صفحه اصلی  »  سمیه تیرتاش
image_pdfimage_print
بهمن
۱۸
۱۳۹۷
کامران و تنهایی‌هایش
بهمن ۱۸ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
shutterstock_423725905
image_pdfimage_print

Photo:Polina Gazhur/www.shutterstock.com

سمیه تیرتاش

زن خودش را به میز چوبی می‌چسباند، صدایش را پایین می‌آورد و ادامه می‌دهد: «شما دیگه مشاور هستید و می‌دونم که این حرفها پیش خودمون می‌مونه!»

کمی مکث می‌کند و بی مقدمه می‌گوید: «وقتی شوهرم بهم خیانت کرد، آتشفشانی تو خونه به پا شد. این بچه‌ام هم شاهد همه‌ی دعوا و مرافعه‌های ما بود. یعنی خب شوهرم به کل کنترلش رو از دست داده بود و هر چی دم دستش می‌اومد به در و دیوار می‌کوبید و خرد و خاکشیر می‌کرد. بچه‌ام کامران اون موقع فقط سه سالش بود ولی ….»

سرم را تا جایی که میز اجازه می‌دهد به سمت دهان زن نزدیک می‌کنم تا بهتر بشنوم که مردی بلند قد با شانه‌هایی خمیده در میان چارچوب در ظاهر می‌شود. زن رد نگاهم را با نگاهش تعقیب می‌کند و جمله‌اش را کامل می‌کند:

«ولی معلمش میگه که اصلا با بچه‌های دیگه ارتباط نمی‌گیره و خیلی ساکت و منزویه. خلاصه خانم باقی، من و پدرش اومدیم که از شما راهنمایی بگیریم.»

روی صندلی چرمی می‌چرخد و رو به مرد می‌گوید: «دارم برای خانم باقی توضیح می‌دم که کامران تو خونه چه‌طوری هستش! اینکه چه‌قدر به من می‌چسبه و مدام می‌گه می‌ترسم.»

ببشتر بخوانید:
گزارشی از یک آزارگری در خانواده

مادر شدن در کودکی

هیچ‌کس سپیده را دوست نداشت

مرد زیر لب سلام می‌کند و در سکوت کنار زن می‌نشیند. ۵۰ سالی را پشت سر گذاشته و هم‌سن و سال زن به نظر می‌آید.

سعی می‌کنم چهره‌ی هراسیده‌ی کامران را با جزییات رفتارش در کلاس به یاد بیاورم. پسرک پنج ساله‌ی خجولی که در فعالیت‌های گروهی شرکت نمی‌کند. حاضر نیست با هیچ‌کس در کلاس هم‌صحبت شود و اکثر اوقات کنار معلم کمکی فیلیپینی نشسته و از او جدا نمی‌شود.

زن رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند: «با توجه به اینکه من و همسرم خیلی سفر می‌ریم و خب بعضی وقت‌ها پیش می‌ِآد که هر دو با هم نیستیم، باید یک فکری برای اضطراب کامران بکنیم. مواقعی که باباش نیست شب‌ها می‌آد پیش من می‌خوابه، باباش هم که برمی‌گرده، حاضر نیست تو اتاق خودش تنها بخوابه. تا دستشویی رو می‌گه باید باهام بیایید. یک وقتایی می‌برمش زمین بازی کنار خونه‌مون که با هم‌سن و سال‌هاش بازی کنه، ولی دریغ از یک کلمه حرف که با بچه‌ها بزنه. یک کمی با تاب و سرسره ور می‌ره، بعدشم می‌گه حوصله‌ام سر رفته، بریم خونه!»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

نگاهی به مرد می‌اندازم و می‌گویم: «دوست دارم حرف‌های شما رو هم بشنوم. کامران با شما چه رفتاری داره؟ شما باهاش چه برخوردی دارید؟ سفرهاتون رو چه جوری براش توضیح می‌دید؟ براش می‌گید که چند روزه می‌رید؟ اون وقت‌هایی که نیستید باهاش در تماس هستید؟»

مرد بلافاصله جواب می‌دهد: «خانم باقی من همه کار برای بچه‌ام انجام می‌دم. هیچی براش کم نمی‌ذارم. کامران در جریان سفرهای من هست. مدام بهش زنگ می‌زنم و حالش رو می‌پرسم. ولی خب، اون نمی‌خواد با من حرف بزنه. هر چه‌قدر هم اصرار کنم که بابا جان بیا با هم حرف بزنیم، بیشتر قایم می‌شه. خدمتکار فیلیپینی ما که کامران خیلی بهش وابسته است، جواب تلفن‌ها رو می‌ده. اگه هر دومون سفر باشیم که ….»

زن جمله‌ی مرد را قطع می‌کند و تند تند توضیح می‌دهد: «خانم دکتر {…}، حتما اسمش به گوش شما خورده، می‌گه کامران داره از ابزار کنترل استفاده می‌کنه تا شما رو در اختیار خودش داشته باشه و حرف خودش رو به کرسی بشونه. خب البته من خودم هم دارم درسش رو می‌خونم. من و همسرم از وقتی توی کلاس‌هاشون شرکت می‌کنیم، خیلی تغییرات کردیم. همین سفرهایی که می‌رم در ادامه همکاری با خانم دکتر هستش ….»

مرد به سمت من برمی‌گردد و می‌گوید:‌ «خانم باقی! یک راه حل به ما بدید که با این بچه چه کار کنیم؟ توی خونه حرف حرف خودشه. اگه چیزی بر وفق مرادش نباشه، چنان جیغ و دادی راه می‌اندازه که بیا و ببین. البته این تقصیر خدمتکارمون هم هست. اون‌قدر دل به دلش می‌ده و هر چی می‌خواد رو در اختیارش می‌ذاره که این بچه رو بد عادت کرده. البته بیچاره زن خوبیه، خودش مادره و خیلی کامران رو دوست داره. کامران هم خیلی بهش وابسته است و یک لحظه ازش جدا نمی‌شه. وقتی نیستیم، خیال ما از بچه راحته که آب توی دلش تکون نمی‌خوره ….»

جمله‌اش به پایان نرسیده که یک‌باره از جا بلند می‌شود و به ساعتش نگاه می‌کند: «ببخشید من باید برم ماشین رو جابه‌جا کنم، الان برمی‌گردم.»

این را می‌گوید و به سرعت اتاق را ترک می‌کند.

زن رفتن مرد را تماشا می‌کند و بی فوت وقت، جمله‌اش را از همان جایی که نیمه کاره رها کرده بود، ادامه می‌دهد:

«خلاصه خانم باقی، سرتون رو درد نیارم. زندگی ما شده بود جهنم، تا اینکه من با کلاس‌های مهارت‌های زندگی خانم دکتر آشنا شدم و توی کلاس‌هاش شرکت کردم. بعدش هم شوهرم را راضی کردم که او هم با من بیاد. حالا خدا رو شکر خیلی عوض شده. شوهرم رو می‌گم. خودم هم خیلی توی این کلاس‌ها پیشرفت کردم و یک جورهایی دستیار خانم دکتر شدم. سفرهام هم برای همین کلاس‌هاست. الان مشکلم فقط کامرانه. وقتی خونه هستم، گوشه‌ی لباسم رو ول نمی‌کنه. چشم‌هاش همش این‌ور و اون‌ور می‌چرخه و نگرانه. حالا اون روز دیدم موقع خواب، خدمتکارم داره بهش می‌گه اگه نخوابی داداشت میاد و حسابی کتکت می‌زنه. منم سریع پریدم توی اتاق و گفتم که اصلا این جوری نیست و داداشت دوستت داره و هیچ‌وقت دعوات نمی‌کنه. حالا باید یادم باشه به این دختره بگم دیگه از داداشش نترسونتش! خانم باقی این حرفا پیش خودمون می‌مونه دیگه؟! تو رو خدا به روی شوهرم نیارید‌ لطفا!»

حرف زن را قطع می‌کنم و می‌پرسم: «شما بچه‌ی دیگه‌ای هم به غیر از کامران دارید؟ یعنی وقتی نیستید، خواهر و برادراش پیشش هستند؟»

زن بی‌حوصله جواب می‌دهد: «من دو تا پسر دیگه هم دارم. یکی۲۳ سالشه و یکی دیگه ۲۵ سالشه که البته میونه‌ای با کامران ندارند. تقریبا هم هیچ‌وقت خونه نیستند. یعنی صبح می‌رن از خونه بیرون و آخر شب میان خونه. چه‌طور مگه؟!»

  • خانم {…} عزیز، شما اول به چند تا سوال من در مورد خودتون جواب بدید تا بعد بریم سراغ کامران و ترس‌هاش.»

زن خودش را جمع و جور می‌کند. در همین حین مرد به اتاق باز می‌گردد و سر جایش می‌نشیند. سوال‌هایم را نپرسیده رها می‌کنم. حالا هر دو خیره به من، بی‌صبرانه منتظر راه حلی هستند تا کامران ترس‌هایش را رها کند و مثل پسر بچه‌های هم‌سن و سال خودش، با شور و نشاط شیطنت کند و خنده از لبانش دور نشود.

سعی می‌کنم از این پازل هزار تکه، یک تصویر واضح و مشخص برای زن و مرد بسازم و آن را به ایشان نشان دهم.

می‌گویم: «اول از همه باید بفهمیم که چرا کامران می‌ترسه و بعد دنبال برطرف کردنش باشیم. خب پسر کوچولوی ما خیلی تنهاست و با این سن کمش خیلی تجربه‌های سختی داشته ….»

زن نمی‌گذارد حرفم را تمام کنم و همان‌طور که کیف دستی‌اش را در مشت‌هایش فشار می‌دهد، می‌گوید: «البته خانم دکتر گفته که کارهای کامران همش ریشه در کنترلگری داره و اون می‌خواد ما رو کنترل کنه. اگه بشه چند تا راه بهمون بگید تا کامران شرایط ما رو راحت‌تر بپذیره.»

نفس عمیقی می‌کشد و به پشتی صندلی تکیه می‌دهد.

مرد ادامه می‌دهد: «بله! دقیقا! ما خیلی دل به دل کامران می‌دیم. او هم باید یاد بگیره که نمی‌شه زندگی همیشه به کامش باشه.»

دندان‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم. در دوره‌ی کار‌آموزی استادم می‌گفت بعضی مراجعه‌کننده‌ها دوست ندارند در مورد علت به‌وجود آمدن مشکلاتشان چیزی بدانند و تنها به دنبال راهی برای رهایی از اضطراب‌ها و نگرانی‌هایشان هستند.

نگاهی به نگاه منتظرشان می‌اندازم و بدون توجه به صدای درونم توضیح می‌دهم: «برای اینکه کامران را از تنهایی در بیارید، بهترین راه پیدا کردن چند دوسته که باهاشون رفت و آمد کنه، مثلا همکلاسی‌هاش می‌تونند دوستای خوبی براش باشند. یعنی بعضی وقت‌ها اون‌ها بیان خونه‌ی شما و گاهی کامران بتونه بره به خونه‌ی اونها. معاشرت به‌علاوه‌ی برنامه‌هایی که کامران بتونه با دوستاش پارک و سینما و جاهای تفریحی بره، برای پر کردن تنهاییش موثره. اینکه با کسانی معاشرت کنید که در طول مدتی که نیستید، بتونند به کامران سر بزنند هم خوبه ….»

زنگ با صدای گوش‌خراشی به صدا در می‌آید. زن موبایلش را چک می‌کند، مرد به ساعتش نگاهی می‌اندازد و هر دو با هم از جایشان بلند می‌شوند.

