صفحه اصلی  »  جنسیت
image_pdfimage_print
مرداد
۲۳
۱۳۹۸
تبعیض جنسیتی در کار خانگی و تنش شغلی و خانوادگی
مرداد ۲۳ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
Photo: DmitryPoch/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: DmitryPoch/depositphotos.com

مهدیس صادقی پویا

درباره مسئله کار خانگی و تبعیضی که در این حوزه از همزیستی و فعالیت مشترک انسان‌ها در محیط خانه و خانواده ایجاد می‌شود، پیوسته مباحث بسیاری در جریان است. این بحث‌ها اغلب درباره این موضوع‌ هستند که «زنان»، آسیب‌دیدگان عمده این تبعیض‌اند و البته آمار و ارقام هم نشان از صحت این ادعا دارد.

به همین دلیل است که آن‌چه در این باره بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد، نابرابری وظایف زنان و مردان در خانه و در آن اموری است که «کار خانگی» نام گرفته است. این نابرابری اگرچه در قالب‌های مختلف و در زمینه‌های متفاوت قابل بررسی و مطالعه است، اما ریشه‌های شناخته شده‌ای نیز دارد که در اغلب نابرابری‌های جنسیتی قابل مشاهده‌اند.

اما آیا نابرابری در کار خانگی تنها به ضرر زنان خانه‌داری است که در خانواده‌ها یا در قالب ازدواج‌های سنتی زندگی می‌کنند و در برابر یک مرد، دچار این تبعیض می‌شوند؟

از چه زوایای دیگری می‌توان به این مسئله پیچیده نگاه کرد؟

«نزاع شغل-خانواده»

«نزاع شغل-خانواده» (Work-Family Conflict)، یکی از مفاهیمی است که به گفته کیوان میری لواسانی و بهار موحدی در مقاله‌ای با عنوان «توسعه نظریات و مقیاس‌های ارتباط میان شغل و خانواده: از تضاد تا تعادل»، برای نخستین بار در قرن نوزدهم مطرح شد و پس از آن تا امروز در بسترهای تحقیقاتی مختلف و با در نظر گرفتن موضوعات پژوهشی، مورد بررسی قرار گرفته است.

این مفهوم یکی از مفاهیمی است که هنگام بررسی خشونت خانگی مرتبط با نابرابری در کار خانگی مورد استفاده قرار می‌گیرد و نگاه به تبعیض «یکی علیه دیگری» را که اصولاً بر اساس کلیشه‌ها و نقش‌های جنسیتی شکل می‌گیرد، بسط داده و به این مسئله بسیار مهم می‌پردازد که تبعیض در کار خانگی چگونه می‌تواند بر تنازع و تضاد میان کار و خانواده فرد تأثیر منفی گذاشته و منجر به ایجاد فضای خشونت‌آمیز شود. آن‌چه که به اصطلاح «نزاع شغل-خانواده» نامیده می‌شود.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

در اصل می‌توان گفت توجه به تعارض شغل و خانواده برای افراد از زمانی ایجاد شد که تغییراتی در ساختار وظایف اجتماعی به وجود آمد. مهم‌ترین و بزرگ‌ترین این تغییرات، خروج هرچه بیشتر زنان از سپهر خصوصی و ورودشان به سپهر عمومی در جوامعی بود که رو به مدرنیته می‌رفتند و مفاهیم برابری و رفع تبعیض بیشتر مورد واکاوی قرار می‌گرفت.

اگرچه حول محور ورود زنان به محیط عمومی جامعه مطالعات زیادی صورت گرفته، اما بررسی‌های خرد و انگشت‌شمار دیگری نیز حاکی از جایگزین شدن زنان و مردان در موقعیت‌های مختلف در این دو فضای متفاوت است و امروزه مردان بیشتری نیز به انجام کار خانگی مشغولند، در حالی که زنان، وظیفه کار خارج از خانواده را به عهده گرفته‌اند که البته خود مسئله قابل بررسی دیگری است.

تبعیض در کار خانگی و تنش خانوادگی، شغلی یا هر دو

اما آن‌چه موجب می‌شود نزاع میان شغل و خانواده افراد برای خود افراد شدت بیشتری بگیرد، نه به یک دلیل و در پی وجود یک عامل محدود و مشخص، بلکه بسیار ریشه‌دارتر ارزیابی شده است. در این میان، نابرابری جنسیتی در کار خانگی، یکی از این عوامل است که به عنوان ریشه‌های تضاد بیشتر شغل و خانواده برای فرد مورد بررسی قرار می‌گیرد.

در این باره، تحقیقات و پژوهش‌هایی نیز انجام شده که یکی از جامع‌ترین این تحقیقات توسط خاویر سراتو و اوا سیفر، در دانشگاه بیلبائو در اسپانیا، با این هدف صورت گرفته که نشان دهد آیا مشارکت نابرابر زنان و مردان در کار خانگی می‌تواند منجر به افزایش «نزاع شغل-خانواده» آن‌ها شود یا خیر.

بیشتر بخوانید:

تجاوز و تعرض یا توافق میان‌فردی: «خشونت جنسی خانگی» چیست؟

خشونت خانگی، فراتر از دوگانه جنسیت، دگرجنس‌گرایی و ازدواج

کودکان، «آسیب‌دیدگان خاموش» خشونت خانگی

محققان در این تحقیق، ۵۵۰ شهروند اسپانیایی (۳۷ درصد زن و ۶۳ درصدشان مرد) که با یک‌دیگر هیچ رابطه عاطفی‌ای نداشتند و هر یک با شرکایشان و در روابط دگرجنس‌گرا زندگی می‌کردند، مورد مطالعه  قرار دادند.

نتیجه این تحقیق و تحقیقات دیگر نشان‌دهنده آن است که تنش‌های مرتبط با تبعیض در کار خانگی بیش از آن که موجب تضاد شخص میان کار و خانواده‌اش شود، منجر می‌شود تا تنش در محیط کار (Work Conflict) هم برای مردان و هم برای زنان افزایش چشم‌گیر یابد و البته بر میزان افزایش تنش در محیط خانواده (Family Conflict) برای زنان نیز مؤثر واقع شود.

نقش‌های جنسیتی و تأثیر بر تقابل کار و خانواده

مطالعات از این دست همواره ثابت کرده‌اند نقش‌های جنسیتی تعریف شده و به‌هنجار برای افراد که عموماً در دوگانه زن و مرد تعریف می‌شوند، موجب شده‌اند تا فرد نتواند به خوبی، تعادل مفیدی را میان این دو حریم متفاوت زندگی خود ایجاد کند. البته پیش و بیش از آن ثابت می‌شود که این مسئله نه تنها معطوف به زنان، بلکه دربرگیرنده مردان نیز بوده و هر دو طرف از اثرات مخربی که نقش‌های جنسیتی در کار خانگی بر محیط کار و خانواده آن‌ها می‌گذارد، متضرر می‌شوند.

روان‌شناسان بهداشت شغلی، خطراتی را که افراد به عنوان نیروی کار می‌توانند متحمل شوند نه تنها در محیط کار  و به صوت جمعی، بلکه در محیط خانه و در محیط شخصی نیز مورد بررسی قرار داد‌ه‌اند و باور دارند خشونت ناشی از نابرابری در کار خانگی می‌تواند منجر به تأثیرات منفی روانی بر افراد شده و آن‌ها را به عنوان نیروی کار در معرض خطر قرار دهد. در نهایت این تأثیرات منفی بر نیروی کار در چرخه‌ای باطل، بازتولید کننده نابرابری در خانه و خانواده و خشونت در این فضاها خواهد بود.

مرداد
۱۷
۱۳۹۸
خشونت خانگی، فراتر از دوگانه جنسیت، دگرجنس‌گرایی و ازدواج
مرداد ۱۷ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: Kulichok/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: Kulichok/depositphotos.com

مهدیس صادقی پویا

مدت زمان زیادی است که در باب «خشونت خانگی» (Domestic Violence) در حوزه‌های مختلف و با پیش‌زمینه‌های متفاوت، صحبت، فعالیت و گفت‌وگو می‌شود و نتیجه این‌ها همگی بعضاً منجر به تصمیم‌سازی و قانون‌گذاری شده، یا زمینه پژوهش‌های گسترده‌تر را فراهم آورده است.

به دلایل مختلف اما همواره کلیشه‌های مشخصی پیرامون موضوع خشونت خانگی وجود داشته که موجب شده‌اند بررسی این مسئله در برخی ابعاد آن، چنان که باید و شاید صورت نگیرد. دلایلی همچون شمار کم این موارد در آمار یا وجود پیش‌فرض‌ها یا هراس‌هایی که آگاهانه یا ناآگاهانه، نادیده گرفته می‌شوند.

چنین کلیشه‌هایی را می‌توان برشمرد و مورد مطالعه قرار داد، اما دو کلیشه اصلی به هنگام بررسی «خشونت خانگی» بیش از بقیه چشم‌گیر بوده و قابل تأمل به نظر می‌رسند.

در ادامه، پس از نگاهی مختصر به مفهوم خشونت خانگی، به بررسی این دو کلیشه پرداخته خواهد شد.

چیستی خشونت خانگی

پیش از آن که به کلیشه‌های مرسوم و رایج حول محور خشونت خانگی -دست‌کم در فضای فکری و فرهنگی ایرانی- پرداخته شود، نگاهی به تعاریف مختلف این پدیده می‌تواند برای بحث در مورد این کلیشه‌ها راهگشا باشد.

خشونت خانگی در واقع ترجمه اصطلاح domestic violence‌ است که می‌توان به صورت لغوی، آن را «خشونت داخلی» ترجمه کرد، اما از آن‌جا که این مفهوم، مرتبط با خشونت ورزیدن یا خشونت دیدن افراد در داخل روابط شخصی و فردی می‌شود و در فضای عمومی نیز اگر میان این افراد اتفاق بیفتد، باز هم از انواع خشونت خانگی است، استفاده از واژه «داخلی» نمی‌تواند ترجمه خوبی برای آن باشد.

از تعاریف مختلف ارائه شده، یک تعریف مشترک استخراج شده است که به نظر می‌رسد می‌تواند در بر گیرنده ابعاد کامل این مفهوم باشد. این تعریف عبارت است از:

«الگوی رفتاری خشن در هر رابطه میان‌فردی که توسط یک شریک زندگی، به منظور دست‌یابی یا حفظ کنترل بر شریک دیگر اعمال می‌شود. این الگوی رفتاری شامل ابعاد مختلفی از جمله خشونت جسمی، خشونت جنسی، خشونت عاطفی، خشونت اقتصادی، خشونت روانی، تهدید، زیر نظر گرفتن در دنیای واقعی و در فضای مجازی و … است.»

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

تعریف فوق، تعریفی است که هم‌اکنون در سیستم‌های قضایی کشورهای مختلف از جمله سیستم قضایی ایالات متحده آمریکا به منظور تعیین خطوط و حدود خشونت خانگی به کار گرفته می‌شود.

همان‌طور که قابل مشاهده است، این تعریف از خشونت خانگی در بر گیرنده خشونت میان افرادی است که به عنوان شریک در روابط شخصی جنسی، عاطفی یا عاشقانه به سر می‌برند. معنای وسیع‌تری از این نوع خشونت نیز وجود دارد که تمرکز بیش‌تر آن بر خشونتی‌ست که در محیط خانه و خانواده و میان اعضای مختلف آن اتفاق می‌افتد.

با در نظر گرفتن چنین تعریفی می‌توان بهتر، بیش‌تر و جامع‌تر به کلیشه‌های رایج و مرسوم پرداخت.

کلیشه اول: «خشونت مردان علیه زنان و در چارچوب ازدواج»

هنگامی که صحبت از خشونت خانگی می‌شود، آن چه بیش و پیش از همه در اذهان تداعی می‌شود، خشونتی است که از جانب «مردان» علیه «زنان» اتفاق می‌افتد. البته که ریشه‌های شکل‌گیری چنین کلیشه‌ای آن چنان غریب و دور از ذهن نیست که به طور کلی بتوان آن را نتیجه تصورات و تفکرات سراسر اشتباه در این باره قلمداد کرد، اما این کلیشه بیش‌ترین و بزرگ‌ترین اثر مخرب را روی جامع و کامل بودن بررسی‌ها و مطالعات مربوط به خشونت می‌گذارد.

یکی از ریشه‌های شکل‌گیری این کلیشه، فزونی نسبت روابط ثبت شده و رسمی میان زنان و مردان در ارتباطات میان فردی آنان است. این سنگینی کفه ترازو در چنین روابطی موجب می‌شود تا داده موجود در این باره، بیش‌تر معرف خشونت خانگی میان زنان و مردان به عنوان شرکای زندگی باشد. آمار مختلفی که در این زمینه وجود دارد، گویای این نسبت نابرابر است. برای مثال و بر اساس آخرین تحقیقات و اطلاعات موجود، در هر دقیقه سه زن به دست شریک مرد خود در ایالات متحده آمریکا کشته می‌شوند. زنان دارای معلولیت ۴۰ درصد بیش از زنان دیگر در معرض خشونت‌های سخت خانگی قرار دارند. همچنین در هر ۹ ثانیه، یک زن تحت ضرب و شتم شدید قرار می‌گیرد.

