صفحه اصلی  »  ازدواج اجباری
image_pdfimage_print
مرداد
۱۸
۱۳۹۵
از ازدواج اجباری تا قوانین خشونت‌زا: عدم اراده‌ برای پیشگیری از خودکشی
مرداد ۱۸ ۱۳۹۵
این سو و آن سو خبر
۰
, , , , ,
Male hand gripping to a rusty river bridge fence concept of suicidal tendencies jumping over the edge.
image_pdfimage_print

Photo: igor stevanovic/ Bigstockphoto.com

یک حقوقدان و فعال حوزه کودک اجبار به ازدواج در کودکی، ترس اخراج از مدرسه و تقلید صحنه اعدام را از جمله دلایل خودکشی کودکان عنوان کرد.

هادی شریعتی در گفت‌وگو با خبرنگار ایلنا؛ درباره ریشه‌های خودکشی در میان کودکان و نوجوانان با بیان اینکه فراگیر شدن خودکشی کودکان و نوجوانان نتیجه همه چالش‌ها و مسایل حل نشده حقوق کودک در ایران است، گفت: اگر خودکشی‌های یک ساله اخیر را بررسی کنیم مساله روشن‌تر می‌شود زیرا علت این خودکشی‌ها آسیب‌هایی بوده که سال‌ها فعالان حقوق کودک درباره آن تذکر می‌دادند و خواهان رفع آنها بودند.

وی ادامه داد: یکی از مواردی که در خودکشی‌ها نمود بیشتری دارد خودکشی ناشی از فشار آموزشی- مثل نمره گرایی در مدارس- است، همچنین فقر، عدم عدالت، توزیع نابرابر ثروت و امکانات بویژه در شهرستان‌های مرزی همچون  سیستان و بلوچستان از علل مهم خودکشی در میان کودکان و نوجوانان است.

خودکشی کودک به علت اجبار به ازدواج

شریعتی با اشاره به اینکه داربازی یا بازی اعدام از دیگر علل خودکشی کودکان است، گفت: در آمار می‌بینیم چند مورد از مرگ کودکان به دلیل تقلید صحنه اعدامی بوده است که در خیابان یا صداوسیما شاهد آن بوده‌اند.

این حقوقدان با تاکید بر شدت گرفتن خشونت طی سال‌های اخیر در جامعه و وجود خشونت پیدا و پنهان در لایه‌های مختلف اجتماعی اظهار کرد: آخرین مورد خودکشی دو هفته پیش اتفاق افتاد که دختری یازده ساله در شهرستان کامیاران به دلیل اجبار در ازدواج آن هم با فرد معلول ۲۵ ساله اقدام به خودکشی کرد.

وی با ابراز تاسف از اینکه تنها خبر خودکشی‌ها منتشر شده و خوانده می‌شود اما هیچ اراده‌ای برای پیشگیری از این پدیده در سطح کلان جامعه وجود ندارد، خاطرنشان کرد: در اغلب خودکشی‌هایی که در رسانه منتشر شده قسمت دانش‌آموز بودن فرد پررنگ شده است. اگرچه آموزش و پرورش نقش موثری دارد و می‌تواند در پیشگیری خودکشی مهم باشد اما صرفا مسائل مرتبط با مدرسه در چنین اقدامی موثر نیست.

این فعال حقوق کودک با تاکید بر اینکه خودکشی ریشه در مسایل اجتماعی دارد، ادامه داد: عدم آموزش فرزندپروری در خانواده مشکلی اساسی است که فرد را دچار سرگشتگی می‌کند همچنین آمار بالای طلاق در این پدیده موثراست و بچه‌های طلاق دچارمشکلات عاطفی هستند.

بیشتر بینندگان صحنه اعدام کودک بودند

شریعتی با اشاره به انجام اعدام در ملا عام در شهرستان سنقر گفت: بسیاری از افرادی که نظاره‌گر این صحنه بودند کودکان و نوجوانان بوده‌اند و طبیعی است وقتی به کودک خشونت می‌دهیم به غیر از خشونت هم نمی‌توانیم از او بخواهیم.

وی تصریح کرد: این خشونت در نهایت یا معطوف به کودک و انتحار می‌شود یا متوجه جامعه می‌شود که در نتیجه کودک دست به قتل زده و بزهکار می‌شود.

این حقوقدان با اشاره به نقش صداوسیما در پیشگیری از خودکشی و خشونت اظهارکرد: متاسفانه این نهاد به حوزه کودکان نگاه علمی نداشته و به این حوزه نمی‌پردازد. با ضعیف شده صداوسیما و کم شدن مخاطبان آن این نهاد صحنه را به رقیب خود که همان شبکه‌های برون مرزی هستند واگذار می‌کند و این شبکه‌ها نیز چیزی جز خشونت و خیانت را به جامعه منتقل نمی‌کنند در نتیجه کودکان و نوجوانان که دنبال الگو و هنجار هستند؛ دچار نوعی بی‌هنجاری می‌شوند.

شریعتی با تاکید بر اهمیت قوانین در پیشگیری از خودکشی گفت: اصولا در قانون ایران خودکشی جرم نیست و تنها در ماده ۱۴ قانون جرایم رایانه‌ای معاونت در خودکشی جرم اعلام شده است. به معنای دیگر فردی که به وسیله رسانه‌های مجازی تشویق وترغیب به خودکشی کند؛ مجرم شناخته می‌شود.

گاهی قوانین خشونت‌زا هستند

وی با بیان اینکه گاهی قوانین خشونت‌زا هستند، ادامه داد: ماده ۱۱۷۹ قانون مدنی به پدر و مادر اجازه تنبیه کودک را می‌دهد و معیار تنبیه را حد عرف می‌داند اما برای عرف تعریفی ارایه نمی‌دهد همچنین ماده ۱۰۴۱ قانون مدنی را عقد نکاح را برای دختر پیش از رسیدن به ۱۳ سال تمام به شرط رعایت مصلحت با تشخیص دادگاه صالح مجاز می‌داند.

این فعال حقوق کودک افزود: مشخص نیست این چه مصلحتی است که می‌توان یک کودک را به عقد کسی درآورد متاسفانه این قوانین جنبه پیشگیری نداشته و کودک را در وضعیت دشواری قرار می‌دهد.

وی با انتقاد از اینکه تصویب لایحه حمایت کودکان و نوجوانان سالهاست معطل تصویب مانده است، اظهار کرد: این لایحه قانون مدرنی است که در آن وضعیت مخاطره‌آمیز کودکان تعریف شده و اگر این وضعیت به اثبات برسد قانون می‌تواند دخالت کند. در این لایحه برای کودکانی که در وضعیت مخاطره‌آمیز قرار دارند سیستم حمایتی تعریف شده است.

شریعتی اضافه کرد: در ماده ۱۴ این لایحه به خودکشی نوجوانان اشاره شده که باز هم ترغیب و تشویق به خودکشی جرم بوده و مجازات آن حبس و جزای نقدی است.

این فعال حقوق کودک با تاکید بر اینکه ضروری است قوانین همچون لایحه حمایت کودکان هرچه زودتر به تصویب برسد، خاطرنشان کرد: سالهاست که فعالان حقوق کودک اصرار می‌کنند در مدارس به روی مددکاران باز شود که متاسفانه یک مقاومت غیرمنطقی در برابر این موضوع وجود دارد و از هیچ مددکار و مشاوری در مدارس استفاده نمی‌شود.

وی خاطرنشان کرد: تدریس استاندارد مهارت‌های زندگی در مدارس از راهکارهایی است که می‌تواند به کودکان آموزش دهد که در زمان بحرانی مساله را حل کند همچنین باید به سیستم مدارس که نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت نوجوان دارد؛ پرداخته شود.

خودکشی به دلیل ترس اخراج از مدرسه

این حقوقدان با بیان اینکه چند مورد از خودکشی‌ها مربوط به ترس از اخراج از مدرسه و مسایل آموزشی بوده است، به آیین نامه اجرایی مدارس مصوب ۱۳۷۹ اشاره کرد و گفت: نه تنها در این آیین نامه تنبیه بدنی نداریم بلکه اخراج هم به صورت موقت انجام می‌شود و انتقال به مدرسه دیگر نیز زمانی اتفاق می‌افتد که والدین مدرسه به هیچ راه‌حل تربیتی برای کودک نرسند.

شریعتی تصریح کرد: در حال حاضر با کوچکترین مورد دانش آموز تهدید به اخراج می‌شود یا در مواردی به دلیل عدم پرداخت شهریه به ویژه در قشر ضعیف دانش آموز تهدید به اخراج می‌شود.

این فعال حقوق کودک با تاکید بر اینکه مساله خودکشی کودکان به مرز هشدار رسیده است، یادآور شد: ۱۹ شهریور روز جهانی پیشگیری از خودکشی است و قرار است از دهم تا ۱۹ شهریورماه تیمی متشکل از متخصصان رشته‌های مختلف در حوزه کودکان از جمله روانشناس، مددکار و … به صورت یک تیم سیار نسبت به آگاهی‌رسانی خیابان ومجازی درباره وضعیت‌های مخاطره‌آمیز که می‌تواند منجر به خودکشی کودک شود اقدام کند.

وی در پایان اظهارکرد: اگر مدیران مدرسه به این نتیجه برسند که چنین آموزش‌هایی نیاز است ما این  آمادگی راداریم که گروه مذکور را به مدارس اعزام کنیم.

منبع: خبرگزاری ایلنا

تیر
۷
۱۳۹۵
فقر، خرید و فروش کودکان و ازدواج اجباری
تیر ۷ ۱۳۹۵
پادکست
۰
, , , ,
image_pdfimage_print

روزانه و زیر نبض شهر کودکان و نوزادان بسیاری توسط والدین‌شان آشکارا فروخته می‌شوند. کودکانی که به‌خاطر فقر مالی بین ۵۰۰ هزار تومان تا ۱۰ میلیون تومان دست‌به‌دست می شوند.

.

فروردین
۳۰
۱۳۹۵
ازدواج اجباری زنی که رسید به سی
فروردین ۳۰ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , ,
Abstract picture about woman's loneliness
image_pdfimage_print

Photo: De Visu/Bigstock.com

نعیمه دوست‌دار

دیپلم که گرفت، نامزد کرد. حتی قبل از این‌که جواب کنکور بیاید. اما نامزدی‌شان زیاد طول نکشید و به خاطر اختلاف‌های دو خانواده و خودشان، به هم خورد. جواب کنکور که آمد، رفت دانشگاه. در تمام سال‌های بعد، خواستگارهایی به خانه‌شان رفت و آمد می‌کردند اما هیچ‌کدام به ازدواج ختم نشد. درسش تمام شد، ۸ سال در اداره‌ای کار کرد تا بالاخره در ۳۰ سالگی، به خواستگاری جواب مثبت داد.

خواستگار مرد ۴۵ ساله‌ای بود با دو دختر نوجوان که زنش را یک سال قبل طلاق داده بود. مادرش گفت که باید با او ازدواج کند چون دیگر ۳۰ ساله شده و جز این خواستگاری نخواهد داشت. روز عروسی با دعوا گذشت و تمام چهار سال بعدش هم. روابط او با مرد و دخترهایش هرگز خوب نشد. اگر شوهرش سکته نمی‌کرد و نمی‌مرد، ممکن بود هنوز هم در آن زندگی پر تنش مانده باشد.

دو نسل قبل، به دختران جوان می‌گفتند: « زن که رسید به بیست/ باید به حالش گریست.» این بیت اما با تغییر نسل‌ها تغییر کرد و یک دهه به عمر زنانی که باید به حال‌شان گریست افزود. حالا خیلی‌های معتقدند «زن که رسید به سی باید به حالش گریست»؛ هرچند این بیت جدید، قافیه درستی هم ندارد.

آخرین سرشماری‌های پایگاه اطلاعات جمعیتی کشور نشان می‌دهد که ۱۱ میلیون و ۲۴۰ هزار نفر در سنین بالا ازدواج نکرده‌اند؛ یعنی این افراد در سن متعارف ازدواج قرار دارند، اما هرگز ازدواج نکرده‌اند. از این بین ۵ میلیون و ۵۷۰ هزار مرد و ۵ میلیون و ۶۷۰ هزار زن هستند.