زن می‌گوید: «خیلی ممنون از راهنمایی‌هاتون، حتما این کارها رو می‌کنیم، فقط ما اینجا چون هیچ‌کس رو نمی‌شناسیم، می‌شه یک جلسه با مامان‌های همکلاسی‌های کامران بذارید و ما رو به هم معرفی کنید تا من بتونم باهاشون صحبت کنم؟»

دستم را به سویش دراز می‌کنم و می‌گویم: «بله بله، حتما یک جلسه هماهنگ می‌کنیم و بهتون خبر می‌دیم. در ضمن خانم {…} عزیز، شما چون وقتتون آزادتره، توی هفته‌ی آینده لطفا به من سر بزنید تا در مورد کامران با هم بیشتر صحبت کنیم.»

دستم را می‌گیرد و به آرامی فشار می‌دهد و می‌گوید: «چشم. حتما مزاحم شما می‌شم. باز هم برای همه چیز ممنونم.»

این را می‌گوید و از اتاق بیرون می‌روند.

 

 

 

آذر
۲۳
۱۳۹۷
مادر کاوه اهل جنوب ایران بود
آذر ۲۳ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: 								IuliiaVerstaBO/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: IuliiaVerstaBO/depositphotos.com

سمیه تیرتاش

خانم دکتر با لهجه‌ی فرانسوی، کلمات فارسی را با دقت انتخاب می‌کند، کنار هم می‌گذارد و سلیس و کتابی برای من توضیح می‌دهد: «خانم باقی عزیز، من واقعا نمی‌توانم درک کنم این خانم بیچاره‌ای که پیش من فرستادید چه‌طور از پس این دو تا بچه و آن شوهرش بر‌می‌آید؟!»

دانش‌آموزی که برای تشخیص به روان‌شناس ارجاع داده‌ام، پسرکی غیرقابل کنترل است که در چند صدم ثانیه با کوچک‌ترین بهانه عصبانی می‌شود و به اطرافیانش حمله می‌کند و در تمام مدت ضرب و شتم، فحش‌های رکیک می‌دهد. فحش‌هایی که شنیدنشان از زبان یک کودک پنج ساله، بعید و دور از ذهن است.

***

در چند روز اول سال تحصیلی، وقتی معلم کاوه، وحشت‌زده به من زنگ زد و از زد و خوردی که چند لحظه قبل‌تر بین کاوه و آرمان اتفاق افتاده بود گزارش مختصری داد و به میزان خشم کاوه و ضربه‌هایی که به جثه‌ی ظریف آرمان وارد کرده بود اشاره‌ای کرد، گمان کردم که تازه کاری معلم و سالی که هنوز شروع نشده، باعث این اغراق در خشونت است اما وقتی هفته‌ی بعدتر، خودم شاهد یکی از طغیان‌های غیر‌قابل پیش‌بینی پسرک شدم، بلافاصله با مادرش تماس گرفتم و از او خواستم در اولین فرصت به مدرسه مراجعه کند.

حالا زنی که در میان چهارچوب در ایستاده، با بلوز و شلوار چسب اندام و مانتوی حریر تیره و شالی کرپ با حاشیه‌ی گلدوزی شده، تصویری از زنی شاداب است که سال‌های آغازین جوانی را تجربه می‌کند.

زن وارد اتاق می‌شود و بعد از او دخترکی نحیف و سیه‌چرده، نیمه پنهان، در پی زن می‌آید. همان‌طور ایستاده خودش را معرفی می‌کند: «من مامان کاوه‌ام خانم.»

لهجه‌ی شیرینی دارد که شاید مربوط به استان فارس یا جنوب ایران باشد. در حین صحبت چشمان شبق گونش می‌درخشد. نگاهم از گردی سرخ و سفید صورت زن می‌افتد به چهره‌ی زرد و زار دخترک که دیگر دنباله‌ی لباس مادر را رها کرده و سراغ میز بازی رفته. او دوباره به سوی زن بر‌می گردد. با لبخندی خوش‌آمد می‌گویم و او را دعوت به نشستن می‌کنم …

بیشتر بخوانید:

ناپدری و موهای پشت لب دختر

در جست‌و‌جوی زنی با کوله آبی

قصه‌ی زهرا، ۱۴‌ساله و آن مرد که زن دارد و سه فرزند

دخترک در رفت و آمدهایش میان مادر و میز در کمتر از سه دقیقه همه‌ی اسباب بازی‌ها را وارونه کرده و حالا مشغول پاره کردن کاغذهای نقاشی است. زن رد نگاهم را دنبال می‌کند و بی‌مقدمه می‌گوید: «هر دوتاشون مثل هم هستند. البته این از کاوه آروم‌تره ولی اینم دردسرهای خودش رو داره. یک سره توی خونه گریه می‌کنه و همه چی رو به هم می‌ریزه. کاوه که می‌آد خونه دیگه نمی‌تونم بگم چه خبر می‌شه. اون‌قدر سر به سر این بچه می‌ذاره و می‌زندش که نگو! منم اعصابم خرابه خانم، وقتی اینا شروع به جیغ و داد می‌کنن نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم و می‌افتم به جون کاوه تا جا داره می‌زنمش …. بعدش پشیمون می‌شم و می‌شینم زار زار گریه می‌کنم و موهام رو می‌کنم ….»

صدایش می‌لرزد و سکوت می‌کند.

از تصویر اولیه زن دیگر خبری نیست و چهره‌‌ای پژمرده‌ جای آن را می‌گیرد که با یادآوری لحظات تکراری زندگی، سایه‌ی غلیظی از غم بر آن می‌افتد: «خانم، آخه از بدبختی، خودم هم سالم نیستم. افسردگی شدید دارم. پیش دکتر داودی می‌رم. می‌شناسیدش دیگه؟ روان‌پزشک کلینیک پویا. اگه قرص‌هام رو نخورم که نمی‌تونم راه برم، چه برسه به اینکه با این بچه‌ها کل کل کنم.»

خم می‌شود تا از روی میز دستمال کاغذی بردارد. دستک شالش از دور گردنش باز می‌شود و گلوگاه سفید و کمی فربه‌اش در تضاد با تیرگی لباسش خودنمایی می‌کند.

با خودم فکر می‌کنم: «این زن خیلی جوونه. نباید بیشتر از ۲۰ سالش باشه و دو تا بچه داره…!»

صدای خشداری اما من را به خود می‌آورد و حدس‌ها و گمانه‌ها درباره‌ی سن زن را کنار می‌زند. مردی بلند قد و کمی خمیده در آستانه در ایستاده است. پیراهن خاکی رنگ مندرسی پوشیده و شلوار کتان به تنش زار می‌زند. زن با زبانی نا‌آشنا جوابی به مرد می‌دهد و مرد دست‌پاچه، دستی به موهای تنکش می‌کشد و سلام می‌کند. به طرف دخترک می‌رود و بغلش می‌کند. دخترک جیغ خفه‌ای می‌کشد و تقلا می‌کند. دوست ندارد دست از بازی بردارد. مرد توجهی نمی‌کند و بچه به بغل، چند قدم به سمت میزم می‌آید. منتظرم چیزی بگوید اما همانجا صامت می‌ایستد.

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

به صورت مرد دقت می‌کنم. ته ریشی نامنظمی دارد که گردن چروکش را هم پوشانده. به نظر می‌رسد عمرش از ۵۰ سال گذشته باشد.

رو به هر دو می‌گویم: «یک دکتر روان‌شناس حتما باید کاوه رو ببینه و چند مدل ارزیابی برایش انجام بده تا تمرکز، حافظه و توانایی یادگیریش رو چک کنه. البته در رابطه با بی‌قراری‌ها و خشم‌های لحظه‌ای هم حتما با دکتر مشورت کنید. من خودم هم با خانم دکتر تماس می‌گیرم و جزییات رفتار کاوه در مدرسه رو براش توضیح می‌دم. دخترتون همیشه همین‌قدر کم حرف می‌زنه؟»

زن بی‌میل نگاهی به مرد و دخترک می‌کند، کیف بزرگ براقش را روی شانه‌اش می‌اندازد. از جایش بلند می‌شود و می‌گوید: «چند کلمه‌ای بیشتر بلد نیست. کمترم ازشون استفاده می‌کنه ….»

خداحافظی می‌کند و می‌رود.

مرد هم سری تکان می‌دهد و بی هیچ حرفی با بچه‌ای که همچنان پیچ و تاب می‌خورد، از اتاق بیرون می‌روند.

***

خانم دکتر می‌گوید: «خانم باقی! این زن خیلی گناه داره. زن که چه عرض کنم! این دخترک طفل معصوم رو ۱۴ سالگی به این آقای پیر شوهر داده‌اند. ظاهرا پدرش به این آقا بدهکاری سنگین داشته، به جای اون بدهکاری دخترش رو می‌ده. مرد دو تا دختر کر و لال داره و زنش دو سال قبل‌تر مرده بوده. دختر بدبخت یک‌باره، صاحب یک شوهر پنجاه و چند ساله و دو تا دختر نوجوان کر و لال می‌شه … خلاصه هنوز یک سال نگذشته، دختر بیچاره حامله می‌شه و همین کاوه رو می‌آره که بچه‌ی مساله‌داریه و غیر از بیش فعالی شدید، مشکل اعصاب هم داره که من به دکتر روان‌پزشک ارجاعشون دادم و البته دخترش هم با کمی تفاوت، بیماره ….»

گوشی تلفن را محکم به گوشم فشار می‌دهم تا هیچ‌کدام از توضیحات خانم دکتر فرانسوی-‌ایرانی را جا نیندازم:

–       خانوم باقی باورتون نمی‌شه اما توی همون چند دقیقه‌ی اول، اون‌قدر پسر از یک طرف موهای مامانش رو کشید و دختر از طرف دیگه ضجه زد که من دیوونه شدم. زن بیچاره از دست این خانواده‌ مریض شده. خودش دخترک سالم و شادابی بوده، اما توی همین پنج-شش سال، هزار جور مرض گرفته. برای افسردگی و ضعف اعصاب خیلی جوونه اما طفلک باید داروهای خیلی قوی بخوره که بتونه دووم بیاره ….

حرف‌هایش را تایید می‌کنم و از مشاهدات خودم در مورد کاوه می‌گویم. خانم دکتر اما بحث را به سمت مادر بر‌می‌گرداند:

–       می‌دونید خانم باقی! من خیلی وقت بود ایران نبودم. با توجه به موردهایی که شما برای من می‌فرستید تازه دارم با وجه جدیدی از ایران آشنا می‌شم که تا به حال ازش خبر نداشتم. نکته‌ی خیلی عجیب اینجاست که تقریبا توی همه موارد، زن‌ها قربانی‌های خاموشی هستن که توسط شوهر و حتی بچه‌هاشون تحت ظلم و خشونت خیلی جدی قرار می‌گیرن و اصلا خودشون خبر ندارن. اون‌ها در هر شرایطی به وظایف خانه‌داری و بچه‌داری‌شون عمل می‌کنن و وقتی من ازشون می‌پرسم پس خودت چی، یا اینکه تو هم حق داری که خسته بشی، یا اینکه باید به فکر خودت هم باشی، انگار که با یک زبون دیگه باهاشون حرف می‌زنم هاج واج من رو نگاه می‌کنن. به این دختر هم همین‌ها رو گفتم اما تنها جوابی که بهم داد این بود که هیچ جایی رو غیر خونه‌ی شوهر نداره و پدر و مادرش هم اون‌قدر فقیرند که اصلا حاضر نیستن اون رو بپذیرن …. خیلی غمگین شدم خانم باقی. خیلی.

