صفحه اصلی  »  آثار خشونت خانگی
image_pdfimage_print
بهمن
۱۸
۱۳۹۷
کامران و تنهایی‌هایش
بهمن ۱۸ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
shutterstock_423725905
image_pdfimage_print

Photo:Polina Gazhur/www.shutterstock.com

سمیه تیرتاش

زن خودش را به میز چوبی می‌چسباند، صدایش را پایین می‌آورد و ادامه می‌دهد: «شما دیگه مشاور هستید و می‌دونم که این حرفها پیش خودمون می‌مونه!»

کمی مکث می‌کند و بی مقدمه می‌گوید: «وقتی شوهرم بهم خیانت کرد، آتشفشانی تو خونه به پا شد. این بچه‌ام هم شاهد همه‌ی دعوا و مرافعه‌های ما بود. یعنی خب شوهرم به کل کنترلش رو از دست داده بود و هر چی دم دستش می‌اومد به در و دیوار می‌کوبید و خرد و خاکشیر می‌کرد. بچه‌ام کامران اون موقع فقط سه سالش بود ولی ….»

سرم را تا جایی که میز اجازه می‌دهد به سمت دهان زن نزدیک می‌کنم تا بهتر بشنوم که مردی بلند قد با شانه‌هایی خمیده در میان چارچوب در ظاهر می‌شود. زن رد نگاهم را با نگاهش تعقیب می‌کند و جمله‌اش را کامل می‌کند:

«ولی معلمش میگه که اصلا با بچه‌های دیگه ارتباط نمی‌گیره و خیلی ساکت و منزویه. خلاصه خانم باقی، من و پدرش اومدیم که از شما راهنمایی بگیریم.»

روی صندلی چرمی می‌چرخد و رو به مرد می‌گوید: «دارم برای خانم باقی توضیح می‌دم که کامران تو خونه چه‌طوری هستش! اینکه چه‌قدر به من می‌چسبه و مدام می‌گه می‌ترسم.»

ببشتر بخوانید:
گزارشی از یک آزارگری در خانواده

مادر شدن در کودکی

هیچ‌کس سپیده را دوست نداشت

مرد زیر لب سلام می‌کند و در سکوت کنار زن می‌نشیند. ۵۰ سالی را پشت سر گذاشته و هم‌سن و سال زن به نظر می‌آید.

سعی می‌کنم چهره‌ی هراسیده‌ی کامران را با جزییات رفتارش در کلاس به یاد بیاورم. پسرک پنج ساله‌ی خجولی که در فعالیت‌های گروهی شرکت نمی‌کند. حاضر نیست با هیچ‌کس در کلاس هم‌صحبت شود و اکثر اوقات کنار معلم کمکی فیلیپینی نشسته و از او جدا نمی‌شود.

زن رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند: «با توجه به اینکه من و همسرم خیلی سفر می‌ریم و خب بعضی وقت‌ها پیش می‌ِآد که هر دو با هم نیستیم، باید یک فکری برای اضطراب کامران بکنیم. مواقعی که باباش نیست شب‌ها می‌آد پیش من می‌خوابه، باباش هم که برمی‌گرده، حاضر نیست تو اتاق خودش تنها بخوابه. تا دستشویی رو می‌گه باید باهام بیایید. یک وقتایی می‌برمش زمین بازی کنار خونه‌مون که با هم‌سن و سال‌هاش بازی کنه، ولی دریغ از یک کلمه حرف که با بچه‌ها بزنه. یک کمی با تاب و سرسره ور می‌ره، بعدشم می‌گه حوصله‌ام سر رفته، بریم خونه!»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

نگاهی به مرد می‌اندازم و می‌گویم: «دوست دارم حرف‌های شما رو هم بشنوم. کامران با شما چه رفتاری داره؟ شما باهاش چه برخوردی دارید؟ سفرهاتون رو چه جوری براش توضیح می‌دید؟ براش می‌گید که چند روزه می‌رید؟ اون وقت‌هایی که نیستید باهاش در تماس هستید؟»

مرد بلافاصله جواب می‌دهد: «خانم باقی من همه کار برای بچه‌ام انجام می‌دم. هیچی براش کم نمی‌ذارم. کامران در جریان سفرهای من هست. مدام بهش زنگ می‌زنم و حالش رو می‌پرسم. ولی خب، اون نمی‌خواد با من حرف بزنه. هر چه‌قدر هم اصرار کنم که بابا جان بیا با هم حرف بزنیم، بیشتر قایم می‌شه. خدمتکار فیلیپینی ما که کامران خیلی بهش وابسته است، جواب تلفن‌ها رو می‌ده. اگه هر دومون سفر باشیم که ….»

زن جمله‌ی مرد را قطع می‌کند و تند تند توضیح می‌دهد: «خانم دکتر {…}، حتما اسمش به گوش شما خورده، می‌گه کامران داره از ابزار کنترل استفاده می‌کنه تا شما رو در اختیار خودش داشته باشه و حرف خودش رو به کرسی بشونه. خب البته من خودم هم دارم درسش رو می‌خونم. من و همسرم از وقتی توی کلاس‌هاشون شرکت می‌کنیم، خیلی تغییرات کردیم. همین سفرهایی که می‌رم در ادامه همکاری با خانم دکتر هستش ….»

مرد به سمت من برمی‌گردد و می‌گوید:‌ «خانم باقی! یک راه حل به ما بدید که با این بچه چه کار کنیم؟ توی خونه حرف حرف خودشه. اگه چیزی بر وفق مرادش نباشه، چنان جیغ و دادی راه می‌اندازه که بیا و ببین. البته این تقصیر خدمتکارمون هم هست. اون‌قدر دل به دلش می‌ده و هر چی می‌خواد رو در اختیارش می‌ذاره که این بچه رو بد عادت کرده. البته بیچاره زن خوبیه، خودش مادره و خیلی کامران رو دوست داره. کامران هم خیلی بهش وابسته است و یک لحظه ازش جدا نمی‌شه. وقتی نیستیم، خیال ما از بچه راحته که آب توی دلش تکون نمی‌خوره ….»