یکی از اخیرترین آمارهای موجود درباره «همسرآزاری» در ایران که از انواع خشونت خانگی است نشان می‌دهد در یک بازه زمانی هفت ساله (از سال ۱۳۸۸ تا سال ۱۳۹۵)، موارد معاینه پزشکی مربوط به نزاع‌ در خشونت خانگی از عدد ۵۲ هزار و ۸۹ مورد، به عدد ۷۷ هزار و ۲۸۰ مورد افزایش یافته است و در طول این مدت جز یک سال (از ۱۳۹۲ به ۱۳۹۳)، این نرخ همواره روند صعودی خود را حفظ کرده است.

این در حالی است که خشونت خانگی نه تنها از جانب مردان علیه زنان اتفاق می‌افتد، بلکه می‌تواند از جانب زنان علیه مردان، بزرگسالان نسبت به کودکان و زنان و مردان علیه هم‌جنس‌هایشان نیز اعمال شود.

کلیشه دوم: «خشونت خانگی، مختص روابط دگرجنس‌گرایانه»

خشونت خانگی در این عرصه مطالعه با دو اصطلاح مخفف شناسایی می‌شود:

نخست، OSDV که مخفف Opposite-sex Domestic Violence است و به معنای «خشونت خانگی میان زوج‌های غیرهم‌جنس» و دوم، SSDV که کوتاه شده اصطلاح Same-sex Domestic Violence بوده و در معنای «خشونت خانگی میان زوج‌های هم‌جنس» به کار گرفته می‌شود.

یکی دیگر از کلیشه‌های مرسوم در این باره اما در نظر گرفتن این خشونت تنها در روابط میان زوج‌های دگرجنس‌گرا (Heterosexual) است. اگرچه آمار غیردقیق‌تر و کم‌تری از وقوع خشونت خانگی میان زوج‌های هم‌جنس در سراسر کشورها وجود دارد، اما داده موجود نشان می‌دهد زوج‌های هم‌جنس هم از خشونت خانگی و انواع مختلف آن رنج می‌برند و این نوع خشونت، تنها مختص روابط دگرجنس‌گرا نیست.

کالین استایلز-شیلدز و ریچارد ای. کارول، از دانشگاه فینبرگ شیکاگو، در تحقیقی که در باره خشونت خانگی در زوج‌های هم‌جنس انجام داده‌اند، نبود داده نمایشگر درباره خشونت میان زوج‌های هم‌جنس را مهم‌ترین عامل در نقص افق دید جامعه، پژوهش‌گران و سیاستمداران دانسته‌اند.

بیشتر بخوانید:

کودکان، «آسیب‌دیدگان خاموش» خشونت خانگی

آموزش یا مجازات، حساسیت‌زایی یا حساسیت‌زدایی نسبت به خشونت خانگی

ازدواج به مثابه امر مقدس و فشار مضاعف بر همجنس‌خواهان ایرانی

یکی دیگر از عواملی که به رسمیت شناختن این خشونت را در زوج‌های هم‌جنس با مانع روبه‌رو می‌کند، محدودیت تحقیقات انجام شده در این زمینه است. کتی ام. ادواردز و دو تن از همکارانش در مقاله مشترکی با عنوان «خشونت میان-شریکی در جامعه اقلیت جنسی» در سال ۲۰۱۵، به این نکته اشاره کردند که تحقیقات درباره خشونت میان-شریکی در زوج‌های هم‌جنس بر خلاف زوج‌های غیرهم‌جنس، بسیار به ندرت انجام می‌شود: سه درصد از تمام پژوهش‌های انجام شده در این زمینه که رقمی بسیار ناچیز و جزئی است.

در نهایت باید به این مسئله توجه کرد که در تعاریف استاندارد و مورد استفاده خشونت خانگی، «قربانی» می‌تواند هر فردی، از هر پیش‌زمینه اقتصادی و اجتماعی، دارای هر سطح تحصیلی، نژاد، سن، گرایش جنسی، مذهب و جنسیت باشد. همسر، شریک جنسی/عاطفی/عشقی، اعضای خانواده، کودکان و افراد خارج از چارچوب ازدواج رسمی که با یک‌دیگر زندگی می‌کنند، از قربانیان به رسمیت شناخته شده این نوع خشونتند.

اردیبهشت
۲
۱۳۹۸
چرندیات پست‌مدرن
اردیبهشت ۲ ۱۳۹۸
این سو و آن سو خبر
۰
,
Articles Title Image_340
image_pdfimage_print

Photo: /www.aasoo.org

در دوازده ماه گذشته، سه پژوهشگر-جیمز لیندسِی، هلن پلاکروز، و پیتر بوغوسیان-با استفاده از اصطلاحات پیچیده‌ی مدروز ۲۰ مقاله در دفاع از نظریات مضحک سرهم‌کردند و کوشیدند تا آنها را در نشریات معروف دانشگاهی در حوزه‌هایی شامل مطالعات جنسیت، مطالعات دگرباشیِ جنسی، و مطالعات چاقی منتشر کنند. موفقیت آنها چشمگیر بود: تا سه‌شنبه شبِ گذشته (۲ اکتبر ۲۰۱۸) که دست به افشاگری زدند، هفت نشریه‌ی ظاهراً وزینِ متکی بر همتاسنجی با انتشار مقالات جعلیِ آنها موافقت کرده بودند. هفت مقاله‌ی دیگرشان در مراحل مختلف سنجش بود و تنها شش مقاله رد شده بود.[۱]

این نخستین بار نیست که چنین اتفاقی رخ می‌دهد.

در اواخر دهه‌ی ۱۹۹۰، آلن سوکال، استاد فیزیک در دانشگاه نیویورک، شروع به نگارش مقاله‌ای کرد که به سرعت جنجال‌آفرین شد. او در ابتدای این مقاله باورهای اساسیِ خود را چنین تعریف کرد:

«]باور به[ این که دنیایی بیرونی وجود دارد که ویژ‌گی‌هایش مستقل از تک‌تک انسان‌ها و کل عالم انسانی است؛ این که قوانین “ابدیِ” فیزیک این ویژگی‌ها را در قالب رمز بیان می‌کنند؛ و این که انسان‌ها می‌توانند با پای‌بندی به رویّه‌های “عینی” و قیدوبندهای معرفت‌شناختیِ روش (به‌اصطلاح) علمی، شناختی قابل‌اتکا، هرچند ناقص و موقتی، از این ویژگی‌ها به دست آورند.»

او در ادامه‌ی مقاله با استفاده از اصطلاحات نامفهومِ مدروز به «ابطال» باورهایش پرداخت. سوکال ادعا کرد که «نقدهای فمینیستی و پساساختارگرا محتوای واقعیِ روال علمیِ غربی را عیان کرده و نشان داده که در پسِ نقاب “عینیت”، ایدئولوژی سلطه مخفی شده است. بنابراین، بیش از پیش معلوم شده که “واقعیت” مادی، درست مثل “واقعیت” اجتماعی، در نهایت نوعی برساخته‌ی اجتماعی و زبان‌شناختی است.»

سوکال این دری‌وری‌ها را به نشریه‌ی دانشگاهیِ متن اجتماعی (Social Text) فرستاد که در آن زمان محل انتشار مقالات پژوهشگران نامداری مثل ادوارد سعید، اسکار نِگت، نانسی فرِیزِر، اِتین بالیبار و ژاک رانسیر بود. مقاله‌ی سوکال هم منتشر شد.

به نظر هواداران سوکال، «حقه‌ی سوکال» مُهر تأییدی بود بر اتهامات تندی که منتقدان پست‌مدرنیسم از مدت‌ها قبل مطرح کرده بودند. بنا به ادعای آنها، گفتمان پست‌مدرن چنان بی‌معنا است که حتی «متخصصان» هم نمی‌توانند سره را از ناسره تشخیص دهند ]و در نتیجه، می‌توان عمداً شر و ور گفت و به آنها قالب کرد.[

در ماه‌های پس از افشاگریِ سوکال، این نشریه مضحکه‌ی عام و خاص شد. اما ]در نهایت[ نفوذ آن-و نفوذ روش تحقیق «ساختارشکنانه»ای که ترویج می‌کرد- افزایش یافت. در واقع، بسیاری از دپارتمان‌های دانشگاهی‌ای که خود را وقف مطالعه‌ی گروه‌های قومی، دینی و جنسیِ خاصی کرده‌اند از بعضی باورهای اساسیِ این نشریه، از جمله ذهنی‌بودنِ شناخت، به‌شدت متأثرند.

به همین علت، لیندسی، پلاکروز و بوغوسیان دوباره همین حقه را، البته در ابعادی بسیار بزرگ‌تر، سوار کردند. می‌توان آن را «حقه‌ی سوکال به توانِ دو» خواند.

به طور کلی، نشریاتی که فریب «حقه‌ی سوکال به توان دو» را خوردند، مقالات پژوهشگران معتبر دانشگاه‌های معروف را منتشر می‌کنند. برای مثال، نشریه‌ی جنسیت، مکان و فرهنگ، که یکی از این مقالات جعلی را منتشر کرد، در ماه‌های گذشته آثار استادانی از دانشگاه‌های یوسی‌ال‌اِی، تِمپِل، پِن استِیت، ترینیتی کالج دابلین، منچستر و دانشگاه هومبولت در برلین را منتشر کرده است.

نویسندگان این مقاله «اخترشناسیِ غربی» را رد می‌کنند و آن را امپریالیستی و زن‌ستیز می‌خوانند و در عوض از دپارتمان‌های فیزیک می‌خواهند که اخترشناسیِ فمینیستی را مطالعه کنند.

آن‌چه این واقعیت را تکان‌دهنده‌تر می‌کند مزخرف‌بودنِ محض مقالاتی است که این سه نفر سرِهم‌کردند. یکی از مقالات آنها تکرار آشکار حقه‌ی سوکال است. نویسندگان این مقاله «اخترشناسیِ غربی» را رد می‌کنند و آن را امپریالیستی و زن‌ستیز می‌خوانند و در عوض از دپارتمان‌های فیزیک می‌خواهند که اخترشناسیِ فمینیستی را مطالعه کنند-یا به رقص تفسیری توجه کنند:

«ابزار بهتری از علوم طبیعی وجود دارد که به کمک آن می‌توان شناخت دیگری از ستاره‌ها به دست آورد و اخترشناسی را غنی کرد. این ابزار عبارت‌اند از قوم‌نگاری و دیگر روش‌های علوم اجتماعی، بررسیِ دقیق فصلِ مشترک اخترشناسی‌های موجود در سراسر جهان، استفاده از روایت‌های اسطوره‌شناختی و تحلیل فمینیستیِ مدرن آنها، رقص تفسیریِ فمینیستی (به‌ویژه در مورد حرکات ستاره‌ها و معنای اخترشناختی آن)، و استفاده‌ی مستقیم از گفتمان‌های فمینیستی و پسااستعماری در مورد شناخت‌های آلترناتیو و روایت‌های فرهنگی جایگزین.»

مقاله‌ای که در نشریه‌ی جنسیت، مکان و فرهنگ منتشر شد، کاملاً احمقانه به نظر می‌رسد. عنوان مقاله این است: «واکنش انسانی به فرهنگ تجاوز و زبان‌کنشِ دگرباشانه در پارک‌های شهریِ مخصوص سگ‌گردانی در پورتلند در ایالت اورگان». نویسندگان مقاله ادعا می‌کنند که این نوشته مبتنی بر مشاهدات خودشان از فرهنگ تجاوز در میان سگ‌ها در پارکی در پورتلند است. آنها می‌پرسند، «آیا سگ‌ها به سگ‌های ]ظاهراً[ دگرباش تجاوز می‌کنند؟»[۲]

اما مقاله‌ی دیگری از این هم بدتر است. عنوان مقاله این است: «مالیدن خود: تعیین خشونت فراجنسیِ شیء‌پنداری از طریق استمنای غیرتوافقی». نویسنده‌ی جعلی می‌گوید مردانی که بدون جلب رضایت زنی او را در نظر مجسم کرده و خودارضایی می‌کنند، مرتکب خشونت جنسی می‌شوند:

«با استفاده از مطالعات تجربی درباره‌ی آسیب‌های روان‌شناختیِ شیء‌پنداری، به‌ویژه از طریق شخصیت‌زدایی، و با بررسی نظریات گوناگون درباره‌ی شکل‌های غیرجسمانیِ خشونت جنسی، این مقاله می‌کوشد تا خودارضاییِ غیرتوافقیِ مردان از طریق خیال‌پردازی درباره‌ی زنان را نوعی خشونت فراجنسی تعریف کند که از زنان شخصیت‌زدایی می‌کند، از نظر عاطفی به آنها آسیب می‌رساند، دیگر آسیب‌های ناشی از شئ‌پنداری و فرهنگ تجاوز را تقویت می‌کند، و به منظور ارضای جنسی مردان از زنان سلب هویت می‌کند.»

