صفحه اصلی  »  سام زندی
image_pdfimage_print
فروردین
۱۱
۱۳۹۴
خشونت خانگی علیه مردان، شناسایی علایم
فروردین ۱۱ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , , , ,
image_pdfimage_print

 

 

 

 

 

 

عکس :flickr

ترجمه: سام زندی

خشونت خانگی علیه مردان می تواند تهدیدی جدی باشد، هر چند تشخیص آن همیشه آسان نیست. بدانید که چگونه تشخیص بدهید که مورد آزار هستید، و چگونه کمک بخواهید.

(نوشته ی کارکنان مایوکلینیک)

زنان تنها قربانیان خشونت خانگی نیستند. علایم خشونت خانگی علیه مردان را درک کنید و بدانید که چگونه کمک بخواهید.

شناسایی علایم خشونت خانگی علیه مردان

خشونت خانگی  که با عنوان خشونت ِ شریک ِ نزدیک ِ زندگی هم شناخته می شود میان افراد دارای رابطه نزدیک رخ می دهد. خشونت خانگی علیه مردان می تواند اشکال مختلفی داشته باشد، از جمله آزار عاطفی، جنسی، جسمی و تهدید به آزار. این اتفاق می تواند در روابط دگرجنسگرایانه یا همجنسگرایانه رخ دهد.

شناسایی خشونت خانگی علیه مردان ممکن است آسان نباشد. در اوایل شکل گیری رابطه، شریک زندگی ممکن است دلسوز، سخاوتمند و حمایتگر به نظر آید، ولی این خصلت ها بعدا تبدیل به کنترل کردن و ترساندن شود. در آغاز، آزار ممکن است به صورت رخدادهایی مجزا بروز کند. ممکن است عذرخواهی کند و قول بدهد که دیگر آزارتان ندهد.

در روابط نزدیک، خشونت خانگی علیه مردان ممکن است شامل سیلی زدن دو طرف به یکدیگر یا هل دادن یکدیگر در زمان عصبانیت باشد، در حالی که هیچ یک از دو طرف خودش را در معرض آزار یا کنترل شدن تلقی نکند. ولی این نوع خشونت هم می تواند رابطه را ویران کند و به آسیب جسمی و نیز عاطفی بیانجامد.

ممکن است شما دچار خشونت خانگی باشید، اگر شریک تان:

  • ناسزا می گوید، توهین می کند یا تحقیرتان می کند
  • از رفتن شما به کار یا محل تحصیل جلوگیری می کند
  • نمی گذارد اعضای خانواده یا دوستان تان را ببینید
  • می کوشد پول خرج کردن، رفت و آمد، یا پوشاک شما را کنترل کند
  • رفتارش حسادت یا مالکیت بروز می دهد یا دائما شما را به بی وفایی متهم می کند
  • وقتی مشروب یا مواد مخدر مصرف می کند، عصبانی می شود
  • با خشونت یا یک سلاح، تهدیدتان می کند
  • شما، فرزندان یا حیوانات خانگی تان را با مشت، لگد، هل دادن، سیلی، فشردن گلو، یا کارهای دیگر آزار می دهد
  • ناچارتان می کند بر خلاف میل تان سکس داشته باشید یا اعمال جنسی انجام دهید
  • به خاطر رفتار خشونت آمیز خودش، شما را متهم می کند یا می گوید که سزاوارش هستید

اگر شما همجنسگرا، دوجنسگرا یا تراجنسی هستید نیز ممکن است در معرض خشونت خانگی باشید، اگر در رابطه با کسی باشید که:

  • تهدیدتان می کند که گرایش جنسی یا هویت جنسیتی شما را برای دوستان، خانواده، همکاران یا هم محله های تان فاش می کند
  • به شما می گوید که مقام های مسئول به یک همجنسگرا، دوجنسگرا یا تراجنسی کمک نخواهند کرد
  • به شما می گوید که ترک کردن رابطه به معنای این است که  همجنسگرایی، دوجنسگرایی یا تراجنسی بودن، انحراف به شمار می آیند
  • آزار دادن شما را از این طریق توجیه می کند که به شما می گوید شما “واقعا” همجنسگرا، دوجنسگرا یا تراجنسی نیستید
  • می گوید که مردها فطرتا خشن اند

کودکان و آزار

خشونت خانگی بر کودکان اثر می گذارد، حتا اگر فقط شاهد آن باشند. اگر فرزند دارید، به خاطر داشته باشید که قرار گرفتن در معرض خشونت خانگی، آنها را در خطر دچار شدن به مشکلات تکاملی، اختلالات روانی، مشکلات تحصیلی، رفتار پرخاشگرانه و کمبود اعتماد به نفس قرار می دهد. شاید نگران باشید که درخواست کمک ممکن است شما و فرزندان تان را بیشتر به خطر بیاندازد یا خانواده ی شما را از هم بپاشد. پدرها ممکن است از این بترسند که شریک زندگی شان بکوشد فرزندان شان را آز آنها بگیرد. ولی کمک گرفتن، بهترین راه برای محافظت از کودکان شما، و خودتان است.

دور بسته را بشکنید

اگر در وضعیتی آزارنده هستید، ممکن است این الگوهای رفتاری را تشخیص دهید:

  • شخص آزارنده تهدید به خشونت می کند
  • شخص آزارنده، شما را می زند
  • شخص آزارنده عذر می خواهد، قول می دهد و برای شما هدیه می آورد
  • این دور بسته تکرار می شود

معمولا با گذشت زمان، خشونت متناوب تر و شدیدتر می شود.

خشونت خانگی می تواد باعث افسردگی و اضطراب شما شود. ممکن است احتمال مصرف الکل یا مواد مخدر یا انجام سکس محافظت نشده را برای شما بالا ببرد. از آنجا که به طور سنتی مردها جسما قوی تر از زن ها پنداشته می شوند، ممکن است کمتر احتمال داشته باشد که خجالت بکشید خشونت خانگی در رابطه ی خود با جنس مخالف تان را گزارش کنید. همچنین ممکن است نگران باشید که چون مرد هستید، کسی به آزار دیدن تان اهمیت لازم را ندهد. به شکلی مشابه، مردی که در معرض آزار مرد دیگری قرار دارد ممکن است به دلیل تاثیر آزار بر مردانگی اش، یا به دلیل آشکار شدن گرایش جنسی اش، از صحبت کردن در این باره اکراه داشته باشد.

اگر قصد کمک خواستن داشته باشید، ممکن است با کمبود منابع موجود برای قربانیان مذکر ِ خشونت خانگی مواجه شوید. ارائه دهندگان خدمات بهداشتی و منابع دیگر ممکن است به فکرشان نرسد از شما بپرسند که مصدومیت شما نتیجه ی خشونت خانگی است و به همین دلیل، فاش کردن موضوع آزار برای شما دشوارتر شود. ممکن است بترسید که اگر درباره ی آزار با کسی صحبت کنید، خودتان متهم به بدرفتاری شوید. ولی به خاطر داشته باشید که اگر مورد آزار هستید، تقصیر شما نیست و کمک هم در دسترس است.

اول با کسی درباره ی آزار صحبت کنید، یک دوست، خویشاوند، درمانگر یا یکی از نزدیکان. در ابتدا ممکن است صحبت کردن درباره ی آزار برای تان دشوار باشد. ولی به احتمال زیاد احساس خلاصی می کنید و حمایتی را که به شدت لازم دارید، به دست می آورید.

یک برنامه ی ایمنی طرح کنید

ترک کردن شخص آزارنده ممکن است خطرناک باشد. اقدامات احتیاطی زیر را در نظر بگیرید:

  • برای راهنمایی، به یک شماره تلفن مخصوص خشونت خانگی زنگ بزنید. وقتی که اوضاع امن باشد و شخص آزارنده حاضر نباشد تلفن کنید، یا از خانه ی یک دوست، یا محل امن دیگری تلفن کنید.
  • یک ساک اضطراری با وسایلی که موقع ترک محل لازم دارید، از جمله لباس های اضافی و کلید های خانه، آماده کنید. ساک را در محل امنی  نگه دارید. مدارک مهم شخصی، پول و نسخه های دارویی را دم دست داشته باشید تا بتوانید در فرصت کوتاهی آنها را با خود ببرید.
  • بدانید دقیقا کجا می روید و چطور به آنجا می رسید.

ارتباطات و محل سکونت خود را پنهان نگه دارید

شخص آزارنده می تواند با استفاده از وسایل تکنولوژیکی بخواهد ارتباطات تلفنی و اینترنتی شما را شنود کند و محل اقامت تان را ردیابی کند. اگر نگران ایمنی خود هستید، کمک بخواهید. برای حفظ حریم خصوصی تان:

  • در استفاده از تلفن احتیاط کنید. شخص آزارنده ممکن است تماس های شما را ردگیری کند و مکالمات شما را شنود کند. او ممکن است از شناسه ی تلفنی استفاده کند، تلفن همراه تان را چک کند یا قبض های تلفن شما را وارسی کند تا ریزِ تماس ها و پیامک های شما را به دست آورد.
  • در استفاده از کامپیوتر خانه احتیاط کنید. شخص آزارنده ممکن است از نرم افزارها برای کنترل ایمیل ها ی شما و وبسایت هایی که می بینید استفاده کند. برای کمک گرفتن، به فکر استفاده از کامپیوتر در محل کار، کتابخانه یا منزل یکی از دوستان باشید.
  • رهیاب را از خودرو بیرون ببرید. شخص آزار دهنده ممکن است از رهیاب برای تعیین موقعیت شما استفاده کند.
  • گذرواژه ایمیل تان را مرتبا عوض کنید. گذرواژه (پسورد) هایی انتخاب کنید که شخص آزارنده نتواند حدس بزند.
  • سابقه ی مراجعه به وبسایت ها را پاک کنید. با استفاده از مرورگر اینترنتی، سابقه ی وبسایت ها یا تصاویری را که به آنها سر زده اید پاک کنید.

 

از کجا کمک بگیرید

در مواقع اضطراری به پلیس تلفن کنید. منابع زیر نیز می توانند به شما کمک کنند:

  • شخص مورد اعتماد شما. از یک دوست، خویشاوند، همسایه، همکار یا مشاور دینی یا معنوی کمک بخواهید.
  • این خط ملی مخصوص خشونت خانگی  در آمریکا ۷۲۳۳-۷۹۹-۸۰۰  است .( در ایران میتوانید به پلیس ۱۱۰ یا بهزیستی تماس بگیرید  )..این خطوط در مواقع اضطراری وارد عمل می شوند و منابع لازم را به شما معرفی می کنند.
  • پرسنل بهداشتی – درمانی شما.  پزشکان و پرستاران، مصدومیت شما را درمان می کنند و می توانند دیگر منابع محلی را به شما معرفی کنند.
  • یک مرکز مشاوره یا بهداشت روانی. در بیشتر جوامع، گروه های مشاوره ای و حمایتی برای افرادی که درگیر رابطه آزاردهنده هستند وجود دارد.
  • دادگاه محلی. دادگاه محلی شما می تواند حکمی قانونی صادر کند که بر اساس آن، شخص آزارنده در صورت دور نماندن از شما، بازداشت شود. فعالان محلی ممکن است بتوانند شما را در باره ی روند قانونی ِ گرفتن ِ این حکم راهنمایی کنند.

خشونت خانگی علیه مردان می تواند اثرات مخربی داشته باشد. هرچند شاید نتوانید جلوی رفتار آزاردهنده ی شریک زندگی تان را بگیرید، ولی می توانید درخواست کمک کنید. به خاطر داشته باشید که هیچ کس سزاوار آزار نیست.

بیشتر بخونید 

اسفند
۵
۱۳۹۳
داستان مری
اسفند ۵ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , ,
image_pdfimage_print

7205199858_f6cbe624b2_z

عکس: [AndreasS]

ترجمه سام زندی

زندگی فعلی من…

زندگی فعلی من سخت است، یک جور عجیبی است. کسل شده ام. توی خانه هیچ کاری نیست که بکنم. کلی تلویزیون و دی وی دی و سی دی تماشا می کنم. موسیقی گوش می کنم. پول یا وقت زیادی ندارم که کار دیگری بکنم، و به پسرم در تکالیف دبیرستانش کمک می کنم .

آیا در خانه احساس امنیت می کنم؟ نه. گاهی حس می کنم جایم امن است، گاهی نه. بستگی دارد. مردی در خانه ام نیست. درست است که شوهر دارم، ولی گاهی دلم می خواهد فراموشش کنم. همیشه پای کامپیوتر است، یا ورق بازی می کند، یا تلویزیون تماشا می کند. پول زیادی خرج کامپیوتر و دی وی دی می کند.

مدت ها پیش بود که با شوهرم آشنا شدم، شانزده سال پیش. کارش رانندگی برای مجتمع مسکونی ای بود که من در آن زندگی می کردم. تصمیم به ازدواج خیلی ساده بود. او عاشقم بود، برای همین با او ازدواج کردم. خیلی ها راضی به این ازدواج نبودند. خانواده ام مخالف ازدواجم بودند. پدرم راضی بود. مادرم می گفت “اشکالی ندارد اگر می خواهی ازدواج کنی.” ولی دو خواهرم نمی خواستند ازدواج کنم. موافق نبودند. فکر می کنم نگرانم بودند.

شوهرم پیش از من یک بار ازدواج کرده بود، مدت ها پیش. نمی دانم به سر زن قبلی اش چه آمده بود، نمی دانم کجا رفت، هیچ چیزی از او نمی دانم.

وقتی پسر اولم به دنیا آمد مشکلات شروع شد. وقتی پسرم یک ساله بود، او را از من گرفتند. پلیس آمد و او را برد تا از او مراقبت کند، مجبور بود برود. یک نفر به پلیس زنگ زده بود و گفته بود که فکر می کند مدت ها پیش در خانواده ما، تجاوز جنسی اتفاق افتاده است. پسرم را از ما گرفتند. سال ها پیش، زن دیگری به شوهر من، اتهام تجاوز جنسی زده بود. آن زن در همان مجتمعی که من بودم زندگی می کرد. این اتهام حقیقت نداشت. آن زن به رابطه من و شوهرم حسادت می کرد. همچنین، مدت ها پیش، وقتی پسرم یک ساله بود، حادثه ای پیش آمد و پای پسرم شکست. پسرم دوید پشت ویلچر من، و چرخ ویلچر از روی پایش رد شد. جیغ کشید و گریه کرد. خیلی دردش آمده بود. آن موقع، خواهر من از پسرم مراقبت می کرد. پسرم رفت خانه خواهرم، تا آنجا زندگی کند. دوران سختی بود. شوهرم از این که خواهرم پسرمان را برده، ناراحت و عصبانی بود. ما در ملبورن زندگی می کردیم، ولی خواهرم نزدیک ساحل زندگی می کرد. رانندگی دائمی از ملبورن به آنجا برای دیدن پسرم، و برگشتن به ملبورن، خیلی سخت بود. تصمیم گرفتیم خانه را عوض کنیم تا نزدیک پسرمان باشیم. باید به دادگاه می رفتیم تا حق سرپرستی پسرمان را پس بگیریم. خیلی سخت بود. وقتی دوازده سالش شد، به خانه برگشت تا با ما زندگی کند.

شوهرم از من مراقبت می کند. من شوهرم را دوست دارم. گاهی کمکم می کند و گاهی دعوا می کنیم. تمام پول ما دست اوست و خرج کردنش هم با اوست. گاهی پسرم چیزی برای مدرسه اش لازم دارد، ولی شوهرم تمام پول را برده است. وقتی به او می گویم چیزی لازم دارم، به حرفم گوش نمی کند. من تمام صورت حساب ها و اجاره خانه را از پول خودم می دهم، شوهرم پول خودش را برای خودش نگه می دارد. پولش را با من قسمت نمی کند. گاهی در مورد پسرم با هم دعوایمان می شود. پسرم دارد بزرگتر می شود و چیزهای بیشتری می خواهد. من و شوهرم سر این مسائل دعوایمان می شود. منبع درآمد من و پسرم این است که روزنامه محلی را می بریم در خانهء مشترکین تحویل می دهیم، برای این که بتوانیم از خودمان پولی داشته باشیم.

شوهرم کمکم می کند لباس بپوشم، کمکم می کند سینه بندم را بپوشم، برایم یک فنجان چای درست می کند، آشپزی می کند. مجبورم می کند منتظر بمانم. من از انتظار بیزارم. گاهی که پسرمان را به مدرسه می رساند، مجبورم می کند منتظر بمانم تا برگردد و کمکم کند برای کارهای روزانه ام آماده بشوم. پشت سر من، با پسرمان حرف می زند.

اگر از روی صندلی بیافتم، به پرستارهایم خبر نمی دهد، مجبورم می کند خودم مشکل را حل کنم. مرا به دکتر یا بیمارستان نمی برد. حتا اگر آسیب دیده باشم، مرا برای معاینه نمی برد. پاهایم می سوزد، کمرم درد می کند، زانوهایم می سوزد، و خیلی درد دارم. فریاد می زنم که می خواهم بروم دکتر، فریاد می زنم که آسیب دیده ام، ولی باز هم شوهرم مرا به دکتر نمی برد. فقط برای گرفتن نسخه قرص ضد بارداری مرا به دکتر می برد.

گاهی دعوا می کنیم. بد جوری دعوا می کنیم. شوهرم مرا می زند، هل می دهد و چنگ می زند. وقتی می خواهم سوار ماشین بشوم، هل ام می دهد. پای من معیوب است و درد می گیرد. برای سوار ماشین شدن، خیلی کم کمکم می کند، بقیه کار به عهده خودم است.

شوهرم کمی زبان اشاره به کار می برد. دیگر اهمیتی نمی دهد، حالا دائم داد می زند. دیگر زبان اشاره به کار نمی برد. پسرم زبان اشاره را یاد گرفت، ولی او هم زیاد از آن استفاده نمی کند. به نظرم ، پسرم فکر می کند چون پدرش فقط کمی زبان اشاره بلد است، خودش هم فقط کمی زبان اشاره لازم دارد. اوایل که ازدواج کرده بودم، شوهرم خیلی زبان اشاره به کار می برد، ولی این مدت ها پیش بود. حالا می گوید یادش نمی آید. فراموش کرده.

