صفحه اصلی  »  دکتر نسترن ادیب راد
image_pdfimage_print
تیر
۱۹
۱۳۹۳
تحمیل حجاب به زنان،  تشویق مردان به تجاوز
تیر ۱۹ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
image_pdfimage_print

Nastaran Adibrad - Picture

دکتر نسترن ادیب راد – روان درمانگر و مشاور خانواده

تحلیل روانشناختی تحمیل حجاب و تاثیر آن بر روند رشد شخصیت زنان و مردان

یکی از مهمترین موضوعات در روانشناسی رشد و تحول شخصیت، مسئله شکل گیری مرزهای جسمی و روانی در انسان است. این امر تعیین کننده بخش مهمی از سلامت روان انسان و جامعه است. یکی از این مسائل، سلامت در روابط جنسی افراد جامعه است که به طورمستقیم با مسئله مرزگذاری های جسمی و روانی ارتباط پیدا می کند. این نوشتارکوتاه به تحلیل این موضوع از دید روانشناسی رشد و تحول می پردازد.

تشکیل مرزهای جسمی و روانی

از دید روانشناسان رشد و تحول، سن هیجده ماهگی تا سه سالگی زمان تشکیل مرزهای شخصیتی و جسمی کودک است در این سن کودک که قبل از این، خود را بخشی جدایی ناپذیر ازمادر می دانست، درمی یابد که هویتی مستقل دارد و در پی اثبات هویت است که برای اولین بار “نه” گفتن و “مخالفت” با دیگران را تجربه می کند. کودک انسان با “نه” گفتن و رد درخواست دیگران مرزهای جسمی و روانی خود را تعیین می کند. همچنین دراین مرحله است که کودک مفهوم “نه” شنیدن و محدودیت را از سوی دیگران، درک می کند یعنی در می یابد که تنها اونیست که محدوده ها را تعیین و اجرا می کند بلکه دیگران هم مرزهایی دارند که او ناچار است به آنها تن داده و آنها را رعایت کند. مرزگذاری سالم و  دوسویه باعث می شود که شخص احساس ارزش نموده دیگران هم در کنار او احساس آرامش کنند. برای مثال وقتی کودکی اجازه نمی دهد شما لباس او را بپوشید و می خواهد خودش این کار را انجام دهد به شما می گوید مرزهایش کجاست و در مقابل وقتی شما به او می گوئید اجازه ندارد از بشقاب خواهر کوچکش غذا بردارد، به او یاد می دهید که حرمت مرزهای دیگران را رعایت کند. انسان هایی که در بزرگ سالی به راحتی به خود احترام می گذارند، اجازه تجاوز دیگران را به مرزهای شخصیتی و جسمی خود نمی دهند و نیز به دیگران حرمت گذاشته به حقوق و استقلال جسمی و روانی دیگران تجاوز نمی کنند، کسانی هستند که از این نظر رشد سالمی داشته اند.

در این دیدگاه، انسان های مختل از نظر مرزها، کسانی هستند که بیش از اندازه مرز گذاری کرده، اجازه نمی دهند کسی به آنها نزدیک شود و دائم در موضع دفاعی از حریم خود قرار داشته و احساس تهدید و خطر می کنند. این افراد با مرزگذاری از طریق پوشش بیش از اندازه جسمی و یا ترس از صمیمیت که نوعی پوشش روانی است از دیگرانی که خطرناک فرض می شوند، فاصله می گیرند. این بی اعتمادی به دیگران، به جای محترم شمردن مرزهای جسمی و شخصیتی خود به عنوان یک حق، فرد را به سوی احساس گناه و موضع دفاعی سوق داده، او را وادار می کند که با محصور کردن خود، از مرزهایش حفاظت کند.