گروه دیگر، کسانی هستند که از سن متعارف عبور کرده‌اند و قبل از سن تجرد قطعی قرار دارند (سن تجرد قطعی ۵۰ سالگی است)، اما هنوز ازدواج نکرده‌اند. این گروه یک میلیون و ۳۰۰ هزار نفر هستند که شامل  ۳۲۰ هزار مرد و  ۹۸۰ هزار زن می‌شود؛ یعنی زنان ازدواج‌نکرده بالای سن متعارف و قبل از تجرد قطعی، سه برابر مردان با این شرایط هستند.

آن‌هایی که از سن ۵۰ سالگی عبور کرده‌اند و هرگز ازدواج نکرده‌اند نیز ۱۵۲ هزار نفر هستند که شامل ۶۲ هزار مرد  و ۹۰ هزار زن است که زنان یک و نیم برابر بیشترند.

با اینکه تحولات اجتماعی درک و انتظار دختران را از زندگی تغییر داده و حالا اغلب دختران به تحصیلات دانشگاهی و اشتغال پیش از ازدواج فکر می‌کنند، اما در سطح اجتماع تفکر «دختر ترشیده» و تحقیر زنان ازدواج‌نکرده نه تنها در درون خانواده‌ها رواج دارد بل‌که در کانال‌های تلگرامی، صفحات فیسبوکی و مجازی نیز در قالب طنز و شوخی پر هوادار و خواننده است.

به علاوه، در نگاه رسمی جامعه که برآمده از سنت‌های فرهنگی و مذهبی است، ازدواج در سن پایین‌تر تشویق می‌شود و از ازدواج در سنین بالاتر به عنوان یک بحران اجتماعی یاد می‌شود. کارشناسان مسائل اجتماعی در ایران، در مصاحبه‌های خود از آسیب‌های بالا رفتن سن ازدواج جوانان سخن می‌گویند و مسئولان به فکر چاره‌جویی برای پایین آوردن سن ازدواج هستند.

گروهی که بیش‌تر در معرض پاسخ‌گویی به این توقع اجتماعی و خانوادگی است، گروه زنانی است که به دلایل مختلف از جمله تحصیل و اشتغال یا حتی تنها به دلیل انتخاب شخصی یا نیافتن شریک مناسب تا ۳۰ سالگی ازدواج نمی‌کنند. با وجود رواج ازدواج‌های بالای ۳۰ هم در میان زنان و هم در میان مردان، این زنان هستند که برای ازدواج تحت فشار اجتماع و خانواده قرار می‌گیرند و نتیجه این فشارها بر شیوه انتخاب و زندگی آینده آن‌ها اثرات نامطلوب می‌گذارد. زنان مجرد با انواع سرزنش‌ها و قضاوت‌های اجتماعی مواجه می‌شوند و توانایی‌های آن‌ها در سایه آن‌چه که جامعه از زن در نقش همسر و مادر توفع دارد، نادیده انگاشته می‌شود. این سرزنش اجتماعی آن‌ها را دچار حس خودکم‌بینی و دیگری بودن می‌کند و وادارشان می‌کند که به ازدواج‌های تحمیلی و ناخواسته‌ تن بدهند تا از فشارها و خشونت‌های رفتاری و کلامی خلاص شوند.

از سوی دیگر، این نگاه قشرهای تندرو و محافظه‌کار جامعه را به واکنش در برابر تغییرات اجتماعی و مدرن شدن زنان وا می‌دارد. به باور آن‌ها اکنون که تغییرات اجتماعی به تحصیلات بیش‌تر زنان انجامیده و اشتیاق زنان به اشتغال بیش‌تر شده و آن‌ها را از فکر ازدواج بازداشته، پس باید با ایجاد مانع و تبعیض و تفکیک جنسیتی، دسترسی زنان را به منابع تحصیلی و شغلی محدودتر کرد تا به ازدواج تشویق شوند. این گروه‌ها معتقدند که افزیش تحصیلات و اشتغال زنان، مردان را از داشتن شغل و تحصیلات باز داشته و پایین رفتن جایگاه اجتماعی مردان، باید با محدود کردن زنان جبران شود.

 این در حالی است که غیر قابل انکار بودن این واقعیت اجتماعی، برخی از گروه‌های معتدل‌تر را در حاکمیت ایران برانگیخته تا طرح‌ها و برنامه‌هایی درباره تجرد قطعی دختران بریزند؛ طرح‌هایی از سوی معاونت امور زنان دولت حسن روحانی برای این که وجود این زنان را به رسمیت بشناسد.

فاطمه لیسانس فلسفه است و یک ازدواج ناموفق داشته: «چند سال امتحان کارشناسی ارشد دادم و قبول نشدم. راستش فشار خانواده برای ازدواجم اجازه تمرکز بر درس را نمی‌داد. اما خواستگارها مناسبم نبودند. بعضی‌ها تحصیلات نداشتند یا شغل‌هایی داشتند که نمی‌پسندیدم. زمینه فکری مشترک نداشتیم. تا ۳۲ سالگی مقاومت کردم و بعد فشارها تبدیل به تهدید شد. آخرش با مردی ازدواج کردم که کاسب بود و از خانواده‌ای به مراتب سنتی‌تر از خانواده ما می‌آمد. مرا به خانه مادرشوهرم بردند و سه سال آن‌جا زندگی کردم و بچه‌دار شدم. نه تنها توافق فکری نداشتیم بل‌که خشونت خانگی را هم باید تحمل می‌کردم. ۵ سال بعد با دخالت پدرم توانستم از او جدا شوم. اگر با فشار پدرم ازدواج نکرده بودم، ممکن بود الان تنها باشم اما دست کم زندگی یک بچه تباه نمی‌شد.»

حتی خانواده‌های نسبتا تحصیل‌کرده و روشن‌فکر هم با فشارهای اجتماعی برای ازدواج دختران بالای ۳۰ سال مواجه‌اند و آن را به دختران خود منتقل می‌کنند؛ فشارهایی که در خود  این گروه زنان هم درونی می‌شود. بهاره، دکترای ادبیات فارسی است. تا ۳۰ سالگی مشغول درس و تحصیل و تدریس بود: «نه فقط خانواده که در دانشگاه هم برای ازدواج به من فشار می‌آوردند. شرایط طوری بود که بدون متاهل شدن نمی‌توانستم استخدام هم بشوم. یکی از همکارانم فکر تازه‌ای را به ذهنم انداخت؛ اینکه کم‌کم فرصت بچه دار شدن را هم از دست خواهم داد. این برای من نقطه حساسی بود. زایش را دوست داشتم. دلم می‌خواست آن را تجربه کنم. استرس و اضطرابم بیش‌تر شد. مدام به بالا رفتن سنم فکر می‌کردم.»

محدودیت‌های فیزیولوژیک زنان برای باروری در جامعه‌ای که به بارور شدن زنان بیش از پیشرفت‌های شخصی و اجتماعی آن‌ها اهمیت می‌دهد، عاملی است که بسیاری از زنان را در معرض تصمیم‌های سخت و انتخاب‌های دشوار قرار می‌دهد. جامعه از کانال‌های مختلف بر نقش مادری تاکید می‌کند وآن را تقدیس می‌کند. در این شرایط برای بسیاری، صرف سال‌های جوانی به تحصیل و پیشرفت شغلی، به منزله از دست دادن فرصت باروی است به خصوص در جامعه ایران که فرصت‌های باروری بدون ازدواج عملا وجود ندارد.

بهاره می‌گوید: «یکی از دوستانم در اروپا با استفاده از اسپرم اهدایی بدون ازدواج باردار شد. اما من چنین امکانی نداشتم. مدتی به ازدواج جدی‌تر فکر کردم و سعی کردم با کسانی که ممکن بود بتوانم با آن‌ها ازدواج کنم ارتباط برقرار کنم. اما نتیجه‌ای نداشت. در ۳۸ سالگی از فکر ازدواج بیرون آمدم اما با این‌که الان همه امکانات زندگی را در اختیار دارم، پدر و مادرم هم‌چنان نگران آینده من هستند که به نظرشان بدون ازدواج دورنمای روشنی نیست.»

اسفند
۲۱
۱۳۹۴
من را کشان کشان برد و تحویل شوهرم داد
اسفند ۲۱ ۱۳۹۴
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , , ,
Domestic and Family Violence. Little Girl in Fear of Domestic Abuse.
image_pdfimage_print

Photo: karich/Bigstock.com

فریده موسوی

همیشه مادرم می‌گفت بیچاره اون مردی که تو رو بگیره! هیچ مردی حریف تو نیست. هیچ مردی از پس خرج‌های تو بر نمی‌آد. واقعا هم همین‌طور بود. مثل جرقه روی آتیش بودم و هیچ کجا بند نمی‌شدم. تو مدرسه مسئول همه کار بودم. از برگزاری اردو تا برگزاری کلاس و مسابقات والیبال و بسکتبال. بنده خدا مادرم که همیشه نگران من بود. بعد مدرسه هم یا کلاس شنا بودم و یا کلاس تئا‌تر و خیاطی. مادرم می‌گفت دختر یک خط رو بگیر و برو جلو ولی من سر پر شوری داشتم.

سال آخر دبیرستان بودم که یکی از اقوام پدری به خواستگاری من آمد. وضع مالی متوسطی داشت ولی پدر و مادرم که از سرکشی‌های من می‌ترسیدند و می‌خواستند من را کنترل کنند پایشان را در یک کفش کردند که فامیل خوبی هستند و باید ازدواج کنی. من نسبت به آن پسر بی‌تفاوت بودم و دنیای شاد خودم را داشتم و هیچ برداشتی از ازدواج نداشتم.

چشمم را که باز کردم خرید عروسی و مراسم نامزدی وعروسی تمام شده بود و نزدیک امتحان‌های نهایی بود. من به خانه داماد رفتم که طبقه دوم خانه مادر شوهرم بود. مدرسه از عروسی من اطلاعی نداشت و من مثل یک دختر مدرسه‌ای راهی مدرسه شدم اما شوهرم بعد چند روز گفت که حق مدرسه رفتن ندارم و وقتی با مخالفت من روبرو شد شروع به داد و بیداد کرد و بعد از آن چند کشیده به من زد و گلدان روی بخاری را به دیوار کوبید.

همان موقع با وجود التماس‌های مادر شوهرم تا خانه مادرم که دو کوچه بالا‌تر بود دویدم. مادرم که در را باز کرد خودم را توی بغلش انداختم و زارزار گریه کردم با صورتی که کاملا کبود بود. خودم را به اتاقم رساندم و در را روی پدرم که این ازدواج را به من تحمیل کرده بود بستم. بعد چند دقیقه صدای زنگ خانه به صدا درآمد و شوهرم و مادرش شروع به پچ‌پچ با پدرم کردند و رفتند. بعد رفتن آن‌ها پدرم از پشت در اتاق گفت: همسرت گفت اگر امشب برگشتی که هیچ ولی اگر برنگشتی از تو به دلیل ترک خانه شکایت می‌کند. بلند شو دست و صورتت را بشور و چادرت را سر کن ببرمت سر خونه و زندگیت.

گفتم بر نمی‌گردم. طلاق بده. هیچی هم نمی‌خوام. می‌خوام برم مدرسه. می‌خوام درس بخونم ولی پدرم گفت یا با پای خودت می‌آیی بیرون و یا در را می‌شکنم و به زور می‌برمت. خجالت نمی‌کشی. آبرو نداری می‌خواهی آبروی من را هم ببری و شروع به لگد زدن به در کرد. داشتم سکته می‌کردم. در شکست و پدرم چادرم رو انداخت روی سرم و بدون دمپایی من را کشان‌کشان برد و تحویل شوهرم داد.