«حقه‌ی سوکال به توان دو» نشان می‌دهد که نشریاتی که چنین جفنگیاتی را منتشر می‌کنند معیارهای بسیار نازلی دارند. اما علاوه بر این، نشان می‌دهد که بسیاری از این نشریات با کمال میل حاضرند تا به خاطر اهداف ظاهراً مترقی تبعیض قائل شوند. این تمایل بیش از همه در مقاله‌ای مشهود است که از اقداماتی حاد برای تلافی کردن «امتیازات ویژه‌ی» دانشجویان سفیدپوست دفاع می‌کند. این مقاله به استادان دانشگاه توصیه می‌کند تا دست به «اقدامات جبرانیِ عملی» بزنند و به دانشجویان سفیدپوست بگویند که اگر خاموش نمانند به آنها دستبند خواهند زد. در صورت اعتراض دانشجویان ]سفیدپوست[، استادان باید:

«به‌شدت مواظب باشند که نه بر امتیازات ویژه صحه بگذارند و نه با آن همدلی یا آن را تقویت کنند تا مبادا دوباره نیازهای گروه‌های ممتاز را به هزینه‌ی گروه‌های محروم در اولویت قرار دهند. اعتراضات لفظیِ ارتجاعیِ مخالفان اقدامات مترقی چیزی نیست جز کنشی زبانی‌ و سازوکار‌ی دفاعی‌ که ضعف ذاتیِ اعضای گروه‌های ممتاز را مخفی می‌کند.»

نویسنده‌ی جعلی می‌گوید مردانی که بدون جلب رضایت زنی او را در نظر مجسم کرده و خودارضایی می‌کنند، مرتکب خشونت جنسی می‌شوند.

درست مثل هر چیز دیگری در این برهه‌ی غم‌انگیز از تاریخ کشور، از «حقه‌ی سوکال به توان دو» هم دارند به عنوان حربه‌ای در جنگ فرهنگی بزرگ آمریکا استفاده می‌کنند. بسیاری از محافظه‌کارانی که با نظریات علمی مربوط به تغییر آب و هوا دشمنیِ عمیقی دارند، و تحقیقات حاکی از وجود بی‌عدالتی‌های شدید در آمریکا را بی‌معطلی رد می‌کنند، با اشاره به «حقه‌ی سوکال به توان دو» به بدگویی از همه‌ی دانشگاهیان مشغول شده‌اند و آنان را به سوگیری و تعصب در این جنگ فرهنگی متهم کرده‌اند. وب سایت خبری-تحلیلیِ دستِ‌راستیِ فدرالیست تا جایی پیش رفته که سوگیریِ ایدئولوژیک آشکارِ چند نشریه‌ در یک حوزه‌ی خاص دانشگاهی را به اکثر استادان دانشگاه، رسانه‌های اصلی، و دموکرات‌های عضو کمیته‌ی قضایی سنا تعمیم داده است.

این حملات نادرست و ناموجه‌اند. بسیاری از حوزه‌های دانشگاهی به کلی عاری از حرف مفت است. هرچند این سه نفر توانستند که مقالاتی را در بعضی از مهم‌ترین نشریات دانشگاهی در حوزه‌های مربوط به نژاد، جنسیت و هویت منتشر کنند اما از نفوذ به نشریات مهم رشته‌های سنتی‌تر بازماندند. برای مثال، همان طور که برخی از دانشگاهیان در توئیتر گفته‌اند، همه‌ی مقالاتی که این سه نفر به نشریات جامعه‌شناسی فرستادند، رد شد. بعید است که نشریه‌ی آمریکایی جامعه‌شناسی یا نشریه‌ی آمریکایی علوم سیاسیفریب بخورند و مقالاتی مثل «نبرد ما نبرد من است» را منتشر کنند، مقاله‌ای که از فصلی با همین عنوان از کتاب ننگین هیتلر]نبرد من[ الهام گرفته است.[۳]

بسیاری از چپ‌ها نیز به هر ریسمانی چنگ می‌زنند تا از نشریات و حوزه‌های تحقیقی که به نظرشان حق‌به‌جانب‌اند، دفاع کنند. برخی از آنها «حقه‌ی سوکال به توان دو» را بی‌اهمیت شمرده و به این اشاره کرده‌اند که بسیاری از رشته‌ها، از اقتصاد گرفته تا روان‌شناسی، پیش از این با بحران اعتماد مواجه بوده‌اند. بعضی دیگر صرفاً گفته‌اند که باید «حقه‌ی سوکال به توان دو» را نادیده گرفت تا محافظه‌کاران نتوانند از آن استفاده‌ی ابزاری کنند. الیسون فیپس در توئیتر نوشت، «دانشگاهیان، لطفاً با همکارانتان در مطالعات جنسیت/مطالعات انتقادیِ نژاد/مطالعات چاقی و دیگر حوزه‌های آماج این حقه اعلان همبستگی کنید. این حمله‌ی هماهنگ‌شده‌ای از طرف دست‌راستی‌هاست.»

این واکنش هم نادرست و ناموجه است. لیندسی، پلاکروز و بوغوسیان، شخصاً، خود را لیبرال‌هایی چپ‌گرا می‌دانند. علاوه بر این، نامعقول است که بگوییم به انتشار چرندیات اهمیت نمی‌دهیم چون انگیزه‌ی افشاکنندگان را دوست نداریم یا چون در دیگر رشته‌ها هم ممکن است مزخرفاتی منتشر شود. اگر خبرگان برخی از حوزه‌های مطالعاتی نتوانند بین تحقیق واقعی و روده‌درازیِ مضر تمایز قائل شوند، در این صورت اعتبار این حوزه‌ها به‌شدت مخدوش می‌شود. و اگر آن‌قدر مایل به رفع بی‌عدالتی‌اند که حاضرند بدرفتاری و خشونت را، البته در لفاف اصطلاحات پیچیده‌ی ]ظاهراً[ مترقیانه، مجاز شمارند، در این صورت مشکلاتی را که مدعیِ حل آن‌اند، وخیم‌تر می‌کنند.

بنابراین، نتیجه‌گیری‌های غلط از «حقه‌ی سوکال به توان دو» خیلی آسان است. این ماجرا نه نشان می‌دهد که باید به همه‌ی حوزه‌های دانشگاهی بی‌اعتماد بود و نه حاکی از بی‌اهمیتیِ تحقیق درباره‌ی جنسیت، نژاد و امور جنسی است. همان طور که لیندسی، پلاکروز و بوغوسیان می‌گویند، اگر این حوزه‌های مطالعاتی این‌قدر مهم نبودند، آزمایش آنها تا این اندازه نگران‌کننده نبود.

اما اگر واقعاً خواهان رفع تبعیض، نژادپرستی و جنسیت‌زدگی هستیم، نمی‌توانیم واقعیت ناخوشایندی را که این سه نفر عیان کرده‌اند، نادیده بگیریم: برخی از امپراتوران دانشگاهی-همان‌هایی که ظاهراً بیش از همه حق اظهارنظر درباره‌ی این موضوعات مهم را دارند-هیچ لباسی بر تن ندارند.[۴]

برگردان: عرفان ثابتی

منبع: آسو


یاشا مونک مدرس کشورداری در دانشگاه هاروارد در آمریکا است. آن‌چه خواندید برگردان این نوشته‌ی او با عنوان اصلیِ زیر است:

Yascha Mounk, ‘What an Audacious Hoax Reveals About Academia’, The Atlantic, 5 October 2018.


[۱]  لیندسی و بوغوسیان پیشتر هم نویسندگان مقالات مدروز را دست انداخته بودند. مقاله‌ی جعلی آنها با عنوان «قضیبِ تجسمی به‌مثابه‌ی سازه‌ای اجتماعی» در سال ۲۰۱۷ در نشریه‌ی علوم اجتماعیِ قانع‌کننده منتشر شده بود. [م.]

[۲] این نشریه در بیست و پنجمین سالگرد انتشار خود از این مقاله به عنوان یکی از دوازده مقاله‌ی برگزیده در حوزه‌ی «جغرافیای فمینیستی» نام برد. [م.]

[۳]  این مقاله برای انتشار در نشریه‌ی فمینیستیِ اَفیلیا: زنان و مددکاریِ اجتماعی پذیرفته شد. این مقاله در واقع بازنویسیِ بخش‌هایی از فصل دوازدهم نبرد من است که در آن هیتلر ضرورت تشکیل حزب نازی و وظایف اعضایش را شرح می‌دهد. نویسندگان مقاله ارجاعات هیتلر به «ناسیونال سوسیالیسم» و «یهودیان» را با، به ترتیب، «فمینیسم» و «طبقه‌ی ممتاز» عوض کردند. افشای این حقه سبب شد که برخی از منتقدان فمینیسم رادیکال، بارِ دیگر با تشبیه فمینیست‌های تندرو به نازی‌ها اصطلاح «فِمینازی» ((Feminazi را به کار برند. [م.]

[۴]  طرفه این که دانشگاه ایالتی پورتلند، که بوغوسیان در آن استادیار فلسفه است، او را به نقض موازین اخلاقیِ پژوهش متهم کرده و سرگرم رسیدگی به این اتهام است! بیش از یک‌صد تن از دانشگاهیان، از جمله آلن سوکال، استیون پینکر و ریچارد داوکینز، به دفاع از بوغوسیان برخاسته و اقدام این دانشگاه را مغایر با آزادی بیان و بر خلاف مصلحت عمومی دانسته‌اند. بخت با پلاکروز و لیندسی یار بوده که منصبی دانشگاهی ندارند (اولی سردبیر نشریه‌ی اینترنتیِ آریو است و دومی دکترای ریاضیات دارد) و گر نه ممکن بود آنها هم به دست «مفتش»‌های دانشگاهی‌ «استنطاق» شوند، آن هم صرفاً به «جرم» افشای دغل‌بازیِ برخی از دانشگاهیان. [م.]

فروردین
۸
۱۳۹۸
چه چیزهایی را می‌خواهید از پسربچه‌ها بدانید؟
فروردین ۸ ۱۳۹۸
این سو و آن سو خبر
۰
, , ,
Puberty-In-Boys-1-660x330
image_pdfimage_print

Photo: /bidarzani.com

بدن پسرها چه به لحاظ داخلی و چه به لحاظ خارجی در زمان بلوغ دچار تغییرات می‌شود. سن این تغییرات از یک فرد به فرد دیگر می‌تواند متفاوت باشد اما میانگین سنی این تغییرات ۱۵ سال است. این تغییرات هنگامی‌که غدد درون‌ریز هورمون آزاد می‌کنند خود را نشان می‌دهند.

در این بروشور سعی شده است به زبان ساده در خصوص مراحل رشد پسر بچه‌ها و بلوغشان توضیح دهیم.

متن کامل بروشور را میتوانید از اینجا دانلود کنید.

منب: بیدارزنی

اسفند
۲۷
۱۳۹۷
واکنش علیه «ایدئولوژی جنسیتی» باید متوقف شود
اسفند ۲۷ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, ,
shutterstock_107087432
image_pdfimage_print

photo: JungHyun Lee/www.shutterstock.com

در این مقاله که در تاریخ ۲۴ ژانویه ۲۰۱۹ در «نیواستیتمن» منتشر شده، جودیت باتلر نگاه هراسان محافظه‌کاران مذهبی کلیسای کاتولیک از جمله شخص پاپ را نسبت به نظریه برساخته‌شدن جنسیت نقد می‌کند. از جمله این هراس‌ها در مورد نظریات خود باتلر است که موضوع سیالیت جنسیتی را نظریه‌پردازی کرده است – اینکه شخص می‌تواند با جنسی متولد شود و سپس در رابطه با هنجارهای اجتمایی و قدرت این هنجارها جنسیتی بی‌ارتباط به جنس اول تولد را در هر لحظه ار زندگی انتخاب کند.

هراس دیگر این محافظه‌کاران مذهبی که باتلر به آن هم پاسخ می‌‌دهد مربوط به موضوع آموزش مسائل جنسی‌ و جنسیتی و گوناگونی‌های زندگی‌‌های جنسی‌ و جنسیتی است.

جودیت باتلر استاد دانشگاه، فیلسوف و نظریه‌پرداز حوزه جنس، جنسیت و فراهنجاری جنسی‌ است. او در زمینه نظریه‌پردازی پساساختارگرا در توضیح مفهوم جنس و جنسیت کار کرده و نظریات او در حوزه مطالعات کوییر، مطالعات جنسیت، نقد فمینیستی و فلسفه اخلاق مطرح هستند.

جودیت باتلر – در چند سال گذشته، معترضین در اروپا، آمریکای لاتین و مناطق دیگر به «ایدئولوژی جنسیتی» اعتراض کرده‌اند. انتخابات در فرانسه، کلمبیا، کاستاریکا و برزیل بر نقش‌های جنسیتی نامزدها متمرکز شده بود. در ایالات متحده، کاتولیک‌ها و اونجلیک‌ها با بسیاری از موقعیت‌های سیاسی، که در جایی دیگر با «نظریه جنسیت» یا «ایدئولوژی جنسیت» مرتبط بودند، مخالفت داشتند: حق حضور ترنس‌ها در ارتش، حق سقط جنین، حقوق زنان و مردان همجنس‌گرا، دوجنس‌گرا و افراد تراجنسیتی، ازدواج همجنس‌گرایان، فمینیسم و جنبش‌های دیگری که از برابری جنسیتی و آزادی جنسی طرفداری می‌کنند.