اما انسان های متجاوز، کسانی هستند که از دوران خردسالی نیاموخته اند که مرزهای دیگران حرمت دارد و به آنها حق داده شده است، بدون اجازه وارد مرزهای جسمی و روانی دیگران شوند. همچنین به آنها آموخته شده که تنها موانع سخت و نفوذ ناپذیر هستند که آنها را متوقف می کنند، در غیر این صورت آنها حق عبور از هر مرزی را دارند. در این صورت این افراد به خود حق می دهند به حریم جسمی و روانی دیگران چنگ انداخته و با احساس آزادی به دیگران صدمه بزنند. لازم به توضیح است که این فرآیند می تواند تمام عمر ادامه یابد یعنی جامعه، فرهنگ و قانون می تواند به بخشی ازافراد جامعه این حق را بدهد که حریم بخش دیگر را شکسته و به خود اجازه عبور از هر مرزی را بدهند.

تحمیل حجاب و مرزها

حال تصویر جامعه ای که حجاب در آن تحمیلی و اجباری است چنین است. در این جامعه از سنین خردسالی به پسربچه ها اجازه داده می شود که به حریم خواهرهای خود دست درازی کنند وبا توجیه اینکه او پسر است و پرخاشگر، خوی مرزشکنی را به او می آموزاند. اما از سوی دیگر دختران در این جامعه، آموزش می بینند که یا این حرمت شکنی را بپذیرند و یا با فرار و محدود کردن خود از آن پرهیز کنند اگر نه برای بزه دیدن، خودشان مقصرند. دراین جامعه همچنین از سن نه سالگی به دختران القاء می شود که اگر می خواهد به او دست درازی نشود، باید خودش را سخت بپوشاند در غیر این صورت، گناه حرمت شکنی و دست درازی مردان به عهده خود اوست. از طرف دیگردر چنین جامعه و فرهنگی درهیچ مقطع سنی به پسران آموزش داده نمی شود، که حق دست درازی به حریم دختران را ندارند و به آنها یاد داده نمی شود که مرزهای شخصیتی و جسمی دختران را محترم شمرده، خوی تجاوزگری که در هر انسانی به طور طبیعی وجود دارد را درخود کنترل کنند. در این نوع فرهنگ سازی، مردان این پیام پنهانی را دریافت می کنند که حق تجاوز دارند و زنان این گونه در می یابند که باید با محدود کردن، محصور شدن و مرز گذاری بیش از اندازه خود را از این تجاوز و حریم شکنی مصون بدارند.

حجاب و کشورهای آزاد

 تجربه نزدیک به یک دهه زندگی در خارج از کشور، سفرهای زیاد به کشورهای گوناگون و آشنایی وزندگی با فرهنگ های متفاوت این سوال را برمی انگیزد که چرا هرگز مردی در این کشورها به خاطر دیدن موی سر زنی و یا بخشی از بدن او تحریک به تجاوز نمی شود و این که آیا این فقط زنان ایرانی یا معتقد به عقاید خاصی هستند که مو و بدنشان محرک تجاوز است؟ پس چرا این زنان وقتی مهاجرت می کنند و به کشورهای آزاد می روند از حمله مصون می شوند؟ و این که چرا با این همه فشاری که به زنان وارد می شود آمار تجاوز و جرایم جنسی در کشورهای محدود کننده زنان با حجاب، پایین تراز کشورهایی که زنان ازآزادی پوشش بخوردارند، نیست؟

شاید جواب آن این باشد که این تحمیل های بی پایه و اساس در واقع به جای مصون نگهداشتن زنان، مردان را تشویق می کند که اگر مویی یا بدنی را دیدند، حق خود بدانند که به آن تجاوز کنند. چرا که نه تنها ازدوران کودکی و نوجوانی، بلکه در هیچ مقطع سنی نیاموخته اند که به عنوان پسر یا مرد موظفند، مرزهای  زنان را پذیرفته و به آنها حرمت بگذارند.