شوهرم نه داد زد و نه حرفی. انگار نه انگار من وارد خونه شده بودم. دو هفته با من حرف نزد و هر روز در را روی من قفل می‌کرد و می‌رفت. نه تلفن داشتم و نه هیچ راه ارتباطی با بیرون اما کتاب‌هایم را داشتم و بدون این‌که شوهرم بفهمد هر روز فقط درس می‌خوندم. درس می‌خواندم که دیوانه نشوم و بتوانم زنده بمانم. هر شب که به خانه بر می‌گشت شامش را می‌خورد و ما برای چایی به خانه مادر شوهرم می‌رفتیم و من در سکوت دنیای خودم دنیای آن‌ها را نگاه می‌کردم. مادرم را هر سه ماه یک‌بار می‌دیدم و تنها دلخوشی من از آن دیدار‌ها این بود که کتاب‌هایی که برادرم می‌خرید را پنهانی به خانه بیاورم و در زندان انفرادی که مردی به نام شوهر ساخته بود بخوانم. من تسلیم کامل بودم. پنج سال تمام تسلیم کامل بودم و خدا را شکر بچه‌دار نشدم تا روزی که در یکی از ملاقات‌های ۳ ماه یکبار برادرم از من پرسید می‌خواهی دیگر به خانه شوهرت بر نگردی و من مات نگاهش کردم. مثل یک جسد. مثل یک جسد متحرک و بی‌روح و‌‌ همان زمان بود که او گفت تو قدرت تصمیم‌گیری نداری و فقط به حرف من گوش کن.

به پذیرایی که برگشتم تمام تنم یخ کرده بود طوری حالم بد بود که مادرم فهمید و پرید آب قند آورد و تا گفت‌ ای وای بچه‌ام ضعف کرد برادرم که حالا برای خودش مردی شده بود و درآمد مستقل داشت ادامه داد آره درسته حالش خوب نیست و بهتره که همین جا بماند. شوهرم براق شد سمت برادرم و پدر و مادرم شوک و متعجب به آن دو نگاه می‌کردند. شوهرم رک و راست گفت اگر یک شب از خانه بیرون بماند حق برگشتن ندارد و برادرم گفت بهتر. فرشته حق برگشتن ندارد و ناگهان از جا پرید و در خانه را باز کرد و شوهرم را پرت کرد بیرون.

برای شما از دعوا‌ها و دادگاه‌ها و ۳ سال دوندگی تعریف نمی‌کنم فقط بدانید روزی که حکم طلاقم صادر شد سال دوم دانشگاه بودم. در شرکت برادرم مشغول به کار و برای خودم درآمد داشتم. من روایت زندگی‌ام را با یک هدف برای شما فرستادم که بدانید قربانی خشونت خانگی نیاز به کمک دارد. قربانی خشونت خانگی را تنها نگذارید چرا که در شرایطی قادر به فکر و حتی تصمیم‌گیری نیست. اگر در خانواده و یا در میان دوستان و همکاران با چنین افرادی روبرو می‌شوید بی‌تفاوت نمانید و با کمک یک متخصص او را از میان مرداب خشونت نجات دهید.

کمک به قربانی خشونت نیازمند برنامه‌ریزی است

کمک به قربانی خشونت خانگی کار آسانی نیست و نیازمند برنامه‌ریزی و در نظر گرفتن عوامل مختلفی است که به عنوان معیارهای ثابت و متغیر در زندگی قربانی وجود دارد. کمک به قربانی به نسبتی که شما با وی دارید و اندازه اثرگذاری و قوانین حمایتی موجود نیز رابطه مستقیم دارد ولی در این میان یک اصل وجود دارد و آن اصل مسئولیت تک‌تک ما در قبال قربانی خشونت خانگی است. بنابراین بی‌تفاوت نباشید و به هیچ‌وجه او را قضاوت نکنید. به حرف‌هایش گوش کنید و از سرزنش پرهیز کنید. به او امید بدهید و بدانید چنین افرادی دچار ترس و هراس شدیدی هستند و در شرایط سخت و ناپایداری زندگی می‌کنند. گاهی ممکن است صدای شما را نشنوند و گاهی ممکن است یک ریز از خشونتی که تحمل می‌کنند حرف بزنند.

اگر قربانی ساکت است او را تشویق به حرف زدن کنید و همواره برای پرهیز از خطا با یک روان‌شناس در تماس باشید تا موقعیت درست او را با متخصص در میان گذاشته و تا حد ممکن راهکار درست دریافت کنید. ارتباط با قربانی همواره بخشی از آزادی وی برای تعامل با شماست ولی چنان‌چه با شما حرف زد به او بگویید افراد زیادی در موقعیت او قرار داشته‌اند ولی نجات پیدا کرده‌اند و هیچ انسانی سزاوار کتک خوردن و یا تهدید و ناسزا نیست و هر کاری هم کرده باشد دلیل نمی‌شود که با او بدرفتاری شود. هرگز در گام اول او را تشویق به طلاق و جدایی و ترک خانه نکنید چون تک‌تک این توصیه‌ها او را در شرایطی از استرس قرار می‌دهد که قادر به تصمیم گیری نیست و ممکن است ارتباطش را با شما به عنوان دوست یا اعضای خانواده و حتی وکیل و مددکار قطع کند. قربانی را تحت فشار قرار ندهید و به او فرصت دهید تا حرف بزند، فکر کند و تصمیم بگیرد مگر آن‌که قربانی در شرایط اضطراری قرار داشته و نیازمند کمک فوری است.

اگر قربانی علاقه‌ای به حرف زدن ندارد صبر کنید و در شرایط دیگری موضوع را غیرمستقیم پیش بکشید و همواره تشویقش کنید که احساساتش را ولو غیرمستقیم به زبان آورد. چنان‌چه قربانی با شما حرف می‌زند از او درباره آسیب‌های جسمی و روحی که دیده سوال کنید و تلاش کنید او به پزشک مراجعه کند. اگر تصمیم گرفت که به مراجع قانونی مراجعه کند کمکش کنید و مراقب باشید که هر عملی را در زمان مناسب انجام دهید تا قربانی ارتباطش را با شما قطع نکند.

البته چنان‌چه قربانی کودک یا سالمند و یا معلول و بیمار باشد شرایط کمک نیز متفاوت است و شما باید استراتژی دخالت در بحران را بر اساس موارد زیر تغییر دهید.

به طور مثال چنان‌چه شما پدر یا مادر و یا اعضا خانواده کودکی تحت خشونت هستید مسئولیت سنگین‌تری دارید. چه بسا خود نیز تحت خشونت باشید و در چنین شرایطی کمک به کودک تحت خشونت سخت‌تر است اما به هر حال وقتی خشونت علیه کودک را مشاهده می‌کنید و یا از روی تغییر رفتار، مشکلات روان‌شناختی و یا تحصیلی حدس می‌زنید که کودک تحت خشونت است تا حد امکان سراغ نیروهای مداخله‌گر و درمان‌گر بروید و از آن‌ها کمک بخواهید.

البته مداخله در خشونت علیه کودکان جای بحث دیگری دارد ولی هرگز خشونت علیه کودک را دست کم نگیرید و فکر نکنید که کودک باید شرایط را تحمل کند و یا با آن کنار بیاید. برای اطلاعات بیشتر درخصوص تهامل با قربانیان خشونت خانگی به مطالب زیر در وب‌سایت خانه امن مراجعه کنید:

بسته آموزشی برای قربانیان خشونت خانگی

بسته آموزشی برای خانواده و دوستان قربانیان خشونت خانگی

پادکست‌های آموزشی

آبان
۱۸
۱۳۹۴
رخشانه، دختری که قربانی سنگسار شد
آبان ۱۸ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , , , , , , ,
image_pdfimage_print

ماهرخ غلامحسین پور- روزنامه نگار

این روز‌ها فیلمی ۳۰ ثانیه‌ای اما دهشتناک در رسانه‌ها دست به دست می‌شود. ویدیویی کوتاه، که سنگسار زنی را به دست نیروهای طالبان نشان می‌دهد.سراسر این سی ثانیه، فریادهای دادخواهی دخترکی به گوش می‌رسد که بر مسلمانی‌اش تاکید می‌کند، آن‌ها را به خدا وامی گذارد و خدا و مادرش را صدا می‌زند.

یک سوی ماجرا«رخشانه» ایستاده، دختری نوزده ساله و از اهالی روستایی در استان غور افغانستان که در مدرسه زنانه تا کلاس ششم در شهر فیروزکوه درس خوانده ،دختر زیبایی است که پدری کم درآمد و کم نفوذ دارد.

سوی دیگر ماجرا ملایوسف است، قاضی و فرمانده محلی طالبان در منطقه «غلمین» واقع در چهل کیلومتری شهر فیروزکوه، مرکز ولایت غور افغانستان، که گویا پیش از این رخشانه را از خانواده‌اش برای برادرش خواستگاری کرده، و وقتی با جواب منفی رخشانه مواجه شده، ازاو کینه به دل گرفته است.

روزنامه هشت صبح افغانستان در مطلبی به عنوان «رخشانه؛ از ازدواج اجباری تا سنگسار» در این باره می‌نویسد : “او دختر زیبایی بوده که دستکم دو بار در قبال پول‌های هنگفت، به اجبار پدرش به ازدواج با مردانی درآورده شده که شخصا به آن وصلت‌ها راضی و خشنود نبوده است.”

اما شق سوم ماجرا پدر رخشانه است، پدرش مرد کم درآمدی است. روزگارش به سختی می‌گذرد. نخستین بار او را با اینکه دل به عشق پسرجوانی به نام «محمدنبی» بسته بوده، با رد و بدل کردن پولی هنگفت به ازدواج مردی در می‌آورند و به شهر «ولسوالی ساغر» در ایالت غور می‌فرستند. رخشانه اما طاقت نمی‌آورد و با محمد نبی فرار می‌کند. خانواده شوهر رخشانه تعدادی از بستگان خانواده محمدنبی را گروگان می‌گیرند و او مجبور می‌شود به خانه پدرش برگردد اما وقتی بازمی گردد، همسرش هم دیگر خواستار او نیست، این بار باز هم علیرغم اینکه رخشانه زنی مطلقه است، اما به بهانه ی  مشکلات قومی و قبیله ای ، از ازدواج او با محمدنبی سرباز می‌زنند.

در این فاصله او بار‌ها توسط خانواده ملایوسف،‌‌ همان مردی که بعد‌ها فتوا به سنگسارش می‌دهد، از پدرش خواستگاری می‌شود و هر بار پاسخ منفی می‌شنوند.

«عبدالحی خطیبی» سخنگوی والی غور به روزنامه هشت صبح در افغانستان گفته است که بر اساس تحقیقاتی که از سوی اداره امنیت ملی ولایت غور انجام شده، فتوای سنگسار این دختر جوان در ولایت غور توسط فردی به نام «ملایوسف» صادر شده که بار‌ها این دختر را برای برادرش خواستگاری کرده اما هر بار از او پاسخ منفی دریافت کرده است.

 پیش از سنگسار، این بار دخترک نوزده ساله را باز هم در قبال پولی گزاف به عقد و ازدواج مردی ۵۵ ساله در می‌آورند، در شرایطی که رخشانه به والدینش می‌گوید راضی به این ازدواج نیست و باز هم از خانه همسرش فرار می‌کند. همین هم می شود و این بار هم او با مرد جوان دیگری به نام «گل محمد» از خانه همسر اجباری‌اش فرار می‌کند.

کسانی که خود را مجری احکام خدا در منطقه می دانند و در واقع نیروهای وفادار به ملایوسفند، او را تعقیب و بازداشت کرده و در دادگاه صحرایی محاکمه می‌کنند، ملایوسف، قاضی و فرمانده محلی منطقه غلمین حکم به سنگسارش می‌دهد .

شق چهارم ماجرا پسرجوانی است که همراه رخشانه است. او مرد متاهلی است، اما ملایوسف،«گل محمد» را که از خانواده با نفوذی است، به عنوان مرد مجرد در دادگاه معرفی کرده و برایش حد شلاق صادر می‌کند. فقط ۹۰ ضربه شلاق!

 رخشانه را تا گردن در خاک فرو می‌کنند و به شکل وحشیانه ای در یک قتل دسته جمعی و از پیش طراحی شده، می کشند.