جمله‌اش به پایان نرسیده که یک‌باره از جا بلند می‌شود و به ساعتش نگاه می‌کند: «ببخشید من باید برم ماشین رو جابه‌جا کنم، الان برمی‌گردم.»

این را می‌گوید و به سرعت اتاق را ترک می‌کند.

زن رفتن مرد را تماشا می‌کند و بی فوت وقت، جمله‌اش را از همان جایی که نیمه کاره رها کرده بود، ادامه می‌دهد:

«خلاصه خانم باقی، سرتون رو درد نیارم. زندگی ما شده بود جهنم، تا اینکه من با کلاس‌های مهارت‌های زندگی خانم دکتر آشنا شدم و توی کلاس‌هاش شرکت کردم. بعدش هم شوهرم را راضی کردم که او هم با من بیاد. حالا خدا رو شکر خیلی عوض شده. شوهرم رو می‌گم. خودم هم خیلی توی این کلاس‌ها پیشرفت کردم و یک جورهایی دستیار خانم دکتر شدم. سفرهام هم برای همین کلاس‌هاست. الان مشکلم فقط کامرانه. وقتی خونه هستم، گوشه‌ی لباسم رو ول نمی‌کنه. چشم‌هاش همش این‌ور و اون‌ور می‌چرخه و نگرانه. حالا اون روز دیدم موقع خواب، خدمتکارم داره بهش می‌گه اگه نخوابی داداشت میاد و حسابی کتکت می‌زنه. منم سریع پریدم توی اتاق و گفتم که اصلا این جوری نیست و داداشت دوستت داره و هیچ‌وقت دعوات نمی‌کنه. حالا باید یادم باشه به این دختره بگم دیگه از داداشش نترسونتش! خانم باقی این حرفا پیش خودمون می‌مونه دیگه؟! تو رو خدا به روی شوهرم نیارید‌ لطفا!»

حرف زن را قطع می‌کنم و می‌پرسم: «شما بچه‌ی دیگه‌ای هم به غیر از کامران دارید؟ یعنی وقتی نیستید، خواهر و برادراش پیشش هستند؟»

زن بی‌حوصله جواب می‌دهد: «من دو تا پسر دیگه هم دارم. یکی۲۳ سالشه و یکی دیگه ۲۵ سالشه که البته میونه‌ای با کامران ندارند. تقریبا هم هیچ‌وقت خونه نیستند. یعنی صبح می‌رن از خونه بیرون و آخر شب میان خونه. چه‌طور مگه؟!»

  • خانم {…} عزیز، شما اول به چند تا سوال من در مورد خودتون جواب بدید تا بعد بریم سراغ کامران و ترس‌هاش.»

زن خودش را جمع و جور می‌کند. در همین حین مرد به اتاق باز می‌گردد و سر جایش می‌نشیند. سوال‌هایم را نپرسیده رها می‌کنم. حالا هر دو خیره به من، بی‌صبرانه منتظر راه حلی هستند تا کامران ترس‌هایش را رها کند و مثل پسر بچه‌های هم‌سن و سال خودش، با شور و نشاط شیطنت کند و خنده از لبانش دور نشود.

سعی می‌کنم از این پازل هزار تکه، یک تصویر واضح و مشخص برای زن و مرد بسازم و آن را به ایشان نشان دهم.

می‌گویم: «اول از همه باید بفهمیم که چرا کامران می‌ترسه و بعد دنبال برطرف کردنش باشیم. خب پسر کوچولوی ما خیلی تنهاست و با این سن کمش خیلی تجربه‌های سختی داشته ….»

زن نمی‌گذارد حرفم را تمام کنم و همان‌طور که کیف دستی‌اش را در مشت‌هایش فشار می‌دهد، می‌گوید: «البته خانم دکتر گفته که کارهای کامران همش ریشه در کنترلگری داره و اون می‌خواد ما رو کنترل کنه. اگه بشه چند تا راه بهمون بگید تا کامران شرایط ما رو راحت‌تر بپذیره.»

نفس عمیقی می‌کشد و به پشتی صندلی تکیه می‌دهد.

مرد ادامه می‌دهد: «بله! دقیقا! ما خیلی دل به دل کامران می‌دیم. او هم باید یاد بگیره که نمی‌شه زندگی همیشه به کامش باشه.»

دندان‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم. در دوره‌ی کار‌آموزی استادم می‌گفت بعضی مراجعه‌کننده‌ها دوست ندارند در مورد علت به‌وجود آمدن مشکلاتشان چیزی بدانند و تنها به دنبال راهی برای رهایی از اضطراب‌ها و نگرانی‌هایشان هستند.

نگاهی به نگاه منتظرشان می‌اندازم و بدون توجه به صدای درونم توضیح می‌دهم: «برای اینکه کامران را از تنهایی در بیارید، بهترین راه پیدا کردن چند دوسته که باهاشون رفت و آمد کنه، مثلا همکلاسی‌هاش می‌تونند دوستای خوبی براش باشند. یعنی بعضی وقت‌ها اون‌ها بیان خونه‌ی شما و گاهی کامران بتونه بره به خونه‌ی اونها. معاشرت به‌علاوه‌ی برنامه‌هایی که کامران بتونه با دوستاش پارک و سینما و جاهای تفریحی بره، برای پر کردن تنهاییش موثره. اینکه با کسانی معاشرت کنید که در طول مدتی که نیستید، بتونند به کامران سر بزنند هم خوبه ….»

زنگ با صدای گوش‌خراشی به صدا در می‌آید. زن موبایلش را چک می‌کند، مرد به ساعتش نگاهی می‌اندازد و هر دو با هم از جایشان بلند می‌شوند.

زن می‌گوید: «خیلی ممنون از راهنمایی‌هاتون، حتما این کارها رو می‌کنیم، فقط ما اینجا چون هیچ‌کس رو نمی‌شناسیم، می‌شه یک جلسه با مامان‌های همکلاسی‌های کامران بذارید و ما رو به هم معرفی کنید تا من بتونم باهاشون صحبت کنم؟»

دستم را به سویش دراز می‌کنم و می‌گویم: «بله بله، حتما یک جلسه هماهنگ می‌کنیم و بهتون خبر می‌دیم. در ضمن خانم {…} عزیز، شما چون وقتتون آزادتره، توی هفته‌ی آینده لطفا به من سر بزنید تا در مورد کامران با هم بیشتر صحبت کنیم.»

