجام شده (یا خشونت هنگام دوست‌یابی) نشان می‌دهد که بر بخش قابل توجهی از جمعیت جوانان تأثیر می‌گذارد. مثلا در آفریقای جنوبی بررسی از افراد ۱۳ تا ۲۳ ساله نشان می‌دهد که ۴۲٪ زنان و ۳۸٪ مردان قربانی خشونت فیزیکی در زمان دوست‌یابی هستند.

عوامل خطر

عواملی که مربوط به خشونت جنسی از جانب شریک زندگی هستند بیشتر بین افراد، خانواده‌ها، و جوامع بزرگ‌تر وجود دارند. برخی از عوامل مربوط به افراد متجاوز و برخی دیگر مربوط به کسانی که خودشان تحت خشونت بوده‌اند می‌شوند.

عوامل خطر برای شریک زندگی و شخص قربانی شامل نکات ذیل است:

  • سطح پائین تحصیلات (شخصی که مرتکب خشونت جنسی می‌گردد و شخصی که خشونت جنسی را تجربه می‌کند.)
  • در معرض سوء رفتار با کودک قرار گرفتن (شخص بزهکار و قربانی خشونت)
  • اختلال شخصیت ضد اجتماعی (شخص بزهکار)
  • استفاده بیش از حد از مشروبات الکلی (شخص بزهکار و تجربه قربانی خشونت)
  • داشتن چند همسر یا شریک زندگی یا وقتی شریک زندگی‌شان شک می‌کند که به او خیانت شده است. (شخص بزهکار)
  • روش و رفتاری که خشونت و نابرابری جنسیتی را می‌پذیرد. (شخص بزهکار و قربانی خشونت)

 عواملی که به‌خصوص مربوط به خشونت شریک زندگی می‌شود شامل موارد ذیل است:

  • سابقه قبلی خشونت (شخص بزهکار و تجربه قربانی خشونت)
  • اختلافات زناشویی و نارضایتی (شخص بزهکار و قربانی)

 عواملی که مربوط به خشونت جنسی بزهکار می‌شود:

  • عقاید و باورهای خانوادگی راجع به ناموس و پاکدامنی
  • عقیده به تبعیض جنسی به نفع مرد
  • مجازات‌های قانونی ضعیف در مقابل خشونت جنسی

 موقعیت نابرابر زنان نسبت به مردان و عادی بودن اعمال خشونت در حل اختلافات، به شدت به خشونت اعمال شده از جانب شریک زندگی و خشونت جنسی اعمال شده از طرف افراد دیگر مربوط است.

 پیامدهای مربوط به سلامتی

 شریک زندگی و خشونت جنسی دارای معضلات و مشکلات کوتاه‌مدت و دراز مدت فیزیکی، روانی، جنسی و تناسلی برای بازماندگان و فرزندا‌ن‌شان است که منجر به هزینه‌های اقتصادی بالایی برای دولت می‌شود.

  • از جمله تأثیراتی که بر سلامتی دارد: سر درد، پشت درد، درد شکم، فیبرومیالژیا، اختلال دستگاه گوارش، تحرک محدود و ناخوشی کلی. در برخی موارد نیز می‌تواند منجر به جراحات کشنده و غیرکشنده شود.
  • خشونت شریک زندگی و خشونت جنسی می‌تواند منجر به بارداری ناخواسته، سقط جنین عمدی، ناراحتی‌ها و امراض زنانه، عفونت‌های مقاربتی از جمله آچ‌آی‌وی شود. اعمال خشونت توسط شریک زندگی می‌تواند احتمال سقط جنین، زایمان بچه مرده، زایمان زودرس و وزن پائین در نوزادان را افزایش دهد.
  • انواع خشونت منجر به افسردگی، اختلال تنش پس از وقوع حادثه، مشکلات خواب، اختلال در خوردن، ناراحتی‌های عاطفی و سعی به خودکشی می‌شوند.
  • خشونت جنسی، به‌خصوص در طی دوران طفولیت منجر به سیگار کشیدن بیشتر، سوء استفاده از مواد مخدر و مشروبات الکلی و رفتارهای جنسی خطرناک در دوران بعدی زندگی می‌شود. این نوع رفتار‌ها به افراد بزهکار (برای مرد‌ها) و قربانیان خشونت (برای خانم‌ها) نسبت داده می‌شود.

 تأثیر بر کودکان و اطفال

 اطفالی که در خانواده‌هایی بزرگ می‌شوند که در معرض خشونت قرار دارند احتمال دارد از نارسایی‌های عاطفی و رفتاری رنج ببرند. این می‌تواند به بزهکاری و یا تجربه نمودن خشونت در آینده نسبت داده شود.

  • اعمال خشونت توسط شریک زندگی همچنین به میزان بالای مرگ و میر بین نوزادان و اطفال ارتباط داده شده است (مثل بیماری‌های اسهالی و سوء تغذیه)

 هزینه اجتماعی و اقتصادی

 هزینۀ اجتماعی و اقتصادی اعمال خشونت جنسی توسط شریک زندگی بسیار سنگین است و اثراتش را در سراسر جامعه می‌گذارد. زنان احتمالا از انزوا، عدم توانائی برای کار کردن، از دست دادن دستمزد، عدم شرکت در فعالیت‌های منظم و توانائی محدود برای مراقبت از خود و فرزندانشان رنج می‌برند.

 پیشگیری و پاسخگویی

 در حال حاضر راه‌های متعددی وجود دارند که مؤثر بودن آن‌ها طی مطالعاتی تنظیم شده به اثبات رسیده است. باید منابع بیش‌تری را در دست داشت تا بتوان از اعمال خشونت جنسی توسط شریک زندگی، به‌طور جدی‌تری پیشگیری کرد، منظور پیش از وقوع خشونت برای اولین باراست.

 در رابطه با پیشگیری اولیه شواهدی در دست است که نشان می‌دهد کشورهای پر درآمد که در آن برنامه‌هایی در سطح مدارس در رابطه با روابط دوست‌یابی برای پیشگیری از خشونت تنظیم شده است مؤثر بوده است. اما باید تناسب آن‌را در محیطی که منابع کافی را ندارد، مورد ارزیابی قرار داد. استراتژی‌های اولیه دیگری نیز وجود دارند؛ استراتژی‌هایی که آموزش تساوی جنسیتی همراه با سرمایه گذاری خُرد، ارتباط برقرار کردن و روابط درست زندگی را در سطح اجتماعات ترویج می‌کنند، دسترسی و استفاده بیش از حد از مشروبات الکلی را کاهش می‌دهد و عادات جنسیتی سنتی را تغییر می‌دهد و تا حدودی مثبت بوده‌اند اما باید بیشتر مورد بررسی قرار گیرند.

برای حصول به تغییرات اساسی، باید قانون تصویب و اساسنامه‌هایی تنظیم کرد که زنان را محافظت کنند؛ تبعیضات علیه زنان را مورد نظر قرار داده و تساوی جنسیتی را ترویج دهند.

پیگیری و رسیدگی مناسب از جانب بخش بهداشت کشور می‌تواند نقش مهمی در پیشگیری و پاسخ‌گویی به خشونت داشته باشد. همچنین آگاه‌سازی و آموزش مردم و سازمان‌های خدمات بهداشتی دیگر می‌تواند استراتژی مهم دیگری محسوب گردد. برای اینکه پیامدهای حاصل از خشونت و نیازهای قربانیان را در نظر بگیریم باید پاسخ چند بخشی تهیه کنیم.

منبع: سازمان بهداشت جهانی

آذر
۲۴
۱۳۹۳
پسران و مردان تحت خشونت خانگی
آذر ۲۴ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , ,
image_pdfimage_print

ئشد

عکس:   newmalestudies.com

نوشته: دونالد گ. داتون و کاترین ر. وایت

ترجمه: اهورا افشار

 خشونتِ شریک زندگی (intimate partner violence) یا خشونت خانگی معمولاً به عنوان «مسئله زنان» یا «خشونت علیه زنان» شناخته می‌شود. در نتیجه، این فرضیه به وجود آمده است، مردانی که درگیر روابط خشونت آمیزهستند، خشن و پرخاشگرند و می‌توانند شریک زندگی خود را آزار دهند و به وی صدمه بزنند. بنابر چنین باورهای مبتنی بر نقش های کلیشه‌ای جنسیتی یا «تئوری رفتارجنسیتی» (gender paradigm)، مردان تحت خشونت خانگی هنگام مراجعه به مراکز حمایت اجتماعی و یا در مواقع تلاش برای محافظت خود از شریک زندگی مونث، با سوء ظن و ناباوری روبرو می‌شوند. قربانیان مرد گزارش می‌کنند که به حمایت اجتماعی دسترسی ندارند چرا که خدمات اجتماعی، از خط تلفن حمایت گرفته تا پناهگاه‌ها، همگی تنها برای زنان در نظر گرفته شده‌اند. در این نوشته، چنین مشکلاتی که مردان قربانی با آن مواجه می‌شوند مورد بررسی قرار می‌گیرد.

