صفحه اصلی  »  2019 April
اردیبهشت
۱۰
۱۳۹۸
تنبیه بدنی و آرزوی قوی‌ترین مرد جهان شدن
اردیبهشت ۱۰ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
Photo: photographee.eu/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: photographee.eu/depositphotos.com

سمیه تیرتاش

گوشی را بر می‌دارم. خانم منشی با همان لحن سرد و بی‌تفاوت همیشگی تقریبا داد می‌زند:

–        خط سه لطفا!

و قبل از اینکه من اعلام آمادگی کنم، قطع می‌کند.

نگاهی به انبوه پرونده‌های تلنبار شده و مقاله‌هایی که باید برای فعالیت‌های کلاسی مرور شود، می‌اندازم. انگشتم را با تردید روی چراغ چشمک‌زن خط سه می‌گذارم و به خودم قول می‌دهم مکالمه‌ام بیشتر از پنج دقیقه طول نکشد تا شاید بتوانم مجموعه کارهای عقب مانده را تا پایان هفته سرانجامی‌ بدهم.

مردی از آن سوی خط با لهجه‌ای غلیظ که همه کلمات را کش‌دار تلفظ می‌کند، شروع می‌کند به صحبت کردن:

«سلام خانم باقی! خدا رو شکر که توی دفترتون بودید. به خدا پیدا کردن شما خیلی سخته … حالتون چه‌طوره؟ به جا آوردید؟ بابای احمد احمدی هستم. ببخشید تو رو خدا مزاحم شدم، می‌دونم سرتون خیلی شلوغه. زیاد وقتتون رو نمی‌گیرم ….»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

سعی می‌کنم در حین مکالمه تقریبا یک طرفه مرد، چند کلمه‌ای احوال‌پرسی و تعارف بکنم و به ادامه حرف‌هایی که با سرعت سرریز می‌شوند، گوش بسپارم:

«خانم باقی! باورتون نمی‌شه که این احمد چه کارهایی می‌کنه. به خدا که از دستش عاصی شدیم. دیگه یک کاری کرده که امروز صبح خانمم گفت حتما باهاتون تماس بگیرم. دیروز توی مهمانی چنان کتکی به برادر کوچک‌ترش زده که باورتون نمی‌شه! با لگد اونقدر محکم توی پهلوهای محمود زده که امروز بچه‌ام نتونست بیاد مدرسه. محمود اصلا اهل ادا و اصول نیست، اما صبح که بیدارش کردم گفت بابا خیلی درد دارم. نمی‌تونم از جام تکون بخورم. خانم باقی نمی‌دونید چه‌قدر ترسیدم . حالا خانمم داره می‌بردش دکتر اما تو رو خدا بگید با احمد چه کار باید بکنیم؟»

صدای مستاصل و مضطرب مرد باعث می‌شود که قولم را زیر پا بگذارم. گوشی را از این دست به آن دست می‌دهم و خدا خدا می‌کنم حافظه‌ام در مرور خاطرات چهار سال گذشته با من همراهی کند:

«خب آقای احمدی، می‌دونید که من احمد رو هم خیلی دوست دارم، هم خیلی خوب می‌شناسم. با توجه به مسئله‌ای که احمد داره، ما توی این چند سال همه تلاش‌مون بر این بوده که خشم و عصبانیت تلنبار شده توی دل این بچه رو یک جوری مهار کنیم. خدا رو شکر معلم‌های خوبی هم تا امروز داشته و من هم هر وقت فرصتی بوده، با احمد صحبت کردم. منظورم اینه که می‌خواستیم به احمد نشون بدیم چه‌قدر دوستش داریم و چه‌قدر حواسمون بهش هست ….»

پدر احمد حرفم را قطع می‌کند و می‌گوید: «به خدا همیشه مدیون زحمت‌های شما هستیم. می‌دونیم ‌چه‌قدر برای احمد زحمت می‌کشید. ما هم به خدا ولش نکردیم. باور کنید همین تعطیلات زمستونی  برای عمل و ترمیم دهن و کامش رفتیم پیش جراح. همه چی هم خوب پیش رفت. خودشم خیلی خوشحال بود که قراره به قول خودش لب و دهنش شبیه بچه‌های دیگه بشه اما از شانسمون سرما خورد. دکتر هم گفت باید تا خوب شدنش صبر کنیم که دیگه تعطیلات تموم شد. حالا برای تابستون برنامه‌ریزی کردیم. ما هم به خدا ولش نکردیم، اما نمی‌دونم چرا عصبانیت این بچه تمومی‌ نداره ….»

***

–        آخه چرا من این‌قدر زشتم؟ چرا موهام مثل نیکان صاف نیست؟ اصلا تا حالا نیکان رو دیدی؟ پوستش سفیده، چشماش آبیه، تازه موهاش هم طلاییه. اون‌وقت من چی؟ با این دهن بی‌ریخت، موهای فرفری، رنگم هم که بدترین رنگ دنیاست! آخه خدا واسه چی من رو این شکلی آفریده؟! از خدا متنفرم. از تو هم متنفرم. از همتون متنفرم ….

