صفحه اصلی  »  سندرم استکلهم
image_pdfimage_print
فروردین
۲۷
۱۳۹۶
خشونت خانگی و سندروم استکهلم
فروردین ۲۷ ۱۳۹۶
خشونت خانگی و اجتماع
۰
,
Photo: Azalia/ Bigstock.com
image_pdfimage_print

Photo: Azalia/ Bigstock.com

دنیای اطراف ما و آدم‌های اطراف ما به خصوص شرایط روحی و روانی آن‌ها و برخوردشان با مشکلات می‌توانند ما را شوک زده و حیرت زده کنند. درواقع ما هر روز شاهد تضادهایی هستیم که برایمان قابل درک نیست و گاهی سعی در پیدا کردن توجیه برای این رفتارها بی‌فایده به نظر می‌رسد. اگر به عنوان متخصص پای صحبت با این افراد بنشینید باور می‌کنید که گاهی رفتارشان برای خودشان هم شگفت‌آور است، مخصوصاً وقتی که  به تحلیل رفتارشان بعد از گذشت زمان می‌پردازند.

کسانی که از افسردگی رنج می‌برند تعجب می‌کنند از این که زمانی به خودکشی فکر می‌کردند. کسانی که از اختلالات شدید رنج می‌برند در زمان نقاهت اپیزودهای خود را باور نمی‌کنند. در روند بالینی؛ یکی از گروه‌هایی که بیشتر از همه شوک و شگفت زده هستند کسانی هستند که در رابطه عاطفی نزدیک و پیوند عاطفی عمیق با خشونت‌گرخود بودند و سال‌ها تهدید، آزار، اذیت و خشونت زیادی دیده‌اند، اما همچنان به آزارگر به لحاظ عاطفی وفادارند. رفتار آن‌ها، اطرافیان و نزدیکانشان را بیشتر حیرت زده می‌کند، مخصوصاً وقتی می‌بینند که آن‌ها بارها و بارها به خشونت‌گر خود بر می‌گردند.

 نمونه جملات زیر را ممکن است شنیده باشید:

«رابطه عاطفی ما تمام شده است و من می دانم این رابطه چه بلایی سر من آورده است، اما هنوز دوستش دارم».

«نمی‌دانم چرا اما هنوز می‌خواهم به او برگردم. می دانم به نظر دیوانگی می‌رسد اما دلم برایش تنگ می‌شود».

«به نظر غیر منطقی می‌آید، اون الان زن گرفته و زنش را هم اذیت می کند ولی من به رابطه شون حسودیم می شود».

در حالی که این وضعیت از نقطه نظر اجتماعی  ومنطقی قابل توجیه نیست، اما روانشناسی نگاه متفاوتی به این مسئله دارد.

سندروم استکهلم چیست؟

در سال ۱۹۷۳،  در جریان سرقت یک بانک در استکهلم سوئد چهار کارمند (سه زن و یک مرد) به اسارت گرفته شدند. در طول دوره گروگان‌گیری و در پایان دوره اسارت، گروگان‌ها به ‌صورتی فعالانه نمی‌خواستند که نجات پیدا کنند و حتی بعد از آزادی از شکایت امتناع می‌کردند. این داستان آن چنان ادامه یافت که درنهایت یکی از گروگان‌شدگان به نامزدی یکی از گروگان‌گیرها در آمد و یکی دیگر از گروگان‌های آزادشده حتی شروع به جمع‌آوری مالی برای کمک به گروگان‌گیرها کرد

پیوند عاطفی نزدیک با خشونت‌گر یک داستان آشنا در روانشناسی است و در بسیاری از داستان‌های گروگان‌گیری، آزارگری، زندانی کردن و خشونت مطالعه شده است. مانند: کودک‌آزاری، خشونت خانگی، زندانیان جنگ، اعضای فرقه، زنا با محارم، گروگان‌گیری جنایی و ….

این پیوندد و رابطه پیچیده عاطفی میان گروگان و گروگان گیر، قربانی و خشونت‌گر در روانشناسی «سندروم استکهلم» نامیده می‌شود.

سندروم استکهلم ممکن است در خانواده، در یک رابطه عاشقانه و حتی روابط بین فردی دیده شود. خشونت‌گر ممکن است پدر یا مادر، شوهر یا زن، دوست پسر یا دوست دختر، خواهر یا برادر، یا هر نقش دیگری که در آن خشونت گر در موقعیت کنترل و اقتدار است، باشد. بر اساس تحقیقات بچمن و سالتزمن زنان طلاق گرفته در مقابل زنان متأهل نه برابر بیشتر و کسانی که جدایی عاطفی دارند بیست و پنج برابر بیشتر در معرض خطر این سندروم قرار دارند. سندورم استکلهم می‌تواند هم در مردان و هم در زنان توسعه یابد و در رابطه‌های بین هم جنس‌گرایان و یا غیرهمجنس‌گرایان  فارغ از جنسیت طرفین در رابطه ممکن است دیده می‌شود.

