صفحه اصلی  »  روانشناسی
image_pdfimage_print
فروردین
۵
۱۳۹۸
اگر اضطراب نبود، امید هم نبود
فروردین ۵ ۱۳۹۸
این سو و آن سو خبر
۰
,
Articles Title Image_298
image_pdfimage_print

Photo:www.aasoo.org

آلیوِر بورکمَن

چرا امروزه بسیاری از آدم‌‌ها این قدر مضطرب و نگران به نظر می‌رسند؟ این پرسش، هم در بین متخصصان سلامت روانی و هم در میان مردم عادی رواج دارد اما این مسئله‌ای بسیار پیچیده و مبهم است. چه کسی را سراغ دارید که در هر ساعت از هر روزش گرفتار نگرانی نباشد؟ افزون بر این، نگرانی در شرایط ناامنی و سرگردانی افزایش می‌یابد و امروزه دنیا پر از تهدید‌‌های بالقوه‌ای است که نه کاملاً از آن‌‌ها سر در می‌آوریم و نه می‌توانیم مهارشان کنیم.

اکثرِ ما مجبوریم اعتماد کنیم که هواپیماها سقوط نمی‌کنند یا با نوشیدن شیر موجود در یخچال مسموم نمی‌شویم. تغییرات ناگهانی و پیش‌بینی‌ناپذیر در سازوکار مالیِ جهانی هر لحظه ممکن است زندگی هر کسی را تباه کنند؛ علاوه بر این، همه‌ی ما با مشکلاتی از قبیل ابهام پیرامون سرنوشت برگزیت، دروغ‌گویی و دمدمی‌مزاجیِ کسی که رمز‌ تسلیحات هسته‌ای آمریکا در دست اوست ]ترامپ[، و تغییرات آب‌وهواییِ گسترده روبه‌رو هستیم. و تازه وقت خود را هم صرف گشت و گذار در فضای مجازی‌ای می‌کنیم که ما را نسبت به تهدیدهای دیگری که نادیده گرفته بودیم، نگران می‌کند.

خوب است که بعضی از واژه‌ها را تعریف‌‌ کنیم. «فشار روانی»، به نظر روان‌شناسان، پاسخی آنی به یک فشار بیرونی است؛ چیزی که حد متعادل آن چندان هم بد نیست: آدم‌‌های کاملاً خونسرد هیچ وقت پیش از امتحان درس را مرور نمی‌کنند یا تکالیف شغلیِ خود را در موعد مقرر انجام نمی‌دهند. در زندگی روزمره اغلب وقتی فشار بیرونی از بین می‌رود، نگرانی هم برطرف می‌شود؛ پدیده‌ای که نشان می‌دهد ساده‌‌ترین راه برای مقابله با فشار این است که در صورت امکان، مستقیماً با چیزی که ناراحتتان کرده است، رودررو شوید- مثلاً با بخش مشکل کار درگیر شوید یا با دوستی که قهر کرده‌اید حرف بزنید- یا اگر این کار از دستتان برنمی‌آید، از منشأ فشار دور شوید یا حواستان را از آن پرت کنید.(رسیدگی به فشار روانیِ مزمن و پایدار مستلزم رویکرد متفاوتی است.)

اما اضطراب نوع خاصی از پاسخ درونی به فشار روانی است و اغلب هم بسیار شدیدتر است. همان طور که نویسنده‌ی استرالیایی، سارا ویلسون، در «اول، هیولا را  زیبا می‌کنیم» که آمیزه‌ای از خاطرات و خودیاری است، می‌گوید، مشکل فقط این نیست که دلایل زیادی برای اضطراب وجود دارد بلکه این هم هست که جامعه، متأسفانه، به بعضی از رفتارهای اضطراب‌آمیز، مثل پرمشغله‌بودن دیوانه‌وار، پاداش می‌دهد- و این در حالی است که «پاداش» تلاش برای رهایی از اضطراب عبارت است از متصف‌شدن به صفاتی مثل تنبلی، خودشیفتگی، و کم‌توجهی به اوضاع دنیا. واقعیت این است که اضطراب خودش را تقویت می‌کند: وقتی شما مضطرب هستید، در صدد یافتن چیزهای بیشتری برای نگران شدن برمی‌آیید. برای مثال، درباره‌ی خود اضطرابتان هم نگران می‌شوید، انگار این چرخه‌ی باطل به اندازه‌ی کافی دلسردکننده نبوده است.