دستم را می‌گیرد و به آرامی فشار می‌دهد و می‌گوید: «چشم. حتما مزاحم شما می‌شم. باز هم برای همه چیز ممنونم.»

این را می‌گوید و از اتاق بیرون می‌روند.

 

 

 

بهمن
۱۱
۱۳۹۷
تونس، پرچمدار حمایت از قربانیان خشونت خانگی
بهمن ۱۱ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
shutterstock_750250402
image_pdfimage_print

Photo: Polina Gazhur/www.shutterstock.com

نعیمه دوستدار

جنبش حقوق بشر در تونس قدمتی نزدیک به سه دهه دارد. به نظر می‌رسد تلاش‌های بی‌وقفه فعالان حقوق بشر در این کشور برای حقوق زنان در سال ۲۰۱۸ پس از آنکه در جولای سال ۲۰۱۷ قوانین مربوط به خشونت خانگی و خشونت علیه زنان دستخوش تغییر و اصلاحات فراوانی شد، به نتیجه نشسته است.

تعریف خشونت خانگی در قوانین جدید تصویب شده در تونس با هدف توانمندسازی قربانیان خشونت وسعت بیشتری یافته است. در قانون جدید، خشونت فیزیکی، روانی و جنسی به عنوان خشونت‌های خانگی شناخته شده‌اند.

کشور تونس به عنوان کشوری پیشرو در حقوق زنان در جهان عرب شناخته می‌شود. در ماده ۲۱ قانون اساسی این کشور آمده است همه شهروندان اعم از زن و مرد حقوق و وظایف یکسانی دارند و در محضر قانون بدون هیچ تبعیضی با هم برابرند.

در قوانینی که در سال ۱۹۵۶ تصویب شده‌اند، چند-همسری برای همیشه لغو شد و مردان مسلمان تونسی نمی‌توانند از قانون اسلامی داشتن چهار زن استفاده کنند. آنها همچنین نمی‌توانند بدون هیچ بهانه‌ای همسرشان را طلاق دهند.

با وجود این شرایط اما فعالان حقوق بشر تونسی می‌گویند از هر دو زن تونسی یکی قربانی خشونت است و آمار خشونت خانگی در این کشور بالاست. به این ترتیب آنها به دنبال تصویب قوانین حمایتی جدید هستند.

قانون جدید حمایت از قربانیان خشونت خانگی

بر اساس قانون جدید حمایت از قربانیان خشونت خانگی در تونس، زنان می‌توانند در مقابل خشونتی که از سوی همسرانشان یا دیگر افراد خانواده نسبت به آنها اعمال می‌شود، از قانون کمک بخواهند.

بر اساس قانون حمایت از قربانیان خشونت خانگی «هرگونه عمل تهاجمی فیزیکی، روحی، جنسی یا مالی علیه زنان بر اساس تبعیض جنسیتی که منجر به آسیب فیزیک، جنسی، روحی یا مالی شود (مانند تهدید به چنین تهاجمی)، خشونت علیه زنان است.»

بیشتر بخوانید:

بریتانیا و قوانین خشونت خانگی

تجاوز و خشونت خانگی در قلب اروپا

سوئد چگونه به جنگ خشونت خانگی رفت؟

این مقررات حتی شامل آزارو اذیت در مکان‌های عمومی و تبعیض‌های اقتصادی می‌شود. مطابق این قانون فرد آزارگر مورد پیگرد قانونی قرار می‌گیرد و دولت موظف است حمایت و کمک‌های روان‌شناسی و حفاظت از قربانی را ارائه دهد.

این قانون همچنین اقداماتی پیشگیرانه برای خشونت خانگی نیز در نظر گرفته شده است. مثلا: برنامه‌های آموزشی برای کارکنان حوزه بهداشت و درمان و آموزگاران مدارس برای شناسایی، ارزیابی و جلوگیری از خشونت خانگی.

مطابق این قانون فرد متهم به آزار باید از خانه دور شود و به قربانی نزدیک نشود و در صورت درخواست قربانی، قانون می‌تواند مانع از ارتباط آزارگر با کودکان شود.  

این قانون همچنین خواستار تشکیل واحدی برای خشونت خانگی در نیروی امنیت داخلی تونس شده است تا به شکایت‌های قربانیان خشونت خانگی رسیدگی کند.

وظیفه دیگر این بخش حمایتی، کمک به دادستان عمومی برای بررسی شکایت‌هاست.

علاوه بر این، قربانیان خشونت خانگی می‌توانند به سرپناه‌های تعیین شده ارجاع داده شوند تا به آنها کمک‌های مالی و روحی داده شود.

در روند تصویب قانون حمایت از قربانیان خشونت خانگی در تونس اما مخالفت‌های فراوانی وجود داشته است.

مخالفان این‌گونه استدلال می‌کردند که خشونت خانگی یک مساله خصوصی است اما قانون جدید می‌گوید حتی اگر خشونت پشت‌ درهای بسته انجام شود، این وظیفه جامعه است که به قربانی توجه کند و از او حمایت کند.

پزشکان تونسی در بیمارستان‌ها اعلام کرده‌اند تعداد قربانیان خشونت خانگی که این مساله را به بیمارستان گزارش داده‌اند در یک سال گذشته که این قانون به اجرا گذاشته شده بیش از سه برابر شده است.

به گفته پزشکان دلیل این مساله می‌تواند احساس توانمندی زنان در مقابل خشونت باشد.

این قانون امکانی را فراهم کرده است که قربانی خشونت با گزارش حادثه نزد پلیس می‌تواند تشکیل پرونده بدهد. این در حالی‌ست که پیش از این پلیس تونس خود یکی از موانع قربانیان خشونت خانگی بود. آنها پیش از این سعی می‌کردند قربانی را قانع کنند تا از شکایت صرف‌نظر کند یا به سادگی اعلام می‌کردند این یک مساله خصوصی است و خشونت باید در خانواده حل شود.

