صفحه اصلی  »  خشونت عیله زنان
image_pdfimage_print
اردیبهشت
۱
۱۳۹۶
داستان رز لیلیان : با برادرم رو در رو شدم
اردیبهشت ۱ ۱۳۹۶
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , ,
Photo: Kasia Bialasiewicz/bigstockphoto.com
image_pdfimage_print

Photo: Kasia Bialasiewicz/bigstockphoto.com

برگردان: میترا پهلوان

سواستفاده جنسی برادرم از من تاثیرات منفی زیادی داشت. حتی در مراحلی روانکاوهایم باور نمی کردند که من مورد خشونت جنسی قرار گرفته‌ام.

تجربه‌های دوران کودکی‌ام

آیا آدم‌هایی که در زندگی‌ام بوده‌اند را بخشیده‌ام؟ بله، اکثر آنها را بخشیده‌ام اما هنوز قسمتی از گذشته‌ام هست که باید با آن کنار بیایم. دورانی که با این روزها بسیار متفاوت بودند.

مادر و پدرم هر دو تاثیر زیادی بر زندگی من داشتند. آنها باور داشتند که بچه‌ها باید به والدینشان و همه بزرگترها احترام بگذارند. هیچ وقت از مادر و پدر یا حتی خواهر و برادرم جمله دوستت دارم یا تو برای من اهمیت داری را نشنیدم. فرض براین بود که بدانی آنها دوستت دارند. من بلوند بودم با موهایی فر در حالی که اکثر خانواده‌ام موهایی صاف و قرمز داشتند. مواقع زیادی غریبه‌ها به طعنه می گفتند که شاید پدر واقعی تو کس دیگری است. برای همین من باور کردم که با اعضای دیگر خانواده‌ام متفاوت هستم. من خیلی زود یاد گرفتم که برای هر اشتباه در زندگی باید تاوانی داد. اگر هر اشتباهی از من سر بزند، خدا یا پدر و مادرم از دستم عصبانی خواهند شد.

وقتی که هشت سالم بود، من و بهترین دوستم که همسایه‌مان هم بود تصادف کردیم. به من آسیبی نرسید اما دوستم مُرد. صبح بعد از حادثه کمی سردرد داشتم و مریض بودم و مادر اجازه داد که به مدرسه نروم. او به من گفت روز بعد باید حتما سر کلاس حاضر شوم. در مورد حادثه هیچ صحبتی نکردیم و مادرم گفت باید آن را فراموش کنم. سالها بعد متوجه شدم که مادرم فکر می کرده است که کودکان غم و تروما را در بزرگسالی تجربه خواهند کرد و لزومی ندارد که در کودکی تجربه کنند. تا حدی البته این راهکار جواب داد چون در ظاهر به آن حادثه فکر نمی‌کردم.

فکر نمی کردم که دوستم مُرده است، تظاهر می‌کردم که گم شده است و کسی هم راجع به او صحبت نمی‌کند. تلاش می ‌کردم که فراموش کنم، اما چیزهای زیادی بود که او را به یاد من می‌آورد. در مدرسه دلم برایش تنگ می‌شد، او تنها کسی بود که من با او بازی می کردم و بعد از حادثه تقریبا من با هیچ کس دیگری همبازی نشدم. چند روز بعد از مرگ او مادرش را در خیابان دیدم ولی او مسیرش را عوض کرد تا مجبور نشود با من حرف بزند. کمی بعد مادرم گفت بهتر است دیگر برای بازی با اقوام دوستم به خانه آنها نروم. ولی یک بار که آنجا رفتم، آنها گفتند که دیگر حق ندارند که با من بازی کنند.

همان سال دو خواهر که در مدرسه ما بودند در یک تصادف رانندگی جلو مدرسه کشته شدند. قبل از تصادف صدای خواهر بزرگتر را شنیدم که با مردی حرف می‌زد که از او می‌خواست که سریع‌تر حرکت کند، او پاسخ داد که: نه نمی‌توانم چون خواهرم دستم را محکم گرفته است و خوابیده است. بعدها شنیدم که هنگام تصادف، خواهر کوچکتر در دم جان داده است و خواهر بزرگتر کمی بعدتر. آن سال من افت تحصیلی شدیدی داشتم و بسیار عصبانی و بدخلق بودم.