می‌شود گفت که این واکنش علیه «ایدئولوژی جنسیتی» در سال ۲۰۰۴، هنگامی شکل گرفت که شورای اسقف‌ها در امور خانواده، نامه‌ای به اسقف اعظم کلیسای کاتولیک نوشت که در آن به پتانسیل «جنسیت» جهت از بین بردن ارزش‌های زنانه‌ حائز اهمیت از نظر کلیسا، تقویت تضاد میان جنس‌ها و اعتراض به تمایز طبیعی و سلسله مراتبی میان زن و مرد که بر مبنای ارزش‌های خانوادگی و زندگی اجتماعی پایه‌ریزی شده است، اشاره داشت.

در سال ۲۰۱۶، پاپ فرانسیس موضوع را در نامه‌ای تشدید کرد: «ما لحظه‌‌ نابودی انسان همچون تمثال خداوند را تجربه می‌کنیم». پاپ ایدئولوژی جنسیت را مشمول این مخدوش‌سازی کرد و اعلام کرد: «امروز کودکان – کودکان!- در مدرسه آموخته‌اند که هر کس می‌تواند جنس خود چه مرد یا چه زن را انتخاب کند!» در نهایت، فرانسیس آنچه را که از لحاظ الهیاتی در معرض خطر است تصریح کرد: «خدا مرد و و زن را خلق کرد؛ خداوند جهان را به شیوه‌ای مسلم خلق کرد… و ما دقیقا برعکس عمل می‌کنیم».

نکته پاپ این است که آزادی جنسیت – آزادی بودن یا تبدیل شدن به یک جنسیت؛ این ایده که زندگی جنسیتی‌شده می‌تواند بیانگر آزادی شخصی یا اجتماعی باشد- واقعیت را تحریف می‌کند. چرا که به نظر او ما نه آزاد هستیم که جنسیتی را که با آن متولد شدیم انتخاب کنیم و نه آزاد هستیم تا گرایش جنسی‌ای که از آنچه از جانب خدا مقدر شده انحراف یافته است را ابراز کنیم. در حقیقت، حق افراد برای تعیین جنسیت و گرایش جنسی  از نظر صاحب‌نظران مذهبی ضد-جنسیت بسان تلاشی برای گرفتن قدرت خلقت خداوند و ضدیت با محدودیت‌هایی که از جانب خداوند بر فعالیت انسان تکلیف شده، دیده می‌شود و از نظر پاپ، برابری جنسیتی و آزادی جنسی نه تنها افراط، بلکه ویرانگر و حتی «شیطانی» است.

برابری جنسیتی از نظر این منتقدان به عنوان «ایدئولوژی شیطانی» تلقی شده، چرا که آنها تنوع جنسیتی را به عنوان «یک برساخته‌شده اجتماعی» مرتبط  به رخدادهای تاریخی در نظر می‌گیرند که بر تمایز ذاتی تفویض شده از جانب خداوند میان جنس‌ها تحمیل شده است. این درست است که نظریه‌پردازان جنسى به طور کلی این ایده را که جنسیت به‌واسطه جنس تعیین شده در هنگام تولد متعین می‌شود، رد می‌کنند ولیکن تفسیر مفهوم برساخته‌شدن اجتماعی به عنوان تخریب عمدی واقعیت عرضه‌شده توسط خداوند، به غلط حوزه مطالعات جنسیت و مفهوم  برساخته‌شدن اجتماعی را با شیوه‌هایی التهاب‌آمیز و نتیجه‌گرا تعبیر می‌کند.

اما اگر کسی نظریه‌ جنسیت را با دقت بررسی کند، در می‌یابد که این نظریه نه مخرب است و نه تلقین‌گر. در حقیقت، آن نظریه صرفا به دنبال نوعی آزادی سیاسی برای زندگی در جهانی عادلانه و قابل زیستن است.

در «جنس دوم» (۱۹۴۹) فیلسوف اگزیستانسیالیست سیمون دوبوآر به خوبی نوشت: «هیچ کس زن متولد نمی‌شود بلکه زن می‌شود». این ادعا فضایی را برای این ایده به وجود آورد که جنس با جنسیت یکسان نیست. و در ساده‌ترین فرمول‌بندی این مفهوم، جنس همچون داده زیست‌شناختی و جنسیت تفسیر فرهنگی جنس دیده می‌شود. ممکن است فردی از لحاظ زیست‌شناختی مونث متولد شود، اما پس از آن فرد باید در میان مجموعه از هنجارهای اجتماعی حرکت کند و بفهمد به عنوان یک زن- یا با جنسیت دیگر- در وضعیت فرهنگی خود چگونه باید زندگی کند.

برای دوبوآر مهم است که «جنس» از همان ابتدا بخشی از وضعیت تاریخی شخص باشد. برای دوبوآر «جنس» انکار نمی‌شود، اما معنای آن مورد مناقشه است: به هیچ وجه مونث بودن در هنگام تولد، تعیین نمی‌کند که یک زن چطور زندگی خواهد کرد و زن بودن چه معنی خواهد داشت. در واقع، بسیاری از ترنس‌ها که در هنگام تولد جنسی به آنها اختصاص داده می‌شود، سپس در طول حیات خود جنسی دیگر را برای خود مطالبه می‌کنند. اگر ما شرح ساخت اجتماعی را براساس منطق «اگزیستانسیالیستی» دو بوآر بنا کنیم، پس ممکن است فرد زن به دنیا بیاید اما تبدیل به مرد شود.

تغییر «نهادی» قوی‌تری درباب ساختار اجتماعی در دهه نود میلادی ظهور کرد و بر این واقعیت متمرکز شد که جنس، خودش، تعیین می‌شود. این بدان معنی است که مراجع پزشکی، خانوادگی و حقوقی نقش مهمی را در تعیین چیستی جنسیت نوزاد بازی می‌کنند. در اینجا «جنس» گرچه تا حدی در چارچوب زیست‌شناسی تعریف شده است، دیگر به عنوان داده‌ زیست شناختی در نظر گرفته نمی‌شود. اما چارچوب مربوط به این تعیین چیست؟

مواردی همچون نوزادان «اینترسکس» که با ویژگی‌های جنسی مختلطی به دنیا آمده‌اند را در نظر بگیرید. بعضی از متخصصان پزشکی دلایل هورمونی را برای تعیین جنسیت آنها جستجو می‌کنند، در حالی که دیگران کروموزوم را عامل تعیین‌کننده می‌دانند. چطور تعیین جنسیت و جنس حصول می‌شود: افراد اینترسکس به طور فزاینده‌ای به این واقعیت انتقاد دارند که مراجع پزشکی اغلب آنها را به غلط طبقه‌بندی کرده‌اند و آنها را در معرض اشکال بی‌رحمانه «اصلاح» قرار داده‌اند.

در نظر گرفتن توامان تفسیرهای اگزیستانسیالیستی و نهادی از ساختار اجتماعی نشان می‌دهد که جنسیت و جنس توسط مجموعه پیچیده و متقابل فرآیندهای تاریخی، اجتماعی و بیولوژیکی تعیین می‌شود. و به نظر من، شکل‌های نهادی قدرت و دانش پیش از آنکه ما متولد شویم، تمامی انتخاب‌های وجودی که ما بدان دست می‌زنیم را شکل داده و هماهنگ کرده است.

به ما جنس خاصی نسبت داده شده است، به شیوه‌های مختلفی با ما رفتار شده است که انتظارات از زندگی به عنوان یک جنسیت یا جنسیت دیگر را منتقل می‌کند و ما در نهادهایی شکل گرفته‌ایم که زندگی ما را از طریق هنجارهای جنسیتی بازتولید می‌کند.

بنابراین، ما همواره در راه‌هایی که نمی‌توانیم انتخاب کنیم «برساخته» شدیم. در عین حال ما همه به دنبال ایجاد زندگی در یک دنیای اجتماعی هستیم که امور متداول تغییر می‌کنند و جایی که ما تلاش می‌کنیم تا خودمان را در امور متداول موجود و در حال تحول پیدا کنیم. این نشان می‌دهد که جنس و جنسیت به گونه‌ای «برساخته شده» که نه به طور کامل تعیین شده و نه به طور کامل انتخاب شده است، بلکه در کشاکش متناوب میان جبر تعیین و اختیار گرفتار است.

آیا در این‌صورت جنسیت یک حوزه مطالعاتی مخرب، شیطانی و یا تلقین‌گر است؟ نظریه‌پردازان جنسیت که خواستار برابری جنسیتی و آزادی جنسی هستند، متعهد به دیدگاهی بیش از حد ارادی از «ساختاراجتماعی» نیستند که براساس قدرت الهی شکل گرفته است. همچنین نظریه‌پردازان جنسیتی به دنبال القاء کردن عقاید خود از طریق آموزش جنسیت به دیگران نیستند. احتمالا، ایده جنسیت به سوی نوعی آزادی سیاسی گشوده می‌شود که اجازه می‌دهد مردم با جنسیت «داده شده» یا «انتخاب شده» خویش بدون تبعیض و ترس زندگی کنند.

انکار این آزادی‌های سیاسی، همانطور که پاپ و بسیاری از مبلغان مسیحی معتقد به انجام آن هستند، منجر به عواقب وخیمی می‌شود: کسانی که می‌خواهند سقط‌ جنین کنند از انجام این عمل به شکل آزادانه بازداشته می‌شوند؛ گی‌ها و لزبین‌هایی که دوست دارند ازدواج کنند، از تحقق این آرزو محروم می‌شوند؛ و کسانی که مایل به اخذ جنسی متمایز از جنس اختصاص یافته به آنها در هنگام تولد هستند، از انجام این کار بازداشته می‌شوند.

علاوه بر این، مدارسی که به دنبال تدریس تنوع  و گوناگونی جنسیتی هستند محدود می‌شوند و جوانان از دانش در مورد گستره واقعی زندگی‌های جنسیتی محروم خواهند شد. چنین فلسفه تعلیمی درباب گوناگونی جنسیتی توسط منتقدان آن به عنوان الگویی دگماتیک تلقی می‌شود که تجویز می‌کند دانشجویان چگونه باید فکر کنند یا زندگی کنند. در حقیقت، این منتقدان به طور آگاهانه‌ باور غلطی را مطرح می‌کنند. بر اساس گفته این منتقدان معرفی جلق‌زدن یا همجنس‌گرایی به عنوان ابعاد زندگی جنسی، همچون کتابی راهنما عینا به دانشجویان جلق‌زدن یا همجنس‌گرا شدن را آموزش می‌دهد. به هر حال، خلاف آن صحیح است. آموزش برابری جنسیتی و تنوع جنسی، آن «عقیده دینی سرکوبگرانه» که بسیاری از جنسیت‌ها و زندگی‌های جنسی را در سایه‌ها، بدون شناخت و محروم از هرگونه آینده‌ای مطرود داشته است، زیر سوال می‌برد.

در نهایت، مبارزه برای برابری جنسیتی و آزادی جنسی به دنبال رفع رنج و شناخت گوناگونیهای فرهنگی تنانه است که ما زندگی می‌کنیم.

آموزش جنسیت تحریک‌آمیز نیست: به فرد نمی‌گوید که چگونه زندگی کند؛ بلکه این امکان را برای جوانان فراهم می‌کند تا راه خود را در جهانی که اغلب آنها را با هنجارهایی محدود و بی‌رحمانه مواجه می‌کند، پیدا کنند. بنابراین تاکید بر تنوع جنسیتی، مخرب نیست: این امر پیچیدگی‌های انسانی را تصدیق می‌کند و فضایی را برای افراد برای یافتن راه خود در این پیچیدگی‌ها ایجاد می‌کند.

دنیای تنوع جنسیتی و پیچیدگی جنسی از بین نمی‌رود. این امر فقط خواستار به رسمیت شناخه شدن بیشتر برای همه کسانی است که قصد دارند جنسیت و سکسوالیته خود را بدون هرگونه داغ ننگ یا تهدید و خشونت زندگی کنند. کسانی که خارج از هنجار قرار می‌گیرند، سزاوار هستند تا بدون ترس در این جهان زندگی کنند، باید بتوانند عشق بورزند، و وجود داشته باشند و به دنبال ایجاد یک جهان عادلانه‌تر و عاری از خشونت باشند.


پانویس:

این مقاله  به قلم جودیت باتلر – فیلسوف، استاد دانشگاه و نظریه‌پرداز حوزه سکس، جنسیت و گرایش جنسی – بخشی از مجموعه آگوراست که حاصل همکاری میان نیواستیتمن و آرون جیمز وندلند است. آرون استادیار فلسفه در دانشکده اقتصاد و از ویراستاران «ویتگنشتاین و هایدگر» و «تکنولوژی از دید هایدگر» است.

