صفحه اصلی  »  تحقیر
image_pdfimage_print
اردیبهشت
۲۰
۱۳۹۸
خشونت کلامی و روانی، شایع‌ترین نوع خشونت خانگی علیه زنان (بخش دوم)
اردیبهشت ۲۰ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و حقوق
۰
, , , ,
Photo: everett225/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: everett225/depositphotos.com

معین خزائلی

همان‌طور که در بخش اول این مطلب اشاره شد، خشونت کلامی-‌روانی از شایع‌ترین و در عین حال گسترده‌ترین مصادیق خشونت خانگی علیه زنان بوده و از این رو روش‌های اِعمال آن تنها به «توهین، تحقیر، استهزاء و فحاشی» و «بدبینی، تهمت و افترا» محدود نمی‌شود.

در ادامه این بحث به دو مورد دیگر از شایع‌ترین مصادیق خشونت کلامی-‌روانی می‌پردازیم.

تحقیر و خشونت روانی-‌جنسی:

یکی دیگر از موارد شایع وقوع خشونت کلامی-‌روانی در بین زوجین، خشونت و تحقیری است که معمولا ریشه‌های جنسی داشته و عمدتا نیز از سوی مردان اِعمال می‌شود.

در این نوع از خشونت، این نیاز و غریزه جنسی زنان است که هدف حمله خشونت‌گر واقع می‌شود. سرکوب نیاز جنسی زن از سوی شوهر، سرکوب یا اِعمال محدودیت در ابراز نیاز جنسی و عدم توجه به نیازهای جنسی-روانی زن از جمله مصادیق این نوع از خشونت است. همچنین ابراز علاقه مداوم به داشتن رابطه جنسی با زنان دیگر، تصویر‌سازی‌های جنسی ناسالم از جمله تصویر‌سازی رابطه جنسی با زنان دیگر در حین رابطه جنسی با همسر و ابراز آن، اجبار به تماشای فیلم‌های پورن در هنگام برقراری رابطه جنسی در صورت عدم رضایت زن، تحقیر و استهزاء بدن زن به ویژه اندام‌های جنسی او و مقایسه جنسی او با دیگران از دیگر مواردی است که در صورت وقوع می‌توانند از مصادیق خشونت روانی-‌جنسی محسوب شوند.

از نظر شیوع، این نوع از خشونت نیز همانند «بدبینی، تهمت و افترا» بیشتر در جوامع سنتی-‌مذهبی رایج است. جوامعی که در آنها مسائل جنسی مربوط به زنان، به ویژه نیاز جنسی آنان، تابو تلقی شده و هر گونه صحبت پیرامون آن ممنوع و خلاف است. در نتیجه هویت جنسی مستقل زنان همواره مورد بی‌اعتنایی، بی‌توجهی و سرکوب قرار گرفته و از این رو نیاز به ابراز و اظهار آن نیز به رسمیت شناخته نمی‌شود. ضمن اینکه اساسا با توجه به ساختار سنتی و مذهبی این جوامع، هر گونه کنجکاوی و تجربه جنسی پیش از ازدواج نیز برای زنان تقبیح شده و تنها راه پذیرفته شده ارتباط جنسی برای زنان، ازدواج است.

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید

نتیجه عملی این رویکرد در چنین جوامعی حمایت قانون از آزادی حداکثری مردان در موضوعات مربوط به مسائلی جنسی در ازدواج (از جمله حق تمکین زن یا حق چند همسری مردان) و سرکوب حداکثری زنان است.

در مواردی هم که قانون راه را برای خلاصی زنان از خشونت اِعمال شده باز کرده، رویه عملی دادگاه‌ها و نگاه سیستم قضایی به زنان در صورت استفاده از حمایت قانونی، همراه با تحقیر یا سوء استفاده خواهد بود.

در ایران با وجود تصریح قانون مدنی به تبعیت از فقه شیعه مبنی بر وجود حق طلاق برای زنان در صورت استنکاف مرد از انجام وظیفه زناشویی خود‌ (۱)، مشروط کردن آن به قید زمان، در عمل امکان رهایی زن را از شرایط خشونت‌بار ناممکن می‌سازد، چرا که بر اساس این قانون، زن تنها در صورتی می‌تواند از حق خود برای جدایی بهره‌مند شود که در تمام مدت تعیین شده (شش ماه متوالی یا ۹ ماه متناوب) هیچ گونه رابطه‌ای بین زوجین اتفاق نیفتاده باشد. حال آنکه در صورت قصد مرد برای آزار و اذیت زن، با توجه به محدودیت موجود در قانون، شرایط در عمل به ضرر زنان خواهد بود. به علاوه اینکه اساسا با توجه به نوع نگرش موجود در جامعه و به ویژه در دستگاه قضایی ایران در مورد مسائل جنسی مربوط به زنان، عملا شرایط برای بهره‌مندی زنان از این قانون، بسیار سخت و دشوار به نظر می‌رسد.

تهدید و ارعاب:

از دیگر موارد شایع اِعمال خشونت کلامی-‌روانی علیه زنان که اساسا ماهیتی روانی-‌کلامی دارد، بحث تهدید و ارعاب است، چرا که در صورت به تحقق درآمدن تهدید اِعمال شده، موضوع از زیر مجموعه خشونت کلامی-‌روانی خارج شده و مستقیما تحت عنوان خشونت فیزیکی یا موارد مشخص دیگر مورد بررسی قرار می‌گیرد.

ضمن اینکه هدف در این نوع از خشونت، صرفا ایراد تهدید به قصد اجبار زن به انجام کار یا رفتاری معین یا کنترل اوست نه انجام تهدید ابراز شده.

از این رو در این نوع از خشونت، زنان به طور مداوم و هدف‌مند از سوی شوهران خود مورد تهدید یا ارعاب قرار می‌گیرند.

بر خلاف تصور رایج، این تهدیدها صرفا شامل تهدید به اِعمال خشونت فیزیکی (مانند تهدید به ضرب و شتم زن) نبوده و می‌تواند شامل طیف گسترده‌ای از انواع تهدیدات و آزارهای کلامی باشد.

تهدید به قطع حمایت مالی از زن، تهدید به اختیار کردن زن دوم، تهدید به قطع رابطه جنسی، تهدید به جلوگیری از دیدن فرزندان یا تهدید به دور کردن فرزندان از کنار زن، تهدید به جدایی و همچنین تهدید به جلوگیری از تحصیل یا اشتغال زن، از شایع‌ترین مواردی اِعمال این نوع از خشونت هستند.

بیشتر بخوانید:

لزوم برخورد قاطع با مرتکبان خشونت خانگی علیه قربانیان بالقوه

حضور وکیل در دعاوی خشونت خانگی، الزامی یا اختیاری؟

دولت‌ها برای مبارزه با خشونت خانگی علیه دگرباشان جنسی چه کرده‌اند؟

نکته قابل توجه در این نوع از خشونت آن است که اساسا استفاده از آن همراه با آگاهی از امکان عملی کردن تهدید ابراز شده است. بدین معنی که ایراد تهدید مورد نظر، معمولا همراه با حمایت قانونی از تهدید کننده مبنی بر اِعمال آن است. از این رو با توجه به حمایت قانون از تهدید کننده، در حقیقت تهدید ابراز شده نه تنها تهدید تلقی نشده بلکه یادآوری حقوق قانونی مرد در ازدواج محسوب می‌شود.

