صفحه اصلی  »  2018 October
image_pdfimage_print
آبان
۷
۱۳۹۷
روایت زنانی که ختنه می‌شوند…
آبان ۷ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
shutterstock_550024789
image_pdfimage_print

Photo: Budnichenko Oksana/www.shutterstock.com

ماهرخ غلامحسین پور

زن صورتش را با روبنده سیاه پوشانده است. در پس‌زمینه و پشت سرش یک دختر نوجوان و دخترکی پنج شش ساله ایستاده­اند. با اینکه صورت دخترک شطرنجی شده، اما فضای عمومی عکس حس ناامنی را القا می‌کند. به نظر می‌رسد دخترک در انتظار تیغ تیز «سنت» است. آن‌ها دو تن از خیل دخترکانی هستند که به دایه و مادرشان اعتماد کرده­اند، اما جای زخمی همیشگی نصیبشان شده است.

 زن رو به دوربین نگاه می­کند و می­گوید : «آب دهان و دست (دختر ختنه‌نشده) درست نیست. از دست دختر ختنه‌نشده حرام است.» بی‌تردید زن پشت نقاب سیاه، خودش هم سنت شده است. «سنت» نامی است که محلی­ها برای عمل ناقص‌سازی زنان به کار می­برند.

فیلم سرخو به همت «رایحه مظفریان» ساخته شده است. این فعال و پژوهشگر برای حقوق زنانی فعالیت می­کند که در حاشیه شهرها یا مناطق فراموش‌ شده زندگی می­کنند. او در طول چند سال گذشته بخش عمده تلاشش را صرف این مساله کرده تا ثابت کند که کماکان در برخی مناطق جنوبی و غربی ایران، زیر پوست همین شهری که ما زندگی می­کنیم، عمل ختنه یا ناقص‌سازی زنان انجام می­شود که آن سرپوش می‌گذارند.

او نزدیک به هشت سال را صرف پرداختن به مساله ختنه زنان کرده و آخرین کار او مستند«سرخو»با موضوع ختنه دختران در ایران است. مستندی که در آن  با زنان قربانی و دایه­های محلی وارد گفت و گو شده است.

از او می­پرسم انگیزه و قصدش از ورود به این موضوع چه بوده است؟

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

دشواری‌های زنانه

دختران خاک و رنج، دختران زلزله

قتل‌های ناموسی در رده نخست

 «هدف ما در کمپین، تغییر دیدگاه عمومی نسبت به مقوله ناقص‌سازی زنان است و نه ایجاد خصم و جبهه‌گیری. خودم دنبال این بودم به کسانی پاسخ بدهم که موضوع ناقص­سازی زنان را انکار کرده و از کنار آن با بی‌توجهی عبور می­کنند. به باور من باید کوچک‌ترین مشکلات و کمبودهای مربوط به کودکان و زنان مورد توجه قرار بگیرند، چه برسد به مساله ختنه که طبیعی­ترین حق آدمی بر تن خویش است و زنان و کودکان را درگیر می­کند. بسیاری از این زنان در کودکی ناقص می‌شوند. وقتی کودکی در سن ۵ سالگی ختنه می­شود، بعدها تبدیل به زنی می­شود که در ۲۵ سالگی نیاز به داشتن رابطه جنسی و جسمی و روانی سالمی دارد و دیگر چنین چیزی برایش مهیا نیست.

زنان دایه یا قابله‌های محلی که عمل ختنه را انجام می­دهند مورد پیگرد قرار نمی‌گیرند؟

این عمل گر چه در قانون ایران جرم است، اما پیگیری­اش نیازمند شاکی خصوصی است. تصورتان را باید نسبت به زنان کننده کار کاملا تغییر بدهید. آن‌ها زنانی معمولی، خوب و مهربان هستند. این تصور که با زنانی جانی، جاهل و یا سنگدل سر و کار دارید، نادرست است. آن‌ها فقط درگیر سنت و ناآگاهی شده‌اند و این ناآگاهی ناشی از نبودن اطلاعات و آموزش کافی است.

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید

خودتان آیا به دلیل تجربه شخصی به این موضوع علاقمند شدید؟

«بارها از من سوال شده شما خودتان ختنه شده­اید؟ خودتان زود ازدواج کرده‌اید؟ به باور من این دلیل خوبی نیست که کسی تا خودش تجربه شخصی در مورد یک آسیب اجتماعی نداشته باشد، نباید نسبت به آن آسیب احساس مسوولیت کند. برعکس آن هم ممکن است. من چون امکان درس خواندن داشتم و از آن جایی که از کودکی آموزش­های جنسی مناسب دیدم و مادرم در خصوص این موضوع به شدت حساس و متعهد بود، تفاوت را بیشتر حس می­کردم. در حقیقت من با انتخاب خودم این مسوولیت را پذیرفتم تا از هر طریق ممکن، بلندگویی برای زنان آسیب‌دیده باشم.»

چه چیزی باعث شد که بعد از تدوین کتاب «تیغ و سنت»، به فکر کارگردانی فیلم «سرخو» با موضوع زنان قربانی این سنت خانوادگی بیفتید؟

نخستین گام­هایم را که برداشتم، هنوز تجربه کافی نداشتم تا از همه عناصر و ظرفیت­های موجود برای مبارزه با ناقص­سازی زنان بهره ببرم و همه ابزارهای یک کمپین را بشناسم. از مقاله شروع کردم. بعدها تبدیل به کتاب شد. به برنامه‌های رادیویی و ساخت وب‌سایت رو آوردم. زمانی می­شد که به کامنت خوانندگان توجه می­کردم که با تعجب می­پرسیدند مگر چنین امری هنوز در ایران اتفاق می­افتد؟ همین اظهار نظرها دستمایه کارهای بعدی­ام شدند  بنا بر این تصمیم گرفتم از رسانه‌ای به نام فیلم و تصویر استفاده کنم تا هم‌زمان موضوع ختنه زنان را از منظر دایه­ها که کننده کارند و هم از منظر کارشناسان بررسی کنم. در واقع می­شود گفت دستم برای بیان دیدگاه‌های مختلف در جریان فیلم بازتر بود.

اما برخی می‌گویند این مساله فراگیر نیست و پرداختن به آن چندان ضرورتی ندارد؟

حدود هشت سال است در این مورد فعالیت می‌کنم .اگر امروز دوستانی هستند که منکر آنند، به این دلیل است که  گزارش­ها و فعالیت­های انجام شده را دنبال نمی کنند. آن­ها هم مانند مردم عادی به شنیده‌هایشان اکتفا می­کنند و توجهی به پژوهش­های عمیق میدانی ندارند. بر این باورم که بخشی از آگاهی امروز مردم نسبت به خطرات، شیوع و لزوم پیشگیری از ختنه دختران، از همین تلاش یا به اصطلاح صرف انرژی‌هاست. گزارش همه این موارد در سایت ما مدام منتشر می‌شود.

در این مورد آمار مشخصی هم وجود دارد؟

خیر. دقت کنید که ختنه دختران عملی نیست که در ملا عام انجام بگیرد. بنا بر این علاوه بر آمارها و گزارش‌هایی که ما منتشر می­کنیم، آمارهای پنهان و موارد سیاهی وجود دارد که قابل دسترسی نبوده و در مطالعات لحاظ نمی­شوند. این البته به این معنا نیست که دست ما خالی است و هیچ آماری وجود ندارد! کتاب تیغ و سنت با هدف همین آمارگیری نوشته شد.

حتی اگر جامعه آماری شما چندان گسترده نباشد؟

گیرم که این حرف درست باشد که نیست، اما منطقی هم نیست که هر بار بگذاریم موضوعی به نقطه بحران برسد و بعد به سمت آگاهی‌سازی عمومی و پیدا کردن راهکار مناسب برویم. دلیل ندارد الزاما به علت جامعه آماری پایین، آن را نادیده بگیریم و در قبالش سکوت کنیم. آیا این موضع‌گیری در  مورد بقیه آسیب‌ها هم صادق است؟ مثلا ما در مورد قربانیان مین، تجاوز محارم، بیماری‌های نادری مانند پروانه­ای هم دست به انکار می­زنیم چون تعداد قربانی‌ها اندک است؟

نپرداختن به مساله ختنه دختران چیزی جز غرض‌ورزی و نادیده گرفتن حداقل حقوق آدمی نیست، حالا این آمار یک نفر باشد یا هزار نفر. اینکه روی صورت مساله خط بکشیم و نخواهیم وجهه ایران را در منظر بین­المللی  خراب کنیم، دلیل مناسبی برای نپرداختن به این آسیب نیست. مگر در مورد موضوع آتنا و تجاوز به او توجه تمام سران دولت و همه فعالان اجتماعی جلب نشد؟ سریع دادگاه تشکیل و فرد خاطی محاکمه شد و حکم نیز به اجرا در آمد. یک اتفاق برای یک کودک  به حق آن همه جنجال و پیامد داشت. اما همان فعالان محترم وقتی ما خبر می­زنیم که سحر، دخترک بوکانی، به علت ختنه و خون‌ریزی زیاد راهی بیمارستان شده،  سکوت می­کنند. شاید آن‌ها منتظر مرگ امثال سحر هستند تا تلنگر بخورند و حرکتی از خود نشان بدهند. کمپین ما تا زمانی که همچنان احتمال وجود یک قربانی باشد، با تمام توان جلوی کارشکنی­ها خواهد ایستاد.

در کنار مساله ختنه و سنت، به معضل ازدواج زودهنگام کودکان هم توجه کرده‌اید.

زمانی که در مورد  ختنه دختران پژوهش می­کردم، با این موضوع هم زیاد مواجه شدم. این‌بار کمپین دیگری به راه انداختم و مفصل و دقیق به بیان مشکلات کودکان در خصوص ازدواج زودهنگام پرداختم. کتاب «حلقه» را نیز در خلال پژوهش­هایم نوشتم. البته اگر باز هم دوستان این بخش را  کوچک و بی‌اهمیت تلقی نکنند. آن‌ها بارها بدون ذکر منبع، در محافل مختلف، از اطلاعات منتشر شده ما استفاده کردند. متن را ترجمه کرده به سازمان­های بین­المللی ارائه دادند، ولی چون هدف و نیتم مشخص است، تا به حال به هیچ وجه اعتراض نکرده­ام. در جلسه­ای بودم که نماینده اداره ثبت احوال هم آنجا بود و اعتراض می­کرد که از ۸۰۰ هزار ازدواجی که در سال در ایران انجام می­شود، فقط ۲۰۰ مورد ازدواج دختر کمتر از ۱۰ سال به ثبت رسیده و این رقم قابل‌توجهی نیست که لازم باشد برای آن این همه آشوب به پا شود. در آن‌جا بود که متوجه شدم نگاه کارمند دولت به عنوان دفاع کننده و یک فعال اجتماعی به عنوان منتقد در مورد حیطه پژوهش من فرق چندانی با هم ندارند.

برای دستیابی به اطلاعات و آمار آیا با بن‌بست هم مواجه می شدید؟

سختی‌ها کم نبود. برای گرفتن مجوز از اداره علوم پزشکی در یک شهرستان دور‌افتاده، به رییس آن اداره مراجعه کردم. او گفت به هیچ عنوان امکان ندارد آمار مادران باردار کمتر از ۱۵ سال را در اختیار شما قرار بدهیم، چون ایران طبق تفاهم‌نامه‌های متعدد، موظف است جلوی بارداری‌های زیر این سن را بگیرد، ولی چون نتوانسته موفق عمل کند، به تمام اداره‌های علوم پزشکی نامه زده شده که آمار و اطلاعاتی در اختیار کسی قرار ندهید. دقت کنید این جا مشکل اصلی وجود دارد و برای کسی که دنبال روشنگری است، مانع ایجاد می‌کنند. از یک سو با سنگ‌اندازی سایر دوستان فعال در این حوزه ها مواجه هستیم و از سوی دیگر با عدم همکاری سیستم دولتی. می‌توانم بگویم کمپین‌های ما کم‌ترین حمایت را از سمت فعالین حقوق کودک و زنان دارد.

آبان
۴
۱۳۹۷
افشای خشونت خانگی: خطوط مرزی و تردیدها
آبان ۴ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo:  olly18/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: olly18/depositphotos.com

راضیه امیری

درگذشت نابههنگام یکی از فعالان زن ایرانی که در زمینه مسائل اجتماعی نیز پژوهش می‌کرد، علاوه بر آنکه موجب اندوه جامعه سیاسی ایرانی شد، بحث بسیاری نیز برانگیخت. ادعای برخی از فعالان زن مبنی بر اعمال خشونت و آزار از سوی همسر سابق این فعال حقوق زنان مباحث جدیدی را ایجاد کرد و پرسش‌هایی را به میان آورد. پرسش‌هایی که فراتر از زندگی شخصی افراد،  شایسته تأمل و مداقه هستند.

از این رو در این مجال می‌خواهیم به این پرسش اصلی بپردازیم که اگر به عنوان مثال در یک رابطه همسری از طرف یکی از زوجین خشونت اعمال شود، ناظران تا چه اندازه مجاز به دخالت در حریم خصوصی این افراد و افشای این خشونت یا حمایت از یک سوی ماجرا هستند؟

به بیان دیگر آیا به سیاق شعار مشهور «خصوصی، سیاسی است»، مسائل شخصی آدم‌ها همیشه سیاسی و نیازمند افشاست؟

خشونت خانگی، خشونتی که باید افشا شود

از باب حساسیت موضوع باید این مساله را در ابتدای بحث یادآوری کرد که در ضرورت افشای خشونت خانگی کمتر تردیدی هست. این مساله کمتر جای چون و چرا دارد که خشونت خانگی به صرف خانگی بودن آن یک مساله «خانوادگی» نیست. امروزه خشونت خانگی تهدیدی مهم برای توسعه اجتماعی قلمداد میشود و به عنوان «تظاهر نابرابری جنسیتی مفرط» مقوله‌ای ضد توسعه است. از این رو بارز است که نمی‌توان خشونت خانگی را مساله‌ای خصوصی و خانوادگی دانست.