ما ده سال در خانه دستگاه تله تایپ داشتیم، ولی هیچ وقت وصل نشد. برای همین کار نمی کند. وضع من بد است، چون تنبلم و نمی توانم استفاده از کامپیوتر و ایمیل را یاد بگیرم.

نمی دانم چه چیزی می تواند به رابطه من و شوهرم کمک کند. شاید باید مقابله به مثل کنم! بعضی وقت ها بی رحم می شود. شوهرم عوض نخواهد شد. همین که هست می ماند. چند بار به فکر افتادم از او جدا بشوم، ولی نگرانم چه خواهد شد. من هم نگرانم که به تنهایی نتوانم زندگی ام را بچرخانم. تازه، نمی دانم کجا بروم. نگرانم که اگر جدا بشوم پسرم چه می شود. حالا مدرسه می رود، بزرگتر شده و می تواند از خودش مراقبت کند. به موسیقی هم علاقه دارد. پدرش می تواند از او مراقبت کند. پدرش او را از مدرسه برمی دارد و هر جا که بخواهد می برد. ولی من کجا بروم؟

ارتباط با پرستاران و دیگران

حالا دیگر نمی دانم احساسم درباره این که ازدواج کردم چیست؟ وقتی از زندگی ناراضی ام، وقتی غمگینم ، گریه می کنم و از دست پرستارها عصبانی می شوم و گاهی با آنها دعوا می کنم. پرستارها کمکی به من نمی کنند. به حرف شوهرم گوش می کنند، نه به حرف من. همین مراعصبانی می کند. به من بی توجهی می کنند، به حرف من اهمیتی نمی دهند. بعضی از پرستارها برای من وقت ندارند، رفتارشان بد است، زبان اشاره بلد نیستند. خیلی سخت است.

بعضی از پرستارها از جانب من حرف می زنند، چیزهایی برایم سفارش می دهند که من نمی خواهم. شوهرم هم از جانب من حرف می زند. همیشه به خاطر این که به پرستارها اعتراض می کنم، با شوهرم دعوایم می شود. اگر خودم چیزی بخرم با شوهرم دعوایم می شود. اگر چیزی برای خودم بخواهم باید از او تقاضا کنم. من آدم بزرگسالی هستم، ناجور است که برای همه چیز مجبور باشم از دیگران تقاضای کمک کنم. پرستارهای من اجازه دارند برای پسرم خرید کنند، ولی خودم اجازه ندارم. من کسی هستم که با شوهرم دعوایم می شود.

شوهرم به شکایت های من از پرستارهایم گوش نمی کند، خودش هم از آنها شکایت نمی کند. وقتی ارتباطم با پرستارها قطع می شود، به شوهرم می گویم که پرستار، مهارت لازم برای ارتباط را ندارد. وقتی به او می گویم کسی را می خواهم که زبان اشاره بلد باشد، توجهی نمی کند. می خواهد خودش به پرستارها بگوید چه کار کنند، نه من. شوهرم دلش می خواهد کنترل پول و کنترل پرستارها دست خودش باشد. من غمگینم و نگران اتفاقات آینده.

یک پرستار دارم که خیلی خوب از من حمایت می کند. به او اعتماد دارم و برایش از مشکلاتی که با شوهرم دارم حرف می زنم. این کمک بزرگی برای من است که کسی را داشته باشم که به او اعتماد کنم. قدرت و توان اعتراض ندارم. شوهرم خیلی قدرتمند است، از من قدرتمندتر است.

زمان زیادی با پرستارها توی خانه ام. پولی در بساط ندارم. همراه پرستارهایم، وقت زیادی را صرف تماشای ویترین مغازه ها می کنم. برایم خیلی سخت است که شوهرم را دوست داشته باشم.

با آدم های زیادی درباره رفتار شوهرم صحبت نکرده ام. به کمک پرستاری که به اواعتماد دارم، با مسئول پرونده ام، و همین طور با یک مدافع حقوق معلولین صحبت کرده ام. همین. می خواستم مسئول پرونده ام، مرا در مشکلی که با پرستارهایم دارم کمک کند. من پرستارهایی می خواهم که زبان اشاره بلد باشند و برای ارتباط با من، نیازی به شوهرم نداشته باشند. می خواستم که مدافع حقوق معلولین به حل مشکلاتم کمک کند. او ترتیبی داد که برای رفتن به تعطیلات، پولی گیرم بیاید، ولی مشکل دائمی مرا حل نکرد، یعنی این که کنترل پول در دست شوهرم است.

برای تماس با خانواده ام، برای نامه نوشتن به خواهرهایم، کمک لازم دارم. شوهرم خوشش نمی آید با خانواده ام هیچ تماسی داشته باشم.

به پرستارها و دیگران چه می گویم

دلم می خواهد به پرستارها بگویم که به حرفم گوش کنند و کمی وقت بگذارند تا ارتباط با مرا یاد بگیرند. دلم می خواهد به آنها بگویم که دوست دارم با بقیه زن هایی که از آنها مراقبت می کنند حشر و نشر کنم، بخندم، و ارتباط خوبی داشته باشم. دلم می خواهد به زنان دیگر بگویم که دنبال یک شوهر خوب بگردند. ومطمئن بشوند که مشکلی برایشان پیش نمی آید. مطمئن بشوند که هم خودشان و هم آن مرد، می دانند چطور با هم رفتار کنند. مطمئن بشوند که در کنار هم به آنها خوش می گذرد.

منبع: dvrcv

بهمن
۲۹
۱۳۹۳
خانواده های فرزندپذیر: چگونه به سازگاری فرزندتان کمک کنید
بهمن ۲۹ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
image_pdfimage_print

brown-children-eye

عکس: freepix.eu

بهداشت کودکان

ترجمه سام زندی

خانواده های فرزندپذیر در صورتی می توانند موفق باشند که اعضای خانواده برای ایجاد روابطی سالم همکاری کنند. دریابید چگونه می توانید به فرزندتان کمک کنید که بخشی از یک خانواده مرکب باشد. (از: مایوکلینیک)

روابط درون خانواده های فرزندپذیر ممکن است پیچیده باشد. وقتی خانواده فرزندپذیر جدیدی شکل می گیرد، هر یک از اعضای خانواده با مجموعه  منحصر به فردی از مشکلات و منابع بالقوه استرس روبرو می شود. با این همه، ایجاد یک خانواده ی مرکب ِ موفق، امکان پذیر است.

مشکلاتی را که یک خانواده مرکب ممکن است برای فرزند شما ایجاد کند در نظر بگیرید، همچنین، کارهایی را که می توانید برای غلبه بر این موانع بکنید تا با هم زندگی تازه ای بسازید.

فقدان را بپذیرید و برایش ابراز اندوه کنید

ممکن است فرزند شما دچار اضطراب ناشی از طلاق یا مرگِ یکی از والدین باشد. شاید هم فرزندتان هنوز امید دارد که شما و همسر سابق تان نزد هم برگردید. همچنین، فرزندتان ممکن است نگران این باشد که ازدواج جدید و خانواده ی جدید، دوام نداشته باشد.

به ترس ها و نگرانی های فرزندتان توجه کنید و بگذارید فرزندتان با هر روندی که برایش راحت است التیام پیدا کند. انتظار نداشته باشید که احساسات فرزندتان به سرعت یا در لحظه ی خاصی – مثل در جشن عروسی شما یا روزی که نزد شما نثل مکان می کند – بهبود یابد.

روابط خانوادگی موجود را تقویت کنید

وقت صرف کنید تا روابط خانوادگی  که پیش از پیدایش ِ خانواده مرکب وجود داشته را تقویت کنید. برای نمونه، فعالیت هایی ویژه یا گردش هایی ترتیب بدهید که فقط خودتان و فرزندتان در آن حضور داشته باشید.

همچنین به یاد داشته باشید کودکی که وارد یک خانواده مرکب ِ جدید می شود، ممکن است احساس دوپارگی میان پدر یا مادری که با او زندگی می کند، و پدر یا مادر دیگرش کند. به احساس فرزندتان احترام بگذارید و دقت کنید که در باره پدر یا مادر دیگر، حرف منفی نزنید، فارغ از این که خودتان در این باره چه نظری دارید.

روابط جدید خانوادگی را تحکیم کنید

ممکن است برای کودک، آموختن برقراری ارتباط با ناپدری، نامادری، یا برادر و خواهرهای ناتنی، دشوار باشد.

برای این که به فرزندتان کمک کنید این پیوندها را به وجود بیاورد، شاید لازم باشد علایق مشترکِ میان اعضای خانواده مرکب ِ خود را شناسایی کنید. فرزندتان را تشویق کنید وقت صرف کند تا اعضای خانواده جدیدش را بشناسد. ولی دقت کنید که اجازه بدهید روابط جدید، با روند طبیعی خودشان شکل بگیرند.

اگر فرزندتان از ناپدری یا نامادری انتقاد می کند، بکوشید واکنش بیش از اندازه نشان ندهید. خیال تان آسوده باشد که اگر ناپدری یا نامادری در تلاش خود برای ایجاد رابطه جدی باشد، احساس های مثبت،  به احتمال زیاد، عاقبت بر احساس های منفی غلبه خواهند کرد.

تشویق به احترام

ممکن است یکی دو سال – یا حتا بیشتر- طول بکشد تا اعضای خانواده ای که فرزندخوانده دارد، به زندگی با هم عادت کنند.

به فرزند خود یا دیگر اعضای خانواده فشار نیاورید که روابط جدید را بی درنگ بپذیرند. به جای آن، تمام اعضای خانواده را تشویق کنید که با نزاکت و احترام با یکدیگر رفتار کنند.

گروهی تصمیم بگیرید

خانواده مرکب ِ خود را به شکل یک واحد یکپارچه ببینید. به فکر برگزاریِ جلسه های منظم خانوادگی برای بحث در باره مسائل و رسیدن به راه حل های مثبت، به عنوان یک گروه، باشید.

بدانید چه زمانی به کمک بیشتر نیاز دارید

بیشتر خانواده های فرزندخوانده دار، قادرند با گذشت زمان، روابط خودشان را سازمان بدهند و مسائل شان را حل کنند.

به گفته آکادمی روان پزشکی کودک و نوجوان آمریکا، صحبت کردن با یک کارشناس بهداشت روانی، می تواند برای فرزندتان سودمند باشد، اگر چنین احساس هایی داشته باشد:

  • احساس تنهایی در مقابله با مشکلات
  • احساس دوپارگی میان والدین یا دو خانواده
  • احساس کنار گذاشته شدن
  • انزوای ناشی از حس خشم و گناه
  • تردید در باره این که چه کاری درست است
  • احساس ناراحتی در برخورد با هر یک از اعضای خانواده ی اولیه یا خانواده ی پذیرنده

علاوه بر این، درمان خانوادگی نیز می تواند سودمند باشد اگر:

  • فرزندتان نشانه های عصبانیت یا بیزاری نسبت به یک عضو خاص خانواده نشان دهد
  • یک فرزند ظاهرا نسبت به دیگران ترجیح داده شود
  • انضباط، فقط به عهده پدر یا مادرِ فرزند گذاشته شود، به جای این که هم پدر یا مادر طبیعی، و هم پدر یا مادر فرزندپذیر را شامل شود
  • فرزند شما متناوبا گریه کند یا شروع کند به کناره جویی از دیگران
  • اعضای خانواده از فعالیت هایی مانند حضور در جمع دوستان، که معمولا لذت بخش اند، لذت نبرند

به یاد داشته باشید که ساختن یک خانواده ی جایگزین ِ موفق، زمان می برد. اعضای خانواده تان را تشویق کنید که یکدیگر را بشناسند و با هم، رسوم تازه ای را شروع کنند. با گذشت زمان، در خانواده ی مرکب ِ شما، پیوندهایی شکل خواهد گرفت که یک عمر باقی می ماند.

منبع: http://www.mayoclinic.org/healthy-living/childrens-health/in-depth/stepfamilies/art-20047046?pg=2

بهمن
۲۵
۱۳۹۳
داستان کاترینا
بهمن ۲۵ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , ,
image_pdfimage_print

508789641_6d42f52b7d_o

عکس: ZaCky

داستان کاترینا

ترجمه: سام زندی

پدرم خیلی بداخلاق بود، و به نظرم، اگر در هر محیط فرهنگی دیگری هم بزرگ شده بود، باز خلق و خوی بدی داشت. از یک طرف، برای من و برادرم یا هر مرد و زنی که از نظر فرهنگی از او قوی تر بودند، قیافه می گرفت. بعضی از مردها از فرهنگ خودشان به عنوان بهانه ای برای خشونت استفاده می کنند. ولی پدر من هیچ وقت توضیحی درباره رفتارش با من نداد، جز این که همیشه تقصیر از من بود، به خاطر کارهایی که می کردم، یا نمی کردم. همیشه گناه از من بود و نه از او. از طرف دیگر، من همیشه بنا بود یک “دختر خوب یونانی” باشم، در هر حالی که قطعا یک دختر خوب یونانی نیستم.

پدرم هرگز دلیلی برای بدرفتاری اش بیان نمی کرد، جز این که همه چیز تقصیر من است و هیچ ربطی به رفتار خود او ندارد. توقعات فرهنگی که از من داشت، این احساس را به من می داد که انگار فرزند خوبی برایش نبوده ام. این توقعات فرهنگی، روی برادرم هم اثر می گذاشت. پدرم مثل همه مردهای یونانی در ارتش یونان خدمت کرده بود. خوب به یاد می آورم که برادرم خیلی کوچک بود، یادم نیست چه کار داشت می کرد، ولی یادم می آید که پدرم داشت او را به روش ارتش یونان تنبیه می کرد. پدرم خیال می کرد این راه درست تنبیه یک بچه مدرسه ابتدایی است، چون یک پسربچه یونانی باید وقتی بزرگ شد، یک مرد یونانی بشود.

پدرم با خانواده خودش خیلی گرفتاری داشت، چون عاشق مادرم شده بود– که اهل آلمان بود – و بیرون از جامعه یونانی ازدواج کرده بود. خانواده پدرم، مادرم را قبول نکردند. اولین بار که قبولش کردند، زمانی بود که برادرم را به دنیا آورد، ولی این اتفاق خوب هم، از چشم خانواده پدرم، خراب شد، چون مادرم یک اسم غیریونانی روی برادرم گذاشت و به این ترتیب، رسوم یونانی را زیر پا گذاشت. به نظرم یکی از معدود مواقعی بود که مادرم جلوی پدرم ایستاد. پدرم نمی خواست نزد خانواده اش برگردد و بگوید که پسرش اسم درست وحسابی ای ندارد. تولد برادرم را در آخرین لحظه ممکن ثبت کردند.

درگیری پدرم با خانواده اش فقط یکی از دلایل بداخلاقی او بود. یونانی بودن، بر توقعات او از رفتار صحیح اثر می گذاشت. راستش من یک “دختر خوب یونانی” نیستم، به همین دلیل، هر چه از تصویر ذهنی او درباره آن چه که باید باشم دورتر می شدم، بیشتر عصبانی می شد. این را بگویم که به نظرم حتا اگر یونانی هم نبود، باز تقصیر همه چیز را گردن من می انداخت و خلق بدی می داشت. از مادرم توقعات کمتری داشت تا از من. من کسی بودم که قرار بود یک دختر خوب یونانی باشم. خاطره اصلی که از مادرم دارم این بود که توی اتاق خوابش می رفت و در را می بست.

صحبت کردن از تجربه هایم

چه در کودکی و چه در بزرگسالی، جلب علاقه مردم به گوش کردن و توجه کردن به سرگذشت من، برایم مشکل بوده. آدم ها از شنیدن داستان من خیلی ناراحت می شوند. من در مورد آسیب مغزی مقداری آموزش دیده ام، و وقتی به دیگران می گفتم که سرم به خاطر خشونت آسیب دیده است، آنها به بقیه حرف هایم گوش نمی کردند، چون ظاهرا خیلی ناراحتشان می کرد. ممکن است به آدم بگویند: “اگر نمی خواهی درباره اش حرف بزنی، طوری نیست، چون نمی خواهم ناراحتت کنم.” ولی آن چه که در واقع دارند می گویند این است که “نمی خواهم خودم را ناراحت کنم.” به نظرم می آید که آدم می تواند درباره خشونت یا معلولیت صحبت کند، ولی اگر در مورد هر دو با هم حرف بزند، دیگران طاقت شنیدنش را ندارند.

یادم می آید یک زمانی خیلی احساس تنهایی می کردم که چنین تجربه ای داشتم، و به هر دری می زدم تا کس دیگری را پیدا کنم که تجربه مشابهی داشته باشد. حالا که پانزده سال از آن زمان می گذرد، متاسفانه عده زیادی از زن ها و مردهایی را می شناسم که تجربه های مشابهی داشته اند، ولی به دلیل این که بیشتر افرداد جامعه نمی توانند به این حکایت ها گوش کنند، هنوز باید ساکت بمانند و احساس تنهایی کنند.

أدم ها می توانند به حکایت ِ معلولیت ِ ناشی از تصادف رانندگی یا بیماری مزمن گوش کنند، ولی نه به معلولیت ِ ناشی از خشونت یک عضو خانواده. اگر بگویی که معلولیتت نتیجه یک حمله خیابانی بوده، دیگران طاقت می آورند. یعنی می گویند “چه بد”، ولی باز هم واکنش آنها بهتر از زمانی است که می فهمند حمله، کار یک عضو خانواده خودت بوده است.