به عنوان مثال در ایران، تهدید به جلوگیری از ادامه تحصیل زن یا اشتغال او با توجه به تصریح قوانین مدنی در مورد ریاست مرد در خانواده (۲) و همچنین حق ویژه او در این زمینه (۳) از عینی‌ترین موارد تاثیر حمایت قانون از اِعمال این نوع خاص از خشونت خانگی است.

از این رو در عمل راهی قانونی برای حمایت از زنانِ در معرض این نوع از خشونت در کشورهایی با قوانین مشابه ایران وجود ندارد.

با وجود این اما آگاهی زنان از قوانین مدنی در مورد ازدواج، حقوق زوجین و طلاق در چنین جوامعی می‌تواند نقشی موثر در کاهش موارد وقوع این نوع خاص از خشونت کلامی-‌روانی داشته باشد.

مثالی در همین زمینه، استفاده از «شروط ضمن عقد» از سوی زنان است یا آگاهی از دانش حقوقی در مورد الزام مرد به حمایت کامل مالی از همسر خود (۴). این مورد از راه‌هایی است که از طریق آن می‌توان شرایط را برای مقابله با اِعمال این خشونت تا حدودی به نفع زنان تغییر داد.

پانویس:

۱. بند یک ماده ۱۱۳۰ قانون مدنی: در صورتی که دوام زوجیت موجب عسر و حرج زوجه باشد، وی می‌تواند به حاکم شرع مراجعه و تقاضای طلاق کند، چنانچه عسر و‌حرج مذکور در محکمه ثابت شود، دادگاه می‌تواند زوج را اجبار به طلاق نماید و در صورتی که اجبار میسر نباشد، زوجه به اذن حاکم شرع طلاق داده‌ می‌شود.

‌تبصره: عسر و حرج موضوع این ماده عبارت است از به وجود آمدن وضعیتی که‌ ادامه زندگی را برای زوجه با مشقّت همراه ساخته و تحمل آن مشکل باشد و موارد ذیل ‌در صورت احراز توسط دادگاه صالح، از مصادیق عسر و حرج محسوب می‌شود:

ترک زندگی خانوادگی از سوی زوج حداقل به مدت شش ماه متوالی یا ۹ ماه‌ متناوب در مدت یک سال بدون عذر موجه.

۲. ماده ۱۱۰۵ قانون مدنی: در روابط زوجین ریاست خانواده از خصایص شوهر است.

۳. ماده ۱۱۱۷ قانون مدنی: شوهر می‌تواند زن خود را از حرفه یا صنعتی که منافی مصالح خانوادگی یا حیثیات خود یا زن باشد، منع کند.

۴. ماده ۱۱۰۶ قانون مدنی: در عقد دائم نفقه زن بر عهده شوهر است.

آذر
۱۶
۱۳۹۵
نقش خانواده در پیشگیری خشونت خانوادگی، دوران پیش ازدواج
آذر ۱۶ ۱۳۹۵
روان‌شناسی و خشونت خانگی
۰
, , , , ,
Horizontal view of victim of domestic abuse
image_pdfimage_print

Photo: Kasia Bialasiewicz/bigstockphoto.com

خانه امن: پاسخ‌های این قسمت به صورت عمومی و برای عرضه به گروه بزرگی از مخاطبان طراحی شده است و به هیچ‌وجه نمی‌تواند پاسخگوی نیازهای خاص و شخصی افراد باشد. برای بررسی دقیق‌تر مشکلات، ما مشاوره‌های انفرادی را توصیه می‌کنیم، که از حوزه توانایی‌های خانه امن خارج است.

رزا خورشیدی، مشاور خانواده

پرسش: خانمی ۴۵ ساله هستم که سال‌ها قربانی خشونت همسرم بودم اما به خاطر تنها دخترم سوختم و ساختم. چند وقت پیش برای دخترم خواستگار خیلی خوبی آمد که از هر نظر شرایط مناسبی داشت. به خاطر تجربه زندگی خودم آنها را نزد یک روانشناس برای مشاوره فرستادم. پول خیلی زیادی هم از آنها گرفت و در سه جلسه گفت که ازدواج را تایید میکند. الان چهار ماه است که دخترم عقد کرده و قرار است عید نوروز عروسی کند. متوجه شده‌ام که دامادم خیلی او را کنترل می‌کند و همیشه قهر است. گمان می‌کنم دست بزن هم دارد ولی دخترم از ما پنهان میکند. خواستم بپرسم این چیزها را روانشناس می‌دانست و با این وجود تایید کرد؟ حالا چکار کنم؟ نمی‌خواهم اسم دخترم سر زبانها بیفتد.

پاسخ: دوست عزیز شما سوال بسیار خوبی کرده‌اید که می‌تواند برای بسیاری از خانواده‌های دیگر مفید باشد. لذا در حین پاسخ به شما تعدادی توصیه‌های عمومی هم ارائه می‌دهم که شاید خیلی به مشکل خاص شما ارتباطی نداشته باشد.

اول بگذارید خاطر نشان کنم که سوختن و ساختن مترادف نیستند. سوختن یعنی تحمل کردن یک وضعیت ناخوشایند و پرپر شدن و آتش گرفتن در آن موقعیت. ساختن را می‌تو‌ان به دو صورت معنا کرد که بستگی به روحیات هر کس دارد. برداشت غالب از ساختن، سازش کردن یک جانبه است. یعنی یک طرف کاملا کوتاه بیاید و طرف دیگر هرچه خواست بر سر او بیاورد. این ساختن تفاوت چندانی با سوختن ندارد. معنای دیگر ساختن که بار مثبت دارد ولی متاسفانه تا کنون ندیده‌ام کسی آن را به این صورت معنا کند، سازندگی است. یعنی کسی که در یک رابطه یا یک وضعیت دچار مشکل اساسی شده است، سعی کند با استفاده از نیروهای درونی خود و حمایت‌هایی که می‌تواند از منابع مختلف جذب کند، با تلاش زیاد، زندگیش را بسازد و اصلاح کند. کاری که شما کردید به گمانم همان ساختن سوختنی است.

شما کار خیلی خوبی کردید که دخترتان را برای مشاوره ازدواج فرستادید ولی نمی‌دانم این کار را به شیوه درست انجام دادید یا نه. شیوه درست یعنی اولا مشاوره پیش از ازدواج باید قبل از تصمیم نهایی و دادن پاسخ مثبت به خانواده داماد انجام شود. در موارد زیادی، افراد پس از دادن پاسخ مثبت، پس از نامزدی و حتی بعد از عقد به من مراجعه می‌کردند و تقاضای مشاوره پیش از ازدواج داشتند! دوم مشاوره و روانشناسی هم امروزه مثل سایر رشته‌ها، تخصص‌های مختلفی دارد.  برای مشاوره پیش از ازدواج حتما و تنها به کسی که مشاوره ازدواج و خانواده خوانده و دارای پروانه تخصصی از سازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران است مراجعه کنید. روانشناسان با گرایش عمومی، تربیتی، بالینی، و صنعتی/سازمانی (!) چون آموزش‌های لازم اینکار را ندیده‌اند، افراد مناسبی برای شما نیستند. افرادی را دیده‌ام که برای مشاوره پیش از ازدواج به روانپزشک و حتی پزشک عمومی مراجعه کرده‌اند. شما اگر به متخصص دیگری که احیانا پروانه تخصصی هم نداشته مراجعه کرده‌اید، نمیتوانید انتظار داشته باشید که پاسخ صحیحی دریافت کنید.