 «احتمال اینکه پسری که از مادرش کتک می‌خورده است در آینده رفتار خشونت آمیزی نشان دهد سه برابر کودکی است که تحت خشونت مادر نبوده است. اگر او زنی را بزند، بدون ملاحظه برای شرایط زندگیش، در پروسه قانونی قرار می‌گیرد که در آن مسئولیت کامل رفتار خشونت آمیز خود را به عهده دارد. به عنوان محصول سیستم مردسالاری شناخته می‌شود و مزیت های مذکر بودن به عنوان تنها عامل رفتار خشونت آمیز دانسته می‌شود.» (Linda Mills, Insult to Injury, 2003, p. 3).

 وقتی صحبت از خشونت خانگی به میان می‌آید، باورهای کلیشه‌ای در مورد رفتار پرخاشگرانه و سلطه جویانه مردانی به ذهن خطور می‌کند بر این اساس که بسیار حسود و دائماً مست هستند. او شریک زندگی زن را تهدید می‌کند، به او حمله ور می‌شود و تحت آزار لفظی قرار می‌دهد و در تمام مدت زن قربانی است و رفتار غیرخشونت آمیزی دارد. اگر در آمریکا از دانشجوایان در مورد خشونت خانگی بپرسید، ممکن است به موارد خشونت خانگی در روابط مردان معروفی از قبیل “او جی سیپسون” یا “کریس براون” اشاره کنند. (یادداشت مترجم: او جی سیپسون بازی‌کن فوتبال آمریکایی است که در سال ١٩٩٧ از اتهام قتل همسر سابقش و دوست وی تبرئه شد. کریس براون خواننده و بازیگر است که در سال ٢٠٠٩ اقرار کرد که دوست دخترش سابقش را مورد خشونت جسمی قرار داده بود.)

گرچه امیدواریم که چنین باورهای کلیشه‌ای تنها در میان افراد ناآگاه وجود داشته باشد،اما متاسفانه واقعیت این طور نیست. افراد تحصیل کرده که کلیشه‌های جنستی در مورد زنان و دیگر اقلیت ها را رد می‌کنند، ممکن است که در مورد خشونت خانگی چنین باورهای کلیشه‌ای به «تئوری رفتار جنسیتی» داشته باشند که بر اساس آن، در کلیه موارد خشونت خانگی مردان پرخاشگر و زنان قربانی و بی‌پناه هستند و مردسالاری و سلطه بر زنان ریشه همگی آن است. نمونه‌ چنین تفکری در نوشته‌های راسل و امورسون دوباش (Dobash & Dobash, 1979; 1988)، والتر دکسردی (Dekeseredy, 2011; DeKeseredy & Schwartz, 2003) و مالی دراگیویچ (۲۰۰۹Dragiewicz, 2008; Dragiewicz & Lindgren, ) یافت می‌شود. تئوری این تفکر از نوشته‌های مارکسیست – فمنیست کاترین مکینون (MacKinnon, 1989) سرچشمه می‌گیرد که می‌گوید: «رابطه جنسیت با فمنیسم مثل رابطه کار است با مارکسیسم» (p. 3). در نتیجه، خشونت خانگی که در آن مرد زن را می‌زند «خشونت علیه زنان» شناخته می‌شود که تعریفی جمعی و سیاسی است. برای مواردی که زنْ مرد یا حتی زن را می‌زند، در این تعریف جا نمی‌گیرد.(e.g., Lie, Schilit, Bush, Montague, & Reyes, 1991). چنین مواردی ریشه در مسائل فردی و روانی دارد. وقتی اطلاعات در مورد خشونتِ شریک زندگی مونث در مطالعه (survey) ملی موری استراوس (Straus, 1980) یافت شد، به عنوان رفتار خشونت آمیز ناچیز شمرده شد و کسی این شکل خشونت را جدی نگرفت. مایکل جانسون آن را «خشونت عادی در میان زوج ها» (Johnson, 1995) نامید که دوجانبه است و زن تنها در دفاع از خویشتن به آن دست می‌زند (Saunders, 1986; 1988; 2002). آنچه اکنون بر ملا شده این است که زنان شریک زندگیِ مذکر و غیرپرخاشگر را بیشتر مورد حمله قرار می‌دهند تا مردان شریک زندگیِ مونث و پرخاشگر را.

این فرضیه «تئوری رفتارجنسیتی» در مطالعات متعددی تقویت شده است که در آن مردان مجرم و زنان قربانی هستند. دسته اول در مطالعات گروه‌های معالجه تحت دستور دادگاه (e.g., Dutton, 1995b; Gondolf, 1999; Saunders, 1992) و دسته دوم در مطالعات واقع در پناهگاه‌های زنان (e.g., Johnson, 2008) انجام شده‌اند. به عبارت دیگر، جمعیت تحت مطالعه در میان مجرم ها و قربانیان انتخاب شده‌اند و به طور کلی نمونه جامعه نیستند (Straus, 1992b). معتقدان به «تئوری رفتار جنسیتی» قابلیت کلیت بخشیدن به نتایج چنین مطالعاتی را زیر سئوال نمی‌برند؛ مطالعاتی که منتخب سیستمی هستند که دارای این پیش فرضیه است که مردان همیشه مجرم و زنان همیشه قربانی هستند. مثلا جانسون به این نتیجه دست یافت که مردان تنها مجرمان «تروریسم خانگی» (intimate terrorism) هستند، یعنی خشونت شریک زندگی برای دستیابی به اهداف بخصوص (Johnson & Leone, 2005). وی با مصاحبه با زنان در پناهگاه‌ها به چنین نتیجه‌ای رسید. وی تشریح آنها از خشونت خانگی را صادق دانست و در مورد خشونت زنان علیه مردان سئوالی نکرد. به گفته خودش، «یک سئوال انتخاب کردم در مورد اینکه به گفته زن، آیا مرد رفتار خشونت آمیز داشته است یا زن؟» (Johnson, 2008, p. 20). معنای این تحقیق این است که جانسون فقط به تشریح زنان از وقایع اعتماد کرد و کلیه تحلیل خود را در مورد خشونت شریک زندگی بر اساس گفته ایشان بنا ساخت. وی بررسی نکرد که آیا چنین گزارش و تشریحی صداقت دارد یا اینکه برای تبرئه خویش به عنوان قربانی گزارش می‌شود و یا اینکه داستان های اغراق شده‌ای است که از دیگر زنان مقیم پناهگاه شنیده شده‌اند. متدولوژی و روش تحقیق وی چنین است که این دیدگاه را تقویت می‌کند که زنان منفعل و قربانی خشونت خانگی هستند. پس تعجبی ندارد که «تروریسم خانگی» در این پژوهش همیشه توسط مردان اعمال ‌شود و زنان تنها در دفاع از خویشتن مرتکب خشونت شریک زندگی شوند.

ولی زنان مقیم پناهگاه کسانی هستند که تحت خشونت شدید شریک زندگی واقع شده‌اند (Straus, 1992b). در نتیجه اگر جمعیت تحت پژوهش را عوض کنید، نتایج تحقیق هم عوض می‌شوند. مثلاً تحقیق گراهام-کوان و آرچر (Graham-Kevan and Archer, 2003) نشان داد که احتمال زیادی وجود دارد که مذکر بودن «تروریسم خانگی» نتیجه انتخاب جمعیت تحت مطالعه باشد. در واقع اگر اطلاعات به دست آمده از پناهگاه‌های زنان را حذف کنیم، بین رفتار خشونت آمیز زنان و مردان تفاوت زیادی نیست (p. 1261). ٨٠% تروریست های خانگی مذکر در نتیجه اطلاعات به دست آمده از پناهگاه‌ها کشف شده‌اند در حالی که جمعیت تحت مطالعه در پناهگاه‌ها تنها ١٧% جمعیت کلی تحت مطالعه بوده‌ است.  لاروش (LaRoche, 2005) پدیده «تروریسم خانگی» را از اطلاعات آمار سال ٢٠٠۴ مطالعه ملی اجتماعی کانادا (Canadian National Social Survey) مورد بررسی قرار داد که روابط قدرت و خشونت شریک زندگی را تحت بررسی قرار داد. در این اطلاعات ملی، ٢.۴% زنان و ۶.٢% مردان گزارش کردند که قربانی «تروریسم خانگی» بوده‌اند. یک تحقیق مردان تحت خشونت شریک زندگی نشان داد که نقش‌های جنسیتی این گروه برعکس اطلاعات به دست آمده از زنان مقیم پناهگاه‌ها است (Hines & Douglas, 2010). اطلاعات بیشتر در مورد این پژوهش در ذیل مندرج است.