خانم دکتر همچنان زندگی مراجعانش را روایت می‌کند و من به میز بازی آشفته، اسباب‌بازی‌های شکسته و تکه‌پاره‌های کاغذهای نقاشی که از دیروز گوشه‌ی اتاق پخش شده، خیره می‌مانم.

آبان
۱۹
۱۳۹۷
ناپدری و موهای پشت لب دختر
آبان ۱۹ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
Photo: 	SolominViktor/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: SolominViktor/depositphotos.com

سمیه تیرتاش

زن از جایش بلند می‌شود و می‌گوید: «خانم باقی جان! هر جایی قانون خودش رو داره. همین جایی که ما هستیم می‌گه اگر می‌خواهید اینجا بمونید و از امکاناتش استفاده کنید، باید یک چیزهایی رو رعایت کنید. درسا هم باید این رو بفهمه. خلاصه ریش و قیچی دست خودتون خانوم باقی جان. راضیش کنید از خر شیطون پیاده بشه و از باباش معذرت خواهی کنه ….»

نمی‌گذارم ادامه بدهد و از او می‌خواهم دخترش را صدا بزند تا با او صحبت کنم.

دختر با قدم‌هایی بلند به سویم گام بر می‌دارد. بوی گل یاس مشامم را نوازش می‌دهد. بی‌تعارف در دلم آن زاویه‌ی گردن اغراق شده و سینه‌ی جلو داده‌اش را تحسین می‌کنم. تصویری که مادر مستاصل چند لحظه پیش برای من از دخترک ساخته با دیدن گونه‌های گلگون قاب شده با شالی سفید، در هم می‌ریزد. سعی می‌کنم بدون توجه به گفته‌های مادر، فقط شنوای صحبت‌های دخترک بلند بالای ۱۶ ساله باشم.

روبه‌رویم می‌نشیند و با لبخندی روشن که چشمان کشیده‌اش را کشیده‌تر می‌کند، می‌گوید: «خانم باقی من رو که یادتون هست؟»

قصه‌ی زهرا، ۱۴‌ساله و آن مرد که زن دارد و سه فرزند

در جست‌و‌جوی زنی با کوله آبی

درد دل پدر با پسر یا وقتی بچه‌ها قربانی یار جمع کردن والدین می‌شوند

می‌داند که  خوب به یادش می‌آورم. اگرچه اسمش را فراموش کرده بودم، اما شیطنت‌ها و حاشیه‌های رنگارنگی که همیشه حول و حوش او در حال رخ دادن بود جایی برای فراموشی دخترک سرکش و بی‌قرار نمی‌گذارد.

در طول دو سال گذشته که از مدرسه‌ی ما رفته بود، دیگر خبری از او نداشتم اما امروز که روی صندلی سیاه چرمی‌ بدقواره نشسته است، تغییری به جز کشیده‌تر و زیباتر شدن در او نمی‌بینم.

لبخند می‌زنم و می‌گویم: «تو رو که نمی‌شه یادم بره با اون همه آتیشی که می‌سوزوندی. آخریش چی بود؟ عکست بود؟ درسته؟ ظاهرا یکی از عکس‌های با تاپ و شلوارک از غیب دست پسرهای مدرسه‌ی همسایه افتاده بود و ماجراهای تو و عکست توی مدرسه …. خداییش سرت درد می‌کرد برای دردسر.

انگشتان بلند و باریکش را روی صورتش می‌گذارد و تظاهر به خجالت کشیدن می‌کند: «وای خانوم شما چه خوب یادتونه! واقعا اون‌وقت‌ها خیلی بچه بودم. چه کارایی می‌کردم؟ چه‌قدر بهم خوش می‌گذشت اینجا. البته الانم مدرسه‌ام رو خیلی دوست دارم. من به حرفای شما خیلی خوب گوش دادم. افتادم به درس خوندن و همه‌ی هدفم هم اینه که برم دانشگاه …. اگر این به اصطلاح بابا بذاره!»

چشمهایش را برای لحظه‌ای می‌بندد و دوباره باز می‌کند و به من خیره می‌شود:  «خانوم آخه تو رو خدا شما بگید، این آقا چه حقی داره که برای موهای پشت لب من تصمیم بگیره؟! بابا جان صورت خودمه، بدن خودمه، می‌خوام تمیز باشم، می‌خوام قیافه‌ام مرتب و منظم باشه. آخه کی گفته دختر تا وقت شوهرش باید این موهای نکبتی پشت لبش رو حفظ کنه. این چه حرف احمقانه‌ای آخه؟! جلوی دوستام خجالت می‌کشم به خدا …»

زن میانسال شالش را با بی‌قیدی دور گردنش می‌پیچد و دسته موی وز کرده را برای بار صدم زیر شال کرپ هل می‌دهد و سعی می‌کند آرامش خودش را حفظ کند:

–          ببینید خانوم باقی! درسته که همسر من بابای واقعی درسا نیست اما خرجش رو که میده. همه جور امکاناتی که براش مهیا می‌کنه، مدرسه درست و حسابی گرون قیمت که می‌فرسته، تازه اونم واسه کسی که بچه‌ی خودش نیست. بعد فقط چی ازش می‌خواد؟ احترام! والله چیز زیادی نیست. می‌گه به قوانین من تا وقتی توی خونه‌ی من هستید احترام بذارید. حرف بدی می‌زنه؟! می‌گه دوست ندارم دخترام موهای پشت لبشون رو بردارن … قانون خونشه … حالا دختر بزرگه‌ی خودم و دختر خودش، خداییش حرف گوش‌کن هستند. طفلکی دختر بزرگم الان دانشجوست. بعد از قبولی دانشگاه نشست با باباش حرف زد تا راضیش کنه که صورتش رو بند بندازه، ولی خب نتونست موفق بشه. اما به جاش شوهرم هم هزینه‌ی دانشگاهش رو داده هم براش ماشین خریده …. پس می‌بینید که بابای بدی نیست. فقط این  سرتق زیر بار نمی‌ره و یک سره ساز مخالف می‌زنه. پدر من رو درآورده …. خانوم باقی شما خودتون کلاهتون رو قاضی کنید، با دوتا بچه اومدم خونه‌ی این مرد، اون هم یک مرد بد دل که هیچ خیری از زندگی قبلیش ندیده. زن سابقش از این زن ددری‌ها بود که ماشین زیر پاش بود و یک دقیقه تو خونه بند نمی‌شد. همش به گشت و گذار و خلاصه اهل زندگی نبود. شوهرم بعد از طلاق چشمش به همه‌ی زن‌ها بد شده بود تا اونجا که وقتی من رو گرفت بهم اجازه نداد گواهینامه بگیرم. اما من اعتراضی نکردم و زندگی کردم. بعد از اینکه پسرمون به دنیا اومد و راه افتاد، خودش اومد بهم پیشنهاد داد که برم گواهینامه بگیرم. خب می‌بینید؟! درسته که هفت سالی طول کشید ولی خب، باید می‌تونست بهم اطمینان کنه تا این کارها رو برام بکنه.

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

زن بی وقفه صحبت می‌کند و نیازی به تایید یا رد کردن حرف‌هایش از طرف من نمی‌بیند: «حالا هی اینا رو واسه این دختره‌ی چشم سفید توضیح بده، هی بهش بگو که صبوری کن و حرف بابات رو گوش بده، مگه به خرجش میره؟ دفعه‌ی قبلی که موهای پشت لبش رو برداشت، یکجوری ماست مالیش کردم تا باباش نفهمه و به خودش هم گفتم که دفعه‌ی آخرش باشه اما وقتی هفته‌ی پیش دیدم دوباره بند انداخته، دیگه خونم به جوش اومد و به باباش گفتم!»

حرفش را قطع می‌کنم و با تمام تلاشی که برای پنهان کردن خشمم دارم، باز هم صدایم می‌لرزد: «شما خودتون به ایشون اطلاع دادید؟! یعنی با اینکه همسرتون متوجه نشده بوده و با علم به اینکه می‌دونید روی این قضیه حساسه، رفتین و بهش گفتین؟!»

تنه‌اش را کمی‌ به عقب می‌راند و از میزم فاصله می‌گیرد و چشم در چشم‌های گرد شده‌ی من می‌دوزد و با لحنی حق به جانب می‌گوید: «بعله که گفتم. دخترای دیگه‌ی منم حق دارند. فقط که درسا دختر اون خونه نیست. وقتی می‌بینم دختر شوهرم طفلکی صداش در نمی‌آد و دختر بزرگم هم همین‌طور، مجبورم برای اینکه کنترل اوضاع از دستم خارج نشه، به باباشون بگم که خودش وارد صحنه بشه.»

زن که بیرون می‌رود، دخترک صدایش می‌شکند و سفیدی بی‌نقص صورتش به سرخی می‌گراید: «حالا خانوم تو رو خدا بگید من چی کار کنم؟ به خدا فقط موهای پشت لبم رو کوتاه کردم، اون‌وقت مامان اومد تو اتاقم و کتاب ریاضی رو که داشتم توش تمرین حل می‌کردم از زیر دستم کشید و از وسط نصفش کرد. بعدشم گفت که به بابا می‌گه تا تکلیفم رو روشن کنه.  بابام که رسید خونه، یک‌سره اومد تو اتاقم و همه‌ی لباس‌ها و کفش‌ها و کیف‌هام رو ریخت توی کیسه زباله و از خونه برد بیرون و گفت دیگه حق ندارم پام رو از خونه بگذارم بیرون. گفته دیگه حق ندارم برم مدرسه. الان هم یک هفته‌ای هست که مدرسه نمی‌رم.»

دست‌هایش می‌لرزد و سینه‌اش تند تند بالا و پایین می‌رود: «من به هر قیمتی شده باید درسم رو ادامه بدم، اصلا میرم پیش مامان‌بزرگ و بابا‌بزرگم تو شهرستان، چه اهمیتی داره که مدرسه‌ی فلان برم و امکانات آن‌چنانی داشته باشم؟ اما بمیرم هم ازش معذرت‌خواهی نمی‌کنم و سر حرفم هستم. اون حق نداره برای من تصمیم بگیره. مگه نه خانوم؟!»

در آن نگاهی که به نگاهم خیره است و ابروهایی روشن که با دقت به سمت بالا شانه شده و همچون طاقی هلالی بالای چشم‌ها در هم گره خورده، نشانی از شک و تردید نمی‌بینم:

–          عزیزدلم، هیچ‌کس حق نداره به هیچ دلیلی تو رو از مدرسه رفتن محروم کنه. امشب با پدرت صحبت کن، نه برای معذرت‌خواهی بلکه برای توضیح حق‌هایی که داری. ما همیشه امیدواریم که با حرف زدن مسائل رو حل کنیم، اما خب اگر موفق نشدی این شماره‌ی مددکاران اجتماعیه که می‌تونن بهت کمک کنن و قانون آموزش و پرورش رو برای پدرت توضیح بدهن. متاسفانه تو از مدرسه ما رفتی وگرنه من از طرف مدرسه‌ی خودمون تماس می‌گرفتم. ولی اصلا نگران نباش. اونجا دوست زیاد دارم و اگه خودت موفق نشدی، به من یه خبر بده. ما با کمک مشاور مدرسه‌ی خودتون یک کاریش می‌کنیم.