در کنار استفاده از روش‌های علمی برای مشاوره پیش از ازدواج، توصیه می‌کنم که خانواده‌ها از روشهای سنتی فرهنگ ما استفاده کنند. هرچیزی که قدمت دارد، الزاما کهنه نشده و مضر نیست. یکی از این سنت‌ها ، تحقیق در مورد فردی که میخواهد با فرزند ما ازدواج کند و خانواده او است. مشاور ازدواج مثل یک پزشک دارای ابزار سنجشی که نتایجش تحت کنترل مراجع نباشد، نیست. یک پزشک ماهر حتی اگر بیمار کوچکترین اطلاعاتی در اختیار او قرار ندهد و یا اطلاعات نادرست بدهد، میتواند با استفاده از انواع آزمایشات و تصویربرداری‌های پیشرفته، به مشکل او پی ببرد.

در حوزه روانشناسی و مشاوره، تنها ابزاری که ما در اختیار داریم اظهارات مراجع است و بیشتر وقت‌ها راهی برای سنجش صحت آنها وجود ندارد. کسی که دارای زمینه یا سابقه خشونت خانگی است، هرگز در مقابل سوال والدین طرف مقابل خود نخواهد گفت که مشکل خشم دارد و کنترل‌گر و خشن است، ولی دیگرانی که او و خانواده‌اش را می‌شناسند، احتمالا از شیوه‌های ارتباطی او و خانواده‌اش اطلاع دارند و ممکن است آن اطلاعات را در اختیار شما قرار دهند.

از رفتار دامادتان با دختر شما متاسفم ولی از سویی خوشحالم که هنوز رسما زندگی خود را آغاز نکرده‌اند. امیدوارم با توجه به تجربه خودتان هنگام عقد حقوق قانونی لازم را برای او گرفته باشید. گفته‌اید که احتمال دارد دخترتان تحت خشونت جسمانی باشد ولی از شما پنهان میکند. این مسئله جای تامل زیادی دارد. چرا دختر شما باید مسئله به این مهمی را از شما پنهان کند؟ چه چیزی مانع کمک خواستن او از شما می‌شود؟ فرزندان ما باید بتوانند با خیال راحت مشکلات خود را نزد ما بیاورند. اگر این کار را نمیکنند، معلوم است که رابطه خیلی خوبی با ما ندارند. این رابطه از بدو تولد فرزند شروع به شکل گرفتن میکند. در این رابطه نظر زوجهای جوان بدون فرزند یا دارای فرزند خردسال را به لزوم کسب دانش کافی در مورد فرزندپروری و راههای ایجاد دلبستگی ایمن در کودکان خود، جلب می‌کنم.

و اما توصیه من برای شما این است که نگذارید دخترتان الگوی ناکارآمد شما، یعنی سوختن و ساختن را آغاز کند. ابتدا با دختر خود صحبت کنید و از او بخواهید که اگر مشکلی دارد با شما در میان بگذارد. اگر نگفت و شما همچنان معتقد هستید که همسرش با او بد رفتاری می‌کند، حتما با هم به مشاور مراجعه کنید و این‌بار اطمینان حاصل کنید که به فرد دارای معلومات و صلاحیت مناسبی مراجعه می‌کنید.

اگر مشکل خود را با شما در میان گذاشت، نخست تمهیدات لازم را پیش بینی کنید. یعنی از دیگران کمک بگیرید. بهتر است با دامادتان به تنهایی روبرو نشوید. البته در انتخاب افراد احتیاط کنید. مبادا کسانی که شما از آنها حمایت می‌گیرید کار را به دلایل مختلف خرابتر کنند. در مرحله اول بهتر است با دامادتان صحبت کنید و او را به مصالحه دعوت نمایید. با آرامش به او بگویید که نگران بعضی از رفتارهایش با دخترتان هستید و از او می‌خواهید که فورا تغییر رویه بدهد. اگر قبول کرد، با کمک دخترتان روند تغییر رابطه را پایش کنید. در صورت لزوم از او بخواهید به روانپزشک و روانشناس بالینی مراجعه کند و برای کنترل رفتارش کمک تخصصی بگیرد.  امیدوارم به این ترتیب به نتیجه برسید. اگر قبول نکرد، یا قبول کرد و به قول خود عمل نکرد، آنگاه باید از راه‌های دیگر وارد بشوید و دخترتان را از چاهی که دارد به آن میفتد نجات بدهید.

به فرض هم که اسم دخترتان بر سر زبانها بیفتد بهتر از این است که به ورطه خشونت خانگی سقوط کند. شما باید به سهم خود با این باور غلط که مانع نجات بسیاری از قربانیان خشونت خانگی است، مبارزه کنید. وقتی دختر شما تحت خشونت خانگی قرار گرفت، حتی یک نفر از این افرادی که شما از قضاوت آنها می‌ترسید، به کمک او نخواهند رفت. تردید نکنید و دخترتان را نجات بدهید.

آبان
۴
۱۳۹۵
برای ارتباط با خانواده‌ام تحقیر و کنترل می‌شوم، چه کنم؟
آبان ۴ ۱۳۹۵
روان‌شناسی و خشونت خانگی
۰
, , , ,
Photo: Nicoleta Ionescu/bigstockphoto.com
image_pdfimage_print

Photo: Nicoleta Ionescu/bigstockphoto.com

خانه امن: پاسخ‌های این قسمت به صورت عمومی و برای عرضه به گروه بزرگی از مخاطبان طراحی شده است و به هیچ‌وجه نمی‌تواند پاسخگوی نیازهای خاص و شخصی افراد باشد. برای بررسی دقیق‌تر مشکلات، ما مشاوره‌های انفرادی را توصیه می‌کنیم، که از حوزه توانایی‌های خانه امن خارج است.

رزا خورشیدی، مشاور خانواده

پرسش: امیر هستم ۳۵ ساله که به دلیل ماموریت شغلی به تهران مهاجرت کرده‌ام. مشکل من همسرم است که هیچ رابطه خوبی با خانواده من ندارد .

همسرم خانواده من را تحقیر می‌کند و در طول زندگی همواره با کلام تند و به خصوص این که شما «دهاتی» هستید و من «تهرانی» با خانواده من برخورد می‌کند. در تمام سال‌هایی که در تهران زندگی کردم نه جرات دارم خانواده‌ام را دعوت کنم. نه جرات دارم به شهرم سفر کنم، و اگر بفهمد تلفن زده‌ام قیامت می‌کند.

ما اختلاف طبقاتی نداریم پدر من لوازم اتاق عقد و عروس می‌فروشد و پدر او لوازم خانه اما او مرتب سرکوفت خانواده را به من می‌زند. دو فرزند از او دارم و قصد جدایی ندارم ولی از خانواده‌ام خجالت می‌کشم، و از شما راهنمایی می‌خواهم.

پاسخ: دوست عزیز آقای امیر، شما در وضعیت بدی گرفتار شده‌اید. خیلی سخت است که کسی میان والدین و همسر خود گیر کند.  به نظر می‌رسد چیزی که بیشتر از همه شما را آزار می‌دهد این است که همسرتان شما و خانواده‌تان را تحقیر می‌کند. تحقیر حقیقتا یکی از بدترین انواع خشونت خانگی است و معمولا یکی از ابزارهای اصلی کنترل به شمار میرود. فردی که تحقیر میشود بااحساس ضعف و کمبود اعتماد بنفس بدون اینکه خود دریابد تحت کنترل فرد تحقیر کننده قرار میگیرد.

در مشاوره‌های پیش از ازدواج آنچه من بیش از هر چیز دیگر به آن دقت می‌کنم، شباهت خانواده‌ها به یکدیگر است. در فرهنگ‌های جمع‌گرا مثل ایران، خانواده نقش بسیار مهمی در ازدواج فرزند یا فرزندان خود ایفا می‌کنند.