اکنون اما اگر یک نیروی پلیس از تشکیل پرونده خشونت خانگی سر باز بزند، خود مجرم شناخته شده و با مجازات زندان روبه‌روست.

عضو کانال تلگرام خانه امن شوید.

تصویب قوانین جدید حمایتی همچنین در تغییر رویکرد قاضی‌ها به مساله خشونت خانگی موثر بوده است. پیش از این قانون، قضات خشونت در داخل خانواده را مساله‌ای کاملا خانوادگی می‌دانستند و از رسیدگی به پرونده شکایت ضرب و شتم خانگی، امتناع می‌کردند.

یکی از عوامل موفقیت فعالان حقوق بشر در تصویب این قانون اما این بوده است که حدود یک‌سوم اعضای مجلس قانون‌گذاری این کشور را زنان تشکیل می‌دهند: بالاترین درصد حضور و مشارکت زنان در کشورهای عربی.

در حال حاضر تنها نگرانی، نحوه تامین بودجه برای اعمال قوانین جدید حمایتی است زیرا هنوز منبع مالی برای سقف مورد نیاز حمایتی‌ که برای عملی‌ کردن قانون در نظر گرفته شده مشخص نیست.

در حال حاضر جمعیت تونسی زنان دموکرات که موسس آن احلام بالحاجی است، پرچمدار مبارزه با خشونت خانگی است. بالحاجی که روان‌شناس کودک است، از زمان دیکتاتوری زین‌العابدین بن علی در تونس، خانه‌های امنی را برای قربانیان خشونت‌ خانگی بر پا کرد و اکنون در تلاش است تا خانه‌های امن و سرپناه قربانیان را با بودجه‌های دولتی توسعه دهد.

لازم به ذکر است اقدامات اساسی و تاثیرگذار کشور تونس در مبارزه با خشونت خانگی، الهام‌بخش کشورهای مسلمان دیگری چون مراکش و الجزایر بوده است.

آذر
۲۰
۱۳۹۷
مرا تهدید به قتل می‌کرد
آذر ۲۰ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, ,
picture of a lonely girl walking along a city street
image_pdfimage_print

Photo: Artlover//depositphotos.com

شریک زندگیم در طول ۳ سال رابطه‌ای که با هم داشتیم مرا مورد آزار قرار می‌داد.  در حال حاضر با هم نیستیم اما او هنوز هم مرا کنترل می‌کند. او آزارگری بود که جسم و روح مرا آزار می‌داد؛ ۴ بار مرا کتک زد و ۲ بار به قتل تهدید کرد. به یاد می آورم دومین بار که مرا کتک‌ زد با مشت به صورتم کوبید ومرا وسط یک خیابان شلوغ از ماشین به بیرون پرت کرد. او بلندم کرد و محکم به بدنه ماشین ‌کوباند و فریاد ‌زد: « ببین مرا مجبور به چه کاری می‌کنی».

اکنون ما از هم جدا شده‌ایم و او درگیر یک رابطه عاطفی دیگر است. اما در دوره‌ای که با هم بودیم او با دو نفر از دوستان من هم رابطه داشت. او همیشه یک خائن بود.

زندگی شریک زندگیم تبدیل به یک راز شده بود و او کسی بود که عصبانیتش را بر سر من تخلیه می‌کرد. او عادت کرده بود در مکان‌های عمومی بر سرم فریاد بزند و به من بگوید چقدر حالش از من بهم می‌خورد.  ما ۲ سال است که دیگر در کنار هم نیستیم. اما سال گذشته بر من بسیار سخت گذشت. زیرا هر چیزی که مرا به او وصل می‌کرد را قطع کردم و این چیزی نبود که او بخواهد.  دائما از من درخواست می‌کرد که دوباره این رابطه را از سر بگیریم.

چگونه با این مساله برخورد کردم

من در حال دست و پنجه نرم کردن با شرایط هستم. سعی می‌کنم در لحظه زندگی کنم و به آینده فکر نکنم. او مثل یک آتشفشان خاموش است و هیچ‌کس نمی‌داند کی فوران خواهد کرد. من فقط سعی می‌کنم خونسرد و آرام باشم و به خودم افتخار می‌کنم که توانستم او را ترک کنم.

چگونه این وضعیت تغییر کرد

وضعیت من تغییر فاحشی نداشته است. اما وقتی او را تهدید کردم که از زندگیش برای همیشه می‌روم تغییراتی اتفاق افتاد. من واقعا برایش متاسفم.

اکنون در مرحله‌ای قرار دارم که در قلبم فقط تنفر و خشم احساس می‌کنم. من جایی ایستاده‌ام که آمادگی آن را دارم تا از شر او خلاص شوم.

چه چیزی به من کمک کرد

من در تمام این دوران تنها بودم. به تازگی مدرک روانشناسی گرفته‌ام. درس خواندن و مستقل بودن تا حدودی به من کمک کردند تا از این مشکل عبور کنم. من نمی‌توانستم این احساس خوشایند را به او تقدیم کنم که برنده این بازی شود و مرا نابود کند.

توصیه من به دیگران

یک قربانی نباشید و به کسی که آزارتان می‌دهد این اجازه را ندهید تا این احساس خوشایند را داشته باشد که توانسته زندگی شما را نابود کند. هرچه قوی‌تر باشید یا قوی‌تر به نظر برسید ( هرچند که این تنها ظاهر ماجرا باشد) یک مزیت و برتری است. سعی کنید از رابطه خشونت‌آمیز پیش از آنکه دیر شود بیرون بیایید.

منبع 

 

شهریور
۲۹
۱۳۹۷
زخم کهنه
شهریور ۲۹ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, ,
shutterstock_618172229
image_pdfimage_print

Photo: Victor Tondee/shutterstock.com

از فیسبوک فرنوش تنگستانی

پدرم از زن‌های وحشی و سرکش بیزار بود. او زن‌ها را رام و مطیع دوست داشت مانند مادرم و یا مظلوم و خاموش شبیه خواهرم. برای همین هیچ چیز به مانند سر پیچی و عصیان عریان، نمی‌توانست زنی را از چشمش بیاندازد همان گونه که روزی حوا را از چشمان خداوند انداخته بود.