آن زمانی که من در معرض خشونت بودم، بچه ها را تشویق نمی کردند که بدرفتاری را برملا کننند. امیدوارم حالا وضع عوض شده باشد. مثلا امیدوارم که اگر یک بچه فراری را پیدا کنند و به پاسگاه پلیس ببرند، و بچه بگوید که حاضر است هر جایی برود ولی پیش پدرش برنگردد، پلیس از او سئوال هایی بکند. راستش یادم نیست موقعی که من و برادرم را به بیمارستان می بردند، از ما چه می پرسیدند، ولی امیدوارم که کارکنان بیمارستان حالا سئوال های بهتری بپرسند. امیدوارم مردم حالا آگاه تر شده باشند. امیدوارم آدم ها حالا بیشتر به ناگفته های قربانیان عادت کرده باشند، چه برسد به زمانی که قربانی صریحا تقاضای کمک کند. امیدوارم اگر کسی درهای چندین خانه را می زند، حداقل یک نفر از او بپرسد قضیه چیست. شاید آمادگی برملا کردن موضوع را نداشته باشد، ولی حداقل امیدوار است کسی از او بپرسد. آدم نمی داند کجا برود، فقط دلش می خواهد کسی بپرسد چه به سرش آمده. قربانی حتا اگر کمک هم بخواهد، هیچ نمی داند کجا برود.

 مراکز خدماتی چگونه کمک می کنند

وقتی به بعضی واکنش های آدم هایی که با آنها حرف زدم فکر می کنم، توضیحش برایم سخت است، چون همه چیز بستگی به این دارد که قربانی چه احساسی پیدا می کند. هم “چه باید کرد” و هم “چه نباید کرد” را از موضع مادرانه بیان می کنند.

یادم می آید یک بار به معلمم می گفتم که اگر کاری از من سر بزند پدرم مرا می کشد. منظورم این نبود که حتما مرا می کشد، ولی می خواستم بگویم که نگران خشونت پدرم هستم. واکنش معلمم این بود که “طوری نمی شود”، ولی من بی نهایت ترسیده بودم و دلم آرام نمی گرفت. به نظرم، این نمونه دیگری است که نشان می دهد لازم است بپرسیم “دلیل این ترس چیست؟ ” می دانم که گوش کردن به سرگذشت بعضی ها سخت است، ولی اگر به حرف دل آنها گوش نکنیم، وضع را برایشان از آنچه هست بدتر می کنیم.

اگر می خواهید در مورد موضوعی که شنیده اید کسی کمکتان کند، حتما دنبال کمک بروید. شاید به عنوان امدادگر لازم باشد بعد از شنیدن حرف های طرف، با او صحبت کنید، یا شاید ندانید چه باید بکنید، چون شنیدن آن حرف ها برایتان سخت و ناراحت کننده است. شاید مثل نصیحت مادرانه باشد، ولی مهم ترین مسئله این است که بگذارید طرف، قضیه را تعریف کند و با احترام به حرف هایش گوش بدهید. از آنجا به بعد، مسئله این است که چه باید کرد، و اگر نظر طرف این باشد که “نمی دانم،” آن وقت بهترین پاسخ این است که “پرس و جو می کنم و به تو خبر می دهم.”

تجربه به من می گوید که فرستادن زن ها به پاسگاه پلیس، بهترین پاسخ نیست، بلکه اغلب احتمالا بدترین پاسخ است. شاید مامورهای پلیس بهتر شده باشند، ولی یادم هست یک بار که اصلا نمی خواستم نزدیک پدرم باشم، خبردار شدم که دارد نزدیک محل زندگی من، یک مغازه می خرد. روشن است که در آن موقع به یک حکم قضایی احتیاج داشتم که پدرم را از من دور نگه دارد، ولی نمی دانستم چطور می توانم درخواست حکم بدهم. برای همین رفتم به پاسگاه پلیس و قضیه را تعریف کردم. وقتی حرفم تمام شد، دو مامور مرا به یک اتاق بردند و بازجویی کردند. به این نتیجه رسیدند که لازم است کس دیگری با من حرف بزند، و مرا نیم ساعت در اتاق بازجویی تنها گذاشتند. با دو کاراگاه برگشتند. این دو نفر مجبورم کردند قضیه را از اول تا آخر دوباره تعریف کنم. آن قدر از من خواستند قضیه را تعریف کنم که گیج شدم. سئوال های زیادی پرسیدند که هیچ ربطی به دلیل حضور من در آنجا نداشت، مثلا درباره معلولیت من پرسیدند. بعد پرسیدند که می خواهم  شکایت کنم یا نه، که من گفتم نمی توانم، چون مدت ها از ماجرا می گذرد. روش بازجویی شان وحشتناک بود. دست آخر هم اطلاعاتی را که لازم داشتم به دست نیاوردم، چون من نمی دانستم چه بخواهم و پلیس هم نمی فهمید چه لازم دارم. مشکل این بود که فقط لازم بود بگویم “لطفا در مورد حکم قضایی برایم توضیح بدهید تا بتوانم تصمیم بگیرم که می خواهم درخواستش را بدهم یا نه.” این ماجرا مربوط به چند سال پیش است، و امیدوارم روش پلیس بهبود پیدا کرده باشد.

زن های دچار معلولیت، به اطلاعات مربوط به خشونت جنسیتی دسترسی ندارند. همه چیز به طور مجزا دسته بندی شده. اگر زنی باشید که خدمات معلولیت دریافت می کنید، اطلاعات مربوط به معلولیت به دستتان می رسد، ولی نه اطلاعات عمومی درباره جامعه محلی شما. البته استثنا هم وجود دارد و بعضی امدادگرها کارشان خیلی خوب است، ولی اگر عضو یک برنامه روزانه هستید یا در خدمات تجاری کار، یا در یک واحد مسکونی اجتماعی زندگی می کنید، احتمال این که اطلاعاتی درباره خشونت خانوادگی به دستتان برسد خیلی کم است.

خدمات اجتماعی عمومی بهترند، ولی گذشته از موضوع دسترسی فیزیکی، بعضی امدادگران فکر می کنند که مهارت لازم را برای کمک به افراد دارای مشکلات جدی ادراکی و ارتباطی را ندارند. این مسئله که رسیدگی به زنان معلول بیشتر طول می کشد، برای موسسات خدماتی که نیروی انسانی کافی ندارند مشکل ساز است. ارائه اطلاعات به شیوه های دیگر هم یک مسئله است. اطلاعات موجود است، ولی چه اندازه در دسترس شماست؟ مشکلات جدی دیگری هم وجود دارد. برای نمونه، بسیاری از سازمان های اجتماعی به دلیل کمبود منابع مالی، قادر به پرداخت دستمزد مترجم ناشنوایان نیستند.

منابع، مسئله مهمی است. به نظرم آگاهی و اشتیاق بیشتری وجود دارد – که البته میزانش در بین امدادگران متفاوت است – ولی مشکل منابع هنوز پابرجاست، مثلا این که چند پناهنگاه وجود دارد که برای معلولین قابل دسترسی باشد؟ و در این زمینه چه کاری از دستشان بر می آید؟

منبع:dvrcv

بهمن
۲۲
۱۳۹۳
وقتی عضو خانواده قربانی خشونت خانگی باشید
بهمن ۲۲ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , ,
image_pdfimage_print

7303550868_821b589347_z

عکس: Marian Rainer-Harbach

ترجمه: سام زندی

زن برادرِ یک قربانی خشونت خانگی که می خواهد او از این آزار عاطفی رهایی یابد، تجربه اش را از کمک به قربانیان بدرفتاری – و از جمله محدودیت هایی را که در این راه وجود دارد – شرح می دهد:

این حکایت مربوط به خواهر شوهر من است، و ناامیدی و ترسی که ما با مشاهده رفتار آزارنده شوهر او تجربه می کردیم. امیدوارم این روایت به کسانی که در موقعیتی مشابه هستند – و به دوستان و خویشان آنها – اندکی امید بدهد.

من پانزده سال پیش با شوهرم آشنا شدم و خیلی زود هم با خانواده او آشنا شدم. در آن زمان هنوز با خواهرش رابطه نزدیکی نداشتم، چرا که در نزدیکی او زندگی نمی کردیم و از مشکلاتی که درگیرش بود خبر نداشتیم. خواهر شوهر من، تیفانی، درگیر رابطه ای بود که از نظر عاطفی بسیار زیان بار بود، هرچند شوهرش او را آزار جسمی نمی داد، ولی آسیبی که با رفتارش به دخترانش و همسرش زده، شدید است.

تیفانی در سن هیجده سالگی با “دیو” که نوزده ساله بود آشنا شد. تیفانی اذعان می کند که در همان سه ماه اول، به دغدغه ها و عدم اعتماد به نفس دیو پی برد. دیو بعد از این که فهمید تیفانی پوستر بزرگی از یک بازیگر سینما روی دیوار اتاق خوابش دارد، دعوای زننده ای را در حضور خانواده اش راه انداخت، آن هم در روزهای کریسمس. خیلی پرخاش گر بود و این اولین بار بود که تیفانی بی رحمی او را تجربه می کرد. دیو وادارش کرد که پوستر را بردارد و به او فهماند که اگر زودتر به حرفش گوش داده بود و پوستر را برداشته بود این دعوا اتفاق نمی افتاد. (تیفانی همیشه درخواست دیو را برای برداشتن پوستر شوخی تلقی کرده بود، چرا که به فکرش نمی رسید کسی بتواند آن قدر حسود یا فاقد اعتماد به نفس باشد.)

دیو ادعا می کرد که مبتلا به بیماری “اختلال وسواس جبری” (OCD) است. می گفت که افکار وسواس گونه دارد و در نتیجه، دچار سوء ظن (پارانویا) است و احتیاج دارد که دائما کسی به او اطمینان خاطر بدهد. اولین بار که ما متوجه مشکل او شدیم، زمانی بود که تیفانی گریه کنان به شوهر من تلفن کرد و گفت که همسرش از او خواسته که آزمایش ایدز بدهد، چرا که مطمئن است که ایدز گرفته. (دیو هیچگاه آمیزش جنسی بدون کاندوم نداشت و ادعا می کرد که در زندگی اش تنها با دو نفر رابطه جنسی داشته است.) ساعت ها وقت صرف تحقیق در باره علایم این بیماری می کرد و ادعا می کرد که این علایم را در خودش دیده است. اگر کسی به او پیشنهاد می کرد آزمایش بدهد تا مطمئن بشود که بیمار نیست، عصبانی و بدرفتار می شد. این طور فکر می کرد که هرچند خودش جرئت آزمایش دادن را ندارد، باید همسرش را وادار به انجام آزمایش کند (در این زمان تیفانی از او یک بچه پنج ساله داشت). حالا می دانیم که دیو در طول ازدواجش مرتبا به تیفانی خیانت می کرد.

بعد از مزاحمت های بی پایان دیو، تیفانی آزمایش ایدز داد. وقتی معلوم شد سالم است، دیو موضوع را باور نکرد و ناچارش کرد دوباره آزمایش بدهد. رفتارش هر روز بدتر می شد. دائم خودش را پشت بیماری روانی اش پنهان می کرد و ادعا می کرد که کنترل رفتارش دست خودش نیست. به الکل هم وابسته شده بود، و بعد از مشروب خوردن، بسیار بددهن می شد و جلوی بچه های کوچک شان، به تیفانی ناسزا می گفت. از تیفانی انتظار داشت که هر روز همه کارهای خانه را بکند و از بچه های کوچک شان که اغلب بیمار بودند مراقبت کند. وقتی به مهمانی می رفتند، اگر تیفانی با دوست مذکری حرف می زد، دیو به او زل می زد (یک بار تیفانی را متهم کرد که با برادرش لاس می زند) و اغلب آبرویش را جلوی دوستانش می برد. وقتی به خانه می رسیدند، دعواهای زننده ای راه می انداخت و تیفانی را مجبور می کرد اذعان کند و بپذیرد که رفتارش غیرقابل قبول بوده و دیگر تکرار نخواهد شد.

تیفانی تحت القا و کنترل مداوم بود تا تسلیم هر هوس دیو بشود و دیو هم مرتبا از او توجه بیشتری طلب می کرد. جای تعجب نبود که وقتی توجه تیفانی به چیز دیگری متمرکز بود، بیماری روانی دیو با شدت و حدت، عود می کرد.  یک بار بچه های خردسال شان به مدت چهار تا پنج هفته به شدت بیمار بودند. در طول این مدت، دیو ادعا می کرد که پیام هایی از شیطان می گیرد و نگران روح خودش است. هرچه توجه کمتری می دید، رفتارش بدتر می شد و بددهنی او شدت می گرفت. ما شاهد بودیم که تیفانی شوخ و عاقل و خوشحال ما، تبدیل به زنی توسری خور و گوش به فرمان و فرسوده شده و طوری تعلیم دیده است که از رفتار دیو دفاع کند. دیو در حضور خانواده همیشه با او مهربان و دلسوز و خوش رفتار بود، هفت سال طول کشید که ما فهمیدیم چه آدم ناجوری است. متوجه شدیم که از نظر مالی تیفانی را کنترل می کند. بعد از آن که خانواده شان حدود ده هزار پوند بدهکار شد (دیو هر دو یا سه روز، دویست پوند از حساب برداشت می کرد و خرج مشروب خوری اش می کرد)، دیو گفت که تیفانی توانایی تنظیم مخارج خانواده را ندارد. با آن که به تیفانی اجازه می داد کارت اعتباری داشته باشد، ولی تیفانی باید گزارش هر خرجی را که می کرد به او می داد. یک بار در حضور خانواده خودش، تیفانی را مجبور کرد برای پول به او التماس کند، بعد پول را روی زمین انداخت تا تیفانی بردارد. اگر زمانی تیفانی به خودش جرئت می داد از مشروب خواری و بدرفتاری دیو ایراد بگیرد، دیو قبول می کرد که باید تغییر کند بشود. دو تا سه هفته، اوضاع عوض می شد و دیو در کارهای خانه کمک می کرد، ولی در نهایت بدرفتاری اش را از سر می گرفت.

برای ما خیلی سخت بود که شاهد این وضع باشیم. در ابتدا، هر بار که درباره رفتار دیو با تیفانی حرف می زدیم، انکار می کرد و از او دفاع می کرد. بخش عمده مشکل را به گردن بیماری روانی او می انداخت، و می گفت که  دیو هرگز از ضربه مرگ پدرش در سن شانزده سالگی، بهبود روحی نیافته است. ولی اندک اندک اذعان کرد که اوضاع عادی نیست، که او تماما تحت کنترل دیو است و این که دیو مرتب او را ارعاب می کند. شش سال پیش، برادر دیو درگذشت و رفتار او بسیار بدتر شد. تصمیم گرفت که شغلش را با درآمد سالانه سی و شش هزار پوند ترک کند، و به تیفانی گفت که در طول مدتی که خانه داری می کرده و در خانه با بچه ها بوده، “لذت زندگی اش را برده” و حالا باید تمام وقت مشغول کار بشود تا از دیو پشتیبانی کند. ناچار شدند خانه خودشان را بفروشند تا بدهی های شان را بپردازند. به یک خانه اجاره ای نقل مکان کردند. دیو تمام روز، با لباس زیر توی خانه می نشست و مشروب می خورد و توی لیوان یا سطل آشغال ادرار می کرد. از تیفانی انتظار داشت تمام وقت کار کند، و از خانه و بچه ها هم مراقبت کند. دیو همچنین اذعان کرد که در این زمان، چیزی نمانده بود که رابطه عاشقانه ای را با زنی دیگر شروع کند، و گناه را هم به گردن تیفانی می انداخت که نیازهای او را برآورده نمی کند و آن قدر که باید به او توجه نمی کند. حتا فهرستی از نقاط مثبت و منفی تیفانی و آن زن دیگر تنظیم کرد تا ببیند زندگی با کدام یک از آنها به صرفه تر است. علنا به آن زن پیامک می فرستاد و با او لاس می زد.

دیو فهرستی از شرایط و “باید ها و نبایدها” هم به تیفانی داد تا اگر فرصت دوباره ای برای زندگی با دیو می خواهد، به آنها عمل کند. یکی از شرایط این بود که دیگر به فکر برادر مرحومش نباشد، چون نُه ماه از مرگ او می گذشت، که زمان درازی بود. شرط دیگر این بود که از خانواده تیفانی دوری کنند (به خصوص از من متنفر بود، چون سئوال پیچ اش می کردم)،  و همین طور، تیفانی باید نیازهای عاطفی او را برآورده می کرد و بیشتر حمایت اش می کرد. تیفانی چنان باور کرده بود که بدون دیو نمی تواند زندگی کند، که با همه این خواست ها موافقت کرد. در نتیجه ی این رفتارها، مبتلا به عارضه ی پرخوری شد و در یک مرحله هم شروع کرد به آسیب رساندن به خودش. نفرت اش از خود، چنان شدید بود که هیچ ارزشی برای خودش قائل نبود. دیو او و بچه ها را به خاطر نارضایی عمیق اش از زندگی ملامت می کرد و ادعا می کرد که تیفانی او را در یک ازدواج تهی از عشق، به دام انداخته، و اغلب می گفت که ترک شان خواهد کرد، ولی هرگز این کار را نمی کرد. دائما تلفن همراه تیفانی و صورت حساب های او را وارسی می کرد تا ببیند با چه شماره هایی تماس گرفته است. اگر شماره ای پیدا می کرد که برایش آشنا نبود، بدرفتاری اش شروع می شد و تیفانی را به داشتن رابطه عاشقانه متهم می کرد.

 تاثیر این وضع بر بچه ها خیلی بد بود. دختر بزرگ شان شروع کرد به پروراندن افکار شرورانه و تقلید از الگوهای رفتاری بیماری OCD پدرش. این دختر حالا تحت مشاوره روانی است، ولی کودکی خجالتی و ساکت است که برای بیان منظورش به شدت مشکل دارد، به آسانی می ترسد و کم کم دارد نشانه های پرخوری از خودش نشان می دهد. فرزند دیگر آنها تقریبا هیچ احترامی برای مادرش قائل نیست و اغلب توهین هایی را تکرار می کند که شاهد بوده پدرش نثار مادرش می کرد. روشن است که وقتی این بچه ها بزرگ شوند، چرخه ی آزار، تکرار خواهد شد. یکی از آنها آزاردهنده خواهد شد و دیگری قربانی.

خوشبختانه تیفانی عاقبت قبول کرد که رفتار دیو عوض شدنی نیست و بعد از یک یا دو تلاش ساختگی (یک بار ما برایش خانه و پول و وسایل لازم را تهیه کردیم ولی او تصمیم گرفت با دیو بماند، چون دیو به او قبولانده بود که عوض خواهد شد)، بالاخره بعد از چهارده سال بدرفتاری کشیدن، او را  ترک کرد.