حتی در فرهنگ‌های فردگرا مثل امریکا هم خانواده‌ها کاملا خنثی و بی‌تاثیر نیستند، تاثیرشان البته از جوامع جمع‌گرا کمتر است. در ایران ازدواج تنها پیمان بین یک دختر و پسر نیست، در واقع دو خانواده با هم وصلت می‌کنند. در بعضی خرده فرهنگ‌ها حتی می‌توانم بگویم دو قبیله یا دو خاندان گسترده با هم وصلت می‌کنند. بنابراین هماهنگی خانواده ها اهمیت بسیار زیادی دارد. دختر و پسر جوان معمولا تحت تاثیر هیجانات شدید مصرانه می‌گویند: «من می‌خواهم با خودش زندگی کنم، چکار به خانواده‌اش دارم؟!» ولی اختلافات حتی در مراحل اولیه قبل از ازدواج شروع به خودنمایی می‌کنند.

توصیه من به جوانانی که قصد ازدواج با یکدیگر دارند این است که قبل از تصمیم‌گیری چندین نوبت رفت و آمد خانوادگی طولانی‌مدت داشته باشند. یعنی چند بار، دو خانواده با همه اعضای خود، یک روز تمام را با هم بگذرانند. حتی المقدور با هم سفر کنند تا  آداب و رسوم و فرهنگ همدیگر را شناسایی کرده تطبیق بدهند. وقتی چند نفر ده ساعت بی‌وقفه کنار هم باشند، دیگر تظاهر کردن امکان ندارد و دیر یا زود چهره خود را نشان می‌دهند.

به جوانان توصیه می‌کنم در این دیدارها به جای این‌که مدام مواظب باشند دست از پا خطا نکنند و تاثیر خوشی روی خانواده طرف مقابل به جای گذارند، خودشان باشند و به مشاهده دقیق رفتارهای آنها بپردازند. آداب معاشرت، طرز نشست و برخاست، آداب غذا خوردن، رفتارهای آنها با همدیگر، بخصوص رفتار والدین با هم  و رفتار همسر آینده شان با والد غیر همجنس از جمله مواردی است که باید زیر نظر گرفته شوند.

قومیت یکی از مهمترین معیارهای انتخاب همسر است. کشور ایران با وجود اینکه از وسعت نسبی خیلی زیادی برخودار نیست،  تنوع قومی زیادی دارد. صندوق جمعیت سازمان ملل متحد تا هفده زبان مختلف را برای اقوام ایرانی معاصر ذکر کرده است. در کنار این، زبان‌ها ، لهجه‌های گوناگونی هم وجود دارد که گاه ارتباط میان دو قوم را مشکل می‌کند. در حالی که در کشور بزرگی مثل امریکا که حدود هفت برابر ایران وسعت و تقریبا هفت برابر هم جمعیت دارد، تنها یک زبان وجود دارد و تنوع لهجه‌ها هم به صورتی نیست که ارتباط را مختل کند. تفاوت زبان تنها یکی از مشکلاتی است که ازدواج میان اقوام مختلف را پرچالش می‌کند. مولفه‌های فرهنگی بی‌شماری هستند که گاه در میان قومیت‌های مختلف دارای ارزش متضاد هستند و عملا کنار آمدن و زندگی کردن دو نفر از آن قومیت‌ها را دچار مشکل می‌کند.

البته موارد معدودی را هم مشاهده کرده‌ام که با وجود تفاوت بسیار زیاد دو خانواده، در عمل مشکلی ایجاد نشده است. در این موقعیت ها که گفتم نادر هستند، زن و شوهر جوان با کمال احترام با خانواده های یکدیگر برخورد می‌کنند و حواسشان به حفظ مرزهای ارتباطی لازم، هست. چنین وضعیت ایده‌آلی به ندرت اتفاق می‌افتد و استثنائات را نمی‌توان به کل تعمیم داد.

در مورد تحقیر شدن شما و خانواده  توسط همسرتان، باید یک اصل کلی را یاد آوری کنم. هرگز هیچ کس نمیتواند شما را تحقیر کند، مگر اینکه خودتان به نوعی این اجازه را به او داده باشید. البته کار همسر شما اصلا شایسته نیست.  ایشان برای تهرانی بودن تلاشی نکرده‌اند، حتی مواردی که یک فرد با تلاش فراوان بدست می‌آورد، اگر بخواهد مایه فخرفروشی شود، ارزشی نخواهد داشت. به شما توصیه می‌کنم به یک مشاور، ترجیحا روانشناس بالینی مراجعه کنید و به تقویت اعتماد بنفس خود بپردازید. گمان می‌کنم که احساس حقارت بیشتر از درون خود شما سرچشمه می‌گیرد.

این مسئله که اغلب ریشه در کودکی دارد، باعث می‌شود که شما تن به تحقیرشدن بدهید. باید یاد بگیرید که خود را همین‌گونه که هستید دوست داشته باشد و به خود احترام بگذارید. کسی که به خودش احترام نگذارد، نمیتواند از دیگران توقع احترام داشته باشد. بعد از اینکه روی اعتماد بنفس خود کار کردید، زمان آن فرا میرسد که مانع رفتارهای ناشایست همسرتان شوید. اشتباه نکنید، منظور من به هیچ وجه پرخاشگری و استفاده روش‌های منفی برای ایستادگی نیست. کسی که اعتماد بنفس خوبی دارد، برای اثبات خودش نیازی به پرخاشگری و حمله متقابل ندارد. آن موقع شما میتوانید مهارت جرات ورزی را از که حوصله این بحث خارج است به کمک روانشناسی که به او مراجعه میکنید بیاموزید و در عمل بکار گیرید.

شهریور
۲۵
۱۳۹۵
زنی با موهای بلند تاب‌دار مشکی؛ او که دست‌هایش می‌لرزید
شهریور ۲۵ ۱۳۹۵
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , ,
Photo: alexandr_1958/Bigstockphoto.com
image_pdfimage_print

Photo: alexandr_1958/Bigstockphoto.com

فریده موسوی

محمود چهارده ساله بود که پوران به دنیا آمد. در خانواده‌ای متمول و بازاری که دستشان به دهنشان می‌رسید‌. مادر پوران و محمود دوست صمیمی و همسایه بودند و برای همین تابستان‌ها و بعضی روزها بعد از مدرسه محمود دم مغازه پدر پوران شاگردی می‌کرد. همچین که پوران نشستن یاد گرفت محمود او را توی فرغونی کوچک می‌گذاشت وبه قول خودش دورحیاط دوردور می‌زد و بعد‌ها هم محمود سبدی پشت دوچرخه اش درست کرده بود و پوران را می‌برد چرخ سواری.

پوران که نه ساله شد دیگر اجازه نداشت مثل قدیم‌ها با محمود سرو کله بزند تا سیزده سالگی که یک شب فهمید شیرینی خورده محمود شده و بدون آن‌که کسی از او چیزی بپرسد نامزد شده است با این شرط که بتواند درسش را بخواند. دخترک عاشق لباس پرستاری بود و شنیده بود یک مدرسه پرستاری هم باز شده است  ولی پانزده سالگی پای سفره عقد نشست و همان شب اول باردار شد.