البته واژه‌ی «اضطراب» در توصیف تعدادی از اختلالات رسمی روان‌شناختی هم به کار می‌رود. اما این پدیده  به روشنی نشان می‌دهد که مرز میان «ناخوشی روانی» و «فشار عادی انسانی» امری درونی بوده، و به یک اندازه وابسته به عرف فرهنگی و دانش است. دلیل اصلی رواج اصطلاح «اختلال اضطراب تعمیم‌یافته» این است که در کتاب مقدس روان‌پزشکی، راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (۱۹۸۰)، این پدیده نوعی اختلال شمرده شده است. (اگر احساس می‌کنید «عصبی شده‌اید» یا «تمرکز خود را از دست داده‌اید» احتمال دارد به این عارضه گرفتار شده باشید.) و دلیل اصلی افزایش کاربرد این اصطلاح از سال ۲۰۰۱ به بعد، تبلیغات فشرده‌ و رسانه‌ای شرکت داروسازی گلکسواسمیت‌کلاین بود که بعد از اخذ مجوز از دولت آمریکا، داروی ضد افسردگی پاکسیل (در بریتانیا سروکسات) را روانه‌ی بازار کرد. برندان کوئرنر، روزنامه‌نگار، می‌گوید، «شبکه‌های تلویزیونی محلی ]در آمریکا] گزارش دادند که نزدیک به ۱۰ میلیون آمریکایی از یک بیماری ناشناخته رنج می‌برند. آنها از بینندگان می‌خواستند که دنبال نشانه‌‌های بیماری، از جمله بی‌قراری، خستگی، تندمزاجی، تنش عضلانی، استفراغ، اسهال و عرق کردن…بگردند.»

اضطراب، واکنشی است که تکامل در ما به ودیعه نهاده تا بتوانیم خود را با شرایطی کاملاً متفاوت تطبیق دهیم.

برای روشن شدن مطلب باید گفت که هیچ یک از این‌ها به این معنا نیست که افراد مبتلا به اختلال اضطراب واقعاً بیمار نیستند یا این که دارو در اغلب موارد بخشی از راه حل نیست. روبرت ادلمن، استاد بازنشسته‌ی روان‌شناسی بالینی و قانونی از دانشگاه روهمپتون، می‌گوید: « شرط اصلی برای این که اضطراب نوعی اختلال روانی به حساب‌‌‌‌‌آید یا مشکلی بالینی تلقی شود، این است که به جای این که بتوانیم اضطراب را مهار کنیم، اضطراب زندگی ما را کنترل کند.» اما باید در نظر داشت که اضطراب اساساً نوعی ناهنجاریِ عجیب و غریب روان‌شناختی نیست بلکه جنبه‌ای بنیادی از کارکرد انسان است. به قول جیمز کلیر، نویسنده‌ی کتاب عادت‌های اساسی، اضطراب، واکنشی است که تکامل در ما به ودیعه نهاده تا بتوانیم خود را با شرایطی کاملاً متفاوت  تطبیق دهیم.

انسان‌‌های ماقبل تاریخ، همچون دیگر پستانداران، در «محیط مبتنی بر واکنش فوری» زندگی می‌کردند. گزینش‌‌های لحظه‌به‌لحظه‌ی آن‌‌ها مهم بود زیرا پیامدهای متفاوت آنی داشت. به محض این که درنده‌ای را می‌دیدند مضطرب می‌شدند و در پی فرار برمی‌آمدند. یا به شدت احساس گرسنگی می‌کردند، و اضطراب ناشی از آن، حواسشان را بر یافتن سریع غذا متمرکز می‌کرد. وقتی تهدید رفع می‌شد، اضطراب هم از میان می‌رفت. اما انسانهای امروزی در «محیطی مبتنی بر واکنش تأخیری» زندگی می‌کنند. حقوق ما در پایان هفته یا ماه پرداخت می‌شود؛ سال‌‌ها طول می‌کشد تا مدارک تحصیلی را به دست آوریم. اگر پولی پس‌انداز کنیم (یا نکنیم)، ثمرات آن را چند دهه‌ی بعد می‌بینیم. به همین دلیل، اضطراب رفع نمی‌شود و در عوض روی هم تلنبار می‌شود.

به همین دلیل است که اخبار رویدادهای ملی و بین‌المللی مثل برگزیت یا انتخاب دونالد ترامپ، به اضطراب‌های فراگیر دامن می‌زند و حتی بعضی را به بستر بیماری می‌اندازد. بعضی افراد -مثلاً مهاجران غیرقانونی در آمریکای ترامپ- به طور مستقیم و مشخص از اضطراب آسیب می‌بینند. حتی اگر نهایتاً چنین نشود، آن‌ها برای مدتی راهی برای درک وضع ناهنجار خود نخواهند داشت و غالباً هم در پاسخ به آن، کاری از دستشان بر نمی‌آید و نمی‌توانند همانند شکارچیان نخستین عمل کنند که یا فوراً از برابر تهدید می‌گریختند و یا بی‌درنگ در جستجوی غذا بر می‌آمدند. وقتی در برابر مشکلات هیچ اقدام سازنده‌ای از دستمان برنیاید، به تأمل و نگرانی پناه می‌بریم که هرچند سازنده به نظر می‌رسد اما واقعاً این طور نیست. روان‌درمانگر آمریکایی، لوری گاتلیب، نویسنده‌ی کتاب در دست انتشار شاید لازم است که با کسی صحبت کنی، می‌گوید، یک واکنش به اضطراب ناشی از غوطه‌خوردن  ۲۴ ساعته در اخبار «این است که مردم سعی می‌کنند اطلاعات بیشتری به دست آورند زیرا اضطراب معلول عدم کنترل است و آنها فکر می‌کنند که داشتن اطلاعات بیشتر احساس تسلط آنها را افزایش خواهد داد. اما چنین نیست؛ این کار فقط اضطراب آن‌‌ها را افزایش می‌دهد.»