وقتی که ۱۰ یا ۱۱ سالم بود برادرم که آن زمان ۱۵ ساله بود سواستفاده جنسی از من را شروع کرد. به نظرم به خاطر غم و آسیب پذیری من، به خود اجازه چنین کاری را داد. والدینم به من به چشم کودکی تنها که برای همیشه تنها می‌ماند نگاه می‌کردند. من در هیچ کاری مشارکت نمی‌کردم ، مگر این که با تشویق یا اجبار بسیار وادار به انجامشان می‌شدم. مرگ بهترین دوستم، تاثیرات بسیاری بر من داشت اگرچه حق صحبت در مورد آن را نداشتم. برادرم متوجه این موضوع شده بود. او نامه‌های تهدید آمیز برایم می نوشت. اینکه اگر پدر و مادر بفهمند که بین ما چه اتفاقی افتاده است آسیب زیادی خواهند دید. او به من می گفت سری جدید مجله کُمیک را دارم اما اگر دوست داری بخوانی باید به اتاق من بیایی. او به من توجه نشان می داد و من به سوی آن دست دراز کردم.

اثرات دراز مدت سواستفاده جنسی

چند ماه بعد از تولد بیست سالگی‌ام باردار شدم در حالی که دوست پسرم شانزده ساله بود. بعد از در میان گذاشتن با والدین‌مان و اجازه دادگاه باهم ازدواج کردیم و او تازه هفده ساله شده بود. ما صاحب سه فرزند شدیم و همسرم هم فرزند چهارمم بود. شوهرم الکل زیادی مصرف می‌کرد و من نمی توانستم شرایط را مدیریت کنم. زندگی خانوادگی‌ام متزلزل بود. اتفاقات گذشته، من را نگران می‌کرد و کم کم علایم استرس پسا-تروما را تجربه کردم.

با اورژانس خدمات اجتماعی تماس گرفتم که در مورد یکی از رفتارهای نگران کننده‌ام با آنها صحبت کنم. در آن زمان درمورد سلامت روان زیاد نمی دانستم و مشاور تلفنی به من پیشنهاد داد که به کلینیک سلامت روان بروم و من هم این کار را کردم.

الان حدود سی سال است که من به این کلینیک می روم. در طی این سال‌ها روانکاوهای متفاوتی داشته‌ام و آنها بیماری‌های متفاوتی را تشخیص داده‌اند: استرس پسا-تروما ، افسردگی شدید و اختلال شخصیتی مرزی.

در کودکی دوست صمیمی‌ام و دو دوست تقریبا نزدیک را در فاصله چند ماه از دست دادم. من قسمتی از آن حوادث بودم، در صحنه تصادف حضور داشتم، می‌شنیدم و دنبال می‌کردم. من حس ازدست دادن می‌کردم، اما اجازه نداشتم واکنشی نشان دهم و سوگواری کنم. یکی دو سال بعد برادرم شروع به سواستفاده جنسی از من کرد. که نتیجه آن استرس پسا-تروما بود.  امروزه پس از تروما، گروهی از متخصصین وارد عمل می‌شوند و با شخص آسیب‌دیده صحبت می‌کنند تا از استرس پسا-تروما بکاهند.

در زمان کودکی من اینگونه حمایت‌ها وجود نداشت

 وقتی که کودکانم هنوز خردسال بودند فراموشی‌های گاه و بیگاه شروع شد. پس از کمی ، استرس پسا-تروما تمام قد در برابرم ظاهر شد. با هر صدایی به زیر میز فرار می‌کردم یا گوش‌هایم را می گرفتم. تعجبی نداشت که احمق خطاب می شدم. کابوس‌ها هم کم کم شروع شدند و در آنها قسمتی از تجربه هایم دوباره به صورت مغشوش و درهم و برهم تکرار می‌شد، انگار در خواب ما به خودمان پیام می فرستیم. چندین بار در بیمارستان بستری شدم که بیشترشان با انتخاب خودم بود. بارها خودزنی، اقدام به خودکشی کردم چون احساس می کردم کسی به من گوش نمی‌دهد. مدام تکرار می‌کردم: «کسی به من گوش نمی دهد.»