پژوهش رفتارهای جنسیتی بدون جمعیت زنان مقیم پناهگاه، به نتایج بسیار متفاوتی از جانسون می‌رسد. شگفت‌انگیز نیست که اگر جمعیت تحت مطالعه از افراد مونث قربانی انتخاب شده باشد، نتایج گمراه کننده‌ای به دست می‌آید. در سال ١٩٩٢ موری استراوس (Straus, 1992b) گزارش کرد که زنان مقیم پناهگاه‌ها ١١ برابر زنان جامعه (به طور کلی) مورد خشونت قرار می‌گیرند.

مشکل تنها در انتخاب جمعیت تحت مطالعه نیست، بلکه عدم پرسش در مورد خشونت زنان نیز مشکل‌ساز است. رنه مکدونالد و همکارانش، درباره خشونت زنان نیز از زنان مقیم پناهگاه‌ها سئوال کردند و اطلاعات به دست آمده را با رویکرد یک جانبۀ جانسون مقایسه کردند (McDonald, Jouriles, Tart, & Minze, 2009). وقتی از این زنان در مورد خشونت اعمال شده به دست خودشان سئوال شد، ۶٧% آنان گزارش دادند که خودشان نیز رفتار بسیار خشونت آمیزی علیه شریک زندگی خویش نشان می‌دادند. رفتار خشونت آمیز زنان در مشکلات رفتاری کودکانشان تاثیر شدید دارد. به نوشته آنها، خشونت شریک زندگی شدید توسط مردان به ندرت در عدم حضور دیگر شکل های خشونت خانگی دیده می‌شود (p. 94). چنین رفتار خشونت آمیزی شامل خشونت والدین علیه کودکان و خشونت مادران علیه کودکان است. این نتیجه مخالفِ این باور کلیشه‌ای است که مردان همیشه مرتکب خشونت علیه زنان غیرپرخاشگر هستند؛ چرا که یکی از مطالعات اندکی است که از برخورد یک جانبه‌ای دوری می‌کند. در زیر به این مسئله دوباره پرداخته خواهد شد.

خشونت مادر علیه کودک موجب اختلالات رفتاری در کودکان می‌شود، مخصوصاً در پسران. به علاوه، در مطالعه ١۶١۵ خانواده دارای هر دو والدین، احتمال اینکه کودکان تحت خشونت مادر باشند دو و نیم برابر احتمال خشونت پدر می‌باشد (McDonald, Jouriles, Tart, & Minze, 2009). همچنین در مطالعه گسترده ملی بد رفتاری با کودکان در آمریکا (U.S. National Survey on Child Maltreatment) که شامل رسیدگی به ٧١٨ هزار و ٩۴٨ مورد سوء استفاده از کودکان است، به این نتیجه رسید که معمول‌ترین (۵٨%) مجرمان، مادران بیولوژیکی (و نه مادرخوانده‌ها) بوده‌اند (Gaudioisi, 2006). خطر خشونت علیه پسران از طرف مادر نیز بیشتر است. به عبارت دیگر، همینطور که نقل قول لیندا میلز در ابتدای این مقاله نشان می‌دهد، خشونت مادر علیه پسر احتمال خشونت خانگی پسر در آینده را بالا می‌برد و در آن مقطع، پسر که مرد شده است، مهاجم، پرخاشگر و محصول مردسالاری شمرده می‌شود.

 مسئله گزارش کردن خشونت خانگی

یکی از دلایل اینکه خشونت خانگی علیه مردان کمتر از واقعیت تخمین زده می‌شود این است که احتمال اینکه مردان، خشونت شریک زندگی را به پلیس گزارش دهند از زنان کمتر است. در سال ١٩٨۵، کمتر از یک درصد از مردانی که مورد حمله زن‌شان قرار می‌گرفتند به پلیس خبر می‌دادند (Stets & Straus, 1992). همان مطالعه نشان می‌‌دهد که احتمال اینکه مردانی که تحت خشونت زن‌شان قرار می‌گیرند وی را بزنند کمتر از این است که زنانی که تحت خشونت شوهرشان قرار می‌گیرند او را بزنند. احتمال اینکه مردان به دوست یا خویشان خبر دهند بسیار کمتر از زنان است (تنها ٢%). همانطور که در زیر آمده است، اینطور نیست که چنین موارد خشونت خانگی بی‌اهمیت باشند. اجتماعی بودن مردان به نسبت احتمال درخواست کمک از دیگران، کاهش می‌یابد (Goldberg, 1979). در طول تاریخ، مردانی که مورد خشونت خانگی زن شان قرار می‌گیرند، مورد تمسخر دیگران واقع می‌شدند (Davidson, 1977). در اروپای قرون وسطی، مرد قربانی خشونت خانگی را سوار الاغ می‌کردند به طوری که پشتش به طرف سر الاغ باشد، سپس او را در شهر می‌گرداندند و به آلت تناسلی‌اش مشت می‌زدند. آنها این عملی را «چاریواری» (charivari) می‌نامیدند (Dutton, 1995a).  فرایند اجتماعی کردن مردان (Goldberg, 1979) تحت خشونت شریک زندگی مونث قرار گرفته اند است که مشکلاتش را خصوصی بداند. جالب اینجاست زنانی که شوهرشان را تحت خشونت قرار می‌دهند بیشتر این عمل را گزارش می‌کنند تا مردانی که تحت خشونت خانگی قرار می‌گیرند (Desmarais, Reeves, Nicholls, Telford, & Fiebert, 2012a; 2012b). یعنی یا اینکه زنان پز می‌دهند که شوهرشان را می‌زنند یا مردان منکر قربانی بودنشان هستند و یا هر دو.

 مسئله سئوال های یک جانبه

در بالا نشان داده شد که سئوال یک طرفه جانسون (پرسیدن از زنان مقیم پناهگاه درباره خشونتی که علیه ایشان اعمال شده است) به نتایج نادرستی در مورد «تروریسم خانگی» انجامید. این مشکل همچنین در مطالعاتی وجود دارد که تنها از زنان در مورد قربانی بودن آنان سئوال می‌کند. مطالعه ملی خشونت علیه زنان (Tjaden & Thoennes, 2000) از جمعیت تحت مطالعه درباره «قربانیِ یک جرم بودن» سئوال کرد. البته چنین سئوالی جواب ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد چراکه فرض می‌کند که همه، رفتار پرخاشگرانه یا خشونت آمیز را «جرم» می‌دانند. استرا‌وس (Straus, 1999) نشان می‌‌دهد که حذف کردن این سئوال، و پرسیدن در مورد رفتارهای تعریف شده در مورد عکس العمل به رفتارهای اصطکاک آمیز، احتمال گزارش کردن چنین رفتاری را ١۶ برابر می‌کند برای اینکه اشخاص تنها وجود یک سری رفتار را گزارش می‌کنند بدون اینکه چنین رفتاری را «جرم» بدانند. (چه اینکه خود شخص این رفتار را نشان می‌داده یا اینکه تحت آن واقع می‌شده است.) ولی حتی این مطالعه نیز به همان نسبت موارد خشونت شریک زندگی مرد علیه زن را می‌یابد، روشی که تحت انتقاد کسانی واقع شده است که می‌خواهند شواهد علیه را «تئوری رفتارجنسیتی» حذف کنند(Straus, 1992a). در هر صورت مشکل جدی دیگری در مورد سئوال های یک جانبه وجود دارد: در مورد خشونت خانگی دوجانبه سئوال نمی‌شود.

خشونت خانگی دوجانبه به معنای رفتار خشونت آمیز از طرف هم زن و هم مرد است. پنج مطالعه گسترده در مورد قربانی بودن و ارتکاب خشونت خانگی نشان می‌دهد که متداول‌ترین شکل خشونت شریک زندگی، خشونت دوجانبه می‌باشد که در آن شدت خشونت مرد علیه زن به همان شدت خشونت زن علیه مرد است (جدول ١). از میان موارد خشونت خانگی یک جانبه، ٧٠% خشونت زنان علیه مردان است و فقط ٣٠% خشونت مردان علیه زنان (Stets & Straus, 1989; Whitaker, Haileyesus, Swahn, & Saltzman, 2007). این اکتشاف به این معناست که ٧۵% زنانی که گزارش می‌کنند قربانی خشونت بوده‌اند، مرتکب آن هم بوده‌اند. این نتیجه یک تقسیم ساده است که در آن نتیجه تقسیم برابر است با کسانی که گزارش کننده خشونت دوجانبه هستند (کسانی که گزارش کردند که هم قربانی خشونت خانگی بوده‌اند و هم مرتکب آن) و مقسوم علیه برابر است با زنانی که در مطالعات یک جانبه، گزارش کرده‌اند قربانی خشونت خانگی هستند. نتایج واقعی به دست آمده در مورد نسبت زنانی که قربانی خشونت خانگی هستند به زنانی که هم قربانی و هم مرتکب خشونت خانگی هستند چنین است: ٨۴% در زوج هایی که با هم زندگی می‌کنند ولی ازدواج نکرده‌اند و ٧٣% در زوج های متاهل (Stets & Straus, 1989). در مطالعه وایتکر (Whittaker et al., 2007)، این شماره در زوج های متاهل ٧٧% می‌باشد. در مطالعه استاتس و استراوس، شماره مردان ۶.۵٩%  در مردانی است که با شریک زندگی مونث زندگی می‌کنند ولی ازدواج نکرده‌اند و ٨.۵٨%  در مردان مزدوج. در مورد مردان، این شماره از اهمیت کمتری برخوردار است چراکه هیچ مطالعه‌ای تا کنون تنها بر روی مردان قربانی خشونت خانگی تمرکز نکرده است. ولی این شماره‌ها نشان می‌دهند که سئوال های یک جانبه، در مورد خشونت دوجانبه اطلاعاتی به دست نمی‌آورد.