تکه کاغذ را از من می‌گیرد و روبه‌رویم می‌ایستد: «خانوم من مطمئنم که کارم درسته و اصلا نمی‌ترسم. یعنی الان دیگه نمی‌ترسم.»

او با همان قدم‌های محکمی‌ که وارد اتاق شده بود، از در بیرون می‌رود و در را پشت سر خودش می‌بندد.

در اما دوباره باز می‌شود و زن سر داخل می‌کند و می‌گوید: «دستتون درد نکنه خانوم باقی جان … ایشالله که جبران کنم.»

او ناپدید می‌شود. اتاق هنوز پر از بوی گل یاس است.

مهر
۱۹
۱۳۹۷
در جست‌و‌جوی زنی با کوله آبی
مهر ۱۹ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰

Photo: Dubova/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: Dubova/www.shutterstock.com

سمیه تیرتاش

کنار رودخانه را گرفته و می‌رود. قدم می‌زند و با خودش آهنگ یک سریال کارتونی  را زمزمه می‌کند. آهنگی که مربوط به خیلی قبل‌هاست. متعلق به  دوران کودکی. همان زمان که همه‌ غصه‌ها در گم شدن مامان‌هایِ کارتون‌ها و سریال‌ها خلاصه می‌شد.

آن قدر در حال و احوال قدیم‌هاست که حتی نمی‌داند چرا وسطش گریه‌اش می‌گیرد. مدام  بغض می‌کند و بعد دوباره یادش می‌رود و مشغول گوش دادن به صدای برگ و باد می‌شود. واضح است که نمی‌تواند روی یک موضوع مشخص متمرکز بماند. از این شاخه به آن شاخه، خاطرات و احساساتش در رفت و آمدند، آن قدر که وقتی  به پل هوایی روی اتوبان همت می‌رسد، نمی‌داند این خود اوست که از روی پل خوش خوشان رد می‌شود یا یکی از  خاطره‌ها که جلوی چشمانش زنده شده است. کم‌کم دچار سرگیجه می‌شود. دوست ندارد بازیچه شیطنت‌های ذهنش باشد که این گونه مهار نشدنی در حال چرخش و گردش هستند. تصمیم می‌گیرد همه نوشته‌های در مسیرش را بخواند تا شاید بتواند نظمی‌ به افکار افسار گسیخته‌اش بدهد. کوچه هدایت، خیابان شریعتی …

بیشتر بخوانید:

قصه‌ی زهرا، ۱۴‌ساله و آن مرد که زن دارد و سه فرزند

درد دل پدر با پسر یا وقتی بچه‌ها قربانی یار جمع کردن والدین می‌شوند

احمد و مادرش: روایت گریه‌هایی که تمام نمی‌شوند

–         از اسباب اثاثیه خونه کدومش رو نگه دارم؟

کوچه یزدانیان، شاورما، یک کشف خوشمزه …

–         کار رو باید چه کار کنم؟! اگه تو کار جدید بگن از هشت صبح تا پنج بعدازظهر چی؟! کی وقت کنم بخونم؟! کی وقت کنم بنویسم؟! ….

بن‌ بست بهادر. بن‌ بست نراقی …

–         چه جوری خونه پیدا کنم؟! … از وسیله‌ها فقط کتاب‌هام رو می‌برم  و لباس‌هام ….

نگین ظفر. پارکینگ طبقاتی ظفر …

–         اون زمان که من درس می‌خوندم، همه چیز علیه من بود. جر و بحث‌های تموم نشدنی، توضیح‌های بی فایده من درباره ضرورت درس خوندن، حرف‌های بی سر و ته اون: شب بیداری یعنی سرد شدن زندگی مشترک! ….

عینک رادین. رنگ نیکو.‌ هایدا.

–         با هم بیداریم، با هم می‌خوابیم، با هم می‌ریم، با هم می‌آییم و غیر از این یعنی تخطئی کردن از قوانین خانواده!

کوچه یزدانیان. بانک صادرات. بن بست دادبان …

–         حالا که نوبت خودش شده من باید جور همه چیز رو بکشم. خونه رو عوض کنیم، کارم رو که به چه خون دلی پیدا کردم بی‌خیال شم، زندگی رو توی دو تا چمدون جا کنیم و هر چی دارم و ندارم رو پشت سرم خاک کنم و برم یک گوشه دنیا که نمی‌دونم کجاست! حالا می‌گه تغییر خوبه. همیشه خوب بوده ….

بن بست الهیه. دبیرستان پسرانه مبین …

–         نه !نه! تغییر ترسناکه! برای به همین جا رسیدن پوستم کنده شده. از بی پولی و خونه‌نشینی گرفته تا هزار تا شغل عوض کردن، هزار بار اخراج شدن، هزار جور اتهام رو به جون خریدن، انگ افسردگی، دیوانگی، ناتوانی و … خوردن، با هزار تقلا درس خوندن، برای نوشتن هر مقاله‌ای هزار بار مردن و زنده شدن چون نباید یادم می‌رفت که زن خونه هم هستم و وظایف خونه و خونواده در اولویته …. آخ، اگه این بار دووم نیارم چی؟! اگه نتونم چی؟! ….

 داروخانه مجتمع پل رومی. نان سحر. بلیت الکترونیک …

–         حالا اون می‌خواد درس بخونه. حالا نوبت اون شده، ولی این بار دیگه بحثی در کار نیست. اون باید بره یه کشور دیگه و من و بچه هم باید شال و کلاه کنیم و همه این‌هایی که ساختم رو رها کنیم و بریم یک ور دیگه  و تا اطلاع ثانوی سعی کنیم همونجا تنهایی از پس زندگی بر بیاییم تا اون درسش تموم شه و خب صد البته که همه اینهایی که رخ خواهد داد مث پذیرش و کنار اومدن با تغییرات و صبور و خوش‌رو بودن در بالاها و پایین‌ها و بقیه موارد، جزیی از وظایف یک زن سر به راهه!»

این عکس متعلق به زنی‌ست ۴۰ ساله که در تاریخ ۱۹ تیر ماه، ساعت ۸ صبح از منزل خارج شده و تا امروز اطلاعی از او نداریم. او در آن هنگام ملبس به شال خاکستری و کوله‌پشتی آبی بوده است. هر گونه اطلاعی که منجر به یافتن صاحب عکس شود، ضمن پایان بخشیدن به نگرانی خانواده‌اش با پاداش ویژه همراه خواهد شد.

جلوی اعلامیه «گم شده» خشکش می‌زند. نگاه زن از قاب کاغذی به تردد خیابان خیره شده است. نگاهی  خالی از احساس میان صورتی باریک و سفید که دو ابروی پهن و سیاه مشخصه بارز آن همه رنگ پریدگی است. چهره‌ای که با دماغ معمولی و لب و دهان کوچک و چانه‌ای گرد، تصویر کودکانه‌ای را ساخته که با سن اعلام شده همخوان نیست.

به تاریخ ساعتش نگاه می‌کند. امروز صبح اول مرداد ۱۳۹۷ است. در متن اعلامیه اما هیچ اشاره‌ای نشده که ۱۹ تیر ماه چه سالی زن بی‌خیال خانه و زندگی شده و یک صبح مثل صبح‌های دیگر، بساط صبحانه را روی میز چوبی  قهوه‌ای سوخته، وسط آشپزخانه چیده، کتری که جوش آمده به عادت همیشگی دو  پیمانه چای در قوری ریخته و آن را با آب داغ لب به لب پر کرده است. شعله اجاق را پایین آورده، یک نگاه دیگر به میز کرده تا مطمئن شود نان سنگک، شیشه نوتلای کودک، پنیر لیقوان، گردو، کاسه عسل و ظرف کره سر جایشان باشند. آن وقت دکمه‌های مانتو را بسته، شال طوسی را سرش کرده، کوله آبی ساده‌ای که چند جایش هم به دست خودش رفو شده را  روی شانه انداخته و به روال هر روز صبح برای پیاده‌روی راهی خیابان‌های پر هیاهوی شهر شده و دیگر هیچوقت برنگشته است.

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

از کنار ستون فلزی سبز رنگی که اطلاعیه را به آن چسبانده‌اند رد می‌شود و به خواندن نوشته‌ها ادامه می‌دهد ….

این عکس متعلق به زنی‌ست ۴۰ ساله …

روی جعبه برق منطقه زده‌اند. ۲۰ قدم جلوتر باز هم هست. این عکس متعلق به زنی …. این بار به دیواره اتاقک  روزنامه‌فروشی، ۱۰ قدم بعدتر روی تیرک چراغ ، ۲۰ قدم بعدتر هم و همه شریعتی از آنجا که زن ایستاده تا جایی که چشم کار می‌کند.

دیگر همه متن را نمی‌خواند و فقط جملاتی که با رنگ قرمز و حروف درشت‌تر تایپ شده است را مرور می‌کند. شال طوسی، کوله آبی، پاداش ویژه که بدون تمرکز و چشم ریز کردن هم قابل دیدن است.

می‌خواند و پیش می‌رود. می‌خواند و به زن فکر می‌کند. می‌خواند و گم شدن را تصور می‌کند …

به تجریش می‌رسد. خسته شده و ته گلویش از دوده‌ای که حین نفس کشیدن‌های پر شتاب مثل جارو برقی از  دود و گازوئیل شهر به خودش جذب کرده، می‌سوزد. نای راه رفتن ندارد. زانوهایش می‌لرزند. انگار سال‌هاست راه می‌رود. باید بنشیند. بی‌توجه به ازدحام آدمها و رفت و آمد بی‌وقفه‌شان، روی دیواره کوتاه بتونی لب جوی می‌نشیند. کوله‌اش را روی زمین میان پاهایش می‌گذارد و تازه متوجه مغازه آیینه‌فروشی روبه‌رویش می‌شود که صدها آیینه کوتاه و بلند را کنار هم چیده است. نگاهش با نگاه بی‌روحی تلاقی می‌کند که براندازش می‌کند. یک زن با شال طوسی، با کوله آبی، با ابروهای پهن سیاه، خسته و وامانده  از درون آیینه تمام قد، به او خیره شده است.

شهریور
۱۶
۱۳۹۷
قصه‌ی زهرا، ۱۴‌ساله و آن مرد که زن دارد و سه فرزند
شهریور ۱۶ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: 							tonodiaz/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: tonodiaz/depositphotos.com

سمیه تیرتاش

زن پای تلفن قربان صدقه‌ام می‌رود : «الهی قربونتون برم، چه‌قدر شما ماهید، چه جوری من لطف‌های شما رو جبران کنم. تو رو خدا با ما رفت و آمد کنید. ما توی این شهر غریبیم. هیچ‌کس رو نمی شناسیم. جرات نداریم با کسی ارتباط برقرار کنیم. پدر زهرا رو که می‌شناسین؛ سختگیره. اجازه‌ی خیلی کارها رو نمی‌ده. مخصوصا روی زهرا خیلی حساسه. براتون که گفتم. همه جای خونه دوربین گذاشته تا وقت‌هایی که نیست هم بتونه رفت و آمدهامون رو چک کنه. برای مدرسه هم که خودتون در جریان هستید. گرفتن سرویس خصوصی و استخدام اعظم خانم  و ….  خلاصه شما و دخترتون بیایید پیش ما، شاید زهرا این‌جوری یک دوست خانم و مطمئن برای معاشرت پیدا کنه.»