منبع: رادیوزمانه

اسفند
۲۰
۱۳۹۷
آیا مغز مردان و زنان واقعا فرق دارد؟
اسفند ۲۰ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
,
Screenshot-from-2019-03-08-21-20-56-854x675
image_pdfimage_print

Photo: /meidaan.com

مردان در نقشه‌خوانی و پیدا کردن مسیر بهتر هستند و زنان در تشخیص رنگ‌ها. زنان در پارک کردن ماشین فاجعه‌اند و مردان در انجام چند کار در آن واحد! چنین گزاره‌هایی آنقدر تکرار شده‌اند که به کلیشه‌هایی آشنا بدل شده‌اند. اما واقعا اینطور است؟

اثر جنسیت در شیوه‌ی عملکرد مغز و شکل‌گیری تفاوت‌های رفتاری، سوالی قدیمی است. در طول ده‌ها سال دانشمندان و محققان بسیاری تلاش کردند تفاوت‌های عملکردی مغز زنان و مردان را پیدا و دسته‌بندی کنند. از درون این تلاش‌ها ایده‌هایی بیرون آمدند که بعضی‌شان درست یا نادرست این روزها به کلیشه‌هایی عمومی بدل شده‌اند. احتمالا شما هم شوخی‌های زیادی با این مضمون شنیده باشید.
اما دامنه‌ی این ایده‌ها از شوخی‌های روزمره فراتر می‌رود. مردان که قدرت مسلط جامعه‌ی امروز هستند، بارها تلاش کرده‌اند از «تفاوت مغزها» به عنوان دستاویزی برای محروم کردن زنان از فرصت‌های برابر در اجتماع استفاده کنند. چنین دیدگاهی می‌گوید که تفاوت جنسیت را نه تنها در اندام تناسلی انسان‌ها که در شکل اتصالات مغز آنها هم می‌توان یافت. مغزهایی که متفاوت عمل می‌کنند و شخصیت‌هایی که با هم فرق خواهند داشت. اگر چنین ایده‌ای صحیح باشد باید بتوان الگوهایی سفت و سخت از خصیصه‌های متفاوت میان مردان و زنان پیدا کرد. خصوصیات‌هایی که ریشه در ژن‌های آنها داشته باشد. اطلاعات ژنتیکی که مرد و زن بودنشان را تعیین می‌کند.
اما گذر زمان برایمان مشخص کرد که تفاوت‌های جنسیتی ماهیتی دوقطبی ندارند. بلکه صفات زنانه و مردانه، طیفی از خصوصیات‌اند که هر یک از ما سهمی از آنها برده‌ایم. نمی‌توان تفاوت‌های جنسیتی را به سادگی به دو قطب زنانه و مردانه تقسیم کرد و افراد را در این دسته‌بندی‌ها جای داد. ما به تازگی شروع به فهمیدن این مسئله کرده‌ایم که مغزمان چقدر انعطاف‌پذیر است. تصور اینکه مغز مردان وزن بیشتری دارد پس «مغزشان بهتر است» ساده‌انگار و خطرناک است. مغز ما در طول زندگی‌مان چگونه تحلیل کردن را می‌آموزد و آنچه رفتارمان را شکل می‌دهد نه تفاوت‌های اتصالات مغزی حاصل از جنسیت، که آموزش‌هایی اجتماعی است که با آن پرورش می‌یابیم.
گرچه در دهه‌ی ۸۰میلادی شواهدی از تفاوت‌های شکلی بین مغز مردان و زنان دیده شد، اما بررسی‌های سال‌های اخیر با استفاده از ابزارهای تصویربرداری نوین و مدل‌های پیچیده‌ی محاسباتی، هیچ نشانه‌ای از تفاوتی معنی‌دار بین پارامترهایی مثل جنسیت و بهتر یا بدتر بودن عملکرد ذهنی افراد در تحلیل رویدادهای پیرامونشان به دست نمی‌دهد. چیزهایی هست که به طور قطع می‌دانیم. برای مثال می‌دانیم آنها که تن بزرگتری دارند، مغزهایی بزرگتر هم دارند. می‌دانیم که وزن مغز زنان تقریبا ده درصد از مغز مردان کمتر است. می‌دانیم که اتصالات بین دو نیم کره‌ی مغز در زنان بیشتر و فعال‌تر از مردان است. اما عملا هیچ نشانه‌ای از بهتر یا بدتر بودن مغزهایی که در این زمینه‌ها با هم فرق دارند، نمی‌یابیم.
در ضمن موضوع جستجو برای یافتن تفاوت‌های مغزی بین زنان و مردان بر یک پیش‌فرض استوار است. آن پیش فرض این است که مغز ما پس از گذر از کودکی و رسیدن به بلوغ دیگر تغییر نمی‌کند و در این دوره هم مسیر رشدی از پیش تعیین شده بر اساس جنسیت را طی خواهد کرد. این دیدگاهی نادرست است. باید به جای جستجو به دنبال چنین تفاوت‌هایی، از اساس خود این جستجو را به چالش کشید. در سال ۲۰۱۵میلادی، نتیجه‌ی تجمیع و بررسی اطلاعات ۲۰هزار مقاله‌ی علمی که در برگیرنده‌ی گزارشاتی از آزمایشات رفتاری و شخصیتی روی ۱۲ میلیون نفر بود، منتشر شد. نتیجه‌ی حاصل از این تجمیع این بود که عملا جنسیت یک عامل تعیین کننده در تفاوت‌های شخصیتی نیست.
بدون شک باید به تفاوت‌های ژنتیکی مثل جنسیت در هر مطالعه‌ای توجه کرد. اما دستاورد مطالعات پیشین تا امروز این بوده است که کلیشه‌های جنسیتی که در میان‌مان رواج دارد، نادرست‌اند. نباید از یاد ببریم که آنچه رفتار و شخصیت ما را شکل می‌دهد، در درجه‌ی نخست آموزه‌هایی است که از جامعه دریافت می‌کنیم و کلیشه‌های جنسی هم می‌توانند به عنوان یک منبع آموزشی مخرب بر شکل‌گیری شخصیت و نوع نگاه افراد به جهان و رفتارشان با یکدیگر اثر گذارد.

* برداشتی خلاصه از گزارش ویژه‌ی نیوساینتیست ۲ مارس ۲۰۱۹

منبع: میدان

تیر
۲۷
۱۳۹۷
چگونه مدرنیته مفهموم ازدواج در ایران را تغییر داد؟
تیر ۲۷ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, , , ,
عروسی-قاجار
image_pdfimage_print

Photo: medn.me/j8dwxe

ماجرای عشق و داستان ازدواج

افسانه نجم‌آبادی در بخشی از کتاب «زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش» به تغییر مفهوم ازدواج در فرایند مدرنته ایرانی می‌پردازد. او متعارف بودن دوگانه‌ی زن-مرد را در فرهنگ سنتی ایران زیر سئوال می‌برد و نشان می‌دهد فرهنگ ایرانیان قرن نوزدهم، مردان را صرفاً در یک چارچوب بسته‌ که در تقابل با زنان تعریف می‌شوند، قرار نمی‌داد اما با ورود مفاهیم مدرن به ایران این دوگانه شکل می‌گیرد. سئوال  این است که تغییر در مفاهیم جنسیت و عشق چه تاثیری در مفهوم ازدواج گذاشته است؟

نجم‌آبادی در کتاب «زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش» در ابتدا جنسیت را محور اصلی تحلیل‌ تاریخی‌اش قرار می‌دهد و تلاش می‌کند نشان دهد چگونه تغییر مفاهیمی همچون ملت، سیاست، وطن و دانش در بستر مدرنیته ایرانی، وابسته به مفهوم جنسیت بوده است. هنگامی که نگارش کتاب به آخر می‌رسد، بازخوانی متن و منابع او را متوجه نکته‌ای می‌کند که منجر به بازبینیِ جدی تحلیل‌های پیشین‌ می‌شود. نکته‌ی مورد غفلت و تعیین‌کننده آن بود که بدیهی انگاشتن جنسیت به صورت دوگانه‌ی زن-مرد خود از الزامات تفکر مدرن است و شکل‌گیری و تثبیت این دوگانه با ظهور مدرنیته در جامعه ایران همزمان بوده است.

این نکته‌ی مهم سه سوال اصلی را به پیش می‌کشد: ۱- چه جایگاه‌های جنسی دیگری در قرن نوزدهم در ایران وجود داشتند که بعدها از صحنه بیرون رانده شدند؟، ۲- به تبع وجود و بعدها محو این جایگاه‌های جنسی، تمایلات جنسی در این دوران (اواخر قرن نوزدهم) چه تغییراتی کرد و ۳- چه عواملی باعث محو جایگاه‌های جنسی دیگر و پیدایش دوگانه‌ی زن-مرد شده بودند؟

نجم‌آبادی ضمن بازبینی اساسیِ فصل‌های کتاب آنها را بر اساس نکته‌‌ی مورد غفلت مجدداً بازنویسی می‌کند و به سئوالات مطرح‌شده در بالا پاسخ درخوری می‌دهد. او در بخش اول و فصل پنجم کتاب، متعارف بودن دوگانه‌ی زن-مرد را زیر سوال می‌برد و نشان می‌دهد فرهنگ ایرانیان قرن نوزدهم، مردان را صرفاً در یک چارچوب بسته‌ که در تقابل با زنان تعریف می‌شوند، قرار نمی‌داد و مثلاً مردانی وجود داشتند که «اَمرد» (پسران نوجوان پیش از رویش سبیل که سوژه میل مردان بالغ بودند) و «مخنث» (مرد بالغی که می‌خواهد مفعول میل مردان بالغ باشد) نام‌گذاری می‌شدند. از اواخر قرن نوزدهم به بعد بود که جنسیت به مثابه مفهومی دوگانه، به الگویی برای انواع میل جنسی مدرن تبدیل شد. بر اساس دوگانه‌ی زن-مرد هرگونه تخطی از مردانگی به زن‌صفتی تعبیر و تفسیر می‌شد، چیزی که تا به امروز امتداد یافته است.

عشق و میل در دوران قاجار ارتباط تنگاتنگی با زیبایی داشت و زیبایی وجهی جنسیتی نداشت. یعنی در آثار هنری دوران قاجار زنان و مردان زیبا با ویژگی‏‌های بسیار مشابهی به لحاظ جسمانی و چهره به تصویر درمی‏‌آمدند. همچنین در اوایل قرن نوزدهم صفات یکسانی برای نشان دادن ایده‏‌آل زیبایی در زنان و مردان استفاده می‏‌شد. صفاتی چون پهن‏‌ابرو و پیوسته‌‏ابرو، سرخ‏‌گونه، کمر باریک، نازک ‏لب، اگرچه امروزه بیشتر تداعی‏‌کنندۀ زیبایی زنان‌ه‏ایند، در قرن نوزدهم به طور یکسان برای زنان و مردان به کار می‏‌رفتند. در نتیجه‌ یک مرد می‌توانست به یک میزان به زنی جوان و مردی زیبارو عشق و میل داشته باشد. در اواخر قرن نوزدهم به تدریج تصاویر زیبا با تمایزات بارز جنسیتی بین زن و مرد پدید آمد و به تبع آن مفهوم میل و عشق هم بر دگرجنس‌خواهی متمرکز شد.

نجم‌آبادی در بخش اول و فصل پنجم کتاب، متعارف بودن دوگانه‌ی زن-مرد را زیر سوال می‌برد و نشان می‌دهد فرهنگ ایرانیان قرن نوزدهم، مردان را صرفاً در یک چارچوب بسته‌ که در تقابل با زنان تعریف می‌شوند، قرار نمی‌داد و مثلاً مردانی وجود داشتند که «اَمرد» (پسران نوجوان پیش از رویش سبیل که سوژه میل مردان بالغ بودند) و «مخنث» (مرد بالغی که می‌خواهد مفعول میل مردان بالغ باشد) نام‌گذاری می‌شدند.

نجم‌آبادی مهمترین عاملی که اسباب چنین تغییرات بزرگی را فراهم کرد، «نگاه خیره‌ی دیگری» می‌داند. در جریان تعاملات و سفرهای ایرانیان (به طور مشخص درباریان و نخبگان) به اروپا و بالعکس که از عصر ناصری رواج بیشتری گرفته بود، ایرانیان متوجه شدند کردارهای جنسی و به ویژه عشق مرد بالغ به اَمرد که در ایران مرسوم بود، از نگاه اروپاییان تحقیرآمیز است و رذیلت اخلاقی محسوب می‌شود. آنها نسبت به اینکه امیال‌شان توسط دیگری قضاوت می‌شود حساس شدند. نجم‌آبادی به تفصیل نشان می‌دهد چطور از اواخر قرن نوزدهم به تدریج تمایلات همجنس‌دوستانه مخفی و دگرجنس‌خواهی ترویج و تثیبت شد.

از موضوعات جذابی که نجم‌آبادی در فصل ششم این کتاب پیش می‌کشد تغییر مفهوم ازدواج است. سئوال اصلی این است که تغییر در مفاهیم جنسیت و عشق چه تاثیری در مفهوم ازدواج گذاشته است؟ به طور کلی تغییر مفهوم عشق از مهم‌ترین ویژگی‌های مدرنیته ایرانی است. به این معنا که از یک طرف تلاش برای بهنجار نشان دادن دگرجنس‌خواهی و از طرف دیگر گشودن نسبی فضاهای عمومی برای ورود زنان و شکل‌گیری روابط اجتماعی میان دو جنس، کمک کردند تا ازدواج از قرادادی مبتنی بر تولیدمثل به قراردادی رمانتیک بدل شود.