نهایت این که:

تحمیل سی و چهار سال فشار برای محدود کردن دختران از کودکی و نسبت دادن سر نخ جرایم جنسی به آنها، نه تنها هیچ تاثیری در کاهش آمار این نوع جرایم و بزه در جامعه ایران نداشته است، بلکه این گونه نگاه به انسان ها و باز گذاشتن دست یک جنس در ورود و دریدن حریم دیگران، باعث افزایش انواع دیگر بزه و آسیب های اجتماعی شده است. آمار بالای بزهکاری و جرایم دیگر از جمله جرایم رانندگی، دزدی، زورگویی، جرایم مالی و دیگر گونه ها، ناشی از به رسمیت نشناحتن مرزها و عدم حرمت گذاری به دیگران است. ثمره نزدیک به سه و نیم دهه تحمیل حجاب به زنان و عدم آموزش رعایت حریم و مرزهای شخصی دیگران و باز گذاشتن دست مردان در حرمت شکنی، نه تنها زنان بلکه همه افراد جامعه را آسیب پذیر نموده است. این گونه نگاه تبعیض آمیز جنسیتی، این پیغام را به مردان می دهد که حق دارند به هرخانه ای که فقل و زنجیر نیست یورش برده، آن را به تاراج ببرند و نیز به زنان این پیام را می دهد که مردان موجوداتی متجاوز و غارتگرند و برای حفظ خود، یا باید پنهان شوند یا به خود قفل و زنجیر ببندند و یا فرار کنند. نتیجه این فضا و جو اجتماعی، اشاعه فساد، نا امنی، ترس و تحقیر است.

فروردین
۷
۱۳۹۳
در نقد طرح جامع جمعیت و تعالی خانواده: افزایش بیماریهای روانی اجتماعی، ارمغان اجبار به داشتن فرزند بیشتر
فروردین ۷ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
image_pdfimage_print

  Nastaran Adibrad - Picture

 دکتر نسترن ادیب راد (دکترای مشاوره و روان درمانی)

 مقدمه:

در راستای بازنگری سیاست های جمعیتی ،۵٠ نفر از نمایندگان مجلس شورای اسلامی طرح جامع جمعیت و تعالی خانواده را در ۵٠ ماده تهیه و خواهان تصویب آن شدند. این نوشتار کوتاه بر آن است که این طرح برآمده ازاندیشه قرون وسطایی را، باتوجه به معیارها و اصول علمی به نقد بکشد.

 خانواده و سلامت روانی اجتماعی

از اواخر قرن ۱۹ دانشمندان با تحقیق و پژوهش‌های اجتماعی و بررسی آمارهای کیفری تحلیل وضع محیط خانوادگی را در بروز جرایم تأیید و اذعان داشته‌اند که وضع محیط خانوادگی رابطه مستقیم با بروز حالت خطرناک و ارتکاب جرم دارد.

از سوی دیگر تقریبا” همه رویکردهای روانشناسی نیز در امر تاثیر زیربنایی خانواده بر سلامت روانی کودکان و نوجوانان اتفاق نظر دارند آنها معتقدند که زیربنای خانواده بایستی متکی بر اصولی باشد که نیازهای اساسی جسمی روانی و اجتماعی فرزندان را برآورده نموده، زمینه های رشد و ارتقای نسل آینده را فراهم کند.

هردوی این دو گروه نظریه پردازان اجتماعی و روانشناختی به عواملی مانند سطح تحصیلات والدین، وضعیت اجتماعی و اقتصادی خانواده و نیز نوع روابط درونی و بیرونی اعضای خانواده، به عنوان مهمترین عوامل تاثیر گذار بر سلامت روانی اجتماعی فرزندان تاکید دارند.