هر سندروم علائم و رفتارهای خاص خودش را دارد که سندروم استکهلم هم مستثنا نیست. درحالی‌که یک لیست مشخص  و معلوم توسط محققان و کارشناسان معلوم نشده است اما این ویژگی‌ها در بیشتر آن‌ها مشترک است:

  • احساسات مثبت قربانی نسبت به آزارگرش
  • احساسات منفی قربانی نسبت به خانواده، دوستان، اطرافیان، مجریان و کسانی که به نوعی در تلاش هستند که آن‌ها را حمایت کنند یا نجات دهند.
  • حمایت و توجیه رفتارهای آزارگر
  • احساسات مثبت آزارگر نسبت به قربانی
  • رفتارهای حمایت کننده قربانی و کمک کردن به آزارگر
  • عدم توانایی قربانی در مشارکت در کارهایی که ممکن است به رهایش منجر شود.

سندروم استکهلم در تمامی موقعیت‌های خشونت یا زندانی شدن به وجود نمی‌آید. در یک سرقت دیگر از بانک که شامل گروگان‌گیری بود پس از وحشت انداختن مشتریان و کارکنان برای ساعت‌های زیادی، یک تیرانداز ماهر پلیس توانست به ضربه گلوله گروگان‌گیر را بکشد. بعد از ضربه تیر او به زمین می‌خورد و دو زن گروگان گرفته شده او را از زمین برمی دارند، به سمت پنجره می‌برند تا پلیس بتواند ضربه‌های دیگری شلیک کند. در خشونت خانگی هم تمامی قربانیان مبتلا به این سندروم نمی‌شوند و اگر قربانیان حمایت کافی داشته باشند و از آن مطمئن باشند، قطعاً شرایط خشونت رو بدون هیچ نوع شکی رها می‌کنند. درواقع درست است که کنترل نقش زیادی در ظهور این سندروم دارد اما عوامل زیاد دیگری هم درگیر هستند.

براساس تحقیقات  اخیر چهار شرط لزوم توسعه سندروم استکهلم است:

  1. حضور تهدید فیزیکی و روانی و اعتقاد به این که آزارگر این تهدید را عملی می‌کند: تهدید می‌تواند مستقیم با غیر مستقیم باشد. می‌تواند به سمت قربانی یا اعضای خانواده‌اش باشد. معمولاً سابقه خشونت و جرمی که آزارگر دارد قربانی را معتقد می‌سازد که از دست او هرکاری عملی است.
  1. حضور یک مهربانی کوچک از سمت آزارگر به قربانی: مثلاً ممکن است مهربانی این باشد که در ماه یک بار رفتار سالم و بدون آزار داشته باشد.
  • جداسازی قربانی از دیگران: این جداسازی ممکن است فیزیکی باشد، مثلاً اجازه ندادن این که خانواده‌اش را ببیند یا ممکن است ایدئولوژیکی باشد و قربانی فقط حق دارد نظرگاه و دیدگاه آزارگر را بشنود.
  1. اعتقاد به این که راه فراری وجود ندارد: آزارگر حتی از خشونت برای جلوگیری از فرار قربانی استفاده می‌کند و قربانی در وضعیت ناتوانی در درک این که راه فراری وجود داد قرار می‌گیرد.

چرا قربانیان آزارگر خود را دوست دارند؟

در سندروم استکهلم، سوءاستفاده و کنترل دو جز جدایی نشدنی هستند. وقتی این نکته را درک کنیم تحلیل این که چرا قربانیان آزارگر خود را دوست دارند یا دفاع می‌کنند راحت‌تر است. از نظرگاه گراهام، پیوند عاطفی قربانی با آزارگر در واقع یک استراتژی برای بقا برای قربانیان خشونت و وحشت است.  قربانی راه فراری ندارد جز این که توجیه کند که شرایط بدتر از آن که فکر می‌کرده نیست و آزارگر او را دوست دارد.

سندروم استکهلم این روزها آن قدر به خوبی از سمت پلیس شناخته شده است که دیگر آن را به عنوان یک پدیده غیرعادی نمی ببیند و تا حدی ظهور آن را انتظار دارند. حتی جالب هست که بدانید در موارد حاد جنایی اگر شانس زنده ماندن قربانیان  بیشتر شود، قربانیان را تشویق به این پیوند عاطفی می‌کنند و در عین حال مطمئن هستند که همکاری ازسمت آن‌ها تا حدی غیر ممکن است. در مورد قربانیان خشونت، پلیس‌های محلی مدت‌ها است که تشخیص دادند که آن ها ممکن است شکایت نکنند یا خودشان ضامن همسر یا دوست پسرشان شوند یا حتی به سمت پلیسی که برای دستگیری همسر وارد منزل شده‌اند حمله کنند.