و باز هم حرف می‌زند. کلمات قلنبه سلمبه‌ی تعارف‌مابانه در وصف خوبی‌های من که تقریبا هیچ‌کدام را نمی‌شنوم، فقط هر از گاهی چند جمله‌ی یکسان را در پاسخش تکرار می‌کنم: «خواهش می‌کنم! … اختیار دارید! … بله، بله، چشم! ….»

و  در تمام این مدت تصویر  قوز کرده‌ی زهرا از جلوی چشمانم دور نمی‌شود.

***

روی صندلی چرمی زشت اتاق مشاوره مچاله شده و خنده‌های همیشگی بی‌خود و بی‌جهتش که آدم را کفری می‌کند، جای خود را به گریه‌ای داده است که بند نمی‌آید. من از ترس اینکه کار به جاهای باریک‌تر نکشد و مثل دفعه‌ی قبل پای مدیر و ناظم و بقیه‌ی عوامل مدرسه در این ماجرا باز نشود، بیشتر تهدیدش می‌کنم، بیشتر ته دلش را خالی می‌کنم، از اخراج می‌گویم، از پلیس، از قانون و پدری می‌گویم که تنها چشم در چشم شدن با او، دل و جرات می‌خواهد. و آخرین ضربه را بی‌رحمانه وارد می کنم: «تو شرم نمی‌کنی! از اشک‌های مادرت، از التماسی که توی نگاهش هست، از تن لرزه و ترسش از پدرت که کارهای تو را از او پنهان کند؟! ….»

اینجا دیگر دوام نمی‌آورد. به هق‌هق می‌افتد و من سنگدلانه بدون اینکه خم به ابرو بیاورم، به توده‌ی سرمه‌ای لرزان که دیگر دخترک ۱۴ساله با موهای خرمایی رنگ براق و گونه‌های گلگون در آن قابل تشخیص نیست، خیره می‌شوم.

با خودم فکر می‌کنم: «خب، به اندازه‌ی کافی ترسیده. دیگر محال است پاپی این  مردک زن دار با سه تا بچه‌ی‌ قد و نیم قد بشود. نشئگی فرار و فانتزی زندگی عاشقانه هم حتما از کله‌اش پریده! »

***

اعظم خانم سرتا پا سیاه، برای هزارمین بار از جلوی در اتاقم رد می‌شود و صدای تق و تق گوش‌آزار پاشنه‌ی کفش‌هایش در راهرو می‌پیچد. یک‌باره سکوت برقرار می‌شود. سرم را بلند می‌کنم، روبه‌روی میزم ایستاده و ظاهرا تمایلی به نشستن ندارد. از جایم بلند می‌شوم و منتظر می‌مانم تا حرفی که نزدیک نیم ساعت است بیرون از اتاق با خودش مرور کرده را برایم بگوید. تقریبا جیغ می‌زند:

–          خانم باقی والله من دیگه نمی‌دونم از دست این دختره‌ چه کار باید بکنم. تا سر برمی‌گردونم یک آتیشی می‌سوزونه. مثلا خیر سرم باباش این رو سپرده به من. ولی مگه من از پسش برمی‌آم؟ دیروز دیگه کاری کرد که بهش گفتم می‌رم آمارت رو به بابات و مدیر مدرسه  می‌دم.

دوست دارم اعظم خانم را به آرامش دعوت کنم ولی با دیدن ابروهای در هم گره خورده و دهان کج شده از عصبانیتش، منصرف می‌شوم و می‌گذارم در خشمی لذت‌بخش غوطه‌ور شود.

از همین نویسنده بخوانید:

احمد و مادرش: روایت گریه‌هایی که تمام نمی‌شوند

درد دل پدر با پسر یا وقتی بچه‌ها قربانی یار جمع کردن والدین می‌شوند

گزارشی از یک آزارگری در خانواده

کنار دهانش کف کرده و همچنان با صدای زیر جیغ می‌زند: «دختره‌ی چشم سفید، برداشته شماره‌اش رو داده به این آقای هاشمی! می‌شناسینش دیگه؟! بابای انوشا و سپهر و سهیل! بعدشم که مچش رو گرفتم و گفتم که دیدمت چی کار کردی با پررویی تو چشم‌های من نگاه می‌کنه می‌گه آقای هاشمی خودش بهم شماره داد و به تو هیچ ربطی نداره! یعنی موندم چه جوری آدم می‌تونه ای‌نقدر روش زیاد باشه و به این راحتی دروغ بگه. منم همه‌ی اینها  رو به مدیر گفتم. می‌فهمید که؟ من خیلی ساله سرویس خصوصی بچه‌های مدرسه‌ام. نمی‌ذارم یه وجب بچه اعتبار من رو زیر سوال ببره. منتظرم باباش از سفر برگرده تا دسته‌گل‌های خانم رو بهش گزارش بدم ببینم بازم می‌تونه برام بلبل‌زبونی کنه ….»

از پشت هیبت چهارشانه‌ی اعظم خانم، مادر زهرا را می‌بینم که میان چهارچوب در این پا و آن پا می‌کند. اعظم خانم متوجه رد نگاهم می شود ، دستک شال سیاهش را دور گردنش محکم می‌کند و مثل مجسمه‌ای صامت، دست به سینه کنار میزم می‌ایستد و زل می‌زند به دیوار روبه‌رو.

مادر سیاهپوش با تردید وارد می‌شود و می‌گوید: «من به اعظم خانم گفتم که این چیزا به بچه‌ی من نمی‌چسبه. بعدشم براشون توضیح دادم که این حرفا اگر به گوش بابای زهرا برسه، خون به پا می‌کنه ولی ماشاالله این خانم مرغش یه پا داره و فقط حرف خودش رو می‌زنه ….»

***

انگشتانم را در هم فرو می‌برم و نیم‌نگاهی به ناخن‌های جویده شده‌ی انگشتان کوتاه و گوشتالویش می‌اندازم  که دستمال کاغذی را تکه‌تکه می‌کند و روی زمین می‌ریزد. به حرف زدن ادامه می‌دهم: «دفعه‌ی پیش با کلی سعی و تقلا اعظم خانم و مدیر را راضی کردیم بی‌خیال قصه‌ی تو بشوند و چیزی به گوش بابایت نرسد. تو هم همین‌جا روی همین صندلی به من قول دادی که اگر دوباره از آقای هاشمی خبری شد، حتما من را در جریان می‌گذاری. اصلا نمی‌فهمم که چی توی کله‌ تو می‌گذرد که نه تنها ول کن قضیه نشدی، تازه نقشه هم کشیدی که یارو را چه‌جوری ببینی و با او فرار کنی؟ حالا خوب است مریم عقلش رسید آمد اینها را به من گفت و الا خدا ‌می‌داند بعدش چه می‌شد ….»

 صدای هق‌هق گریه‌اش قطع شده و دستانش شل و وارفته روی زانوهایش افتاده‌اند.

 تشر می‌زنم که: «سرت را بالا بگیر! به من نگاه کن!»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

از خودش بیرون می‌آید و نگاهش را به نگاهم می‌دوزد. در آن گردی ملتهب قاب شده با  مقنعه‌ی سرمه‌ای دنبال بی‌خیالی همیشگی‌اش می‌گردم. همان بی‌خیالی‌ای که من به حساب خامی و ناپختگی‌اش می‌گذاشتم و تکرار کاری  که همین سه ماه پیش در آستانه‌ی فاجعه‌ای متوقف شده بود را برایم توجیه‌پذیر می‌کرد اما این بار ردی از آن نمی‌بینم. بررسی و ارزیابی‌های شخصیتی را برای دیرتر می‌گذارم و طبق کلیشه‌ی کاری، نوبت را به قوت قلب و انرژی مثبت می‌دهم. حرف‌هایی از آینده‌ای که در راه است، روزهای سختی که می‌گذرند و اینکه برای تغییر شرایط امروزش، باید درس بخواند و در پایان، جمله‌ی معروفی که: «بگذار بزرگ بشوی، آن‌وقت دنیا مال توست.»

اینجاست که از بهت‌زدگی و سکوت طولانی‌اش بیرون می‌آید و با دندان‌های به هم فشرده، جویده جویده چیزی می‌گوید که درست نمی‌شنوم.

می‌گویم: « چی گفتی زهرا؟»

مستقیم به چشم‌هایم زل می‌زند و شمرده و واضح تکرار می‌کند: «اگه تا اون موقع باشم. اگه تا اون موقع بابام زنده بذارتم.»

***

اتوبان زرد ادامه دارد و مادر زهرا همچنان حرف می‌زند: «آره … منم رفتم سراغش و گفتم آقای عزیز، شما مثل برادر منی. این بچه نفهمی کرده، نادانی کرده، شما بهش محل نده. تلفن رو روش قطع کن. اصلا تهدیدش کن که می‌آم به بابات می‌گم. باباش اگه از این ماجرا بویی ببره اول من رو می‌کشه بعدش زهرا رو. آخر سر هم می‌آد سراغ شما. اونم هی می‌گفت دختر شما از شماره‌های مختلف زنگ می‌زنه. من که باهاش کاری ندارم و خلاصه از این حرف‌ها …. حالا خانم باقی جونم، می‌دونم هر چی هست زیر سر خود نامردشه اما گفتم بذار شرمنده‌اش کنم، بذار از بابای زهرا بترسونمش …. در هر حال تو رو خدا شما مواظب زهرا باشید. کنترلش کنید. باهاش حرف بزنید. نذارید از زیر نگاه‌تون خارج بشه. هر خبری هم شد به من زنگ بزنید. البته پدرش آخر هفته داره از ایران می‌آد و چند روزی می‌مونه. اصلا بذارید من هر وقت که مناسب بود خودم باهاتون تماس می‌گیرم. شما زنگ نزنید!»

جلوی مدرسه‌ی دخترکم رسیده‌ام. دخترک با موهای پریشان سوار ماشین می‌شود. هنوز کمربندش را نبسته است که می‌گوید: «مامان! دانیال برای پنج‌شنبه مهمونی گرفته. برنامه‌ای که نداریم؟ من می‌تونم برم، نه؟»

و منتظر جواب من نمی‌ماند. گوشی تلفن را به  دهانش نزدیک می‌کند و تند و ناواضح پیغامی صوتی می‌گذارد: «آره آره. منم می‌آم».

مرداد
۱۶
۱۳۹۷
درد دل پدر با پسر یا وقتی بچه‌ها قربانی یار جمع کردن والدین می‌شوند
مرداد ۱۶ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: 		Freeograph/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: Freeograph/depositphotos.com

سمیه تیرتاش

پسر آشفته وارد اتاقم می‌شود و همان وسط، بهت‌زده می‌ایستد.

سرم را از روی دفترچه‌ی گزارش روزانه بلند می‌کنم و می‌پرسم: «مگه تو کلاس نداری بچه جان … اینجا چه کار می‌کنی؟!»

گوشه‌ی چشم چپش می‌پرد و جوابم را نمی‌دهد.

از لای در کله‌ی سیاه دیگری سرک می‌کشد. لبخند می‌زنم و می‌گویم: «محمدپور! بیا تو. نمی‌خواد تعارف کنی. تو هم که کلاس نرفتی! … خوبه، جمع‌مون جمع شد.»

نیمی‌ از تنه‌اش را میان در و دیوار نگه می‌دارد و برای چند ثانیه  بی‌هیچ حرفی نگاهش بین من و پیمان نوسان می‌کند و بدون توضیح در را می‌بندد. دیگر نیست.

خوشامدگویی‌ام را که در این فضای صامت بی‌پاسخ مانده به سکوتی پذیرنده تغییر می‌دهم و با اشاره‌ی سر، پسر را به نشستن دعوت می‌کنم.