 این تحقیقات نشان می دهد که خانواده هایی که در آنها سطح تحصیلات پدر و مادر بالاتر بوده است، به دلیل افزایش آگاهی والدین از روش های صحیح فرزند پروری و درخواست به موقع کمک به محض بروز مشکل، فرزندانشان کمتر دچار اختلالات روانی و نیز بزهکاری های اجتماعی شده اند. همچنین خانواده هایی که از سطح بالاتری از رفاه اجتماعی برخوردار بودند بیش از دیگران قادر بودن که نیازهای اساسی فرزندان خود را برآورده نموده و به دلیل عدم دغدغه معاش حداقلی، وقت بیشتری را با فرزندان خود سپری کرده اند و زمینه های سلامت روان آنها رابیشتر فراهم نموده اند. همچنین خانواده هایی که روابط بهتری با هم داشتند و قادر بودند که به مبادله عشق و محبت بپردازند فضای امن و سالمی برای فرزندانشان فراهم نموده که به دنبال خود فرزندان سالم تری را از نظر روانی و اجتماعی تحویل جامعه داده اند.

خانواده و بیماری های روانی اجتماعی

 در عوض در خانواده هایی که سطح تحصیلات پایین بوده با فقر دست به گریبان هستند وروابط بین والدین نامطلوب است،‌ احساس طرد شدگی، بی‌تفاوتی، جر و بحث و خشونت های شدید مشاهده می‌شود اثرات روانی محیط متشنج خانوادگی در دوران طفولیت و دوران بلوغ با انواع اختلالات و بیماری‌های روانی ظاهر می‌شود.

در این خانواده ها کودک به علت نداشتن آرامش روانی به تحصیل و کار خود بی‌علاقه شده و دائما” مضطرب و پریشان است و ثبات ندارد. آثار این ناراحتی‌ها بعدها در سنین بلوغ و بزرگسالی، به صورت عصیان، پرخاشگری، سرکشی از مقررات و قوانین اجتماعی و یا بی‌تفاوتی و انزوا و گوشه گیری ظاهر و منجر به ارتکاب جرایم مختلف می‌شود.

عوارض طرح جامع جمعیت و تعالی خانواده

 – ازدواج با تحصیلات پایین:

 در این طرح بدون توجه به پیش نیازهای لازم برای فرزند آوری، با مجبور کردن دختران به ازدواج در سن کم ونیز کوتاه کردن دوه تحصیل دختران امکان رشد آگاهی و شخصیتی آنها محدود شده و به دنبال آن شاهد عوارض کم سوادی را در بروز بیماری های روانی و اجتماعی فرزندان خواهیم بود.

– فقر و کاهش سطح در آمد خانواده:

 بنا به اعلام رسمی دولت اکنون ۱۵ میلیون نفر زیر خط فقر زندگی می کنند، اگر به این آمار کسانی که درست روی خط فقر زندگی می کنند اضافه کنیم ونیز آمارها اصلاح شوند عددی بسیار بزرگترازتعداد فقرای کشور کشف می شود. وادار کردن این تعداد عظیم که در حال حاضر حتی قادر نیستند قوت لایموت خودد را فراهم کنند یعنی تکثیر فقرو سوءتغذیه. همچنین باز داشتن زنان از بازار کار به دلیل محدودیت های ایجاد شده و نیز در گیرآنها شدن با فرزندان بی شمار، در صد فقر را در خانواده همچنان افزایش می دهد.

– تهدید سلامت جسمی ورانی مادر و کودک

  پزشکان و متخصصین بهداشت روانی بر این باورند که عدم تمایل به داشتن فرزند درصد ابتلا به افسردگی بعد از زایمان را افزایش می دهد. همچنین عدم فاصله گذاری مناسب حداقل سه سال بین فرزندان و نیز بارداری در سن زیر ۱۸ سال و بالای ۴۰ سال برای سلامت مادر و کودک خطرناک است. جمع آوری وسایل جلوگیری و وادار نمودن خانواده ها به داشتن فرزندان بیشتر بدون توجه به شرایط ذکر شده، احتمال تولد کودکان ناخواسته و بیمار جسمی و ذهنی رادر مادر و کودک افزایش می دهد که به طور طبیعی مشکلات افزوده شده سلامت پدر را هم تهدید می کند.