من فرزند اولش بودم. ماحصل تجربه‌ی روزهای جوانی و شور و دلدادگی و لابد نتیجه‌ی نخستین هم آغوشی‌های عاشقانه با زنی که دوستش داشت. با این‌همه اخم کرده بود به وقت دنیا آمدنم، زیر لب لعنتی فرستاده و به نشانه‌ی قهر، پیشانی‌ام را روزها نبوسیده بود. اینها را مادرم تعریف می‌کرد.

زنی که بی‌یاعتنایی و خشم پدرم را به رسم تمام زنان آن دوران با تواضعی عجیب درک کرده و بخشیده بود چرا که او را یک جنوبی اصیل و مغرور می‌دانست که به رسم بیشتر مردان آن دیار، خبر تولد نوزاد دختر شرم و اندوهی غریب بر تن ش می‌نشاند. تصوری ترسناک از یک بدن نرم دخترانه که شکافی عمیق را در میان پاهای خود جا داده و می‌بایست به مأمنی دایمی برای غرور و آبروی خانوادگی تبدیل شود، هراسانش کرده بود. آبرویی لرزان، گریزان و بی‌جبران که به قول پدر مانند روغنی شفاف، میل به گریز و لغزانندگی داشت و چه کسی را می‌توانستی بیابی که قادر باشد آبرویی ریخته بر زمین را به جای اول و به درون شیشه‌ی شکسته‌اش بازگرداند؟

زمان زیادی می‌بایست بگذرد تا با بودنم آشتی کند و بفهمد که شبیه‌ترین آدم به او، همان دختریست که دارد درکنارش بزرگ می‌شود.

می‌دیدمش مدام که با ان پوست تیره‌ی آفتاب خورده و اندام درشت و مردانه، در آخرین اتاق خانه‌ی کوچک سازمانی‌مان رو به نور می‌نشست و چنان بر روی کتاب‌هایش خم می‌شد که حضور بازیگوش مرا از یاد می‌برد.

گاهی مرا می‌دید. نشسته بر ان صندلی چوبی دسته‌دار کودکانه و با آن صورت گرد شیطان و موهای کوتاه درهم که چنان سرم را در لابلای کتاب‌هایم فرو کرده‌ام که حضور او را از یاد برده‌م. بسیار به هم شبیه بودیم. ریشه‌هایمان از چشمه‌های مشابهی آب می‌نوشید. غرورمان، عشق دیوانه‌وارمان به کتاب‌ها و آدم‌ها و حتی بیزاری عمیق‌مان از دروغ‌ها و فریب‌ها، به هم شباهت داشت اما همه‌ی این‌ها کافی نبود.

دره‌ای عمیق وجود داشت در میان قامت ستبر مردانه‌ی او و بدن کوچک و حفره‌دار من که ما را از هم جدا می‌کرد.

او بیش از کتاب‌هایش و من، عاشق و وام‌دار سنت‌ها و چارچوب‌های در پس آن بود و اطاعت‌شان می‌کرد. برای همین سرکشی و عصیانگری ذاتی‌ام را تاب نمی‌آورد و مرا مانند خمیری سخت در لابلای انگشت‌هایش می‌فشرد تا از من دختری بسازد که می‌خواست.

موجودی که زیاد کتاب می‌خواند اما توان “نه گفتن” را در اعماق حافظه‌ی خود از یاد برده است و تمنای سرکشی در او به رویایی دور و دست نایافتنی شباهت دارد.

کش می‌آمدم، له می‌شدم و در میان قوانین سختگیرانه و باید نبایدهای بی‌پایانش، ترک می‌خوردم و در نهایت زنی از من چکیده می‌شد که با من بیگانه بود. گاهی خشمم را می‌فهمید اما آن‌را مُثله می‌کرد با تیغ‌های تیز ترس و دوباره تراشم می‌داد. می‌خواست مرا دوباره بسازد، از نو، دگرباره و آلوده به تسلیمی بی‌پایان به همه‌ی اصول پابرجا و تخطی‌ناپذیر او.

دوستم داشت اما از من می‌ترسید. دوستش داشتم اما از او می‌ترسیدم.

در واقع سال‌ها از یکدیگر ترسیدیم و در آخر در میان دوگانه‌های غریب عشق و بیزاری، ترس و جسارت، غرور و حقارت گم شدیم.

جدال سخت و نفس‌گیر ما، میان تمنای بی‌پایان او به زنجیرها و عطش بی‌انتهای من به گریختن‌ها یکروز پایان یافت و او شد برنده‌ی میدان و من نیز مغلوبی با دست‌هایی به نشانه‌ی تسلیم بر بالای سر ایستاده.

شاید به خاطر آنکه هراس‌های او عظیم‌تر و کهنه‌تر بودند. ترس‌ها ما را قوی‌تر می‌کنند و توان‌مان می‌دهند که ناممکن‌ترین‌ها را به مرور سال‌ها انجام دهیم. رامم کرد و شدم همان دختری که می‌خواست.

همان‌که کتاب و قلم از دستانش نمی‌افتاد، اما کلمات ،فریادها و نعره‌های داغ و زنده در دهانش یخ می‌کرد و آب می‌شد و میل‌ها، تمناها و شورش ها مثل خوشه‌های انگور خشکیده در اعماق سردابی تاریک، معلق می‌ماندند. تسلیم شده بودم.

گاهی بعضی هایشان ریشه می‌دواندند، شاخ و برگ می‌دادند و می‌پیچیدند به دور نرمی رگ‌های آبی تن، به دور برق دیوانه وار چشمها، به دور تارهای صوتی حنجره و مثل پیچک‌های انگور راه گلو را می‌بستند اما او نمی‌دانست.

هیچکس نمی دانست که چقدر سخت است وقتی نیمی از تو نیمه‌ی دیگرت را نخواهد، تا بشوی مانند سینه‌بندی ورم کرده که تنها کوکی نازک دوتکه‌اش را بهم وصل میکند و آنوقت آویزان بمانی بر بندهای سیمی کهنه، در باد.