سواستفاده جنسی برادرم تاثیرات بلند مدت فراوانی داشت و حتی در برهه‌هایی روانکاوهایم باور نمی‌کردند که من مورد سواستفاده جنسی قرار گرفته‌ام.

با برادرم رو در رو شدم

پس از مرگ والدینم بالاخره با برادرم رو در رو شدم. تا آن موقع صبر کرده بودم، چون می‌ترسیدم آنها رنج ببیند و همه چیز به هم بریزد و ممکن بود در مرگ آنها خودم را مقصر بدانم. وقتی آنها زنده بودند سکوت کردم و فکر می‌کردم با این کار از آنها محافظت می‌کنم.

وقتی پدر و مادرم فوت کردند با برادرم رو در رو شدم. به او نامه‌ای نوشتم: تو باید از من مراقبت می‌کردی تو برادر بزرگترم بودی و از من سواستفاده کردی و مرا آزار دادی و …٬ او نامه‌ای در جواب نوشت و گفت قضایا را جور دیگری به یاد می‌آورد. این‌که من به او گفته‌ام مجله‌های کمیک را دوست دارم. قسمتی از اتفاقاتی که افتاده بود را قبول داشت ولی نه همه آنها را. حالتی شبیه اینکه من آن روزها شکایتی از تو نشنیدم.

تجربه کودکی من نشان می‌داد که خانواده من در مورد اتفاقات بد صحبت نمی‌کردند چون می‌ترسیدند پیامدهای بدتری داشته باشد. برادر من از این موضوع که خانواده من در مورد مسایل به راحتی صحبت نمی‌کردند استفاده کرد و مرا در برابر سواستفاده ساکت نگه داشت. بعد از این‌که به برادرم نامه نوشتم موضوع را با خواهرانم درمیان گذاشتم و یکی از آنها گفت: با من هم سعی کرد که این کار را بکند.

به روانکاوها گفتم

روانکاوهایی داشتم که وقتی موضوع سواستفاده را به آنها گفتم آنها باور نمی‌کردند چون من صبر کردم تا پدر و مادرم از دنیا بروند. روانکاوهایم باور نمی‌کردند که سواستفاده جنسی را بعد از سال‌ها مشاوره تازه با آنها در میان بگذارم. آنها هیچ وقت نپرسیده بودند و من هم نگفته بودم.

بعد از نوشتن نامه، به روانکاوم موضوع را گفتم. او گفت احتمالا خیالاتی شده‌ام و در عالم واقع چنین اتفاق نیفتاده است. گفتم : من به خوبی به خاطر می‌آورم و یقینا این اتفاق‌ها افتاده است. او سوالات بیشتری می‌کرد به او گفتم: سعی نکن مرا متقاعد کنی که اتفاق نیفتاده است. من مطمئنم که مورد سواستفاده جنسی قرار گرفته‌ام او گفت پس چرا پس زودتر این موضوع رو مطرح نکردی؟ گفتم: چون نپرسیده بودی و من تمام این مدت به خاطر پدر و مادرم سکوت کردم چون برادرم مرا تهدید کرده بود که به آنها آسیب خواهد رسید. من در کودکی دچار آسیب روانی شدم و این موضوع روی کودکانم اثر منفی گذاشت.

چگونه با مشکلات مقابله کردم

من به خاطر فرزندانم به معالجه ادامه دادم. یاد گرفتم که صحبت کنم و نحوه مداوایی که از کلینیک دریافت می کنم را مورد سوال قرار بدهم.

من داستان زندگی ام را نوشته ام تا بتوانم افکارم را روی کاغذ بیاورم. در واقع این راهی است برای این‌که افکارم را به هم مرتبط کنم تا به یک نمای کلی درباره این موضوعات برسم. راهی که از بیمار شدن مغز و قلبم جلوگیری کند. داستانی خصوصی در مورد من و فرزندانم. آنها و چند دوست نزدیک داستان را خوانده‌اند. این‌که چطور گذشته‌ام زندگی مرا تحت تاثیر قرار داده است و چه آینده‌ای را انتظار دارم.

برای دیگران چه پیامی دارم

زنانی که سواستفاده جنسی یا خشونت خانگی را تجربه کرده‌اند نیاز به حمایت دارند تا بتوانند غرور، استقلال و ارزششان را در بازیابند.