بی شک آموزش و بالابردن آگاهی عمومی در خصوص سندروم استکهلم در نهایت باعث خواهد شد که به قربانیان خشونت با دید ودانش بیشتری بدون قضاوت و جانبداری کمک شود.

منبع ۱

منبع ۲

شهریور
۲۵
۱۳۹۵
با احساسی که زمینه‌ساز خشونت‌ است، چطور کنار بیاییم؟
شهریور ۲۵ ۱۳۹۵
روان‌شناسی و خشونت خانگی
۰
, , , ,
Photo: logoboom/bigstockphoto.com
image_pdfimage_print

Photo: logoboom/bigstockphoto.com

خانه امن: پاسخ‌های این قسمت به صورت عمومی و برای عرضه به گروه بزرگی از مخاطبان طراحی شده است و به هیچ‌وجه نمی‌تواند پاسخگوی نیازهای خاص و شخصی افراد باشد. برای بررسی دقیق‌تر مشکلات، ما مشاوره‌های انفرادی را توصیه می‌کنیم، که از حوزه توانایی‌های خانه امن خارج است. 

رزا خورشیدی، مشاور خانواده

سوال: زنی ۴۸ ساله هستم که با آقای ۶۲ ساله، هفت سال زندگی مشترک دارم. (ازدواج بدون قرارداد یا زندگی بدون ازدواج) او مرد خوبی است اما به شدت خسیس است و من عاشق او هستم. عشق موجب شده تا من این خصلت او را نادیده بگیرم. همین طور وقتی با برخوردهایی که می‌تواند مصداق خشونت باشد مواجه می‌شوم، واکنش درستی نشان نمی‌دهم. سوال من این است که چطور باید با عشقی که خود زمینه خشونت را برای من فراهم می‌کند، کنار بیاییم؟

پاسخ: دوست عزیز خوشحالم از اینکه سوال خود را مطرح کردید. برای این‌که این مسئله تنها سوال شما نیست و در بین قربانیان خشونت خانگی در تمام دنیا رواج دارد. لذا پاسخ من به شما می تواند برای خیلی‌ها گره‌گشا باشد.

دو نکته در سوال شما هست که ممکن است اذهان را به سوی خود منحرف کند. یعنی ممکن است بعضی از خوانندگان فکر کنند که وضعیت شما به دلیل رابطه خارج از ازدواج و یا به خاطر تفاوت سنی نسبتا زیادی است که با ایشان دارید. اینطور نیست. انواع خشونت خانگی در میان همه زوج‌ها با هر ویژگی که فکرش را بکنید رواج دارد.

آمارها متفاوت است ولی رایج ترین آنها  که به نقل از صندوق زنان سازمان ملل متحد است، می‌گوید از هر سه زن یکی تحت خشونت خانگی است. خشونت خانگی یکی از جرائمی است که کمترین میزان شکایت و گزارش را دارد. یعنی تعداد قربانیان خاموش، چند برابر کسانی است که شکایت می‌کنند و به هر طریق سعی می‌کنند خشونت خانگی را از خود دفع کنند. اما علت این مسئله چیست؟

بازی کردن در زمین خشونت‌گر

محققان معتقدند که تحمل خشونت خانگی عمدتا ریشه روانی دارد. در موارد زیادی، قربانی سعی می‌کند وضعیت خود را توجیه منطقی کند و سرانجام نتیجه می‌گیرد که تقصیر خودش است. درست همان فکری که خشونت‌گران می‌خواهند به قربانیان خود تحمیل کنند. رابطه میان خشونت‌گر و قربانی را می‌توان به اعتیاد به قمار تشبیه کرد. معتادین به قمار می‌دانند که کار بدی می‌کنند ولی با تکیه بر بردهای ریز و درشتی که در طول زمان داشته‌اند، همیشه منتظرند تا با یک برد عظیم، قمار را کنار بگذارند.

بسیاری از خشونت‌گران به دلیل ابتلا به اختلالات شخصیتی دارای دو جنبه رفتاری متضاد هستند. یعنی وقتی خشونت اعمال نمی‌کنند و به اصطلاح حالشان خوش است، همسرانی بسیارعاشق پیشه، مهربان، شوخ و دوست‌داشتنی هستند. قربانیان به خاطر لذت زیاد آن لحظات، خشونت را تحمل می‌کنند و به خود وعده می‌دهند که او روزی برای همیشه تبدیل به همان همسر ایده‌آل خواهد شد. با تحمل کردن، آن روز هرگز نخواهد رسید و متاسفانه بعضی از این قربانیان با همان امید، حتی توسط خشونتگر خود به قتل می‌رسند.