به همین دلیل است که اغلب راه حل‌های غیرداروییِ اضطراب به هر علتی که باشد، شامل اِعمال واقع‌گرایانه و محدود کنترل است؛ بدین معنی که بفهمیم چه کارهای سازنده‌ای را می‌توانیم انجام دهیم، و به آن‌‌ها مشغول شویم و در عین حال از تلاش برای کنترل عواملی که از دسترس‌مان بیرون‌اند، خودداری کنیم، کاری که فقط بر اضطراب می‌افزاید. (این همان «تناقض کنترل» است که فیلسوفان رواقی یونان و روم باستان از آن سخن گفته‌اند) شما شخصاً نمی‌توانید بازنشستگی راحت یا سلامتی جسمانی بلندمدت را تضمین کنید، چه رسد به بهبود رابطه‌ی بریتانیا با بقیه‌ی قاره‌ی اروپا. اما می‌توانید محاسبه کنید که از عهده‌ی چه مقدار پس‌انداز بر می‌آیید و مرتب آن را بررسی کنید. می‌توانید هر هفته چند بار ورزش کنید و غذاهای گیاهی بیشتری بخورید. همچنین می‌توانید مجدانه در فعالیت‌‌های سیاسی محله شرکت کنید. به این ترتیب، خواه به اهداف مطلوب خود برسید یا نه، اضطرابتان قطعاً کاهش خواهد یافت.

و سرانجام، همان طور که فیلسوف دانمارکی، سورن کی‌یرکگارد در سال ۱۸۴۴ گفته، خوب است بدانیم که همه‌ی اضطراب‌ها، خبرهای خوشی را هم در خود پنهان دارند: اگر به کلی از آزادی محروم باشیم و هیچ امکانی برای بهبود اوضاع فراهم نباشد، هرگز مضطرب نمی‌شویم. رولو مِی، روان‌شناس نامدار، نظر کی‌یرکگارد را در قالب دیگری بیان کرده است: «اگر امکان هیچ انتخابی فراهم نباشد، انسان هیچ‌ گونه اضطرابی نخواهد داشت.» اگر با اطمینان کامل بدانید که زندگی از این پس توأم با شکست و دردسر خواهد بود، حتماً افسرده می‌شوید؛ اما از کوره درنمی‌روید. اضطراب ناشی از این است که می‌دانیم زندگی ممکن است توأم با موفقیت، پیروزی و شادی باشد اما در عین حال می‌ترسیم که شاید ندانیم چطور تحقق این امر را تضمین کنیم. اضطراب شدید قطعاً می‌تواند عارضه‌ای فرساینده و محتاج درمان باشد اما بی‌تردید، مقداری عدم اطمینان نسبت به آینده هم یکی از همان چیزهایی است که زندگی را ارزشمند می‌کند. اگر واقعاً می‌توانستیم امکان وقوع هر اتفاق نامنتظره‌ی بدی را از بین ببریم، می‌فهمیدیم که امکان وقوع هر اتفاق غیرمنتظره‌ی خوبی را هم از بین برده‌ایم.

برگردان: خسرو دهقانی


آلیور بورکمن از نویسندگان گاردین است و در نیویورک زندگی می‌کند. آن‌چه خواندید برگردان این نوشته‌ی او با عنوان اصلی زیر است:

Oliver Burkeman, ‘The truth about anxiety-without it, we wouldn’t have hope’, The Guardian, 2 February 2019.