من هرگز آن زن را که در من می‌پیچید و در زیر پوست نازکم، بی‌پناه و زخمی از نفس می‌افتاد، نمی‌شناختم. نمی‌خواستم ببینمش. رویم را برمی‌گرداندم به لج، به خشم، به رنج و تنها گاهی از خودم می‌پرسیدم آیا در من دو زن زندگی می‌کند؟

بعد ناخون‌هایم را به نرمی بر لبهایم فرو می‌کردم تا دوخته شود از درد اما سکوت کند. تا صدای خودم را نشنوم که با زمزمه ای محزون پاسخ می‌دهد بله. تا و کسی نفهمد چه اندازه از خشمی نو و کهنه سرشارم.

پدرم اما راضی بود. همه راضی بودند. دختری گم شده در لابلای کتاب‌ها و پیچک‌ها با دهانی بسته و روحی تسلیم، گردنی خم شده و موهایی کوتاه. پدرم دوست داشت موهای دخترانش کوتاه باشد مثل موهای مادرم. اما آن نیمه ی دیگرم آرام نمی‌گرفت. با تنی خسته و از نفس افتاده، در زیر پوستم تقلا می‌کرد و مانند جانوری وحشی خودش را به دیواره‌های تنم می‌کوبید. دلم نمی‌خواست پدرم بداند با من چه کرده و چطور انتخاب‌های معصوم مرا به قدرت و اقتدار خویش ربوده است تا سایه‌ی سنگین هراس‌هایش را مانند چادری‌ سیاه بر سرم پهن کند.

حتی پس از مرگش، دلم می خواست کلاغها ی سیاه قبرستان برایش خبر نبرند که چیزی از جنس هیولایی خفته و خشمگین دارد در من بیدار می‌شود. چیزی که دیگرنمی‌توان انرا در کنج گلو یا انزوا و یا زیر پوست نازک زنانه پنهان کرد. می‌خواستم آسوده بخوابد و برای همین خودم را به تسلیمی گل‌آلود آغشته کردم.

خیلی سال باید می گذاشت تا یکروز صبح در آینه خیره بمانم و بفهمم برگ‌هایی کوچک پیچکی تازه  از لابلای لب‌هایم اویزان است و دارد بزرگ می‌شود.

پارسال شهریور بود به گمانم. در روزی مشابه امروز که آن‌ها را دیدم. برگ‌هایی کوچک و سبز آمیخته با صدای غریب ناله‌های زنی.

همانند زنی که نخستین تکانه‌های جنینی را در زیر پوست خویش حس میکند، آنرا حس می‌کردم. جوانه‌هایی بر لبم، لرزشی در تنم. آبستن بودم اما نه از جنینی کوچک بلکه از زنی خسته که سال‌ها در دخمه های تنگ و تاریک خویش مانده و از جوی‌های خون‌آلود تنم نوشیده بود تا زنده بماند.

چیزی داشت در من فرومیریخت. معبدها، عمارت‌ها، بت‌ها یکی پس از دیگری فرو می ریختند.می خواستم تبرها را بر شانه ی لات و عزی بیاندازم اما دیگر دیر شده بود. رد دسته‌ی آهنین آن را بر میان انگشت‌هایم شاهد بودم و آنگاه لحظات آغازین یک انقلاب را لمس کردم.

همه‌ی فریادها،نعره‌ها، تقلاها و شورش‌هایی در اعماق و بعد گسستی عظیم. تقدیر من بوده که یک انقلاب را در ازدحام خیابانهای کودکی‌ام و دیگری را در اعماق شهر متروک بزرگسالی‌ام شاهد باشم و همچنان تاب بیاورم.

کسی می‌گفت ما رویاهای نزیسته‌ی والدین‌مان هستیم، آرزوهای نداشته‌شان، کارهای نکرده و راه‌های نرفته شان. شاید برای همین می‌بایست بیزاری‌ام را از بندهای درهم تنیده‌ی سنتی که مرا به تمامی مطیع خود می‌خواست، مدیون پدر می بودم اما او تکه هایی از مرا کشته بود. زنی را به بند کشیده و از من چیزی ساخته بود که خود می‌خواست. آیا پدران بزرگترین قاتلان تاریخ نبوده‌اند؟

هیچکس نمی‌داند که آدمی چطور می‌تواند مرگ قسمتی از خودش را تاب بیاورد یا بگذارد دست راستش، دست چپ را بی‌رحمانه کبود کند و گوش چپ دهلیزهای پر پیچ و خم خود را بر گوش راست ببندد، تا نشنود و چشم راست ، چشم چپ را نبیند تا بشود هزار تکه‌ی سرگردان که باد همه را با خود برده است.

باید تکه‌هایم را دوباره جمع می‌کردم. از لای دست و پای عزیزترین‌هایم، از میان بیابانهای دوردست، از بین خاطرات کهنه‌ی قدیمی. دستانی می‌خواستم که بلد باشد آن زن را بیرون کشد.

کسی آدرس اوراداد. گفتند که او کسی ست که درس‌های جراحی را خوانده است و از خون‌های جهیده و زخم‌های کهنه نمی‌ترسد.

نشستم در مقابلش. با ترسی بزرگ . کلماتم را می‌خواست.تمام ناگفته‌ها را. فروخورده‌ها را. همان امور همواره سرکوب شده و پنهان را. گفت گوش‌هایش آماده‌ی سیلانی عظیم است. گفت بگو. گفت آماده‌ی مواجه‌ای غریب باش. گفت زایمانی سخت در راه است. آنهم نه جنینی که از میان شکاف پاهایت متولد می‌شود بلکه این‌بار قرارست زنی از میان حفره‌ی دهان تو به دنیا بیاید. آن‌هم به اعجاز واژه‌ها.

زنی شبیه تو اما دور از تو.

هر کلمه را که می‌گفتم، سینه‌ام باز تر می‌شد. شکافته‌تر. خودم را می‌دیدم. جایی در حد فاصل ماهیچه‌های سرخ قلب و حنجره.،

برف باریده بود. برفی سفید و سرد. نفسم بند آمده بود اما کافی نبود.