«فردوس کاویش»، روزنامه نگار در روزنامه هشت صبح افغانستان به خانه امن می‌گوید: این اتفاق در محلی رخ داده که چندان هم در محدوده کنترل دولت نیست: «سنگسار درجایی انجام شده که درکنترل دولت نیست. روایت مقامات محلی این است که دختر با یک پسراز روستای محل زند گیشان فراری شده بوده، بعد روستایی‌ها آنان را پیدا می‌کنند ونزد «ملامحمدیوسف»می‌آورند. ملاهم حکم سنگسار را تطبیق می‌کند. پسر را هم شلاق می‌زنند. گفته می‌شود دخترپیش ازفرار، برخلاف رضایت خودش به عقد یک مرد دیگردرآمدہ بوده»

روزنامه‌های محلی افغانستان خبر داده‌اند که رخشانه و مرد ۲۳ سالهٔ همراهش در ۴۵ کیلومتری «فیروزکوه»، مرکز ولایت غور به دست نیروهای طالبان گرفتار آمده‌اند. ولایت غور از جمله معدود ولایت‌های افغانستان است که والی آن زنی است به نام «سیما جوینده». او یکی از محدود زنانی است که توانسته چنین پستی را در افغانستان اشغال کند و همین مسئله هم نشان میدهد که زنان بیش از آنکه به نظر می رسد تحت ظلم و ستم قرار دارند و حتی به قدرت رسیدن آنها نیز چندان کمکی به بهبود وضعیتشان در این سرزمین نمی کند.

گروه هماهنگ کننده عدالت انتقالی در کابل به رادیو اروپای آزاد، رادیو آزادی می‌گوید که: «این قضیه به اثبات رسانده که زنان افغان از حقوقشان محروم‌اند و هر زمانی که برای حقوقشان صدا بلند کنند به مرگ مواجه خواهند شد.»

پس از انتشار فیلم سنگسار رخشانه، مقامات کشور افغانستان واکنش‌های متعددی نسبت به اقداماتی از این دست نشان دادند. اشرف غنی، رئیس جمهور افغانستان به نهادهای امنیتی و قضایی این کشور دستور اکید داده تا عاملان این جنایت را دستگیر و به مراجع قضایی تحویل دهند. او همچنین از شهروندان افغانستان خواسته است تا در برابر اعمال غیر انسانی و غیر اسلامی از این دست، واکنش نشان دهند.

شورای امنیت ملی افغانستان هم این قتل را به شدت محکوم کرده و در پی این اعتراض‌ها والی غور خبر داده که تا کنون بیست نفر از کسانی که در این قتل و دادگاه صحرایی مشارکت داشته‌اند، شناسایی شده‌اند.

به نظر می‌رسد شناسایی این افراد تا زمانی که ضمانت اجرایی برای محاکمه کردن و مجازاتشان وجود نداشته باشد، راهکار چندان موثری نیست، دستگیر شدگان بعد از قتل فرخنده، قتل فجیع زن دیگری که در مسجد شاه دو شمشیره کابل توسط ملایان متعصب و مردم رهگذر رخ داد، یا غالبا آزاد شده‌اند یا به احکام کوتاه مدت محکومند و در مورد قتل رخشانه عالمان دینی و مراجع مذهبی کماکان سکوت کرده‌اند.

گر چه حکم سنگسار از سوی مجلس افغانستان غیر قانونی اعلام شده است، اما روزنامه اطلاعات روز افغانستان نوشته که این حکم توسط والیان محلی اجرا می‌شود:«در سال ۲۰۱۰، یک زن و مرد در ولایت قندوز سنگسار شدند. براساس گزارش سازمان عفو بین‌الملل، این اولین سنگساری بود که پس از سقوط طالبان از سوی این گروه به‌گونه رسمی در افغانستان اتفاق افتاد. فعالان افغان این گفتهٔ سازمان عفو بین‌الملل را تکذیب کرده و گفته است، تنها در سال ۲۰۰۵ دو مورد سنگسار در ولایت بدخشان صورت گرفت. با این حال، آمار دقیقی از سنگسارهای اتفاق افتاده در افغانستان ارائه نشده است؛ ولی با این وجود، گزارش‌های رسانه‌ای در سال‌های اخیر از محکمه‌های صحرایی به نشر رسیده است. بر اساس این گزارش‌ها، دو ماه قبل، یک زن در ولایت «سرپل» سنگسار شد. در سال ۲۰۱۰، مادر و دختری در غزنی سنگسار شدند. در سال ۲۰۱۳ پلیس افغانستان موفق شد تا زنی را که از سوی طالبان در آستانهٔ سنگسار قرار داشت، نجات دهد.»

به جز تلاش اشرف غنی، رئیس جمهور کشور افغانستان  که هیاتی متشکل از نمایندگان مجلس، مقامات تامین کننده امنیت ملی، و کمیسیون مستقل حقوق بشر در افغانستان را برای رسیدگی به این جنایت تشکیل داده، کوشش منسجم فعالان حقوق زن در افغانستان و نمایندگان زن مجلس افغانستان قابل توجه است.

در ویدئویی که از جلسهٔ نمایندگان مجلس افغانستان و کمیسیون بررسی این جنایت منتشر شده،« فوزیه کوفی»، یکی از نمایندگان زن افغان، با بیانی شیوا عنوان می‌کند: «وقتی در کشوری قانون وضع می‌شود مسئولیت اجرای قانون را چه کسی بر عهده دارد؟ آیا مسئولیت اجرای قانون با افرادی است که حتی سواد خواندن نامشان را هم ندارند؟ آیا مسئولیت اجرای قانون با افرادی است که با تفنگ خود، با سنگ و با چشم ناپاک و شهوترانشان از زنان قربانی می‌گیرند؟» او بغض می‌کند و ادامه می‌دهد: «فرزندان ما که این روز‌ها مشغول امتحاناتشان هستند بخصوص دخترانمان، با دیدن این تصویر شب تا صبح بار‌ها از جای خود می‌پرند و خوابشان از آن‌ها گرفته می‌شود باعث می‌شود بپرسم ضرورت وجود ما در این مجلس کی و کجا مشخص می‌شود؟» او در اعتراض به عدم توانایی دولت اشرف غنی در کنترل امنیت شهروندان می‌گوید: «از زمانی که حکومتی به نام وحدت ملی ساخته شده، این دومین و وحشتناک‌ترین جنایتی است که علیه بشریت اتفاق افتاده و اگر با پروندهٔ فرخنده جدی‌تر برخورد می‌شد چنین رخدادی اتفاق نمی‌افتاد.» اوهمچنین تصریح می‌کند که: «هیچکس مخالف حکم شریعت نیست اما افرادی که برای رخشانه رای صادر کردند آیا سواد خواندن و نوشتن دارند؟ دست چپ و راست خود را از هم تمیز می‌دهند؟ یک روز در تمام عمر خود پایشان به دروازهٔ مکتب و مدرسه رسیده؟ اگر بر اساس شریعت صحت ازدواج رضایت طرفین است، چه تناسبی وجود دارد که یک دختر شانزده ساله را به مرد هفتاد ساله می‌دهند؟ پس این حکم ظالمانه برای رخشانه از کجا می‌آید؟»

«عزیز حکیمی»، خبرنگار سابق بی‌بی سی به خانه امن می‌گوید: «رسانه‌های محلی افغانستان لحظه به لحظه دارند جزئیات بیشتری از این حادثه را منتشر می‌کنند. پیگیر آن‌ها باشید. خیلی چیز‌ها طی روزهای آینده خواهید شنید. این دومین اتفاق در دوماه گذشته در غور است. قبل‌تر از این هم طالبان یک عروس تازه را فقط به جرم اینکه هزاره بود به رگبار بستند. غور از ولایاتی است که دولت حاکم هیچ کاری برای امنیتش نکرده. هنوز بخش‌های از آن در تصرف طالبان است و اگر با آن‌ها بر سر این جریان درست و درمان برخورد نشود بازهم ممکن است این رویداد‌ها تکرار شوند.»

مرداد
۸
۱۳۹۴
ازدواج خردسالان در پاکستان رو به افزایش است
مرداد ۸ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , , , , , ,
image_pdfimage_print

عکس:DFID-UK Department for International Development

نوشته‌: (IRIN)

ترجمه خانه امن:در شهر کوچک و پر گرد و خاک “خیرپور” واقع در استان “سِند” در جنوب پاکستان،که بازارهایش پارچه‌های دست‌باف و رودوزی‌شده ویژه‌ آن منطقه و همچنین خرماهایی را می‌فروشند که به وفور در آن منطقه رشد می‌کنند، سومرای ۱۱ ساله روحیه‌ بسیار خوبی دارد و خوشحال است.

دختری با چشمان روشن، که موهای بلند و تیره‌اش دم‌اسبی بافته شده، قرار است ظرف یک هفته ازدواج کند. درست مانند هر دختربچه‌ دیگری، او بابت النگوهای رنگارنگ، پارچه‌های رودوزی شده و کفش‌های براقی که سرتاسر خانه‌ای را پر کرده‌اند، شاد و ذوق‌زده است.

دخترک می گوید:«ازدواج کردن چیز قشنگی است. همه به من توجه می‌کنند، و به پوستم اوپتان (خمیری سنتی از جنس زردچوبه برای نرم کردن پوست) می‌زنند، درست مثل زنان زیبایی که در فیلم‌های درام تلویزیونی می‌بینم.»

اما در اتاق بغلی، مادر سومرا، کلثوم بِگوم، غمگین است. کاملاً آشکار است که این مادر شش فرزند، که پنج نفرشان دختر هستند، بخاطر اینکه بزرگترین فرزندش قرار است اینقدر زود ازدواج کند ناراحت است. دلایل دیگری نیز برای ناراحتی‌اش وجود دارد.

اگرچه سومرا هنوز اطلاعی از این ماجرا ندارد، اما مردی که قرار است با او ازدواج کند ۴۵ سال دارد، یعنی تقریباً چهار برابر سن سومرا.

 او برای این ازدواج مبلغی معادل ۴ هزار و ۲۳۷دلار آمریکا به پدر سومرا پرداخت کرده ‌است.

کلثوم می‌گوید: «او تنها یک دختربچه است. هیچ چیزی از ازدواج نمی‌داند و خبر ندارد رابطه‌اش با شوهرش قرار است چه چیزهایی برایش به همراه داشته باشد.»

در خیرپور، شهری که تقریباً ۱۲۵ هزار نفر جمعیت دارد، و در ۴۵۰ کیلومتری شمال شرقی شهر بندری کراچی واقع شده ‌است، چنین ازدواج‌هایی به طور روزافزونی رایج است. کراچی بزرگترین مرکز شهری پاکستان و مرکز استان سِند است.

هنوز معلوم نیست چه تعداد ازدواج‌ خردسالان در سال در پاکستان رخ می‌دهد. باور می‌رود که بیشترِ چنین مواردی از ازدواج‌های اجباری‌، که بسیاری از آنها در مناطق روستایی دوردست اتفاق می‌افتد، گزارش نمی‌شوند.

فعالان حقوق بشر می‌گویند: سازمان عفو بین‌الملل در گزارش سال ۲۰۱۲ خود چنین گزارش داد که علی رغم افزایش آگاهی درباره‌ انواع خشونت علیه زنان، اینگونه ازدواج‌ها زیاد رخ می‌دهند.

صندوق توسعه سازمان ملل برای زنان (UNIFEM) جنبشی علیه ازدواج‌های اجباری در پاکستان به راه انداخته است، اما  بنا به گفته‌ فعالان حقوق بشر، در حال حاضر، با وجود این تلاش‌ها، این روند همچنان ادامه دارد.

منطقه‌ سِند و جنوب پنجاب یکی از فقیرترین مناطق کشور است، و تحقیقات انجام شده پیرامون این موضوع نشان می‌دهد که این عاملی کلیدی در افزایش چنین پیوندهای غیرقانونی است، که طی آن، والدین اغلب وسوسه می‌شوند که دخترانشان را در ازای قیمت بالای پیشنهادی دامادهایی بفروشند که چندین برابر «عروس‌ها» سن دارند.