منبع: آسو

بهمن
۱۸
۱۳۹۵
نقش‌های جنسیتی و تعارض‌هایی که ممکن است منجر به همسرآزاری شود
بهمن ۱۸ ۱۳۹۵
این سو و آن سو خبر
۰
, ,
Wage gap and gender equality concept depicted with male and female figurins standing on top of coin piles and line graph
image_pdfimage_print
Photo: Greg Brave/bigstockphoto.com
در سال ۱۳۹۴، در مجموع ۷۴ هزار و ۹۰۳ نفر به‌دلیل همسرآزاری به پزشکی قانونی مراجعه کردند که ۷۱ هزار و ۸۱۵ نفر از آنها، زن و سه‌هزار و ۳۸۸ نفر نیز مرد بودند. این در حالی است که در سال ۱۳۹۳در مجموع ۷۱ هزار و ۵۶۱ نفر به‌دلیل همسرآزاری به پزشکی قانونی مراجعه کردند که ۶۹ هزار و ۵۷۲ نفر از آنها، زن و هزار و ۹۸۹ نفر مرد بودند و در مقایسه این دو سال می‌توان گفت که آمار ارجاعات، در سال ۱۳۹۴ دارای رشد ۴,۷ درصدی بوده است.
عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی گفت: ما می‌توانیم در نقش‌هایمان کمک بگیریم اما اگر قرار باشد نقش جابه‌جا شود، مسأله به‌وجود می‌آید. تغییراتی که در نقش‌های جنسیتی به‌وجود آمده می‌تواند عامل تعارضی باشد که منجر به همسرآزاری شود. ما بسیاری از مواقع ادعا می‌کنیم امروزی هستیم اما هنوز تمایلاتمان سنتی است.

در ماه‌های اخیر آمارهایی منتشر شده است که نشان از رشد ارجاعات ناشی از همسرآزاری در کشور دارد. به گفته سعید مینوی، مدیرکل معاینات بالینی سازمان پزشکی قانونی، در ۶ ماهه نخست سال ۹۵، تعداد ۴۳ هزار و ۱۹ نفر به‌دلیل صدمات ناشی از نزاع در مبحث همسرآزاری به مراکز پزشکی قانونی مراجعه کردند که با توجه به این‌که در سال ۱۳۹۴ در همین مدت ۳۹ هزار و ۳۰۲ نفر به مراکز پزشکی قانونی در این‌باره مراجعه کرده، شاهد رشد ۹,۵درصدی این نوع مراجعه‌کنندگان بودیم. از ۴۳ هزار و ۱۹ نفر که به‌دلیل همسرآزاری در ۶ ماهه امسال به پزشکی قانونی مراجعه کردند، ۴۱ هزار و ۲۸۴ نفر زن و هزار و ۷۳۵ نفر نیز مرد بودند.

برای بررسی بیشتر ابعاد مسأله همسرآزاری و خشونت خانگی سراغ دکتر حسین‌ پورشهریار؛ روانشناس و عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی رفتیم.

واکنش‌های هیجانی نسبت به نزدیکان شدت بیشتری دارد
پورشهریار اظهار داشت: وقتی رفتارهای ناخوشایند از سوی نزدیکان ما مانند همسر و فرزند باشد ممکن است واکنش پاسخی بسیار جدی ما را به همراه داشته باشد. مثلاً اگر دوست ما با تأخیر به قراری که داریم برسد، پیش خودمان می‌گوییم اشکالی ندارد، مگر من چند بار او را می‌بینم؟ اما اگر این رفتار باز هم تکرار شود، به خودمان می‌گوییم دوست فراوان است و با دوست دیگری صمیمی می‌شوم. این در حالی است که با نزدیکانی مانند همسر و فرزند نمی‌توان چنین رفتاری داشت. اگر کم‌توجهی همسر به معنای دیده‌نشدن من یا لحاظ نشدن جایگاه من در برنامه‌ها باشد، احساس تحقیر خواهم کرد و واکنش من نسبت به کسی که به من نزدیک‌تر است، بیشتر خواهد بود. ممکن است چنین خشمی را نسبت به دیگران نداشته باشیم چون دیگران چندان به ما نزدیک‌ نیستند اما وقتی این خشم را نسبت به همسر و فرزندمان که به ما نزدیک هستند اعمال کنیم، این مسأله تبدیل به خشونت خانگی می‌شود.

انواع خشونت‌های خانگی
عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی با اشاره به انواع خشونت خانگی بیان داشت: خشونت خانگی ممکن است به‌صورت پرخاش رفتاری، دست بلند کردن، کلامی، تغییر در اندازه رابطه و رفتار سرسنگین، کم کردن مشارکت طرف مقابل، قرار دادن او تحت فشارهای روانی و تحقیر کردن باشد. اگر مخاطب این خشونت‌ها همسر فرد باشد، می‌توانیم نام آن را همسرآزاری بگذاریم. همسرآزاری درجات مختلفی دارد و می‌تواند از یک کم‌توجهی یا بی‌توجهی کوچک شروع شود و به‌صورت پرخاش‌های فیزیکی و جسمی بسیار شدید نیز بروز و ظهور پیدا کند.