فقط زیبا نبود، مهربان هم بود

پوران را با موهای بلند تاب‌دار مشکی به یاد می آورم. موهایی که خیلی مشکی بود وچشمانی درشت ومشکی‌تر از موهایش. صورتی شرقی با ابروهایی که قوس زیبایی داشت. پوران برای من همیشه زیبا بود به خصوص انگشتان و بدن کشیده‌اش که زیبایی لباس‌های دور چین را به اندامش زیباتر می‌کرد.

او فقط  زیبا نبود و مهربانی و صداقت چشم هایش اعتمادی عجیب از او در من که دختر بچه‌ای بودم ایجاد می کرد انگاری که دوستم بود. من او را از سن بیست و چند سالگی‌اش به خاطر دارم. زمانی که دو دختر و یک پسر داشت و نماد یک زن تمام عیار سنتی و شوهر دوست و درخدمت خانواده بود ولی همیشه مادرم از او برایم بسیار می گفت.

واقعیتش را بخواهید محمود فامیل نزدیک ما بود و پوران عروس خانواده ما محسوب می‌شد ولی از همان اول انگاری او دختر خانواده بود و محمود غریبه. کم کم دوست و فامیل به هم می‌گفتند که دختر جوان با سه بچه کوچک مریض احوال شده و گاه‌گاهی حالش به هم می خورد و به حال ضعف می رود. همین خبر بود که یک روز مادرم دست او را گرفت و درست به خاطر دارم پیش دکتر روان‌پزشکی به نام بریمانی برد و معلوم شد که عروس مو مشکی به ناراحتی اعصاب شدید مبتلا شده که باید روزی چندین بار قرص بخورد و همان جا بود که مادرم فهمید محمود اخلاق تند و خشنی دارد و پوران را کنترل و تهدید و می‌کند و حتی روابطی با این زن و آن زن دارد .

خانه محمود و پوران در لواسانات بود و ما به بهانه گذراندن چند روزتعطیلات راهی خانه آن ها شدیم. مثل همیشه روی زن جوان‌باز و گشاده بود با این‌که آن زمان سنی نداشتم اما لباس خال خال سفید و سورمه‌ای او که یقه‌ای خشتی داشت را به خاطر می آورم‌. بیرون خانه را آب پاشی کرده بود و در پاسیویی زیبا چند قناری و مرغ عشق نگه می‌داشت‌. همه گل‌های خانه زیبا و سرزنده بودند به جز خودش که به خوبی تظاهر به خوشبختی می کرد.

طرف‌های غروب محمود آقا که به خانه آمد تو گویی ارباب خانه نزول اجلال کرده بود بود و پوران مانند رعیت و یک مستخدم در خدمت ایشان بود حتی صبح فردا که محمود آقا برای کاری عزم بیرون رفتن کرد پوران را صدا زد تا کفش هایش را واکس بزند. با صدایی آمرانه حرف می‌زند و همسرش را هی صدا می کرد  طوری که چند بار مادر من به او گفت که اگر به رفتارش ادامه دهد ما به تهران بر می‌گردیم.

اگر این زن، درست و حسابی بود که دنبال زن دیگر نمی‌رفتم

کمی که بزرگتر شدم یک روز که مادرم آرام آرام پای تلفن حرف می‌زد فهمیدم زیر سر محمود آقا بلند شده و با زنی رابطه دارد و جالب اینکه به مادرم گفته بود اگر این زن، یک زن درست و حسابی بود که دنبال زن دیگر نمی‌رفتم. این خبرحال پوران را به شدت به هم ریخت و مدت‌ها او را روی تخت بیمارستان انداخت. دکتر به مادرم گفته بود افسردگی نتیجه طبیعی خیانت است ولی تشنج‌ها نشان می‌دهد که او هنوز نتوانسته این حادثه را حل کند، به خصوص که مرتب همسرش نوعی از حس گناه، بی‌عرضگی و شلختگی به او می‌دهد و بیمار شما مرتب خودش را سرزنش می کند و دچار غم عمیقی شده و مدتی باید تحت نظر باشد. دکتر لاغر شدن و احساس کسالت و بی‌علاقگی به اتفاقاتی که اطراف او می گذرد را در گرو رفع شدن علت این همه مشکل بیان کرد و من نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم که چرا همچنان او به این وضعیت ادامه می دهد.

رفتار محمود باعث شده بود بین مادرم و کلا خانواده ما  و او شکراب شود حتی پس از مرخص شدن پوران از بیمارستان مادرم حاضر به دیدن محمود نبود. حتی وقتی با هم برای مهمانی یا  به منزل ما می آمدند باران تهمت و سرزنش و تهدید و به خصوص تحقیر بود که به سمت پوران جلوی چشم بچه‌ها و دیگر فامیل سرازیر می شد و پوران را با حالت تهوع و نفس‌تنگی تنها می‌گذاشت.

زندگی می گذشت و من پایانی بر این وضعیت مرگبار نمی دیدم. بچه‌هایشان بزرگ شده بودند و پسر اول این خانواده داماد شد.عروسی که تمام شد محمود یک کشیده محکم توی صورت زن زد و رو به مادرم گفت : این زنیکه‌ی هرجایی را دیدی چه عشوه ای برای دامادش می آمد که اگر فریاد مادرم نبود خفه نمی شد.

به راستی پوران آن شب زیبا شده بود. همان موهای حلقه حلقه با گل سری از نگین‌های بنفش که با لباسش هماهنگ بود. قامتی بلند که نگاه همه مهمان‌ها را با خودش همراه می کرد. پوران همان دقیقه دچار حمله عصبی شد. عضلاتش قفل شده بود و می لرزید و مرتب به مادرم می گفت  حاج خانم دعا کن من خلاص شوم.

یک روز همه را رها کرد

یک روز با خبر شدیم که او از خانه و زندگی شیک و مدرنش گذشته و همه را رها کرده و به تهران نقل مکان کرده است. پوران  با ارثی که از پدرش باقی مانده بود خانه‌ای خرید و برای خودش زندگی مستقلی تشکیل داده بود. هر ماه هم برادرش از حق الارث پدر پولی برای او حواله می کرد و پوران اگر چه دیر ولی بالاخره نجات پیدا کرده بود.

زن وکیل گرفت و درخواست طلاق داد والبته مثل همیشه باران تهمت بر سرش سرازیر شد. محمود به آنچه فامیل و دوست و آشنا و حتی اقوام داماد و عروس‌هایش تلفن می زد که این زن با فاسقش فرار کرده و آبروی  چندین و چند ساله خانواده من را برده است. کارهای او تا جایی پیش رفت که یکی از بچه های پوران هم با مادر سروسنگین شد که تو بابا را می شناختی وچند سال صبرو تحمل کردی چطور فکر آبروی من را برابر خانواده همسرم را نکردی و حالا سر میان سالی به فکر طلاق افتادی.

فشار روی فشارشدت گرفته بود آن هم روی زنی که همه زندگی خودش را در فرزندانش خلاصه کرده بود. پسر بزرگش می خواست  که او دوباره  آشتی کند و در خواست طلاقش را پس بگیرد. با این وجود سه سال تحمل کرد و به حرف دیگران اهمیتی نداد به خصوص که با وجود همه مشکلات جدید ، روز به روز حالش بهتر می شد و دکتر قرص‌هایش را کم کرده بود . همین زمان بود که حضرت محمود آقا ورشکست شد و انواع و اقسام مظلوم‌نمایی‌هایش شروع شد. از بیماری تا بی پولی، از عذر خواهی تا تعهد که با این وضع مالی‌اش پوران اجازه دهد فقط در خانه او زندگی کند و  با هزار دلیل و کلک که البته با فشار فرزند پوران همراه بود محمود راهی خانه پوران شد.