قیمت عروس معمولاً بین ۱۴۰۰ تا ۵۰۰۰ دلار است، و دختران جوانتر قیمت بالاتری دارند. خانواده‌هایی که مشکلات اقتصادی حادی دارند گفته‌اند «چاره‌ا‌ی ندارند» جز اینکه دخترانشان را به مردان مسن بفروشند. این در حالی است که در بسیاری از موارد، این معامله، بدون مشورت با دیگر اعضای خانواده، تنها توسط یک عضو خانواده که تقریباً همیشه مذکر است؛ مثل پدر یا پدربزرگ دختر، انجام می‌شود.

هینا جیلانی، نماینده‌ ویژه‌ مدافعان حقوق بشر در سازمان ملل به “آی آر آی ان”گفت: «اینجا جامعه‌ای است که از بسیاری لحاظ منحرف و غیراخلاقی است. گزارش‌هایی داریم که چنین ازدواج‌هایی به طرز روزافزونی در حال افزایش هستند، و فقط زمانی متوقف می‌شوند که قانون اجرایی شود.»

طبق قانون پاکستان، قانون جلوگیری از ازدواج کودکان مصوبه‌ سال ۱۹۲۹ اعلام می‌دارد که هیچ زنی زیر ۱۶ سال و هیچ مردی زیر ۱۸ سال اجازه‌ ازدواج ندارد. اما مثل دیگر بخش‌های قانون که هدفشان حمایت از آسیب‌پذیرترین اعضای جامعه‌ پاکستان است، این قانون نیز به ندرت اجرا می‌شود.

با این حال، استثناهایی نیز وجود دارد.در ماه مارس سال ۲۰۰۴، قاضی شهرِ دادو در سِند، دستور حمایت از اَختیار را صادر کرد؛ او دختری ۷ ساله بود که پدرش او را به مردی ۳۵ ساله برای ازدواج فروخت. کودک توانسته بود از چنگ شوهرش فرار کند، و مادرش به دادگاه رفته بود تا مانع فروش دخترش شود.

با وجود این قوانین، چنین مداخله‌هایی نسبتاً به ندرت رخ می‌دهند. سازمان‌هایی که مدارس دخترانه را در مناطق روستایی خیرپور و دیگر مناطق سِند اداره می‌کنند، گزارش داده‌اند که در بسیاری از موارد، دخترها نمی‌توانند مدرسه‌شان را تمام کنند چون به محض رسیدن به سن نوجوانی و یا حتی زودتر از آن، ازدواج می‌کنند.

بارداری در دخترانی که هنوز به سن بلوغ نرسیده‌اند هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ سلامت عاطفی، اغلب بی‌نهایت مضر است.

آسیه‌ ۱۵ ساله، که سه سال پیش مجبور شد ازدواج کند، اکنون به همراه دو فرزندش، به منزل پدر و مادرش نزدیک خیرپور برگشته است. مادرش، “دلشاد بی بی” به “آی آر آی ان” گفت: آن دختر از سوی پدرش به مردی ۳۰ ساله به عنوان زن دومش فروخته شد،که با وی «مانند یک برده رفتار می‌کرد»، به او تجاوز می‌کرد، شکنجه‌اش می‌داد، و سپس از خانه‌‌ شوهرش با لگد بیرون انداخته شد چون وی، زن سومی گرفت که جوانتر بود.

طبق قوانین اسلامی که در کشور اجرا می‌شود، مردها اجازه دارند با چهار زن در آنِ واحد ازدواج کنند. درست مانند قوانینی که رضایت هر دو زوج و زوجه را برای ازدواج لازم می‌دانند، این ماده‌ قانونی نیز که بر اساس آن، چنین ازدواج هایی می‌تواند فقط با رضایت زن های کنونی اتفاق بیافتد، اغلب نادیده گرفته می‌شود.

سازمان‌هایی مانند کمیسیون حقوق بشر پاکستان موارد شکنجه و خشونت علیه دخترانی را ثبت کرده‌اند که از سوی پدرانشان به فروش رفته‌اند. دختران ۹ و یا ۱۰ ساله نیز شامل این قربانیان هستند.

جیلانی گفت: «باید آگاهی بیشتری درباره‌ طیف وسیع‌تری از حقوق زنان و کودکان به وجود آید و همچنین باید برای کسانی که با فروش فرزندانشان، قوانین را نقض می‌کنند، مجازاتی تعیین شود. معافیت از مجازاتی که برای آنها موجود است شرایط را وخیم‌تر کرده ‌است.»

در این میان، سومرا همچنان بازیگوشی می‌کند و به پیراهن و دامن روشن و پولک‌دوزی شده‌اش دست می‌زند؛ این لباسی است که قرار است روز عروسی‌اش بر تن کند. او النگوهایی را که مناسب لباسش بود بر دستانش گذاشت. برای او، تمام این رویداد، چیزی بیش از یک بازی کودکانه نیست. اما در آینده خواهد فهمید که پایان بازی، چگونه خواهد بود.

مرداد
۶
۱۳۹۴
ازدواج اجباری در «بروندی»، دختران را در معرض خطر ابتلا به اچ‌آی‌وی قرار می‌دهد
مرداد ۶ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , ,
14520718619_43185db8f5_z
image_pdfimage_print

عکس: Jessica Lea/DFID

نوشته‌ ژان کلود کام‌وِنوبوسا (Jean Claude Kamwenubusa)

فرانسین (که نام واقعی‌اش نیست)، نجات‌یافته‌‌ی ۱۶ ساله‌ ازدواج اجباری، می‌گوید: «بعضی خانواده‌ها در بروندی، ازدواج‌های اجباری و زودهنگام برای دختران‌شان ترتیب می‌دهند. با وجود ممنوعیت‌های قانون مدنی و کلیساهای مسیحیت، چنین ازدواج‌هایی هنوز صورت می‌گیرند.» فرانسین، پس از آنکه پدر و مادرش متوجه شدند که به او تجاوز شده، مجبور شد با مردی ۳۴ ساله ازدواج کند.

فرانسین می‌گوید: «با تجربه‌ای که من دارم، معتقدم که ازدواج زودهنگام کودکان، زیر پا گذاشتن حقوق بشر برای دختران است.» این موضوع همچنین می‌تواند منجر به بارداری زودهنگام شود، که مانعی بر سر راه برنامه‌های تنظیم خانواده دولتی خواهد بود.

نبود حمایت قانونی

با اینکه در اطلاعات مربوط به ازدواج زودهنگام و اجباری در بروندی، خلا و شکاف‌هایی وجود دارد، واضح است که این سنت وجود دارد. از آن بدتر این است که این کشور قوانین و سیاست‌های جامعی ندارد که از زنان جوانی که تهدید به ازدواج‌های اجباری می‌شوند حمایت یا به آنها کمک کند؛ این مسئله چالشی خاص برای کودکانی ایجاد می‌کند که پس از فرار از ازدواج اجباری به مراکز امداد می‌روند.

در سال ۱۹۹۳، قانون «شخص و خانواده‌ بروندی» اصلاح شد تا سن قانونی ازدواج برای زن‌ها ۱۸ سال و برای مرد‌ها ۲۱ سال شود.

اما، براساس گزارش کمیته مهاجرت و پناهندگی کانادا درباره تعدد ازدواج‌های اجباری در بروندی، در سال ۲۰۱۰، هیچ قانون خاصی نبود که ازدواج اجباری را مجازات کند و تعقیب قانونی به ندرت انجام می‌شود.

ازدواج کودکان و اچ‌آی‌وی/ایدز

سازمان غیر انتفاعی “ASASS Burundi” حقوق جنسی و بهداشت باروری را ترویج، و پیرامون اچ آی وی و کمک‌های پزشکی برای افراد بدون منابع کافی، مشاوره فراهم می‌کند. وظیفه‌ این سازمان، شامل کمک به دختران برای توقف ازدواج زودهنگام است.

به گفته این سازمان، ازدواج زودهنگام و اجباری مانع تلاش‌ برای جلوگیری از انتقال اچ‌آی‌وی می‌شود زیرا تماس جنسی زودهنگام، دختران را بیش‌تر در معرض مشکلات مربوط به سلامت جنسی، از جمله عفونت اچ‌آی‌وی، قرار می‌دهد.

آرناود یکی از اعضای مهندسان سلامت و حقوق برای توسعه و عضو “ASASS Burundi” است. او گفت: «ازدواج اجباری توانایی دختران جوان را در اتخاذ یا مذاکره بر سر تصمیمات جنسی تضعیف می‌کند، تصمیماتی نظیر اینکه آیا فعالیت جنسی داشته باشند یا نه، آیا از کاندوم برای پیشگیری از اچ‌آی‌وی یا بارداری استفاده کنند یا نه. همچنین، ازدواج اجباری به توانایی یک دختر جوان در تقاضای وفاداری از سوی همسرش آسیب می‌زند.»

تاتو مجبور شد در ۱۵ سالگی ازدواج کند. الان ۲۰ سال دارد و دارای دو فرزند است. از همسرش اچ‌آی‌وی گرفته است. تاتو می‌گوید: «نه از لحاظ عاطفی و نه از لحاظ جسمی آمادگی رابطه‌ جنسی با یک مرد را نداشتم. من دچار خشونت خانگی هستم و در دوران بارداری و زایمانم دچار عوارض زیادی شدم.»

«در زندگی، سختی‌های زیادی داشته‌ام. اگر در کشوری قانونمند به دنیا می‌آمدم، هرگز ازدواج نمی‌کردم. هیچ وقت نتوانسته‌ام برای خودم تصمیمی بگیرم و حق انتخاب از من گرفته شد. به همین دلیل، در معرض آسیب هستم و زندگی ناسالمی دارم.»

فقر و عوامل مذهبی

سازمان “ASASS Burundi” گزارش می‌دهد که شاهد ازدواج‌های اجباری در مناطق روستایی بوده که فقر در آن‌ها زیاد است و دسترسی به آموزش و دیگر فرصت‌های اقتصادی محدود است.

آیشا یکی دیگر از نجات‌یافتگان ازدواج‌ زودهنگام و اجباری است. او می‌گوید: «پدر و مادر من در یک جامعه‌ محروم زندگی می‌کنند. هر دوی آن‌ها کاتولیک هستند و در کلیسا نقش‌هایی ایفا می‌کنند. آن زمان که به من تجاوز شد، اعضای دیگر خانواده، پدر و مادر من را متقاعد کردند که دانستن اینکه دختر خادمان کلیسا در منزل باردار است، مایه‌ شرم و آبروریزی است. مرا مجبور کردند که با مردی ازدواج کنم که به من تجاوز کرده بود. بعدها فهمیدم که وی به پدر و مادر من ۹۰۰ هزار فرانک بو (تقریبا ۵۸۰ دلار) پرداخت کرده بود. دختران دیگری را هم می‌شناسم که مبتلا به ویروس اچ‌آی‌وی شده‌اند چون پدر و مادرشان مجبورشان کردند با مردی ثروتمند خارج از چارچوب رسمی قانون ازدواج کنند.»

به گفته‌ آرناود، تشویق دختران به ادامه‌ تحصیل می‌تواند به کاهش ازدواج‌های زودهنگام و اجباری را کمک کند. وی همچنین معتقد است که رسانه‌ها باید سکوت خود را در ارتباط با این معضل بشکنند و به دولت فشار آورند تا اقدامی انجام دهد. او می‌گوید: «اگر دولت نتواند از ازدواج‌های زودهنگام و اجباری پیشگیری کند، همچنین نخواهد توانست از حقوق کودکان محافظت کند.»

آبان
۲۳
۱۳۹۳
سرنوشت مرا فیس بوک نوشت
آبان ۲۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , ,
image_pdfimage_print

6856181503_8d8e73208b_z

عکس: Master OSM 2011

نوشین پیروز- روزنامه نگار

چند سال پیش در اتاقم نشسته بودم و در اینترنت دنبال عکس مناسبی برای پستی که می خواستم تو فیس بوکم بذارم می گشتم که ناگهان دراتاقم باز و برادرم با خشم وارد شد. به سمت من آمد. لپ تاپ(Laptop)مرا از روی میز بلند کرده از پنجره توی حیاط انداخت. بعد هم به طرفم آمد و شروع به کتک زدن من کرد.