زمانی که پرخاش جنبه اختلال پیدا می‌کند
او در ادامه خاطرنشان کرد: گاهی هم پرخاش‌ها جنبه اختلال پیدا می‌کند مانند زمانی که فرد رابطه نزدیک را به معنای کنترل تعریف می‌کند و می‌گوید چون این فرد همسر من است من باید از جزء‌جزء برنامه‌ها و افکار او و روابط و صحبت‌هایی که با دیگران دارد و جاهایی که می‌رود مطلع باشم. بنابراین، اگر این آقا با همسرش تماس می‌گیرد به دلیل دلتنگی نیست یا نمی‌خواهد اطلاعی به او بدهد بلکه می‌خواهد تناقض و تعارضی در صحبت‌های او پیدا کند. گاهی اوقات این کنترل‌های افراطی برای فرد استرس‌زاست و وقتی همسرش با او تماس می‌گیرد، به جای خوشحال شدن، نگران می‌شود که الان باید چه جوابی به او بدهد؛ درحالی‌که کار خطایی نکرده اما همسرش می‌تواند هر یک از رفتارهای او را بهانه و او را مؤاخذه کند. این نوع رفتار هم می‌تواند خشونت یا همسرآزاری از جنس روانشناختی تلقی شود.

زمانی که خشونت مرد برای زن فاجعه تلقی می‌شود
پورشهریار با اشاره به نوع همسرآزاری از سوی زنان و مردان اظهار داشت: ممکن است آنچه گزارش می‌شود با آنچه اتفاق می‌افتد متفاوت باشد. مثلاً اگر یک آقا روی همسرش دست بلند کند از نظر خانم فاجعه تلقی می‌شود و احساس ایمنی او به شدت تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد چون خانم می‌گوید من ازدواج کرده‌ام و قرار است در بسیاری از شرایط دشوار اصلاً نگران نباشم چون تکیه‌گاه محکمی به نام همسر دارم. اما وقتی از طرف این منبع ایمنی‌بخش یعنی همسر، تهدید می‌شود، برای او یک فاجعه به حساب می‌آید. درحالی‌که اگر همین اتفاق از طرف خانم بیفتد، ممکن است چندان ایمنی مرد را به مخاطره نیندازد چون ممکن است فرض مرد این باشد که واکنش‌های هیجانی خانم‌ها شدیدتر است و حساسیت بیشتری دارند و این مسأله برای آنها راحت‌تر قابل هضم است.

آزارهای زنان جنبه روانشناختی بیشتری دارد
عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی با اشاره به این‌که آزارهای زنان جنبه روانشناختی بیشتری دارد، اظهار داشت: یک خانم حتی ممکن است نگران این موضوع باشد که اگر من این جمله را به شوهرم بگویم او ناراحت می‌شود و به همین دلیل خودش را مورد آزار روانی قرار می‌دهد. مثلاً می‌گوید «من چقدر درکم پایین بود که حاضر شدم با تو ازدواج کنم». اما جنبه آزاربخشی این اتهاماتی که خانم به خودش وارد می‌کند کمتر از این نیست که همسرش را تخطئه کند.

اهمیت رعایت اصول مشاجره
او در رابطه با آموزش مهارت‌های کنترل خشم گفت: این مهارت‌ها طبقه‌بندی شده است و پروتکل مشخصی دارد و مهارت‌های حل تعارض زندگی زناشویی نیز از همین جمله است. در این رابطه یکی از این مباحث، رعایت اصول مشاجره است که براساس آن وقتی با همسرم دعوا می‌کنم خط قرمزها را در نظر داشته باشم. این مسأله بسیار مهم است که در حالی که ما با هم اختلاف‌نظر داریم اما به جایگاه هم و به عزیزان هم حمله نکنیم. حتی اگر خانواده همسرم را قبول ندارم اما آنها جزو عزیزان همسرم هستند و من حق ندارم به این دلیل که مستندات درست و منطقی دارم آنها را محکوم کنم چون ایشان اعضای خانواده خود را دوست دارد و دوست‌داشتن منطق‌بردار نیست. ممکن است استدلال کنم که آنها اشتباهات زیادی دارند اما در نهایت اگر خیلی موفق شوم می‌توانم به همسرم ثابت کنم که نمی‌توان آنها را خیلی قبول داشت اما نمی‌توانم دوست داشتن او را زیر سؤال ببرم.

پورشهریار افزود: بسیار مهم است که ما محدوده‌ها را بلد باشیم. عمدتاً خانواده‌ها وظیفه دارند به‌ویژه در دوره نوجوانی این مسایل را به فرزندانشان بیاموزند. یعنی پدر و مادر وقتی اختلاف‌نظر دارند باید صحبت کنند تا به نتیجه مشترکی برسند و برای اجرای آن نتیجه مشترک، نسبت به هم تعهد داشته باشند، علی‌رغم این‌که ممکن است چندان باب میل آنها نباشد. به این ترتیب، فرزندان آنها نیز این مهارت را یاد می‌گیرند.