این جملاتی است که سه سال پیش، مادر احمد از پسرک کلاس اولی‌اش نقل قول کرده بود. او گفته بود پسرک ریز نقش، خیره به تصویر خود در آیینه، حلقه‌های در هم موهایش را با حرص و بغض می‌کشیده و اینها را می‌گفته.

مادر احمد، همان باری که او اولین اخطار کتبی را به دلیل فحش‌های رکیکی گرفته بود که به همکلاسی‌هایش داده بود، می‌گفت: «خانم، هر ‌چه‌قدر براش توضیح می‌دم که لب شکری بودن چیزی نیست و یک ذره دیگه که بزرگ بشه، عملش می‌کنه و خوشگل می‌شه، اصلا تو کتش نمی‌ره.»

***

با خودم کلنجار می‌روم تا به یاد بیاورم در جواب مادر چه توصیه‌هایی کرده‌ام که صدای مرد رشته خاطراتم را پاره می‌کند:

«من ازتون خواهش می‌کنم باهاش حرف بزنید. بگید که کار خطرناکی کرده. بگید که آدم نباید برادرش رو این‌جوری بزنه ….»

این بار من حرف مرد را قطع می‌کنم و بی‌مقدمه می‌پرسم: «آقای احمدی، همه چی تو خونه مرتبه؟ مامان احمد چه‌طوره؟ شما خودتون چی، رو به راهید؟ مشکلی، درگیری‌ای، مسئله‌ای ندارید؟»

برای چند ثانیه سکوتی سنگین برقرار می‌شود و بعد مرد با کمی‌ تعلل می‌گوید: «خب … خانم باقی، خانمم خیلی احمد رو می‌زنه، خیلی زیاد. اگر یک چیزی رو بهش بگه و احمد یک ذره دیرتر انجامش بده، چنان داد و فریادی راه می‌اندازه که بیا و ببین. اینا رو از من نشنیده بگیرید. والله از اولشم می‌خواستم بهتون بگم که این بچه رو مادرش این‌طوری کرده، ولی خب آخه خانمم یک کمی‌ حساسه، یعنی اعصابش ضعیفه، یکهو قاطی می‌کنه. یک وقتایی اونقدر قربون صدقه احمد می‌ره، بعد نمی‌دونم چی می‌شه که  شروع می‌کنه به فحش و بد و بیراه گفتن و بعدشم زدن این بچه …. اصلا می‌شه شما با خودش تماس بگیرید؟ نگید که من زنگ زدم، خب؟ الان هم خونه‌ست. یه کمی‌ باهاش صحبت کنید. حرف من که هیچ اثری نداره. بذارید شماره خونه رو هم بدم ….»

بیشتر بخوانید:

ترس‌های بی پایان

مادر کاوه اهل جنوب ایران بود

کامران و تنهایی‌هایش

و مکالمه با چند تعارف کوتاه و مختصر و تاکید بر بازگو نکردن حرف‌های مگوی مرد، تمام می‌شود.

بلافاصله شماره خانه را می‌گیرم. خودم را معرفی می‌کنم و دلیل نیامدن محمود را جویا می‌شوم. مادر احمد صدایش را آهسته می‌کند و می‌گوید: «خوب شد تماس گرفتید خانم باقی. نمی‌دونید چی شده …. نمی‌دونم باید چی کار کنم ….»

و قصه‌ای که پدر تعریف کرده است را با همان جزییات تکرار می‌کند.

او اما در ادامه روایت شب قبل، توضیحات دیگری می‌دهد: «باور کنید گاهی اوقات فکر می‌کنم از من متنفره! قشنگ این حس رو توی چشماش می‌خونم. با یک حرصی نگام می‌کنه که ازش می‌ترسم. قبل از مهمونی کلی بهش سفارش کردم و وعده و وعید دادم که اگر پسر خوبی باشه، آخر هفته براش اون سی‌دی بازی جدید رو می‌خرم، اما از ماشین که داشت پیاده می‌شد، گفت که بذار برسم تو مهمونی، تلافیش رو سرت در می‌آرم …. به خدا من دیروز کاریش نداشتم. یعنی نزدمش. فقط تبلتش رو ازش گرفتم تا بشینه سر درس و مشقش ….»

اجازه نمی‌دهم جمله بعدی را بگوید و او را بازخواست می‌کنم: «شما احمد رو می‌زنید؟»

صدای نق نق بچه می‌آید. زن، کوتاه عذرخواهی می‌کند و قول می‌دهد چند دقیقه دیگر تماس بگیرد. سوالم بی‌پاسخ می‌ماند و تماس قطع می‌شود. شماره داخلی بخش پسران را می‌گیرم و از ناظم بخش می‌خواهم احمد را به اتاق من بفرستد.