جدول ١ – خشونت خانگی در مطالعات
دوجانبه % مونث % (٣) مذکر % (٢) گزارش خشونت خانگی % (١)
۳۸٫۸ ۳۵٫۶ ۱۵٫۶ ۱۵ مزدوج استاتس و استراوس ١٩٨٩، مطالعه خشونت خانگی

(N=5,242)45.232.91235زندگی مشترک ولی غیر مزدوج۴۹٫۲۷۱٫۳۲۸٫۷۲۳٫۹وایتکر و همکارانش ٢٠٠٧، مطالعه ملی سلامت جوانان (سن ١٨ تا ٢٨)

(N=11,370)4928.721.618.4ویلیامز و فرایز ٢٠٠۵، مطالعه ملی

(N=3,519)59.725.614.613کاتانو و همکارانش ٢٠٠٨، مطالعه ملی زوجها

(N=1,635)47.4301632.4مورس ١٩٩۵، مطالعه ملی جوانان ١٩٩٢

(N=1,340)١) درصد موارد خشونت شریک زندگی گزارش شده در میان کلیه جمعیت تحت مطالعه. دیگر اطلاعات این جدول، درصدی از این تعداد می‌باشند.

٢) درصد مردان مرتکب خشونت خانگی شدیدتر (خشونت خفیف مرد علیه زنی که هیچ رفتار خشونت آمیزی نشان نمی‌دهد؛ خشونت شدید مرد علیه زنی که هیچ رفتار خشونت آمیزی نشان نمی‌دهد؛ خشونت شدید مرد علیه زنی که خشونت خفیف نشان می‌دهد)

٣) درصد زنان مرتکب خشونت خانگی شدیدتر (خشونت خفیف زن علیه مردی که هیچ رفتار خشونت آمیزی نشان نمی‌دهد؛ خشونت شدید زن علیه مردی که هیچ رفتار خشونت آمیزی نشان نمی‌دهد؛ خشونت شدید زن علیه مردی که خشونت خفیف نشان می‌دهد)

  تاثیر خشونت خانگی بر مردان قربانی

باورهای کلیشه‌ایِ «تئوری رفتارجنسیتی»، خشونت زنان را کمتر جدی تلقی می‌کند، همانطور که جانسون آن را «خشونت عادی در میان زوج ها» می‌خواند (Johnson, 1995). ولی شواهد این نتیجه گیری را تصدیق نمی‌کند. اطلاعات قبلی بر اساس مطالعاتی به دست آمده بود که از مردان سئوال های درست را نمی‌پرسد. وقتی سئوال ها درست پرسیده می‌شود، نتایج شگفت‌آوری به دست می‌آید. در یک کلنیک اورژانس در فیلادلفیا، ۶.١٢% بیماران مرد (که تعدادشان ٨۶۶ بود) قربانی خشونت خانگی بوده‌اند (Mechem, Shofer, Reinhard, Horing, & Datner, 1999). ۴٧% ایشان گزارش کرد که شریک زندگی مونث به او لگد زده، مشت زده، گازش گرفته و یا سعی کرده است خفه‌اش کند و ٣٧% ایشان گزارش کردند که شریک زندگی مونث علیه‌شان از اسلحه (سرد یا گرم) استفاده کرده است. نویسندگان گمان می‌کنند که تعداد واقعی می‌تواند از این هم بیشتر باشد ولی باید شمارش را هر شب در نیمه شب متوقف می‌کردند و موارد «آسیبِ شدید» را حذف می‌کردند. شمارش این موارد می‌توانست به تعداد صدمه‌های ایجاد شده توسط شریک زندگی مونث بیافزاید. جالب اینجاست که بیشتر کلنیک های اورژانس از بیماران زن در مورد علت مجروح و مصدوم شدن سئوال می‌کنند که شاید خشونت خانگی باشد. ولی معمولاً از بیماران مرد چنین سئوالی پرسیده نمی‌شود. در یک کلنیک اورژانش در ایالت اوهایو، ٧٢% مردانی که اغراق کردند تحت خشونت خانگی واقع شده‌اند، به ضرب چاقو زخمی شده بودند (Vasquez & Falcone, 1997). نویسندگان گزارش کردند که سوختگی در خشونت خانگی در مردان به اندازه زنان متداول است.

کوکر و همکارانش (Coker et al. 2002) اطلاعات به دست آمده از مطالعه ملی خشونت علیه زنان (که در آن ۶٧٩٠ زن و ٧١٢٢ مرد شرکت داشتند) دوباره بررسی کردند که رابطه بین سوء استفاده فیزیکی، جنسی و روانی و تاثیرات روانی و فیزیکی آن بر روی شخص ارزیابی کنند. آنها به این نتیجه رسیدند که تاثیر سوء استفاده فیزیکی و روانی بر زنان و مردان یکسان است. آنها هشدار دادند که مردان ممکن است مرتکب خشونت خانگی هم باشند و سلامت روانشان احتمال دارد در اثر سوءاستفاده‌ای باشد که خودشان انجام دادند. جالب این است که در مورد زنان این تئوری را ارائه نکردند.

بررسی دوباره مطالعه کلی اجتماعی کانادا (که ٢۵ هزار و ٨٧۶ نفر در آن شرکت کردند) توسط لاروش (Laroche, 2005) این تئوری را رد کرد که خشونت خانگی تاثیرات منفی روی مردان نمی‌گذارد. همچنین، گرچه کلیه اطلاعات مربوط به قربانیان مرد همیشه در دست نیست، ولی بر اساس اطلاعات موجود، تاثیر خشونت خانگی بر قربانیان زن و مرد یکسان است. لاروش گزارش کرد که ٨٣% از مردان احساس می‌کردند که به علت خشونت یک جانبه شریک زندگی مونث‌شان در خطر مرگ هستند؛ ٧٧% زنان از خشونت یک جانبه شوهرشان چنین ترسی داشتند. در میان مردان تحت خشونت، ٨٠% گزارش کردند که فعالیت های روزمره‌شان مختل شده است (٧۴% زنان تحت خشونت چنین گزارشی داشتند)؛ ٨۴% این مردان تحت معالجه قرار گرفتند (و ٨۴% زنان) و ۶٢% مردان برای مشاوره به روانشناس مراجعه کردند (و ۶٣% زنان). بنابرین در یک مطالعه گسترده ملی که نماینده جامعه ملی است، واکنش قربانیان زن و مرد یکسان است. تنها تفاوت این است که بررسی‌های پیشین که بر اساس «تئوری رفتارجنسیتی» انجام شدند، از مردان در مورد خشونت خانگی سئوال های لازم را نمی‌کردند.

مردانی که تحت خشونت شریک زندگی قرار دارند، به علاوۀ صدمه‌های فیزیکی، از مشکلات روانی هم رنج می‌برند، گرچه به طور متوسط احتمال مصدوم شدن مردان کمتر از زنان است (Archer, 2000). یک مطالعه از ٣۴۶١ دانشجوی مرد در مکان های مختلف نشان داد که قربانیان خشونت شریک زندگی با علائم اختلالات استرس پس از سانحه (Post-Traumatic Stress) رابطه دارد. قربانیان خشونت خانگیِ شدیدتر علائم شدیدتری از این اختلالات از خود نشان می‌دادند (Hines, 2007). یک پژوهش دیگر از مردان در یک کلینیک این نتایج را تایید کرد. مردانی که تحت «خشونت عادی در میان زوج ها» قرار داشته‌اند به احتمال بیشتری از اختلالات استرس پس از سانحه رنج می‌برند تا مردانی که تحت خشونت شریک زندگی قرار نداشتند (٢.٨% نسبت به ١.٢%)، ولی بیشترین مردانی که علائم این اختلالات را نشان می‌دادند (٩.۵٧%) در شرایط تروریسم خانگی بوده‌اند (Hines & Douglas, 2011).