دستش را فرو کرد به آرامی. در میان حفره‌ی باز سینه‌ها. تا آرنج . دست‌هایش غرق شد در میان سلول‌ها. رگ‌ها. در میان من. درد کشنده بود. گمان می کردم هرگز جراحی بدون بی‌هوشی را تاب نمی‌آورم اما چاره‌ای نبود. باید انها را می‌کشید بیرون..خاطره ها، رویاها و کابوس‌ها را و از همه مهمتر آن زن را که پدر از من ربوده و به ترس‌ها و خشم‌های بی‌پایان آغشته بود.

دست‌هایش را فروتربرد. موهای انبوه زن را در لابلای انگشتانش حس می‌کردم. پس او را یافته بود. او که سال‌ها گمشده‌ی همیشگی کوچه‌های تنم مانده بود. او را کشید بیرون. و از میان کلمات و دهانم، ناگهان زنی به بیرون پرتاب شد که موهای بلند داشت و در میان جیغ‌های دیوانه‌وارش به من شباهت داشت.

نمی دانم از درد بود یا از وحشت مواجه با خودشکافته‌ام که با صدای بلند گریه کردم. جلوی آن منشی مطب با موهای زرد رنگ کرده ی زرد و لاک‌های بنفش براق گریه کردم. همه‌ی خیابان شریعتی تا سه‌راه ضرابخانه را گریه کردم و هی پلک‌هایم خیس شد، هی دستمال‌های سفیدم خیس شد، هی پیاده‌روهای خیابان شریعتی خیس شد اما در نهایت به دنیا آمد.

شانه‌هایم را ببین.

سینه‌ام را ببین.

پوستم را ببین.

حنجره‌ام را ببین.

زخم است.

ز خ م .

ز خ م .

ز خ م.

این‌ها را او می‌گفت. زنی پنهان در من که ماه‌ها و سال‌ها بر روی دست‌هایم از دست رفته و نیمه‌جان گشته بود و حالا خودش را بر روی من پهن می‌کرد همان‌طور که آفتاب پاییزی خودش را بر سرمای نیم‌روز پهن می‌کند.

خسته بودم بسیار اما دیگر تمام شد.

حالا یکسال از آن روز گذشته است. برگ‌های پیچک غریب به دور تنم پیچیده است و گاه شرابم می‌دهد. شرابی تلخ و سِکرآور.

ماه‌هاست که زن پیداشده، بر روی دستانم وزن مرده بر روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. باید کمی سبک‌تر شوم مثل باد. برای همین در سالگرد آن روز بزرگ، اولی را به رسم تمام مادران به سینه می‌چسبانم و دیگری را به داخل قاب عکسی قدیمی در کنار تصویر پدر سنجاق می‌کنم. با موهایی کوتاه، دهانی بسته و دستانی آویزان و تسلیم. همان‌طور که او دوست داشت مرا ببیند. زمان وداع فرارسیده است. پیشانی هردوشان را می‌بوسم، او و پدر را و دست‌هایم را به نشانه‌ی خداحافظی تکان می‌دهم

دیگر تمام شد اما می‌دانم که نباید برای روزنامه تسلیتی بفرستم چرا که

زنی مرده است…

زنی به دنیا آمده است…

و زمان زیادی نمانده است تا صبح …

آبان
۲
۱۳۹۶
چرا ویران شدم؟
آبان ۲ ۱۳۹۶
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
closeup of face of young woman crying
image_pdfimage_print

Photo: olly2/bigstockphoto.com

باران خسروی

    همسرم قبل از اینکه باهاش ازدواج کنم من رو می‌زد. حدود دو سال باهاش دوست بودم و بعد تصمیم به ازدواج گرفتیم. اما هیچ‌وقت به نظرم نرسید این زنگ خطری است، که نباید با این مرد ازدواج کنم. همیشه فکر می‌کردم علت خشونتش به خاطر کارها یا رفتارهای عجیبی است که من دارم. از بچگی، ازنظر بقیه من رفتار و اخلاق‌ عجیب غریبی داشتم. همین فلسفه رو هم توی هجده سال ازدواج در نظر گرفتم. همیشه تقصیر و اشتباه من بود و اگر می‌تونستم تغییر کنم، لابد شدت ضربات فیزیکی و خشونت کمتر می‌شد، گرچه هیچ‌وقت این اتفاق نیفتاد.

شدت ضربات فیزیکی و خشونت هرروز بیشتر می‌شد و اخلاق‌های من هم هرروز بدتر می‌شد. درنتیجه فکر می‌کردم فایده‌ای نداره و من مسوول همه این خشونت‌ها هستم. کم‌کم دیگران ترکم کردن، فامیل‌های نزدیک، دخترعمه‌ها و دخترخاله‌هام، با من قطع رابطه کردن و دوستای نزدیک چندین و چندساله‌ام دیگه تمایلی به تماس یا رفت‌وآمد با من نداشتن. بچه‌های خودم هم همیشه من رو مقصرمی دانستن و حتی دخترم یک بار به من گفت “روانی”!

می تونم بگم خانواده شوهرم هم از همون اول من رو دوست‌ نداشتن و با ازدواجمان مخالف بودن، چون من یک سال‌ونیم از پسرشون بزرگ‌تر بودم. خانواده خودمم همیشه به اخلاق‌های من ایراد می‌گرفتن، به‌ویژه مادرم. می‌گفت “اگه اخلاقت رو بهتر کنی و جواب شوهرت رو ندی حتما شوهرت هم تغییر می‌کنه!”

من اخلاق‌های خاصی  داشتم، نه این قدر خاص که بگم از آدم‌های معمولی متفاوتم. خودم فکر می‌کردم اخلاق‌های خاص من اخلاقیه که ممکنه تو بیشتر افراد جامعه دیده بشه. مثلا در گذشته خیلی حساس بودم و هر کی به من چیزی می‌گفت زود بهم برمی‌خورد و گاهی قهر می‌کردم، اما درنهایت توی دلم هیچی نمی‌موند و معمولا هم زود آشتی می‌کردم.  یا با هرکسی به قول معروف نمی‌ساختم، اما باید بگم درعین‌حال دختر خیلی شادی بودم. گاهی از نظر دیگران خوشحالی و شادیم بیش‌ازحد بود، گرچه که به مرور زمان بعد از ازدواجم دیگه در اون حد شاد نبودم.