نکته دیگری که در ضرورت افشای خشونت خانگی باید لحاظ کرد، لزوم توجه به این واقعیت است که بنا بر پژوهش‌های دانشگاهی خشونت خانگی – در معنای کلان آن – از تصادف و سرطان نیز تهدید مهمتری برای سلامت زنان است.

پیداست که این مساله را نمی‌توان یک مساله خانوادگی و شخصی قلمداد کرد و به بهانه اینکه نباید در روابط زوجین دخالت کرد، از لزوم توجه به زنی که مورد خشونت قرار گرفته است تن زد.

افشای خشونت خانگی: مرزهای افشا کجاست؟

با وجود ضرورت افشای خشونت خانگی، بحث مهم دیگری که این میان خودنمایی می‌کند مرزها و خط قرمزهای این افشاگری‌ست. این دخالت تا چه حد مجاز است؟ روایت زن خشونت‌دیده بر چه اساس و معیاری معتبر قلمداد می‌شود؟ آیا می‌توان زن خشونت‌دیده را ابزاری برای ابراز نفرت از خشونت علیه زنان ساخت؟

در اینجا پرسش مهم دیگری نیز وجود دارد و آن این است که اساساً خشونت خانگی به چه معناست؟ آیا یک جر و بحث بین همسران را می‌توان مصداق خشونت خانگی دانست؟ آیا قهر و بی‌مهری‌های عاطفی نوعی از انواع خشونت خانگی‌ست؟ (برای بحث تفصیلی درباره خشونت خانگی و شناختی جامع‌تر از آن می‌توانید به این پژوهش از «خانه امن»  مراجعه کنید.)

برخی بر این باورند که در مقام دفاع از زنان خشونت دیده،‌ نمی‌توان ایده‌های فمینیستی را به هر «شنیده»ای ربط داد و – به عنوان مثال –  «درد و دل‌های دوستانه» را معیاری برای قضاوت دانست.

بیشتر بخوانید:

چه کسانی دختران را خانه‌نشین می‌خواهند؟

پسران ترس خورده امروز؛ مردان دیگرآزار فردا

کودکانی که صدای‌شان به گوش‌ها نمی‌رسد

به باور آنان شنیده‌ها باید به «فکت و داده‌های قابل استناد» مستند شوند.

آسیه امینی، روزنامه‌نگار و فعال حقوق زنان،  در نوشته‌ای با عنوان « فمینیسم و اخلاق» بر این باور است که «قضاوت» درباره زندگی شخصی افراد به صرف «شنیدن»، می‌تواند به عمد یا به سهو از فرد خشونت‌دیده، یک «قربانی جدید» بسازد.

او با بیان اینکه نمی‌توان مواردی چون «بی‌مهری» را مصداق خشونت خانگی دانست، در عین حال به این نکته اشاره می‌کند که پرسشگری از متهمان به اعمال خشونت نیز باید با رعایت جوانب و احتیاط صورت بگیرد.

او در توضیح بیشتر مینویسد: «ما برای داشتن جامعه سالم به پرسشگری نیازمندیم، همانقدر که به اخلاق اجتماعی نیازمندیم. آیا می‌شود پرسشگری را بدون دلیل و مدرک و در شرایطی که به جنبه‌های عاطفی و انتخاب‌های حوزه خصوصی افراد مثل خانواده (هم مرد و هم زن و هم فرزندان) مربوط است، «عمومی» کرد مثلاً در پست فیس‌بوکی یا توییتری؟ آیا اگر این پرسشگری (حتی در مقام اتهام) خلافش ثابت شود، ما می‌توانیم فرد را به موقعیت پیش از این اتهام برگردانیم؟ مرزهای حقوقی و اخلاقی این مهم، هر دو قابل بحث‌اند.»

«به روند سلطه ادامه ندهیم»

سویل سلیمانی، کارشناس ارشد مطالعات زنان از دانشگاه ایالتی سن دیگو، در گفت‌و‌گو با «خانه امن» در ابتدا درباره مساله خشونت علیه زنان سعی می‌کند تعریفی عمیق‌تر ارائه دهد. به باور او خشونت علیه زن بیشتر از آنکه در مواردی چون خشونت فیزیکی و جسمی‌ خلاصه شود، در «از دست دادن قدرت و استقلال در تصمیم‌گیری» نمود دارد.

به عقیده این فعال حوزه زنان، قربانی خشونت پس از سال‌ها زندگی در شرایط خشونت‌بار به فقدان اراده شخصی عادت می‌کند و حتی گاهی به دوست داشتن متجاوز خود روی می‌آورد.

او در عین اینکه تاکید می‌کند خشونت خانگی مساله‌ای خانوادگی نیست، برخی تردیدها را نیز مطرح می‌کند و در توضیح بیشتر می‌گوید: «زن قربانی خشونت، قدرت تصمیم گیری خود را از دست داده است. یعنی علاوه بر عوامل بیرونی، عوامل درونی همچون فقدان اراده به تداوم این رابطه خشونت‌بار مجال می‌بخشد.  اما تصمیم‌گیری به جای قربانی و افشای خشونت بر خلاف میل او، آیا ادامه همان روند گرفتن قدرت از قربانی نیست؟»

سویل سلیمانی در پاسخ به این سوال که اگر فرد به هر دلیلی نخواهد سکوتش را بشکند، آیا ناظران بیرونی حق دارند خود به جای او این افشاگری را انجام دهند، می‌گوید: «اگر چنین تصمیمی‌ را برای یک قربانی بگیریم همان روند سلطه را ادامه داده‌ایم. همان استدلال متجاوز که قربانی توان تصمیم درست را ندارد و من به جای او باید عمل کنم. خشونت خانگی مساله‌ای خانوادگی نیست که اجازه دخالت در آن را نداشته باشیم، اما زمانی می‌توان به قربانی خشونت کمک کرد که قربانی تصمیم به شکستن سکوت خود گرفته باشد.»

نسبت شبکه‌های اجتماعی و افشای خشونت خانگی

توانمندسازی زنان از طریق «ارتقای مهارت‌های اجتماعی» و «استفاده از تکنیک‌های ارتباطی» از جمله راه‌هایی‌ست که برای مقابله زنان با خشونت خانگی تجویز میشود. کمی‌ روی مفهوم «تکنیک‌های ارتباطی» تامل کنیم:

به باور پژوهشگران «استفاده از روش‌های صحیح برقراری ارتباط» از جمله مؤلفه‌های شکل‌دهنده مفهوم مهارت‌های زندگی است. مهارت‌هایی که بنا به باور آنان: «فرد را برای مقابله مؤثر و پرداختن به کشمکش‌ها و موقعیت‌های دشوار زندگی یاری می‌کند» و به «افزایش عزت نفس»، «ملاحظه حقوق دیگران»، «گرفتن حق خود» و «افزایش میزان سازگاری زناشویی» یاری می‌رساند.

طبعاً در دنیای امروز شبکه‌های اجتماعی که نه جزئی از فضای مجازی که عنصری جدایی‌ناپذیر از واقعیت زندگی انسان‌ها شده‌اند، می‌توانند نقشی مهم و انکارناپذیر برای ارتباط‌گیری بازی کنند. اما آیا ارتباط‌گیری از طریق شبکه‌های اجتماعی می‌تواند مقدمه‌ای برای ایجاد فضا برای نیل به افشای خشونت خانگی باشد؟ آیا اساسا مختصات شبکه‌های اجتماعی (مانند فیس‌بوک، توییتر یا اینستاگرام و تلگرام) قابلیت طرح این بحث را دارد؟

هانیه بختیار، در نوشته‌ای نسبتاً کوتاه به نام «بدفهمی‌درباره حوزه عمومی» سعی می‌کند نکاتی را دراین‌باره یادآوری کند. او در ابتدا با نگاهی کوتاه به عقبه شعار «حوزه خصوصی، عمومی‌ست» و اصل برانداختن مشکلات – ظاهراً – خصوصی زنان در عرصه عمومی‌موافقت می‌کند اما برای این افشاگری تبصره‌هایی را پیشنهاد می‌کند.

هانیه بختیار، فعال مدنی، در این راستا اینگونه مینویسد: «مطالب خصوصی هنگامی‌ در حوزه‌ عمومی‌ قابل طرح است که: ۱- در آن ادعای مطرح شده قابل راست‌آزمایی باشد. ۲- توان کمک موثر ایجاد کند. ۳- هدف، ایجاد خشونت و هیاهو، مجازات، انتقام‌گیری و تخریب شخصیت نباشد بلکه اصلاح و حل مشکل در اولویت قرار گیرد.»

اما حتی با وجود گذاشتن چنین قیودی، او «صفحات فردی شبکه‌های اجتماعی» را محل مناسبی برای طرح این مسائل نمی‌داند و بر آن است که این صفحات در موارد بسیاری هدف اصلی را گم می‌کنند و موضوع کمک به فرد خشونت دیده عملاً به «یک گرد و خاک افکنی در سطح» تقلیل پیدا می‌کند و قابلیت خود برای ایجاد عمق درباره این موضوع حساس را از دست می‌دهد.

نظر منفی هانیه بختیار به قابلیت شبکه‌های اجتماعی برای رو کردن خشونت خانگی، در راستا و امتداد نظر آسیه امینی است. آسیه امینی هم در نوشته‌اش در قبال افشاگری خشونت خانگی نظر مثبتی به فضاهای فیس‌بوکی-توییتری نشان نداده بود.

شبکه‌های اجتماعی اما امروزه بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی انسان هستند و نظر تحقیرآمیز بدان‌ها شاید چندان توجیه‌پذیر نباشد. در واقع فیس‌بوک یا توییتر امروزه خود در مقام یک رسانه مستقل هستند.

بر این اساس برخی از فعالان زن چندان با این نظرات همدل نبودند.

مهرنوش موسوی در این‌باره در نوشته‌ای با عنوان «در نقد درس اخلاق آسیه امینی!» به استدلالات او تاخته است.

او ایجاد محدودیت برای آزادی بیان زنان خشونت دیده تحت عنوان امکان ایجاد بی‌عدالتی در حق متهم را برنتابیده و صراحتا مینویسد:‌ «چرا بایست حتماً متخصص بود تا بشود درباره خشونت به زن حرف زد؟ کی همچنین شرطی برای آزادی بیان مردم گذاشته است؟ این همان لاکچری بازی سیاسی و تقسیم جامعه به عوام و متخصصین است. چرا نمی‌تواند یک زن عادی بیاید بگوید ملت من قلبم دارد می‌پکد: یک زنی در همسایگی کتک خورده است؟»

مهرنوش موسوی در نوشته خود از جنبش «Me too» در ایالات متحده آمریکا فکت آورده است. به باور او استدلال آسیه امینی علیه این جنبش نیز قابل‌ استفاده است و این امکان وجود دارد که با چنین استدلالی، به جای ایستادن کنار زنانی که تعرض جنسی را افشا می‌کنند، در سمت کارگردانان و تهیه‌کننده‌هایی قرار گرفت که معتقدند در حق آنان ظلم شده است یا همه حقیقت گفته نشده است.

به باور او اگر استدلال امینی را ادامه دهیم به اینجا خواهیم رسید:‌ «رسانه حق زن نیست که مبادا استفاده از آن باعث ضایع شدن حق مردی شود!»

موسوی در متن خود همچنین به نکته مهمی‌ اشاره می‌کند که بحث قدیمی‌ و همیشه پیچیده حد و حدود آزادی بیان و معیارهای تحدید آن را به میان می‌آورد.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

او در توضیحی شفاف‌تر می‌نویسد: «آسیه امینی می‌گوید رسانه‌ای کردن خشونت خانگی شاید باعث ایجاد بی‌عدالتی درباره متهمین بشود. ما می‌گوییم شاید. ممکن است. خب حالا تکلیف چیست؟ بایستی جلوی دهان مردم را بست؟ کی تعیین می‌کند که اصلاً بی‌عدالتی شده یا نشده است؟ در ثانی اگر این معیار استفاده از رسانه برای مقابله با خشونت به زن بشود، اصلاً قبل از دهان باز کردن هر زنی می‌شود جلوی دهانش را گرفت و گفت اول ببر وزارت ارشاد و اخلاق ببینیم آیا بی‌عدالتی تولید می‌کند یا نمی‌کند!»

نکته‌ای که مهرنوش موسوی درباره ضرورت آزادی مطلق  زن خشونت دیده طرح می‌کند شایسته تأمل است اگر در نظر بگیریم که در کشورهای پیشرفته غربی – که مساله خشونت خانگی بسیار جدی گرفته می‌شود – چنین فضایی حاکم است.

لیلا علی کرمی، حقوقدان ساکن لندن، در گفتوگویی در این باره گفته بود: «در کشورهایی که با مساله خشونت علیه زنان خیلی جدی برخورد می‌کنند اصلاً نیازی به وجود آثار بدنی نیست بلکه همین‌قدر که وجود شوهر یا پارتنر در منزل باعث آزار آن زن باشد، می‌تواند به پلیس زنگ بزند و آنها فوراً مراجعه می‌کنند و از شوهر می‌خواهند که منزل را ترک کند و به او اخطار می‌دهند که مدتی در محل حضور پیدا نکند».