از صدای داد و فریاد ما، مادرم سراسیمه آمد وسعی ‌کرد جلوی برادرم را بگیرد. فریاد می‌زد:

 «ولش کن! کشتیش. مگه چیکار کرده؟ ولش کن…»

برادرم مرا پرت کرد کنارو رو به مادرم فریاد کشید: «از دخترت بپرس خانم! ازدخترت بپرس که توی فیس بوک(Facebook) چه غلطی می‌کرد؟»

مادرم محکم زد توی صورتش و گفت: «وای خدا مرگم بده، این حرف‌ها چیه می‌زنی؟ این بچه مریضه، سرما خورده، الان سه روزه که از توی خونه جُم نخورده. کلاس هم نرفته. من شاهدم مادر. به خواهرت تهمت نزن، معصیت داره والا»

برادرم درحالی که داد می‌زد گفت: «هاه! لازم نیست دخترت از خونه بره بیرون مادر من، او مرد‌ها رواز طریق اینترنت میاره توی خونه ما»

رنگ از صورت مادرم پرید. لب هاش شروع به لرزیدن کرد به دیوار تکیه داد و خودش را سُر داد روی زمین و می‌زد توی سرش و صورتش را می‌خراشید وزیر لب چیزهای نامفهومی می‌گفت.

گریه کنان گفتم: «مامان دروغ می‌گه. به قرآن دروغ می‌گه. اینجوری که داره میگه نیست.»

برادرم داد زد: «برو توی فیس بوکت ببینم چند تا مرد نامحرم جزء دوستاتت هستن؟ چند تا از پسرهای فامیل، چند تا مرد غریبه چند تا؟ هان؟ چند نفر؟ بی‌حیا! اصلا از کجا تورو می‌شناسن؟ اینا کی هستن لایک (Like) می‌زنن برات؟ جواب بده دیگه؟ از کجا می‌شناسیشون؟ من خفه‌ات می‌کنم… آبروم رو بردی… من خودم تورو می‌کشم دیگه ننویسی: حدیث دل گویم…»

و دوباره به سمت من حمله کرد.

مادرم داد زد: «بسه! ولش کن» و خودش را بین من و برادرم انداخت.

 برادرم مرا پرت کرد روی زمین. سرم به لبه میز خورد و شکافت. خون را که روی صورتم دید از بیشتر زدن من منصرف شد و گریه کنان از اتاق بیرون رفت.

مادرم به صورت من نگاهی کرد و گفت:

 «خدایا به خودت پناه می‌برم. الان حاجی می‌رسه خونه. دختر آخه این چه خاک به سری بود که کردی؟ چی برات کم گذاشته بودیم آخه؟ تو که خدا و پیغمبر سرت می‌شد، داغت رو ببینم، تو کی خراب شدی من نفهمیدم؟»

 چند دستمال داد که من روی زخم سرم بگذارم و گریه کنان ازاتاق من بیرون رفت.

معلوم بود که برادرم به پدرم تلفن زده بود چون پدرم هیچوقت به این زودی به خانه نمی‌آمد.

صدای ماشین پدرم و رسیدن او به خانه را شنیدم. تا وارد خانه شد، هراسان از مادرم پرسید:

 «چی شده؟ چرا گریه می‌کنی خانم؟»

برادرم سعی کرد آرام با او صحبت کند و برایش توضیح دهد که چه اتفاقی افتاده.

 مادرم وسط حرف او می‌پرید و برای دفاع از من توضیح می‌داد که من لابد گول خورده‌ام، حتما اشتباه شده.

 پدرم درست حرف‌های برادرم را متوجه نمی‌شد. خواست آنچه برادرم گفته را اول خودش ببیند.

 با لپ تاپ برادرم به صفحه فیس بوک من رفتند.

پدرم کمی درباره “فیس بوک “از برادرم پرسید که چیست و به چه کار می‌آید. مادرم آمد و در را بازکرد و درحالی که مرا نفرین می‌کرد، گفت که باید پیش پدرم بروم.

 تا گفتم: «سلام»، پدرم بلند شدم و محکم توی گوشم زد و گفت:

 «تف به روت. دختره پُرروی بی‌حیا»

 اما احتمالا چون آثار کتکی که از برادرم خورده بودم برای پدرم کفایت می‌کرد، از کتک زدن بیشتر من خودداری کرد.

 من گریه کنان به مادرم گفتم:

 «قرآن را بیار که رویش بزنم که مردی را به خانه نیاوردم. نه مجازی و نه غیر مجازی.»

 پدرم حرف مرا به اشتباه شنید: مرد مُجاز و غیرمجاز و به من حمله کرد.

 برادرم این بار واسطه شد و پدرم را روی صندلی نشاند و سعی کرد توضیح دهد که مجازی یعنی چه. بی‌فایده بود. پدرم درحالی که سعی می‌کرد خودش را کنترل کند، بی‌حوصله گفت:

 «پسرجون ! نشون بده ببینم چطوری یکی می‌تونه بیاد توی خونه آدم رو ببینه.»

برادرم برای نشان دادن طریقه راه انداختن دوربین لپ تاپ با “اسکایپ”(Skype) با یکی از دوستانش شروع به چت تصویری کرد و به من و مادرم اشاره کرد که از اتاق بیرون برویم.

 مادرم در حالی که چادرش را به سرمی انداخت گفت:

 «نخیر! منم باید بدونم چطوری مرد‌ها رو آورده خونه.»

 بعد هم سفت و محکم روگرفت و همگی جلوی لپ تاپ، رو به دوربین کنار هم نشستیم و به تصویر دوست برادرم در اسکایپ خیره شدیم.

مادرم خواست اوضاع را بهتر کند گفت:

 «حاج آقا، ببین، مثل آیفون تصویری خونه است. اینکه گناه نیست»

 پدرم برای اینکه مطمئن شود که آنچه فهمیده درست است، درحالی که رو به تصویر دوست برادرم «سعید» بای بای می‌کرد پرسید:

 «آقا سعید، شما الان منو می‌بینی پسرم؟ پیرهنم چه رنگیه؟»

سعید هم از همه جا بی‌خبر خندید و در حای که بای بای می‌کرد گفت:

 «سلام حاج آقا. بله. شما را خوب و واضح می‌بینم. انگار جلوتون نشستم. حاج خانم و امین را هم می‌بینم. شما یک پیراهن راه راه پوشیدن، الان زیر تابلوی «وان یکاد» نشستین. حاج خانم سلام عرض می‌کنم.»

پدرم لب گزید، محکم پشت دستش زد. بعد به ریشش دست کشید وناگهان از جا پرید و دوباره به سمت من حمله کرد؛ داد می‌زد:

 «نامحرم رو آوردی تو خونه من؟ نامردم اگه خونت رو امشب نریزم»

 صورت سعید هاج و واج هنوز روی صفحه لپ تاپ باقی مانده بود که برادرم فوری لپ تاپ را بست. مادرم پرید و خودش را واسطه من و پدرم کرد.

من داد می‌زدم:

 «به خدا این کارو نکردم. به قرآن قسم نکردم. من ” چَت” (Chat) هم به زور بلدم…»

پدرم داد و هوار می‌کشید که:

 «تو گفتی کامپیو‌تر می‌خوام مقاله علمی دربیارم ازش، گفتی واسه درسم لازم دارم. من ساده باورم شد؛ نگو خانوم چِت (چَت) می‌کرده. می‌دونی چقدر گناه کردی؟»

برادرم می‌گفت:

 «حاجی، من توی فیس بوک ده تا دوست بیشتر ندارم، خانم نزدیک صد تا رفیق داره. حالا اون‌ها که زن هستن هم بماند که چه ریخت و ظاهری دارن.

 امروز پسر آقای «محسنی» اومده دم مغازه، جوک می‌گه. می‌گم وای خیلی خنده دار بود. دل درد گرفتم. می‌دونی بابا چی بهم گفت؟ گفت:

 «چطور نشنیده بودی؟ خواهرت توی فیس بوکش نوشته بود.»

 داشتم از خجالت آب می‌شدم. گفتم:

 «مگه خواهرم توی فیس بوکه؟»

 طرف برگشته می‌گه: «کجای کاری، آنقدر هم شعر‌های قشنگی می‌گه…»

 پدرم دمپایی‌هایش را به سمت من پرت می‌کرد و داد می‌زد: «حالا شعر بگو… دِ حالا شعر بگو ببینم»

و دوباره مرا زیر مشت و لگد خود گرفت.

پدرم از زدن من که خسته شد نشست و گفت:

 «خدایا! منو اینطوری آزمایش نکن. آبروی منو جلوی در وهمسایه نبر. فردا من چطوری تو روی حاج آقا حسینی نگاه کنم آخه. چی بگه اگه بهم بگه شنیدم دخترت توی فیستوک (فیس بوک) بوده…»

مادرم ضجه می‌زد و نفرینم می‌کرد.

شش ماه بعد مرا به عقد مردی درآوردند. یک سال نشده در خانه شوهر بودم. همسر‌‌همان پسر حاج آقا حسینی، که اشعارمرا در فیس بوک لایک زده بود شدم.

مادرم معتقد بود همه چیز قسمت است. می گفت:« لابد قسمتت این بوده مادر. سرنوشت آدم را خدا تعیین می کند. قسمت تو هم لابد این بوده  بری توی فیس بوک تا شوهرت تو را آنجا  ببیند و بپسندد. اگر نه که، اصلا هرچی فکر می کنم، نمی فهمم  دختری به نجابت و مومنی تو چه دلیل داشت  که سر از اینجور جاها در آورد. »

من گریه کنان گفتم:«کدام دیدن ؟ عکس پروفایل من که گلِ مریم بود مادرجان. قسمت من این بوده یکی شعر هایم را بخواند و مرا بپسندد؟»

اما مادرم از پیدا شدن شوهر و عروسی من خوشحال تر از آن بود که به حرف های من گوش دهد.

قبل از عقد، پدرم آمد داخل اتاقی که من منتظرعاقد آماده نشسته بودم و گفت:

 «دخترم! انشالله تا چند ساعت دیگه به سلامتی می‌ری خونه بخت. به عنوان پدر ازت می‌خوام منو روسیاه نکنی. دیگه نه فیس بوک بری و نه فیس بوک رو به خونه بیاری. حالیت شد؟ دیگه شما شوهرداری، قباحتش بیشتره.»

 اشک توی چشمم حلقه زد. گفتم: «چشم بابا. چشم»

دستش روی دستگیره در بود که برگشت و گفت:

 «آهان! چِت (چَت) وچه می‌دونم اِستاپ (اسکایپ) اینا هم نکن بابا جان»

«چَت بابا»

بابا: «استغفرالله! از همون کار‌ها! می‌گم نکن»

پدرم تا آخرین لحظه عقد نگران بود که یک نفر وارد شود و بگوید: «من از فیس بوک آمدم» و مراسم عروسی به هم بریزد. هرغریبه‌ای (از فامیل داماد) که وارد می‌شد، دستش را می‌گذاشت روی قلبش ومثل ترقه از جایش می‌پرید و نگران از دیگران، هویت نا‌شناس را پرس جو می‌کرد.»

وقتی به مادرم اعتراض می کنم که چرا ریخت و قیافه، رفت و آمد، کارهای برادرم، دوستانش، جاهایی که می‌رود را نمی‌بینند و چرا به او چیزی نمی‌گویند، مادرم می‌گوید:

 «او مرد است. فرق دارد. تو دختر بودی. چه کینه‌ای هستی. شوهرت هم که والا پسر خیلی خوبیه. کدوم مردی میا‌د واسه زنش و مادرزنش وایبر نصب کنه؟

 به خاله ات که  گفتم، داشت از حسودی دِق می‌کرد، گفت :«خدا قسمت ما هم از این داماد‌ها کنه.»

 پدرم می‌گوید که حتی پیش نماز مسجد هم گفته که باید با علم جلو رفت و امروزی بود، چون دنیا عوض شده…

***

مریم چشم‌های خیس از اشک خودش را پاک می‌کند.