***

خرده شیرینی‌ها را از روی شلوارش می‌تکانم و سوالم را دوباره تکرار می‌کنم: «احمد! می‌شه بگی دیروز دقیقا چه اتفاقی توی مهمونی افتاد؟»

چانه‌اش را بیشتر در گودی گردنش فرو می‌برد و به خرد کردن نان شیرینی ادامه می‌دهد. پافشاری من بی‌فایده است. دست از پرسش و پاسخ بر می‌دارم و سعی می‌کنم از راه دیگری وارد شوم:

«احمد ما چند سالی هست که با هم دوستیم و تو می‌دونی من ‌چه‌قدر دوستت دارم. توی همه این سال‌ها هر وقت هر چیزی می‌شده، من و تو با هم حرف زدیم و مسئله‌مون رو حل  کردیم. حالا  دلم می‌خواد حرفات رو بشنوم و مثل دفعه‌های قبل با هم به یک نتیجه خوب برسیم.  من با مامانت تماس گرفتم که ببینم محمود چرا نیومده ، اون بهم گفت که تو چنان محمود رو زدی که امروز نتونسته بیاد مدرسه! تو واقعا این کار رو کردی؟»

سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد و تکه دیگری از نان شیرینی را روی زمین می‌اندازد.

با دستم سرش را بالا می‌آورم و به چشمانش خیره می‌شوم:

–        می‌تونی برام توضیح بدی چرا این کار رو کردی؟

نگاهش را از نگاهم می‌دزدد و چیزی شبیه پوزخند روی لبانش نقش می‌بندد. زانوی لاغر و استخوانی‌اش را محکم فشار می‌دهم و با تغیر می‌گویم: «احمد! این قضیه خیلی خیلی جدیه. تو داداشت رو یک جوری زدی که الان رفته بیمارستان. ممکنه هر بلایی سرش بیاد. بعد تو عوض اینکه نگران داداشت باشی یا حداقل به کاری که کردی فکر کنی، پوزخند می‌زنی. اصلا حواست هست داری چه کار می‌کنی؟»

از جایش بلند می‌شود، باقی مانده نان شیرینی را در میان انگشتانش مچاله می‌کند و کلمات، جویده و نامفهوم مثل گدازه‌های آتشفشان فواره می‌زند:

«مامانم هم من رو می‌زنه! خیلی هم محکم می‌زنه. با سیم، با دست، با لگد، با هر چی! اما داداش‌هام رو نمی‌زنه! اون از من متنفره. می‌فهمی؟ متنفر. برای اینکه من زشتم. بی ریختم. منم همه رو می‌زنم. می‌خوام انتقامم رو بگیرم. می‌خوام آبروش رو همه جا ببرم ….»

پایش را روی زمین می‌کوبد و دوان دوان از اتاق بیرون می‌رود. صدای پاهایش در راهروی خالی می‌پیچد و صدای خودش در مغز من که سر کارگاه آرزوهای بزرگ، از همه  بلندتر آرزویش را فریاد زده بود:

« خانم، من می‌خوام قوی‌ترین مرد دنیا بشم تا هیچ‌کس جرات نکنه اذیتم کنه.»

اردیبهشت
۶
۱۳۹۸
مادر شدن کودکان، ننگی بی‌پایان
اردیبهشت ۶ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: kmiragaya/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: kmiragaya/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

دکتر «زکیه. ح»، متخصص زنان و زایمان، چند شب پیش در بخش زنان و زایمان بیمارستان سوسنگرد با موردی دردناک مواجه شده اما می‌گوید این مورد در طول هشت سال خدمتش در این بیمارستان، با وجود همه رنجی که دارد، نه نادر است نه عجیب:

دخترک ۱۲ ساله‌ای را در وضعیتی بحرانی و واژنی از هم دریده شده از حوالی دهلاویه به بخش اورژانس بیمارستان رسانده‌اند. مرد همراه بیمار اما حتی حاضر نبوده به نام دخترک پرونده پزشکی تشکیل دهد و اصرار داشته که یا بیمار را می‌برد یا پرونده باید به اسم خودش باشد. او در مقابل درخواست دکتر هم مدام می‌گفته: «زنم است. مالم است. شده دیگر. هر چه زودتر درمانش کنید تا برگردیم سر خانه زندگیمان ….»

دکتر زکیه. ح می‌گوید تا به حال در چند بیمارستان و درمانگاه دولتی به عنوان متخصص زنان و زایمان به مردم خدمت کرده و اورژانس این بیمارستان‌ها در مورد کودکانی که با پارگی واژن به آنجا مراجعه می‌کنند و درد می‌کشند، وضعیت فاجعه‌باری دارد.

او می‌گوید یکی از دوستانش که ساکن تهران است، مدتی قبل لینک خبری را در تلگرام برایش فرستاده در مورد مرگ دخترک ۱۳ ساله یمنی که در شب ازدواج به علت پارگی واژن و خونریزی، جانش را از دست داده. دوستش زیر لینک نوشته: عجیب ولی واقعی.