به هر ترتیب این بحث از جنس یک بحث ساده نیست که بتوان راه‌حلی قطعی برای آن یافت. تردیدهای کسانی که نگران سیاسی شدن مساله خشونت خانگی و سوءاستفاده از آن هستند، تردیدهایی محترم است: چگونه می‌توان به ترمیم آبروی اجتماعی فردی اقدام کرد وقتی در پی یک اتهام دروغین، جبهه‌ای سنگین علیه او گشوده شده است؟

اما در مقابل، منتقدان به طرح این پرسش برمی‌خیزند که چه نهادی و چه میزانی، معیار و مجوز افشای یک خشونت خانگی خاص است؟

آبان
۲
۱۳۹۷
حمایت از قربانی خشونت دیده
آبان ۲ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
,
shutterstock_1132059785
image_pdfimage_print

Photo: oleschwander/shutterstock.com

باران خسروی

وقتی زن خشونت‌دیده‌ای که برای گرفتن کمک به شما مراجعه کرده، هنوز تلاش می‌کند یا اصرار دارد که رابطه با آزارگر را حفظ کند، شما چه می‌کنید؟ آیا به حمایت خود ادامه می‌دهید یا با ناامیدی دست از کمک‌ می‌کشید؟ مطلب زیر برگرفته از راهنمایی است که با تلاش ۳ سازمان حامی قربانیان خشونت خانگی در آمریکا و بر اساس تجربه عملی مددکارن و مشاوران حقوقی آن‌ها منتشر شده است. مفاد این راهنما برگرفته از تجربه‌های مشابه حمایت‌گرانی است که بارها مشوق قطع ارتباط قربانی با فرد آزارگر بوده‌اند، اما تلاش آن‌ها با شکست روبرو شده است. ترجمه بخش‌هایی از این راهنما  با درک اهمیت و شرایط دشوار و پیچیده نجات یک قربانی خشونت خانگی صورت گرفته است. ما چه مددکار اجتماعی باشیم یا مدافع حقوق زنان یاحتی فردی معمولی که تلاش می‌کند دوست یا اعضای خانواده یا همسایه  را از چرخه خشونت نجات دهد، باید بدانیم خشونت خانگی به دلیل روابط پرفراز و نشیب عاطفی بین آزارگر و آزاردیده، یا تاریخ و تجربه مشترک تلخ و شیرین و گاه دراز مدت میان آن‌ها، وجود فرزندان و یا حتی نوع و میزان خشونت اعمال شده که گاه با مهربانی و دلجویی بعدی فرد آزارگر همراه است، ابعاد پیچیده‌ای دارد که بر نوع و کیفیت فعالیت‌های مرتبط با حمایت از قربانیان نیز تاثیر می‌گذارد. درسی که از درک این پیچیدگی‌ها باید گرفت این است که فراموش نکنیم خشونت خانگی زخم عمیقی بر جسم، احساس و خاطرات قربانی به جا می‌گذارد که مرهم گذاشتن بر آن نیاز به مراقبت صبورانه و بلندمدت دارد. راهنمای زیر یاد می‌دهد که چطور در فرآیند درمان این زخم باید صبور باشیم، به سخنان و نظرات قربانی گوش دهیم و از قضاوت عجولانه یا قطع حمایت بپرهیزیم حتی اگر او هنوز می‌خواهد در رابطه خشونت‌آمیز باقی بماند.[۱]

بیشتر زنان خشونت‌دیده در رابطه خود با شریک آزارگر فعلی یا سابق‌شان می‌مانند. ادامه این ارتباط گاه بنا به تصمیم خودشان است یا به دلیل ضرورت‌هایی که مستلزم ادامه ارتباط با فرد آزارگر است. فرزندان این زنان هم حتی اگر رابطه‌شان تمام شده باشد، هنوز احتمال زیادی وجود دارد که پدرشان را ببینند. در این شرایط باید بدانیم که همه قربانیان خشونت خانگی – و نه فقط آن‌هایی که رابطه را تمام کرده‌اند- مستحق دسترسی به منابع و حمایت در برنامه‌های مداخله و حمایت‌گری هستند.

بسیاری از شما که با قربانیان خشونت خانگی کار می‌کنید، مواردی را سراغ دارید که قربانیان هنوز با فرد آزارگر در ارتباطند. ممکن است با زن قربانی از طریق خطوط تلفنی هاتلاین صحبت کرده باشید یا این که برای او امکان رفتن به خانه امن را فراهم ساخته یا  به او اطلاعاتی را در زمینه منابع محلی و مقررات قانونی مربوط به تامین امنیت داده باشید. حتی ممکن است که به سخنان او و مشکلاتش در گروه‌های حمایتی گوش داده باشید.در این شرایط لازم است بدانید که فرزندان این زنان باید در کانون توجه فعالیت حمایت‌گری شما قرار بگیرند و همه قربانیان خشونت، بزرگسالان یا کودکانی که هنوز با فرد آزارگر در ارتباطند  از برنامه‌های حمایت‌گری شما مانند اطلاعات و منابع حفاظتی بهره‌مند شوند.

لازم است بدانید که مدافعان دارای مهارت و قدرت تاثیر، به قربانیان کمک می‌کنند تا ارتباط‌شان با فرد آزارگر را محدود کرده و زمینه را برای ترک رابطه فراهم سازند. این مساله اولین استراتژی حمایتی و یکی از موضوعاتی است که همه ما باید بدانیم. با این وجود وقتی توجه قربانی و هدف او هنوز به ماندن در ارتباط با فرد آزارگر یا ماندن در این رابطه یا بهبود رابطه کودکان با پدرشان است، ما ممکن است به عنوان مدافع این زنان از کوره در برویم. ممکن است برای در نظر گرفتن استراتژی مناسب مشکلاتی داشته باشیم و گاه ممکن است حتی ندانیم چه بگوییم یا چه کنیم.

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

چرا ویران شدم؟

کودکان، شاهدان ساکت خشونت خانگی

کمپین‌سازی برای محو خشونت علیه زنان

حال اگر با روش‌های سنتی حمایت‌گری وارد چرخه حمایت از قربانی شوید، ممکن است قربانی با این دیدگاه که شما نمی‌توانید شرایط او را درک کنید، نا‌امید شده و از دریافت کمک سر باز زند. اما بر اساس راهنمای کنونی شما باید بدانید که تعهدتان به حمایت از حق قربانی برای تصمیم‌گیری در مورد رابطه است. تصمیمی که ممکن است بر اساس ملاحظات فردی و فرهنگی گرفته شود، یا طبق ارزیابی او  به نفع فرزندش است. ما نمی‌گوییم که قربانی باید در رابطه بماند یا این که حتما رابطه را  ترک کند. البته ما معتقد نیستیم که حفظ رابطه کودکان با پدر آزارگرشان لزوما مفید و یا امن است. ما از تاثیرات فیزیکی و روانی ویرانگر خشونت آگاهیم اما با این حال می‌گوییم به حمایت‌گری ادامه داده و آن را تقویت کنید تا به بهترین نحو به قربانی کمک شود. اما گاهی ممکن است در این که چطور کار کنیم، از چه زبانی برای کمک استفاده کنیم و چطور همکاری قربانی را جلب کنیم، ارزیابی‌های متفاوتی داشته باشیم.

به طور کلی قربانیان رابطه خود را زمانی حفظ می‌کنند که ترک رابطه، شرایط زندگی آن‌ها و فرزندانشان را وخیم می‌سازد. آن‌ها معمولا گزینه‌ای برای خروج ندارند، یا منابعی در اختیارشان نیست که به راحتی رابطه نامناسب را ترک کنند. گاهی اوقات نقاط مثبتی هم در رابطه‌شان هست که آن‌ها را متقاعد می‌کند حفظ رابطه تا حدودی ارزش تحمل کنترل و خشونت را دارد. گاهی هم این فرزندان هستند که خواهان حفظ رابطه‌اند.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

ترک یک رابطه در این شرایط، همیشه ریسک بالایی برای قربانی دارد. گاهی ترک یک رابطه موجب افزایش خشونت همسر یا شریک زندگی، از دست دادن فرزندان، از دست دادن محل زندگی، درآمد، شغل، بیمه بهداشتی، در خطر قرار گرفتن شرایط مهاجرت، قطع ارتباط با گروه‌های اعتقادی و حتی حمایت خانواده و دوستان می‌شود. به طور کلی ترک یک رابطه به معنای از دست رفتن ثبات مالی و حتی تامین غذای فرزندان و بی‌خانمانی است. به علاوه ترک رابطه چه تاثیری بر فرزندانشان خواهد گذاشت؟ در این شرایط بسیار دشوار یا غیر ممکن خواهد بود که فرزندان در شرایط فیزیکی یا احساسی امنی باشند.

اما چرا قربانیان بعد از ترک رابطه هنوز با آزارگر خود در تماس باقی می مانند؟

برای بسیاری از بازماندگان خشونت اصلا واقع گرایانه یا حتی مفید نیست که همه راه های ارتباطی قطع شود. اگر قربانی صاحب فرزند باشد به هر حال مسایل مربوط به سرپرستی از فرزندان یا مسایل مالی آنها دخیل در حفظ این ارتباط است. گاهی اوقات فرد آزارگر می تواند تنها منبع حمایتی یا مالی باشد که می توان در روزهای سخت از او کمک گرفت. به هر حال همیشه دلیلی متقاعد کننده برای فرد قربانی وجود دارد که رابطه اش را با شریک فعلی یا سابق آزارگرش حفظ کند.

چه باید کرد؟

آنچه در وهله اول برای یک مدافعه گر یا حامی مهم است به کار گرفتن یک دیدگاه مبتنی بر نظر و خواست قربانی است (victim defined appro The). یعنی این قربانی است که تصمیم به ترک ارتباط می گیرد یا ارتباطش را حفظ می کند و یا بین ترک و یا حفظ ارتباط قرار دارد. این دیدگاه در واقع مبتنی بر فهم نیازها، منابع، دیدگاه و حتی مولفه های فرهنگی تاثیر گذار بر تصمیم قربانی است. به کارگیری دیدگاه فوق باعث می شود که یک نگاه همه جانبه به مسایل قربانی در هنگام تعیین استراتژی های حمایتی برای او داشت. البته به خاطر داشته باشید که کار شما صرفا گوش دادن به قربانی و انجام آنچیزی نیست که او می خواهد بلکه شما نیاز به یک مشارکت فعال، پویا و حساس به فرهنگ درفرایند ارایه اطلاعات و در اختیار قرار دادن منابع دارید تا این که بتوانید به طور مناسبی به قربانی برای تصمیم گیری بهتر کمک کنید.

هدف به کارگرفتن دیدگاه مدافعه گری بر مبنای تعریف قربانی در وقع افزایش سلامت قربانی و فرزند اوست. برای این که قربانی در سلامت باشد البته که باید از چرخه خشونت و کنترل شریکش آزاد شود اما بایستی قادر به تامین نیازهای اساسی زندگی اش هم باشد. درست است که کاستن از خطر خشونت فیزیکی یا جنسی تلاش ماست اما رها کردن قربانی و فرزندانش بدون حمایت های مالی بلند مدت هم سلامتشان را تضمین نمی کند. به علاوه این رهایی او از رابطه خشونت به معنای امنیت در برابر مشکلات روانی، اعتیاد یا مشکلات مربوط به تروما نخواهد بود.

موفقیت در نجات یک قربانی و قطع رابطه با آزارگر او چیست؟

موفقیت همان چیزی است که قربانی تعریف می کند. این قربانی است که بر مبنای میزان خشونت شریکش و شرایط زندگی و فرهنگی اش تصمیم می گیرد. برای فردی که هنوز در رابطه با آزارگر خود است، تعریف موفقیت صرفا اولویت بندی برای کاهش خشونت فیزیکی نیست، این امر اگرچه بسیار مهم است اما ضرورتا ممکن است اولین یا مهمترین گزینه نباشد.

باید از هر قربانی بپرسید که به نظر او چه چیزی بهتر است و چه کاری وخامت شرایطش را کمتر یا بیشتر می کند. به طور مثال ممکن است یکی از قربانیان بگوید چه چیزهایی بهتر است انجام داد به این دلیل که شریکش دیگر بچه ها را کتک نمی زند یا این که دیگر حقوقش را  هدر نمی دهد. بنابراین این تغییر رفتارها چیزی است که برای قربانی ارزش و اولویت دارد. این همان تعریف قربانی از موفقیت است.

نکته پایانی:

برای ما ممکن است موفقیت به معنای این باشد که کسی آزار نبیند یا توسط شریکش کنترل نشود یا وقتی که کودکی در اثر خشونت خانگی آسیب جسمی و روانی نبیند. به دلیل این که می خواهیم هر قربانی کاملا و همیشه امن باشد، ممکن است با نوع تعریف قربانی از موفقیت مشکل داشته باشیم. ممکن است صرفا بهبود نسبی شرایط برای ما معنای موفقیت نداشته باشد به خصوص اگر قربانی هنوز متحمل خشونت و   کنترل از سوی همسرش است. به علاوه شنیدن قربانی لزوما به معنای صرفنظر از دیدگاه خود ما به خروج کامل از رابطه خشونت آمیز نیست اما مهم این است که ما هنوز به اقدامات حمایتی خود ادامه می دهیم و به نظر قربانی هم احترام می گذاریم در حالی که ممکن است نظر و اعتقاد خود را داشته باشیم. اما مطابق با یک برنامه سیستماتیک و متناسب با تمام سطوح ما هنوز برای پایان بخشیدن به خشونت برای همه قربانیان تلاش خود را می کنیم.

منبع

آبان
۲
۱۳۹۷
داستان زهره
آبان ۲ ۱۳۹۷
ویدئو و انیمیشن
۰
image_pdfimage_print

اسکیزوفرنی یک اختلال روانی شایع است که معمولا خود را به صورت توهم شنیداری، توهم‌های جنون‌آمیز یا عجیب و غریب، یا تکلم و تفکر آشفته نشان می‌دهد. به گفته اسکیزوفرنی

رییس انجمن حمایت از بیماران اسکیزوفرنی با توجه به جمعیت و بر اساس آمار شیوع این بیماری، حدود۷۵۰ هزار بیمار اسکیزوفرنی در ایران داریم.