ورود عشق رمانتیک و دگرجنس‌دوست به مدرنیته‌ی ایرانی در ابتدا از طریق داستان‌های تراژیک بود. در میان داستان‌های تراژیک در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن ۲۰، دو سبک بیش از دیگر سبک‌ها رواج داشتند. نخست داستان‌های رمانتیکی که خالی از نشانگان جنسی بودند و در کنار روایت عاشقانه به موضوعات اجتماعی و سیاسی‌ای که نیازمند اصلاح‌ بودند، اشاره می‌شد. در این رمان‌ها عواملی که مانع از پایان خوش داستان می‌شدند عبارت بودند از تحصیلات مدرن نداشتن زنان، جهل والدین، بی‌وجدانی روحانیون و حکومت و در نهایت استبداد حاکم. این داستان‌های تراژیک امکان رسیدن به شادی و خوشی را در خود مستتر داشتند. یعنی به خواننده این پیام داده می‌شد که با حذف استبداد، اصلاحات آموزشی، اصلاحات قانونی و تغییرات فرهنگیِ مرتبط با جنسیت و میل جنسی امکان رسیدن به یک پایان خوش وجود دارد.

کمی بعدتر و در اوایل قرن بیستم دسته‌ی دوم داستان‌های تراژیک ظهور کردند. داستان‌هایی درباره‌ی اخلاق جنسی که به انذار پیرامون فساد شهری و سوءاستفاده مردان از زنان جوان و خام (غالبا مهاجران روستایی) در بستر اجتماعی جدید که مبتنی بر معاشرت زنان و مردان غریبه بود، می‌پرداخت. در این رمان‌ها مردان از احساسات رمانتیک زنان جوان برای برقراری ارتباط جنسی سوءاستفاده می‌کنند. زنان جوان اگرچه به ازدواج رمانتیک تمایل داشتند و تلاش می‌کردند در برابر ازدواج سنتی و از پیش‌تعیین‌شده مقاومت کنند اما این تمایل با هراس همراه بود. هراس از پیامدهای ازدواج رمانتیک که در داستان‌های تراژیک از این نوع به تصویر کشیده می‌شد. این داستان‌ها همواره فریب خوردن دختران جوانی را روایت می‌کردند که گاهی عرصه آن‌قدر بر آنها تنگ می‌شد که دست به خودکشی می‌زدند. می‌توان تصور کرد چنین داستان‌هایی اثر بازدارنده و کنترلی بر نسلی از زنان داشت که می‌خواستند در فرهنگ نوظهور مدرن شهری که امکان معاشرت اجتماعی دو جنس را در عرصه عمومی تا حدودی فراهم کرده بود، مشارکت کنند. اما به زعم نجم‌آبادی در چنین اثرات انضباطی‌ای نباید چندان اغراق کرد (۱۷۹)

داستان «عروسی مهرانگیز» نمونه‌ی خوبی از داستان تراژیکِ نوع اول است که به صورت سریالی در روزنامه‌ی ایران نو چاپ می‌شد و در آن عشق وطن‌پرستانه و عشق رمانتیک در کنار هم قرار می‌گیرند. عروسی مهرانگیز داستان عشق هوشنگ و مهرانگیر است. هوشنگ پسر جوانی است که دغدغه‌ی اصلاح و نجات ایران دارد و به نوشتن مقاله‌ و پخش زیرزمینی آن به کمک دوستان‌اش مشغول است. از طرف دیگر او و مهرانگیز عاشق یکدیگرند. داستان از خلال روایت‌های رفت و برگشتی از کنش‌های سیاسی هوشنگ و کنش‌های عاشقانه‌ی او جلو می‌رود. در این داستان اروتیسم و وطن‌پرستی هر یک دیگری را تقویت می‌کنند. یعنی عشق آتشین به مهرانگیز در خدمت شکل دادن به شخصیت هوشنگ وطن‌پرست است و از طرف دیگر عشق به ‌وطن، عشقی دگرجنس‌خواهانه به مهرانگیز را تقویت می‌کند. در آخر داستان هوشنگ به خاطر آرمان‌های وطن‌پرستانه‌اش اعدام می‌شود. مهرانگیز نیز در حالی که تن بی جان او را در آغوش گرفته از غصه جانش را از دست می‌دهد. مردمی که برای دیدن صحنه اعدام آمده بودند، شروع به گریه می‌کنند و با دیدن مرگ تراژیک این زوج عاشق، استبداد و ظلم حاکم را نکوهش می‌کنند و آن را مقصر می‌دانند. پایان تراژیک عروسی مهرانگیز خواننده را به آنچه نیست اما باید باشد می‌رساند. یعنی دولتی دموکراتیک که در آن هم ایران در جایگاه معشوق ملی بتواند پیشرفت کند و هم عروسی مهرانگیز و هوشنگ به سرانجام برسد. در عروسی مهرانگیز، هوشنگ نقش اول را در پیشبرد دو داستانِ عاشقانه (یکی عشق به وطن و دیگری عشق به مهرانگیز) دارد و مهرانگیز تنها در ارتباط عاشقانه‌اش با هوشنگ حضور دارد. هوشنگ برای وطن جان می‌دهد و مهرانگیز برای هوشنگ. هوشنگ شهروندی وطن‌پرست است و مهرانگیز همسری از خود‌گذشته.

بهترین نمونه از داستان‌های تراژیکِ نوع دوم، داستانِ قطعه‌ی منظوم اثر میرزاده عشقی است که در سال ۱۳۰۳ در مجله شفق‌سرخ چاپ شد. این شعر سه پرده دارد. پرده اول داستان مریم دختر پاک و ساده‌ی روستایی است که درست در روز صدور فرمان مشروطیت به دنیا می‌آید. او عاشق مرد جوانی می‌شود که وعده‌ی ازدواج به او می‌دهد. مرد جوان مریم را بعد از باردار شدن رها می‌کند و مریم در نهایت دست به خودکشی می‌زند. مرگ مریم در چشم میرزاده عشقی همان مرگ انقلاب مشروطه است. مرد جوان نماینده‌ی فرصت‌طلبان شهری و فوکولی است که به آرمان‌های مشروطه خیانت می‌کند و بدین‌ترتیب اسباب فروپاشی و مرگ آن را فراهم می‌کند.

تغییر مفهوم عشق از مهم‌ترین ویژگی‌های مدرنیته ایرانی است. به این معنا که از یک طرف تلاش برای بهنجار نشان دادن دگرجنس‌خواهی و از طرف دیگر گشودن نسبی فضاهای عمومی برای ورود زنان و شکل‌گیری روابط اجتماعی میان دو جنس، کمک کردند تا ازدواج از قرادادی مبتنی بر تولیدمثل به قراردادی رمانتیک بدل شود.

البته مدرنیته مبدع داستان‌های عاشقانه و تراژیک نبود. ما پیش از آن نیز داستان‌های کلاسیکی در این سبک داشتیم. ولی آنچه تراژدی‌ مدرنیست‌های اولیه را از تراژدی‌های کلاسیک متمایز می‌کرد این بود که مدرنیست‌ها عشق تراژیک را دست‌مایه‌ی نقد سیاسی و فرهنگی قرار می‌دادند. اگر در کلاسیک‌های عاشقانه و تراژیکی همچون شیرین و فرهاد یا لیلی و مجنون، عدم تطابق طبقاتی یا مشکلات قومی قبیله‌ای مانع از پایان خوش می‌شد در عاشقانه‌های تراژیکِ مدرن مشکلات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در قالب احساساتی وطن‌پرستانه حرف اول را می‌زدند. ناکامی‌های اروتیک در تراژدی‌ مدرنیست‌ها در خدمت برانگیختن میل دیگری در خواننده بود: تمایل به تغییر سیاسی و فرهنگی در جامعه. در این داستان‌ها احساسات وطن‌پرستانه‌ و تمایلات عاشقانه هر یک دیگری را تقویت می‌کنند. یعنی عشق دگر‌جنس‌خواه در خدمت ایجاد احساسات وطن‌پرستانه است و عشق به وطن نیز عشق دگرجنس‌خواه را با تمرکز دقیق‌اش بر معشوق مونث (یکبار وطن و یکبار زنی هموطن) تحکیم می‌بخشد. نجم‌آبادی در فصل‌های سوم و چهارم به تفصل توضیح می‌دهد که چطور در قرن نوزدهم، ایران در جایگاه وطن به معشوقی زنانه تبدیل شد و در نتیجه فرایند زنانه کردن معشوق که هدف مدرنیست‏ها بود، استحکام گرفت.

تفاوت مهم دیگر میان داستان‌های تراژیک مدرنیستی و کلاسیک جدایی عشق، سکس و ازدواج در داستان‌های کلاسیک است. به این معنی که وصال عشاق در داستان‌های دگرجنس‌خواهانه‌ی کلاسیک ضرورتاً به معنای ازدواج آنها نبود. ازدواج بیش از هر چیز پیمانی مبتنی بر تولیدمثل بود. این نکته خود را به وضوح در ساختار کتاب‌های پند و اخلاق فارسی در سده‌های گذشته همچون قابوس‌نامه و کتب مبتنی بر آموزه‌های اسلامی همچون کیمیای سعادت نشان می‌دهد که در آنها مبحث عشق فصلی مجزا از بحث ازدواج و ضرورت آن به خود اختصاص ‌داده است. تا هنگامی که تغییرات فرهنگی در اواخر قرن نوزدهم حادث نشده بود، مهمترین هدف ازدواج، تولید مثل باقی ماند.

تغییرات فرهنگی در جریان مدرنیته خود را به دو شکل متفاوت در موضوع ازدواج و عشق دگرجنس‌خواهانه نشان داد. نخست، برای ایرانیانی که نگاهشان به روابط اجتماعی مختلطِ اروپایی‌ها منفی بود و آن را هرج و مرج جنسی می‌دانستند، ازدواج به راهکار برتر اسلام برای ارضاء نیازهای جنسی بشر تبدیل شد. این تغییر بیش از همه در متون دینی به چشم می‌خورد که تا به امروز نیز همچنان وجود دارد. در واقع برای این گروه مهم بود که میان ایرانیان مسلمان و اروپاییان تمایز قائل شوند و ایجاد این تمایز با ازدواج حاصل شد. ازدواج از امری مبتنی بر تولیدمثل به پیمانی جنسی مفهوم‌سازی مجدد شد. از طرف دیگر مدرنیست‌هایی که در تمنای اروپایی‌شدن بودند، مسیر دیگری برگزیدند. آنها ضمن انکار و رد دریافت‌های اروپاییان از جامعه ایرانی که آن را هم‌جنس‌خواه می‌دانستند و روابط اجتماعیِ تک‌جنسیتی را عقب‌افتاده می‌دیدند، ازدواج را همچون پیمانی مبتنی بر پیوندهای عاطفی و عاشقانه میان زن و مرد بازمفهوم‌سازی کردند. بیشترین تاکید در آثار این رفرمیست‌های ایرانی بر روی عشق دگرجنس‌خواه است.

بدین‌ترتیب با وقوع تغییرات فرهنگی در ایران، تلاش‌های وسیعی صورت گرفت تا میل جنسی در جای درست‌اش بنشیند و زمینه‌ی ظهور یک خانواده جدید فراهم شود. روابط اجتماعی و اروتیک مردانه نیز طی یک فرایند پیچیده بازمفهوم‌سازی شد. بدین‌صورت که بُعد اروتیک آن به سمت عشق دگرجنس‌‌خواهانه و ازدواجِ برابر چرخید و بعد روابط اجتماعی تک‌جنسیتیِ آن به سمت پیوندهای وطن‌پرستانه هدایت شد. این پیوندهای وطن‌پرستانه میان مردان نیز با میانجی وطنی که اکنون چهره‌‌ی زنانه به خود گرفته و در جایگاه معشوق مونث نشسته،‌ میسر شد. زنانه‌شدن مفهوم وطن دقیقه‌ی مهمی در این تحولات مفهومی و بازتعریف‌ها بود. چرا که همزمان هم معشوق را زنانه می‌کرد و هم به عنوان نقطه‌ی مشترکِ اروتیک برای وطن‌پرستی مردانه عمل می‌کرد. ذکر این نکته ضروری است که رفرمیست‌های ایرانی به عشق رمانتیک، ازدواج برابر و آموزش زنان به مثابه اموری ضروری برای زنان مدرن و در حمایت از مردان وطن‌پرست نگاه نمی‌کردند. بلکه کاربرد مهم آنها در بازمفهوم‌سازی احساسات اروتیک مردانه بود (Najmabadi, 2006: 233)[۱].

همزمان با هدایت عشق و احساس از مسیرهای ناخوشایند به جایگاه پذیرفته‌شده‌ی عشق دگرجنس‌خواه، دوستی‌های مردانه نیز احساسی قلمداد شد که اکنون دیگر می‌تواند جایگزین همراهی و مصاحبت زن و شوهر شود. البته این امر در فرهنگ مردسالار با چالش‌های سختی مواجه شد. برابری‌ای که دوستی‌های مردانه را تضمین می‌کرد، در تقابل با فرهنگی بود که زنان را به طور ذاتی پست‌تر و تحت قیمومیت مردان می‌انگاشت. زن حتی در گفتمان مدرنیست‌ها نیز مطیع شوهرش بود. در فرهنگی که عمیقاً همجنس‌دوست بود، عاشق شدن رابطه‌ای میان مردی با مردان دیگر و به ویژه نوجوانان تعریف می‌شد و عاشق زنان شدن غالباً خلاف مردی بود.