-آشفتگی روابط خانواده:

افزایش تعداد نان خوارهای خانواده بدون افزایش سطح در آمد،  فشار مضاعفی را به پدر وارد خواهد نمود و اورا وادار خواهد کرد که یا بیش از پیش کارکرده و در خانه غایب باشد و یا به نیازهای فرزندان بی توجهی نشان دهد، که در هر دو صورت خانواده را دچار تنش می کند. همچنین خود داری زن از برقراری روابط جنسی برای جلوگیری از بارداری منجر به روی آوری مردان به روابط خارج از ازدواج شده و مشکلات را دو چندان می کند. از دیگر سو کلافگی مادربه دلیل درگیر شدن با  تعداد زیاد بچه ها همراه با فقر و کم سوادی روز افزون، خانواده را دچار روان پریشی نموده و عوارض روانی و اجتماعی در پی خواهد داشت. همچنین وادار کردن زن به زندگی مشترک به هرکیفیتی به پریشانی ازهم گسیختگی و بیماری های روانی اجتماعی زنان، کودکان  و به تبع آن مردان دامن خواهد زد.

نهایت اینکه:

سیاست گذاران طرح جامع خانواده و جمعیت با تفکر ماکیاولیستی و ابزار گونه به انسان ها، نوزادان در گهواره امروز را سربازانی فرض می کند که بیست سال دیگر جنگ رفته و آرمان های آنها را در دنیا می گسترانند. در حالی که وقت آن رسیده است که آقایان بپذیرند که سربازان پا پرهنه ای که اندلس و ایران را فتح کردند، فرزندان نسل آیفون و آی پد نبودند بنا براین پیچیدن نسخه هزاروچهارصد سال پیش برای قرن ۲۱ نه تنها درد بی درمان آنها را شفا نمی دهد بلکه نسلی بیمار و بزهکار را به ارمغان خواهد آورد.

مهر
۳۰
۱۳۹۲
خانه ای که دیگر امن نیست
مهر ۳۰ ۱۳۹۲
خشونت خانگی و اجتماع
۰

image_pdfimage_print

na-ax

آسیبهای روانی اجتماعی تصویب لایحه اجازه ازدواج با فرزند خوانده

دکتر نسترن ادیب راد- مشاور خانواده ،www.adibrad.com

خانه امن: خانواده به مفهوم وسیع و اخص آن می تواند خواستگاه اعضای خویش باشد و پناهگاه آنان قرار گیرد، نهادی باشد با احکام و سلسله مراتبی که به همگان احساس امنیت می بخشد. مرد در خانواده به عنوان زوج زن و پدر فرزندان، نقشی اساسی برعهده دارد. این نقش می تواند منشاء آرامش، امنیت خاطر و ارضای نیازهای اساسی زن وفرزندان باشد در عین حال می تواند موجبات نا امنی، اضطراب ، ناامیدی و استیصال را برای اعضای خانواده فراهم آورد. رابطه جنسی به عنوان یکی از محورهای رابطه زوجی  در خانواده،  مختص به زن و شوهر بوده و فرزندان نه تنها به لحاظ زیستی بلکه همچنین به لحاظ جایگاه روانشناختی و و اجتماعی از نظر ورود به حریم جنسی در امان می باشند لذاست که نه تنها درهمه ادیان بلکه حتی در جوامع غیر دینی هم ازدواج با فرزند مجاز شمرده نمی شود. از نظر روانشناسی و بهداشت روانی خانواده، ممنوعیت ازدواج با فرزند را مختص به رابطه زیستی دانستن و اجازه یافتن ازدواج با فرزندان غیر بیولوژیک می تواند همان عوارضی را از نظر روانشناختی و جامعه شناختی به بار پاورد که ازدواج با فرزندان بیولوژیک و یا زیستی.