بیماران اسکیزوفرنی علاوه بر همه مشکلات معمولا قربانی خشونت خانگی هم هستند. عمده‌ترین مشکلی که همیشه بیماران را رنج داده است بحث برچسب زدن و انگ زدن به این بیماران است. به طوری که بیماران روانی علاوه بر اینکه از حقوق اجتماعی خود محروم می‌شوند، نگرش منفی اطرافیان نسبت به بیماری‌شان را هم باید به دوش کشند و این موضوع منجر به طرد شدن آنها می‌شود.

خشونت خانگی گاهی در رفتارهایی است که اصلا به آن توجه نمی‌کنیم.

آبان
۲
۱۳۹۷
داستان رضا
آبان ۲ ۱۳۹۷
ویدئو و انیمیشن
۰
image_pdfimage_print

نابینایان،یکی از گروه‌های افراد دارای معلولیت‌اند. سازمان بهداشت جهانی حدس می‌زند در حال حاضر ۳۵ میلیون نابینا در جهان زندگی می‌کند که ۹۰ درصد از آنها در کشورهای در حال توسعه و بیشتر در آسیا و آفریقا می‌باشد که بیشتر در مناطق محروم و روستایی زندگی می‌کنند. بر اساس برخی گزارش‌ها در ایران ۵۵۰ هزار نفر با اختلالات جدی بینایی روبرو هستند که حدود ۱۳۰ تا ۱۵۰ هزار نفر از آن‌ها در دسته نابینایان و سایرین در دسته کم‌بینایان قرار می‌گیرند.

نابینایان علاوه بر جامعه در خانوده نیز با مشکلات فراوانی روبرو هستند. برخی خانواده ها فرزند نابینای خود را ناتوان انگاشته و مدام به او تلقین می کنند که او نمی تواند کاری از پیش ببرد. نابینایان به شیوه‌های آشکار و نهان تحت خشونت خانگی قرار می‌گیرند. خشونت خانگی گاهی در رفتارهایی است که اصلا به آن توجه نمی‌کنیم.
آبان
۲
۱۳۹۷
خوراندن شربت متادون به یک دختر ۷
آبان ۲ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, ,
Low poly  design triangular teen girl crying tears polygon
image_pdfimage_print

Photo: maxximmm1/depositphotos.com

خبرگزاری هرانا – خوراندن شربت متادون به یک دختر ۷ ساله‌ توسط پدرش منجر به لمس شدن پاهای کودک شد. پدر این کودک از ۱۱ سالگی به مواد مخدر اعتیاد داشته و در طی این سال‌ها بارها همسر و فرزندش را مورد آزار و اذیت قرار داده و در آخرین مرتبه نیز با خوراندن شربت متادون منجر به لمس شدن کودک ۷ ساله‌اش شد.

به گزارش خبرگزاری هرانا به نقل از تسنیم، تانیا ۷ ساله متولد مشهد است، مادر وی به نام مهناز متولد ۶۹ از بجنورد و پدرش متولد ۷۶ از مشهد، مادر سالم و خانه‌دار بوده و پدر از ۱۱ سالگی اعتیاد به تریاک، حشیش داشته، وی همچنین سابقه بیماری اعصاب و روان داشته و یک بار نیز سابقه بستری در بیمارستان روانپزشکی ابن‌سینا به مدت ۴۶ روز را دارد.

فاطمه محمدعلی یکی از مددکاران مؤسسه خیریه مهرآفرین در خصوص این خانواده می‌گوید: “پدر این خانواده در سن ۱۲ سالگی به جرم چاقوکشی در کانون اصلاح و تربیت به مدت یک سال زندانی شده است و طبق اظهاراتش سابقه ارتباط نامشروع نیز داشته و در این سال‌ها مشاغل زیادی را تجربه کرده است که از آن جمله می‌توان به کار در کارواش، پمپ‌گاز و… اشاره کرد”.

وی به سابقه آزار و اذیت پدر خانواده اشاره می‌کند و می‌افزاید: “از دوران عقد و نامزدی تاکنون مادر تانیا بارها مورد آزار و اذیت و خشونت خانگی توسط پدر قرار گرفته است ضمن اینکه زندگی ۳ عمه و ۳ عموهای تانیا نیز به گونه‌ای بوده که با توجه به شرایطشان هنوز ازدواج نکرده‌اند و همگی بیماری اعصاب و روان دارند”.

این مددکار به وضعیت خانوادگی مهناز اشاره کرد و گفت: “پدر وی فوت کرده و مادرش در قید حیات است و ۴ خواهر و ۳ برادر دارد که همگی ازدواج کرده‌اند و بارها خانواده از مهناز خواسته‌اند که به زندگی‌اش بازگردد و طلاق نگیرد علاوه بر اینکه در طی این مدت تانیا و مادرش بارها مورد آزار و اذیت پدرخانواده قرار گرفته‌اند و این کار بارها تکرار شده است”.

مددکار مؤسسه خیریه مهرآفرین ادامه می‌دهد: “مادر تانیا در تاریخ ۲۳ تیر ۹۷ و پس از اینکه توسط همسرش مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد و مخفیانه با اورژانس اجتماعی تماس می‌گیرد و راهنمایی می‌خواهد و آنها به وی می‌گویند فردا صبح به مرکز مداخله در بحران مراجعه کند و پس از شرح ماجرای زندگیش او را به خانه‌های امن می‌برند”.

محمدعلی می‌افزاید: “وی از تاریخ ۲۴ تیر ۹۷ به همراه فرزندش در خانه‌های امن سکونت داشته تا این که یک هفته بعد با اطلاع پرسنل مرکز مداخله برای رفع مشکل این زن و شوهر، به شوهر وی اطلاع می‌دهند و شوهرش به همراه خواهرش (عمه ۱۶ ساله تانیا ) به همراه نامه از دادگاه جهت بازپس گرفتن تانیا به خانه‌های امن می‌آیند و وی را به بهانه خرید تبلت با خودش می‌برد. سپس مادر تانیا در تاریخ ۱۶ خرداد ۹۷ به همراه مادرش از خانه‌های امن به شهرستان بجنورد می‌روند و در این مدت مدام همسرش با پیامک و تماس تلفنی وی را تهدید کرده که در صورتی که به منزل بازنگردد تانیا را خواهد کشت، تا این که یک هفته بعد از تهدیدهایش با فرستادن عکس شربت متادون از طریق تلگرام اعلام کرده که با این شربت قصد کشتن تانیا را دارد و در تاریخ ۲۰ خرداد ۹۷ با قاطی کردن شربت متادون با آبمیوه به زور تا قطره آخر به تانیا خورانده است”.

وی می‌گوید: “پس از این اتفاق تانیا بیهوش بر زمین افتاده و سپس پدربزرگش با مراجعه به منزل آنها و با توجه به عدم باز کردن درب منزل با آتش‌نشانی و اورژانس ۱۱۵ تماس گرفته و سپس درب منزل را باز می‌کنند و آنان را بیهوش بر زمین پیدا می‌کنند و به سرعت به بیمارستان امام رضا اعزام می‌شوند”.

تانیا ۸ روز در کما بوده و زمانی که بهوش می‌آید، از ناحیه ۲ پا فلج شده و پزشکان اظهارداشتند که با جلسات فیزیوتراپی امکان بازگشت مجدد و راه رفتن وی میسر می‌شود. هم اکنون این مادر و کودک تحت حمایت خیریه مهرآفرین هستند. نکته‌ای که بارها با آن مواجه بوده‌ایم این است که کودکان و مادرانشان پس از پناه آوردن به بهزیستی مجدد با حکم قاضی به فرد کودک آزار یا همسر آزار برگردانده می‌شود که خیلی وقت‌ها نتایج غمباری را سبب شده است که قابل جبران نبوده این نتایج نشان از ضعف قوانین حمایتی از زنان و کودکان دارد، امیدواریم نهادهای متولی در رویه‌های خود تجدید نظرکرده و امنیت این مادران و کودکان را تضمین کنند.

منبع: هرانا

آبان
۱
۱۳۹۷
«آسکسوالیته‌ها ـ چشم‌اندازهای فمینیستی و کوییر»
آبان ۱ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, , ,
WorldPride_2012-Asexuality-LGBT
image_pdfimage_print

Photo: radiozamaneh.com

سهراب فرنام

بررسی و مطالعه آسکسوالیته به عنوان هویت جنسی یا گرایش جنسی در دهه اخیر صورت گرفته است. اما این مطالعات در مراحل اولیه خود قرار دارند زیرا هنوز ابعاد گوناگون و متفاوت پدیده آسکسوالیته روشن و آشکار نشده است. کتاب «آسکسوالیته‌ها؛ چشم‌اندازهای فمینیستی و کوییر» گامی برای شناخت بهتر این پدیده، نقد رویکردهای گذشته و راه‌های پیش رو است. این کتاب به شش بخش موضوعی تقسیم شده و دربردارنده ۱۶ فصل است که در ادامه به بررسی آن‌ها می‌پردازیم.

 

بخش اول: نظریه‌پردازی درباره آسکسوالیته

بخش اول با عنوان «نظریه‌پردازی درباره آسکسوالیته: جهت‌گیری‌های جدید» به موضوعات نظری پیرامون تعریف، هویت و تاریخ آسکسوالیته اختصاص دارد که در فصل‌های بعدی دنبال می‌شوند. نخستین فصل کتاب به روند تاریخی آسیب‌شناسی و پزشکینه کردن آسکسوالیته می‌پردازد. گسست از این روند، پروژه سیاسی و ضروری برای جنبش آسکسوال بوده است. در همین راستا نویسنده درصدد است در این پروژه سیاسی مشارکت کند، آن‌هم با تبارشناسی شناخت و آسیب‌شناسی میل و فعالیت جنسی. نویسنده به‌منظور ایجاد فضاهای جدیدی برای آسکسوالیته‌ها، محققان را تشویق می‌کند درباره آسکسوالیته تفکر کنند، آن‌هم خارج از مدل‌های پزشکی و ابزار تشخیص که مبتنی بر پارادایم‌های فیزیولوژیکی و بیولوژیکی میل هستند (نگاه کنید به مقدمه و همچنین به ص ۵۲).

 

 

در فصل دوم، نویسندگان با نوعی رویکرد روان‌شناختی ـ فیزیولوژیکی به مطالعه آسکسوالیته می‌پردازند. اگرچه آن‌ها به محدودیت‌های این مطالعه اذعان می‌کنند، به یافته‌های موردپژوهشی زنان آسکسوال اشاره می‌کنند که ظاهراً با محرک‌های جنسی تحریک نمی‌شوند. یافته‌های آن‌ها نشان می‌دهد که آسکسوالیته گاهی اوقات می‌تواند برحسب «عدم فعالیت جنسی» توصیف شود و نه برحسب سرکوب یا ناتوانی برای پذیرش فعالیت جنسی. از این رو آن‌ها مدل دیگری از اعتبار را برای آسکسوالیته فراهم می‌کنند (ص ۱۰۷).

در فصل سوم، آسکسوالیته در درون حوزه روانکاوی بررسی می‌شود. در این فصل، نظریه‌های فروید درباره سکسوالیته، میل، تخیل و لیبیدو با نظرات لاکان درباره زبان مقایسه و بررسی می‌شود تا از این رهگذر نوعی چارچوب روانکاوی فمینیستی و کوییری ایجاد و در آن، آسکسوالیته نظریه‌پردازی شود. نویسنده در این فصل، با اشاره به عدم وجود موضوع آسکسوالیته در نظریه روانکاوی، نقد مهمی را مطرح می‌کند. همچنین گفتمانی را بسط و گسترش می‌دهد که برای نظریه فمینیستی و کوییر بنیادی است (ص ۱۵۴).

بخش دوم: سیاست آسکسوالیته

عنوان بخش دوم «سیاست آسکسوالیته» است که امکان‌های سیاسی جنبش آسکسوال را بررسی می‌کند. پرسش‌هایی که در این بخش مطرح می‌شوند عبارت‌اند از: اهداف سیاسی و تأثیرات سیاسی آسکسوالیته چیست و چگونه با تاریخ و جنبش‌های سیاسی دیگر همپوشانی دارند و از آن‌ها فاصله می‌گیرند؟

فصل چهار با عنوان «سیاست هویت رادیکال: آسکسوالیته و بیان‌های معاصر هویت»، به بررسی سیاست هویت رادیکال در مورد آسکسوالیته می‌پردازد. نویسنده با نقد پیش‌فرض‌ها، به‌ویژه پیش‌فرض‌هایی که در اجتماعات رادیکال کوییر وجود دارد، رابطه آسکسوالیته با هویت‌ها و فعالیت‌های «بهنجار» را کندوکاو می‌کند و در ادامه استدلال می‌کند که آسکسوالیته مبتنی بر نوعی تغییر نظام‌اند است. به نظر نویسنده، آسکسوالیته با تعهد به مقاومت در برابر دگرجنسگراهنجاری اجباری و نیز سکسوالیته اجباری، فرصت مهمی را برای اصلاح و تغییر سیاست هویت رادیکال فراهم می‌کند. نویسنده با تأکید بر ادغام آسکسوالیته در این جنبش، سیاست هویتی ایجابی‌تر و تکثرگراتر را پیش‌بینی می‌کند که تمام هویت‌های جنسی گوناگون را محترم می‌شمارد (ص ۱۹۵).

فصل پنج آسکسوالیته را در چارچوب سیاست جنسی فمینیستی و کوییر در نظر می‌گیرد. نویسنده با نقدی آسکسوال از مفهوم «سرکوب» استدلال می‌کند که پیدایش اجتماع آسکسوال ما را ناگزیر می‌کند تا رتوریک آزادی جنسی را از نو صورتبندی کنیم به‌ویژگی اتکا آن را به تفسیری از بلوغ که با «سرکوب» آغاز و با «رهایی» به پایان می‌رسد. نویسنده بر این باور است که این روایت و تفسیر نه تنها در گفتمان فمینیستی/کوییر بلکه در نظریه‌پردازی‌های فمینیستی و کوییر اخیر درباره آسکسوالیته وجود دارد (ص ۲۳۶).