زکیه اما برایش نوشته چه‌طور دور و بر خودت را نمی‌بینی: «من بارها مجبور شده‌ام دخترهای لاغر و نحیف ۱۲ تا ۱۵ ساله را برای ترمیم پارگی واژن راهی اتاق عمل کنم.»

بیشتر بخوانید:

روایت زنانی که ختنه می‌شوند…

کودکانی که درمعرض زخم‌های عاطفی و فیزیکی قرار گرفته‌اند

با شما متفاوتیم، به همین سادگی

این خانم دکتر باز از دختر اهل دهلاویه می‌گوید. دختری که با وجود همه اصرارهایش حتی اسمش را هم نفهمیده است: «می‌توانید باور کنید یک بیمار حتی اسم نداشته باشد؟ مسئول پذیرش به مرد گفت متاسفیم. بدون مشخصات کامل نمی‌توانیم پذیرش کنیم. قانونی نیست. اما من دیدم دخترک دارد جان می‌دهد. اگر می‌رفتند دیگر هیچ‌کس به دادش نمی‌رسید و شاید از شدت خونریزی می‌مرد. واژن دخترک تا مقعد دچار پارگی شدید شده بود. ۱۱ بخیه زدم. مرد همراهش بیشتر از آنکه نگران شرایط دخترک باشد، می‌خواست کسی متوجه نشود. به نظر نمی‌رسید چندان هم در مورد آن همه دردی که به یک کودک تحمیل کرده، احساس گناه یا ناراحتی کند.»

این خشونت‌های جنسی اما نوعی بردگی جنسی است.

دکتر زکیه. ح با تاکید بر این مساله می‌گوید: «ببینید! آنها در خطر عفونت‌های شدید و کشنده هستند. بافت‌های نرم مقعد و واژن به تدریج با این شکاف‌ها تحلیل می‌رود و حتی احتمال دارد به علت پارگی بافت‌ها، فاصله بین واژن و مقعد برداشته شود. معمولا مردان مراجعه کننده تفاوت سنی زیادی با همسران کودکشان دارند. آنها در مورد شیوه‌های درست ارتباط جنسی آموزش ندیده‌اند و در وضعیت‌های فیزیکی نامناسبی اقدام به ارتباط جنسی می‌کنند. از آن جا که بچه‌هایی در این سن و سال آمادگی ارتباط جنسی ندارند، با انقباض عضلانی مواجه‌ می‌شوند. من خودم موارد زیادی داشته‌ام که دیواره پرینه و هایمن دچار پارگی شدید شده و حتی تا نزدیک سرویکس و قدام رکتوم که همان انتهای روده بزرگ است، پاره بوده. در این شرایط، از واژن بیمار مدفوع تخلیه می‌شود و گاهی این آسیب‌ها تا آخر عمر قابل ترمیم نیستند و اثراتش همیشگی می‌شود.»

ممنوعیت کودک-همسری، لایحه‌ای که رای نیاورد

با وجود شرایطی که دکتر زکیه. ح و پزشکان دیگری مانند او تجربه می‌کنند، لایحه ممنوعیت کودک-همسری از سوی کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس رد شد. ارائه این لایحه تلاشی از سوی فراکسیون زنان مجلس شورای اسلامی برای افزایش سن ازدواج کودکان بود.

آمار ازدواج خاموش کودکان در‌ لایه‌های محروم جامعه وضعیتی دردناک را رقم زده است. لایحه ممنوعیت کودک-همسری اما با اینکه تفاوت چندانی با قانون‌های موجود نداشت و تنها یک سال به سن قانونی ازدواج دختران می‌افزود، ازدواج دختران زیر سن ۱۳ سال را مطلقا ممنوع می‌کرد.

در همین زمینه، «زهرا روان آرام»، وکیل دادگستری ساکن استان خوزستان معتقد است قانون ازدواج فعلی که بازمانده از ۸۴ سال پیش است، قانونی غیر انسانی و قرون وسطایی است و مناسب با شرایط امروز جامعه نیست: «با اینکه این قانون بارها دستخوش تغییرات و تبصره‌ها شده، اما روح حاکم بر آن همان است که بود. مطابق این قانون سن ازدواج برای دختران ۱۵ سال و برای پسران ۱۸ سال در نظر گرفته شده، اما راه دور زدن همین قانون باز است. یعنی همیشه استثنا وجود دارد. به عنوان مثال ازدواج با کمتر از این سن با رعایت شرط مصلحت و پیشنهاد مدعی‌العموم و تصویب محکمه قابلیت اجرا داشته و همین هم بهانه‌ای شده برای ازدواج‌های متعدد زیر ۱۵ سال، به شکلی که حتی ما مورد ازدواج دختر ۹ساله و ۱۰ساله داشته‌ایم که به ثبت رسیده است.»