محمود طولی نکشید که زیر همه قول‌هایش زد و بهتر نشد هیچ روز به روز تند خوتر و عصبانی‌تر می‌شد و روز به روز پوران شکسته تر و پیرتر.

آنچه من را بر آن داشت که داستان عروس شرقی فامیل را بنویسم خبر مرگ پوران بود که من را پشت تلفن منجمد کرد. توان جواب دادن نداشتم و همراه خواهرم گریه می کردم. پوران شش ماه قبل از دنیا رفته بود ولی هیچکس جرات نداشت این خبر را به من که او را بسیار دوست داشتم بدهد. خبر رهایی او از این همه خشونت و تحقیر و عذاب.

پوران خیلی سال پیش به مادرم وصیت کرده بود که اگر بلایی سرش آمد محمود حق ندارد برای تشییع جنازه و هیچ مراسمی شرکت کند. هر چند که باز فرزند بزرگش وصیت مادر را انجام نداد و برای حفظ آبرو، پدر را در نقش صاحب عزا نشانده بود.

خبر مرگ پوران من را مچاله کرد زنی که همه عمرش را در خشونت گذراند و دست آخر هم  قلبش یک روز که محمود آقا با مشت به شیشه آشپزخانه کوبیده بود از حرکت ایستاد و راحت شد.

جواب سوال من

یک روز تابستان پوران برای دیدن مادرم آمده بود و من که همچنان درگیر این سوال بودم که چرا او همان سال‌های اولیه از محمود جدا نشده از او این سوال را پرسیدم . اولین روزی که من با او بیشتر حرف زدم، برای من گریه کرد.

سر صحبت را باز کردم و گفتم: پوران جان شما که احتیاج مالی نداشتی و وضع پدر و مادر و خانواده تان خوب بود پس چرا همان اول، همان وقتی که متوجه اخلاق بد شوهرت شدی جدا نشدی وچرا این همه سال تحمل کردی.

نمی دانم او از سر توجیه حرف می‌زد یا واقعیت را می‌گفت که پدر و مادرش هر دو به او گفته بودند که تا زمانی که آن ها زنده اند اسم طلاق نباید در خانه آن ها بیاید. نه او و نه هیچکدام از برادر و خواهرهای دیگرش و همین موضوع بود که زن جوان را زمین گیر کرده بود آنهم با سه بچه شیر به شیره که دست و پایش را بسته بودند. او می گفت بارها به پدر و مادرم التماس کردم. قرص‌هایم را نشان دادم ولی آبرو برای آن ها مهم تر از عذابی بود که من می کشیدم. حتی چند بار هم که خواستم با محمود حرف بزنند عمو و برادرم را فرستند و می‌گفتند پرده احترام از میان می‌رود در حالی‌که برای من هیچ احترام و آرامش و امنیتی نمانده بود.

آن روز خیلی به دست‌هایش نگاه می کردم آکه شکارا می لرزید. لرزشی که خودش می گفت از وقتی که اولین بار محمود سرش فریاد زده و آنچه لیوان و بشقاب بوده را شکسته و تهدیدش کرده است که خودت و طایفه ات را بر باد می دهم به جانش افتاده است‌.

پوران آن روز به من گفت که وقتی بچه شوهر می‌کنی و هیچ فریادرسی نداری هر روز ترس مرگ را با خودت می‌کشی‌. من قربانی محمود نشدم. من قربانی پدر و مادرم شدم و قربانی بچه‌هایم .

حالا که پوران رفته است من هر روز به او فکر می کنم به ترسی که یک زن تا پای مرگ با خودش کشید و فریاد‌رسی نداشت.

شهریور
۱۲
۱۳۹۵
قصه تکراری تحقیر، چیزی از فلسفه می‌فهمی؟
شهریور ۱۲ ۱۳۹۵
این سو و آن سو خبر
۰
,
People pointing a girl hidden behind a computer
image_pdfimage_print

Photo: alphaspirit/Bigstockphoto.com

«تو چیزی از فلسفه می فهمی؟»، «کلا چند فیلم در زندگیت دیده ای؟»، «این قیمه است؟»، «تو که حرف زدن بلد نیستی…»، با این ها بزرگ شدم. با این جملات. با این شوخی ها. دختر آخر خانواده و خاندان. همه مرا دوست داشتند و من همه را. اما من یاد گرفتم که هیچ چیز بلد نیستم. در هیچ حوزه ای تخصص ندارم. من هیچ چیز نیستم.

۹ ساله بودم که پیانو زدن را شروع کردم، برای دل خودم. روزی در جمعی خانوادگی اطرافیان مرا وادار به نواختن کردند، دنیا بر سرم خراب شد. نت ها جا به جا شد. برادر بزرگ خندید:« این چه بود؟ این نتیجه این همه هزینه است؟» همه خندیدند. پیانو ۱۱ سال است در گوشه خانه افتاده. صدای خنده ها آزارم می دهد. از خنده های بلند مردان در جمع ها متنفرم و زنانی که سر را به گریبان می برند.

۱۸ سالم شد که برای آزمون رانندگی رفته بودم. من بودم و سه پسر در ماشین. نوبت امتحان من شد، ترسیدم. من در کنار سه پسر و مسئول امتحان، آن ها مسلما بهتر از من رانندگی می کنند. پاهایم سست شد، خراب کردم. پسرها خندیدند و افسر مرد گفت همین است که زن ها باید در خانه بنشینند. دیگر به رانندگی فکر هم نمی کنم.

حالا صبح ها که در خانه تنهایم، در آشپزخانه می نشینم و سیگار می کشم. به خودم فکر می کنم. به تحقیرها. به سکوتم. به درد. به پیانوی گوشه خانه. پارسال که بستگانمان به خانه مان آمده بودند. حرف از «فاوست[۱]» شد، من باز هم اشتباه کردم. من باز هم تحقیر شدم. اما این بار سکوت نکردم. از خودم دفاع کردم. زمانی که مردان فامیل گفتند «تو از گوته چه می فهمی؟» سرم را پایین نیانداختم، بلند شدم و فریاد زدم: «تو از درد چه می فهمی؟ تو از له شدن در جمع چه می دانی؟» همه سکوت کردند. تا شب حرف زدم. از پیانوی خاک خورده گفتم تا پای ضعیف برای ترمز گرفتن، تا صورت سیاه ته دیگ سوخته، از عقب راندن های بی وقفه. وادارشان کردم از من عذرخواهی کنند. پسرخاله، برادر، شوهر خاله. باید از من عذر خواهی می کردند. نمی گذارم این چرخه باطل را با فرزندانشان تکرار کنند. چند هفته پیش بود که فامیل به خانه مان آمدند. برادر گفت: «برایمان پیانو می زنی؟» چند سالی است صدایش را نشنیده ایم.

[۱] اثری از گوته

منبع: خشونت بس

شهریور
۲
۱۳۹۵
به من نخندید
شهریور ۲ ۱۳۹۵
تجربه ها و خاطره ها
۸
, , , ,
Photo: prometeus/ Bigstock.com
image_pdfimage_print

Photo: prometeus/ Bigstock.com

بعد از چهل سال زندگی مشترک فهمیدم که تحت خشونت هستم و یاد گرفتم مقابل آن بایستم. چرا؟ چون کتکم نمی زد. فحش نمی داد و یا همیشه عصبانی و بداخلاق نبود ولی هیچوقت هم احساس خوشبختی نمی کردم.