سال ها پس از انجام پژوهش های مختلف بر روی زنان تحت خشونت خانگی در پناهگاه‌ها، بالاخره چند پژوهش در این رابطه روی مردانی انجام گرفت که در رابطه با خشونت شریک زندگی تقاضای حمایت می‌کردند. با استفاده از نمونه‌ای (sample) از مردانی که با خط تلفن خشونت خانگی در ایالت نیوهمپشر تماس می‌گرفتند (که تنها خط تلفن اورژانش برای مردان تحت خشونت در امریکای شمالی است)، دنیز هاینز (Hines, Brown, & Dunning, 2007) نظریه‌ای در مورد مردان تحت خشونت شریک زندگی ارائه کرد. هاینز و داگلس (Hines and Douglas, 2010) گزارش کردن که در این پژوهش در مورد مردان قربانی، ٢٠% خشونت شدیدی تجربه کرده‌اند (خفه کردن، استفاده از چاقو، سوزاندن با آب جوش و حمله به آلت تناسلی مرد). همچنین ٩۵% زنان مرتکب خشونت خانگی، عمل هایی انجام دادند که مرتبط با تروریسم خانگی هستند. (تهدید به مرگ کردن، تهدید حیوان خانگی، نمایش دسترسی به اسلحه، شکستن وسائل، تهدید شکایت به دادگاه کیفری، گزارش به پلیس و شکایت خشونت خانگی و استفاده از دادگاه برای دریافت حکم سرپرستی کامل کودکان). ٧٨% از مردان مصدوم می‌شدند که به طور متوسط عبارت بود از ١١ صدمه مختلف (Hines, 2007). هاینز و داگلس (Hines and Douglas, 2011) نمونه‌ای از اجتماع در نظر گرفتند که نتایج به دست آمده از خط تلفن مخصوص مردان در مورد خشونت خانگی را با آن مقایسه کنند. پس از بررسی این نمونه آنان به این نتیجه رسیدند که متدوال‌ترین شکل خشونت شریک زندگی «خشونت عادی در میان زوج ها» می‌باشد. ولی بررسی مردانی که در این مورد تقاضای حمایت کردند، به نتایج متفاوتی می‌انجامد (p.51). زنان شریک زندگیِ این مردان، ۵ تا ۶ برابر بیشتر از خشونت فیزیکی و خشونت شدید روانی و همچنین رفتارهای کنترل مردان استفاده می‌کردند (به گزارش مردان). بر اساس چند پژوهش (e.g., McDonald et al., 2009; Hines & Douglas, 2010) نسبت انجام اعمال خشونت آمیز در این مردان شبیه نسبت خشونت زنانی بود که در پناهگاه زندگی می‌کردند. در واقع این مردان مثل آینه رفتار زنان تحت خشونت را از خود نشان می‌دادند، یعنی برعکس نقش های جنسیتی که جانسون گزارش می‌کرد. وقتی برای تقضای حمایت به برنامه‌های خشونت خانگی مراجعه می‌کردند، ۶۴ این مردان گزارش کردند که به ایشان گفته شده است که مقصر واقعی و علتِ خشونتْ خودشان هستند. «تئوری رفتارجنسیتی» هرگز وجود مردان قربانی را تصدیق نکرد و یکی از دلایلش این است که برای مردان پناهگاه وجود ندارد و در نتیجه مردان تحت تحقیق قرار نمی‌گیرند.

سیستم دادگاه کیفری

دادگاه کیفری نیازمند مجرم و قربانی است. مردم یا به گروه اول تعلق دارند یا به گروه دوم. پس تعجبی ندارد که پلیس هم به همین گونه با خشونت دوجانبه برخورد می‌کند. دبورا کاپالدی و همکارانش یک تحقیق اساسی در این زمینه انجام دادند (Capaldi et al., 2009). به عنوان بخشی از پروژه مطالعۀ جوانان اروگون (Oregon Youth Survey) آنها بر روی ١۵٠ زوج جوان مطالعه کردند.طبق گزارش زوج‌هایی که خشونت دوجانبه‌ای را تجربه کردند که در طی یک حادثه شدت گرفت و سپس به پلیس اطلاع دادند، در ٨۵% مواقع مرد دستگیر شد. باید اضافه کرد که در طی حادثه تحت بررسی، اندازه خشونت مرد از زن بیشتر بود؛ ولی پیش از آن حادثه، روند خشونت به نحوی بوده است که خشونت دوجانبه و به همان اندازه از جانب مرد و زن اعمال می‌شده است. براون به این نتیجه رسید که احتمال اینکه مردان برای خشونت دوجانبه بازداشت و محاکمه شوند بیشتر از زنان است (Brown, 2004). مثلاً در مواردی که هیچ یک از دو نفر مصدوم نشدند، احتمال محاکمه مردان ١۵ برابر زنان بود (۶١% برای مردان و ٨.٣% برای زنان). هنینگ و رناور به این نتیجه رسیدند که احتمال بازداشت مردان بیشتر از زنان است حتی اگر دیگر عوامل (از قبیل بازداشت پیشین) شبیه هم باشد (Henning and Renauer, 2005). بعد از بازداشت، مردان با عواقب بدتر مواجه شدند: ٨۵% مردان محاکمه شدند ولی تنها ۵.۵٣% زنان (همان تحقیق).

همچنین مردان مظنون به ارتکاب خشونت خانگی با رفتار سخت‌تری از جانب سیستم دادگاه کیفری مواجه می‌شوند. ولی مردانی هم که تقاضای حمایت می‌کنند با رفتار مشابهی برخورد می‌کنند. راسل به این نتیجه رسید که احتمال دریافت حمایت برای مردان از زنان کمتر است (Russell, 2012). این نشان می‌دهد که قربانی بودن مردان در دادگاه جدی گرفته نمی‌شود و این دیدگاه وجود دارد که مردان نیازی به محافظت ندارند. این یکی دیگر از مشکلات «تئوری رفتارجنسیتی» است که در آموزش نیروی پلیس هم رخنه کرده است. این تعصبات و اکراه مردان از گزارش کردن خشونت شریک زندگی موجب می‌شود که تحقیقات بر اساس آمار سیستم دادگاه کیفری گمراه کننده باشد چراکه خشونت زنان کم تخمین می‌زند و همچنین خشونت دوجانبه را کمتر از آنچه هست نشان می‌دهد.

 ادراک از خشونت خانگی

پژوهش روی مردم عادی (Sorenson & Taylor, 2005) و روی روانشناسان (Follingstad, DeHart, & Green, 2004) نشان می‌دهد که باورهای کلیشه‌ایِ سرچشمه گرفته از «تئوری رفتارجنسیتی» در تمام جامعه فراگیر است: هر دو گروه باور دارند که اگر مرد و زن مرتکب امر یکسانی شدند، مرد بیشتر پرخاشگر است و به مداخله پلیس بیشتر نیاز هست. قربانی بودنِ مردان به اندازه زنان جدی گرفته نمی‌شود. بدون در نظر گرفتن صدمات و دیگر اثرات منفی، مردم جامعه بر این باورند که خشونت شریک زندگی زن علیه مرد کم‌خطرتر است و احتمال کمتری دارد که به قربانیِ مذکر آسیب برساند (see, White & Dutton, 2013).

باروهای کلیشه‌ای جنسیتی، ادراک ما را در مورد جدّیت و نتایج مطلوب خشونت خانگی تحت تاثیر بسیار زیادی قرار می‌دهد. یک مطالعه که در آن به طور تصادفی (randomly) با ٣۶٧٩ ساکن شهر لوس آنجلس از راه تلفن تماس گرفته شد، به این نتیجه رسید که اگر مرد مرتکب عملی شد احتمال اینکه مردم آن را سوءاستفاده بدانند بیشتر است (Sorenson & Taylor, 2005). این در تمام گروه‌های اجتماع (socio-demographic groups) واقعیت داشت و شامل عمل‌هایی می‌شد که سوءاستفاده روانی نامیده می‌شوند و نه فیزیکی. به علاوه، پاسخ دهنده های این تحقیق گزارش کردند که عمل مرد باید واکنشی به دنبال داشته باشد (مثلاً باید غیرقانونی شناخته شود). این عمل ها شامل مشت زدن و فردی را برای ارتباط جنسی تحت فشار قرار دادن می‌شدند.