نباید اجازه دهیم تعارض‌ها تبدیل به بحران شود
این روانشناس خاطرنشان کرد: این مهارت‌ها باید در دوره‌ای مشاهده و تمرین شود و اگر این اتفاق نیفتاده باید در خلال جلساتی آموزش داده شود که چطور تعارض‌ها را شناسایی کنیم و اجازه ندهیم تعارض‌ها تبدیل به بحران نشود. باید بدانیم پتانسیل بحران در چه شرایطی بیشتر وجود دارد و نشانه‌های آن چیست؟ باید بیاموزیم که چطور رفتار فرد را زیر سؤال ببریم نه خود فرد را. ما باید بدانیم چگونه وقتی همسرمان فریاد می‌زند ضمن این‌که او را تشویق به آرامش می‌کنیم نگران سلامت او هم باشیم؟ چطور روابط را شکننده و رقابتی نکنیم؟ اصول رابطه برد – برد چیست؟ چطور رابطه را بالا به پایین نکنیم بلکه آن را هم‌عرض نگه داریم؟ چطور خودمان را نقطه مقابل همسرمان و همسرمان را نقطه مقابل خودمان قرار ندهیم؟ قرار نیست هر چه او می‌گوید من هم بگویم چشم تا مشکلی پیش نیاید ولی ما هم می‌توانیم نقطه مقابل او نباشیم و هم هر چه می‌گوید چشم نگوییم.

او در ادامه گفت: باید اختلاف‌نظر خود را طوری ابراز کنیم که به رابطه‌مان آسیب وارد نشود و بدانیم اگر او را شکست بدهیم همسر و عزیزمان را شکست داده‌ایم و درواقع، رابطه را شکست داده‌ایم. بسیاری از اوقات ممکن است پیروز شویم اما آن رابطه شکست بخورد. ما در برنامه‌های مداخله‌ای روی این موارد به‌صورت مصداقی و موردی تمرین می‌کنیم. یعنی موقعیت تعارضی را در این برنامه‌ها تولید و روش‌های حل تعارض را ارزیابی می‌کنیم سپس نتایج را به‌صورت مقایسه‌ای ارزیابی می‌کنیم و فرد تمرین می‌کند تا روی روش‌های کارآمد بیشتر مسلط شود.

نقش‌های جنسیتی و تعارض‌هایی که ممکن است منجر به همسرآزاری شود
عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی با اشاره به این‌که متناسب با ایفای نقش‌ها هم برای مردان هم برای زنان برنامه‌های مستقل داریم و برنامه‌های مشترک نیز برگزار می‌کنیم، عنوان داشت: نمونه این برنامه‌ها در رابطه با نقش‌های جنسیتی است که به‌صورت سنتی برای زنان و مردان تعریف شده است. امروزه بسیاری از زنان تحصیل‌کرده هستند و امکان اشتغال و کسب درآمد دارند. درحالی‌که دو یا سه نسل پیش درآمد و مدیریت مالی بیشتر در اختیار مردان قرار داشت. امروزه، ممکن است آقا نتیجه‌گیری کند حالا که خانم من شاغل است و از وقت خانه می‌گذارد تا به شغل و علایقش برسد، باید در هزینه‌های زندگی مشارکت داشته باشد و خانم هم ممکن است به راحتی این مسأله را بپذیرد. اما معمولاً شاید مردان ندانند که یک خانم علاقه‌مند به مشارکت در هزینه‌های زندگی است اما عمدتاً علاقه‌مند نیست که همسرش روی درآمد او حساب باز کند. این مسأله اهمیت دارد که این نقش وابسته به جنسیت است اما وابسته به استدلال و منطق امروزی ما نیست. این مسأله می‌تواند بهانه مهمی باشد برای این‌که حجم زیادی از تعارض‌ها و درگیری‌ها ایجاد شود.

پورشهریار افزود: موردی هم که به نقش جنسیتی زنان مربوط می‌شود این است که براساس تفکر سنتی آشپزی بیشتر امری زنانه تلقی می‌شود در صورتی که چندان هم این‌گونه نیست. مثلاً مردی که ساعت چهار از سرکار به منزل آمده و همسر او ساعت ۶ از سرکار به منزل می‌رسد، از بین این دو چه کسی باید نگران شام باشد؟ اگر منطقی فکر کنیم می‌گوییم مرد باید در آن دو ساعت شام را آماده می‌کرد اما مسأله این است که براساس نقش‌های جنسیتی ایشان باید کمک کند یا وظیفه او محسوب می‌شود؟ یعنی اگر قرار است شام حاضر نباشد این آقا باید مؤاخذه شود؟ ما می‌توانیم در نقش‌هایمان کمک بگیریم اما اگر قرار باشد نقش جابه‌جا شود، مسأله به‌وجود می‌آید. تغییراتی که در نقش‌های جنسیتی به‌وجود آمده می‌تواند عامل تعارضی باشد که منجر به همسرآزاری شود. بسیاری از مواقع ادعا می‌کنیم امروزی هستیم اما هنوز تمایلاتمان سنتی است. درواقع، سرمان در مدرنیته است اما پایمان هنوز در سنت‌هاست و این‌ها تعارض ایجاد می‌کند.