فصل شش نگاه دقیق‌تری به همگرایی‌ها و واگرایی‌ها میان آسکسوالیته و نژاد می‌کند. این فصل با عنوان «در باب نژادی سازی آسکسوالیته»، ایدئولوژی فراگیر سفیدپوست بودن را در سیاست جاری آسکسوال مورد پرسش قرار می‌دهد. نویسنده در این فصل، برخلاف این ادعا که آسکسوالیته یک هویت جدید است، نشان می‌دهد که آسکسوالیته مفهومی است که مدت‌ها قبل در مفاهیم نژادپرستانه از سکسوالیته وجود داشته است. او استدلال می‌کند که از زمان برده‌داری در امریکا به بعد، آسکسوالیته به‌عنوان گرایش جنسی آرمانی سوءتعبیر شد تا قدرت سفیدپوستان و انقیاد سیاه‌پوستان را توجیه کند. نویسنده با نگاه تاریخی به نژاد، شرح می‌دهد چگونه تصورات کنونی از «آسکسوالیته» کماکان تحت تأثیر ایدئولوژی سفیدپوست بودن است (ص ۲۵۱).

بخش سوم: بصری سازی آسکسوالیته در فرهنگ رسانه

بخش سوم کتاب با عنوان «بصری سازی آسکسوالیته در فرهنگ رسانه» دارای سه فصل است. این بخش کندوکاو می‌کند که چگونه رسانه‌های جدید، تلویزیون و فیلم، گفتمان عمومی پیرامون آسکسوالیته را برملا می‌کنند و همچنین رتوریک‌ها پیرامون هنجارسازی و آسیب‌شناسی در رابطه با آسکسوالیته و نیز ناتوانی را تداوم می‌بخشند یا با آن‌ها مقابله می‌کنند.

فصل هفت این پرسش را مطرح می‌کند که چگونه بدن آسکسوال تبدیل به یک صحنه می‌شود و نشان می‌دهد که فرهنگ مسلط به‌قدر کافی قادر نیست آسکسوالیته را قابل‌فهم سازد. به نظر نویسنده، درحالی‌که بدن آسکسوال به‌عنوان یک ابژه بت واره در صحنه‌های رسانه‌ها به‌شدت مشاهده‌پذیر و قابل‌مصرف شده است، آسکسوال به نحوی متناقض در گفتمان جنسی مبهم و بیگانه باقی می‌ماند. در نهایت نویسنده خواستار بازنگری در صحنه رسانه‌ها و پیوندهای آن با سیاست مشاهده‌پذیری از طریق بازشناسی ابهام‌ها و امکان‌های آن برای تفکر کوییر می‌شود (ص ۲۹۰).

در فصل هشت نویسنده به بررسی روابط میان آسکسوالیته و آسیب شناسی، پزشکینه کردن و هنجارسازی می‌پردازد تا آشکار کند چگونه رسانه‌ها عموماً آسکسوالیته را به عنوان امر نابهنجار به تصویر می‌کشند. برای مثال، نویسنده به سریال تلویزیونی دکستر اشاره می‌کند که شخصیت اصلی آن، فاقد میل جنسی است، واستدلال می‌کند که تاکید این سریال بر فهم آسکسوالیته به‌مثابه امر نابهنجار، پیوندهای فرهنگی میان آسکسوالیته و آسیب‌شناسی را تقویت می‌کند در حالی که فیلم Mysterious Skin هم آسکسوالیته و هم سکسوالیته بیش ـ فعال را با تروما نسبت می‌دهد. به نظر نویسنده این بازنمایی‌ها باعث ایجاد برداشت‌های نادرست از آسکسوالیته می‌شوند (ص ۳۳۰).

فصل نه به بررسی فیلم Shortbus از دیدگاه آسکسوالیته و فمینیسم اختصاص دارد. نویسنده بر این نظر است که این فیلم به رغم به کارگیری واژگان کوییر، در نهایت دیدگاه محافظه‌کارانه‌تری درباره بدن‌های متفاوت ارائه می‌دهد. شخصیت اصلی این فیلم سوفیا است. تضاد اصلی فیلم، ناتوانی او برای داشتن ارگاسم است. به نظر نویسنده، کارگردان در اینجا آسکسوالیته‌ آسیب شناختی را با ساخت بدن‌های میل‌کننده و بهنجار مرتبط می‌کند. نویسنده با ترکیب نظریه کوییر با مطالعات آسکسوال کوییر و فمنیستی، روشی را برای فهم سکسوالیته و آسکسوالیته خارج از الزام و اجبار به ارگاسم فراهم می‌کند (ص ۳۵۱).

بخش چهام: آسکسوالیته و مردانگی

مسئله اصلی این بخش این است که چگونه گفتمان‌های فرهنگی بر ساخت مردانگی‌های آسکسوال تأثیر می‌گذارند. در فصل ۱۰، نویسنده با آشکار کردن تاریخ آسکسوال چهره دلقک در سینما، آسکسوالیته را خارج از چارچوب‌های هویت و میل کندوکاو می‌کند و در عوض بر رفتارها و کنش‌های این چهره تمرکز می‌کند. نویسنده استدلال می‌کند که از طریق این چهره می‌توانیم ببینیم چگونه آسکسوالیته تا مدت‌ها در شکل‌های گوناگون، متغیر و غالباً استعاره‌ای وجود داشته است (ص ۴۳۰).

فصل ۱۱ امکان وجود ویژگی‌های مردانه را در آسکسوالیته در نظر می‌گیرد که می‌توانند ساختارشکن باشند. نویسنده این کار را با نوعی قوم‌نگاری انجام می‌دهد که تجربه‌های زیسته مردان آسکسوال و نبرد آن‌ها با هنجارهای مسلط مردانگی و میل جنسی بهنجار را شرح می‌دهد. نویسنده نشان می‌دهد چگونه زندگی مردان آسکسوال تحت تأثیر آرمان‌های جنسیت زده مردانگی قرار گرفته است و نتیجه‌گیری می‌کند که برتری فرهنگی سکس به عنوان عنصر محوری هویت، بر زندگی همه تأثیر می‌گذارد (ص ۴۵۰).

بخش پنجم: سلامتی، ناتوانی و پزشکینه کردن

این بخش، سه فصل را در بر می‌گیرد. در واقع هنجارهای جنسی بر بسیاری افراد تأثیر می‌گذارند به‌ویژه هنگامی‌که این هنجارها صرفاً سکسوالیته بهنجار و سالم را معتبر تلقی می‌کنند. این بخش به بررسی شکل‌های رنج و افسردگی افراد آسکسوال در تاریخ پزشکی و سکس شناسی، موردپژوهشی‌های حقوقی و مصاحبه‌های قوم نگارانه می‌پردازد.

موضوع فصل ۱۲ تبارشناسی آسیب‌شناسی آسکسوالیته‌ها در ادبیات پزشکی، روانپزشکی و سکس شناسی است. نویسنده توضیح می‌دهد چگونه این روند بعدها بر ساخت بدن‌ها و سکسوالیته بهنجار تأثیر گذاشته است. او در پی آسکسوالیته فمینیستی و کوییر است که به ما اجازه می‌دهد تا دوباره آسکسوالیته و ناتوانی را از نو ارزیابی کنیم و هنجار یکپارچه از سکسوالیته و سالم بودن بدن‌ها را به چالش بکشیم (ص ۴۹۹).

فصل ۱۳ این مساله را کندوکاو می‌کند که چگونه انگیزه‌های سیاسی مسلط در میان اجتماعات آسکسوال و افراد ناتوان همدیگر را خنثی می‌کنند. نویسنده با اشاره به مواردی که دادگاه فعالیت جنسی را به عنوان «فعالیت مهم زندگی» تعریف می‌کند، چالش‌ها و تنش‌هایی را توضیح می‌دهد که این تعریف برای کنشگران آسکسوالیته و افراد ناتوان به وجود می‌آورد. نویسنده در ادامه، راه‌هایی را نشان می‌دهد که این دو اجتماع می‌توانند با یکدیگر همکاری دوجانبه داشته باشند (ص ۵۷۰).

در فصل ۱۴، فصل پایانی این بخش، نویسنده آسکسوالیته را در ارتباط با زنانی مورد بحث قرار می‌دهد که دچار درد مزمن تناسلی هستند. نویسنده به شرح قوم‌نگارانه می‌پردازد و می‌پرسد که تا چه اندازه یک گرایش آسکسوال می‌تواند برحسب رفتار تعریف شود و اروتیک لذت و درد در بیان جنسی و آسکسوال چیست. او نشان می‌دهد چگونه اجبار دگرجنسگراهنجار به سکس دخولی، از امکان‌های جنسی دیگر جلوگیری می‌کند. او در می‌یابد که فعالیت‌های جنسی غیردخولی می‌تواند به نحو مثبتی تبدیل به رضایت جنسی شود و با اسطوره دگرجنسگراهنجار «سکس واقعی» مقابله کند که امکان اروتیک زنانه را محدود می‌کند. همچنین مطالعه او نشان می‌دهد چگونه انواع متفاوتی از صمیمیت و حتی امتناع از رفتار جنسی می‌تواند برای افراد گوناگون معنادار و مهم باشد (ص ۶۱۰).

بخش ششم: نظریه ادبی آسکسوال

بخش پایانی این کتاب به نظریه ادبی آسکسوال اختصاص دارد و دو فصل را در بر می‌گیرد. نویسنده در فصل ۱۵ رمان The Bone People را مطالعه و بررسی می‌کند و نشان می‌دهد منتقدان ادبی، موضوع آسکسوالیته را غالباً نادیده گرفته‌اند. نویسنده با پذیرش مفهوم مکان و زمان کوییر از نظر جودیت هالبرستام، آسکسوالیته شخصیت اصلی رمان را در تضاد با منطق خانواده و تولیدمثل و به عنوان عنصر کلیدی در گذر رمان از مرزبندی‌های ملی، نژادی، خانوادگی، فرهنگی، دینی و جنسی قرار می‌دهد. نویسنده نشان می‌دهد که اصلاح ساختار خانواده گویای این است که پیوند میان والدین و کودکان ضرورتاً مبتنی بر روابط خونی نیست. همچنین فرزندپروری نیز نیازمند روابط جنسیتی یا جنسی نیست (ص ۶۴۹).

فصل ۱۶ و نهایی این کتاب آسکسوالیته را به عنوان منطق ساختار خود ـ روایتی در نظر می‌گیرد. این فصل با عنوان «به سوی ساختار روایی آسکسوال» به مطالعه و بررسی دو کتاب از هنری جیمز می‌پردازد و در پی نظریه ادبی آسکسوال است که منطق اروتیک هنجاری روایت را به چالش می‌کشد. نتیجه‌گیری این فصل در نهایت به ما یادآوری می‌کند که آسکسوالیته‌ها لزوماً دارای هدف غایت شناختی نظیر تولیدمثل نیستند؛ آن‌ها به طور منفرد تعریف پذیر نیستند بلکه متعدد، متکثر، کوییر و حتی آموزنده هستند (ص ۶۶۰).

منبع: رادیو زمانه

آبان
۱
۱۳۹۷
مردانگیِ خفقان‌آور در دنیای امروز
آبان ۱ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, , , ,
Beautiful drag queen covering her eyes
image_pdfimage_print

Photo: patronestaff/depositphotos.com

حالا که به پشت سرم نگاه می‌کنم، می‌بینم مدتی بود که پسرمان داشت آماده می‌شد تا با پیراهن دامن‌دار به مدرسه برود. چند ماهی می‌شد که آخر هفته‌ها یا بعد از مدرسه، پیراهن دامن‌دار می‌پوشید. بعد شروع کرد به این که به جای لباس توی خانه هم همان را بپوشد. یک روز صبح، بلوز و شلوار تمیزش را که در آوردم تا بپوشد. نگاهی به من کرد و گفت: «لباس تنم هست.»


پسرک روی مبل نشسته، با پیراهن دامن‌دار و تابستانیِ نخیِ خاکستری‌رنگی به تن، که پر از تک‌شاخ‌های چشمدرشت با یال‌های رنگین‌کمانی است. با همان پیراهن خوابیده، و تصور می‌کنم که در ساعت‌های خواب دیدنش پشت سکویی ایستاده و برای مخاطبی که فقط خودش بوده سخنرانی‌های الهام‌بخشی ایراد کرده است. وقتی بیدار شده بود، آماده بود. مسیر کوتاهِ مدرسه را جستوخیزکنان و با سینه‌ی رو به جلو راه می‌رفت. با بی‌خیالی به من گفت: «دوستام حتماً می‌گن پسرها که پیراهن دامن‌دار نمی‌پوشن.» موافقت کردم: «ممکنه بگن. می‌تونی بهشون بگی تو اینجوری راحتی، و همینه که مهمه.» به تمام حرف‌های دیگری که می‌توانست بگوید فکر کردم. شروع کردم به فهرست‌وار گفتن آن حرف‌ها، اما پسرک داشت به دو از عرض خیابان رد می‌شد.

درِ ورودی مدرسه را پاییدم تا ببینم پدر و مادری موقع ورود و خروج متوجه ما شده یا نه. انتظار نداشتم به دلشوره بیافتم. به پسرک، به خاطر اعتماد به نفسش، افتخار می‌کردم و به این که چطور بیسروصدا و با سرعت، خودش برای این کار آماده شده بود. اما نگران فکر‌ها و قضاوت‌های احتمالی پدر و مادرها و معلم‌ها بودم. و البته که نگران بودم کسی مسخره‌اش کند. وقتی با اطمینان کامل قدم به کلاسش گذاشت، بچه‌ای فوری گفت: «چرا پیراهن دامن‌دار پوشیدی؟‌ پیراهن دامن‌دار مال دخترهاست.» معلم سریع و با مهربانی حرف کودک را قطع کرد، و پسرم را تنگ به آغوش گرفت.