بدتر از آن اینکه حتی در روانشناسان هم این تعصب جنسی دیده می‌شود (Follingstad et al., 2004). ٢ سناریو در مورد سوء استفاده روانی به ۴۴٩ روانشناس داده شد که ۵۶% ایشان مرد و میانگین (median) سنی‌ آنها ۵٢ سال بود. در یک سناریو فرد پرخاشگر مرد بود و در دیگری زن. روانشناسان تخمین زدند که رفتاری که از مردان سر می‌زد آزاردهنده‌تر و شدیدتر از همان رفتار که از طرف زنان اعمال می‌شد. عوامل مربوط به زمینه هر سناریو (از قبیل تداول انجام عمل در طول زمان، قصد از انجام آن و ادراک طرف متقابل از آن عمل) در نتیجه‌گیری روانشناسان اثری نداشت. رفتارهایی که در مردان «بسیار آزاردهنده» رتبه بندی می‌شدند عبارتند از: دائماً در مورد اینکه فرد کجاست سئوال کردن، اجازه ندادن که به افراد هم جنس نگاه کند، دشنام دادن یا تهدید کردن به فرستادن شخص به زندان یا کلینیک بیماران روانی. روانشناسان زن و مرد به طور یکسانی چنین رفتاری را رده بندی کردند. در مطالعه  سورنسون (Sorenson) و فالینگستاد (Follingstad)، قضاوت در مورد رفتارهای یکسان به نحوی بود که اگر از طرف مرد نسبت به زن اعمال می‌شد، عمل بدتری به نظر می‌رسید.

فالینگستاد و همکارانش نتیجه گیری کردند که به علت باورهای کلیشه‌ای، مردم مردان و خشونت را مرتبط می‌دانند و خشونت شامل سوءاستفاده روانی نیز می‌شود (Follingstad et al., p. 447). متاسفانه چنین سوء تفاهمی در میان مردم متداول است و مشکلات جدی به وجود می‌‌آورد. در یک پژوهش، کونتس، لیدز و مالوی به این نتیجه رسیدند که در اتاق های اورژانس، دائماً احتمال خطرناک بودند زنان کمتر از آنچه باید پیش‌بینی می‌شود (Coontz, Lidz and Mulvey, 1994). پیش‌بینی اینکه مردان رفتار خشونت آمیز نشان نخواهد داد در ٧٠% مواقع درست بود، ولی پیش‌بینی  اینکه زنان رفتار خشونت آمیز نشان نخواهد داد تنها در ۵۵% مواقع درست بود. اسکیم و همکارانش رفتار ١۴٧ کارکنان کلنیک را بررسی کردند که احتمال رفتار خشونت آمیز ۶٨٠ بیمار را در اتاق اورژانس بخش روانی را ارزیابی کنند. توانایی روانشناسان مرد و زن در پیش‌بینی رفتار خشونت آمیز زنان بسیار محدود بود (Skeem et al., 2005, p. 173). برای زنان دو برابر مردان این وضعیت وجود داشت که به عنوان کم‌خطر شناخته شوند ولی در آینده دوباره به اعمال خشونت آمیز دست بزنند. مقیاس خشونت، رفتار خشونت آمیز فیزیکی بود: اینکه بیمار دستش را روی دیگری بلند کند به قصد اینکه به او صدمه بزند یا اینکه در دست اسلحه داشته باشد (p. 178). این نتیجه گیری در تمام گروه‌های مطالعه شده صدق می‌کرد و به نوع خشونت ارتباطی نداشت. به عبارت دیگر هم در مورد خشونت عادی درست بود و هم خشونت شدید. در ارزیابی خطر مک آرتور (MacArthur Risk Assessment) از بیماران روانی که اطلاعاتش منتشر شده است، رابین و همکارانش به این نتیجه رسیدند که احتمال رفتار خشونت آمیز مردان و زنان در یک سال پس از مرخصی یکسان است (Robins et al., 1987). آنها کمتر تخمین زدن خشونت زنان را به این امر مرتبط می‌دانستند که دیده نمی‌شود؛ چرا که بیشتر در خانه و علیه اعضای خانواده انجام می‌گیرد (p. 182).

تغییرات در پذیرش و ادراک جامعه از خشونت خانگی توسط زن و مرد با سرعت یکسانی انجام نگرفته است. در طی ٢۶ سال (از سال ١٩۶٨ تا ١٩٩۴) پذیرش خشونت توسط مرد نسبت به شریک زندگی زن بسیار پایین رفت: از ٢٠ به ١٠%. ولی پذیرش خشونت توسط زن در همان مدت همانطور باقی ماند: ٢٢% (Straus, Kaufman Kantor & Moore, 1997). نویسندگان اظهار می‌دارند که تلاش برای محکوم کردن خشونت زن به اندازه تلاش ها برای محکوم کردن خشونت مرد نبوده است.

مسئله حق سرپرستی از کودکان

«تئوری رفتارجنسیتی» در احکام مربوط به سرپرستی کودکان معنای عدالت را به تمسخر گرفته است. در ذهن مشاوران اجتماعی که موارد سرپرستی را ارزیابی می‌کنند، مردها تنها والدینی شمرده می‌شوند که باید خشونت بالقوه‌اش علیه کودکان بررسی گردد؛ پرخاشگران همیشه مرد هستند و در طی بررسی دورغ می‌گویند؛ مردانِ سوءاستفاده کننده در دادگاه منازعه می‌کنند (Bancroft & Silverman, 2002; Jaffe, Johnston, Crooks, & Bala, 2008; Jaffe, Lemon, & Poisson, 2003). جف و همکارانش ادعا می‌کنند که «٣٠ تا ۶٠% کودکان که مادرشان سوء استفاده را تجربه کرده اند احتمال دارد خودشان هم سوء استفاده را تجربه کرده باشند» (Jaffe et al., 2003, p. 30). در واقع آمار واقعی حدود ۴ تا ۶% است و آن هم تنها وقتی تنبیه بدنی (زدنِ باسن کودک) به عنوان سوء استفاده فیزیکی شناخته شود (Appel & Holden, 1998). جف و همکارانش از راه بررسی اطلاعات به دست آمده از یک پناهگاه زنان به نام “بنکروفت” به این نتیجه رسیدند، پناهگاهی که طبق حکم دادگاه برای زنان تحت خشونت مردان تاسیس شده است. مشاوران اجتماعی که این کتاب ها را می‌‌خوانند به مردها و تنها به مردها مظنون می‌شوند و توقع دارند که مردان دروغ بگویند. این کتاب بیشتر شبیه به دستورالعمل «شکار جادوگرها»  است که بر اساس اطلاعات واقعی نوشته نشده است. نویسندۀ ارشد این مقاله به شدت از این نوشته‌ها انتقاد کرد. (Dutton, 2005; 2006; Dutton, Hamel, & Aaronson, 2010; Dutton & Nicholls, 2005). جای تاسف بسیار است که چنین نظرات اشتباهی بر احکام دادگاه در مورد سرپرستی کودکان تاثیرگذار بوده‌اند. از آنجایی که مدارک و شواهدی در دفاع از «تئوری رفتارجنسیتی» وجود ندارد، این نویسندگان باید تشویق شوند که نقاط ضعف تحقیق‌هایشان را به طور علنی اعلام کنند.

وزارت بهداشت کانادا تحقیقی در مورد بدرفتاری با ١٣۵ هزار و ۵٧٣ کودک انجام داد. مطالعه‌ای در مورد این تحقیق انجام و توسط چاپخانه «کلیرینگ هاوس» ملی در مورد خشونت خانگی منتشر شد (Trocme et al., 2001). این مطالعه اطلاعات مربوط به سوء استفاده فیزیکی، سوء استفاده جنسی، غفلت، بدرفتاری روانی و «بیش از یک دسته سوء استفاده» در جامعه را بررسی کرد. موارد سوء استفادۀ گزارش شده به ٣ دسته تقسیم شدند: اثبات شده، مظنون و اثبات نشده. موارد اثبات شده (بین ۵٢ تا ۵٨%) به طور کلی به نسبت مذکر یا مونث بودنِ مجرم تغییر نمی‌کنند. در مقایسه با پدران بیولوژیکی، مادران بیولوژیکی احتمال بیشتری برای ارتکاب خشونت فیزیکی علیه کودکان دارند (۴٧% برای مادران، ۴٢% برای پداران) و همینطور غفلت از کودکان (٨۶% برای مادران، ٣٣% برای پدران)، بدرفتاری روانی (۶١% برای مادران، ۵۵% برای پدران) و بیش از یک دسته سوء استفاده (۶۶% برای مادران، ٣۶% برای پدران). تنها در مورد سوء استفاده جنسی پدران بیولوژیکی احتمال بیشتری برای ارتکاب آن علیه کودکان دارند (١۵% برای پدران، ۵% برای مادران).