به گفته این وکیل دادگستری با اینکه در سال ۱۳۷۰ طبق همین ماده قانونی، ازدواج کودکان پیش از بلوغ ممنوع شده، اما کماکان موارد متعددی از ثبت ازدواج کودکان در سنین پیش از بلوغ در استان‌های مختلف کشور به چشم می‌خورد: «قانون ۱۰۴۱ ایراد اساسی دارد و به والدینی که درگیر فقر هستند اجازه می‌دهد عملا دست به فروش کودکشان بزنند و کودکان را وسیله بهره‌وری جنسی افراد بیمار کنند.»

خانم مهناز افشار! مادر من در کودکی ازدواج کرد و مثل مادر شما خوشحال نبود …

زمانی که در حال نگارش این گزارش بودم و هم‌زمان با روزهایی که بازار اظهارنظرهای عجیب هنرمندان در مورد کودک-همسری داغ بود، به زندگی مادرم به عنوان کسی که در کودکی مادر شده فکر می‌کردم.

–        مادرم در سنین کودکی همسر پدرم شد. آن سال‌ها رسم بر این بود که وقتی خانواده‌ای را فشارهای عدیده مالی احاطه می‌کرد، اولین راه‌حلشان رها شدن از دست دخترها بود. آن‌طور که همه این سال‌ها و بیش از هزار بار برایم تعریف کرده، شبی که او را به خانه بخت برده بودند از ترس آنچه نمی‌دانسته قرار است پیش بیاید، از درون می‌لرزیده و ناخن‌هایش را می‌جویده. با اینکه تمام سال‌هایی که گذشت، پدرم محو شکوه و زیبایی‌اش بود، مادرم هرگز نتوانست به او دل ببندد و همیشه از او واهمه می‌کرد. من و مادرم فاصله سنی زیادی با هم نداریم. شبیه دو خواهریم. خواهر بزرگ‌تری که تمام این سال‌ها مراقب خواهر کوچکترش بوده. خودش هم همیشه این ورد زبانش است. اینکه تو خواهرم بودی. من با چشم‌های کنجکاوم آسیب‌های فراوان ازدواج کودکان را می‌دیدم. می‌توانست ماجرا به شکل دیگری پیش برود. نه پدرم مستحق آن همه سردی بود نه مادرم لایق آن همه ترس و پریدن از اوج روزهای کودکی به عالم سخت مادری، با یک عالم کودک قد و نیم قد …. او استعداد شگرفی در آموختن و شهامت غریبی در ریسک کردن دارد. گاهی فکر می‌کنم اگر از همان روزهای کودکی از درس و مشق و مدرسه محروم نمی‌شد و با ازدواج زودهنگامش خانه‌نشین نمی‌شد، الان چه کارهای شگفت‌انگیزی که به سرانجام نرسانده بود؟ ازدواج در سنین کودکی رسم شهر ما بود. قصه مادرم چیز شگفتی برای تعریف کردن نداشت. با هر کدام از زن‌های فامیل که وارد گفت‌و‌گو می‌شدی، سن راهی شدنشان به خانه بخت از ۹ سالگی تا ۱۴ سالگی در نوسان بود.

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید

همزمان واکنش هنرمندانی چون مهناز افشار به رد شدن لایحه کودک-همسری و بازی بهاره رهنما در یک سریال که به عشق پسری ۱۴ ساله و دختری ۱۰ ساله رسمیت می‌بخشید، جنجال‌های زیادی در فضای مجازی به پا کرد. سریالی به نام بچه مهندس.

مهناز افشار اما در توییترش نوشت با اینکه مادرش در سنین کودکی ازدواج کرده اما از ازدواجش ناراضی نبوده است.

کاربران فضای مجازی از او پرسیدند وقتی هنرمندانی که هر واکنششان می‌تواند الگویی برای گروهی از جوانان جامعه باشد چنین با بی‌مسئولیتی درباره یک موضوع حساسیت برانگیز اظهارنظر می‌کنند، دیگر به چه می‌توان امید داشت …؟

قانون ازدواج در ایران ایرادهای بنیادین دارد

زهرا روان آرام اما به عنوان یک وکیل دادگستری از ایرادهای بنیادین قانون ازدواج در ایران می‌گوید: «وقتی یک کودک زیر ۱۸ سال به لحاظ عقلی رشد کافی و کامل نداشته و به همین دلیل هم از بسیاری مواهب قانونی به دلیل صغر سن برخوردار نیست، مثلا اجازه رانندگی ندارد یا حتی نمی‌تواند سرمایه‌گذاری کند یا یک حساب مالی مستقل در بانک ایجاد کند، چه‌طور می‌تواند مسئولیت خطیر مادری یا پدری را بپذیرد؟»

آمارها می‌گویند قریب به ۳۹هزار ازدواج از ۷۰۴هزار ازدواج ثبت شده در سال ۱۳۹۵ در ایران، مربوط به ازدواج کودکان زیر ۱۴سال بوده است.