پسر گوشه‌ی سبیل باریک و تازه جوانه زده‌اش را مدام به دندان می‌گیرد و بلاتکلیف روی مبل چرمی‌ سیاه، نه رو به من و نه رو به سمت مشخصی می‌نشیند و همچنان به سکوتش ادامه می‌دهد.

–          خب! من منتظرم پیمان. بگو. چی شده؟ پسر جانم، چرا این‌قدر به هم ریخته‌ای؟ …

سرش را میان شانه‌هایش فرو می‌کند و ضرب پای راستش تندتر می‌شود: «اگه حرف نزنی که نمی‌شه. تو، بیست و چهار ساعته اینجایی و یک لحظه هم ساکت نمی‌شینی اما حالا که باید یک چیزی بگی، ساکتی. چه وقت سکوت کردنه؟!»

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

احمد و مادرش: روایت گریه‌هایی که تمام نمی‌شوند

گزارشی از یک آزارگری در خانواده

بدون اینکه حرکتی کند، خیره به مخاطبی نامریی، جویده جویده شروع به صحبت می‌کند: «دیشب اصلا نخوابیدم خانم. اون‌وقت صبح که اومدم، زنگ اول بیکاری داشتم، واسه همین رفتم تو نمازخونه یک چرتی بزنم که دیگه خوابم رفت و به کلاس ریاضی نرسیدم. حالا خانم به آقای مولایی چی بگم؟  حتما کلی از دستم دلخور می‌شه. گند زدم خانم!»

ابروهایم را تا حد ممکن بالا می‌برم و متعجب از دلیلی که برای پریشانی‌اش می‌آورد، سعی می‌کنم به حرف زدن ترغیبش کنم: «چرا دیشب نخوابیدی؟ کلاس ریاضی رو ول کن. اون رو با معلمت صحبت می‌کنم. تو به من بگو چرا شب تا صبح بیدار بودی؟»

چشمان سرخش را به من می‌دوزد و می‌گوید: «خانم مهم نیست. همون فکر و خیال‌های همیشگی.»

بیشتر در خودش مچاله می‌شود.

با خودم فکر می‌کنم باید راهی برای نفوذ به این  دیوار سنگی بیابم.

–          ای بابا! بالاخره یک چیزی هست که باعث می‌شه تو الان این شکلی جلوی چشم من بشینی و این‌قدر اون پات رو تکون بدی که کل اجزای اتاق با ریتمش تکون تکون بخورند …. چی شده؟! همون قصه‌ی همیشگی بار دغدغه‌ی بزرگ‌ترها  رو به دوش کشیدنه؟ عزیز من! جان من! من چه‌قدر به تو بگم که زندگی بزرگ‌ترها رو به خودشون بسپار. تو کار خودت رو بکن بابا جان. اون‌ها خودشون می‌دونن چه جوری از پس مشکلات‌شون بر بیان. با ژان‌ وال ژان بازی کردن‌های تو گره‌ای از کار اون‌‌ها باز نمی‌شه که تو هی پابرهنه می‌پری زیر گاری و می‌خوای از رنج و غم و غصه‌ی اون‌ها کم کنی.»

پای راست معلق در هوا، چشمانش به نقطه‌ی نامعلومی‌ خیره می‌ماند. انگار که اینجا نیست.

–          دلم برای بابام می‌سوزه. اون خیلی گناه داره. مجبوره به خاطر ما تحمل کنه. قشنگ معلومه که دیگه دوستش نداره اما آخه مامانم هم هیچ‌کس رو نداره. یک فامیل اجق وجق داره که تو روی آدم مهربونن و قربون صدقه می‌رن اما پشت سر عین هیولا می‌مونن. بیچاره بابام!»

از روی میز بد رنگ زرد، دستمال کاغذی بر می‌دارد و روی چشم‌های سرخش فشار می‌دهد و با سماجت، سرازیر شدن اشک‌هایش را عقب می‌راند.

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

بغض مزخرفی که راه نفسم را بسته است پنهان می‌کنم و می‌گویم: «آخه پسرجانم، این چه رنجیه که تو به دوش می‌کشی؟ اول اینکه مامان و باباها هزار بار در سال دعوا می‌کنن و دوباره آشتی می‌کنن. بعدشم، دلیل کنار هم موندن بابا و مامانت فقط و فقط به خاطر شماها نیست. کلی ترس از تنهایی و کابوس جدایی و یک خروار عادت، مثل چسب اون‌ها رو به هم متصل کرده. ثانیا، با غصه خوردن تو که کاری از پیش نمی‌ره …. تازه، تو یک سال دیگه از پیش‌شون میری. اون‌وقت ببینم بازم می‌خوان از هم جدا بشن یا نه؟»

دور و اطرافش را نگاه می‌کند و روی صندلی به چپ و راست می‌چرخد. چشمانش بی‌هدف اتاق را وارسی می‌کنند و دوباره مات به گوشه‌ای زل می‌زند.

–          یک مدتی مامان مونده بود ایران، خیلی خوب بود. داداش کوچیکم هم پیشش بود. من و بابا هم اینجا بودیم. بابام خیلی با من راحته! باهام خیلی درد دل می‌کرد. از غم و غصه‌هاش، از بدبختی‌های ریز و درشتش، از اجباری که توش گرفتار شده و خب این‌که به خاطر من و داداشم، هر سختی و بدبختی‌ای رو تحمل می‌کنه برام می‌گفت. اون دوران همین که مامان جلوی چشم بابام نبود خودش کلی آرامش بود. اصلا می‌دونید خانم؟ همه چی از کار کردن مامانم تو این مدرسه شروع شد. مامانم همه چی رو خراب کرد ….»

حرفش را  می‌خورد و وحشت زده از این‌که شاید چیزی را بر ملا کرده باشد، لبش را گاز می‌گیرد.

یاد حرف‌های خانم بارزی می‌افتم. مدت‌ها پیش برای پیگیری وضعیت نامناسب درسی پیمان و آشفتگی و اضطراب مدوامش، چندین بار با پدر و مادرش تماس گرفته و هر بار ناموفق‌تر از بار قبل، نتوانسته بودم هیچ‌کدام از ایشان را پیدا کنم.

بعد از طریق همکار بخش اداری جویای دلیل عدم پاسخگویی خانواده پیمان شدم و آنجا بود که فهمیدم چه بلایی سر مادر بیچاره آمده و چه‌طور پدر شکاک و بد‌دل با تهمت و افترا زن را خانه‌نشین کرده. دفتردار با اطلاعاتی کامل از سوابق  تیره و تار پدر دائم‌الخمر و دل پری که از دغل‌بازی‌هایش داشت، مرد را موجودی شارلاتان و دروغگو معرفی کرد  که برای به کرسی نشاندن حرف‌هایش از هیچ کاری ابا نداشته و زن نگون‌بخت را با اتهام رابطه با یکی از همکاران بخش پسران، رسوای خاص و عام کرده تا جایی که مدیر مجتمع برای جلوگیری از حرف و حدیث و آبروریزی، عذر زن بینوا را خواسته. از آن به بعد هم به دستور مرد، زن حق ندارد هیچ‌گونه تماسی با مدرسه برقرار کند.

صدایی در درونم فریاد می‌کشد . باور نمی‌کنم مرد همه‌ی قصه را برای پسر تعریف کرده باشد. به خودم نهیب می‌زنم که آرام بمانم:

–          یعنی تو الان شدی سنگ صبور بابات؟!

گزاره‌ی پرسشی‌ای ارائه می‌کنم و سعی می‌کنم لحن کلامم شماتت‌بار نباشد. او با سر تایید می‌کند و من دندان‌هایم را به هم فشار می‌دهم و می‌گویم: «این خیلی خوبه که تو و بابات این‌قدر به هم نزدیک هستید و با هم کلی گپ می‌زنید ولی این دلیل نمی‌شه که تو درگیر موضوعاتی بشی که مربوط به بزرگ‌ترهاست و برای برطرف کردنش هیچ کاری از دستت برنمی‌آد. اون‌ها باید هر دو به مشاور خانواده مراجعه کنند و برای برطرف کردن مشکل‌شون دنبال راه حل بگردند. تو هم عزیز جانم، برای هزارمین بار ازت می‌خوام به من قول بدی که بچسبی به درس و مشقت و سرت رو با مسائل آدم بزرگها درد نیاری. ما از پس خودمون بر می‌آییم. مامان و بابای تو هم آدم‌های بزرگی هستند و بالاخره یک راهی پیدا می‌کنند. پاشو پسرم، پاشو برو یک آبی به دست و روت بزن و برو سر کلاس. پاشو این‌قدر اون پات رو تکون نده، دل و روده‌ام پیچید تو هم!»

در اتاق که بسته می‌شود، دفترچه‌ی اطلاعات خانواده را از کشوی میزم بیرون می‌آورم و دنبال حرف قاف می‌گردم و بلند بلند حرف می‌زنم: «قاسمی‌، قاسمی، جناب آقای قاسمی‌ …، امیدوارم این بار گوشی رو برداری آقای قاسمی. امیدوارم این بار جواب بدی ….»

تلفن بیست و چند بار بوق می‌خورد و من همچنان گوشی را به گوشم چسبانده‌ام و به خودم دلداری می‌دهم: «امکان نداره همه چیز رو به بچه‌اش گفته باشه. امکان نداره هر فکر و خیال و توهمی‌ که  توی اون کله‌ی مریضش هست  به این بچه منتقل کرده باشه. امکان نداره …»

تیر
۲۷
۱۳۹۷
احمد و مادرش: روایت گریه‌هایی که تمام نمی‌شوند
تیر ۲۷ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: Dean Drobo/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: Dean Drobo/www.shutterstock.com

سمیه تیرتاش

–         خانم باقی! قربون دستت کجایی بابا جان؟ خودت رو سریع برسون. این احمد خودش رو از گریه کشت! مامانش هم نشسته توی راهرو ازم می‌خواد بهش اجازه بدم تا آخر زنگ همین‌جا بشینه. بچه هم می‌بینه مامانش هست ولی بازم زار می‌زنه. من که از پس خانم ناصری بر نمی‌آم. پاشو بیا خودت معلم و دانش‌آموز رو آرومشون کن ….

همهمه و جیغ و فریاد دانش‌آموزان ادامه‌ی مکالمه‌ی تلفنی است که از بخش دبستان به گوشم می‌رسد و صدای تق،  پایان مکالمه را اعلام می‌کند. نگاهی به ساعت دیواری اتاق می‌اندازم و با دیدن عدد ۷:۳۰، چرتکه‌ی مغزم برای انجام لیست بلندبالای کارهای امروز شروع به حساب و کتاب می‌کند. زنگ تلفن دوباره به صدا در می‌آید و با دیدن شماره‌ی بخش دبستان، کتابچه و فرم‌های ارزیابی و دفتر گزارش‌هایم را زیر بغلم می‌زنم و با شتاب از اتاق خارج  می‌شوم.

زن با چشمانی هراسان با دخترکی آویزان به گردنش میان چارچوب در ایستاده است و سد راهم می‌شود.

–         خانم باقی؟!

صدایش آرام و پر تردید است.

–         بله خودم هستم. در خدمتم.