اداره کودک و خانواده ایالات متحده اطلاعات نمونۀ گسترده‌تری را که شامل ٧١٨ هزار و ٩۴٨ مورد سوء استفاده از کودکان می‌شد، جمع آوری کرد. گدیوسی تحقیقی روی این اطلاعات انجام داد و گزارش کرد که در سال ٢٠٠۵ احتمال سوء استفاده از کودکان توسط زنان بیش از ٣.١ برابر آن توسط مردان است. زنان مرتکب ۵٨% سوء استفاده از کودکان بودند (Gaudioisi, 2006). وقتی به تنهایی عمل می‌کردند، احتمال سوء استفاده از کودکان توسط مادران بیولوژیکی دو برابر آن توسط پدران بیولوژیکی است. مادران همچنین مجرمان اصلی قتل کودکان بودند. همانطور که در قبل اشاره شد، مکدونالد و همکارانش نتیجه گیری کردند که برای کودکان خطر خشونت توسط زنان یا مادر ٢ و نیم برابر خطر خشونت توسط مردان یا پدر می‌باشد (McDonald et al., 2006). بار دیگر نتایج به دست آمده از گسترده‌ترین و قوی‌ترین پژوهش ها، گوینده مطلبی است که بسیار با نتیجه گیری “جف” و” بنکروفت” تفاوت دارد.

 نتیجه

هم قربانیان مرد و هم مجرمان مرد، در نتیجۀ خشونت خانگی با وضعیت وخیم‌تری مواجه می‌شوند. مردان مرتکب خشونت با مجازات های سنگین‌تری مواجه می‌شوند. قضاوت در مورد آنان این است که توانایی بیشتری برای ترساندن و یا آزار دادنِ شریک زندگی مونث دارند. این حتی در مورد مردانی صدق می‌کند که در خشونت دوجانبه شرکت داشته‌اند. مردان تحت خشونت هم تجربه بسیار بدتری از زنان دارند چرا که احتمال اینکه به ایشان برچسب پرخاشگر زده شود بیشتر است. همچنین به احتمال بیشتری با آنا با سوء ظن رفتار خواهد شد. صدمات واره بر آنها کوچک شمرده خواهد شد. بررسی و تصمیم‌گیری در مورد سرپرستی کودکان به طور اشتباه و با این فرضیه انجام می‌گیرد که مرد تنها منشاء تهدید خشونت فیزیکی علیه کودکان است. طرز فکر در این مورد به بررسی مجددی نیاز دارد که بر اساس شواهد و واقعیت باشد و تنها باورهای کلیشه‌ای را تکرار نکند.

اردیبهشت
۲۰
۱۳۹۲
تا حد امکان از شریک زندگی خشونت گر فاصله بگیرید
اردیبهشت ۲۰ ۱۳۹۲
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
image_pdfimage_print

نکات امنیتی

 خانه امن: دستور العمل امنیتی زیر می تواند به شما در جلوگیری از خشونت خانگی بیشتر و آسیب های حاصل از آن  کمک کند.

امنیت کودکان:

–          به مدیرمدرسه ، مدیر مهد کودک فرزندتان و یا هر کسی که از فرزند شما مراقبت می کند، بگویید که کودکان شما را به کسی به جز خود شما تحویل ندهند.

–          اگر شوهر اسبق و یا شریک گذشته زندگی شما اجازه ندارد که فرزندتان را به غیر از زمان های از پیش تعیین شده ببیند، یک کپی از دستور دادگاه را به مسئولین مدرسه، مهد کودک و غیره تحویل دهید.

–          مطمئن شوید که فرزندان شما می دانند که در صورتی که شریک زندگی خشونت گر را دیدند باید به چه کسی در مدرسه اطلاع دهند.

–          مطمئن شوید که مسئولین مدرسه و یا مهد کودک شماره تلفن و آدرس شما را بدون اجازه به کسی ندهند.

در دادگاه:

–          تا حد امکان از  شریک زندگی خشونت گر فاصله بگیرید.

–          با مرکز مبارزه با خشونت خانگی محلی تماس بگیرید تا کسی را بهمراه شما به دادگاه بفرستند.

–          به نیروی امنیتی و کارمندان دادگاه بگویید که از شخص متجاوز می ترسید و از آنها بخواهید که مواظب شما باشند.

–          مطمئن شوید که کلیه مدارک را همراه خود داشته باشید.

–          از قاضی و یا نیروهای امنیتی بخواهید که شریک زندگی خشونت گر را تا مدتی پس از پایان جلسه دادگاه نگه دارند تا اینکه بتوانید بدون ترس و واهمه و یا اینکه تعقیب شوید از دادگاه خارج شوید.

–          در صورتی که فکر می کنید آن فرد شما را تعقیب می کند سریعاً با پلیس تماس بگیرید.

در مواقع اضطراری:

–          به پلیس تماس بگیرید و فراموش نکنید که اسم پاسخگوی تلفنی را بگیرید.

–          فرار کنید و از دوستان و همسایگان کمک بگیرید.

–          اگر پلیس آمد دقیقاً به او بگویید که چه اتفاقی افتاده است و فراموش نکنید که نام و شماره شناسایی آن پلیس را بگیرید.

نکات مهم:

–          برای خود دفترچه ای داشته باشید که تمامی خشونت هایی که به شما می شود را با تاریخ، ساعت، شاهد و شرحی از آنچه اتفاق افتاده است ،در آن ثبت کنید. (تهدید و تعقیب نیز از جمله این خشونت ها محسوب می شوند)

–           اگر آسیب دیده اید حتماً به پزشک مراجعه کنید. از کبودی ها و زخم های خود عکس بگیرید.

به امنیت خود اهمیت دهید:

–          با پلیس و مؤسساتی که به این منظور و برای محافظت از شما وجود دارند تماس بگیرید.

–          شماره تلفن های ضروری مانند شماره نزدیک ترین کلانتری به خود را حفظ کنید.

–          همیشه موبایل به همراه داشته باشید و شماره تلفن های اضطراری را در آن ثبت کنید.

–          از همسایگان خود بخواهید در صورتی که مورد مشکوکی مشاهده کردند و یا شخص متجاوز را در منزل شما دیدند به پلیس تماس بگیرند.

–          یک نشانه را با دوستان و همسایگان خود در نظر بگیرید که در صورتی که از جانب فرد متجاوز تهدید و یا در معرض خطر قرار گرفتید آنها با نشانه شما متوجه موضوع شوند. (برای مثال کشیدن پرده و یا خاموش و روشن کردن چراغ)

–          در کلانتری و یا دادگاه پرونده ای تشکیل دهید و یک نسخه از آن را همیشه با خود داشته باشید .

اگر همچنان در رابطه هستید:

–          برای خود نقشه فراری بکشید که در صورتی که از جانب او خشونت دیدید بتوانید سریع اقدام کنید.

–          از قبل بدانید که در صورت فرار از خانه به کجا می خواهید بروید.

–          همیشه کیفی از وسایل مورد نیاز اولیه را برای فرار آماده داشته باشید. این کیف را در جایی امن قایم و یا به یکی از دوستان مورد اطمینانتان بسپارید.

اگر رابطه را ترک کرده اید:

–          از تنها ماندن در خانه خود داری کنید.

–          کارت های اعتباری و حساب های بانکی مشترک را باطل کنید.

–          قفل درها را عوض کنید.

–          شماره تلفن خود را عوض کنید.

–          از تلفن های مجهز به صفحه نمایان  استفاده کنید.

–          ترتیب کارها و عادت های روزانه را تغییر دهید تا نتواند شما را تعقیب کند.

–          اگر منزلتان در چوبی دارد آنرا عوض و در آهنی بگذارید.

–          در شب چراغ بیرون خانه را روشن بگذارید.

–          برای پنجره ها نرده و یا دزدگیر نصب کنید.

–          آژیر و کپسول آتش سوزی داشته باشید.

–          اگر مجبورید که با شخص متجاوز ملاقات کنید در اماکن عمومی با او قرار بگذارید.

–          به دوستان مدرسه و یا همکاران بگویید که اگر خواست از طریق آنها با شما تماس بگیرد، در جریان باشند.

مترجم: مهتاب صمیمی

منبع: http://www.womenslawproject.org/brochures/Safety_Planning_Tips.pdf

 

 

اردیبهشت
۶
۱۳۹۲
چگونه خشونت خانگی را شناسایی کنیم ؟
اردیبهشت ۶ ۱۳۹۲
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
image_pdfimage_print

خانه امن: خشونت خانگی می تواند برای هر کسی اتفاق بیافتد هر چند غالبا” افراد از این مشکل چشم پوشی می کنند، عذر می آورند یا انکار می کنند که با آن مواجه شده اند. این یک خصوصیت واقعی است که وقتی خشونت روانی به جای خشونت فیزیکی رخ می دهد توجه و فهمیدن این علائم از یک رابطه خشونت آمیز اولین قدم برای پایان  آن است. هیچکس نباید با ترس از کسی که دوستش دارد زندگی کند شما اگر خودتان یا کسی را که می شناسید در این شرائط خطرناک زندگی می کند این نشانه های خشونت خانگی است که با توجه به تعریف آن بدست آمده است.