پسرک آزرده به نظر نمی‌رسید؛ حتی برنگشت به من نگاه کند. برای همین، محض احتیاط یک تی‌شرتِ اضافه، برای وقتی که احیاناً اعتماد به نفسش را از دست داده، در کیف مدرسه‌اش گذاشتم و به سمت خانه راه افتادم. بعدازظهر، همچنان پیراهن دامن‌دار با آن تک‌شاخ‌ها را به تن داشت. در پیاده‌رو، لی‌لی‌کنان راه می‌رفت و گزارش می‌داد که بعضی از بچه‌ها به لباسش اعتراض کرده بودند، اما او خیالشان را راحت کرده بود که خودش همین شکلی راحت است.

بعد از این ماجرا، طلسم کار شکست. از آن روز به بعد، اکثر روزها را پیراهن دامن‌داری از بین مجموعهی کوچکی که از این طور لباس‌ها دارد، انتخاب می‌کند و می‌پوشد – هرچند که علاقه‌ی خاصی هم به یک گوآیابرای(guayabera) آبی روشن دارد که پیراهن مردانه‌ی کلاسیک یقه‌دار و جلو دکمه‌دار مخصوص مردان و پسران کوبایی و فیلیپینی است. اما اعتراضات همکلاسی‌هایش هم ادامه پیدا کرد، هرچند به دفعات و با شدت کمتری. یک روز که همسرم پسرمان را به مدرسه برده بود، شنیده بود که دختر کوچولویی جلوی یک معترض ایستاده و فریاد زده: «پسرها هم می‌تونن چیزهای خوشگل دوست داشته باشن.»

یک روز که همسرم پسرمان را به مدرسه برده بود، شنیده بود که دختر کوچولویی جلوی یک معترض ایستاده و فریاد زده: «پسرها هم می‌تونن چیزهای خوشگل دوست داشته باشن.»

ولی نمی‌توانند. پسرها نمی‌توانند بدون این که کسی چپ‌چپ نگاهشان کند این‌طور رفتار کنند. اگر شما از نظر بیولوژیکی مؤنث نباشید، رفتن به سمت هرچیز زنانه‌ای ایجاد ناراحتی و سردرگمی میکند؛ چون در طول تاریخ و در اکثر جاهای دنیا زن بودن عیب محسوب شده است. چرا یک پسر که با تمام قدرت نرینگی به این دنیا آمده، باید خود را از حیطه‌ی این امتیاز خارج کند؟ این با عقل و منطق جور در نمی‌آید. هرچقدر هم که جنبش فمینیسم برای ایجاد موازنه‌ی قدرت و امتیازات بین دو جنس‌ فعالیت کرده باشد، وقتی رویکرد مسلط می‌گوید زنان جوان باید وارد شغل‌هایی شوند که احترام بیشتر، موقعیت بالاتر، و دستمزد بیشتر برای آن‌ها فراهم کند، رابطه‌ی بین این منافع و خصوصیات مردانه همچنان تا حد زیادی ثابت مانده است. برنامه‌های توانمندسازیِ دختران به آنان قاطعیت، استحکام، و شجاعت را آموزش می‌دهد – و این‌ها البته لازم هستند، تا زنان جوان را برای دنیایی که هنوز به شدت مردان را ترجیح می‌دهد آماده کند.

سال قبل، هنگامی که «پیشاهنگی پسران آمریکا» اعلام کرد از این پس دختران را به کمپ‌های پسران راه می‌دهد، زنان جوان فرو ریختن دیوارِ قلمرویی را مشاهده کردند که حالا می‌توانستند تصرفش کنند. پدر و مادرهایی از سراسر کشور استدلال کرده بودند که دختران باید به فعالیت‌ها و سرگرمی‌های پیشاهنگی پسران دسترسیِ برابر داشته باشند، و می‌گفتند پیشاهنگیِ دختران برای دخترهایی که پر شر و شورتر هستند جای مناسبی نیست. ولی پیشنهاد برعکسِ این به هیچ وجه وجود نداشت. من حتی یک مقاله هم پیدا نکردم که در آن گفته باشد شاید از نظر بعضی پسرها پیشاهنگیِ پسران به دردشان نخورد – یا حتی از این غیر قابل تصورتر این که، بعضی پسرها بخواهند وارد پیشاهنگی دختران شوند.

اگر تصور پسری که آرزوی دست یافتن به مدال‌های شایستگی پیشاهنگی دختران را داشته باشد (که خیلی بیشتر از مدل پسرانه‌اش متوجه دوستی، مهربانی، و اجتماع است) دشوار به نظر می‌رسد، باید پرسید که فرهنگ آمریکایی این حیطه‌های به طور سنتی زنانه را چطور می‌بیند؟‌ و این نگاه برای پسرهایی که پیشاهنگیِ دختران به نظرشان خوشایند می‌آید چه پیغامی دارد؟‌ حتی پسرهای پیش‌دبستانی هم می‌دانند که اگر چنین آرزویی را مطرح کنند، مسخره یا دست انداخته می‌شوند. در حالی که جامعه به تدریج با فراهم آوردن فرصت‌های زندگیِ گسترده‌تری برای دخترها کنار می‌آید، برای پسرها طیف کاملی از آن چه را که می‌توانند در دنیا باشند ارائه نمی‌دهد. ساختن هویت مردانه مستلزم دور ریختن هر آن چیزی است که خارج از هنجارهای پسرانگی قرار می‌گیرد. در سن‌های پایین‌تر، این هنجارها دلالت‌هایی بیرونی مثل رنگ‌ها و برنامهی تلویزیونی و لباس‌های مورد علاقه هستند. ولی بعدتر این چاقوی برنده دوستی‌های صمیمی، طیف عواطف، و ارتباطات نزدیک را قطع می‌کند. تحقیقات نشان می‌دهد که این فرایند انقطاع در برخی از پسران نوجوان با افسردگی، اضطراب، و احساس تنهایی همراه است.

جنیفر سیبل نیوسام در مستند خود به نام صورتکی که در آن زندگی می‌کنی، ساخته‌ی سال ۲۰۱۴، روایت‌هایی از ده‌ها پسر نوجوان می‌آورد که توصیف می‌کنند چطور کودکیِ سرشار از دوستی‌هایشان به سمت سال‌های نوجوانی که مختص ژست گرفتن و فشار برای اثبات مردانگی‌شان بوده سوق پیدا کرده است. بعضی از پسرها، که ظاهری خشن نشان می‌دهند، اعتراف می‌کنند فکر خودکشی در سر دارند. فیلم تکه‌هایی از اخبار کشتار‌های جمعی مطرح آن زمان (ویرجینیا تک، آئورورا، سندی هوک) را نشان می‌دهد که هر یک را مرد جوانی مرتکب شده است. در این فیلم، جیمز گیلیگانِ روان‌شناس، که مدیریت «مرکز مطالعات خشونت» در هاروارد را به عهده داشت، می‌گوید: «خشونت چه از نوع آدم‌کشی و چه به شکل خودکشی باشد، آدم‌ها تنها هنگامی به این رفتارهای نومیدانه اقدام می‌کنند که حس تحقیر و شرم کنند، یا حس کنند که اگر مردانگی‌شان را ثابت نکنند دچار چنین احساساتی خواهند شد.»

تعاریف مثبت بسیار کمی از این که «مرد واقعی» چه شکلی است وجود دارد، به طوری که وقتی نسل جوان نشانه‌هایی از تغییر شکل مردانگی بروز می‌دهد، تنها واژه‌ی موجود برای آنها «ناسازگار» است. این واژه تأکید می‌کند که هیچ‌کس نمی‌داند این اَشکال مذکر بودن را چه بنامد. به جای درک این مطلب که کودکان می‌توانند درون محدوده‌ی پسرانگی، مردانگیِ سنتی را پس بزنند یا به چالش بکشند، تصور می‌شود که آن‌ها در یک مرحله‌ی گذار هستند، احتیاج به راهنمایی دارند، یا این که اصلاً نمی‌خواهند پسر باشند. بسیاری از پدر و مادرهایی که کودکانی با ناسازگاری جنسیتی دارند، می‌گویند در ابتدا از روی غریزه‌ی حمایتی سعی کرده‌اند تمایلات کودکشان را خاموش کنند – با این تصور که اگر کودک‌شان در قالبی که برایش تعیین شده بهتر بگنجد، از آزار دیدن او جلوگیری می‌شود. ولی در نهایت، اکثر آن‌ها متوجه شده‌اند که کودکشان وقتی از جذب شدن طبیعی به ترجیحاتش منع می‌شود، کمتر خوشحال است.

https://www.theatlantic.com/family/archive/2018/06/imagining-a-better-boyhood/562232/


توجه به این نکته هم مهم است که بعضی از کودکان به راستی احساس می‌کنند در بدن اشتباهی متولد شده‌اند، و آرزوی اندام متفاوتی را دارند، ضمیر جنسیتی متفاوتی را می‌خواهند. کودکان تراجنسی احتیاج دارند پذیرفته و حمایت شوند. و در عین حال، هر پسربچه‌ای که پیراهن دامن‌دار به تن می‌کند لزوماً آرزوی دختر بودن ندارد. خیلی اوقات، عدم تطابق جنسیتی با این احتمالِ ساده اشتباه گرفته می‌شود که کودکان، هنگامی که به سمت اسباب‌بازی یا رنگ خاصی هل داده نشوند، ممکن است احساس کنند به چیزی چیزی علاقه دارند که با انتظارات سنتی از جنسیت همخوان نیست. پیش از اینکه محیط پیرامونی در صدد طبقه‌بندی کودکان برآید، آنها فضای بسیار کمی برای آزمایش و کنکاش دارند. پسرانگی به آن شکلی که نزد عموم تصور می‌شود آنچنان تنگ و محدود است که تلاش برای فراتر رفتن از مرزهای آن به تمایل برای داشتن هویتی کاملاً متفاوت تعبیر می‌شود.

به گفته‌ی الیزابت سوئیت، جامعه‌شناس دانشگاه سن خوزه، که در زمینه‌ی جنسیت در اسباب‌بازی‌های کودکان در سده‌ی بیستم مطالعه می‌کند، دسته‌بندی‌های جنسیتی آمریکایی در این دوره سختگیرانه‌تر از هر زمان دیگری در طول تاریخ است – حداقل وقتی موضوع به فرهنگ مصرفی مربوط باشد. شاید این تفکر که «جنسیت» تشکیل‌دهنده‌ی یک طیف متنوع است مقبولیت بیشتری پیدا کرده باشد، اما برای کودکان خردسال (و پدر و مادر آن‌ها) محصولات مصرفی تأثیر زیادی بر شکل‌گیری و بروز هویتشان دارد. سوئیت می‌گوید: «سازندگان اسباب‌بازی می‌گویند: خب ما می‌توانیم به هر خانواده یک اسباب‌بازی بفروشیم، اما اگر نسخه‌های جداگانه بر حسب جنسیت بسازیم، می‌توانیم اسباب‌بازی‌های بیشتری بفروشیم و خانواده‌ها را مجبور کنیم چندین اسباب‌بازی برای هر جنسیت بخرند.» این موضوع درباره‌ی لباس، لوازم نوزاد، وسایل مدرسه رفتن، و حتی خوراکی‌ها هم صحت دارد. و پدر و مادرها با مهمانی‌های آشکارسازی جنسیتی که حتی قبل از تولد کودک برگزار می‌شود شروع به قانون‌گذاری جنسیتی برای دنیای کودکان می‌کنند – این مهمانی‌ها شکلی جدید از مهمانیِ نوزادی است و در آن پدر و مادر آینده در کنار خانواده و دوستان، با نمایشی دراماتیک و رنگارنگ، جنسیت کودک را فاش می‌کنند.

قبل از تولد کودک، خیلی موارد هست که پدر و مادر نمی‌توانند چیزی از آن بدانند – نمی‌دانند رنگ موی کودک یا رنگ چشمش چیست، یا این که کودکشان گریه‌ای خواهد بود یا آرام، سالم خواهد بود یا بیمار. اما آن‌ها می‌توانند از آناتومی کودک باخبر شوند، و با این اطلاعات می‌توانند لیستی بلندبالا از کارهای انجام‌دادنی درست کنند تا اضطراب ناشی از کمبود اطلاعات خود در مورد کودکشان را تسکین دهد. پدر و مادر می‌توانند اتاق نوزاد را رنگ کنند، لباس سرِهمی نوزادی بخرند، اسم انتخاب کنند. جنسیت کودک نقطه‌ی شروعی برای یک مسیر فرهنگی می‌سازد که کل خانواده و جامعه می‌توانند برای هدایت کودک به سمت تعریف این که او چه کسی هست و چه کسی نیست از آن استفاده کنند.

البته که امروزه، در میان قشر خاصی، انتخاب رنگ صورتی برای نوزادان دختر رد می‌شود. این‌ها پدر و مادرهایی هستند که نمی‌خواهند با دخترشان شبیه بچه‌های نازپرورده رفتار شود. ولی با این همه، عکسِ این موضوع خریداری ندارد. تعداد بسیار کمی از پدر و مادرها به سر پسر نوزادشان تل می‌زنند یا پیراهن دامن‌دار به تن او می‌پوشانند. به طرز کنایه‌آمیزی، پدر و مادر نوزادان دختری که مخالف رنگ صورتی بوده‌اند سه سال بعدتر می‌گویند که، با وجود تلاش آن‌ها برای حفاظت کردن از دخترانشان در برابر رنگ‌ها، اسباب‌بازی‌ها، و رسانه‌های به شدت زنانه، باز هم دخترها در سن پیش‌دبستانی به عاشقان شاهزاده خانم‌ها تبدیل شده‌اند. پدر و مادرها با خودآگاهی سرخوشانه‌ای اظهار می‌کنند که نتوانسته‌اند دخترشان را در برابر زرق و برق ایمن کنند. ولی بعید است که این پدر و مادر‌ها دخترشان را به خاطر «دخترانه بودن» تحقیر کنند. دست‌هایشان را به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌گیرند و به لباس پرنسس‌وار رضایت می‌دهند. در مقابل، پدر و مادرِ پسربچه‌ها معمولاً تقویت کردن مردانگی را با شدتی دو چندان ادامه می‌دهند.