آسیبهای روانشناختی

در هم ریختن مفهوم خانواده

از نظر روانشناسان، خانواده کانون التیام و هویت بخشی است و این بدان معنا است که فرزندان و اعضای خانواده در این کانون امن زخم های خود را شفا می بخشند و از یکدیگر در مرحم بخشی به دردهای درون و برون کمک می طلبند. حال اگر در خانواده ای که از نظر شرعی، پدر خانواده مجاز است از نوزاد هم لذت ببرد و اتفاقا” این نوزاد فرزند خوانده او نیز هست و بر اساس تصویب لایحه اجازه ازدواج با فرزند خوانده مجاز است نوزاد را به عقد خود در آورد. در این صورت طفل معصوم چگونه می تواند از کسی که به جان و روح او آسیب می رساند انتظار التیام زخم داشته باشد. در این صورت فردی که در جایگاه پدر است خود عملا تعدی کننده به طفل بوده، امنیت جسمی و روانی اورا به تاراج می برد در این میان مادر هم وضعیت بهتر از طفل ندارد، چون همسرش زن دیگری اختیار کرده که بنا به قانون تصویب شده هووی او دخترش نیز هست، در این صورت التیام زخم خود را به دامان دخترش ببرد و یا با همسرش در میان بگذارد آیا راهی جز طلاق و یا پناه بردن به افسردگی و یا بیماری روانی برای او و دختر دلبندش، که اکنون هووی اوست باقی می ماند؟!

در هم ریختن هویت

 در خانواده پدرنماد هویت بخشی نقش مرد در مقابل زن (مادر)، به عنوان شوهر است و به دختر در تکامل نقش های جنسیتی کمک می کند. با تصویب این قانون و اجازه دست درازی به دختر که در جایگاه فرزند است و حتی در سن طفولیت شرعا” مجاز است چگونه می تواند پدر نقش هویت بخشی جنس مرد در مقابل زن برای رشد و تکامل دخترش باشد. در این میان مادرنیزدائم باید عشق و خشم نسبت به فرزندش را همزمان با خود حمل کند و هویت جنسی که یکی از ابعاد هویت فردی است و در سن نوجوانی شکل می گیرد با جایگزین شدن پدردیروز به جای همسر امروز دچار در هم ریختگی و سردر گمی شده، بحران هویت به همراه خواهد داشت. دختران بخشی از هویت جنسی خود را از طریق همانند سازی با مادر که در حال ایفای نقش همسری با پدر هست در می یابند حال چگونه فردی که تا دیروز پدر در مقابل مادر بود می تواند به یکباره تغییر نقش داده و نقش همسر را بازی کند چگونه دختر می تواند در آن واحد دو نقش را در یک فرد بپذیرد که این نیز منجر به از هم پاشیدگی هویت فردی در دختر خواهد شد.

منافات با نیازهای اساسی بشر

از دید آبراهام مزلو روانشناس انسان گرا، انسان ها دارای هرمی از نیازها هستند و نیازهای بشر به ترتیب هرم ارضاء می شود و این بدان معنا است که اولا” برخی از نیازها نسبت به برخی دیگر بسیار گسترده تر هستند و دوما” اگر نیازهای سطوح قاعده ارضاء نشوند، نیازهای سطح بالاتر ظهور نخواهند یافت. بر اساس این نظریه نیازهای بشر به ترتیب گستردگی و اهمیت به پنج دسته تقسیم می شوند:

۱-     نیازهای زیستی مانند آب و غذا اکسیژن نیازهای جنسی و تمام نیازهای حیاتی دیگر

۲-     نیاز به امنیت که شامل امنیت در تمام ابعاد زندگی مانند امنیت جانی مالی و خانوادگی