دخترک کوچک را کمی‌ در بغلش جابه‌جا می‌کند و شال کرم رنگ گلدارش را که در اثر گره‌ی بازوان دخترک تا فرق سرش عقب رفته جلو می‌کشد تا با مهار دسته‌ی موی جوگندمی‌ نافرمان، از آشفتگی صورتش بکاهد:

–         خانم باقی من از طرف خانم دکتر روحی می‌آم. ایشون شما رو به من معرفی کردند. پسر من تحت درمان ایشونه. پسرم کلاس سومه و امروز روز اولشه که آوردمش مدرسه.

چشم‌های درشت و سیاه‌تر از شب دخترک به من خیره شده است. لب‌هایم را به بازوی خنک و سفیدش نزدیک می‌کنم و او سرش را محکم‌تر در سینه‌ی مادرش فرو می‌برد.

–         چرا این‌قدر دیر؟! الان یک ماه و نیم از سال گذشته و شما تازه امروز پسرتون رو آوردید؟!

مکث می‌کند و دخترک را که دیگر بنای بی‌قراری گذاشته، روی زمین می‌گذارد تا این بار دست‌های کوچکش را دور پاهای مادر حلقه کند.

–         خانم باقی، پسر من وقتی توی مدرسه‌ست مدام گریه می‌کنه. یعنی از لحظه‌ای که می‌شینه تا زنگ پایان مدرسه بخوره. اصلا اومدم پیش شما چون خانم دکتر روحی به من گفت که بیام و شما رو در جریان مشکل پسرم بذارم. نظر ایشون اینه که احمد از اضطراب شدید رنج می‌بره. از این سیم‌هایی که به سر وصل می‌کنند رو براش شروع کرده. می‌گن که موثره و اضطراب و دلشوره‌اش رو کم می‌کنه.»

ببشتر بخوانید:
گزارشی از یک آزارگری در خانواده

مادر شدن در کودکی

هیچ‌کس سپیده را دوست نداشت

زن نگاهش را به اطراف می‌چرخاند و ادامه می‌دهد: «کلاس اول هم همین‌طور بود. یک نفس گریه می‌کرد. بعد من چند وقتی رفتم پشت در کلاسش تا ساعت آخر نشستم. می‌اومد من رو می‌دید، دیگه خیالش راحت می‌شد. کم‌کم بهتر شد و اواسط سال دیگه خودش با سرویس می‌رفت و می‌اومد تا اینکه من زایمان کردم و بعدشم مجبور شدم به خاطر بیماری دخترم برای یک مدتی بیمارستان بمونم. همون شد که دوباره گریه‌های بی‌وقفه‌ی  احمد  شروع شد، تا جایی که ما کلاس دوم رو مدرسه نفرستادیمش و توی خونه خودم باهاش کار کردم و فقط اومد مدرسه امتحان داد و قبول شد. باور کنید خانم باقی دانش‌آموز زرنگی هم هست اما از اول امسال هر کاری کردیم نتونستیم راضیش کنیم بیاد مدرسه. اونقدر زار زد و خودش رو به در و دیوار کوبید که به خدا مستاصل شدیم. حالا هم به امید اینکه درمان خانم دکتر اثر کنه آوردیمش مدرسه. گفتم اول وقت بیام و شرایطش رو برای شما هم توضیح بدم تا مبادا از گریه‌های طولانیش شوکه بشید».

برای حسن ختام لبخندی بی‌رنگ روی صورت باریک و مهتابی‌اش نقش می‌بندد. دخترک را از لابه‌لای دنباله‌ی عبایش بیرون می‌آورد و به بغل می‌گیرد.

–         چشم. حتما. شما به من اجازه بدید سر کلاسش حاضر بشم و چند جلسه برنامه‌ی مشاهده براش داشته باشم. حتما در اسرع وقت نتیجه‌گیری خودم رو به شما اطلاع می‌دم. »

 •••

از پنجره‌ی مربعی شکل، سرک می‌کشم. کلاس آشفته و درهم به نظر می‌رسد. احمد  را پیدا نمی‌کنم. آرسام  من را می‌بیند و ورجه‌ ورجه کنان به سمت در می‌آید. چند ثانیه بعد در باز می‌شود و من برای اینکه حضورم را موجه کنم، رو به همه سلام و صبح به خیر بلندبالایی می‌گویم که جسته گریخته پاسخی از چهار گوشه‌ی کلاس می‌شنوم. آرسام مصرانه گزارش نارفیقی کمال را می‌دهد که مدام از روی برگه‌های او کپی‌برداری می‌کند و برای توجه من، گوشه‌ی آستینم را می‌کشد و به گزارشش را ادامه می‌دهد:

–         خانم! خانم! این احمد همش گریه می‌کنه. هر چی باهاش حرف می‌زنیم هر کاری می‌کنیم گریه‌اش تموم نمی‌شه.»

 بی‌دقت جواب‌هایی کوتاه به او می‌دهم و چشم می‌چرخانم تا چهره‌ی گریانی را میان این همه صورت گرد خندان و بی‌خیال تشخیص دهم. چشمانی قهوه‌ای و خیس نگاهم را میخکوب می‌کند. خودش به سمتم می‌آید و با صدایی لرزان می‌پرسد: «خانم، مامانم هنوز توی راهروئه؟»

موهای لخت و خرمایی‌اش را از روی پیشانی مهتابی‌اش کنار می‌زنم و دست‌هایم را قاب صورتش می‌کنم: « بله که هست. با خواهر خوشگلت منتظرت نشستند که مدرسه تموم بشه تا با هم برید خونه.»

سرش را عقب می‌کشد و سر جایش می‌نشیند. هیچ کتاب و دفتری روی میزش نیست. چند لحظه به نقطه‌ای مبهم خیره می‌شود. قفسه‌ی سینه‌اش با سرعت بالا و پایین می‌رود. اجزای صورتش جمع می‌شوند، ناگهان در هم می‌پیچد و اشک‌ها سرازیر می‌شوند. به هیچ‌کس نگاه نمی‌کند و به گریه کردن ادامه می‌دهد. سمانه کمی‌ از گوشه‌ی چشم براندازش می‌کند و دوباره مشغول نوشتن می‌شود. آرسام هم که بالاخره آستین من را رها کرده، کمی‌ این پا و آن پا می‌کند و بدون حرف سر میزش بر می‌گردد.

چند دقیقه‌ی دیگر میان میزهای کوچک تک نفره راه می‌روم و به دست‌خط‌های ناشیانه بچه‌ها نگاه می‌کنم. صدای هق هق آرام احمد  تا لحظه‌ی خروج من از کلاس ادامه دارد.

•••

گزارش احمد را همراه با درخواستی از متخصص برای ارزیابی تمرکز و هوش، توانایی‌های ارتباطی و اجتماعی و قدرت نوشتاریش به پایان می‌برم و دکمه‌ی پرینتر را می‌زنم. کاغذهای پراکنده‌ی روی میز را دسته می‌کنم و  همراه با لیوان قهوه‌ی وفادارم، اتاق را به مقصد بخش دبستان ترک می‌کنم تا یک روز دیگر آغاز شود.

•••

–         ببخشید خانم باقی، می‌تونم چند لحظه وقت‌تون رو بگیرم؟

زن صورت مهتابی است. مادر احمد گریان که چشم‌ها، گوشه‌ی لب‌ها و شانه‌های باریکش به سمت پایین متمایل است. انگار جاذبه‌ی زمین، تنها برای او قوای جذبش را به رخ می‌کشد.

–         بله، بله حتما.

به دنبال زن خمیده راه می‌افتم  که حالا پشت به من ایستاده و نگاهش به دخترک خوابیده روی نیمکت فلزی کنار دفتر مدیریت مات مانده است.

–         من در خدمتم. البته قبل از اینکه شما شروع کنید، من باید یک سری اطلاعات که از مشاهده‌ی کلاسی دستگیرم شده بهتون بگم. به نظرم احمد از یک ترس بزرگ، از یک درد عجیب و غریب، از یک چیز پنهان و غیرقابل توصیف رنج می‌بره. گریه‌هاش فقط از نگرانی نبود شما نیست. با اینکه می‌دونه شما پشت در کلاس نشستید، به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شه و ناله می‌کنه و اشک می‌ریزه. یک ناامنی، یک دل‌شوره‌ی بزرگ که من دلیلش رو فقط مربوط به شما نمی‌دونم. در هر حال منتظرم که حرفای شما رو بشنوم.»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

دستک شال گلبهی رنگش را از روی شانه‌اش بر می‌دارد و پاهای لخت دخترک را می‌پوشاند . با سری کمی‌ به چپ کج شده، آرام و بی‌رمق شروع به صحبت می‌کند: «نمی‌دونم والله چی بگم. فقط وقتی مدرسه می‌آد این‌طوری می‌شه. خونه خیلی خوبه. برای هر کی می‌گم احمد توی مدرسه این‌جوری زار می‌زنه باورش نمی‌شه. پسرم معاشرتیه. بیرون که می‌ریم با غریبه و آشنا ارتباط می‌گیره و هیچ خبری از اینهایی که الان شما توصیف می‌کنید نیست. اما نمی‌دونم چرا تا پاش به مدرسه می‌رسه، این‌قدر بی‌قراری می‌کنه.»

صدایش در میانه‌ی راه می‌شکند و نگاهش می‌لرزد.دست سرد و استخوانی‌اش را در دستانم می‌گیرم: «جای هیچ نگرانی‌ نداره. یک مدتی این کوچولو و پسر دومی‌ رو پیش باباشون بذارید و برنامه‌های دو نفره با احمد داشته باشید. مادر و پسری برای خرید و ورزش و گردش بیرون برید و سعی کنید از وجود خودتون، پر و سرشارش کنید. احمد اگر شما رو به قدر کافی توی خونه داشته باشه، دیگه توی مدرسه بی‌تابی نمی‌کنه و ترس از دست دادن‌تون رو نداره.»

روی نیمکت سرد و خاکستری جابه‌جا می‌شود و دستش را از دستانم بیرون می‌آورد.

–         نمی‌دونم خانم باقی اینها رو باید براتون بگم یا نه؟ ولی می‌دونید! خب می‌دونید! چه جوری بگم؟ شوهر من یک زن دیگه داره که خب، می‌دونید، احمد هم می‌دونه … یعنی بچه‌هام همشون می‌دونند. آخه شوهرم وقتی می‌آد اینجا با خودش می‌آردش. آخه یک کمی‌ بد دله … نه نه! منظورم این نبود که شکاکه، نه! می‌گه تهران شهر بی در و پیکر و پر از گرگیه. چه جوری یک زن جوون رو تنها بذارم و بیام به شما سر بزنم؟ خب، می‌دونید؟ واسه همین اوایل منظورم شش ماه پیشه که تازه ازدواج کرده بود؛ یک هفته‌ای که اینجا بود دختره رو هم آورد خونه‌ی ما.

آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد.

–         بعدش، من دو سه ماهی تحمل کردم. اون‌وقت دیگه نتونستم. یعنی دلم می‌خواست به خاطر بچه‌ها هم که شده با این شرایط کنار بیام اما آخه مگه بچه‌ها چقدر باباشون رو می‌بینند؟ به خدا هر کاری کردم دیدم نمی‌تونم. کلی گریه و زاری کردم و از شوهرم خواستم با این دختره دبی نیاد …. خب، بعدش شوهرم دختره رو برد هتل. حالا هر وقت که می‌آد دبی، میرن هتل و فقط به ما سر می‌زنه. با این حالت، من چه جوری می‌تونم ازش بخوام بیاد پیش اینها بمونه که من بیشتر با احمد باشم؟»

اشک‌هایش سرازیر می‌شود و همان‌طور که با یک دست شالش را زیر چانه‌اش نگه داشته، به دنبال دستمال کاغذی سرش را در کیف سیاه و چروکیده‌اش فرو می‌کند.