کلینیک‌های بهداشت روان باید برای حمایت زنان آسیب دیده بهتر عمل کنند. سیستم در مواقعی به زنان، آسیب بیشتری می‌زند چون تجربه‌های آنان را بی اعتبار می‌دانند. من از نحوه برخورد و درمان در بیمارستان‌ها و کسانی که این خدمات را انجام می‌دهند عصبانی هستم. در حالی که آنان وظیفه مراقبت و مسئولیت حرفه‌ای در برابر بیماران دارند، سهل‌انگاری و در بعضی مواقع رابطه سودجویانه و آزاردهنده‌ای دارند. من از دولت و روند اداری در تصمیم گیری‌ها عصبانی هستم چون باعث نادیده گرفتن بیماران می‌شود.  آنها ادعا می‌کنند که سرشان شلوغ است و اهمیتی برای کمک به بیماران قائل نیستند.

مادران ناتوان در رابطه خشونت آمیز حمایتی دریافت نمی‌کنند.  باید از گذشته درس بگیریم و بدانیم که مقصر خشونت‌ها نبوده ایم و از آن ها عبور کنیم.

زنان را تشویق می‌کنم تا در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کنند تا تغییر مثبتی ایجاد کنند. همیشه به این فکر می‌کنم که با استفاده از تجربیاتم چگونه می‌توانم به زنان جوان کمک کنم؟ چگونه می‌توانیم با کمک یکدیگر جامعه را جوری تغییر دهیم تا زنان دیگر، خشونت و سواستفاده را تجربه نکنند؟ آینده را بهتر از گذشته‌مان بسازیم.

من به دنبال آگاه سازی مردم در مورد عقیم‌سازی دختران ناتوان و کم‌توان هستم. در طی مراجعه به کلینیک‌های بهداشت روان، زنانی را دیدم که به اجبارعقیم شده بودند. من زنانی را دیده‌ام با مشکلات ذهنی در حالی که فرزند داشتند و بسیار عالی و توانا بودند. دیگران برای این بیماران تصمیماتی می‌گیرند در حالی که چیزی درباره آنها نمی‌دانند. ما ارزش‌های خودمان را به دیگران تحمیل میکنیم. افراد با تحصیلات بالا هم در این لیست هستند. قطعا تحصیلات بالا نظام ارزشی خاصی برای شخص به همراه ندارد.

باید به کودکانمان در مدرسه بیاموزیم که سلامت روان چیست. آنها باید بیاموزند که آزار، سواستفاده، آسیب روانی و تنهایی خوب نیستند. کودکان باید حالات افسردگی، سواستفاده و خشونت را بشناسند. اینکه روابط سالم داشته باشند و اگر اشکالی وجود داشت حتما در مورد آن صحبت کنند. همیشه باید امید داشت چون گاهی تنها چیزی است که برای انسان باقی می ماند. فردا باید روز بهتری باشد.

منبع: DVRCV

دی
۲۲
۱۳۹۵
قتل ناموسی: قاتلی که سربلند می‌شود
دی ۲۲ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
bigstock-young-abused-and-frightened-wo-146710694
image_pdfimage_print

Photo: AnnekaS/bigstockphoto.com

ماهرخ غلامحسین پور

از مادرم سراغ یک آشنای قدیمی  را گرفتم. با تعجب پرسید نمی‌دانی؟

-چی شده؟ لیلی مریض است؟

-نه علیرضا، لیلی را کشت.

مات و مبهوت مانده بودم. لیلی دختر آرامی که ده سال از من کوچکتر بود را چرا کشتند؟ برادرش هم آرام‌ترین پسرکی بود که می‌شناختم. هم بازی کوچه‌گردی‌های بچگی‌هایم بود و به هیچ وجه به شرورها و قاتل‌ها شباهت نداشت.