آنجا که کمک وجود دارد

شناخت خشونت خانگی ومورد سوء استفاده قرار گرفتن

خشونت خانگی همچنین به عنوان خشونت ازدواج نیز شناخته شده است.و زمانی رخ می دهد که فرد در یک ارتباط محرمیت یا ازدواج سعی در چیره شدن و کنترل دیگری دارد.

خشونت خانگی همچنین شامل خشونت فیزیکی است که غالبا” خشونت خانگی نامیده می شود.

خشونت خانگی تنها و تنها به یک دلیل وجود دارد: برای بدست آوردن و برقرار کردن تمام کنترل شما. یک سوءاستفاده گر عادلانه رفتار نمی کند. آنها ازایجاد وحشت در شما استفاده  کرده و القاء گناه ،احساس  شرمندگی و ارعاب را برای قرار دادن شما تحت کنترل خود وسیله قرار می دهند بطوری که شما احساس کنید زیر انگشت شصت خود قرار دارید، سوءاستفاده کننده از شما، ممکن است شما یا اطرافیانتان را اذیت و آزار دهد.

خشونت خانگی و سوءاستفاده تبعیض جنسیتی ندارد و این اتفاق ممکن است بین دو جنس مخالف و یا دو نفر که هم جنس و شریک زندگی یکدیگرند رخ دهد ، در میان تمامی رده های سنی ، پیشینه های سنتی و جایگاه های اقتصادی ، و هرچند که زنان بیشتر مورد خشونت قرار می گیرد اما مردان هم مورد خشونت هستند مخصوصا” خشونت های کلامی و احساسی و حتی در برخی موارد خشونت های فیزیکی.

در واقع در مورد رفتارهای خشونت آمیزی که به هیچوجه قابل قبول نیستند بحث می شود اگر چه از طرف یک مرد، یک زن، یک نوجوان و یا حتی افراد مسن تر رخ دهد.

شما مستحقید احساس کنید ارزشمند، قابل احترام و در امنیت هستید .

اولین قدم برای گرفتن کمک، شناخت خشونت است.

خشونت خانگی اغلب از طریق تهدید و خشونت کلامی تشدید می شود و هرچند که ممکن است جراحت فیزیکی بیشتر خطرناک بنظر آید اما خشونت خانگی نتیجه ای روحی و روانی نیز دارد.

روابط خشونت آمیز روحی و روانی ممکن است عزت نفس شما را از هم بپاشد و منجر به افسردگی و مشکلات روحی برای شما شده و موجب شود شما احساس تنهایی و بی پشتوانگی کنید.

هیچکس نباید مجبور باشد این نوع رنج و آلام را تحمل کند؛ قدم اول شما برای رسیدن به آزادی شناخت موقعیت و نوع خشونت است.

اول شما باید وضعیت حقیقی و نوع خشونت را بشناسید و سپس کمکی که به آن نیاز دارید بگیرید.

نشانه های یک رابطه خشونت آمیز

نشانه های زیادی برای روابط خشونت آمیز وجود دارد مهمترین نشانه آن ترس شما از شریک زندگیتان است اگر شما احساس می کنید شبیه کسی هستید که روی پوست تخم مرغ راه میرود، اگر مرتبا” مراقب رفتار و گفتارتان هستید تا مانع درگیری شوید نشانه اینست که  شما در یک رابطه ناسالم و خشونت آمیز بسر می برید.

نشانه دیگری که شما ممکن است در یک رابطه خشونت آمیز ببینید اینست که شریک زندگی تان دائما” شما را تحقیر کرده وسعی در تحت کنترل قراردادن شما کند.

برای مشخص شدن اینکه رابطه شما خشونت آمیز است یا نه می توانید به سوالات زیر پاسخ دهید هر چقدر تعداد پاسخ های «بله» بیشتر باشد قطعا” شما در یک رابطه خشونت آمیز قرار دارید.

نشانه هایی که مشخص کننده اینست که شما در یک رابطه خشونت آمیز قرار دارید.

افکار و احساس درونی شما

آیا شما:

v     بیشتر اوقات احساس می کنید از شریک زندگی خود می ترسید؟

v     از بیان چیزهایی که می ترسید او را عصبانی کند خودداری می کنید؟

v     احساس می کنید شما نمی توانید هیچ کار درستی برای شریک زندگیتان انجام دهید؟

v     معتقدید شما مستحق بی توجهی و بدرفتاری هستید؟

v     از اینکه شما آن کسی هستید که دیوانه است حیرت زده می شوید؟

v     از نظر روحی احساس بی حسی و کرختی و بی پشتوانه ای می کنید ؟

 رفتارهای تحقیر آمیز شریک زندگی شما

شریک زندگی شما:

v     تحقیرتان کرده و یا سر شما داد میزند؟

v     شما را سرزنش کرده و از بالا به شما نگاه می کند؟

v     چنان به شما آسیب میزند که از دیدن دوستان و خانواده تان خجالت زده می شوید؟

v     افکار و عقاید شما را نادیده و کوچک و بی نتیجه می شمارد؟

v     شما را بخاطر رفتار خشونت آمیز خودش سرزنش می کند؟

v     به شما مانند یک مالک و یا تنها شریک جنسی نگاه می کند و شخصیت شما را نادیده می گیرد؟

رفتار خشونت آمیز و تهدید شریک زندگی شما

v     دارای خلق و خوی غیر قابل پیش بینی است؟

v     به شما آسیب می زند و یا تهدیتان به آزار و کشتن می کند؟

v     تهدید می کند که بچه ها را از شما می گیرد یا به آنها آسیب می رساند؟

v     تهدید می کند که در صورتی شما ترکش کنید خودکشی می کند؟

v     شما را مجبور به رابطه جنسی می کند؟

v     چیزهایی که متعلق به شماست خراب می کند؟

رفتارهای کنترل کننده شریک زندگی شما

v     رفتار انحصارطلبانه ، حسادت آمیز و مالکانه؟

v     جاهایی که می روید و کارهایی را که انجام  را کنترل می کند؟

v     شما را از دیدن دوستان و اقوامتان محروم می کند؟

v     شما را از دسترسی به پول، تلفن و اتومبیل محدود می کند؟

v     دائما” شما را تحت نظر دارد؟

خشونت فیزیکی و خشونت خانگی

وقتی مردم از خشونت خانگی صحبت می کنند اغلب منظورآنها خشونت فیزیکی همسر یا شریک زندگی است.

اما خشونت خانگی به اجبار فیزیکی در مورد کسی که منجر به جراحت و یا در معرض خطر قرار دادن آن شخص شود اطلاق می شود.

بخاطر داشته باشید حمله فیزیکی یا ویران کردن خواه در خارج یا داخل خانواده رخ دهد یک جرم است پلیس قدرت و مجوز حمایت از شما در برابر حملات فیزیکی را دارد.

خشونت جنسی بعنوان شکلی از خشونت فیزیکی

هر وضعیتی که شما را بالاجبار در موقعیتی که نمی خواهید قرار دهد ، عمل جنسی تحقیر آمیزیا بدون احساس امنیت خشونت جنسی نامیده می شود.

اجبار در سکس حتی بوسیله همسر یا شریک زندگی با کسی که حتی شما ارتباط جنسی رضایت مندی با او داشته اید یک عمل خشونت آمیز و متجاوزانه است.

علاوه بر کسانی  که شریک زندگی خود را به گونه ای مورد خشونت فیزیکی و جنسی قرار دهند  که در ریسک بالایی از جراحت برداشتن یا کشته شدن قرارمی گیرند همچنان خشونت است اگرچه وقوع خشونت جسمی کوچک بنظر آید- وقتی شما در موردش خوانده یا در تلویزیون دیده و یا از زنهای دیگر شنیده اید خشونت جسمی فرم بهتر یا بدتر ندارد. بعنوان مثال شما ممکن است در اثر یک هول دادن ساده جراحت جدی ببینید.

خشونت جسمی تنها یک یا دوبار در طول ارتباطتان رخ دهد- مطالعات نشان می دهد که اگر همسر یا شریک زندگی شما تنها یک بار به شما اسیب رساند احتمالا” خشونت ادامه پیدا می کند.

خشونت فیزیکی زمانی قطع شود که شما مطیع و فرمانبردار شده اید و به شما حقی داده شد که وانمود شود به دلیل مطیع شدن شما مستحق آن هستید که آنرا دریافت کنیدتا به سمت آزادی و چیزی های دیگری که می خواهید حرکت کنید.

این پیروزی محسوب نمی شود در حالی که شما بعنوان یک فرد حقتان را می گیرید تا شریک زندگی شما تغییر کند و دیگر یک خشونت گر نباشد.

زمانی که هیچ خشونت فیزیکی وجود ندارد . تعداد زیادی زن، از نظر روحی و کلامی مورد خشونت قرار می گیرند که این باعث سردرگمی و عدم درک درست مسائل می شود.

منبع: helpguide