وقتی عاقبت به دیو گفت که دارد ترکش می کند، دیو بچه ها را نشاند و به آنها گفت که مادرشان دارد تنهایشان می گذارد، در حالی که تیفانی فقط رفته بود خرید. وقتی برگشت، دو بچه بسیار هراسان و گیج در مقابل خودش دید. دیو فکر می کرد که با سوء استفاده از بچه ها (که تنها نقطه ضعف واقعی تیفانی بودند) می تواند او را وادار به ماندن کند. تیفانی نیت اصلی او را در پس رفتارش خواند، و به برنامه ریزی برای ترک او ادامه داد. دیو او را وادار کرد از خانه شان برود و به او اجازه بردن هیچ چیز به جز وسایل بسیار قدیمی را نداد. ما ناچار شدیم تختخواب ها، میزها و مبل های جدید برایش بگیریم، ولی از نظر من این بهای زیادی نبود.  دیو هنوز هم او را آزار می دهد، برایش پیام های اغواگرانه می فرستد و بعد از چند دقیقه، پیامک های آزاردهنده. دائما بچه ها را در باره زندگی اجتماعی مادرشان سئوال پیچ می کند و می پرسد که آیا با مرد دیگری رفت و آمد دارد یا نه (خودش با زن دیگری رابطه برقرار کرده است). همچنین ادعا می کند که عوض شده و تیفانی را دوست دارد و حالا می فهمد که رفتارش نادرست بوده. اگر تیفانی واکنش دلخواه او را نشان ندهد، دوباره بدرفتاری و توهین را از سر می گیرد.

هرچند تیفانی هنوز تا اندازه ای با او کنار می آید (دیو در کمال آسودگی و بدون خبر قبلی وارد خانه تیفانی می شود و کامپیوتر او را وارسی می کند تا ببیند به چه وبسایت هایی سر زده) دارد کم کم تبدیل به همان شخصی می شود که اولین بار دیدم. تا حد زیادی احساس رهایی و آزادی می کند و می گوید که حس می کند که انگار دارد خواب می بیند و دیو هر لحظه ممکن است آزادی اش را از او بگیرد. حالا کنترل بیشتری بر پول خودش و رفتار بچه هایش دارد و درک می کند که رابطه اش با دیو کاملا غیرطبیعی بوده است. اغلب می گوید که به رابطه من با همسرم غبطه می خورد، چون من و همسرم به هم نزدیکیم، با هم برابریم و عمیقا به هم احترام می گذاریم. مدت زیادی زمان لازم است تا تیفانی حس احترام به خودش را دوباره به دست بیاورد. هنوز هم خودش را وادار به استفراغ می کند، ولی دیگر به خودش آسیب نمی رساند، با این همه، متاسفانه من متوجهم که اگر با شخص تازه ای رابطه برقرار کند، همان نوع رفتار را خواهد پذیرفت، چون آن قدر محتاج توجه است که حتا با بدترین رفتار هم کنار می آید.

به عنوان یک عضو خانواده، بسیار ناراحت کننده و ترسناک است که شاهد نابودی کسی باشم. دلم می خواست فقط یک روز به جای او بودم تا به شوهر احمقش بگویم که نظرم در باره او چیست و بعد ترکش کنم، ولی باید می گذاشتم خودش هر وقت که بخواهد دلش را خالی کند، و زمانی هم که عاقبت تصمیم به ترک او گرفت، در کنارش باشم. آزار عاطفی، زخم مشهودی به جا نمی گذارد و به همین دلیل هم به اندازه آزار جسمی جدی گرفته نمی شود. (در مورد آزار جسمی هم تازه این اواخر است که موضوع جدی گرفته شده است.) خیلی از زنان آگاه نیستند که شریک زندگی شان آنها را آزار می دهد و به آنها زور می گوید. کسی باید پیدا بشود که آنها را آگاه کند. اگر فقط به چند تا از پرسش هایی که در پی می آید جواب آری بدهید، نشانه آن است که دارید آزار می بینید. تیفانی دائما رفتار دیو را می بخشید و حتا بابت دغدغه های او، خودش را ملامت می کرد، و باور کرده بود که می تواند گرایش های خودمحورانه ی دیو را “درمان” کند. حقیقت غم انگیز این است که کسانی مثل او نمی خواهند عوض بشوند، چون همیشه خودشان را در جایگاه طرف ِ ضربه خورده، و حتا قربانی، می بینند. مسئولیت اعمال شان را نمی پذیرند و کسانی را پیدا می کنند که ملامت کنند.

آیا شما:

  • بیشتر اوقات از شریک زندگی تان می ترسید؟
  • از ترس عصبانی شدن شریک زندگی تان، از طرح موضوعات خاصی خودداری می کنید؟
  • حس می کنید که نمی توانید هیچ کار درستی برای شریک زندگی تان بکنید؟
  • باور دارید که سزاوار آزار یا بدرفتاری هستید؟
  • از خودتان می پرسید که نکند خودتان دیوانه اید؟
  • از نظر عاطفی، خود را بی حس یا درمانده می بینید؟

آیا شریک زندگی شما:

  • تحقیرتان می کند یا سرتان داد می زند؟
  • از شما انتقاد می کند و ناراحت تان می کند؟
  • با شما چنان بدرفتاری می کند که خجالت می کشید دوستان یا خویشان تان ببینند؟
  • نسبت به عقاید و موفقیت های شما بی توجه است یا تحقیرشان می کند؟
  • به خاطر رفتار آزارنده خودش، شما را ملامت می کند؟
  • شما را در حد دارایی یا وسیله ارضای جنسی می داند تا یک انسان؟

رفتار خشن یا تهدید آمیز شریک زندگی شما

آیا شریک زندگی شما:

  • اخلاق تند و غیر قابل پیش بینی دارد؟
  • آزارتان می دهد، یا تهدید به آزار یا کشتن تان می کند؟
  • تهدید می کند که بچه های شما را می برد یا به آنها آسیب می رساند؟
  • تهدید می کند اگر ترک اش کنید خودش را می کشد؟
  • شما را وادار به سکس می کند؟
  • دارایی های شما را از بین می برد؟

رفتارهای سلطه جویانه شریک زندگی شما

آیا شریک زندگی شما:

  • حسادت یا حس مالکیت بیش از حد نشان می دهد؟
  • جاهایی  که می روید یا کارهایی  که می کنید را کنترل می کند؟
  • نمی گذارد دوستان یا خویشان تان را ببینید؟
  • دسترسی شما به پول، تلفن یا اتومبیل را محدود می کند؟
  • دائما مراقب شماست؟

امیدوارم هر کس که این متن را می خواند بتواند قدرت ترک کردن و شکل دادن به زندگی تازه ای را در خود پیدا کند و برای فرزندش، آرامش به دست بیاورد. داشتن خانواده خوبی که آدم را حمایت کند و به او نیرو ببخشید، تاثیر زیادی در زندگی دارد. از فکر کردن به این که می توانید شریک زندگی تان را عوض کنید، دست بر دارید. نمی توانید او را تغییر دهید ، اوضاع فقط بدتر خواهد شد و ممکن است به آسیب جسمی هم منجر شود. هر کسی حق داشتن رابطه ای رضایت بخش، احترام، وفاداری، نزاکت و عشق را دارد.

زندگی همه شما سرشار از عشق و روشنایی باشد. بخت به همراهتان.

 منبع: http://www.hiddenhurt.co.uk/not_changing_abusive_behaviour.html

بهمن
۱۷
۱۳۹۳
ختنه زنان در غرب: جنایتی خزنده علیه بشریت
بهمن ۱۷ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
image_pdfimage_print

13884_618 

عکس: مهرخانه

نوشته فیلیس چزلر

بریتبارت، ۱۹ نوامبر ۲۰۱۴

ترجمه : سام زندی

بیستم نوامبر، یک پزشک مصری به نام رسلان فاضل، برای نخستین بار در تاریخ محکوم می شود، زیرا بیمار سیزده ساله اش موقع عمل جراحی ختنه اندام تناسلی مونث، جان سپرد. پزشک ادعا می کند که بیمارش به پنی سیلین حساسیت داشته است. (آخرین خبر: بر خلاف انتظار، پزشک تبرئه شد.)

این دختر جان سپرد، ولی او احتمالا از جمله اندک افراد خوش شانسی به شمار می آید که یک پزشک واقعی او را در یک درمانگاه ختنه کرده، نه یک ماما یا بزرگِ قبیله که عمل ختنه را روی زمینِ خاکی با یک کارد یا تیغ زنگ زده انجام می دهد.

می دانیم که این عمل وحشتناک در خاورمیانه و آفریقا شایع است. گروهی ادعا می کنند که ختنه زنان به خودی خود، سنتی اسلامی نیست، بلکه سنتی آفریقایی و قبیله ای است. از این رو، ختنه زنان هم در کشورهای مسلمان آفریقا (مصر، سومالی و سودان) و هم در کشورهای آفریقایی مسیحی یا مشرک (پاگان)، و هم در کشورهایی با جمعیتی مرکب از مسیحیان و مسلمانان (نیجریه، سیرالئون، سنگال، زیمبابوه، کنیا) انجام می شود. این عمل همچنین به شکل فزاینده ای در کشور مسلمان اندونزی هم رواج دارد.

اخیرا یک عکاس در “مراسم” ختنه چهار دختر نوجوان کنیایی از قبیله پوتوک حضور داشت. دختران وحشت کرده بودند.

به گزارش یونیسف، ۹۱ درصد از زنان مصری ختنه شده اند. این عمل، از پشتیبانی زنان و نیز مردانی برخوردار است که دختر ختنه نشده را “ناپاک” می دانند و ازدواج با او را غیرممکن می شمارند. بعضی از زنانی که این عمل رویشان انجام شده، خاطراتی شجاعانه و تکان دهنده نوشته اند. از جمله می توان دکتر نوال السعداوی، عیان حرسی علی و ثریا میره را نام برد.

ولی در عین حال می دانیم که این عمل به صورت پنهانی در غرب هم انجام می شود، در میان جوامع مهاجر، به خصوص از همان مناطق خاورمیانه و آفریقا و می دانیم که مقام های غرب نتوانسته اند جلوی آن را بگیرند.

هفته گذشته، یک کارآگاه ارشد پلیس منچستر به نام ونسا جاردین گفت که “با ختنه دختران در انگلستان باید به عنوان نوعی از کودک آزاری برخورد کرد، نه یک موضوع فرهنگی.”

به گفته دیگر، ختنه دختران یک جرم است و باید مورد پیگرد قانونی قرار گیرد. ختنه دختران، موضوعی قبیله ای، قومی، نژادی یا فرهنگی نیست که نیروهای انتظامی غرب به خاطر نزاکت سیاسی، همچنان چشم خود را به روی آن ببندند. جاردین گفت که “موضوع، حفاظت از یک کودک است، ربطی به نژادگرایی ندارد.”

اخیرا سازمان ملی بهداشت بریتانیا “۴۶۷ مورد جدید ختنه دختران را در انگستان” ثبت کرد. نیمی از این دختران در لندن زندگی می کنند. تخمین زده می شود که “تا ۱۷۰ هزار زن و دختر که در بریتانیا زندگی می کنند ممکن است ختنه شده باشند.”

معاهدات بین المللی، ختنه زنان را نقض حقوق بشر دختران و زنان تلقی می کند. بان کی مون، دبیرکل سازمان ملل متحد، یک کارزار جهانی برای پایان دادن به این عمل فجیع طی یک دهه آینده اعلام کرده است.

من تردید دارم که این اتفاق بیافتد. برخی کشورها ختنه زنان را ممنوع کرده اند، از جمله مصر، یک بار در سال ۱۹۵۹ و یک بار دیگر در سال ۲۰۰۸ این ممنوعیت جلوی ختنه زنان را نگرفت.

در سال ۲۰۰۸ یک دختر مصری ۱۲ ساله، هنگام عمل جراحی در یک درمانگاه جان سپرد. همین رخداد – مرگ این دختر – باعث شد مصر دوباره ختنه زنان را ممنوع کند. به بیان دیگر، عذاب مادام العمر و پیامدهای پزشکی منفی که ختنه برای دختران و زنان به دنبال دارد، اهمیت ندارند. این واقعیت که این دختر دیگر هرگز قادر به تجربه هیچ گونه لذت جنسی نخواهد بود، اهمیت ندارد. در حقیقت، هدف از ختنه دختران همین است: تضمین ِاین که احتمالِ آمیزش (سکس) پیش از ازدواج یا خارج از چارچوب ازدواج برای زنان به حداقل برسد، تضمینِ این که پدر، نگران “بی بند و باری” دخترش نباشد، و شوهر دچار این تردید نشود که حاملگی زنش، کار خود اوست، نه مرد دیگری.

زن قرار است زجر بکشد، زجری که مجازات ناچیزی است برای جرم ِ مونث به دنیا آمدن.

اهمیتی ندارد که زن، احتمالا هر بار که ادرار می کند یا آمیزش جنسی دارد، یا بچه به دنیا می آورد – با توجه به جراحت شدیدی که به او وارد آمده – درد بکشد. اهمیتی ندارد که او دچار فیستول شود و از کنترل ادرارش عاجز شود، که بوی “بد” بدهد و به همین سبب، مطرود خانواده اش شود. ظاهرا اهمیتی ندارد که او ممکن است بعدا بر اثر عفونت بمیرد.

اینها، جنایت علیه بشریت است. اگر چنین جنایت هایی در سومالی ، سودان، کنیا، یا مصر اتفاق بیافتد، شاید نتوانیم جلویش را بگیریم. ولی اگر چنین جرایمی در هر کشور غربی اتفاق بیافد، می توانیم و باید جلوی آن را بگیریم، حتا اگر پدر و مادر دختر، او را به کشور زادگاه شان برگردانند که ختنه شود.

چه چیزی می تواند جلوی این عمل را بگیرد؟ متاسفانه به نظر من، قوانین و معاهدات به خودی خود نمی توانند چنین کاری کنند. ولی می توان کار دیگری کرد. والدین و خویشاوندان دختری که ختنه شده، از جمله کسانی که از آن خبر دارند ولی به پلیس اطلاع نمی دهند، در این عمل شریک جرم هستند. چنین افرادی، اگر تبعه کشور غربی نباشند، باید از کشور اخراج شوند، و اگر تبعه باشند باید سال های درازی را در زندان سپری کنند. این کار ممکن است گروه ِ بعدی ِ والدینی را که در غرب زندگی می کنند ولی دلشان هنوز در خاورمیانه و آفریقا جا مانده، به درنگ و تامل وادارد.

 این پیشنهادی ریشه ای است. من این مجازات را برای قتل های ناموسی در غرب هم پیشنهاد می کنم. یک خانواده می تواند به همان اندازه که از داشتن دختری ختنه نشده “شرمسار” باشد، از ختنه کردن دخترانش و مسئول شناخته شدن برای اخراج کل خانواده از کشور غربی هم “شرمسار” شود. انتخاب با خودشان است.

فیلیس چزلر، استاد بازنشسته روان شناسی و مطالعات زنان و مولف پانزده کتاب است، و از اعضای فروم خاورمیانه شیلمن-گینزبرگ.

منبع: Middle East Forum 

بهمن
۱۰
۱۳۹۳
کابوس مادری در سودان جنوبی
بهمن ۱۰ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
image_pdfimage_print

bor

شرح عکس: اردوگاه حفاظت از غیر نظامیان در بور، سودان جنوبی

عکس ها: UNICEF”

نویسنده: 

۱۸ دسامبر ۲۰۱۴

ترجمه: سام زندی

یک عصر تاریک ماه آوریل در اردوگاه حفاظت از غیر نظامیان در بور، در استان جونگلی بود که آلیس، مادر ۲۵ ساله سه کودک، به دلیل درگیری هایی که از دسامبر گذشته در سودان جنوبی از سر گرفته شده نگران بود.

آلیس می گوید: “می توانستم تنش و ترس را حس کنم. همان روز، شایعاتی پیچیده بود که حمله ای در پیش است اما هیچ کس نمی دانست چه کسی و چه زمانی قرار است حمله کند. درست وقتی داشتم کوچکترین بچه ام را می خواباندم، صدای تیراندازی در هوا پر شد. دو بچه بزرگترم، ترسان به طرف من دویدند.”

آلیس نیز مانند بسیاری از مادران جوان در سودان جنوبی، قبل از این هم رنجی توصیف نشدنی کشیده بود. در ماه دسامبر، وقتی جنگ به بور رسید، او و سه فرزندش گریخته بودند. فاجعه زمانی اتفاق افتاد که خانواده او، خود را به نزدیک ترین مقر سازمان ملل رساند ودختر پنج ساله اش گلوله خورد.

آلیس با چشمان اشک بار به یاد می آورد: “یادم است که دیدم روی زمین افتاد. در جا مرد.”

“یکی از بدترین لحظه های زندگی ام بود – بچه بی جانم را آنجا رها کردم، در حالی که می دانستم تشییع جنازه آبرومندی نخواهد داشت – ولی ناچار بودم به سوی ایمنی فرار کنم و مطمئن شوم که بچه های دیگرم در امان هستند.”

با شوکِ از دست دادن تنها دخترش، آلیس که از شوهر و اقوامش جدا افتاده بود، با دو پسر کوچکش در جستجوی مکان امنی به مقر سازمان ملل رفت.

mwawish-and-his-mother

شرح عکس: ماویش و مادرش آلیس

ولی روز ۱۷ آوریل بار دیگر اوضاع عوض شد، زمانی که گروهی از جوانان مسلح به این محل حمله کردند و ۴۶ نفر، از جمله ۱۵ کودک، را کشتند و حدود ۲۰۰ نفر را زخمی کردند.

آلیس می گوید: “صدای جیغ های بلندی می شنیدم، و مردهای جوان در حال تیراندازی به داخل اردوگاه می آمدند. بیشتر آنها اسلحه و قمه داشتند. حالت چشم های آنها وحشتناک بود. مصمم بودند که ماموریتشان را انجام دهند.