–   شما  درباره عوض شدن  دنیا چه نظری دارید، دنیا عوض شده؟

«دنیا همیشه درحال تغییر است. اما بعضی‌ها خودشان را با تغییرات وفق می‌دهند، بعضی‌ها آنقدر عقب‌تر از زمان می‌مانند مثل پدر من، که وقتی می‌خواهند این فاصله پیش آمده را پُرکنند یا به خودشان، یا به دیگران آسیب می‌رسانند و یا همیشه با یک فاصله ثابتی، عقب‌تر از عصر خود هستند. بله! دنیا عوض شده، اما انگار نه برای دخترانی امثال من.

 ما باید صبر کنیم تا حتما اول دنیا برای مردان عوض شود. یا آن‌ها حاضر شوند، قبول کنند که با زمانه جلو بروند، یا بتوانند اطلاعات خودشان را به روز کرده و حاضر شوند یا مجبور شوند، چیزهای جدید را امتحان کنند، قبول کنند، بعد اگر اجازه بدهند یا دلشان خواست یا صلاح دیدند، دنیای ما زنان را هم عوض کنند یا اجازه بدهند یا وادارمان کنند که با زمانه خودمان را تطبیق دهیم.»

انگار قانون نانوشته ای وجود دارد که دنیا  اول برای استفاده و زندگی مردان است  و بعد زنان.

زن فقط وقتی اجازه دارد ازهرچیزی در دنیا استفاده کند که اول مردان آن را بفهمند‌ ویا بشناسند.

جالب اینجاست در تاریخ چند نفر دانشمند زن داریم، چند نفر مرد؟

 بله. تعداد مردان بیشتر است. اما چند نفرازمردان آن زمان‌های قدیم، یا امثال برادر من در همین عصر و زمان، اگر زنی چیزی را کشف کرد و دانست، تازه آن هم اگر به او فرصت تحقیق و درس خواندن درست به اندازه مردان داده شود، حاضرهستند که آنرا بپذیرند؟ در اطراف من که هیچ کدامشان.

 امثال من زیاد هستند. ما باید همیشه پشت مرد‌ها در ردیف دوم باشیم. در این دوره و زمانه هنوزهم چیزهایی که برای بسیاری از خانواده‌ها عادی و معمولی است، پشت دیوارهای خانه ما، غیرعادی می‌شود.

خانواده امثال من، قانون‌های خودرا دارند. مثلا من نمی توانم بگویم ماهواره می‌خواهم. قیامت می‌شود. مگر اینکه شوهرم به خانه بیاید و بگوید: مریم! از فردا شب می‌تونی ماهواره نگاه کنی. شوهرم می‌گوید که من چه گوشی باید بخرم، یا او می‌تواند تعیین کند که من چه ماشینی برانم.»

– بعد از آن شب آیا پدر و برادرتان از شما عذر خواهی کردند؟

«بله و نخیر. عذرخواهی کردند اما به شیوه خودشان. در اینکه من مقصر بودم هنوز هم که هنوز است پافشاری می‌کنند و عقیده دارند محیط مجازی و بخصوص فیس بوک برای زنان مناسب نیست.

ببینید، ما یک خانواده مذهبی هستیم. حجاب فقط پوشش ظاهری نیست. پدر و برادر و حالا شوهر من به اینترنت به شکل پنجره‌ای نگاه می‌کنند که نامحرم می‌تواند وارد حریم زندگی خصوصی ما شود و این گناه است. آن‌ها‌‌ همانقدر که نسبت به حجاب زنان حساس هستند، به آزادی مجازی هم حساس هستند. و مردانی که درباره دنیای مجازی کمتر می‌دانند، بیشتر می‌ترسند.

من برای پدرم توضیح دادم شما رفتارتان مثل آدم‌هایی هست که بار اول آتش را دیدند.

چون بلد نبودند چطور از آن استفاده کنند، سوختند و سوزاندند. اما در ‌‌نهایت انسان از آتش استفاده کرد. آیا آتش خطر دارد بله. آیا آتش مفید است بله. باید بلد بود از هر چیزی چطور استفاده کرد. در دنیای مجازی و یا در اینترنت خطر وجود دارد. من هم قبول دارم. مگر در دنیا واقعی وجود ندارد؟ اما مردان ما، نمی‌خواهند زنان وارد اجتماع شوند، بدانند و بتوانند با خطرات بجنگند و یا از خود دفاع کنند و یا اصلا عامل خطر را از بین ببرند. برعکس! آن‌ها به زنان می‌گویند: «بیرون نرو» و خلاص. شاید اگر پدرم به من فرصت می‌داد تا او را با دنیای اینترنت آشنا کنم، مرا کتک نمی‌زد.»

– مادر یا پدرتان به برادرتان اعتراض نکردند که چرا دست روی خواهرت بلند کردی؟ آیا او جازه داشت شما را کتک بزند؟

«نه! پدرم که هربار حرف آن روز می‌شود می‌گوید:

 «خوب مرد است! غیرت دارد. از شدت نگرانی کور شده بود.»

 پدرم، برادرم و اشتباه و گناه او را توجیه می‌کند؛ و مادرم می‌خواهد همه چیز را رفع و رجوع کند. می‌گوید که هردو از شدت غیرت و دوست داشتن من دچار جنون شده بودند. مادرم عقیده دارد من خودم مقصر بودم! و به آتش خشم آن‌ها دامن زدم. بهتر بود من زود‌تر می‌رفتم و به برادرم می‌گفتم می‌خواهم بروم در فیس بوک عضو شوم و با برادرم مشورت می‌کردم بعد با هم عضو این شبکه اجتماعی می‌شدم.

درست مثل بچگی که می گفت دست برادرت را درخیابان ول نکنی .درحالی که ما فقط دوسال اختلاف سن داشتیم. اما مادرم فکر می کرد برادرم می تواند از من محافظت کند و نه برعکس . مادرم می‌گوید من به پدرت گفتم که تا با برادرت صحبت کند. نباید دست روی زن بلند کند. کار درستی نیست. گناه هم دارد.»

– آیا از برادرت نپرسیدی که چرا مسئله را بین خودش و شما حل نکرد؟ یاچرا فقط به مادرو پدرتان اطلاع نداد، چرا” او” به خودش این اجازه را داد و  شما را کتک زد؟

«فقط یک بار درباره آن روز با هم حرف زدیم وبرادرم گفت:

من متاسفم که تورا کتک زدم اما فکر می‌کنم هرکسی جای من بود همین کاررا می‌کرد. من در آن لحظه از شدت غیرت و ترس از دست دادن تو و از فکر آبروی خانوادمان که داشت از بین می‌رفت، داشتم دیوانه می‌شدم. احتمالا

من به او گفتم: نه برادر! من جای تو نمی‌توانم باشم چون این کاررا نمی‌کردم. من حرف می‌زدم. یا من تورا قانع می‌کردم و یا تومرا را قانع می‌کردی. و یا اگر در ورطه فساد و تباهی هم افتاده بودم، مرا نجات می‌دادی. نه، من جای تو بودم اینکار را نمی‌کردم، اما هرکسی دیگر جای من بود، احتمالا می‌رفت و از دست تو شکایت می‌کرد. البته واضح است که دوباره هم جر و بحث بین ما درگرفت.»

– شما جای برادر و یا پدرو مادرتان بودید، با توجه به شرایط آن‌ها، با دختران چطور رفتار می‌کردید ؟

  «من اگر جای برادرم بودم، اول سوال می‌کردم. اینکه چیزی نبود. حتی خیلی بد‌تر از این هم اگر کاری کرده بودم، اول کتک نمی‌زدم، بعد حرف بزنم، درآخر معذرت بخواهم!

 شاید می‌رفتم و موضوع را به پدرو مادرم می‌گفتم و توضیح می‌دادم که نگران وضع و زندگی خواهرم هستم. اما او هم خبرداد و دهن لقی کرد، هم دخالت در تربیت و زندگی من کرد، هم پدرم را علیه من تحریک کرد، هم مرا کتک زد. بعد‌ها هرچه بیشتر فکر کردم دیدم علتش غیرت نبوده. علتش حسودی بود!

چیزی که نمی‌خواهد قبول کند. این است که من دوست‌های بیشتر داشتم یا جلب توجه کرده بودم، اینکه جوک را من نوشته بودم نه او ویا من شعر نوشته بودم نه او… من فکر می‌کنم غیرت اورا عصبی نکرده بود. حسادت بود.»

– شما گفتید که پایبند خانواده‌ای مذهبی هستید، مطابق قانون ایران  و شرع اسلام این  کتک زدن ، تهمت و یا مجبور کردن شما به ازدواج ، همه این اتفاق ها را چطور تقسیر می‌کنید؟ پس عدالت کجاست ؟

«من از پدرو برادرم به پلیس شکایت نکردم و نمی‌کنم. راستش کل ماجرا به شدت مضحک اما دردناک بود. فکر کنید پلیس می‌پرسید: «خانم چرا شمارا کتک زدند؟» باید می‌گفتم: «چون غیرتی شده بودند. چون من عضو فیس بوک بودم. چون پست‌هایم بیشتر از برادرم لایک خورده بود. مسخره است. اما واقعیت دارد. من به خاطر عضو فیس بوک بودن کتک خوردم. هم من می‌دانم و هم خانواده‌ام که حق با من بود. من هیچ گناه و کار اشتباهی نکرده بودم. اما آن‌ها که اشتباه کردن، تنبیه نشدند.

صورت خیس از اشک خودش را پاک می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:

 برادرم را واگذار خدا کردم. اما تاجای ممکن سعی می‌کنم که کمتر اورا ببینم. هنوز که نتوانستم اورا ببخشم.

پدرم را بخشیدم. چون برادرم او را تحریک کرد و از کم اطلاعی پدرم سوء استفاده کرد. احتمالا پدرم اگر به اندازه الان دنیای مجازی را می‌شناخت، ممکن بود مرا لفظی دعوا کند، اما مرا به آن شدت کتک نمی‌زد. و یا به ازدواج من به آن سرعت اصرار نمی‌کرد. دلم از این می‌سوزد که من هیچ کار بدی ،خلاف و یا گناهی نکرده بودم. فقط به خاطر جهل دیگری، کتک خوردم!

متاسفم که از اینکه پدرم نفهمید و هرگز نخواست قبول کند که شاید دخترش بیشتر از پسرش چیزی را بلد باشد. حتی به فکرش نرسید که شاید دخترم درست بگوید و پسرم اشتباه ‌کند.

مطمئنم شما اگر از پدرم بپرسید که آیا بین دخترو پسرتان فرق می‌گذارید؟ حتما می‌گوید خیر. اما در این مواقع است که معلوم می‌شود برای او دختر و پسر یکسان نیستند. پدرم مرا دوست دارد. اما قبول ندارد.

و این خیلی دردآور است. اینکه عقل و شعور و ارزش برای من قائل نیست، مرا باور ندارد، بیشتر از کتک‌هایی که خوردم، برایم درآوراست. برای این موضوع به کجا شکایت کنم؟ کدام قاضی؟ کدام عدالت؟ مگر من خواستم زن به دنیا بیاییم؟ مگر طرز فکر پدرم را می‌توانم تغییر دهم؟ چطور تنبه شود وقتی کارش را اصلا غلط و بد نمی‌داند؟»

–  آیا این قدرت را در خود می بینید که آینده خودتان را در دست گرفته و آن طور که درست می دانید زندگی کنید ؟

 «هرلحظه به آن فکر می‌کنم. هنوز راهی پیدا نکرده‌ام. اما یک چیز برایم روشن است، پسریا دخترم سرنوشت من و برادرم را نخواهند داشت. آنها را جور دیگری تربیت و بزرگ می‌کنم. حتی اگر همه مردهای فامیل مخالفم باشند.»

چشمانش پر از اشک شده.

به صندلی تکیه می‌دهد و دستش را روی شکمش نگه می‌دارد و لبخند می‌زند.

آبان
۱۵
۱۳۹۳
مبارزه با آمار بالای ازدواج کودکان در تانزانیا
آبان ۱۵ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , ,
image_pdfimage_print

Jangwani Girls school newsbanner

عکس: UNFPA/RCO/Selemani _ معلمان و دانش آموزان در مدرسه راهنمای دختران جانگ وانی ” Jangwani”در  “دارالسلام تانزانیا “که  در مراسمی برای حقوق دختران در  کمپین ملی ” به ازدواج کودکان پایان دهید” شرکت کردند .