با وقوع تغییرات فرهنگی در ایران، تلاش‌های وسیعی صورت گرفت تا میل جنسی در جای درست‌اش بنشیند و زمینه‌ی ظهور یک خانواده جدید فراهم شود. روابط اجتماعی و اروتیک مردانه نیز طی یک فرایند پیچیده بازمفهوم‌سازی شد. بدین‌صورت که بُعد اروتیک آن به سمت عشق دگرجنس‌‌خواهانه و ازدواجِ برابر چرخید و بعد روابط اجتماعی تک‌جنسیتیِ آن به سمت پیوندهای وطن‌پرستانه هدایت شد.

در ازدواج مبتنی بر تولیدمثل، عاطفه و احساس چندان در ازدواج دخیل نمی‌شدند و زنان و مردان بیشتر زمان خود را با هم‌جنسان‌شان می‌گذراندند. زنان گاهی روزها و هفته‌ها در خانه مادری‌شان بودند و به همین دلیل ازدواج با شوهری که جایی دور از مادر زن زندگی می‌کند، ناخوشایند بود. نکته جالب اینکه اگر شوهر به جایی دور نقل مکان می‌کرد، زن می‌توانست با او نرود و این امتناع به لحاظ اجتماعی مذموم نبود. هنگامی که ازدواج به قرادادی رمانتیک تبدیل شد، عشق و وفاداری به شوهر جایگاه بالاتری از پیوندهای اجتماعی تک‌جنسیتی با مادر و خواهر پیدا کرد. در نتیجه زنان بیشتر به لحاظ احساسی به شوهران‌شان وابسته می‌شدند و به همین دلیل تلاش کردند این رابطه‌ی رمانتیک را برای خودشان امن‌تر کنند. زنان مدرنیست خواهان دست کشیدن مردان از امتیازهایی بودند که مترتب بر قراداد جنسی تولیدمثلی بود. حق ویژه‌ی چند همسری و طلاق برای مردان انصاف و بی‌طرفی قرارداد را زیر پا می‌گذاشت. همچنین به عقیده‌ی زنان اگر مردی خواهان همسری دوست‌داشتنی و همتا و برابر است نه تنها باید دست از امردبازی بردارد بلکه اوقات‌اش را به جای اینکه بیرون از خانه و با دوستان مذکرش سپری کند، در خانه بگذراند. در کتاب معایت‌الرجال بی‌بی‌خانم استرآبادی امردبازی را مفسده‌ای بزرگ می‌خواند که در کار تخریب روابط زناشویی همتا و برابر است (Najmabadi,2005, 175 )[۲]

در سال‌های بعد اصلاح قانون ازدواج و طلاق به معنای محدود کردن چند همسری و محدود کردن مردان در طلاق یکجانبه (و نه دادن حق طلاق به زنان) به مطالبه‌ی مشترک زنان نویسنده و انجمن‌های آنها تبدیل شد. همزمان زنان به شدت رفتارهای همجنس‌گرایانه‌ی مردان را تقبیح می‌کردند. ازدواج رمانتیک دیگر تحمل دیدن احساسات و کنش‌های تک جنسیتی مردان و سایر روابط جنسی‌ آنها مثل صیغه موقت، رابطه نامشروع با روسپیان و خدمتکاران خانه را نداشت. زنان مدرنیست معتقد بودند تا هنگامی که یک مرد می‌تواند بیش از یک زن اختیار کند، ازدواج در حد قراردادی جنسی باقی می‌ماند و مردان به لحاظ احساسی و اروتیک هم‌اندازه‌ی زنان مایه نمی‌گذارند. بدین‌ترتیب آنها خواستار سرمایه‌گذاری برابر مردان چه در احساس و چه در امور اروتیک در ازدواج‌های جدید شدند.

تولد مردان جدید در آثار زنان مدت‌ها به تأخیر افتاد تا در نهایت در قالب رمان‌های پرمخاطب دهه‌های ۶۰ و ۷۰ شمسی به دست مخاطب رسید. موفق‌ترین این رمان‌ها آنهایی بودند که سرخوردگی عمیقی از عشق رمانتیک روایت می‌کردند. عشق در ازدواج رمانتیک اگرچه دیگر تمثیلی برای اصلاحات اجتماعی و وطن‌پرستانه نبود اما در رمان‌های بعدی، ازدواج رمانتیک همچنان تراژدی ماند. تراژدی‌ای غیرقابل‌جبران که می‌توان آن را در «بامداد خمار» معروف‌ترین رمان دهه ۷۰ ردیابی کرد.

در بامداد خمار موانع بازدارنده‌ی یک پایان خوش در بیرون از ازدواج رمانتیک نیستند که بتوان از طریق اصلاحات مدرنیستی حذف‌شان کرد. بلکه اتفاقا در درون ازدواج رمانتیک است. ازدواج پرشور رمانتیک وقتی بدون اجازه والدین باشد، پایانی تراژیک دارد که عاقبتِ محبوبه‌ی بامداد خمار این پایان تراژیک را به روشنی نشان می‌دهد. محبوبه در پایان داستان در حالی که  پسرش را از دست داده، از رحیم طلاق می‌گیرد، بر اساس نظر بزرگترها با پسرعمویش که زن و بچه دارد ولی هم‌کفو اوست، ازدواج مجدد می‌کند. او زندگی‌ جدیدش را به عنوان همسر دوم آغاز می‌کند و دست از تظاهر غیرواقعی به تک‌همسری برمی‌دارد و در یک کلام به آغوش خانواده پدری بازمی‌گردد (Najmabadi, 2009: 233).

در سال‌های بعدتر و در زمان حال، ازدواج رمانتیک همچنان مدل رایج و خواستنیِ ازدواج در میان جوانان است. اما همپای آن خروج غیررمانتیک از آن نیز قبح گذشته‌اش را از دست داده است. زنان همچنان به دنبال اصلاح قوانین خانواده از جمله محدود کردن چندهمسری و بدست‌آوردن حق طلاق برابرند. روابط زن و مرد در درون ازدواج رمانتیک همچنان به لحاظ حقوقی و فرهنگی نابرابر و تبعیض‌آمیز است و شاید یکی از دلایلی که زوج‌ها به سمت سبک زندگی مبتنی بر هم‌باشی رفته‌اند همین موانع تاریخی ازدواجی است که قرار بود همتا و برابر باشد اما پس از صد سال همچنان عرصه‌ی نبرد ثابت باقی مانده است.

 

[۱] – Najmabadi, Afsaneh. 2006. “Love: Modern Discourses: Iran” in: Encyclopedia of Women & Islamic Cultures Vol. III,General Editor Suad Joseph. Leiden: Brill.

[۲] – Najmabadi, Afsaneh. 2005. Women with mustaches and men without beards gender and sexual anxieties of Iranian modernity. Berkeley, Calif: Univ. of California Press.

 

تیر
۷
۱۳۹۷
شکل‌گیری هویت جنسیتی در کودکان
تیر ۷ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, , ,
alephba155
image_pdfimage_print

Photo: alephba.org

ترجمه: محمدرضا بزم‌آرا//

تفاوت جنسیت و جنس چیست؟

دختر یا پسر بودن چیزی است که به شکل خیلی طبیعی حس می‌شود. در هنگام تولد بچه‌ها بر اساس مشخصه فیزیکی‌شان مونث یا مذکر نامیده می‌شوند. مذکر یا مونث بودن به «جنس» نوزاد اشاره دارد. هنگامی‌که کودکان توانایی بروز رفتارهایشان را به‌دست می‌آورند خود را به عنوان یک پسر یا یک دختر (یا گاه چیزی میان این دو) نشان می‌دهند. این «هویت جنسیتی» آنهاست. هویت جنسیتی بیشتر کودکان با جنس آنها منطبق است. هرچند در برخی کودکان انطباق میان هویت جنسیتی و جنس‌شان چندان آشکار نیست. در این مقاله درباره رفتار درست والدین برای رشد سالم شخصیت جنسیتی کودکان بحث می‌کنیم.

 

 

هویت جنسیتی چگونه در کودکان شکل می‌گیرد؟

در حدود ۲ سالگی کودکان به تفاوت فیزیکی بین دخترها و پسرها آگاه می‌شوند. قبل از ۳ سالگی بیشتر کودکان قادرند خودشان را به عنوان پسر یا دختر بشناسند. در حدود ۴ سالگی بیشتر کودکان درک پایداری از هویت جنسیتی‌شان دارند. در طول همین مدت کودکان درباره نقش‌های رفتاری جنسیتی می‌آموزند و با «کارهای دخترانه» و «کارهای پسرانه» آشنا می‌شوند.

قبل از ۳ سالگی کودکان تفاوت اسباب‌بازی‌های دخترانه و پسرانه را متوجه می‌شوند و شروع به بازی کردن با کودکانی می‌کنند که فعالیت‌های تعریف شده برای جنسیت خودشان را انجام می‌دهند. به‌طور مثال دختران جذب عروسک و خانه بازی می‌شوند و پسرها به بازی‌های فعالانه‌تر علاقه نشان می‌دهند و از سرباز و کامیون اسباب‌بازی لذت می‌برند.

 

 

والدین چکار می‌توانند بکنند؟

همه بچه‌ها نیاز دارند فرصت آشنا شدن با نقش‌های جنسیتی متفاوت و تجربه انواع دیگر بازی‌ها را داشته باشند. مطمئن شوید محیط اطراف کودکتان بازتابی از نقش‌های متنوع جنسیتی است. مثلا:

 – کتاب‌ها و پازل‌هایی را برای کودکان تهیه کنید که مردان و زنان را در نقش‌هایی متفاوت و متنوع نشان دهد (پدرهای خانه‌دار، مادرهای شاغل، پرستارهای مرد، پلیس‌های زن و…)

– اسباب‌بازی‌های مختلفی برای بچه‌ها بخرید شامل ماشین‌های اسباب‌بازی و قطعات خانه‌سازی و عروسک و…

– کودکان در ۶ سالگی بیشتر زمان بازی‌شان را با همجنسان خود می‌گذرانند و ممکن است به ورزش‌ها و فعالیت‌هایی گرایش داشته باشند که منطبق با جنسیت‌شان است. مهم است که به کودکان اجازه انتخاب ورزش‌ها و فعالیت‌هایی که علاقه دارند را بدهید.

 

 

کودکان چگونه جنسیت‌شان را بروز می‌دهند؟

علاوه بر انتخاب بازی‌ها اسباب‌بازی‌ها و ورزش‌ها، کودکان معمولا جنسیتشان را از راه‌های زیر بروز می‌دهند:

– مدل مو و لباس

– ترجیح‌دادن نام‌های مستعار خاص

– رفتارهای اجتماعی که بازتابی از مراتب مختلف تندخویی، سلطه‌طلبی، وابستگی و ملایمت است.

– رفتارها و حرکات بدنی و سایر اعمال غیر کلامی که بخشی از هویت مردانه و زنانه است.

– ارتباطات اجتماعی شامل جنسیت دوستان، و افرادی که کودک تصمیم می‌گیرد از آنها تقلید کند.

با اینکه به نظر می‌رسد رفتارهای خاص جنسیتی کودک تحت تاثیر هویت‌یابی او از مردان و زنانی است که در زندگی‌اش دیده، احساس دختر یا پسر بودن (هویت جنسیتی) نمی‌تواند تغییر کند.

 

 

کلیشه‌های جنسیتی

در طول زمان جامعه درک کرده است که کلیشه‌های رفتاری و مشخصه مردانه و زنانه نادقیق است. در گذشته دختران تنها اجازه داشتند کارهای زنانه انجام دهند؛ با عروسک بازی کنند و آشپزی کنند. از آنها انتظار می‌رفت منفعل‌تر باشند. از پسرها جسارت و رفتارهای مردانه انتظار می‌رفت.

زمانه تغییر کرده، انتظارات ما از کارهای دخترانه و پسرانه تغییر کرده است. دختران در ورزش‌ها و عناون درسی موفق می‌شوند که به شکل سنتی مردانه به‌‌نظر می‌رسند و پسرها در کارهای هنری موفقیت کسب می‌کنند که به‌شکل سنتی زنانه دانسته می‌شود. همه بچه‌ها رفتارهایی بروز می‌دهند که نوعا از رفتارهای جنسیت متضادشان انتظار می‌رود. هیچ‌کس منحصرا رفتارهای مردانه و زنانه ندارد و این طبیعی است.

وقتی علایق یا توانایی‌های کودکی متفاوت با انتظارات جامعه از اوست، او معمولا تحت تبعیض یا خشونت قرار می‌گیرد. طبیعی است که والدین بخواهند کودکانشان توسط جامعه پذیرفته شود. با این وجود، کودکان نیاز دارند احساس راحتی داشته باشند و از خودشان راضی باشند. اگر مثلا پسرتان در ورزش موفق نیست، فرصت‌های زیاد دیگری وجود خواهد داشت که او در زمینه‌های دیگری موفق باشد. هر کودکی توانایی‌های خاص خودش را دارد و ممکن است در ابتدا خودش یا جامعه با این موضوع راحت نباشد، اما همین توانایی‌ها در صورت پرورش یافتن منشا موفقیت‌های فعلی و آتی او خواهد بود.

پس، با وجود نیرویی که کودکتان را به سوی الگوهای جدید یا سنتی جنسیتی سوق می‌دهد، به او کمک کنید تا از توانایی‌های بالقوه منحصر به فردش راضی باشد. چندان نگران این نباشید که آیا علایق و توانایی‌های فرزندتان با تعاریف فعلی جامعه از نقش‌های جنسیتی هم‌خوانی دارد یا خیر.