آلیس و فرزندانش به مکان امنی فرار کردند، ولی در سراسیمگیِ آن لحظه، آلیس دست ِ پسر دو ساله اش ماویش را رها کرد. وقتی به جستجوی او رفت، زن دیگری گفت که پسربچه را دیده که با بدن خون آلود روی زمین افتاده است. آلیس می گوید: “وقتی این خبر را شنیدم شروع کردم به جیغ کشیدن. درمانده و نومید بودم. چطور ممکن بود یک بچه دیگرم را در جنگی که هیچ از آن نمی دانستم از دست بدهم؟”

چند ساعت بعد، وقتی حمله تمام شد، صلح بانان سازمان ملل که دراردوگاه به دنبال ِ کسانی که زنده مانده بودند می گشتند، پسر کوچکی را پیدا کردند که مجروح ولی زنده، لابلای اجساد قربانیان پنهان شده بود. او را به دفتر یونیسف در یک اردوگاه رساندند و به الیزابت موتهاما، مامور محافظت از کودکان در یونیسف تحویل دادند.

الیزابت به یاد می آورد: “یادم می آید که سرباز به من گفت که این بچه را بین جسدها پیدا کردم و نمی دانستم او را کجا ببرم، برای همین فکر کردم یونیسف برایش بهترین جاست.”

الیزابت تنها موقعی متوجه شد که بچه به شدت زخمی شده، که حس کرد پوست اش خیس است. “پای راست بچه، زخم عمیقی برداشته بود ولی گریه نمی کرد، احتمالا چون هنوز دچار شوک بود. سریع او را به درمانگاه سازمان ملل رساندم. دکتر ها توصیه کردند برای درمان بیشتر، به جوبا منتقل شود.”

mawish-during-his-stay-at-ccc

شرح عکس: ماویش در هنگام اقام در “مرکز امن کودکان جنگ زده”

الیزابت پسربچه را سوار هواپیما کرد تا به جوبا، پایتخت کشور برساند. در یک درمانگاه سازمان ملل، زخم قمه روی پای راست او، سوء تغذیه و کم خونی اش را درمان کردند. از آنجا که نمی دانستند والدین او زنده اند یا نه، او را به “مرکز امن کودکان جنگ زده” که مورد حمایت یونیسف است بردند، در حالی که جستجو برای یافتن پدر و مادر او ادامه داشت.”

هم زمان، یونیسف و سازمان همکارش “نیروی صلح غیرخشونت آمیز”، در اردوگاه به دنبال خانواده او می گشتند. وقتی آلیس گم شدن بچه اش را گزارش کرد، به سرعت مشخص شد که پسربچه تحت درمان در جوبا، ماویش است.

آلیس می گوید: “وقتی یونیسف تایید کرد که ماویش در جوبا، زنده و تحت درمان است، خیلی ذوق کردم. دلم می خواست هر چه زودتر او راببینم.”

التیام زخم ماویش شش هفته طول کشید، و آلیس طاقت نداشت که فرزندش را ببیند. آلیس لبخند زنان، در حالی که ماویش را تکان می دهد تا خوابش ببرد، می گوید: “خیلی خوشحال بودم که بعد از آن همه مدت، پسرم را می بینم. خیال می کردم مرده، و همه دارند فریبم می دهند. آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود.”

با حمایت دولت ژاپن، یونیسف می کوشد کودکان رها شده و جدا افتاده را شناسایی و از آنها محافظت و مراقبت کند، در حالی که جستجو به دنبال خانواده آنها ادامه دارد. بیش از ۶۸۰۰ کودک جداافتاده از خانواده در جریان خشونت هایی که دوازده ماه است سودان جنوبی را در بر گرفته، شناسایی شده اند. تا امروز، ۵۸۳ تن از این کودکان نزد خانواده هاشان برگشته اند.

منبع: یونیسف

بهمن
۹
۱۳۹۳
داستان ایزابلا
بهمن ۹ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , ,
image_pdfimage_print

14188977646_89471c1362_z

عکس: Pabak Sarkar

ترجمه: سام زندی

پانزده سالم بود که با دوست پسرم آشنا شدم. او سه سال از من بزرگتر بود. با هم بیرون می رفتیم. به نظرم خیلی باحال می آمد، خیلی خوش تیپ بود. اولش خیلی با من خوب رفتار می کرد، تقریبا ازمن محافظت می کرد، حمایتم می کرد.

ولی کمی بعد از این که با هم بودیم، شروع کرد به حسودی، انگار که دائم مراقبم بود که ببیند به او خیانت می کنم یا نه. اگر در مهمانی با پسر های دیگر حرف می زدم، دیوانه می شد و طوری نگاهم می کرد که انگار با هر پسری که حرف می زنم، دارم با او لاس می زنم. می گفت: “تو دوست دختر منی و هر کاری من بگویم باید بکنی.” برخوردش این طوری بود. آن موقع، این کارها به نظرم نشانه این بود که واقعا دوستم دارد، که خیلی خاطرم را می خواهد.

بعد از حدود یک ماه با هم خوابیدیم. من خیلی عصبی بودم، بیشتر به این دلیل که پدر و مادرم خیلی سخت گیر بودند و می ترسیدم که بفهمند.

پدر و مادرم ایتالیایی و خیلی مذهبی هستند، رابطه ِ پیش از ازدواج را قبول ندارند. من خلی دلم نمی خواست آن کار را بکنم، بارِ اولم بود و خیلی استرس داشتم، ولی فکرکردم بهتر است بکنم، چون او خیلی می خواست. می گفت: “فکر نمی کنم راست راستی دوستم داری، چون نمی خواهی با من سکس داشته باشی،” و متهمم می کرد  به اینکه کس دیگری را دوست دارم. بعد می گفت که دیگران همه سکس دارند، و می پرسید مشکل من چیست؟ بالاخره تسلیم فشار شدم. نمی دانم چرا، حس می کردم کار بدی کرده ام و حس خیلی بدی داشتم، هرچند که خیلی از دخترهای هم مدرسه ای من با دوست پسرهایشان خوابیده بودند.

رفتار دوست پسرم با من جوری بود که بخواهد بگوید “تو مال من هستی” می خواست همه کارهایم را کنترل کند. می خواست هر که را می بینم، هر چه می نویسم و هر چه می گویم را کنترل کند. می خواست همانی باشم که خودش می خواهد. خوشش نمی آمد که با دوستانم حرف بزنم. از دوستانم ایراد می گرفت و می گفت که احمق هستند . بعد از مدتی اوضاع خیلی بد شد. اگر به اومی گفتم که با دوستم تلفنی صحبت کرده ام می گفت: “می دانی که خوشم نمی آید با فلانی حرف بزنی.” هر وقت می خواستم با او بحث کنم، پرخاشگر می شد، سرم داد می کشید، و بعضی اوقات سفت فشارم می داد. نزدیک من می ایستاد و داد می زد. با این که خیلی ناراحت بودم، ولی تسلیم می شدم.

گاهی معذرت می خواست که سرم داد کشیده. می گفت “معذرت می خواهم، دست خودم نیست که عصبانی می شوم، اگر تو این کارها را نکنی، عصبانی نمی شوم، همه اش به خاطر این است که خیلی دوستت دارم.” بعضی اوقات همان طور عصبانی می ماند، ساکت می نشست و هر چه که اطرافش بود پرت می کرد، یا موقع رانندگی مثل دیوانه ها رانندگی می کرد.

همیشه به من شک داشت، انگار هیچ کدام از کارهایم درست نبود. یک بار بعد از مدرسه منتظرم بود، مرا دید که با یکی از پسرهای همکلاسی ام حرف می زنم. آن قدر عصبانی شد که مرا هل داد، آن قدر شدید بود که نزدیک بود بیافتم. بعد هم مرتب می گفت “برای چی با او حرف می زدی؟ چی به هم می گفتید؟” کاسه صبرم لبریز شده بود، برای همین گفتم “خفه شو.” پرسید “چی گفتی؟” حرفم را تکرار کردم، بعد یک کشیده توی صورتم زد. چند نفر داشتند نگاهمان می کردند. دوست پسرم داد زد: “به شما مربوط نیست.” برای همین، کسی چیزی نگفت. همه رویشان را برگرداندند.

این تنها باری بود که مرا زد. بقیه اوقات، کارش بدرفتاری و ایراد گرفتن بود.

خسته شدم. من معمولا آدم خوش صحبت و اجتماعی و سرزنده ای هستم، ولی با او که بودم خیلی ساکت می شدم و تقریبا هیچ وقت لبخند نمی زدم. تمام مدت استرس داشتم، دائم نگران بودم که چه فکری می کند، سعی می کردم هر کاری که او می خواهد بکنم تا عصبانی نشود و اذیتم نکند. نزدیکش که بودم خیلی عصبی بودم و می ترسیدم عصبانی بشود.

ارتباطم با بیشتر دوستانم قطع شد، چون وقتی می دیدم از این بابت، خیلی اذیتم می کند. به کسی نگفتم با من چه رفتاری دارد، چون خیال می کردم تقصیر خودم است. یک بار چند تا از دوستانم دیدند که دارد سرم داد می زند، و به من گفتند “چرا تحمل می کنی؟ باید ازش جدا بشوی.” خیلی احساس بدی به من دست داد، چون احساس حماقت می کردم، انگار یک عیبی داشتم که باید تحملش می کردم. ولی نمی توانستم ترکش کنم. فکر می کردم خیلی دوستم دارد، و همیشه هم با من بدرفتاری نمی کرد، گاهی خیلی مهربان می شد. خیال می کردم اگر بیشتر شبیه چیزی بشوم که او می خواهد، رفتارش با من بهتر می شود. بیشتر خودم را ملامت می کردم و حس می کردم که لیاقت ندارم. اصلا اعتماد به نفس نداشتم. بعد از مدتها که مثل کثافت با من رفتار کرده بود، این حس را داشتم. و خیلی می ترسیدم از این که اگر ترکش کنم چه واکنشی نشان می دهد. شاید دیوانه بشود. نمی دانستم اگر بخواهم ترکش کنم چکار می کند.

یک بار وقتی به او گفتم که دیگر طاقت ندارم و دیگر نمی خواهم او را ببینم، تهدید کرد که به پدر و مادرم می گوید که با هم سکس داشته ایم و با هم مواد مخدر کشیده ایم. فکر کردم اگر پدر و مادرم بفهمند مرا می کشند. مثل این بود که از من حق السکوت می گرفت تا مجبور باشم با او بمانم. 

خواهر بزرگترش می دید که با من چه رفتاری دارد، ولی وانمود می کرد که گناه از من است. می گفت “می دانی که زود از کوره در می رود، تحریکش نکن، چرا این قدر تحریکش می کنی؟”

مجبورم می کرد هر روزی که نمی بینمش، وقتی از مدرسه به خانه برمی گشتم و پیش از خواب، به او تلفن کنم تا ببیند که چه کارهایی کرده ام. پدر و مادرم خوششان نمی آمد آن قدر تلفن بزنم، برای همین باید پنهانی زنگ می زدم، که هیچ آسان نبود.

این وضع تقریبا سه سال ادامه داشت. نمی دانم چرا، ولی بالاخره تصمیم گرفتم از او جدا بشوم. به نظرم متوجه شدم که هیچ وقت عوض نخواهد شد، و رابطه ما همیشه همان طور خواهد ماند. انگار که خرد شدم، طاقتم تمام شده بود و دیگر تحمل نداشتم.

روزی که از او جدا شدم، دیر سر قرارمان رسیدم، آن روز یک تکلیف درسی که خیلی رویش کار کرده بودم دستم بود. آن قدر از دیر کردنم عصبانی شد که تکلیفم را از دستم قاپید و جلوی چشم خودم پاره اش کرد. معلم به من گفته بود که اگر آن تکلیف را خوب انجام ندهم، احتمالا مردود می شوم. حال تکلیفم از بین رفته بود. گفتم: “دیگر تمام شد” و برگشتم و راه افتادم. دنبالم آمد و گفت “پشتت را به من نکن”. گفتم “دیگرتحمل این کثافت را ندارم.” داشتیم توی خیابان سر هم داد می کشیدیم، او بازوی مرا سفت گرفته بود و سرم داد می زد، می گفت که اگر ترکش کنم، به پدر و مادرم می گوید چه کارهایی کرده ام، مثل سکس و غیره. ولی دیگر برایم مهم نبود، فکر کردم کنار آمدن با واکنشِ پدر و مادرم آسان تر است، تا ماندنِ با او. بالاخره با همان حال عصبانی راه افتاد و رفت، و من می دانستم که این آخر کار نیست، چون گفته بود که به پدر و مادرم می گوید.

وقتی به خانه رسیدم، آنجا نبود. رفتم تو و جلوی مادرم، زدم زیر گریه. همه چیز را برایش گفتم. مادرم حسابی شوکه شد و گفت “چرا این کار را کردی؟ باید به ما می گفتی. می دانستیم که با تو خوب تا نمی کند” بعد، صدای  در آمد. پدرم در را بسته نگه داشت تا او نتواند بیاید توی خانه.

مدتی طول کشید تا پدر و مادرم آرام شدند، ولی به نظرم به هر حال چاره ای نداشتند غیر از این که آرام بشوند، چون خیلی ناراحت بودند و گریه می کردند. من هم با احساس خلاصی گریه می کردم، راحت شده بودم که بالاخره حرف دلم را به کسی زده بودم. روز بعد، زود از مدرسه بیرون آمدم که او را نبینم. تمام آخر هفته را در خانه ماندم. پدر و مادرم پیغام گیر تلفنی دارند. او چند پیام برایم گذاشت، بعضی هایش عصبانی، بعضی هایش معذرت خواهی. ولی من جوابش را ندادم.

هفته بعد، یک شب دوباره آمد درِ خانه، ولی پدرم راهش نداد. داد می زد و تهدید می کرد و به در می کوبید و آت و آشغال به طرف خانه می انداخت. پدر و مادرم تصمیم گرفتند به پلیس زنگ بزنند، اگرچه من مخالف بودم. وقتی ماشین پلیس را در خیابان دید، فرار کرد. پلیس ها او را ندیدند. پلیس، زن خیلی مهربانی بود و گفت که می توانیم یک حکم قضایی بگیریم که نتواند نزدیک خانه ما یا مدرسه من بیاید. پلیس گفت که باید به دادگاه محلی بروم و ماجرا را تعریف کنم و بگویم که چرا از او می ترسم. گفتم در باره اش فکر می کنم. می ترسیدم بروم دادگاه، از واکنش او می ترسیدم، و از این که دیگران چه فکر می کنند.

بعد از آن دیگر به خانه ما نیامد. به نظرم می ترسید که پدر و مادرم به پلیس تلفن کنند. ولی تا مدتی بعد از تعطیل مدرسه، آنجا می آمد، یا سرم داد می زد یا التماس می کرد. من قضیه را به چند دوست مدرسه ام گفتم و برخورد آنها خیلی خوب بود. خیلی راحت شدم که موضوع را گفتم، خودم را خیلی قوی تر حس می کردم. دوستانم کمکم کردند، مراقب بودند که ببینند دنبال من می آید یا نه، و اگر سعی می کرد با من حرف بزند، دور من جمع می شدند. آن قدر می ماندند تا برود.

گاهی وقتی سعی می کرد نزدیکم بیاید، احساس گناه می کردم یا دلم برایش می سوخت، ولی وقتی فکر می کردم چقدر به من استرس داده بود، سعی کرده بود مالک من باشد و زندگی ام را در دست خودش بگیرد، از دستش عصبانی می شدم. این  عصبانیت کمک کرد از او دور بمانم.

بعد از چند هفته دیگر سعی نکرد به من نزدیک بشود. به نظرم می دانست چون قضیه را به دوستانم و پدر و مادرم گفته ام، می دانست که دیگر نمی تواند نزدیکم بشود. می داند که مصمم هستم از او دوری کنم. خیلی خوب است که می دانم اگر دوباره مزاحمم بشود یا تهدیدم کند، می توانم به پلیس زنگ بزنم یا حکم قضایی بگیرم. اگر در خیابان او را ببینم دوستانم دورم را می گیرند و از من محافظت می کنند.

شنیده ام که حالا دوست دختر تازه ای دارد. امیدوارم اذیتش نکند. شاید بعد از این که من در برابرش ایستادم، بیشتر مراقب باشد که با دوست دخترش با احترام رفتار کند.

حالا که یک سال از آن زمان گذشت، من هم دوست پسری دارم که خیلی به من احترام می گذارد. هیچ وقت به من فشار نمی آورد، و می توانم در کنار او خودم باشم. اولین نشانه تسلط یا زورگویی یا فشار را که ببینم، می گویم “من رفتم.” حالا می دانم که هیچ کس حق ندارد آن طور با من رفتار کند. اگر کسی را دوست داشته باشی باید به او احترام بگذاری.

اگر کسی را بشناسم که با او بدرفتاری می شود، سعی می کنم با او در باره اش صحبت کنم. بهش می گویم خجالت نکش، تقصیر تو نیست، تقصیر اوست. به او می گویم اگر فکر می کنی می توانی، هر چه زودتر از او جدا شو، چون بدرفتاری آدم را فرسوده می کند. دیگر امیدوار نباش که او عوض می شود. احتمالا داری وقتت را تلف می کنی. ولی مراقب باش، چون رابطه با بعضی مردها می تواند ترسناک باشد، به خصوص وقتی سعی کنی ترکش کنی. اگر یکی از دوستان من حس کند نمی تواند یک رابطه ناخوشایند را تمام کند، از او ایراد نمی گیرم، پیش او می مانم و حمایتش می کنم. به او می گویم مطمئن باش راه هایی هست که بتوانی از خودت مراقبت کنی. به او می گویم حرف زدن با دیگران چقدر می تواند مفید باشد، چون اگر کسی از آدم حمایت کند، آدم حس می کند خیلی قوی تر است.                          

در ضمن به او می گویم که وقتی از بدرفتاری خلاص بشوی، اوضاع بهتر می شود. حس می کنی زندگی ات را پس گرفته ای، اعتماد به نفس ات بر می گردد، از زندگی دوباره لذت می بری. و گرچه مدتی طول می کشد تا دوباره به دیگران اعتماد کنی، قوی تر می شوی و آگاهی بیشتری در باره حقوق خودت پیدا می کنی.