من زن بی سوادی نبودم، فوق دیپلم داشتم و قبل از انقلاب در یک اداره دولتی استخدام شده و از همان اداره هم بازنشسته شدم. همسر من کار آزاد داشت و تا کلاس نهم قدیم درس خوانده بود و من در تمام این سال ها متوجه نبودم که او با چه روش هایی به فروپاشی روانی من دست می زند و چگونه من هر روز ضعیف تر وضعیف‌ترمی شوم.

شاید داشتن سه بچه و گرفتاری های روزمره و یا نداشتن آگاهی بود که من فکر نمی کردم حرف زدن، نوع نگاه کردن و یا حتی شوخی‌های او همه شکلی از خشونت خانگی است.

قابلمه و خنگول

حامله که می شدم من را با خنده وشوخی قابلمه صدام می کرد و جلوی دیگران هم این لغت را به کار می گرفت. خنگول خانم اسم دیگر من بود. جای زرد چوبه و نخود و لوبیا را کنترل می کرد و به همه می گفت این منصوره خنگ است و به درد همان ماشین نویسی تو اداره می خورد.

اگر فامیلی یا دوستی برای من لباسی سوغاتی می آورد آن ها را از من می گرفت و توی چمدان می گذاشت ولی مرتب می گفت عین کلفت ها راه می روی. من آنقدرگرفتار بودم که وقتی از سرکارمی آمدم یک شامی می پختم و ظرف ورختی،  تا فردا صبح که با دلهره به سرویس اداره برسم.

خنده خنده سرزنش می کرد و خنده خنده تحقیر، طوری که دوست و آشنا و فامیل هم حسابی روی من باز نمی کردند. کم حرف شده بودم و یا بهتره بگم اگر مهمانی و مجلس عزا و عروسی بود اصلا حرف نمی زدم و باز او بود که می گفت زنم مظلوم است، به خدا انگار لال دنیا آمده است. و هر چه سنش بالاتر می رفت زبانش تیز تر و روش هایش پیچیده تر می شد.

عروسم کمکم کرد

بازنشسته شدم و عروس و نوه دار تا اینکه یک روزعروسم از بعضی مقالات و قصه ها درباره خشونت خانگی برایم کپی می گرفت و من آن ها را می خواندم . این اواخر توی اداره، برای ما کلاس کامپیوتر گذاشته بودند ولی بلد نبودم از اینترنت استفاده کنم و عروسم بود که آرام آرام دنیای جدید اینترنت را نشانم داد آنهم وقتی ۶۲ سال داشتم. فکر نمی کردم که دیگر بتوانم از این دنیا سر دربیاورم و حتی بفهمم همسرم بارها به من خیانت کرده است.

عروسم بود که به من یاد داد بدون داد و کتک هم می توان یک انسان را نابود و بیمارکرد وهمه عشق وعلاقه به زندگی را ازاو گرفت تا آنکه تبدیل به یک موجود بدون قدرت و تاثیر شود. انگار نه انگار که زنده هستی  ویا  نفس می کشی . این دختر جوان ابتدا فقط به من فرصت داد تا من یاد بگیرم. نه من را قضاوت کرد ونه هرگزدرباره پدرشوهرش صراحتا چیزی به من گفت ولی او بود که من یاد داد کنترل کردن با چه شیوه هایی صورت می گیرد وسرزنش با چه روش هایی ممکن است.

به من نخندید

به من نخندید اگر به شما بگویم اولین تلاش من این بود که بفهمم درانباری خانه چه چیزهایی داریم واینکه در چمدان جهزیه ام را باز کنم تا بتوانم ملاحفه‌های گلدوزی شده ام را روی تختم بیاندازم و با حوله هایی که مادرم از مغازه برق لامع برای عروس خریده بود خودم را خشک کنم.

به من نخندید اگربه شما بگویم وقتی توانستم لباس‌هایی که مادرم از مکه سال ها پیش برایم آورده بود بپوشم چه احساسی داشتم و شوهرم چطوربرای اولین درخواست جدی به من گفت که زیر سرت بلند شده و شکل بوزینه پیری شده ای که بزک کرده است. این گام های اول من بود و خدا می داند که چطور این قدم های سنگین را برداشتم. تمام این سال ها او بود که از بازار و سری دوزی ها برای من و بچه ها لباس و حتی مانتو می خرید وبرای خرید لباس شب دامادی پسرم من را تشویق کرد که از خواهرم لباس قرض بگیرم.

گفت طلاقت می‌دهم

همسرم پس از چندی که مقاومت ها و درخواست های من برای داشتن یک زندگی عادی را دید چهره خودش را نشان داد. به یک آدم فحاش تبدیل شد و حتی چند بار دست روی من بلند کرد و از هر تهمت اخلاقی علیه من دریغ نکرد ولی دیگرمن یاد گرفته بودم که چگونه نترسم و چگونه مقابل چنین فردی از هویتم دفاع کنم. او برای ترساندن من درخواست طلاق داد وهرچه ترفند بود را به کار گرفت.

حالا من زنی هستم که دو هفته دیگر دادگاه دارم و می خواهم از خودم بدون ترس دفاع کنم. وکیل گرفته ام و وقتی تیتر بعضی روزنامه ها را می خوانم که آمار طلاق بالا رفته تعجب نمی کنم.

اسفند
۱۸
۱۳۹۴
سوءاستفاده‌های روانی در زندگی زناشویی چیست؟
اسفند ۱۸ ۱۳۹۴
این سو و آن سو خبر
۰
, , , , , ,
lonely depressed and sick woman sitting alone on kitchen floor in stress depression and sadness feeling miserable in barefoot looking desperate
image_pdfimage_print

Photo: Ocus Focus/Bigstock.com

یک روان‌شناس گفت: وقتی یکی از زوجین در جریان خشونت خانگی، به‌جای آسیب جسمی، آسیب روحی و روانی می‌بیند، مورد سوء‌استفاده روانی و در معرض بسیاری از اختلال‌ها قرار می‌گیرد.

هانیه رضایی در گفت‌وگو ایسنا اظهار کرد: سوء‌استفاده روانی زمانی رخ می‌دهد که یکی از زوجین سعی در متقاعد کردن طرف مقابل توسط باورهای درست یا نادرست خود داشته باشد و متأسفانه فردی که همیشه تحت تحکم قرار می‌گیرد، شاهد تغییرات زیادی در زندگی شخصی‌اش می‌شود و جالب این‌جاست که در برخی موارد، هر دو طرف از این موضوع بی‌خبرند.

این روان‌شناس ادامه داد: سوءاستفاده روانی، بر اعتماد به‌نفس فرد قربانی تأثیر منفی شدیدی می‌گذارد، به‌گونه‌ای که وی به مرور زمان احساس بی‌پناهی و ناامیدی کرده و در افسردگی پنهان غرق می‌شود. علاوه‌بر این، فردی که دیگران را مورد سوءاستفاده قرار می‌دهد، به شکل ماهرانه‌ای قربانی خود را متقاعد می‌کند که اگر زندگی خوبی ندارد و با حسی از وابستگی احاطه شده به‌علت اشتباهات و خطاهای خودش است.

وی افزود: تحقیر و شرمنده کردن، رفتارهای توهین‌آمیز و بی‌توجهی‌های مداوم، انتقادهای سرسختانه، خودداری از برقراری ارتباط، نادیده گرفتن طرف مقابل، سرزنش و با صدای بلند صحبت کردن، حسادت‌های نامعقول، دمدمی مزاج بودن، تمسخر و نیش‌خند و گفتن جملاتی از قبیل «من تو را دوست دارم، اما…» و یا «اگر این کار را انجام ندهی من هم …» می‌تواند به سوء‌استفاده روانی از طرف مقابل منجر شود.