 

***

منبع: الفبا

اسفند
۲۵
۱۳۹۵
داستان اسحاق، یک قربانی غیرعادی
اسفند ۲۵ ۱۳۹۵
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , , , , , ,
bigstock-Depressed-Man-Portrait-81247451
image_pdfimage_print

Photo: igor stevanovic/bigstock.com

برگردان: لاله پیشدادی

اسحاق یک قربانی عادی خشونت خانگی نیست چراکه یک دکتر میانسال است! هرچند تحصیلکرده بودن وی مانع از آزارها و خشونت‌های همسرش علیه او نشده است‌.

ما اسحاق را زمانی ملاقات کردیم که به علت یکی از موارد خشونت همسرش روانه اورژانس بیمارستان شده بود. مددکار اجتماعی حاضر در بیمارستان اطلاعات ما را به اسحاق داده بود و او بلافاصله با ما تماس گرفت.

اسحاق داستان خشونت‌های کلامی٬ جسمی و روانی همسرش را نه تنها عامل از دست دادن آرامشش که باعث بیکاری و از دست دادن شغلش می‌داند. او هشت سال پیش ازدواج کرد و از همان آغاز زندگی مشترک همسرش انواع بدرفتاری‌ها را چه در حریم خصوصی‌ و چه در عموم دائما تکرار کرده است.

همسرش او را با نام‌ها و الفاظ زشت خطاب قرار داده و آن‌چنان موجب آزار او شده که خواب شب را از او گرفته است! به عنوان یک دکتر که استراحت کافی تاثیر حیاتی در نحوه انجام کارش دارد٬ نداشتن خواب بعد از یک درگیری شبانه با همسرش باعث بروز اشتباه کاری در روز بعد و نهایتا اخراج از محل کارش شده است.

در آخرین مورد خشونت٬ همسرش در خیابان او را با چاقو تهدید کرده و قصد ضربه زدن بر گردنش را داشته که اسحاق توانسته دست حامل چاقو را بگیرد و مانع ضربه زدن شود ولی همسرش با دست دیگر به صورت اسحاق مشت می‌کوبد که باعث آسیب به بینی٬ شکسته شدن شیشه عینک و خونین شدن صورتش می‌شود. فردی که در خیابان شاهد این درگیری بوده به پلیس زنگ می‌زند ولی تا زمانی که پلیس برسد همسر اسحاق فرار می‌کند.

داستان اسحاق یادآور این است که خشونت خانگی برای هرکسی فارغ از جنسیت٬ سن٬ نژاد٬ مذهب و رتبه اجتماعی می‌تواند اتفاق بیافتد و مردان نیز می‌توانند قربانیان خشونت‌ خانگی باشند و از تجربه‌های ناگوار رنج ببرند.

در مؤسسه «افق امن» به تمام افرادی که مورد خشونت و سوءاستفاده قرار گرفته‌اند شانس رهایی و ساختن دوباره زندگی داده می‌شود. علاوه بر آن امکانات عبور از بحران و رسیدن به آرامش و اعتماد برای‌شان فراهم می‌شود. در مورد اسحاق٬ هیچ‌گونه قضاوت و پیش‌داوری وجود ندارد بل‌که در مسیر گذر از بحران پیش آمده به او یاری می‌رسانیم.

مؤسسه «افق امن» امکان مشاوره را برای اسحاق فراهم کرد و او را به دادگاه خانواده ارجاع داد تا بتواند حکم مصونیت در قبال همسرش را دریافت کند. با توجه به سابقه خشونت‌ها و گزارش پلیس٬ اسحاق به آسانی توانست حکم مصونیت را بگیرد.

اسحاق نیاز به مشاوره داشت و ما این امکان را برایش فراهم کردیم و نهایتا معلوم شد که او به نوعی از آسیب‌های روانی ناشی از تجربه‌ خشونت خانگی رنج می‌برد که مانع از خواب شبانه‌اش شده و مدام در حال دیدن کابوس صحنه‌های خشونت است.

اسحاق به چیزی بیش از مشاوره نیاز داشت. برای او روان‌درمانی لازم بود٬ بنابراین او را به یک مرکز بهبود سلامت روانی معرفی کردیم. علاوه بر این٬ خدمات حقوقی مورد نیاز را برایش به عنوان یک قربانی خشونت خانگی فراهم کردیم و در حال حاضر اسحاق تمام ابزار و امکانات لازم جهت بهبودی و فراموش کردن تجربیات تلخ را دارد و به سوی آینده‌ای بهتر و امن‌تر پیش می‌رود.

بی‌تفاوت نباشید: خشونت خانگی می‌تواند برای هرکسی صرف نظر از سابقه و زمینه فردی پیش بیاید. شما می‌توانید از قربانیان خشونت خانگی حمایت کنید تا از بحران عبور کنند و اعتمادبه‌نفس رویارویی با مشکلات‌شان و حل آن‌ها را پیدا کنند.

منبع: safehorizon

مهر
۱۶
۱۳۹۵
اکتبر ماه بیداری زنان در امریکا
مهر ۱۶ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , ,
business, people, cooperation and team work concept - close up of creative team sitting at table and holding hands on top of each other in office
image_pdfimage_print

Photo: dolgchachov/bigstock.com

اکتبر، ماه آگاهی‌بخشی دررابطه با خشونت‌های  خانگی در ایالات متحده است؛ ماهی که به عنوان ماه بیداری زنان نام گذاری شده است .

در همین راستا دولت ایالات متحده از بیش از سه دهه پیش خشونت علیه زنان را به عنوان نقض حقوق بشر که با پی آمدهای گسترده ای همراه است معرفی کرده است. دولت اوباما نیز به نوبه خود سعی کرد با انتصاب میلان ورویر، فعال دیرینۀ حقوق زنان و حقوق بشر، به سمت نخستین سفیر سیار ایالات متحده در امور جهانی زنان، رهبری و هماهنگی لازم را برای مبارزه با پدیده خشونت  خانگی را فعال و با هدف پیشگیری و مقابله با آن پیش ببرد .

در این ماه دهها فعالیت در سراسر آمریکا اعم ازبرگزاری کنفرانس ، کلاس های آموزشی، نمایشگاه ، جمع آوری پول برای فعالیت های داوطلبانه ، کمپین های آن لاین برگزار شود تا صدای قربانیان خشونت شنیده شود. ماه اکتبر ، ماه همه سازمان های زنانی است که برای محو خشونت خانگی تلاش می کنند .

طبق یافته های خدمات پژوهشی کنگره  آمریکا نزدیک به ۳۵۰ برنامه دولتی وابسته به هشت نهاد فدرال در زمینه مبارزه با خشونت خانگی فعالیت می کنند. از این تعداد، ۲۲ درصد آنها در آفریقا، ۲۱ درصد در اروپا ، ۱۷ درصد در نیمکرۀ غربی، ۱۴ درصد در آسیای جنوبی و مرکزی، ۱۴ درصد در آسیای شرقی و اقیانوسیه، و ۲ درصد در خاورمیانه فعالیت می کنند و براساس یافته ها ۱۰ درصد این برنامه ها در سطوح گسترده جهانی درجریان بوده اند.

به‌نوشته روزنامه نیویورک‌تایمز، باراک اوباما رئیس‌جمهور آمریکا در بیانیه‌ای که در این رابطه صادر کرده است می‌گوید که نرخ خشونت خانگی علیه زنان نسبت به دو دهه گذشته در این کشور کاهش داشته است اما در کشوری که در آن یک‌چهارم زنان و یک‌هفتم مردان در طول عمر خود خشونت خانگی را تجربه می‌کنند کارهای بسیاری برای انجام دادن در این رابطه وجود دارد.¹

عزم جدی برای مبارزه با خشونت

طبق یافته های خدمات پژوهشی کنگره، آژانس توسعۀ بین المللی ایالات متحده (USAID) و وزارت امور خارجه (DoS) نهادهای اصلی ایالات متحده هستند که برنامه های بین المللی این کشور را به منظور مبارزه با خشونت علیه زنان به اجرا می گذارند. آژانس ها و نهادهای دیگری که برنامه هایی به منظور مبارزه با خشونت علیه زنان را در بر می گیرند، عبارتند از وزارت دفاع، وزارت خدمات بهداشتی و انسانی، وزارت دادگستری، وزارت کار، وزارت امنیت ملی، و سپاه صلح.

برای مبارزه با خشونت در امریکا آمریکا عزمی جدی وجود دارد. قانون منع خشونت علیه زنان که توسط جو بایدن، سناتور وقت ایالات متحده، تدوین و در سپتامبر ۱۹۹۴ با امضای رئیس جمهوری رسماً ابلاغ شد، اولین قانونی بود که واکنش جامعی به این مشکل در سطح ملی پدید  آورد. ایالات متحده به یاری این دستاور تاریخی، توانسته است گام های بلندی در مبارزه به این معضل جهانی بردارد هرچند ریشه های این معضل تاریخی هنوز به طور کامل نخشکیده است.

 هدف قانون منع خشونت علیه زنان بهبود نوع واکنش نظام جزایی ایالات متحده به خشونت علیه زنان و افزایش خدمات در دسترس قربانیان بود. به موجب این قانون، هر ۵۰ ایالت موظف شدند احکام حمایتی صادره در سایر حوزه های قضایی را معتبر بدانند و به مورد اجرا بگذارند و جرایم خشونت خانگی فدرال جدیدی نیز تعریف شد. این قانون همچنین صدها میلیون دلار بودجه در اختیار عموم قرار داد و یک خط امداد تلفنی ملی برای قربانیان خشونت خانگی ایجاد کرد. در پی این دستاورد دو حزبی، دوره جدیدی از مسئولیت پذیری در مبارزه برای پایان دادن به خشونت علیه زنان آغاز شد.

 در تمام این سال هایی که از تصویب این قانون می گذرد، واکنش کشور به خشونت خانگی، خشونت افراد غیر متاهل، تجاوز جنسی و تعقیب و ایجاد مزاحمت تقویت شده است. جوامع نیازهای خاص قربانیان را تشخیص می دهند و نسبت به نتایج مثبت همکاری کارشناسان و متخصصان در نظام قانون مدنی و کیفری، نمایندگان قربانیان، و دیگر ارائه دهندگان خدمات آگاهند. با کمک بودجه هایی تخصیصی تحت این قانون، واحدهای ویژه در نیروهای پلیس و دفترهای دادستانی از لحاظ تعداد بیش از هر زمان رشد داشته است. مهم تر از همه، مراکز بیشتری وجود دارد تا قربانیان برای دریافت کمک – پناهگاه اضطراری و خدمات بحران و همچنین خدمات حقوقی، مسکن موقت و خدمات برای کودکان شان به آنها روی بیاورند.²

مسامحه نکنید

خشونت براساس جنسیت یا به عبارتی دیگر خشونت خانگی آسیب اجتماعی است که کم و بیش در همه جوامع جهان اعم از جوامع توسعه یافته، درحال توسعه و توسعه نیافته دیده می شود. عمده تفاوت این پدیده در این کشورها نحوه عرضه آن و برخورد با آن است که در کشورهای مختلف فرق می کند. در بسیاری از جوامع با آن به شدت مخالفت می شود و متخلفان مجبور به پرداخت هزینه های سنگین مادی و معنوی می شوند درحالیکه در بعضی دیگر جوامع با آن مسامحه می شود و جدیتی در قبال خشونت گرایان اعمال نمی شود حال آنکه متاسفانه جوامعی هم هستند که به طور ضمنی آن را تایید کرده و د رمواردی هم با اشاره به مصادیقی از سنت یا  باورهای دینی شیوه هایی از این سوء برخورد را ترویج می کنند

براساس گمانه های علمی و مطالعات  آماری یک سوم زنان در سراسر جهان خشونت را در زندگی خود تجربه کرده یا خواهند کرد. با این همه ، بسیاری از کشورها قانونی برای پیشگیری از این امر ندارند گزارشی که چندی پیش توسط دبیر کل سازمان ملل منتشر شد حاکی از آن است ۱۰۲ کشور عضو سازمان ملل متحد هیچ قانون ویژه ای در رابطه با خشونت خانگی ندارند و این در حالی ست که بسیاری از کشورهای توسعه یافته به لحاظ اقتصادی یا کشورهای درحال توسعه نسبت به این امر مسامحه دارند.

با وجود گام های مهمی که در بسیاری از کشورها به  جلو برداشته شده است هنوز بسیاری از زنان در جوامع توسعه یافته با موانع و نابرابری های بسیاری دست به گریبان هستند. قتل های ناموسی ، ازدواج کودک و خشونت خانگی مبتنی بر تفکر مالکانه با نگاههای دینی، مذهبی یا سنتی در بسیاری از جوامع باعث شده که عملا نیمی از جمعیت آن کشورها در محاسبات توسعه، اشتغال، کارآفرینی، سازندگی و برنامه ریزی به حساب نیایند و این جوامع به راحتی نتوانند از نیمی ازظرفیت بالقوه خود استفاده کرده و عملا نرخ بیسوادی، فقر، توسعه نیافتگی و بیکاری به صورتی ارگانیک و اندام وار افزایش می یابد.

۱-

۲-