منبع:http://lovegoodbadugly.com/isabellas-story/

بهمن
۳
۱۳۹۳
اطلاعیه خبری: با تغییر ماهیت درگیری ها، دفتر زنان سازمان ملل خواهان اقدام سریع تر برای محافظت از افراد در معرض خشونت شد
بهمن ۳ ۱۳۹۳
این سو و آن سو خبر
۰
, , , , ,
image_pdfimage_print

ترجمه: سام زندی تاریخ: ۲۸ اکتبر ۲۰۱۴

(نیویورک)  – با توجه به این که جهان شاهد وخیم ترین میزان آوارگی از زمان جنگ دوم جهانی است، فومزیله ملامبو-نگکوکتا، مدیر کل نهاد زنان سازمان ملل متحد، امروز در شورای امنیت سازمان ملل، از کشورهای عضو این سازمان خواست، تا نسبت به افراط گرایی خشونت باری که رو به فزونی است، و زندگی و آینده زنان و دختران را در جهان تهدید می کند، واکنش نشان دهند.

ED_SpeakingAtSConWPS_RLB_7247_400x267

شرح عکس: مدیرکل دفتر زنان سازمان ملل در جلسه علنی شورای امنیت در باره زنان، صلح و امنیت، در تاریخ ۲۸اکتبر ۲۰۱۴، سخنرانی می کند.عکس از: دفتر زنان سازمان ملل/رایان براون

او با قرائت گزارش دبیرکل سازمان ملل در باره زنان، صلح و امنیت، بر تغییر ماهیت درگیری ها، از عراق تا مالی، تاکید کرد، درگیری هایی که در آن، زنان و دختران به طور خاص، هدف افراطیون قرار می گیرند. خانم فومزیله ملامبو-نگکوکتا همچنین گوشزد کرد که آوارگی، باعث اوج گیری درگیری ها شده و تحت تاثیر شرایط بحرانی جاری، از جمله در افغانستان، جمهوری آفریقای مرکزی، سودان جنوبی و نقاط دیگر، پیچیدگی بیشتری می یابد. وی بر لزوم شتاب بخشیدن به تلاش ها برای دستیابی به برابری جنسیتی تاکید کرد و گفت: “زنان توانمند شده بزرگ ترین امید برای توسعه پایدار پس از پایان درگیری هستند.”

بحران در افغانستان، سوریه و سومالی، عامل آوارگی بیش از نیمی از ۱۰ میلیون و ۷۰۰ هزار انسان جا به جا شده بر اثر درگیری ها یا آزار در جهان در سال ۲۰۱۳ بوده است. در نتیجه، موضوع بحث آزاد امسال ِ شورای امنیت، بر وضعیت زنان پناهجو و افراد جا به جا شده در جهان تمرکز داشت. اکتبر سال آینده، مقام های ارشد شورای امنیت، تحقیقی در باره زنان، صلح و امنیت انجام خواهند داد. دبیرکل سازمان ملل در پیام خود به شورای امنیت، از “مطالعه جهانی” در باره اجرای قطعنامه ۱۳۲۵ به سرپرستی یک گروه مشاوره بلند پایه، که سال آینده در بحث شورای امنیت مطرح خواهد شد، استقبال کرد. سال ۲۰۱۵ پانزدهمین سالگرد تصویب قطعنامه ۱۳۲۵ و بیستمین سالگرد “بیانیه و برنامه اقدام پکن”، و آغاز یک برنامه توسعه بین المللی جدید بر اساس “هدف های توسعه هزاره” است.

متن کامل بیانات فومزیله ملامبو-نگکوکتا، مدیرکل دفتر زنان سازمان ملل، در بحث علنی در باره زنان، صلح و امنیت، ۲۸ اکتبر ۲۰۱۴ در نیویورک

خانم رئیس، نمایندگان محترم،

موجب افتخار است که در شورای امنیت سخن بگویم و گزارش دبیرکل را در باره زنان، صلح و امنیت قرائت کنم.

از ریاست آرژانتین برای میزبانی این بحث، و برای تاکید بر مشکلاتی که زنان آواره با آن روبرو هستند، تشکر می کنم.

این نشست، به خصوص از این نظر که شاهد وخیم ترین میزان آوارگی از زمان جنگ دوم جهانی هستیم، به موقع است.

در اولین سالی که عهده دار سمت مدیرکلی دفتر زنان سازمان ملل بودم، به اردوگاه های آوارگان در سودان جنوبی و جمهوری آفریقای مرکزی، و نیز اردوگاه های پناهجویان سوری در اردن سفر کردم.

بدون استثنا، در هر جایی که توقف کردم، تحت تاثیر زنانی قرار گرفتم که در راه برقراری صلح در شرایطی بسیار خطرناک تلاش می کنند.

خانم سواد علامی، یکی از فعالان پیشتاز حقوق زنان در عراق، امروز به نمایندگی از آنها و به نمایندگی از زنان آواره و پناهجو در همه جا، صحبت خواهد کرد.

نمایندگان محترم،

با نگاهی به جهان غرق در بحران، حس می کنیم که نه تنها شاهد افزایش خشونت و ناامنی هستیم، بلکه تغییری در ماهیت خود ِ درگیری ها را هم مشاهده می کنیم.

در بسیاری از نقاط جهان – از جمله عراق، شمال نیجریه، سوریه، سومالی و مالی – افراطوین خشن بر سرزمین ها مسلط می شوند و مستقیما زنان، دختران و جوامع آن سرزمین ها را مورد تهدید و هدف قرار می دهند. این گونه ای از تروریسم است که در میزان بالای آوارگی که موضوع بحث امروز ماست، نقش دارد.

زنان و دختران مجبور به “ازدواج” با ربایندگان و متجاوزان به خودشان می شوند، یا به صورت برده به فروش می روند.

مدافعان حقوق بشر به دلیل بیان چنین آزارهایی، تهدید و کشته می شوند.

خبرنگاران شجاع را با خشونت ساکت می کنند.

آموزگاران، دانش آموزان و امدادگران خط مقدم، مورد حمله قرار می گیرند.

و تصمیم های کلیدی هنوز پشت درهای بسته و بی توجه به صدای قربانیان این وضع گرفته می شوند.

هفته گذشته، با امیدی محتاطانه، از گزارش های مبنی بر پیشرفت احتمالی در قضیه دختران ربوده شده در چیبوک، استقبال کردیم.

این هفته، با شنیدن این خبر که دختران هنوز آزاد نخواهند شد، امیدمان به باد رفت.

و از آن روز تا به حال، دختران دیگری هم ربوده شده اند.

نباید فراموش کنیم که چرا این دختران هدف قرار گرفتند، نباید کابوس هولناکی را که همچنان گریبانگیر آنها و بسیاری دیگر است، فراموش کنیم.

در طول درگیری و پس از آن، زنان بیشتری هنگام زایمان می میرند، و دختران بیشتری را به زور شوهر می دهند.

زنان کمتری کار می کنند و در اقتصاد مشارکت می کنند، و دختران کمتری به مدرسه می روند. از کل ِ کودکان ِ در سن تحصیل که به مدرسه نمی روند، نیمی در مناطق درگیری زندگی می کنند. در این مناطق، تنها ۳۵ درصد از کل دختران در دبیرستان نام نویسی کرده اند.

این وضع، همه ما را به خطر می اندازد.

خانم رئیس، نمایندگان محترم،

گزارش دبیرکل، که من افتخار دارم امروز به نمایندگی از ایشان برای شما قرائت کنم، پیشرفت های حاصل شده در سطح هنجاری در یک سال گذشته را می ستاید.

شورای امنیت، قطعنامه های جدیدی را برای محافظت بیشتر از زنان در برابر خشونت جنسی تصویب کرد. این شورا، اهمیت خاص ِ توانمند سازی زنان و برابری ِ جنسیتی را در صلح و امنیت بین المللی بار دیگر مورد تاکید قرار داد.

از طریق برنامه های اقدام منطقه ای یا ملی، بیش از ۸۰ کشور جهان به برنامه زنان، صلح و امنیت متعهد شده اند. سازمان های منطقه ای، نمایندگان ِ بلندپایه هر چه بیشتری را به این امر می گمارند.

در این زمینه، مایل هستم به خصوص از انتصاب “بینتا دیوپ”، قهرمان قدیمی زنان، به عنوان اولین سفیر ِ ویژه اتحادیه آفریقا در امور زنان، صلح و امنیت، ابراز خرسندی کنم.

گزارش موجود نشان می دهد که مشارکت و حضور زنان در حل و فصل درگیری ها و فرایندهای صلح، بهبود یافته است. از یازده مذاکره فعالانه ای که سال گذشته با مشارکت سازمان ملل در جریان بود، دست کم هشت مورد با حضور یک زن بلندپایه در میان نمایندگان مذاکره کننده صورت گرفت.

درصد موافقتنامه های صلح که متعهد به پیشبرد امنیت و موقعیت زنان و دختران می شوند، از سال ۲۰۱۱ بیش از دو برابر شده است.

در جریان مذاکرات جاری صلح در کلمبیا، بیش از یک سوم مذاکره کنندگان زن هستند و کمیته ای مختص مسائل جنسیتی نیز تاسیس شده است.

و امروز، اینجا، در شورای امنیت سازمان ملل، شش سفیر زن حضور دارند، که امری بی سابقه است.

این دستاوردها چشمگیری هستند. با این همه، هنوز حدود ِ نیمی از موافقتنامه های صلح، حرفی از حقوق یا خواست های زنان به میان نمی آورند، و در اکثریت ِ فرایندهای صلح، حضور حداقلی زنان هم محلی از اعراب ندارد.

گزارش دبیرکل بر نکات زیر تاکید دارد:

  • ابتکارهای جدید برای محافظت از حقوق زنان
  • تدابیر جدید برای افزایش حضور زنان در نیروهای نظامی و پلیس، و
  • انتصاب تاریخی ِ اولین فرمانده نظامی زن در یک نیروی صلح بان سازمان ملل

ولی ۹۷ درصد صلح بانان هنوز مرد هستند.

امروزه اهمیت توانمندسازی اقتصادی زنان در شرایط پس از درگیری، به شکل گسترده ای پذیرفته شده است.

ولی در فرایند ِاستقرار صلح و تامین هزینه های بازسازی، هنوز نقش اقتصادی زنان تا اندازه زیادی نادیده گرفته می شود، و سرمایه گذاری ِ اندکی در معیشت ِ آنها انجام می گیرد.

این گزارش همچنین شامل رهنمودهای تازه منتشر شده دبیرکل در باره اقدامات ترمیمی برای قربانیان خشونت جنسی نیز هست. این موضوع در دستور کار ما، مورد غفلت واقع شده است.

ترمیم تنها به معنای عدالت نیست. به معنای توانمندسازی است.

و زنان و دختران ِ توانمند شده، بزرگترین امید ِ توسعه پایدار ِ پس از درگیری هستند.

آنها بهترین تسریع کننده های پیشرفت، بزرگترین امید آشتی، و بهترین مانع در برابر گرایش جوانان به افراطی گری و تکرار چرخه خشونت اند.

گواه این امر، ملاله است، برنده امسال جایزه ی نوبل صلح.

نمایندگان محترم،

سال ۲۰۱۵ شاهد این سرفصل هاست:

  • بیستمین سالگرد سالگرد “بیانیه و برنامه ی اقدام پکن”، که پایه گذاری برنامه زنان، صلح و امنیت بود،
  • پانزدهمین سالگرد تصویب قطعنامه ۱۳۲۵، و
  • آغاز برنامه جدید توسعه پایدار.

تقارن این رخدادها، فرصتی مغتنم است برای تلفیق برنامه زنان، صلح و امنیت با تلاش های گسترده تر برای توسعه.

اکتبر سال آینده، هیئتی بلند پایه از شورای امنیت، برنامه زنان، صلح و امنیت را بررسی خواهد کرد.

این بررسی توسط واحد مطالعه جهانی دبیرکل سازمان ملل در باره اجرای قطعنامه ۱۳۲۵ به اطلاع خواهد رسید، و دفتر زنان سازمان ملل افتخار دارد که دبیر این واحد باشد.

در واقع، خوشوقتم که مولف گرانقدرِ این مطالعه، رادیکا کوماراسوامی، را ارج بگذارم.

او امروز در میان ماست، همین طور چند عضو بلندپایه گروه مشورتی، که از سراسر جهان به اینجا آمده اند تا این هفته به ما بپیوندند. از صرف وقت و زحمت ایشان سپاسگزاریم.

آنها در کنار هم پیشرفت ها و موانع اجرای قطعنامه ۱۳۲۵ دبیرکل سازمان ملل را بررسی خواهند کرد.

بحث امروز، فرصتی است برای اعضای شورای امنیت – و دیگران – که ارزیابی خود را با هم در میان بگذارند.

فرصتی است برای تجدیدِ تعهدمان نسبت به برنامه زنان، صلح و امنیت، در شرایطی که اوضاع امنیتی جهان، در حال دگرگونی است.

پیش از خاتمه، اجازه بدهید بار دیگر به موضوع جلسه امروز اشاره کنم.

بحران های افغانستان، سوریه و سومالی، عامل آوارگی نیمی از ۱۰٫۷ میلیون نفر از کسانی است که در سال ۲۰۱۳ بر اثر جنگ یا آزار، آواره شده اند. کل جمعیت آوارگان اکنون بیش از ۵۱ میلیون نفر است.

در اوج خشونت های امسال در غزه، تقریبا یک سوم جمعیت در موطن خود، آواره شدند. حدود دو میلیون نفر بر اثر بحران های جاری در جمهوری آفریقای مرکزی و سودان جنوبی آواره شده اند. آوارگی های دیگری نیز به دلیل درگیری های فرسایشی مانند جمهوری دموکراتیک کنگو و درگیری های جدید مانند اوکراین، به وجود آمده اند.

حقوق، نیازها، محافظت و مشارکت زنان و دختران آواره، از زمان تصویب قطعنامه ۱۳۲۵ در سال ۲۰۰۰ در شورای امنیت مطرح بوده اند.

در قطعنامه های بعدی، و در قوانین انسان دوستانه و حقوق بشری  بین المللی و منطقه ای، بارها و بارها بیان شده است که:

مشارکت معنادار زنان در تصمیم هایی که بر زندگی آنها اثر می گذارد، برای ایجاد جوامع پایدار و مقاوم ضروری است.

همچنان که لیماه گبووی، برنده جایزه نوبل صلح و فعال صلح لیبریایی، ماه گذشته در نشست بلندپایه مجمع عمومی گفت:

“اگر زنان را از فرایند صلح آفرینی و بازسازی پس از درگیری کنار بگذاریم، بناهایی نامتعادل ساخته ایم که سقوط خواهند کرد.”

با این همه، تلاش برای توانمندسازی زنان در زمینه رهبری، آموزش و تحصیل – و دسترسی به زمین کشاورزی و دیگر دارایی های تولیدی – هنوز بسیار اندک است.

زنان آواره اغلب از دستگاه های قضایی کنار گذاشته می شوند، و سرمایه گذاری برای رفع این نقیصه، هنوز ناکافی است.

زنان پناهجو و کسانی که در موطن خود آواره شده اند همچنان بیشتر از دیگران در معرض خشونت بر مبنای جنسیت قرار دارند، از جمله خشونت جنسی، ازدواج اجباری و قاچاق انسان.

شورای امنیت در قطعنامه ۲۱۲۲ خاطرنشان کرد که:

فرایندِ نابرابرِ اعطای حق تابعیت و پناهندگی، و عدم امکانِ شناساییِ متقاضیان، خطرِ بلاتکلیف ماندن تابعیت زنان را افزایش می دهد.

زنان از تصمیم گیری محروم بوده و دچار فقدان دسترسی به تحصیل، بهداشت، مسکن، زمین و حق مالکیت هستند.

وقت آن رسیده که وضعیت زنان پناهنده و افراد آواره در سراسر جهان بهبود یابد.

وقت آن رسیده که تعهد خود را تجدید کنیم و تا تحقق آنها از پای ننشینیم.

همچنان که سیاست ها و راهبردها را در طول ماه های آینده بررسی می کنیم، باید در باره مقتضیات صلح و توسعه پایدار، صریح باشیم.

این شورا با چالش های فوق العاده ای روبروست، از شیوعِ ابولا گرفته تا اوج گیریِ افراطی خشونت آمیز و ابعاد بی سابقه آوارگی. بدون آن که برابری جنسیتی را در مرکز تلاش های خود برای حفظ صلح و امنیت قرار دهیم، نمی توانیم بر این چالش ها غلبه کنیم.

از طرف دفتر زنان سازمان ملل، از بحث امروز استقبال می کنم، و امیدوارم به وعده های خود به همه زنان و دخترانی که درگیری و خشونت تهدیدشان می کند، وفادار بمانیم.

سپاسگزارم.

 منبع: نهاد زنان سازمان ملل متحد 

دی
۳۰
۱۳۹۳
عملکردهای جهانی در زمینه قتل های ناموسی
دی ۳۰ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
image_pdfimage_print

8756009685_acd2d719ac_z

عکس: Rod Waddington

نوشته فیلیس چزلر

ترجمه: سام زندی

فصلنامه خاورمیانه، بهار ۲۰۱۰، صفحه ۳-۱۱

مبارزه با اپیدمی قتل های ناموسی مستلزم درک این نکته است که چه چیزی این قتل ها را منحصر به فرد می سازد. قتل های ناموسی با قتل نفس عادی و ناشی از ناهنجاری های روانی، قتل های سریالی، قتل هایی با انگیزه شهوت یا انتقام، و خشونت خانگی، متفاوت هستند. انگیزه قتل های ناموسی متفاوت است و خاستگاه آن، قوانین اخلاقی و رفتاری است که مشخصه برخی فرهنگ ها به شمار می آیند و معمولا با احکام بنیادگرایانه دینی تقویت می شوند. در سال ۲۰۰۰ سازمان ملل متحد تخمین زد که هر سال ۵۰۰۰ قتل ناموسی اتفاق می افتد. کل این رقم ممکن است به تنهایی در پاکستان اتفاق بیافتد، ولی آمار جهانی بسیار بیشتر است. در سال ۲۰۰۲ و سپس در ۲۰۰۴، سازمان ملل متحد قطعنامه ای برای پایان بخشیدن به قتل های ناموسی و دیگر جنایت های ناموسی ارائه کرد. در سال ۲۰۰۴ در نشستی در لاهه با موضوع موج فزاینده قتل های ناموسی در اروپا، ماموران نیروی انتظامی بریتانیا، طرح هایی را برای بازگشایی پرونده های قدیمی اعلام کردند تا ببینند که آیا قتل های خاصی در واقع قتل های ناموسی بوده اند یا نه. شمار قتل های ناموسی مرتبا کمتر از سطح واقعی تخمین زده می شود، و بیشتر تخمین ها هم چیزی جز حدس هایی با دامنه ای گسترده نیستند. تخمین های قطعی یا قابل اعتماد جهانی در باره موارد قتل های ناموسی وجود ندارد.