در همین سال در استان زنجان ۱۶ ازدواج زیر ۱۰سال، در سیستان و بلوچستان ۳۴ ازدواج زیر ۱۰سال، در خوزستان ۳۹ ازدواج در این رده سنی و در استان فارس ۱۵ ازدواج زیر ۱۰سال به ثبت رسیده است. اتفاقی که در کشورهای پیشرفته، مجازات‌های شدید قانونی در پی داشته و کودک‌آزاری و همچنین آزار جنسی تلقی می‌شود.

ازدواج کودکان و خشونت خانگی

«راضیه دهدشتی»، کارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی معتقد است ازدواج کودکان می‌تواند زمینه افزایش خشونت خانگی را فراهم کند چون کودکان قادر به پذیرش نقش‌های سنگینی مثل نقش مادری یا پدری نیستند: «با ازدواج زودهنگام، فرصت آموزش کافی از کودک گرفته می‌شود و او با دریافت فشارهای عصبی، احساس ناامنی را تجربه می‌کند. با توجه به اینکه کودک در حال رشد و شخصیت او در حال شکل‌گیری است، رشد طبیعی او عملا مختل شده و با گذاشتن بار مسئولیت‌های سنگین و ترسناک، او از شادی‌های معمولی و روند عادی زندگی محروم می‌شود.»

دهدشتی معتقد است احتمال بروز خشونت و خودکشی در زوج‌های کم‌سن و سال بالاتر است: «آنها آمادگی پذیرش نقش مادری یا پدری را ندارند. در هر اتفاق ساده‌ای قادر به کنترل و مدیریت بحران نیستند و ممکن است دست به رفتارهای کنترل نشده بزنند. دور ماندن از رویاها یا فرصت‌های شغلی احتمالی، کم شدن فرصت کافی برای آموزش مهارت‌های زندگی، گم کردن رویاها و تغییر روند و مسیر عادی زندگی می‌تواند زندگی این افراد را با زلزله مواجه کند.»

دختری که در کودکی ازدواج می‌کند تحت فشارهای پیچیده و نگاه‌های سرزنش‌آمیز خانواده مردی خواهد بود که فرصت اشتباه و بی‌تجربگی را برای او که در آستانه آزمون و خطاست، به رسمیت نمی‌شناسد.

مهم‌تر اینکه او از شب‌ها می‌ترسد.

دختر کودک-همسر هر شب در جایی که باید امن‌ترین نقطه جهانش باشد، میان خانه‌ و در رختخوابش، مورد تجاوز قرار می‌گیرد …

فروردین
۱۵
۱۳۹۸
ترس‌های بی پایان
فروردین ۱۵ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
shutterstock_144750478
image_pdfimage_print

Photo: DFLC Prints/shutterstock.com

سمیه تیرتاش

اتاقک ماشین داغ است. حرارت خورشید در این کویر، تناسبی با تغییر فصول ندارد و تنها حضورش در آسمان یک ظهر زمستان، می‌تواند اشتیاق آب‌تنی را در من زنده کند. با خیال دریا از پارکینگ بیرون می‌آیم اما با دیدن آمبولانس که مسیر خروج را تقریبا بسته، همه معادلات ذهنی‌ام به هم می‌ریزد: «نکنه یکی از بچه‌ها چیزیش شده باشه؟ شاید معلمی‌ یا همکاری حالش بهم خورده … کلینیک جفت اتاق منه، اونوقت یک اتفاقی افتاده که آمبولانس خبر کردن و منم اصلا نفهمیدم. واقعا که همه جا خوابم هزار ساله‌ست!»

با خود فکر کردن و حرف زدنم اما خیلی طول نمی‌کشد. چشمم به خانم قوچانی، ناظم بخش دبستان می‌افتد. کنار سواری قرمزی ایستاده و با کسی یا کسانی که در ماشین هستند صحبت می‌کند. پیاده می‌شوم و صدایش می‌زنم. بلافاصله به سمتم می‌آید و مثل همیشه قبل از اینکه توضیحی بخواهم، هیجان‌زده شروع  می‌کند:

«وای خانم باقی جون، نمی‌دونی چی شده …. بیچاره زن بنده خدا، یکهو پشت فرمون تشنج کرده. حالا جای شکر داره هنوز راه نیفتاده بوده که حالش به هم خورده …. می‌دونی کیه که؟ مامان آیدین و‌هانا. همون خانم قد بلند لاغره! بچه‌هاش می‌گن خانوم نگران نباشید. ما اصلا نمی‌ترسیم. چند بار دیگه هم مامان ما این‌طوری شده، حمله عصبیه …. همچین بی‌خیال نشسته‌اند که منم آروم شدم. حالا به مادربزرگشون زنگ زدم. توی راهه، داره می‌آد.»

پرستار آمبولانس برایش دست تکان می‌دهد و شرح ماوقع همین جا به پایان می‌رسد.

دوباره سوار ماشین می‌شوم و در اتوبان زرد بی‌انتها می‌رانم. خاطرات چند وقت گذشته مثل پلان‌های فیلم از جلوی چشمم می‌گذرند.