عشق؟ یا سندرم استکهلم؟

«ولی من عاشقش هستم» یکی از رایج‌ترین جملاتی است که می‌توان از زبان قربانیان خشونت خانگی شنید. این احساس مسموم که عشق نامیده می‌شود، طی یک فرایند بسیار پیچیده‌ توسط فرد خشونتگر شکل می‌گیرد. اولین قدم در این راه هم خرد کردن و بی‌ارزش و اعتبار کردن هویت و شخصیت قربانی است. کسی که عاشق خشونت‌گر خود است، بدون شک برای خودش ارزشی قائل نیست. این مسئله در ابعاد اجتماعی سال‌ها پیش باعث مباحث علمی بسیار زیادی شد و نام «سندرم استکهلم» به خود گرفت که البته هنوز به صورت رسمی در کتاب مرجع اختلالات روانی تایید نشده است.

در یک رابطه سالم، دو طرف حتی اگر عاشق یکدیگر هم باشند، حضانت از نفس، شخصیت و احترام خود را فراموش نمی‌کنند. شما برای این‌که بتوانید با دیگران یک رابطه متعادل برقرار کنید، باید اول خودتان را دوست داشته باشید. در غیر این‌صورت کسی شما را دوست نخواهد داشت. مسلما کسی که  برای خودش احترام قائل نیست، مورد احترام دیگران هم قرار نمی‌گیرد. همیشه به یاد داشته باشید که عشق و بی‌حرمتی در یک جا جمع نمی‌شوند، چه رسد به عشق و پرخاشگری.

عدم استقلال مالی و خشونت

پاره‌ای از شرایط و خصوصیات هست که افراد را مستعد گرفتار شدن در روابط خشونت‌بار می‌کند. از جمله این‌که خشونت‌گران معمولا قربانیان خود را از میان کسانی انتخاب می‌کنند که در حوزه‌های دیگر زندگی ضعیف هستند. مثلا کسانی که استقلال مالی ندارند، و از مهارت و تخصصی هم برخوردار نیستند. یا افرادی که از خانواده‌های نابسامانی هستند که امکان حمایت از فرزند خود را ندارند. این‌ها همه طعمه های بسیار خوبی برای یک رابطه خشونت‌بار هستند. آنطور که از سوال شما برمی‌آید حدس می‌زنم که از استقلال مالی برخوردار نیستید.

نوع خشونتی که بر شما اعمال می‌شود را مشخص نکرده‌اید. همانطور که قبلا گفته‌ام خشونت تنها فیزیکی و به صورت ضرب و شتم نیست. خشونت خانگی چهره‌های متفاوتی دارد ولی نقطه مشترک همه آنها این است که از خشونت روانی آغاز می‌شود. در مورد سایر انواع خشونت در رابطۀ شما مطمئن نیستم ولی موردی که ذکر کرده اید، خشونت اقتصادی نام دارد که معمولا با انواع دیگری از خشونت خانگی نیز همراه است.

حرمت و امنیت شما اولویت اول است

به هرحال پیشنهاد می‌کنم که عشق را یکبار دیگر برای خود معنا کنید و این بار یادتان باشد که حتما باید حرمت و امنیت خود را بر هر چیزی مقدم بدارید. برای مشکلات این چنینی راه حل آسانی وجود ندارد. تنها می‌توان با درایت سختی آنرا به حداقل رساند ولی سختی هرگز کاملا برطرف نمی‌شود. تغییر به طور کلی در هر زمینه ای کار آسانی نیست. برای همین هم هست که انسان‌ها آنقدر نسبت به تغییر مقاوم هستند. تا کنون تجربه شکستن دست خود یا یکی از نزدیکان خود را داشته‌اید؟ بعد ازاینکه گچ دست باز شد، مشاهده می‌کنید که عضلات خشک شده و تقریبا تکان نمیخورند. در آن‌حال پزشک جلسات متعدد فیزیوتراپی را تجویز می‌کند تا حرکت را به دست فرد بازگرداند. این کار با درد زیادی همراه است. مشاهده می‌کنید که حتی دست ما به آن وضعیت نامناسب خو گرفته و در مقابل تغییری که صد در صد مفید و حتی لازم است با درد واکنش منفی نشان می‌دهد. آیا چاره‌ای جز تحمل درد هست؟ آیا می‌توان دست را به خاطر درد به حال خود رها کرد تا همانطور کج و کوله و بی حرکت باقی بماند؟ وضعیت قربانیان خشونت خانگی هم همین‌طور است و چاره ای جز کشیدن سختی و خروج از این رابطه یا تغییر آنرا ندارند.