بیشتر قتل های ناموسی را تحت این عنوان طبقه بندی نمی کنند، این قتل ها به ندرت مورد پیگرد قرار می گیرند، یا حتا وقتی در کشورهای مسلمان مورد پیگرد قرار می گیرند، منجر به مجازات هایی نسبتا خفیف می شوند. در جهان غرب، هم اسلام گرایان و هم گروه های فمینیستی، از جمله فعالان علیه خشونت خانگی، کماکان اصرار دارند که قتل ناموسی، نوعی خشونت خانگی یا زن کشی (فمیساید) به سبک غربی است. اما چنین نیست. این مطالعه ثابت می کند که دست کم دو نوع قتل ناموسی و دو نوع جمعیت قربانی وجود دارد. این دو نوع تفاوت های چشمگیری با یکدیگر دارند، همچنان که هر دو، از زن کشی به سبک غربی متفاوت اند. در یک گروه، میانگین سن قربانی هفده سال است، در دیگری سی و شش سال. تفاوت سن از نظر آماری چشمگیر است.

 خانواده هایی که زنان جوان خود را می کشند

نتایج مطالعه نشان می دهند که قتل های ناموسی در بازده زمانی بیست ساله میان ۱۹۸۹ و ۲۰۰۹ به شکل چشمگیری شتاب یافته است. ممکن است معنای این امر این باشد که قتل های ناموسی واقعا در حال افزایش هستند، شاید به عنوان تابعی از افراط گرایی جهادی و بنیادگرایی اسلامی، یا شاید به این دلیل که در سال های اخیر، گزارش و پیگرد قتل های ناموسی، به خصوص در غرب، و همچنین در شرق، با دقت بیشتری انجام می شود. گسترش اینترنت ممکن است توضیحی برای افزایش گزارش ها درباره موارد قتل ناموسی باشد.

میانگین جهانی سن قربانیان برای کل جمعیت، بیست و سه سال است (جدول ۱). این رقم در مورد تمامی مناطق جغرافیایی مصداق دارد. به این ترتیب، هرجا که قتلی ناموسی رخ می دهد، عمدتا جنایتی علیه افراد جوان است. کمی بیش از نیمی از این قربانیان، دختر یا خواهرِ قاتل بوده اند؛ و حدود یک چهارم آنها همسر یا دوست دخترِ قاتل. بقیه قربانیان را مادران، خاله ها و عمه ها، خواهرزاده ها، عموزاده ها، عموها و دایی ها، یا افراد غیر خویشاوند تشکیل داده اند.

83

شرح عکس: مرسل او، دختر شانزده ساله آلمانی – افغان، در ماه مه ۲۰۰۸ به دست برادر ۲۴ ساله اش احمد زبیر کشته شد. برادرش او را به اتهام “رفتار غیراخلاقی” در یک پارکینگ در شهر هامبورگ آلمان با بیست و سه ضربه کارد کشت. قتل نوجوانان یا زنان بالغ جوان به دست پدران یا خویشاوندان مذکر نزدیک شان، از خاصه های کلاسیک قتل های ناموسی است، و نه جوامع غربیِ غیرمهاجر.

قتل های ناموسی، رخدادهایی خانوادگی هستند. در کل دنیا، دو سوم قربانیان به دست اعضای خانواده بلافصل خود کشته شده اند. (جدول ۱) بیشترین موارد قتل به دست عضو بلافصل خانواده (۷۲ درصد)، در کشورهای مسلمان رخ داده و کمترین آن (۴۹ درصد) در آمریکای شمالی. خویشاوندان بلافصل در خانواده های اروپایی نیز تقریبا به همان میزان کشورهای مسلمان در قتل های ناموسی دست داشته اند، احتمالا به این دلیل که بسیاری از آنان، مهاجرانِ نسل اول یا دوم هستند و در نتیجه، هنوز پیوندشان با فرهنگ بومی خود را حفظ کرده اند. در حالت معکوس، دلیل این امر ممکن است گرایش های اسلام گرایانه افراطی نسل های سوم یا حتا چهارم باشد. در سطح بین المللی، پدران نقش فعالی در بیش از یک سوم قتل های ناموسی داشته اند. پدران بیش از همه جا در آمریکای شمالی (۵۲ درصد) و کمتر از همه جا در کشورهای مسلمان نقش داشته داشته اند. در اروپا، نقش پدران در قتل های ناموسی بیش از یک سوم موارد قتل بوده است.

در سطح جهان، بیش از نیمی از قربانیان شکنجه شده بودند، یعنی نه به شکل آنی، بلکه با زجر کشته شده بودند. در آمریکای شمالی، بیش از یک سوم قربانیان شکنجه شده بودند. در اروپا، دو سوم آنها شکنجه شده بودند، و در کشورهای مسلمان، نیمی از قربانیان شکنجه شده بودند. قتل های توام با شکنجه شامل این موارد می شوند: تجاوز جنسی فردی یا گروهی پیش از قتل، خفه شدن یا زدن ضربات منجر به مرگ، وارد آمدن ضربات متعدد کارد (۱۰ تا ۴۰ بار)، سنگسار یا زنده به گور شدن، یا بریده شدن گلو.

سرانجام، در سطح جهان، ۵۸ درصد از قربانیان به این دلیل به قتل رسیده اند که “بیش از اندازه غرب گرا بوده اند” ویا در برابر توقعات فرهنگی و دینی، مقاومت یا نافرمانی کرده اند (جدول ۱). اتهام “غرب گرایی بیش از اندازه” عین عبارتی است که مرتکب یا مرتکبان قتل های ناموسی به کار برده اند. معنای “غرب گرایی بیش از اندازه”، استقلال ظاهرا بیش از حد، عدم فرمان برداری به اندازه کافی، خودداری از پوشیدن انواع لباس های اسلامی (از جمله انواع حجاب)، قصد ادامه تحصیلات تا سطح عالی و اشتغال به کار، داشتن دوستان یا دوست پسرهای غیرمسلمان (یا غیر سیک یا غیرهندو)، خودداری از ازدواج با پسرعمو، قصد انتخاب شوهر خود، انتخاب شوهری “فرودست تر” از نظر اجتماعی یا شوهری غیرمسلمان (یا غیرسیک یا غیرهندو)، یا ترک کردن شوهری آزار دهنده، عنوان شده است. از نظر آماری، تفاوت های منطقه ای چشمگیری برای این انگیزه وجود داشت. برای نمونه، در آمریکای شمالی، ۹۱ درصد از قربانیان به دلیل “غرب گرایی بیش از حد” کشته شده اند، که این رقم در اروپا (۷۱ درصد) پایین تر، ولی هنوز هم چشمگیر است. در مقایسه، تنها ۴۳ درصد قربانیان در کشورهای مسلمان به این دلیل کشته شده اند.

کمتر از نیمی (۴۲ درصد) از قربانیان در کل جهان به دلیل ارتکاب یک “عمل نامناسب جنسی” کشته شده اند؛ این اصطلاح در مورد قربانیانی به کار می رود که مورد تجاوز قرار گرفته اند، متهم به داشتن روابط جنسی بیرون از ازدواج بوده اند، یا کسانی که “بی بند و بار” قلمداد شده اند (حتا اگر این تعریف عملا شامل بی بند و باری جنسی یا حتا فعالیت جنسی نبوده باشد). با این همه، در کشورهای مسلمان، ۵۷ درصد از قربانیان با این انگیزه به قتل رسیده اند، در اروپا ۲۹ درصد، و در آمریکای شمالی، تعدادی اندک (۹ درصد).

معنای تفاوت سنی

این مطالعه نشان می دهد که دست کم دو نوع متفاوت از قتل های ناموسی و یا دو نوع متفاوت جمعیت قربانی وجود دارد: یکی شامل کودکان مونث و زنان جوانی که میانگین سن شان بین هفده سال (جدول ۳) بود، و دیگری شامل زنانی که میانگین سنی شان سی و شش سال است (جدول ۵). هر دو این انواع قتل های ناموسی، متفاوت از زن کشی خانگی به سبک غربی هستند.

در میان ساکنان غیرمهاجر در جهان غرب، خشونت خانگی جدی وجود دارد که شامل تجاوز به محارم، کودک آزاری، تجاوز به همسر، کتک زدن همسر، تغقیب همسر، و کشتن زن پس از کتک زدن او می شود. با این همه، الگوی فرهنگی وجود ندارد که مطابق آن، پدران به طور خاص دختران نوجوان یا بالغ و جوان خود را هدف قرار دهند یا به قتل برسانند؛ همچنین، خانواده های بلافصل، نقشی در طرح ریزی، ارتکاب، توجیه و تقدیس چنین قتل هایی نداشته اند. روشن است که این ویژگی ها، وجوه مشخصه قتل های ناموسی کلاسیک زنان و دختران جوان هستند.

قتل های ناموسی زنان مسن تر ممکن است شبیه زن کشی خانگی سبک غربی به نظر برسند. قربانی، زن متاهل مسن تری است، معمولا مادر است، و اغلب به دست همسرش کشته می شود، ولی گاهی هم (۳۰ درصد مواقع) به دست چند قاتل. در سطح جهان، حدود نیمی (۴۴ درصد) از کسانی که قربانیان مسن تر را می کشند، یا از اعضای خانواده بلافصل قربانی هستند، یا از اعضای خانواده بلافصل شوهر او. (جدول ۵٫) این امر در زن کشی خانگی سبک غربی بی نهایت نادر است؛ در غرب، شوهری که همسرش را می کشد به ندرت از هم دستی اعضای خانواده خودش یا خانواده بلافصل همسرش برخوردار است.

با این همه، در کشورهای مسلمان، قربانیان مسن تر ِ قتل های ناموسی، تقریبا در دو سوم مواقع به دست اعضای خانواده بلافصل خودشان کشته می شوند. این امر نشان می دهد که شاید رسم قدیمی در اروپا تا اندازه ای تغییر کرده باشد، زیرا در اروپا خانواده بلافصل قربانی، تنها یک سوم (۳۱ درصد) مواقع در قتل زن دست دارد. تا کنون، در آمریکای شمالی، هیچ عضوی از خانواده بلافصل در قتل ناموسی یک قربانی مسن تر دست نداشته است. سرانجام، حدود نیمی از قربانیان مسن تر، هنگام مرگ مورد شکنجه قرار گرفته اند. با این همه، بیشترین میزان شکنجه (۶۸ درصد)، در اروپا و در مورد قربانیان مونث تمامی سنین اعمال شده است. میزان شکنجه در آمریکای شمالی ۳۵ درصد و در کشورهای مسلمان ۵۱ درصد بوده است.

در سطح جهان، قربانیان کم سال، در ۸۱ درصد از مواقع به دست خانواده ی بلافصل خود کشته شدند. در آمریکای شمالی این رقم ۹۴ درصد بود، در اروپا ۷۷ درصد، و در کشورهای مسلمان ۸۲ درصد (جدول ۳). در آمریکای شمالی، پدران در ۱۰۰ درصد از مواردی که دخترشان، هجده ساله یا جوان تر بوده، در قتل او دست داشته اند. (جدول ۴٫) در سطح جهان، زنان و دختران کم سال تر، در ۵۳ درصد از مواقع شکنجه شده بودند؛ با این همه، در اروپا، آنها بین ۷۲ و ۸۳ درصد موارد مورد شکنجه قرار گرفته بودند- یعنی به میزان بسیار بیشتری از زنان مسن تر در سطح جهان.

 پاسخ غرب به قتل های ناموسی

بسیاری از فمینیست ها و مدافعان قربانیان خشونت خانگی در غرب، خشونت خانگی یا زن کشی خانگیِ سبک غربی (که با یکدیگر تفاوت دارند) را با قتل های ناموسی قربان مسن تر، اشتباه گرفته اند. نمایندگان گروه های فشار اسلامگرا، از جمله شورای روابط آمریکایی-اسلامی (CAIR) و کنگره اسلامی کانادا، استادان مختلف دانشگاه (مثلا آجای نائیر، تام کایل)، فعالان (مثلا رعنا حسینی) و رهبران مذهبی (مثلا عبداللهی پاتل از شورای ائمه جماعت کانادا) به اصرار گفته اند که قتل های ناموسی یا وجود ندارند، یا ربطی به اسلام ندارند؛ که رسومی فرهنگی، قبیله ای و ماقبل اسلام هستند، و این که در هر صورت، خشونت خانگی در همه جا وجود دارد. فمینیست هایی که با قربانیان خشونت خانگی کار می کنند، آن قدر خشونت علیه زنان دیده اند که انگشت نهادن روی یک گروه از مرتکبان، به خصوص یک گروه مهاجر یا مسلمان، برایشان دشوار است. با این همه، زن کشی خانگی سبک غربی تفاوت چشمگیری با قتل ناموسی دارد.

کیم گرندی، رئیس سابق سازمان ملی زنان (NOW)، آسیه حسن را که کتک خورده بود و سرش از بدن جدا شده بود را با “ریانا”، خواننده پاپ که کتک خورده بود (ولی هنوز زنده بود) مقایسه کرد و این فرض را بیشتر زیر سئوال برد که قتل آسیه حسن، قتل ناموسی بوده است:

آیا احتمال این که یک مرد مسلمان در شهر بوفالو همسرش را بکشد بیشتر از آن است که یک مرد کاتولیک در شهر بوفالو همسرش را بکشد؟ یا یک مرد یهودی در بوفالو؟ من پاسخ این پرسش را نمی دانم، ولی می دانم که در اطراف ما خشونت زیادی جریان دارد، و این که تاریخ طولانی و شنیع سرکوب زنان به نام دین، مطمئنا اسلام را در بر می گیرد، ولی محدود به اسلام نمی شود.

زمانی که آسیه حسن را سربریدند، ائتلافی از فعالان علیه خشونت خانگی نامه ای (منتشر نشده) به دفتر دادستان منطقه “اری کانتی” و برخی از رسانه ها فرستادند و در آن گفتند که این حادثه قتل ناموسی نبوده، که قتل ناموسی هیچ ربطی به اسلام ندارد، و بزرگ نمایی ِ خشونت خانگی در میان مسلمانان، نه تنها نژادگرایانه است، بلکه به پنهان ماندن موارد بسیار بیشتر ِ خشونت خانگی و نیز زن کشی ِ خانگی کمک می کند. در این دیدگاه، حقیقتی موجود است، و آن این که، پدیده هایی با ماهیت متفاوت را نمی توان با هم مقایسه کرد، و این  که قتل های ناموسی با زن کشی های خانگی ِ غربی یکسان نیستند.

ممکن است گفته شود که انگیزه ذکر شده برای قتل، یعنی “غرب گرایی بیش از اندازه” ممکن است از یک نظر تا حد زیادی با انگیزه های اعلام شده و نشده زن کشی های خانگی ِ غربی، مشابهت دارد. در هر دوی موارد، از زن انتظار می رود با خشونت مرد بسازد و در باره آن سکوت کند. زن قرار نیست همسرش را ترک کند- یا او را همراه بچه ها، یا هر “مایملک” دیگر ِ مرد، ترک کند. با این همه، نیاز به نگه داشتن زن در انزوا، اطاعت، ترس و وابستگی از طریق اعمال خشونت، نشانه ای از آسیب شناسی ِ روانی ِ یک قاتل ِ خشونت پیشه غربی نیست. از سوی دیگر، یک قتل ناموسی بازتابی است از ارزش های یک فرهنگ با هدف به قاعده در آوردن رفتار جنس مونث؛ ارزش هایی که از خانواده، از جمله خانواده قربانی، انتظار می رود اجرا کند و محترم بشمارد.

از این گذشته، این قبیل ارزش های فرهنگی، قومی یا قبیله ای معمولا از سوی رهبران دینی و سیاسی در کشورهای مسلمان در حال توسعه یا در جوامع مهاجر درغرب محکوم نمی شوند. به عکس، چنین جوامعی، در مورد تمامی مسائل “حساس” دینی، فرهنی یا اجتماعی، سکوتی تحمیلی اختیار می کنند. امروزه، چنین رهبرانی (و پیروان پرشمار آنان) غالبا دختران و زنان مسلمان را مجبور به پوشیدن انواع پوشش ها می کنند، از جمله حجاب (پوشش سر)، برقع یا چادر (پوشش سرتاپا)، به عنوان نشانه ای از تقید مذهبی و غرور فرهنگی، یا نشانه ای از مقاومت نمادین در برابرِ غربِ نامسلمان. مردان مسلمان مجازند مانند غربی ها لباس بپوشند و هیچکس به استفاده گسترده از تکنولوژی غربی، از جمله هواپیما، تلفن همراه، اینترنت یا تلویزیون ماهواره ای به این دلیل که غیراسلامی هستند، ایراد نمی گیرد. ولی از زنان مسلمان انتظار می رود بارِ استمرار این رسوم باستانی ِ تبعیض جنسیتی را که به دین نسبت داده می شود به دوش بکشند.