زن لاغر و قد بلند وسط راهروی بخش دبستان، دستانش را از هم باز می‌کند و تقریبا جلوی راه من را می‌گیرد:

«خانم باقی جان، می‌دونم زنگ خورده و باید برید اما من یک مشاوره‌ کوچولو ازتون می‌خوام، تند تند می‌گم که وقتتون رو نگیره.»

زن منتظر تایید من نمی‌ماند:

«خانم باقی می‌شناسید من رو دیگه؟ مامان‌ هانا و آیدین هستم. آیدین چند وقتی هست همش می‌گه می‌ترسم و هی خودش رو به من می‌چسبونه. پسر ۱۰ ساله! ماشالله مردی هم شده، دیدینش که؟ قدش داره می‌رسه به من اما شب‌ها می‌آد پیش من می‌خوابه … از کنارمم جنب نمی‌خوره. اولش فکر کردم فیلمشه، اما هر روز داره بدتر می‌شه.»

ببشتر بخوانید:
گزارشی از یک آزارگری در خانواده

مادر شدن در کودکی

هیچ‌کس سپیده را دوست نداشت

یک‌باره ساکت می‌شود و چشمان درشت و نگرانش را به چشمان من می‌دوزد. دفتر وکتاب‌هایم را از این دست به آن دست می‌دهم و سعی می‌کنم از میان صدها فایل انبار شده در مغزم،‌ هانا و آیدین را بیرون بیاورم. از بچه‌ها چیز زیادی در خاطر ندارم اما خودم را از تک و تا نمی‌اندازم و با لبخندی آرام می‌گویم: «اگر اشتباه نکنم همسرتان اکثر اوقات در سفر هستند و شما با بچه‌ها اینجا تنهایید ….»

زن با خوشحالی سر تکان می‌دهد و به دنبالش غرولند می‌کند: «اکثر اوقات که چه عرض کنم، اصلا نیست! ماهی یک بار یک ۲۴ ساعت هست و بعدش هم فرار!»

با همین خرده اطلاعات ، نسخه‌ای سرپایی تجویز می‌کنم: «خب باید از همسرتون بخواهید که بیشتر اینجا باشه و وقت بیشتری رو با بچه‌ها بگذرونه. یک روز در ماه خیلی کمه، مخصوصا حالا که آیدین ابراز ناامنی و ترس می‌کنه. و خب مواقعی هم که دور هستند حتما با بچه‌ها در تماس تصویری باشند و هر شب قبل از خواب مدتی رو براشون از طریق همین ارتباطات مجازی، وقت بذارن، باهاشون گپ بزنن، حتی براشون قصه بگن یا بخونن…»

بی‌هوا دست‌هایم را میان انگشتان بلند و استخوانی‌اش می‌گیرد و فشار می‌دهد: «تو رو خدا می‌شه این‌ها رو خودتون به شوهرم بگید؟ توی این هفته که اومد حتما می‌آییم مدرسه، می‌گم که شما باهاش کار دارید و می‌خواهید در مورد بچه‌ها با او حرف بزنید. خب؟! حتما بگیدها!»

و بدون کلمه‌ای دیگر، خداحافظی می‌کند و طول راهرو را تا در خروجی می‌دود.

***

زن لاغر و قد بلند، پوشه به دست وارد دفتر خانم قوچانی می‌شود و با دیدنم دستپاچه می‌گوید: «سلام خانم باقی! چه خوب که پیداتون کردم. خانم کرمی‌ گفت ممکنه اینجا باشید. ببخشید مزاحمتون می‌شم. شوهرم امروز رسیده، الان رفته به آیدین سر بزنه و بگه که اومده. من بهش گفتم شما باهاش کار دارید. این‌قدر بهم غر زده که نگو! می‌گه اشکال از توست. خودت زیادی حساسی و به همه چی گیر می‌دی …. خب البته یک جورایی راست می‌گه. خیلی بی‌اعصابم. خیلی!»

در همین حین مردی از پشت سر زن، اتاق را وارسی می‌کند. زن حرفش را نیمه تمام رها می‌کند، مراسم معارفه را انجام می‌دهد و به بهانه دیدن دفتردار از اتاق بیرون می‌رود. مرد میان قامت به کاناپه مراجعان نگاهی می‌اندازد و یکی از صندلی‌های پشت میز شیشه‌ای را به سمت خودش می‌کشد و معذب، می‌نشیند. دستی به موهای ژل زده‌اش می‌کشد، سعی می‌کند لبه‌های کت تنگش را روی هم بیاورد و شروع به صحبت می‌کند:

«سرکار خانم من برای بچه‌هام همه کار می‌کنم. اصلا به خاطر اونا و اینکه بهترین امکانات رو داشته باشن، فرستادمشون اینجا. این همه هزینه و دوری و رفت و آمد رو به جون می‌خرم فقط به خاطر اینکه بچه‌هام تو زندگی‌شون پیشرفت کنند. الانم سراپا گوشم! ظاهرا به همسرم پیغام داده بودید که می‌خواهید با من حرف بزنید ….»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