چطور چنین چیزی ممکن است؟ یخ زده بودم و نفسم بالا نمی‌آمد. مادرم گفت برایش خواستگار آمده بود، همه اهالی خانه موافق بودند. گویا همه شرایط خواستگار مطلوب بوده، هم شغل خوب داشته هم بر و رو و هم موقعیت اجتماعی، وقتی خواستگارها می روند با شرم و خجالت می‌گوید من نمی خواهمش. آنها که با خوشحالی داشتند برای مهریه شرط و بیع می‌گذاشتند، متعجب می‌شوند، برمی‌گردند و نگاهش می‌کنند. هنوز در حیاط پشت سر خواستگارها بسته نشده بوده. برادرش می‌رود توی صورت  دخترک و می‌گوید چرا نمی‌خواهی؟ کس دیگری را دوست داری؟ لیلا شرمناک جواب می‌دهد؛ بله، تا مادرش از روی ایوان با پای بیمار و ورم کرده خودش را به محل حیاط برساند، علیرضا خوابیده بوده روی سینه لیلا و سرش را فقط یک بار کوبیده به موزاییک‌های کف حیاط. ضربه اول به دوم نمی‌رسد که سر لیلا خم می‌شود یک طرفی  و دخترک دیگر نفس نمی‌کشیده.

زبانم بند می‌آید و صدای مادرم را از فاصله دوری می‌شنوم: این اواخر حساس شده بودند روی رفت و آمدهای دخترک، خدایی هیچ وقت سر و صداشان نمی‌آمد، مرد محترمی بود علیرضا، اما به هر حال برادر است دیگر؛ نگران بوده لابد از حرف مردم. هنوز هم مادرجان اینجا مثل آنجا که شما هستید نشده، مردم مراقبند، دلشان می‌لرزد برای آبرویشان…..

رتبه اول با قتل‌های ناموسی است

رئیس پلیس آگاهی کشور گفته است رتبه اول قتل‌های کشور به قتل‌های ناموسی مربوط است و بیش از ۳۱ درصد قتل‌های سال ۱۳۹۴ توسط بستگان و افراد درجه اول خانواده رخ داده است، قتل‌هایی که ریشه در شک و تردید ارتباط زنی در خانواده با مردی غریبه دارد.

پیش از آن و در سال ۱۳۹۳ هم توسط نیروی انتظامی اعلام شده بود که بیش از ۱۶ درصد قتل‌هایی که در کشور در این سال رخ داده، قتل‌های خانوادگی و ناموسی بوده است.

قتل‌های ناموسی ، بی‌رحمانه‌ترین شکل مردن یک انسان است چرا که تو در خانه‌ای که باید امن‌ترین جای جهانت باشد به قتل می‌رسی، در این شکل از قتل، پدر، برادر، فرزند یا همسر یک زن، نسبت به روابط  او ظنین می شود و با انگیزه غیرتمندانه و متعصبانه یا حفظ «ناموس»، «شرف»، «حجب»، «حیا» و «شرف خانوادگی» دست به حذف فیزیکی زن می‌زنند. باوری که ناشی از رابطه بالادست و فرودست است و از دل مناسبات عشیره‌ای و قبیله‌ای سربر می‌آورد.

شدید‌ترین فرم خشونت خانگی

قتل ناموسی، شدیدترین مدل خشونت خانگی است و به دایره مرزهای جغرافیایی ایران منتهی نمی‌شود. سازمان جمعیت جهانی سازمان ملل گزارش داده که هر سال در ۱۴ کشور جهان بیش از پنج هزار قتل ناموسی اتفاق می‌افتد. آمار این قتل‌ها بسته به شرایط فرهنگی هر کشور، پراکندگی جغرافیایی متفاوتی دارد، مثلا در کشور پاکستان هر روز به طور متوسط سه تا چهار زن توسط افراد درجه اول خانواده با عنوان دفاع از ناموس‌، کشته می‌شوند.

خوزستان، سیستان و بلوچستان، کرمانشاه، هرمزگان، ایلام‌، کردستان، لرستان و آذربایجان غربی از جمله استان‌های درگیر با قتل‌های ناموسی هستند.

حسن رحیم‌زاده، کارشناس ارشد جامعه شناسی، ساکن ایران در مورد عوامل موثر در افزایش قتل‌های ناموسی در سطح جهان به خانه امن می‌گوید: در این سال‌ها عواملی اجتماعی همچون افزایش پدیده افراط‌گرایی مذهبی و بنیادگرایی و تعصب دینی در افزایش این قتل‌ها موثر بوده‌اند. متاسفانه در طول ده سال گذشته هم در ایران و هم در کشورهای مذهبی هم جوار، شاهد افزایش این قتل‌ها بوده‌ایم و دلیل آن نیز بازگشت به تعصبات جاهلی است.