روشن است که دختران و زنان مسلمان، هم در غرب و هم در شرق، زمانی که بی حجاب یا بدحجاب باشند، قربانی قتل ناموسی می شوند. افزون بر این، آنها به دلیل رفتار های پذیرفته شده در غرب یا رفتارهای مدرن کشته می شوند، مثلا وقتی ابراز تمایل به تحصیل در دانشگاه، به اشتغال، به زندگی مستقل، به داشتن دوستان غیرمسلمان (از جمله دوست پسرهایی که ممکن است با آنها رابطه جنسی داشته یا نداشته باشند)، و به انتخاب شوهر خودشان می کنند، و از ازدواج با پسر عموی شان خودداری می کنند یا می خواهند شوهر زورگوی خود را ترک کنند. این روند “غرب گرایی” عامل ۴۴ درصد از قتل های ناموسی در کشورهای مسلمان است. این میزان در اروپا ۷۱ درصد و در آمریکای شمالی ۹۱ درصد است.

این دختران و زنان که مجذوب افکار غربی شده اند و میل به ادغام در جامعه جدید دارند و امیدوارند که بتوانند از زندگی سرشار از اطاعت بگریزند، به دلیل استفاده از حق شان برای غربی بودن، کشته می شوند؛ در سنین پایین و به اشکالی بسیار فجیع. یکی از اهداف قتل های ناموسیِ فجیع، دادن درسی به دختران و زنان مسلمان است که بدانند اگر وسوسه شوند که غیر از خدمت به پدران و برادرانشان در مقام خدمتکار، غیر از ازدواج با پسرعموی شان، و غیر از زاییدن بچه های هر چه بیشتر، کاری بکنند، چه سرنوشتی در انتظارشان است. شاید هدف دیگرِ کشتن دختران و زنانی که هم اکنون در غرب زندگی می کنند، این نیز باشد که به دیگر مهاجران ِ مونث بیاموزد که از آنها انتظار می رود در میانه وسوسه ها و امتیازهای آزادی غربی، در انزوا و اطاعت زندگی کنند. این وضع به خصوص در اروپا مصداق دارد که در چند دهه گذشته، محله های مسلمان نشین بزرگی در شهرها شکل گرفته اند. آنچه به ویژه اسباب نگرانی است این است که در اروپا، ۹۶ درصد قتل های ناموسی به دست مسلمانان انجام شده است.

وحشی گری بدوی و دیگر آزارهای متوحشی که در قتل های ناموسیِ یک عضو مونث خانواده به کار می رود، بیشتر شبیه بلاهایی است که قاتلان سریالی در غرب بر سر روسپیان یا زنانی که به طور اتفاقی انتخاب شده اند می آورند. این نوع رفتارها همچنین نشانی از آن است که جداسازی جنسیتی، خوار شمردن دختران و زنان، عادی شدن کودک آزاری، از جمله ترتیب دادن ازدواج اجباری برای دختران و پسران، سرکوب جنسی، زن ستیزی (گاهی با استناد به قرائت های زن ستیزانه از قرآن) و اوج گیری ایدئولوژی خشونت آمیز جهادی، همگی منجر به افزایش میزان حمله های جنایتکارانه علیه دختران و زنان می شوند. کافی است چند دختر و زن کشته شوند تا درس عبرتی برای بقیه باشد. از یک نظر، قتل های ناموسی نوعی تروریسم خانگی هستند که هدف از آن، تضمین این است که زنان مسلمان پوشش اسلامی را رعایت کنند، بچه های مسلمان به دنیا بیاورند و تنها با مسلمانان دیگر نشست و برخاست کنند.

از آنجا که مهاجرت مسلمانان به آمریکای شمالی و در نتیجه تشکیل شبکه های خانوادگی در آنجا محدودتر از اروپاست، پدرانی که مرتکب قتل ناموسی می شوند ممکن است حس کنند که کل مسئولیت حفظ معیارهای رفتاری جنس مونث، فقط و فقط بر دوش آنها می افتد. همین موضوع شاید دلیل این واقعیت باشد که در ۱۰۰ درصد از موارد قتل ناموسی جوان ترین قربانیان، پدران آنها مسئول هستند. در اروپا و کشورهای مسلمان، این مسئولیت به آسانی میان پسران خانواده و برادران، پدربزرگ ها، عموها و عموزاده های مذکر، تقسیم می شود.

 چه باید کرد

چگونه می توان این مسئله را حل کرد؟ اداره مهاجرت، نیروی انتظامی و مقام های دینی همگی باید در آموزش، پیش گیری و پیگیری مسئله قتل های ناموسی شرکت داده شوند.

افزون بر این، برای دختران و زنان مسلمان کتک خورده، باید پناهگاه هایی تاسیس شود، با کارکنانی چند زبانه که در باره واقعیت های مربوط به قتل های ناموسی، آموزش مناسب دیده باشند. برای نمونه، دختران مسلمان جوان، مرتبا به اصرار و درخواست مادرشان به خانه بر می گردند. وقتی مادر دختری که ساکن پناهگاه است با او تماس تلفنی می گیرد، کارکنان پناهگاه باید بی درنگ در وضع آماده باش کامل قرار گیرند. برای زنانی که ممکن است هدف قتل ناموسی قرار بگیرند، باید برنامه ای مشابه برنامه فدرال محافظت از شهود دادگاه به اجرا گذاشته شود. در انگلستان چنین برنامه ای هم اکنون برقرار شده است. شبکه های خانوادگیِ جایگزین امن و گسترده، باید برای جایگزینی شبکه های خانوادگی موجودِ قربانی به وجود آیند. با کمک های گسترده، خود ِ قربانیان بالقوه می توانند به “خواهران” یکدیگر تبدیل شوند.

افزون بر این، دولت باید هشدارهای روشنی به مهاجران و شهروندان مسلمان، سیک و هندو بدهد. قتل های ناموسی در غرب باید مورد پیگرد قانونی قرار گیرند، و مرتکبین، هم دستان و یاری دهندگان به آنها همگی باید تعقیب قانونی شوند. خانواده هایی که در قتل ناموسی دست داشته اند باید در ملاء عام رسوا شوند. جنایتکاران باید پس از طی دوره محکومیت شان، از کشور اخراج شوند.

نظام های قضائی و دولت های غرب اخیرا آغاز به برخورد با مسئله کرده اند. در سال ۲۰۰۶، دادگاهی در دانمارک، ۹ عضو یک قبیله را به جرم قتل ناموسی غزاله خان محکوم کرد. در سال ۲۰۰۹، دادگاهی در آلمان، پدری را به جرم این که به پسر بیست ساله اش دستور داده بود خواهرش را به خاطر ناموس خانواده بکشد، به حبس ابد محکوم کرد، در حالی که به خود پسر، حکم نه سال و نیم زندان داد. در موردی دیگر، دادگاهی در بریتانیا به کمک ِ شهادت ِ مادر و نامزدِ قربانی، پس از بررسیِ مجددِ آن قتل ناموسی که ده سال پیش از آن رخ داده بود، پدر دختر را محکوم کرد؛ و سرانجام، برای نخسیتن بار، دولت کانادا به مهاجران جدید اطلاع داد:

سعه صدر و سخاوت کانادا، شامل حال رسوم فرهنگی سبعانه ای که همسرآزاری، “قتل های ناموسی”، مثله جنسی زنان و دیگر اشکال خشونت بر اساس جنسیت نمی شود. کسانی که مرتکب چنین جرایمی شوند، تحت قوانین کانادا به شدت مجازات می شوند.

تبعیض جنسی اسلامی، نقض حقوق بشر است و نمی تواند تحت عنوان نسبیت ِ فرهنگی، رواداری، مخالفت با نژادپرستی، تنوع یا نزاکت سیاسی، توجیه شود. تا زمانی که گروه های اسلام گرا به انکار، کوچک نمایی یا مبهم کردن مسئله ادامه دهند، و تا زمانی که دولت و پلیس، روایت های غیردقیق آنها را از واقعیت بپذیرند، زنان در غرب همچنان قربانی قتل های ناموسی خواهند شد.

مبارزه برای حقوق زنان، نقشی محوری در مبارزه در دفاع از اروپا و ارزش های غربی دارد. این بخشی لازم از دموکراسی ِ حقیقی است، درکنار آزادی دینی، رواداری نسبت به هم جنسگرایان، و آزادی ِ مخالفت. بنابر این، اینجا دقیقا جایی است که بزرگ ترین نبرد قرن بیست و یکم رخ می دهد.

 فیلیس چزلر استاد بازنشسته روان شناسی و مطالعات زنان در کالج ریچموند در دانشگاه سیتی ِ نیویورک و از بنیانگذاران انجمن زنان روان شناس و شبکه ملی بهداشت زنان است. مولف مایل است از جاناتان فرانسیس کارمونا، دانشجوی کارشناسی ارشد در کارلج هانتر دانشگاه سیتی نیویورک به خاطر آزمون های آماری برای این مطالعه، و نیز از پروفسور هوارد لون، مدیر برنامه ی کارشناسی ارشد پژوهش های اجتماعی کالج هانتر، تشکر کند.

جدول یک: کل جمعیت (N=230)

۱-   چشمگیر بر اساس آزمون “مربع چی”

۲-   خانواده بلافصل شامل پدران، مادران، برادران، پدربزرگ ها، عموها و دایی ها، و عموزاده های مذکر می شود.

۳-   “غیره” شامل مادران، عمه ها و خاله ها، عموزاده ها می شود، نه دیگر خویشاوندان.

۴-   چشمگیر بر اساس آزمون همبستگی پیرسون

مذهب جهان آمریکای شمالی اروپا جهان اسلام
میانگین سن ۲۳ ۲۵ ۲۲ ۲۳
برحسب درصد
کشته شده توسط خانواده بلافصل ۶۶ ۴۹ ۶۶ ۷۲
موقعیت خانوادگی
دختر/خواهر ۵۳ ۵۰ ۴۹ ۵۶
همسر/دوست دختر ۲۳ ۲۷ ۳۴ ۱۷
غیره ۲۴ ۳۳ ۲۷ ۲۷
دست داشتن والدین ۳۷ ۵۳ ۳۹ ۳۱
مرتکب بیش از یک نفر ۴۲ ۴۲ ۴۵ ۴۱
قربانی بیش از یک نفر ۱۷ ۳۰ ۷ ۲۱
شکنجه ۵۳ ۳۹ ۶۷ ۴۹
انگیزه
“غربگرایی بیش از حد” ۵۸ ۹۱ ۷۱ ۴۳
“رفتار نامناسب جنسی” ۴۲ ۹ ۲۹ ۵۷

جدول دو: فقط زنان، تمامی سنین (N=214)

مذهب جهان آمریکای شمالی اروپا جهان اسلام
میانگین سن ۲۳ ۲۶ ۲۱ ۲۳
برحسب درصد
کشته شده توسط خانواده بلافصل ۶۹ ۵۲ ۶۶ ۷۵
موقعیت خانوادگی
دختر/خواهر ۵۶ ۵۲ ۵۳ ۵۸
همسر/دوست دختر ۲۴ ۲۸ ۳۷ ۱۷
غیره ۲۰ ۲۰ ۱۰ ۲۵
دست داشتن والدین ۳۹ ۵۲ ۴۲ ۳۳
مرتکب بیش از یک نفر ۴۲ ۴۵ ۴۴ ۴۰
قربانی بیش از یک نفر ۱۸ ۳۰ ۷ ۲۱
شکنجه ۵۴ ۳۵ ۶۸ ۵۱
انگیزه
“غربگرایی بیش از حد” ۵۸ ۸۹ ۷۳ ۴۴
“رفتار نامناسب جنسی” ۴۲ ۱۱ ۲۷ ۵۶

۱-   چشمگیر بر اساس آزمون “مربع چی”

۲-   خانواده بلافصل شامل پدران، مادران، برادران، پدربزرگ ها، عموها و دایی ها، و عموزاده های مذکر می شود.

۳-   “غیره” شامل مادران، عمه ها و خاله ها، عموزاده ها می شود، نه دیگر خویشاوندان.

۴-   چشمگیر بر اساس آزمون همبستگی پیرسون

 جدول سه: زنان ۲۵ ساله و جوان تر (N=129)

مذهب جهان آمریکای شمالی اروپا جهان اسلام
میانگین سن ۱۷ ۱۸ ۱۸ ۱۷
برحسب درصد
کشته شده توسط خانواده بلافصل ۸۱ ۹۴ ۷۷ ۸۲
موقعیت خانوادگی
دختر/خواهر ۷۴ ۹۴ ۶۷ ۷۳
همسر/دوست دختر ۱۴ ۰ ۲۰ ۱۴
غیره ۳ ۶ ۱۳ ۱۳
دست داشتن والدین ۵۴ ۸۸ ۵۴ ۴۶
مرتکب بیش از یک نفر ۴۶ ۷۵ ۴۶ ۳۸
قربانی بیش از یک نفر ۱۷ ۳۰ ۸ ۲۰
شکنجه ۵۳ ۲۵ ۷۲ ۴۷
انگیزه
“غربگرایی بیش از حد” ۵۷ ۸۸ ۷۴ ۳۸
“رفتار نامناسب جنسی” ۴۳ ۱۲ ۲۶ ۶۲

  ۱-   چشمگیر بر اساس آزمون “مربع چی”

۲-   خانواده بلافصل شامل پدران، مادران، برادران، پدربزرگ ها، عموها و دایی ها، و عموزاده های مذکر می شود.

۳-   “غیره” شامل مادران، عمه ها و خاله ها، عموزاده ها می شود، نه دیگر خویشاوندان.

۴-   چشمگیر بر اساس آزمون همبستگی پیرسون

 جدول چهار: زنان ۱۸ ساله و جوان تر (N=68)

مذهب جهان آمریکای شمالی اروپا جهان اسلام
میانگین سن ۱۵ ۱۵ ۱۴ ۱۳
برحسب درصد
کشته شده توسط خانواده بلافصل ۸۹ ۹۰ ۸۶ ۹۰
موقعیت خانوادگی
دختر/خواهر ۸۲ ۱۰۰ ۷۸ ۷۹
همسر/دوست دختر ۸ ۰ ۱۳ ۶
غیره ۱۰ ۰ ۹ ۱۵
دست داشتن والدین ۷۰ ۱۰۰ ۶۸ ۶۱
مرتکب بیش از یک نفر ۳۹ ۸۰ ۳۲ ۳۲
قربانی بیش از یک نفر ۲۵ ۲۹ ۱۶ ۳۰
شکنجه ۵۵ ۳۰ ۸۳ ۵۸
انگیزه
“غربگرایی بیش از حد” ۵۵ ۸۰ ۶۷ ۴۱
“رفتار نامناسب جنسی” ۴۵ ۲۰ ۳۳ ۵۹

 ۱-   چشمگیر بر اساس آزمون “مربع چی”

۲-   خانواده بلافصل شامل پدران، مادران، برادران، پدربزرگ ها، عموها و دایی ها، و عموزاده های مذکر می شود.

۳-   “غیره” شامل مادران، عمه ها و خاله ها، عموزاده ها می شود، نه دیگر خویشاوندان.

۴-   چشمگیر بر اساس آزمون همبستگی پیرسون

 جدول پنج: زنان ۲۶ ساله و جوان تر (N=51)

مذهب جهان آمریکای شمالی اروپا جهان اسلام
میانگین سن ۳۶ ۴۰ ۳۱ ۳۷
برحسب درصد
کشته شده توسط خانواده بلافصل ۴۴ ۰ ۳۱ ۶۵
موقعیت خانوادگی
دختر/خواهر ۲۴ ۰ ۱۳ ۳۷
همسر/دوست دختر ۵۵ ۸۹ ۸۷ ۲۶
غیره ۲۱ ۱۱ ۰ ۳۷
دست داشتن والدین ۸ ۰ ۱۳ ۷
مرتکب بیش از یک نفر ۳۰ ۱۱ ۴۳ ۳۰
قربانی بیش از یک نفر ۹ ۲۹ ۸ ۵
شکنجه ۴۵ ۴۴ ۵۳ ۴۴
انگیزه
“غربگرایی بیش از حد” ۵۶ ۸۸ ۶۹ ۳۸
“رفتار نامناسب جنسی” ۴۴ ۱۲ ۳۱ ۶۲

۱-   چشمگیر بر اساس آزمون “مربع چی”

۲-   خانواده بلافصل شامل پدران، مادران، برادران، پدربزرگ ها، عموها و دایی ها، و عموزاده های مذکر می شود.

۳-   “غیره” شامل مادران، عمه ها و خاله ها، عموزاده ها می شود، نه دیگر خویشاوندان.

۴-   چشمگیر بر اساس آزمون همبستگی پیرسون

 روش تحقیق (متدولوژی)

این مطالعه ۱۷۲ رخداد و ۲۳۰ قربانیِ قتل های ناموسی را تحلیل می کند. اطلاعات موجود، به استثنای یک مورد، از رسانه های انگلیسی زبان سراسر دنیا به دست آمده است. در این مطالعه، ۱۰۰ قربانی قتل ناموسی در غرب، از جمله ۳۳ نفر در آمریکای شمالی و ۶۷ نفر در اروپا، وجود داشت. همچنین ۱۰۰ قربانی دیگر هم در کشورهای مسلمان وجود داشت. اکثر مرتکبین قتل و همچنین قربانیان آنها، مسلمان بودند، و اکثر قربانیان، زن بودند.

مرتکبین و قربانیان بررسی شده در این مطالعه، در بیست و نه کشور یا قلمرو زیر زندگی می کردند: افغانستان، آلبانی، بنگلادش، بلژیک، کانادا، دانمارک، مصر، فرانسه، نوار غزه، آلمان، هند، ایران، عراق، اسرائیل، ایتالیا، اردن، هلند، نروژ، پاکستان، روسیه، عربستان سعودی، اسکاتلند، سوئد، سوئیس، سوریه، ترکیه، بریتانیا، ایالات متحده آمریکا و کرانه غربی رود اردن.

به طور کلی، روابط آماری چشمگیری در مورد سن، منطقه جغرافیایی، دست داشتن بیش از یک نفر در قتل (عمدتا اعضای خانواده ی بلافصل قربانی، از جمله پدر قربانی)، موقعیت خانوادگی، قربانیان بیش از یک نفر، اعمال شکنجه، و انگیزه ی بیان شده برای قتل یافت شد. در بازه ی زمانی ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۹، قتل های ناموسی در طول زمان از نظر آماری نیز افزایش چشمگیری داشتند.