رضایی تصریح کرد: علاوه‌بر این، همواره مقصر دانستن طرف مقابل و جدا کردن وی از خانواده و دوستان نیز از دیگر مصادیق سوء‌استفاده روانی به‌شمار می‌رود. البته فرد قربانی هیچ نقشی در شکل‌گیری چنین رابطه‌ای ندارد و تنها تحت سلطه فرد ماهری قرار گرفته که می‌تواند از نقاط ضعف دیگران بهره‌کشی کند. در واقع، افراد سلطه‌گر در اماکن عمومی بسیار متفاوت‌تر بوده و رفتارهای بهتری از خود بروز می‌دهند، اما در روابط خصوصی این‌طور نیستند و می‌توانند بسیار آزاردهنده باشند.

این روان‌شناس خاطرنشان کرد: گیر کردن در تله سوءاستفاده روانی عاقبتی جز نابودی اعتماد به نفس و انزوا ندارد. در واقع، شاید بتوان به جرأت گفت فرار از چنین شرایطی کار ساده‌ای نیست و به جد به حمایت و پشتیبانی یک مشاور مجرب نیاز دارد، و گرنه ممکن است فرد قربانی روز به روز بیشتر مورد تحقیر و آزارهای روحی قرار گیرد و زخم‌های عمیقی بردارد.

آذر
۱۲
۱۳۹۳
داستان من؛ مانند داستان بسیاری دیگر
آذر ۱۲ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۳
, , , , ,
image_pdfimage_print

2626867826_ee42c1dd34_z

عکس: Ed Yourdon

داستان یک خشونت خانگی نوشته: کریستین دیویس

مترجم: نرگس نقش بند

یک هفته پس از آنکه ۱۸ ساله شدم با پدر فرزندم ازدواج کردم؛ در حالی که قدم به راهروی کلیسا می گذاشتم حس نگرانی داشتم اما فکر می کردم اگر پسرم دارای پدر شود و ازدواج ما رسمی و قانونی شود، از شرمساری خود و خانواده ام خواهد کاست. او پیش از این با من بسیار مهربان بود، اما وقتی که فهمید من باردارم، بار اول؛ آنچنان خشمگین شد که گویی تنها مقصر من بوده ام. همان شبِ ماه عسل مهربانی او برای همیشه تمام شد… او همراه با دوستش به خانه آمد، می خواست مست کند و منِ ۱۳۵ پوندی (حدود ۶۵ کیلویی) با سایز ۳۸-۲۸-۳۸ را “چاق، تنبل و ناجور” خواند… ما آن شب مراسم شب ازدواج نداشتیم، من در کنار پسرم خوابیدم و شوهرم تا پاسی از شب با دوستانش به خوشگذرانی مشغول بود.

پس از آن باید در مهمانی های اجباری مختلفی با شوهرم و دوستانش حاضر می شدم که باعث شد احساس خواری و حقارت کنم. او مواد مخدر مصرف می کرد و مشروب می خورد، شخصیتش را نمی شد به آسانی شناخت. اگر سرِ کار روز خوبی نداشت، مرا کتک می زد، یا تحت فشار قرار می داد یا از نظر روحی آزارم می داد تا حالش خوب شود. مرا تحقیر می کرد، اجازه نمی داد آرایش کنم و آراسته ظاهر شوم زیرا فکر می کرد می خواهم برای دوستانش زیبا به نظر بیایم. بعضی لباس ها را اصلا نمی گذاشت بپوشم، موهایم هیچوقت آراسته نبود. برای آزار دادن من، پرتاب کردن چاقو و کلید و چیزهای نوک تیز چیزی عادی شده بود. چندین بار در طول روز تلفن می زد و اگر تا زنگ سوم جواب نمی دادم مطمئن می شد که با کسی رابطه دارم و به محضی که از سرکار به خانه می رسید از عصبانیت دیوانه شده بود. ما یک تلفن سیم دار داشتیم، برای همین من آن را دور خانه با خودم می کشیدم، باید تلفن را داخل حمام و دستشویی هم با خودم می بردم، تا حتی اگر در توالت هم بودم به محض شنیدن زنگ تا قبل زنگ سوم گوشی را بردارم تا در امان بمانم.

هیچ دوست و آشنایی به دیدن ما نمی آمد، او مرا شب هنگام دیر وقت برای خرید سیگار می فرستاد و من مجبور بودم چند مایل برای خرید سیگار راه بروم؛ محله ما شب ها ترسناک بود، دزد و گروه های جنایتکار رفت و آمد داشتند و گاه صدای شلیک شنیده می شد. آزار و اذیت های او از نوعی خشن، سریع و بسیار قوی بود؛ من هیچ نمی دانستم باید چگونه فرار کنم. او هیچ وقت دوشیفته کار نمی کرد، و وقتی هم که خانه نبود با زن دیگری بود؛ اما همچنان با تلفن یا ازطریق دوستی که او را از حال من آگاه کند، از رفت و آمد من مطلع بود. اگر از نارضایتی ام یا از اینکه باید طلاق بگیریم حرف می زدم، یا نزد مشاور می رفتم، عصبانی می شد. قطعاتی از ماشینم را برمی داشت تا روشن نشود و تا وقتی که به خانه برمی گشت آنها را پنهان می کرد. بالاخره او یک روز، برای اولین بار طی یک سال و نیم، دوشیفته سرکار ماند. این تنها فرصت من بود. طی یک سال گذشته گاه چند سنت یا یک دلار از او کش رفته بودم و چیزی کمتر از ۲۵ دلار در کیفم برای خودم پول داشتم. به خانواده ام زنگ زدم و به آنها گفتم که چه پیش آمده و من باید بچه هایم را بردارم و الان از خانه بیرون می آیم و به کمک آنها نیاز دارم، و من ۸ ساعت وقت داشتم که چیزهای ارزشمند خود را بردارم و [فرار کنم]. خانواده ام از خارج شهر آمدند، مادرم درب خانه اش را به روی من و بچه هایم گشود؛ من چند روز بعد از آنکه شوهرم را ترک کردم فهمیدم که فرزند سومم را باردارم. گفت که این بچه مال او نیست، شایعاتی را بر سر زبان همسایه ها انداخت که من با کسی رابطه داشته ام. من با کسی رابطه نداشتم، این بچه مال او بود و هنگام تولد کاملا شبیه خانواده او بود. من اصلا نمی دانم احکام بازدارنده (restraining orders) چگونه عمل می کنند، اما به دروغ به او گفتم من کسی را دارم و او باید خود را کنار بکشد. فهمیدم که او چندین رابطه مختلف داشته و حتی یک بچه هم از زنی که با او بوده، دارد. پس از تولد سومین فرزندم درخواست طلاق دادم ؛ او در دادگاه حاضر نشد. الان ۲۲ سال است که خبری از او ندارم. هیچوقت برای دیدن بچه ها نیامد؛ خود را در مواد مخدر و الکل غرق کرده و شغل های غیررسمی و روزمزد می گیرد تا مخارج بچه ها را نپردازد و حتی خانه اش را هم از دست داده است. من باید شجاعت خود برای اقدام به نجات خود را بازمی یافتم ، راهکاری درست پیدا می کردم و هرچه زودتر از دیگران کمک می خواستم. داستان من به همین جا ختم نمی شود، اما فعلا همین کافی است.

۱۲ جولای ۲۰۱۲