مت دوران، که همسرش لوری دوران کتاب بزرگ کردن رنگین‌کمانم را (درباره‌‌ی پسرشان به عنوان یک دگرباش جنسی) نوشته، معتقد است: «بیشتر مردان بالغ ناسازگار که از تربیت کودکی‌شان حرف می‌زنند، می‌گویند که اولین زورگوی زندگی شان پدرشان بوده.» مت، که سابقه‌ی بیست سال کار در نیروی پلیس اورنج‌کانتی در کالیفرنیا را دارد، حامی پرسروصدای پسرشان بوده، هرچند که در منطقه‌ی محافظه‌کارشان این اقدام او مورد حمله قرار گرفته است. پسر خانوادهی دوران، که الان یازده سال دارد، چندین سال قبل پیراهن دامن‌دار پوشیدن را کنار گذاشت، ولی او هنوز هم دوست دارد آرایش کند و موهایش را بلند کند. همکلاسی‌ها اذیتش می‌کنند اما خانواده‌ از او حمایت میکند، و اخیراً هم در فروشگاه لوازم آرایشی سفورا در مرکز خرید محلی‌شان، کارمندان مرد روش متفاوتی برای مردِ بزرگسال بودن در دنیای امروز را به نمایش گذاشته‌اند.

تأکید انحصاری و یک‌جانبه بر توانمند‌سازیِ دختران به معنی رویکردی نامتعادل به موضوع «برابری جنسیتی» است.

ایده‌ی فروشگاه سفورا، به عنوان پناهگاهی برای پسران حومه‌نشین و دگرباش آمریکایی، در نوع خود عالی و تأثیرگذار است، ولی این نکته هم تلخ و هم شیرین است که مدل‌های متفاوت مردانگی تا این اندازه نایاب و به نسبت بدون تنوع هستند. حالا چند کتابی وجود دارد دربارهی پسرهایی که پیراهن دامن‌دار دوست دارند، اما تمامی آن‌ها مسیر منحنی یکسانی را طی می‌کند: پسر در جمع دوستانش پیراهن دامن‌دار به تن می‌کند؛ پسر تحقیر می‌شود و قلدری می‌بیند؛ پسر دلسرد می‌شود و در خانه پنهان می‌شود؛ و سرانجام پسر دوباره به گروه دوستانش می‌پیوندد و آن‌ها قدر او را می‌دانند و او را می‌پذیرند (معمولاً پس از یک تلاش مذبوحانه‌ی پایانی برای تغییر دادن رفتار پسر به وسیله‌ی تحقیر). من هر بار که یکی از این کتاب‌ها را بر میدارم تا برای پسرم بخوانم، حس می‌کنم میخواهم روایت را تغییر بدهم، یا بخش‌هایی را که طرد شدن و رنج کشیدن را غیرقابل اجتناب نشان می‌دهند کنار بگذارم.

از یان هافمن درباره‌ی این کلیشه می‌پرسم، و استدلال او این است که «بچه‌های کوچک در دنیای واقعی زندگی می‌کنند.» هافمن، به همراه همسرش سارا، کتاب کودکِ لباس جدید جیکوب را نوشته است. هافمن می‌گوید: «آیا خوب نبود اگر کتابی داشتیم که در شخصیت اصلی آن پسری با پیراهن دامن‌دار بود و  هیچ درگیری و مشکلی هم نداشت؟ بله. آیا به این مرحله رسیده‌ایم؟ گمان نمی‌کنم.» او می‌گوید وقتی که کتاب در سال ۲۰۱۴ منتشر شد، او و سارا آرزو داشتند که روزی برسد که مسئله‌‌دار بودنِ  پسری که پیراهن دامن‌دار پوشیده عجیب به نظر برسد. بعد، فقط یک سال بعد از آن، کتابشان در کارولینای شمالی توقیف شد و از فهرست کتاب‌های راجع به قلدری و آزاررسانی که برای توزیع در مدارس دولتی تهیه می‌شوند کنار گذاشته شد. سرپرست مجموعه مدارس منطقه‌ی شارلوت-مکلنبرگ به روزنامه‌ی نیویورک تایمز گفت: «با وجود انتخاب اولیهی کتاب برای کلاس‌اولی‌ها، به دلیل تأکید بر ارزشمندی یگانگی و تفاوت‌ها، این کتاب به دلیل نگرانی‌هایی که وجود داشت با کتاب دیگری جایگزین شد.» می‌توان تصور کرد که اگر داستان درباره‌ی دختری بود که لباس آتش‌نشانی می‌پوشد چنین اقدامات شدیدی اتفاق نمی‌افتاد.

برای توصیف آنچه که دارد اتفاق می‌افتد کلمه‌ای وجود دارد: زن‌ستیزی. وقتی مسئولان مدرسه و پدر و مادرها به کودکان این پیغام را منتقل می‌کنند که دخترهای «پسرونه» خیلی بامزه هستند، اما پسرهای «دخترونه» اسباب خجالت می‌شوند، در واقع به کودکان می‌گویند که جامعه مردانگی را ارزش می‌داند و پاداش می‌دهد، و نه زنانگی را. آن‌ها نه تنها پسرها را از اظهار آزادانه‌ی هویت خودشان باز می‌دارند، بلکه زنان را نیز سرکوب می‌کنند.

تأکید انحصاری و یک‌جانبه بر توانمند‌سازیِ دختران به معنی رویکردی نامتعادل به موضوع «برابری جنسیتی» است. اگر قرار است که جامعه راهش را به آینده‌ای فراتر از جنبش #منهم پیدا کند، معلمان و اعضای جامعه باید فرهنگی از پسرانگی بسازند که بر همدلی، ارتباط، مراقبت، و همکاری تأکید داشته باشد. اما چطور؟ آیا می‌تواند فضایی یا سازمانی برای پسرها وجود داشته باشد که در آن تشویق شوند آنچه را که از نظر اجتماعی، احساسی، و جسمی از آن‌ها انتظار می‌رود به چالش بکشند؟ فعالیت‌های چنین نهادی چه چیزهایی می‌تواند باشد؟ در مقابل صفات «شجاع» و «قوی» که برای دخترانی با تمایلات پسرانه به کار می‌برند، چه تعابیری سوای «ترسو» و «ضعیف» برای پسران با تمایلات دخترانه باید به کار برد؟ بزرگ شدنِ بسیاری از مردان با این اعتقاد که خشونت نشان دادن و خفه کردنِ احساسات تنها راه اظهار مردانگی است،  یک آسیب اجتماعی است. و برای بی‌شمار پسربچه یک آسیب فردی است؛ بسیاری از پسربچه‌ها در بهترین حالت یاد می‌گیرند سازوکارهایی برای طبقه‌بندی ابعاد خاصی از شخصیت‌شان ایجاد کنند و در بدترین حالت آن ابعادِ وجودشان را انکار می‌کنند.

پاییز امسال، پسر ما مهدکودک را شروع می‌کند، و برای مهدکودک یونیفرم مدرسه لازم است. یونیفرم به معنی بلوز آبی روشن یقه‌دار برای همه‌ی بچه‌ها، به همراه شلوار، پیراهنِ دامن‌دار یا دامن سرمه‌ای رنگ است. در حال حاضر، به نظر نمی‌آید هیچ پسری باشد که دامن یا پیراهن دامن‌دار را انتخاب کند، و باید دید که پسر ما علاقه‌ی وافرش به پیراهن را حتی موقعی که تمایز صفر و صدی بین لباس‌ها شدیدتر می‌شود (و پیراهن‌ها ساده‌تر می‌شوند) حفظ می‌کند یا نه. پسرمان هر تصمیمی که بگیرد، ما مشکلی نداریم. فقط امید دارم که اگر انتخاب کرد دیگر پیراهن دامن‌دار نپوشد، از روی این احساس نباشد که فضایی برای ابراز کامل خودش وجود ندارد. برای او و تمامی پسرها آرزو می‌کنم که روند مرد شدن‌شان وسیع و گسترده و نه تقلیل‌دهنده باشد. می‌دانم که من در این مسیر تنها نیستم.

برگردان: نیلا آرانی

منبع: آسو 


سارا ریچ روزنامه‌نگار آمریکایی است. آن‌چه خواندید برگردان بخش‌هایی از این نوشته‌ی اوست:

مهر
۳۰
۱۳۹۷
نقش ناظر خشونت چیست؟
مهر ۳۰ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و حقوق
۰
, ,
Depositphotos_1306309_s-2015
image_pdfimage_print

Photo: Nuketa/depositphotos.com

اسفندیار کیانی

در این نوشتار از دریچه‌‌ علم روانشناسی، رابطه‌ بین خشونت خانگی و قانون را  بررسی می‌کنیم.  این بررسی به ما کمک می‌کند تا با برخی جنبه‌های مغفول مانده خشونت خانگی—و البته نقش قانون در تداوم و یا مبارزه با این پدیده—آشنا شویم. خشونت خانگی و پاسخ قانون به این پدیده، بی‌شک دارای پیچیدگی‌هایی است که معمولا در تحلیل‌های صرفا حقوقی از نظر پنهان می‌ماند.

 پدیده‌ خشونت خانگی را می‌توان در قالب رابطه‌ای دارا‌‌‌ی حداقل سه عنصر، یا سه طرف، تحلیل کرد.[۱] بر اساس این مُدل، خشونت‌ورز (مرتکب)، خشونت‌دیده (قربانی)، و طرف سوم یعنی مشاهده‌گر (ناظر خشونت) سه جز این رابطه خواهند بود که اصطلاحاً به آن رابطه‌‌ مثلثی خشونت[۲] گفته می‌شود. این ساختار و فهم از رابطه‌ خشونت را تقریبا می‌توان به تمامی مصادیق خشونت تعمیم داد. مثلا در رابطه‌ بین دولت (حاکمیت) و شهروندان، این ساختار دارای مصادیقی بسیار روشن و بی‌شمار است. مثلا دولت معمولا خشونت‌ورز است، برخی شهروندان در شرایط گوناگون می‌توانند قربانیان خشونت حاکمیت باشند و البته سایر شهروندان هم مشاهده‌گر خشونت خواهند بود.[۳] اما اهمیت این تحلیل در چیست؟ بر اساس این نگاه می‌توان به نکات عدیده و البته عمیقی پی برد که در این نوشتار و نوشتارهای آتی به برخی از آن‌ها اشاره خواهیم کرد.

نکته اول اینکه در فهم پدیده‌ خشونت‌خانگی معمولا نقش طرف سوم نادیده گرفته می‌شود و یا به نقشی صرفا منفعل و نظاره‌گر تقلیل می‌یابد. حال آن‌که طرف سوم می‌تواند— و در برخی مواقع چه از نظر قانونی چه از نظر اخلاقی وظیفه دارد — نقشی فعال در خصوص این پدیده ایفا کند. مثلا در بسیاری از نظام‌های حقوقی جهان مانند  اروپا و آمریکای شمالی، چنان‌چه شخصی ناظر وقوع جرمی باشد، از نظر قانونی وظیفه دارد تا این جرم را به اطلاع ضابطین قوه‌ قضائیه یعنی پلیس برساند.  در صورت  سرپیچی از این وظیفه‌ قانونی و اخلاقی، این فرد ممکن است حسب مورد تحت پیگرد قرار گیرد. باید اضافه کرد که این قاعده، متوجه تمامی جرایم است و بنابراین جرایم خانگی (خشونت خانگی) نیز در صورت مشاهده شدن باید به اطلاع مقامات رسانده شوند. همین‌طور باید به خاطر داشت که سلامت، جان، مال و امنیت فرد گزارش‌دهنده همواره  باید در اولویت قرار گیرد. مثلا اگر فردی ببیند که پدری در خانه فرزندانش را ضرب و شتم می‌کند، در صورتی که گزارش جرم جان فرد مشاهده‌گر را به خطر نیندازد، آن فرد وظیفه دارد تا این جرم را به پلیس اطلاع دهد. البته روشن است که در عالم واقع همیشه همه‌چیز به این سادگی نیست، به‌خصوص در مورد پدیده‌ خشونت خانگی، به دلیل پیچیدگی‌های فراوانی که در روابط افراد در خانه وجود دارد و به دلایل متعدد اجتماعی و روانی، طرف سوم ممکن است از مداخله امتناع کند. در واقع طرف سوم در بسیاری از مواقع، بدل به فردی منفعل می‌شود که خود تحت‌تاثیر مشاهده‌ رفتارهای خشن دچار ناراحتی، اضطراب و مشکلاتی از این دست شده است.  در واقع عملکرد طرف سوم در موضوع خشونت خانگی، چه در شکل منفعل چه فعال، بسیار تاثیرگذار و تعیین‌کننده است. اما همان‌طور که گفته شد، در سایه‌ پیچیدگی‌های بی‌شمار روابط انسانی، عموما طرف سوم دچار نوعی انفعال می‌شود که خود می‌تواند تسهیل‌گر خشونت باشد.[۴] مثلا همسری که از ترس خشونت فزاینده‌ شوهر، از گزارش بدرفتاری او با فرزندان به پلیس اجتناب می‌کند، شاید با این رفتار فرصت و محیطی را فراهم ‌کند که خشونت‌ورز با آزادی و خاطری آسوده به ارتکاب خشونت ادامه دهد.  بنابر این نگاه حقوقی-روانشناختی، «توانمند سازی» طرف سوم (برای ایفای نقشی فعال)، می‌تواند و باید در دستور کار فعالان  این حوزه قرار گیرد.