ضرورت آموزش نقش‌های جنسیتی به نوجوانان
او در رابطه با آموزش مهارت‌های مربوط به کنترل خشم پیش از ازدواج بیان داشت: قدیم‌ها بیشتر آموزش می‌دادند اما امروزه دختر و پسرها ممکن است با نقش‌های جنسیتی چندان آشنا نباشند. درحالی‌که این انتظار وجود دارد که خواهر و برادر یکدیگر را حمایت کنند تا نیازهای همسر آینده‌شان را بشناسند و از این‌که نقش مردانه یا زنانه ایفا می‌کنند لذت ببرد نه این‌که تحمل کنند.

این روانشناس خاطرنشان کرد: در مشاوره‌های قبل از ازدواج نیز سلیقه‌ها مقداری متفاوت است. هنگامی که ویژگی‌های شخصیتی و روانشناختی را ارزیابی می‌کنیم شاید دو طرف از این نظر چندان با هم سازگار نباشند اما باید توانمندی آنها در حل تعارضات را نیز در نظر بگیریم و ببینیم آیا آنها نقش‌های جنسیتی را بلد هستند و از عهده آنها برمی‌آیند یا خیر. بسیاری از اوقات دختر و پسرها قبل از ازدواج اجازه نمی‌دهند مشکلات پیش بیاید چون دائم با هم حرف‌های خوب می‌زنند و تلاش می‌کنند مشکلی پیش نیاید؛ درحالی‌که اگر قرار است همدیگر را بشناسند بهتر است اجازه دهند مشکل پیش بیاید تا ببینند به کار هم می‌آیند یا خیر.

بهمن
۲۳
۱۳۹۴
مرز‌ یا پوسته روانی چه رابطه‌ای با تحمل خشونت دارد؟
بهمن ۲۳ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , , , ,
Single woman alone swinging on the beach and looking the other seat missing a boyfriend
image_pdfimage_print

Photo: AntonioGuillem/Bigstock.com

دکتر نسترن ادیب‌راد، مشاور و روان‌درمان

مرز به واقع حس خود بودن است. آن ادراکی است که چگونگی تفاوت فیزیکی، عقلی، عاطفی و معنوی ما از دیگران را مشخص می‌سازد. مرز‌ها برای حفاظت از ما است. مرز‌ها ثابت نیستند و به واسطه وضعیت عاطفی ما و نوع افرادی که با آن‌ها‌ در ارتباط هستیم تغییر می‌کنند. وقتی مرزهای ما سالم است ما می‌فهمیم که احساس، افکار و واقعیت‌های جدایی داریم. مرزهای ما به ما اجازه می‌دهند که بفهمیم در ارتباط با دیگران کی هستیم و چه می‌خواهیم. ما برای نزدیک شدن به دیگران هم احتیاج به مرز داریم در غیر این صورت خودمان را گم می‌کنیم.

مرز‌ها میزان تناسب رفتار ما را با موقعیت‌ها مشخص می‌کنند و همچنین ما را از آسیب دیگران محافظت می‌کنند. وقتی ما مرزهای سالمی داریم می‌فهمیم که چه موقع داریم مورد آزار و اذیت قرار می‌گیریم. فرد بدون مرز متوجه نمی‌شود که چه موقع از نظر عاطفی یا عقلانی مورد خشونت قرار گرفته است. نشانه عدم وجود مرزهای روشن در فرزندان خانواده‌های الکلی‌، و بزرگسالانی که در رابطه‌های بیمارگونه گیر افتاده‌اند این است که تشخیص نمی‌دهند چه موقع از آن‌ها سوءاستفاده شده و یا حق آن‌ها چیست؟ به همین دلیل است که این افراد مدت طولانی در رابطه‌های ناسالم باقی می‌مانند.

مرز‌ها چگونه شکل می‌گیرند؟

در هشت ماه اول زندگی کودکان هیچ مرز مشخصی با مادر ندارند چون برای نیازهای اساسی خود وابسته هستند. در طی دو «سالگی وحشتناک» یعنی زمان «نه» گفتن و لجبازی، کودک فاصله گرفتن از والدین را شروع می‌کند. یادگیری تفکر علت و معلول و تاثیر گفتن نه در این مرحله اهمیت ویژه‌ای دارد. با کاربرد کلمه «نه»، «نمی‌خوام»، «نمی‌توانی وادارم کنی» در این مرحله از رشد، کودک افراد دور و بر خود را می‌آزماید و به‌تدریج در می‌یابد که چه چیزی در کنترل او هست و چه چیزی نیست؟ آیا اگر خودش فکر کند و تصمیم بگیرد، دیگران هنوز هم از او مراقبت می‌کنند؟ کجا شروع می‌شود و کجا تمام می‌شود؟ پاسخ به این سوالات آغاز شکل‌گیری مرزهای کودک است.