اوایل بعد از به دنیا اومدن دختر اولم فکر می‌کردم افسردگی بعد از زایمان گرفتم، اما با مرور زمان هم تغییر نکردم و بعد از چندین سال ازدواج، تبدیل به یه آدم غمگین و ناراحت شدم که هیچ‌چیزی شادش نمی‌کنه. با خودم فکر می‌کردم این خصلت زندگی و بزرگ‌سال شدنه، آخه من یک مادر شاغل تمام‌وقت بودم با یک کار پراسترس. یک پسر دارم و یک دختر، و بعد از اون‌هاهم یک سقط داشتم وبچه سوم رو هیچ‌وقت نفهمیدم دختر بود یا پسر.

یه روز خیلی خسته بودم، از سرکار اومدم دیدم بچه‌ها خونه رو حسابی به هم ریختن و شوهرم نه تنها بهشون چیزی نگفته، بلکه یک انگشتشم بلند نکرد که کمکم کنه. منم باردار بودم باحالت‌های وخیم بارداری، خسته بودم و بی اعصاب. با شوهرم جروبحث کردم، مشاجره‌امون طول کشید و طبق معمول ختم شد به زدوخورد فیزیکی. این‌طور بود که به خونریزی افتادم و بچه‌ام همون شب توی بیمارستان سقط شد.

وقتی بچه بودم، یک اخلاقم رو خیلی دوست داشتم. همه می‌گفتن ستاره سر نترسی داره، از هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی ترسه. ازشنیدن این تعریف همیشه خوشحال می‌شدم، اما در طول ازدواج کم‌کم تبدیل به یک آدم ترسو، مضطرب و غمگین شدم. بعد از سقطم، کم‌کم شروع به کشیدن سیگار کردم که همین هم باعث شد چندین بار از شوهرم کتک بخورم. خودش سیگار می‌کشید اما می‌گفت سیگار مال مرده که مسوولیت زیادی توی زندگی داره.

تبدیل به یک دروغگوی متخصص شدم، به‌راحتی می تونستم دلیل بیارم که چرا نمی‌تونم سر کار به‌موقع برسم، یا چرا با بقیه تعامل اجتماعی ندارم. در طول زمان کم‌کم آرایشگر خوبی هم شدم و به خوبی تمام کبودی‌های حاصل از کتک‌های شوهرم را می‌پوشاندم. یک بار بعد از کتک خوردن، به شوهرم گفتم فکر کنم یکی از استخوان‌های دستم شکسته، بهم گفت” راه بیمارستان رو بلدی، برو”.

ازش متنفر شدم و با تمام پوستم می‌تونستم تنفر رو حس کنم. از اون به بعد خوابای پریشونم شروع شد. توی خواب می‌کشتمش، هر شب به یک طریق، گاهی هم توی کشتن ناموفق بودم وتوی خواب هم کتک می‌خوردم. کم‌کم باعث شد حتی از خوابیدن بترسم. احساس متضادی داشتم، شب‌هایی که توی خواب بهش ضربه می‌زدم،  تمام روز بعد احساس عذاب وجدان داشتم و سعی می‌کردم باهاش مهربون باشم. شب‌هایی هم که توی خواب کتک می‌خوردم، فردا شبش از خوابیدن دوباره می‌ترسیدم و در طول روز از هر حرکتی می‌ترسیدم و دوست نداشتم بخوابم، یا اگه نصف شب بیدار می‌شدم دیگه نمی‌خوابیدم. به همین دلیل همیشه در طول روز احساس خستگی و بی‌حوصلگی می‌کردم.

کم‌کم دچار بی‌خوابی شدم واختلال خواب پیدا کردم. این باعث شد روی اخلاقم هم تاثیر بگذارد. حس می‌کردم مثل قبل نمی‌تونم خوب تمرکز کنم، اصلا تمرکز نداشتم و همین باعث می‌شد که هرروز یک اشتباه بزرگ انجام بدم. احساس می‌کردم قدرت یادگیریم  را از دست دادم وخودمو مثل یک موجود خنگ می‌دیدم. همین وسط هم سر کار من رو مسوول یک پروژه جدید کردن، اما نتونستم از عهده‌اش بربیام و مدیریت اون پروژه رو از من گرفتن. چه قدر منتظر این لحظه بودم، بعد از دوازده سال کار توی اون شرکت لعنتی، اولین بار بود که این‌قدر از موقعیتم خوشحال بودم، اما انگار بدنم آماده پذیرش هیچ کار و فعالیت جدیدی نبود.

احساس سرخوردگی داشتم، همه رو مقصر می‌دونستم، از خودم خشمگین بودم، از شوهرم  و از بچه‌هام. انگار با یک خشم و تنفر همیشگی زندگی می‌کردم. سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده بود و هرروز دچار یک بیماری می‌شدم. همیشه سرماخورده بودم، تابستان و زمستان فرقی نمی‌کرد.

کم‌کم دلم برای خودم می‌سوخت. شروع به خوندن توی اینترنت در مورد اختلال خواب کردم و سعی کردم از دکتر دلایلش رو بپرسم. دکتر خانوادگیم من رو به متخصص اعصاب ارجاع داد، اونم یک عالمه آزمایش انجام داد و در نهایت یک روانشناس خوب رو به من معرفی کرد. هیچ‌وقت از روانشناس‌ها خوشم نمی اومد و اوایل احساس خوبی نداشتم، اما الان می‌تونم بگم به روانشناسم معتادم. یک سال طول کشید تا بفهمم مشکل و ریشه همه این تغییرات و بیماری‌ها چیه.

نمی دونم که بتونم بعد هجده سال شوهرم رو به‌راحتی ترک کنم، اما دیگه مثل قدیم احساس خشم و نفرت ندارم. خوابام بهتر شده و می دونم که اگر به خودم کمک کنم و همین‌طوری به جلسات روان‌درمانیم ادامه بدم حتما می‌تونم در آینده تصمیم بهتری برای زندگیم بگیرم.

‌‌منبع ۱

منبع ۲

منبع ۳

منبع ۴