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

میان‌گونگی و خشونت خانگی

تحلیل قانون اروپا در مورد خشونت خانگی

مسئله رضایت در رابطه جنسی

توانمندسازی مشاهده‌گر و طرف سوم به شیوه‌های گوناگونی میسر است. مثلا در حوزه‌ قانونگذاری، قوانین باید حمایتی حداکثری و یا حتی مشوق‌هایی متناسب برای کسانی که جرایمی این چنینی را گزارش می‌دهند، ارائه کنند. این حمایت هم در شکل تامین جانی و مالی باید باشد و هم در شکل وضع مجازات برای مرتکبینی که با توسل به زور، تهدید، و… سعی در منفعل ساختن طرف سوم (و جلوگیری از گزارش جرم) دارند. مرتکبین باید بدانند که به حکم قانون، مجازاتی مضاعف در انتظارشان خواهد بود، چنان‌چه با توسل به خشونت بخواهند افراد را از گزارش جرم منصرف کنند. در صورت وجود حمایت سفت وسخت قانونی از طرف سوم، می‌توان امیدوار بود که میزان گزارش‌ جرایم خانگی افزایش یابد و در نتیجه این خود اهرمی موثر برای مقابله با پدیده‌ خشونت خانگی خواهد بود. اما توانمندسازی طرف سوم، هرگز محدود به حمایت قانونی نمی‌شود. طرف سوم باید به لحاظ روانی نیز مورد حمایت قرارگیرد. پدران، مادران و حتی فرزندان باید آموزش ببینند تا در صورت مشاهده‌ خشونت بتوانند هم از خود مراقبت کنند و هم نسبت به وقوع خشونت حساسیت به خرج دهند. ایجاد حساسیت نسبت به خشونت تنها در سایه‌ آموزش همگانی میسر است. در واقع یکی از مخرب‌ترین و مضرترین پیامدهای خشونت خانگی، عادی شدن این امر است. ایجاد حساسیت یعنی زدودن برچسب “عادی” از پدیده‌ خشونت خانگی.  خشونت خانگی هرگز نباید به عنوان امری عادی و اجتناب‌ناپذیر پذیرفته و قبول شود.

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید.

[۱] مثلا ویتوریو بوفاچی در کتاب خود به صراحت به این تفکیک اشاره دارد و همینطور میشل فوکو در کتاب معروف خود «تنظیم و تنبیه» اشاره ای ضمنی به این ساختار دارد. نک؛

Bufacchi, Vittorio, Violence and Social Justice (Basingstoke, Palgrave Macmillan, 2007)

Foucault, Michel, Discipline and Punish: The Birth of the Prison, Alan Sheridan trans. (New York, Vintage Books, 1977)

[۲] The Triangular Relationship of Violence

[۳] والتر بنجامین، فیلسوف و حقوقدان آلمانی، در رساله ای کوتاه به این مصداق از خشونت اشاره دارد؛ نک.

Walter Benjamin, “Critique of Violence,” in Reflections: Essays, Aphorisms, Autobiographical Writings, Edmund Jeffcott trans., Peter Demetz ed. & intro. (New York, Schocken Books, 1986), pp. 278-279

[۴] مثال معروفی در حقوق کیفری بین‌الملل در این زمینه در خصوص نقش مشاهده‌گران وجود دارد‌ که به بررسی نقش فعال یا منفعل افراد در وقوع  جرایمی چون نسل‌کشی و مانند آن می‌پردازد. این که افرادی که مرتکب یا قربانی نیستند، آیا از نظر قانونی یا اخلاقی وظیفه‌ای دارند یا خیر. نظر بیشتر صاحب‌نظران حقوق و اخلاق این است که هیچ‌کس را نمی‌توان بدون مسوولیت قلمداد کرد و افراد صرف نظر از جایگاهشان در صورت مشاهده‌ خشونت، و در صورت حفظ امنیت، جان، مال و…. باید موظف و مسوول قلمداد شوند.

مهر
۲۷
۱۳۹۷
کودک همسری، داستان یک جنایت
مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و حقوق
۰
, , , , ,
Photo: 				zeferli@gmail.com/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: zeferli@gmail.com/depositphotos.com

معین خزائلی

به دنیا می‌آید، در ۱۵ سالگی ازدواج می‌کند، در ۱۷ سالگی به اتهام قتل شوهر بازداشت می‌شود، پنج سال در زندان می‌ماند و سرانجام در ۲۲ سالگی اعدام می‌شود. این تمام سهم «زینب سکاوند» از دنیا، ازدواج و زندگی مشترک است. نمونه‌ای تلخ از سرنوشت یک «کودک-همسر». و این علاوه بر خشونتی‌ست که به گفته خودش به طور مداوم و هر روزه در طول دوران کوتاه زندگی زناشویی خود از سوی شوهر تجربه کرد.

سرگذشت زینب مثالی روشن از اتفاقی است که برای تمامی‌ کودک-همسران در حال روی دادن است. همان‌قدر تاریک و دردناک؛ همان‌قدر تلخ و دلخراش.

زینب سکاوند اما تنها یکی از قربانیان ازدواج کودکان در ایران است. بر اساس آمارها در دست‌کم ۱۷ درصد از کل ازدواج‌های ثبت شده در کشور، سن دختران زیر ۱۸ سال بوده است که در این میان پنج درصد از دختران، کمتر از ۱۵ سال داشته‌اند.

در تهران تنها در سال گذشته نزدیک به هزار و ۵۰۰ مورد ازدواج دختران زیر ۱۵ سال ثبت شده است و این تنها آماری‌ست که از ازدواج‌های ثبت شده منتشر شده؛ در صورتی که اگر آمار ازدواج‌های ثبت نشده را نیز به این تعداد اضافه کنیم، عمق فاجعه بیشتر عیان می‌شود.

ازدواج، بلوغ جنسی کافی است!

بر اساس یکی از صریح‌ترین احکام شرع اسلام، سن بلوغ شرعی در دختران ۹ سال تمام قمری و در پسران از زمان شروع احتلام یعنی ۱۵ سال تمام قمری است. پس از این سنین است که مردان و زنان از منظر شرع بالغ شناخته شده و ملزم به رعایت حدود و وجوبات شرعی خواهند بود.

اشاره مشخص به آغاز «قاعدگی» در دختران و «احتلام» در پسران به عنوان زمان به بلوغ رسیدن آنها روشن می‌دارد که از نظر شرع اسلام، بلوغ جنسی به معنی امکان باروری و برقراری رابطه جنسی، شرط اصلی ورود به دنیای بزرگسالی به معنی شرعی آن است. بر این اساس و از این منظر، صرف بلوغ جنسی به معنی فیزیولوژیکی آن برای برخورداری از مسئولیت‌ها و محدودیت‌های شرعی کافی بوده و با شروع آن، فرد به کمال مورد نظر برای بهره‌مندی از حقوق و مسئولیت‌های در نظر گرفته شده برای یک فرد بالغ (اینجا به معنی عقلی و روحی) دست می‌یابد.

از طرف دیگر از آنجا که از منظر شرع اسلام ارضای نیاز جنسی یکی از اصلی‌ترین دلایل ازدواج و ازدواج تنها راه‌حل مجاز برای ارضای نیاز جنسی است، از این رو صرف رسیدن به بلوغ جنسی مورد نظر، همان آغاز قاعدگی و احتلام، برای جواز ازدواج کافی بوده و اساسا تاخیر در ازدواج به معنی تاخیر در ارضای این حس محسوب شده و سبب به حرام کشیده شدن فرد بالغ (پس از ۹ سال در دختران و ۱۵ سال در پسران) خواهد شد.‌(۱)

بیشتر بخوانید:

سالمندان؛ قربانیان پنهان خشونت خانگی

زنان دارای معلولیت، قربانیان سکوت قانون در ایران

خشونت خانگی و الزام وجود قانون کیفری مستقل

به جرات می‌توان گفت این دو مفهوم (سن بلوغ شرعی و فلسفه جنسی ازدواج) از اساسی‌ترین علل عدم ممنوعیت ازدواج کودکان در قوانین موضوعه ایران به شمار می‌روند چرا که این قوانین، به ویژه قوانین مربوط به نکاح در قانون مدنی ایران، به پیروی از احکام و دستورات غیر قابل تغییر شرعی تدوین شده و به دنبال آن سن بلوغ شرعی را همان ۹ سال و ۱۵ سال قمری‌(۲) و سن قانونی ازدواج نیز به تبع آن تعیین شده است.‌(۳)

این در حالی است که اساسا ازدواج مفهوم و پدیده‌ای فراتر از رابطه صرف جنسی بوده و بار حقوقی و مالی آن بسیار بیشتر از آن چیزی‌ست که بتوان زحمت تحمل آن را بر دوش یک کودک امروزی گذاشت چرا که در اصل بار مسئولیت‌هایی که قوانین موضوعه ایران به پیروی از فقه اسلامی‌ به عنوان مثال بر دوش شوهر گذاشته (اجبار به پرداخت نفقه، رهبری خانواده، اختیار مطلق اجازه تحصیل، خروج یا کار کردن زن) توانی بسیار بیشتر از ظرفیت یک پسر ۱۵ ساله امروزی می‌طلبد. به علاوه اینکه مشخص است یک دختر ۹ ساله امروزی توان تمکین جنسی هر روزه و هر ساعته باب میل شوهر را ندارد.

از این رو روشن است که هر گونه تغییری در قوانین مربوط به ازدواج کودکان، بدون ایجاد تغییر در این دو مفهوم شرعی و مورد تاکید فقها عملا امکان‌پذیر نیست. نگاهی اجمالی به تلاش‌های اندک و شکست خورده در مجموعه قانونگذاری ایران برای ایجاد هر رویه دیگری در تغییر سن قانونی ازدواج یا ممنوع کردن ازدواج کودکان نشان از مقاومت شدید فقهای اسلامی‌ در برابر این موضوع داشته و بیانگر این موضوع است که قبله اصلی برای ایجاد این تغییر نه مجموعه قانونگذاری که مجموعه سنتی فقهای شیعه است.

در چنین شرایطی چه باید کرد؟

سرگذشت زینب سکاوند و پایان دردناک داستان او نشان می‌دهد پیامدهای منفی و فاجعه‌بار ازدواج کودکان تنها به سلب حقوق ذاتی آنان از جمله حقوق اولیه آنها به عنوان کودک، حقوق بهداشتی و نیز مهم‌تر از همه حق انتخاب محدود نبوده و می‌تواند حتی حق حیات آنان را نیز تحت تاثیر قرار دهد.

از طرف دیگر با بررسی پرونده زینب می‌توان پی برد ممنوعیت ازدواج کودکان زیر ۱۸ سال تا چه حد ضروری و الزامی‌ بوده و اساسا توجیه این ازدواج با مفهومی‌ به نام «رضایت» تا چه اندازه غیر انسانی، غیر عقلانی و در تناقض با روح حاکم بر مفاهیم حقوقی است، چرا که اساسا مفهوم رضایت در علم حقوق بر پایه شناخت و قدرت تشخیص و تمیز استوار بوده و روشن است که در دنیای امروز و با توجه به پیچیدگی روابط انسانی، یک کودک زیر ۱۸ سال از این قدرت تمیز برخوردار نبوده و رضایت کسب شده از او قابل اعتنا نیست.

از این رو در چنین شرایطی که قوانین موضوعه ایران همچنان ازدواج کودکان را امری قانونی دانسته و رای به مجاز بودن آن می‌دهند، اصلی‌ترین حربه برای فعالان حقوق کودک، وکلای دادگستری و کنشگران مدنی استفاده از مفهوم رضایت با استناد به ماده ۱۰۷۰ قانون مدنی به منظور ابطال ازدواج‌هایی است که یکی از طرفین آن زیر ۱۸ سال هستند.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

در زمینه جلوگیری از ازدواج کودکان زیر ۱۸ سال، به کار گرفتن مفهوم عدم رشد و بلوغ عقلی به مثابه آنچه در ماده ۹۱ قانون مجازات اسلامی‌(۴) به آن اشاره شده، می‌تواند استنادی مفید در این موضوع به شمار آید.

در مورد ازدواج‌های ثبت نشده‌ای که یکی از طرفین یا هر دو کودک هستند و تقاضای ثبت ازدواج پس از انجام واجبات شرعی آن به درخواست والدین کودک یا طرف بالغ ازدواج به دفتر ثبت فرستاده می‌شود نیز ماده ۳۲ قانون ثبت احوال کشور به روشنی ثبت ازدواجی را که زوج آن زیر ۲۰ سال یا زوجه آن زیر ۱۸ سال باشد ممنوع اعلام کرده است.

در عین حال اما هدف غایی در این زمینه همچنان باید ممنوعیت قانونی، کامل و بدون استثنای ازدواج افراد زیر ۱۸ سال باشد. در این میان تصویب یک فوریت طرح بررسی افزایش سن قانونی ازدواج در مجلس ایران که بر اساس آن ازدواج دختران زیر ۱۳ سال و پسران زیر ۱۶ سال به طور مطلق و کامل ممنوع خواهد شد، می‌تواند شروعی برای پایان بخشیدن به «جنایتی» باشد که از مدت‌ها پیش از زینب سکاوند آغاز شده و در صورت عدم تغییر قانون همچنان ادامه خواهد داشت.

–         پانویس‌ها:

۱. بسیاری از خطبا، مبلغین و مفسرین دینی به تبعیت از فقها تاخیر در ازدواج را سبب فوران امیال جنسی در انسان و در نتیجه تمایل به سمت ارضای آن به صورتی می‌دانند که در شرع اسلام حرام شناخته می‌شود و از این رو ازدواج را بهترین راه ارضای غریزه جنسی عنوان می‌کنند.

۲. ماده ۱۲۱۰ قانون مدنی.

۳. ماده ۱۰۴۱ قانون مدنی.

۴. ماده ۹۱ قانون مجازات اسلامی‌ تشخیص بلوغ یا عدم بلوغ (در اینجا به معنی رشد عقلی) افراد بین ۱۵ تا ۱۸ سال را بر عهده دادگاه گذاشته است.