۳-     نیاز به عشق و محبت

۴-     نیاز به احترام

۵-     نیاز به خود شکوفایی و معنویت

لایحه اجازه ازدواج با فرزند خوانده حد اقل سه سطح از نیازهای اساسی دختران و زنان را در خانواده نادیده گرفته و به همین دلیل رشد، شکوفایی و معنویت گرایی اعضای خانواده را مانع می شود. اجازه ازدواج پدر با دختر خوانده یه شدت امنیت دختر را حتی از سنین طفولیت به خطر می اندازد چرا که بعد از این از همان ابتدا دید پدر نسبت به دختر تغییر کرده، اورا به چشم یک کالای جنسی نگاه می کند، ضمن این که امنیت و آرامش مادر را هم بر هم می زند به دنبال آن احترام به جایگاه فرزند، حرمت جایگاه مادر به دلیل در مقام هوو قرار گرفتن و نیز حتی حرمت پدر در خانواده را تحت تاثیر قرار می دهد ضمن این که رابطه جنسی پدر با دختر خوانده روی دیگر فرزندان خانواده نیز تاثیر منفی گذاشت  و احترام اعضای خانواده را زیر سوال می برد چرا که خواهر دیروز هووی مادر امروز شده است و شوهر خواهر همان پدر است. همچنین عشق و محبت در خانواده ای که اینچنین به هم ریخته از بین رفته و به جای آن خشم و کینه و نفرت و نیز تعارض احساسی که می تواند فرد را به بن بست مضاعف کشانده و دچار بیماری های روانی خطرناک کند جایگزین می شود. حال باید دید در این صورت چه جای رشد و شکوفایی برای اعضای خانواده که در آن هوسرانی پدر اولویت قرار گرفته، باقی خواهد ماند.

آسیبهای اجتماعی

عموما” کودکان بی سرپرست یا بد سرپرست، توسط زن و شوهرهایی که یکی از آنها قادر به فرزند آوری نیست،  به فرزندی پذیرفته می شوند که هردو طرف به گونه ای در شرایط بحرانی و حساس هستند. چنانچه کودکان به دلیل فقدان ویا عدم امکان زندگی با پدر و مادرهای زیستی خود از داشتن محیط امن و گرم خانواده مدتی محروم بوده و مدتی نیز در شرایطی سخت در اماکن نگهداری زندگی کرده اند و زن و شوهر های فاقد توان باروری نیز با شبح طلاق بر سر زندگی خود مدتی را سرکرده تا توانسته اند متقاعد به پذیرش فرزند خوانده شوند. لذا هردو زخم خورده بوده و نیاز به آرامش و امنیت دارند. این لایحه  با باز گذاشتن دست پدر در دست درازی جنسی به دخترکی که قرار است فرزند او باشد در قالب همسری، در واقع زخم تازه و عمیق تری را بر پیکر دختر بی پناهی که به دنبال محیط فاقد تنش و سرشار از عشق والدینی است وارد می سازد و زن را نیز، که فرزند را عامل مستحکم تر کردن پیوندش با همسر می دانست با این ترس رو به رو می کند که همین دختر عامل جدایی او از همسرش خواهد شد. در نتیجه ترجیح می دهد که دختری را به فرزندی نپذیرد و داغ طلاق را بر پیکر زندگی خود ترجیح دهد در این صورت رویای فرزند شدن کودک محتاج پدر و مادر و آشیانه زنی که با آمدن فرزند خوانده بنا بود حفظ شود با این قانون به راحتی به باد فغان خواهد رفت.

جمع بندی

تصویب لایحه اجازه ازدواج با فرزند خوانده آسیب های جبران ناپذیری بر پبکر خانواده وارد کرده احساس امنیت و نیازهای اساسی انسان را نادیده می گیرد و در این آشفته بازار نه تنها زنان بلکه مردان هم قربانی می شوند چرا که در خانه ای که محور،  لذت جویی مرد و تنها باز گذاشتن دست اوست، عشقی مبادله نمی شود تا مرد و پسر آن خانواده هم در سایه و از گرمای آن رشد کنند. از این خانواده همه گریزانند دختران خوانده شده، فراری، مادران یا مطلقه و یا افسرده و بیمار و پسران هم سردر گم و آشفته هستند. حال باید از قانون گذار و از شورای نگهبان پرسید این همه مصلحت را از کجا برای فرزند خوانده یافتند که چنین لایحه آسیب زایی را بر علیه خانواده تصویب کردند؟!