او بر این باور است که غالب این قتل ها بدون دلایل متقن و محکم و مستدل انجام می شوند و غالبا بعد از تحقیقات پلیس ، نادرستی آنها به اثبات می رسد.

از او می پرسم به جز مسئله افراط گرایی مذهبی، چه عوامل دیگری در رشد این پدیده موثرند و او می گوید‌: بر اساس پژوهش مفصلی که دکتر خالقی در سال ۱۳۹۲ در این مورد انجام داده، عواملی مثل فرهنگ مردسالارانه حاکم بر کشور، قوانین کیفری و ناکارآمدی آنها‌، خصوصا قوانینی که دست عوامل جنایت را باز می‌گذارند، نگاه عرف و جامعه به این مقوله و حتی رسانه‌های گروهی در دامن زدن آن موثرند. مثلا وقتی قانون به صراحت پدری که دست به قتل فرزندش زده را مستحق مجازات نمی داند، طبیعی است دست او را برای انجام هر گونه جنایتی باز می گذارد.

کسی صدای فاطمه را نشنید

همه آنها از قتل فاطمه خبر داشتند. زنی که در یکی از مناطقه حاشیه‌ای‌، محروم و فقیرنشین ماهشهر زندگی می‌کرد و مادر دو فرزند بود. برادرانش با همراهی همسرش، خلیل، به ظن این‌که او با پسری از همسایگان ارتباط نامشروع دارد او را شبانه به قبرستان کشاندند و سرش را از تنش جدا کردند. فاطمه قبل از اینکه به قبرستان منتقلش کنند به در خانه همسایه رفته و از آنها استمداد طلبیده بود. اما هیچ کس به دادش نرسید. آنها خودشان را ملزم می‌دانستند در این ماجرای خانوادگی و حیثیتی مداخله نکنند.

 وقتی ماجرای پرونده قتل مطرح شد همه آنها در جریان تحقیقات، خودشان را به نادانی زدند و حتی زنی به نام زبیده که با فاطمه دوستی داشت و می خواست جریان را با پلیس مطرح کند را دسته جمعی کتک زدند تا ساکت بماند. جسد فاطمه را در یک قبر نیمه کاره انداختند و رویش خاک ریختند، وقتی پلیس مراجعه کرد طبق هماهنگی لازم با پلیس وارد گفت‌وگو شدند و همه مردان طایفه دست داشتن در این قتل را تایید کردند. خانواده مقتول رضایت دادند و دسته جمعی برای خریدن مدت زمان زندان خلیل پول جمع‌ کردند. اما مردی که ظن رابطه‌اش با فاطمه می‌رفت هنوز هم با کمال آرامش بین مردم منطقه زندگی می‌کند.

خانم «ح. کسرا» فعال مدنی محلی در منطقه ماهشهر از همدردی عمومی طایفه با قاتلان قتل‌های ناموسی می‌گوید: این اتفاقات غالبا در مناطق حاشیه‌ای رخ می‌دهد، معمولا برای قربانی عزاداری در خور توجهی گرفته نمی‌شود. کسی حق ندارد برای او اظهار دلتنگی کند یا از سجایای اخلاقی‌اش بگوید.

او به این نکته اشاره می‌کند که متاسفانه افکار عمومی هم با قربانی احساس همدردی نمی‌کند:«‌آنها معتقدند که او پاکدامنی طایفه را لکه‌دار کرده، یک جور توافق و هماهنگی پنهانی برای پوشاندن مدارک جنایت از چشم دولت وجود دارد. اگر حتی کسی مایل به همراهی با قاتل و تفکر غالب با طایفه و خانواده نباشد، اما به هر حال خودش را از ماجرا کنار می‌کشد. آنها حتی گاهی با شادمانی، قاتل دستگیر شده را عین یک قهرمان، تا دادگاه یا زندان همراهی می‌کنند و دسته جمعی تلاش می کنند برای تامین دیه یا خرید مدت زمان زندان فرد زندانی، اقدام کنند. آنها این قتل را مایه سربلندی قاتل می دانند.»