خودکارم را میان انگشتانم می‌چرخانم و می‌گویم: « بله. خیلی لطف کردید تشریف آوردید. زیاد وقتتون رو نمی‌گیرم. مساله در رابطه با آیدین و ترس‌هاشه. خب ظاهرا شما بیشتر اوقات در سفر هستید و این می‌تونه یکی از عوامل اضطراب و احساس ناامنی آیدین باشه. ما دنبال این هستیم که به پسرتون کمک کنیم. برای همین دوست داشتم بدونم مواقعی که اینجا هستید چه‌طوری با بچه‌ها وقت صرف می‌کنید و البته اون وقت‌هایی که توی سفر هستید چه جوری باهاشون در تماسید؟»

مرد نفسی را که مدتی طولانی حبس کرده بیرون می‌دهد و به پشتی صندلی تکیه می‌دهد: « من رابطه خیلی خوبی با بچه‌هام دارم. چند وقتی هم هست که بیشتر براشون وقت میذارم و وقتی اینجا هستم، همش با هم بیرون می‌ریم و سعی می‌کنم کارایی رو که اون‌ها دوست دارند با هم انجام بدیم. مخصوصا به آیدین خیلی نزدیکم. با هم زیاد حرف می‌زنیم. بهش می‌گم که خیلی پسر قوی و باهوشی هستش. همیشه تاکید می‌کنم که اون مرد خونه است و وقتایی که نیستم، باید مواظب خونه باشه. وقت‌هایی هم که در سفرم، هر شب تماس تلفنی باهاشون دارم و اصلا نمی‌ذارم دوری من رو حس کنند. می‌دونین سرکار خانم، همسر من خودش خیلی زن مضطرب و همیشه نگرانیه. اینها رو به بچه‌ها هم منتقل کرده …. »

زن لاغر و قد بلند ، قدم‌زنان از کنار در می‌گذرد، پوشه آبی مدارک بچه‌ها در بغلش مچاله شده است.  در حین عبور سرش را به سمتم برمی‌گرداند، نگاهش را به نگاهم می‌دوزد و از تیررسم خارج می‌شود. حرف مرد را قطع می‌کنم. از جایم بلند می‌شوم، در اتاق را می‌بندم و می‌پرسم: «چه‌قدر برای همسرتون وقت می‌ذارید؟ چه‌قدر بهش ابراز عشق و علاقه می‌کنید و از بودن خودتون مطمئنش می‌کنید؟ جلوی بچه‌ها بهش می‌گید چه‌قدر دوستش دارید یا هر طور دیگه‌ای که بچه‌ها متوجه احساسات بین شما بشن؟»

مرد پاهایش را که تا وسط اتاق کش آمده، زیر صندلی تا می‌کند، دکمه کتش را می‌بندد، با انگشتان دو دستش موهایش را به عقب شانه می‌زند و می‌گوید: «خب، چه جوری بگم؟ خب … من چیزی به زنم نمی‌گم. یعنی ابراز احساساتی نمی‌کنم. ماهی یکی دو روز اینجا هستم که با خانواده‌ام هستم دیگه. با هم بیرون می‌ریم و از این کارا! با بچه‌ها زیاد حرف می‌زنم ولی خب … می‌دونید سرکار خانم، من چند سال پیش یک کاری کردم که خودم می‌دونم اشتباه کردم ولی تقصیر زنم هم بود …. خب یک اتفاق‌هایی رو نمی‌شه جلوشون رو گرفت. خب منم آدمم، خلاصه یکی اومد تو زندگیم و بعدشم رفت. این خیلی ضربه بدی به زنم زد. اون وقت‌ها ۱۳۰ کیلو بود. باورتون می‌شه؟ بعدش رفت یک جراحی کرد تا لاغر بشه. اون جراحی براش سنگین بود. یکهو ۵۰ کیلو کم کرد، به اعصاب و روانش خیلی فشار اومد. از اون موقع قرص‌های آرام‌بخش می‌خوره ….»

مرد مکث می‌کند. کفش‌های نوک تیز براقش زیر صندلی مثل پاندول ساعت چپ و راست می‌روند.

او در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: «من هر چی بخوان براشون مهیا می‌کنم. آوردمشون اینجا، بهترین خونه، بهترین مدرسه، بهترین امکانات، ولی خب زنم زیادی حساسه. منم واقعا نمی‌تونم با حساسیت‌هاش کنار بیام. اینه که ترجیح دادم اوضاع رو این‌طوری مدیریت کنم. اون اینجا با بچه‌ها باشه براش بهتره.»

صدای گوشخراش زنگ اتاق را می‌لرزاند. چند ثانیه بعد در باز می‌شود و آیدین کیف به دست سرش را داخل اتاق می‌کند و با دیدن پدر، خودش را در بغل او می‌اندازد.

گوشه یک پوشه آبی از کنار چارچوب در خودنمایی می‌کند …