 ١۵ سپتامبر ٢٠١۴ (٢۴ شهریور ١٣٩٣)

نوشته: ساوییچه وامونزا (Sawiche Wamunza)

ترجمه: اهورا افشار

دارالسلام، تانزانیا – در استان «مارا» والدین دختری به نام «هپینس» (Happiness) فکر می‌کردند که وی در دوازده سالگی به سن ازدواج رسیده است، دیگر او را به مدرسه نفرستادند. برنامه داشتند او را ختنه کنند و به عقد مردی درآورند که خودشان انتخاب کرده بودند. ولی هپینس به این چیزها تن نداد.

وی از خانه پدری گریخت و به مرکز «ماسانگا» پناه برد که از طرف «صندوق جمعیت سازمان ملل متحد» حمایت می‌شود. کارکنان این مرکز ٨ ماه تلاش کردند والدین وی را قانع کنند که او را دوباره به مدرسه بفرستند. بالاخره دل پدر و مادرش به رحم آمد و هپینس توانست تحصیلات خود را ادامه دهد. ولی او همچنان در مرکز ماسانگا زندگی می‌کند و آرزو دارد که از سایر دخترانی که شرایط مشابهی قرار دارند به اندازه خودش حمایت شوند.

برای این کار کمپینی راه اندازی شد که از کودکانی مانند هپینس که تحت فشار قرار دارند ازدواج کنند، حمایت کند. بدین ترتیب، روز ٢۴ آگوست (برابر با ٢ شهریور) کمپین ملی و دولتی «منطقه عاری از ازدواج کودکان» با همکاری سازمان هایی از قبیل صندوق جمعیت سازمان ملل متحد، «شرکت گراسا ماکل که امانات و سپرده ها را نگهداری می کند» (Graça Machel Trust)، «انجمن منزلت کودکان» (Children’s Dignity Forum) و «کانون زنان در رسانه‌های تانزانیا» (Tanzania Media Women’s Association)، برای پایان دادن به پدیده ازدواج کودکان راه اندازی شدند.

این کمپین که در استان “مارا” شروع به کار کرده است با مردم ارتباط برقرار می‌کند که آنان را از حقوق دختران و مسئولیت آحاد مردم برای احترام به آن آگاه سازد. این کمپین بخشی از طرح گسترده‌تر اتحادیه آفریقا برای خاتمه دادن به ازدواج کودکان است.

هپینس به صندوق جمعیت سازمان ملل متحد گفت: «من خیلی خوشحالم که این کمپین امروز آغاز به کار کرد. فکر می‌کنم کمک کند که صدای دختران بی‌صدای استان مارا و کل تانزانیا باشد.»

«اعضای قبیله‌ام می‌خواستند ازدواج کنم»

سرگذشت دختر ١٣ ساله‌‌‌‌‌ای به نام «پیلی» که او هم در استان “مارا” سکونت دارد، همانند طنین یک صدا، شبیه سرگذشت هپینس است. پیلی اظهار داشت: «اعضای قبیله‌ام می‌خواستند ختنه‌ام کنند و‌ ازدواج کنم. مادرم مرا نجات داد و به مرکز ماسانگا برد.» هپینس و پیلی از اندک دخترانی در این منطقه هستند که توانستند از ازدواج زودهنگام و ختنه پیش از آن که محقق شود فرار کنند.

تانزانیا دارای یکی  از بالاترین آمار ازدواج کودکان در دنیاست. بر اساس آمار سلامت و شاخصه‌‌های جمعیتی در سال ٢٠١٠، به طور متوسط تقریبا از هر ۵ دختر ۲ نفر از آنها قبل از رسیدن به سن ١٨ سالگی ازدواج می‌کنند. در تانزانیا، قانون ازدواج ١٩٧١ هنوز معتبر است که اجازه می‌دهد دختران ١۵ ساله با رضایت والدین ازدواج کنند و یا حتی دختران ١۴ ساله در صورتی که دادگاه با تقاضای ازدواج موافقت کند.

سوفیا سیمبا، وزیر توسعه اجتماعی، جنسیت و کودکان، در روز آغاز کمپین در دارالسلام گفت: «ازدواج کودکان چالش بزرگی را برای کشور به وجود می‌آورد. این یکی از دلایل اساسی ترک تحصیل، فقر و مرگ و میر مادران است، برای اینکه مادران توانایی مراقبت از خود و کودکشان را ندارند.»

معمولاً ازدواج کودکان همراه ختنه دختران است چرا که نشان دهنده آن است که دختران به مرحله زنانگی رسیده اند. دخترانی که فرض می‌شود به سن ازدواج رسیده‌اند معمولاً دیگر به مدرسه نمی‌روند برای اینکه انتظار می‌رود مسئولیت‌های خانگی شوهرشان را به دوش بگیرند. چنین سنت هایی حقوق دختران را نقض می‌کند. در نتیجه دخترانی که مثل هپینس و پیلی که از حقوق خود مطلع‌اند، بهتر می‌توانند از خود دفاع کنند.

گراسا ماکل، همسر رئیس جمهور موزامبیک، و همچنین رئیس شرکت Graça Machel Trust اظهار داشت: «می‌توان در یک نسل به ازدواج کودکان خاتمه داد.» ولی وی می‌افزاید: «تغییر، تنها از طرف بزرگسالان ممکن نیست. باید نوجوانان و جوانان نیز خواهان آن باشند. باید در ذهنشان حک بشود.»

فعالیت و عکس العمل

برای اطمینان حاصل کردن از اینکه کمپین موفقیت‌آمیز است، صندوق جمعیت سازمان ملل و همکارانش خواهان سرمایه گذاری بیشتر در نهادهایی که از زنان و دختران محافظت می‌کنند و همچنین سرمایه گذاری بیشتر در سلامت جنسی و بهداشت و حقوق باروری هستند. آنان همچنین از افزایش حداقل سن ازدواج به ١٨ سالگی و اجباری کردن آموزش متوسطه برای همه نوجوانان پشتیبانی می‌کنند.

ناتالیا کامن (Natalia Kanem)، نماینده صندوق جمعیت سازمان ملل در تانزانیا در مراسم افتتاحیه کمپین گفت: «ضروری است که در مورد دختران سرمایه گذاری کنیم. تحصیل بیشتر و ازدواج دیرتر به خانواده سالم‌تر و غنی‌تر می‌انجامد. دختری که دیرتر ازدواج می‌کند توانیی بیشتری دارد تصمیم بگیرد در چه زمانی می‌خواهد بچه‌دار شود و چند بچه می‌خواهد داشته باشد.»

این کمپین در دیگر مناطقی که ازدواج کودکان در آن رواج دارد، به زودی آغاز به کار خواهد کرد.

بنجامین مکاپا (Benjamin Mkapa)، رئیس جمهور سابق تانزانیا اظهار داشت: «من فکر می‌کنم آنچه امروز انجام می‌دهیم در سایر نقاط کشور چراغی روشن می‌کند. ما تا وقتی که تمام تانزانیا منطقه عاری از ازدواج کودکان اعلام شود متوقف نمی‌شویم.»

صندوق جمعیت سازمان ملل همچنین از تاسیس «دفتر جنسیت و کودکان» در مراکز پلیس حمایت می‌کند که در آن افراد تعلیم‌دیده به مسائل زنان و دختران رسیدگی می‌کنند. در سراسر کشور این مراکز تاسیس می‌شوند و اولویت با مناطقی است که آمار ختنه دختران و ازدواج کودکان در آن بالاست.

انتظار می‌رود همچنان که دختران بیشتری مثل پیلی به حقوقشان دست می‌یابند و استعدادهای بالقوه خود را پرورش می‌دهند، حمایت مردم از این کمپین هم بیشتر شود.

هپینس به صندوق جمعیت سازمان ملل متحد گفت: «خوشحالم که ختنه نمی‌شوم و می‌توانم به مدرسه بروم. تا زمانی که نوجوان هستم ازدواج نمی‌کنم.»

شهریور
۳۱
۱۳۹۳
وکیل مالیایی صلح و امید را می سازد
شهریور ۳۱ ۱۳۹۳
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , ,
image_pdfimage_print

WoA_SaranKeitaDiakite_300x300_EN jpg

عکس: beijing20/unwomen

مترجم: مینا فخرآور

داستان هایی از تجاوز گروهی، ازدواج اجباری و پدر هایی که با زور اسلحه مجبور به تجاوز به دخترانشان شدند، خواب را از چشم او ربوده است. ساران کیتا دایاکیته به زنان بی شماری گوش داده است که از قساوت و جنایاتی که بر مردم  کشور جنگ زده اش( مالی) به دست گروه های مسلح بعد از کودتای مارس ٢٠١٢ می رفت،  سخن می گفتند.در آوریل ٢٠١٢، در حالی که زنان کم کم از مذاکرات صلح در سراسر دنیا بهره مند می شدند، او یکی از زنان انگشت شماری بود که در مذاکرات صلح در واگادوگو Ouagadougou در بورکینا فاسو نقش داشت.

ساران می گوید: ” در کمال صداقت به شما اطمینان می دهم که در آن زمان، صدای ما به وضوح شنیده شد. تمام مسائلی که مطرح کردیم، در بیانیه نهایی لحاظ شدند.”

” اگر قصد مذاکره دارید، بایستی همه را در آن سهیم کنید. شما نمی توانید عهده دار مذاکرات باشید و نصف جمعیت را  به حساب نیاورید. زنان کلید رسیدن به صلح هستند. زنان، ارزش زندگی را درک می کنند. زنان، عاشق زندگی هستند. زنان، زندگی می بخشند. زنان، زندگی ها را نجات می دهند و این زنان هستند که آماده اند تا زندگی خود را بدهند تا که حتی همین زندگی ما از آنها متولد شود… عمل مذاکره است که زن را تعریف می کند. برگزاری مذاکرات بدون حضور زنان منجر به شکست می شود. اصلا مذاکرات  بدونِ زنان ممکن نیست.”

تجاوز جنسی به عنوان سلاح جنگی

مسیر کاری و حرفه ای ساران Saran یعنی وکالت با تخصص در حقوق بین الملل، در یک جامعه سنتی به هیچ روی کار آسانی نیست. امّا امروز او رئیس سازمان غیر دولتی ” کار بر صلح و امنیت زنان” کشورش مالی است.

او می گوید: ” شنیدن شهادت این زنان از  آنچه برایشان رخ داده، بسیار وحشتناک است. سن قربانیان از نه تا هفتاد ساله است. ترسی که این باز ماندگان تحمل کرده اند را تصور کنید! کاملاً درست است اگر بگوییم که از تجاوز جنسی،  به عنوان سلاح جنگی استفاده شده است.”

او از مهارت های حقوقی خود برای آموزش و توانمند سازی زنان جنگ زده مالیایی و در نهایت دستیابی به عدالت بهره برده است. سازمان مردم نهاد او، به بازماندگان خشونت با خدمات رایگان پزشکی و روان درمانی، مشاوره حقوقی و حتی برنامه های کار یابی  برای زنان و دخترانی که مجبور به ترک محل زندگی خود شده اند، یاری می رساند. او همچنین برای مشارکت زنان در حل بحران و مذاکرات صلح لابی و اعمال فشار می کند.

از آن زمان تا کنون ساران Saranانعکاس صداهای ناشنیده زنان مالی  بوده و بر مشارکت فعال آنها در مذاکرات صلح در بسیاری از مجامع سطح بالا، از جمله بحث آزاد شورای امنیت سازمان حقوق بشر که مرتبط با خشونت های جنسی مناقشه آمیز در آوریل ۲۰۱۳ است، پافشاری کرده است.

او می گوید: “زنان در قلب مسئله قرار دارند. مشارکت فعال آنها واجب و ضروری است، فعال به معنای واقعی کلمه. در تمامی مراحل مدیریت بحران، زنان بایستی صاحب نقش باشند. بحرانی که بخواهد بدون حضور زنان مدیریت شود، حتما شکست می خورد. “

لینک منبع