از جایم بلند می‌شوم و وسط راهرو می‌ایستم. چشمم به دخترک خوابیده روی نیمکت می‌افتد. سرش روی پوشکی که مادرش چند لحظه پیش از ساک بچه درآورد، گذاشته شده و قفسه‌ی سینه اش آرام بالا و پایین می‌رود.

موبایلم را  برمی‌دارم و از لیست شماره‌های تماسم، شماره تلفن آمنه، مشاور و مددکار اجتماعی پناهگاه زنان و کودکان را پیدا می‌کنم. روی تکه کاغذی کوچک، شماره و مشخصات آمنه را می‌نویسم و روی دامن سیاه زن می‌گذارم. گزارش‌ها و مشاهداتم را تلنبار شده در بغل می‌گیرم و با دست آزادم گوشی را به گوشم می‌چسبانم: «سلام آمنه جانم … خوبی عزیز جان؟ … ببخش مزاحمت شدم. در رابطه با یک مورد خاص می‌خوام باهات صحبت کنم ….»

صدایم در میان صدای زنگ و هلهله‌ی کودکان گم می‌شود.

خرداد
۱۰
۱۳۹۷
گزارشی از یک آزارگری در خانواده
خرداد ۱۰ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: Olimpik/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: Olimpik/www.shutterstock.com

سمیه تیرتاش

مثل دفعه‌ی قبل چهارتایی وارد می‌شوند و دقیقا مثل دفعه‌ی قبل پسرک نوپا در بغل مادر بی‌قرار است و پسرک خردسال بزرگ‌تر، دور خودش می‌چرخد.

مرد و زن را دعوت می‌کنم که بنشینند و خدمتکار بخش را صدا می‌زنم تا برای لحظاتی کودک را بیرون ببرد و آن دیگری را پشت میز کودکان می‌گذارم و چند برگه‌ی سفید برای نقاشی روبه‌رویش می‌گذارم و سر جایم بر می‌گردم و بی مقدمه می‌روم سر اصل مطلب:

–          خب …، ممنونم از اینکه اومدید. وقتتون رو زیاد نمی‌گیرم و همون‌طور که دیروز پای تلفن گفتم، مساله مربوط به‌ یاسمن و وضع درسش است. دیروز معلم ریاضیش اومد پیش من و گفت که ظاهرا در رابطه با بی‌نظمی‌ و انجام ندادن تکالیف درسیش با شما صحبت کرده و شما گفتید که سرتون خیلی شلوغه و‌ یاسمن دختر بزرگ خونه است و باید به شما تو خونه کمک کنه و برای درس خوندن وقت کم میاره!

پسرک با کاغذ نقاشی شده به سمتم می‌آید و کاغذ را به من می‌دهد. تشویقش می‌کنم و می‌گویم که ماشین دیگری بکشد و رشته‌ی کلام را دوباره به دست می‌گیرم.

زن و مرد که نگاه‌شان به دنبال پسرک و خط خطی‌هایش رفته بود، سر به سوی من می‌چرخانند و زن بی‌هیچ مقاومتی حرف‌های من را نه تنها تایید می‌کند، بلکه شنیده‌های من را با جزییات کامل‌تر به خودم بر‌می‌گرداند. حتی پدر هم تلاشی برای انکار و حتی تخفیف اتفاقاتی که در خانه بر سر دخترک ۱۲ ساله‌شان می‌آورند، ندارد. بر حرف‌های مادر صحه می‌گذارد و تاکید می‌کند که‌ یاسمن تحت فشار مسئولیت دختر بزرگ خانه بودن است. او باید در کارهای خانه و همچنین نگهداری از برادران کوچک‌ترش به مادر کمک کند و بر درس‌های خواهر کلاس اولی‌اش هم نظارت داشته باشد.

درباره تنبیه بدنی و آزار کودکان بخوانید:

مادرم سیگار را روی دستم خاموش می‌کرد

تنبیه بدنی کودکان ممنوع

کودکانی که صدای‌شان به گوش‌ها نمی‌رسد

با اشاره به نزدیک شدن زمان امتحان‌ها از ایشان می‌خواهم که حداقل‌ یک یا دو ساعت زمان و مکانی را برای‌ یاسمن در نظر بگیرند که بتواند بدون سر و صدا و خرده فرمایش‌های اهالی خانه، درس بخواند.

مخالفتی ندارند، سر تکان می‌دهند و قول می‌دهند. بیشتر از این حوصله‌ی کش دادن موضوعات مربوط به مدرسه را ندارم و دلم می‌خواهد زودتر خشمی‌ را که ۲۴ ساعت است با خودم حمل می‌کنم خالی کنم. انگشت‌هایم را در هم گره می‌زنم و به صورت صاف و بی‌چروک زن زل می‌زنم. ناخودآگاه‌ یاد سایه‌ی تیره‌ای که زیر چشمان‌ یاسمن بود می‌افتم و می‌گویم:

–          متاسفانه دختر شما دیروز حرفی زده که من رو به شدت متغیر کرده و اگر بعد از‌ یک ساعت چونه زدن با‌ یاسمن در مورد شرایط درس خوندن و زندگیش، این مسئله رو عنوان نمی‌کرد -اونم تازه با کلی من من کردن- پیش خودم می‌گفتم دنبال بهونه می‌گرده که مشق ننوشتن و درس نخوندنش رو توجیه کنه؛ ولی وقتی من ازش پرسیدم که مامانت تو خونه تو رو دعوا می‌کنه‌ یا می‌زنه، ناباورانه سرش رو تکون داد و گفت که شما می‌زنیدش.

 ***

دخترک با گوشه‌ی مقنعه‌اش بازی می‌کند و با تکان سر جواب سوالم را می‌دهد.

می‌پرسم: «چه جوری می‌زنندت؟»

کمی‌ مکث می‌کند و می‌گوید: «خیلی نمی‌زنه ولی وقتی می‌زنه محکم می‌زنه.»

دلم می‌خواهد از جایم بلند شوم و آن هیکل نحیف و استخوانی را که اصلا شبیه‌ یک دختر ۱۲ ساله نیست در آغوش بگیرم اما از پشت میز تکان نمی‌خورم و می‌گویم: «می‌تونی بهم بگی آخرین بار کی بوده؟»

روی صندلی چرمی‌ سیاه جابه‌جا می‌شود و می‌گوید: «هفته‌ی پیش بود. با سیم سشوار زد.»

و اشک‌ها روی گونه‌های زرد پژمرده‌اش سرازیر می‌شود. با نگاهم چهار گوشه‌ی اتاق را به دنبال جعبه‌ی دستمال کاغذی رصد می‌کنم. از جایم بلند می‌شوم و روی میز چوبی روبه‌روی دختر می‌نشینم و دستمال را به سمتش دراز می‌کنم. هیچ تلاشی برای گرفتنش نمی‌کند و اشک‌ها، صورتش را خیس می‌کنند.

***

منتظر عکس‌العمل مادر هستم ولی در آن چشمان شیشه‌ای واکنشی نمی‌بینم. نه نفی، نه ترس، نه اعتراض و نه شرم. فقط توضیح مبنی بر اینکه هفته‌ی پیش برادر کوچک‌تر که به‌ یاسمن سپرده شده بوده از روی صندلی افتاده و او هم دخترک را تنبیه کرده است.

به مرد نگاه می‌کنم. از چشمان پشت عینکش چیزی سر در نمی‌آورم. کلافه و سردرگم صدایم را بلند می‌کنم:

–          آخه چه‌طور‌ یک همچین کاری کردید؟ شما حق ندارید‌ یاسمن رو بزنید. شما به هیچ دلیلی حق اینکه دست روی بچه‌هاتون بلند کنید ندارید. هر کار اشتباهی هم ازشون سر بزنه، زدن معنی نداره. شما چه‌طور به خودتون این حق رو می‌دید؟! مگه پدر و مادر شما وقتی بچه بودید، شما رو می‌زدند؟!

سایه‌ای از تاثر برای لحظه‌ای در صورت زن خودنمایی می‌کند و می‌گوید: «بله! منم تو خونه از مامان و بابام کتک می‌خوردم. دقیقا هم همین‌طوری که‌ یاسمن زندگی می‌کنه زندگی می‌کردم.»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

و دوباره نقاب سفید گچی برمی‌گردد و من سعی دارم به لایه‌ی زیرین‌تری دسترسی پیدا کنم:

–          خانم محمدی شما می‌دونید که کارتون غیر‌قانونیه و ما اینجا موسسه‌ها و پناهگاه‌هایی داریم که با مدارس همکاری می‌کنند و اگر گزارشی از ما داشته باشند با شما برخورد قانونی می‌شه. این بخشی از وظایف مدرسه‌ست که اگر در جریان آزار و اذیت دانش‌آموزی توسط همکلاسی، غریبه و متاسفانه خانواده قرار گرفت، به این موسسه‌ها اطلاع بده و اونها خیلی جدی پیگیری می‌کنند.

زن با همان نگاه بی‌تغییر ادامه می‌دهد: «… یک وقتایی با گریه می‌خوابه. همش می‌گه نرسیدم مشقام رو بنویسم. فردا معلمم دعوام می‌کنه. بعضی شبا وقتی می‌خوابه خیلی ناراحت می‌شم از اینکه زدمش ولی خب …»

پسرک دوباره با نقاشی دیگری برمی‌گردد و کاغذش را به من نشان می‌دهد. نمی‌دانم باید از رفت و آمد پسرک در میان صحبت خوشحال باشم‌ یا ناراحت ولی از حضورش استقبال می‌کنم و از او می‌خواهم که این بار به جای ماشین برایم خانه بکشد و پدر و مادر هم با من در این ابراز شادمانی همراهی می‌کنند.

مرد چند جمله‌ی مهرآمیز به پسر می‌گوید و رو به من لبخندی زده و می‌گوید: «البته خانومم هم تا حدودی داره اغراق می‌کنه. این‌قدرها هم به‌ یاسمن سخت نمی‌گذره.»

در صورت زن حالت قابل توجهی که نشانه‌ی خوشحالی‌ یا ناراحتی از حمایت همسر باشد نمی‌بینم. حرف دیگری ندارم. دوباره از هر دو قول می‌گیرم که در این‌ یک ماه باقی مانده از مدرسه،‌ یاسمن را به حال خودش بگذارند تا از پس امتحان‌هایش برآید. پسرک برای بار آخر تصویر خانه‌ای که به هیچ خانه‌ای شبیه نیست به من نشان می‌دهد. خدمتکار خسته از طولانی شدن جلسه‌ی ما در چارچوب در ظاهر می‌شود و کودک معترض را به مادرش می‌سپارد.

همه با هم از جا بلند می‌شویم. کودک گوشه‌ی شال سیاه مادر را در میان انگشتانش مچاله می‌کند و با قلدری می‌کشد. زن تنها سرش را به چپ و راست می‌چرخاند تا گردنش را از فشار حلقه‌ی شال برهاند که موفق نمی‌شود. مرد بر زانو می‌نشیند تا پسرک را برای رفتن مجاب کند. من پشت میزم برمی‌گردم و صفحه‌ی جدیدی در دفتر گزارشات باز می‌کنم و می‌نویسم:

اسم:‌ یاسمن محمدی

سن: ۱۲ سال

کلاس: شش

تاریخ: ۲۰ می ‌۲۰۱۸