روان‌شناسان معتقدند اگر کودکان نه نگویند هرگز خود را تأیید نخواهند کرد. و اگر نتوانند مرزهای خود را مشخص کنند و با حفظ مرز‌ها ادامه دهند، مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرند. اغلب اوقات گفتن نه و نمی‌خوام قوی‌ترین واژه‌های تأییدی و به رسمیت شناختن «خود» است که کودک به‌کار می‌گیرد. این ابراز وجود کمک می‌کند که کودک نشان دهد که از والدین جدا است. مادر و پدر سالم به این مرحله رشد احترام می‌گذارند. در خانواده‌های وابسته و ناسالم، بچه‌ها باید خود را با والدین سازگار کنند. در چنین خانواده‌هایی تحمیل تطبیق بچه‌ها با والدین، باعث شکل‌گیری تمرکز روی بیرون است. در این خانواده‌ها حریم شخصی مورد حمله قرار می‌گیرد و وضعیت عاطفی افراد نه شناخته می‌شود و نه پذیرفته. در این صورت تمرکز به جای کودکان روی والدین است. والدینی که به بچه‌ها آموزش می‌دهند که خود را با تغییر حال و هوای والدین تطبیق دهند. یعنی اگر مادر خوشحال است کودکان خوشحال باشند و وقتی مادر افسرده است کودکان ناراحت باشند، کودکان از حال خود غافل شده و هرگز منبع درونی برای کمک به خود پیدا نمی‌کنند. در این صورت نمی‌توانند بفهمند که چه احساسی دارند، چه فکر می‌کنند و چگونه رفتار می‌کنند. این وضعیت هسته اصلی وابستگی متقابل یا روابط بیمارگونه است که همگی نتیجه سیستم مرز‌های صدمه‌دیده است.

در خانواده‌های ناسالم وقتی کودکان این جمله را می‌شنوند «تو من را وادار به تنبیهت کردی» یا «اگر به خاطر تو نبود من این قرص را نمی‌خوردم» بچه‌ها باور می‌کنند که حقیقت دارد. بچه‌ها قادر به ارزیابی از شرایط نیستند. آن‌ها فکر می‌کنند اگر بچه‌های کاملی بودند والدین‌شان هرگز بیمار یا عصبی نمی‌شدند.

در این حالت است که بچه‌ها یک حس مسئولیت برای والدین خود پیدا می‌کنند و این احساس مسئولیت برای سلامتی و رفاه والدین، حتی در بزرگسالی هم دست از سر آن‌ها برنمی‌دارد. این حس مسئولیت بیش از اندازه در رابطه‌های دردناک و ایجاد حس عمیق از شرم برای احساس نقص و شکست‌های ابتدایی خود را نشان می‌دهد. همچنین بچه‌هایی که در شرایط غیرقابل پیش‌بینی بزرگ می‌شوند، کسانی که در خانواده‌هایی با والدین بدرفتار بزرگ می‌شوند در مورد احساس افکار و رفتار خود دچار سرگیجه می‌شوند و جایگاه خود را گم می‌کنند.

 چگونه مرز‌ها مورد صدمه قرار می‌گیرند

 هیچ والدی سیستم مرزهای فرزندش را به‌طور آگاهانه تخریب نمی‌کند. در بیشتر مواقع مرز‌ها با اسم علاقه و عشق تخریب می‌شوند. وقتی والدین خود حس مستقلی ندارند و همچنین نمی‌دانند که چقدر مهم است که حدود فرزندان را رعایت کنند، مرزهای فرزندان‌شان را تخریب می‌کنند.

 فرزندان در خانواده‌های بیمارگونه معمولا از نظر عاطفی، جسمی و عقلی آزار می‌بینند. این تخریب‌ها صرفا در خانواده‌های الکلی اتفاق نمی‌افتد، بلکه این اتفاق در خانواده‌های با والدین مضطرب و غیرقابل پیش‌بینی و افسرده هم رخ می‌دهد. والدین با رفتارهای وسواسی و کنترلی و نیز خانواده‌های با والدین معتاد، فاقد حسی از خود هستند. بنابراین فرزندانی با مشکلات مشابه بزرگ می‌کنند. بچه‌هایی که توسط والدین غیرقابل اتکا و ناسالم رشد می‌کنند اغلب بزرگسالانی با صدمه مرزی می‌شوند که در آینده از نظر عاطفی عقلی و ارتباطی در گیر مشکلات عدیده خواهند شد.

این موضوع در مطالب آینده دنبال می‌شود.