صفحه اصلی  »  2018 September
مهر
۳
۱۳۹۷
معضل نوار بهداشتی و به خطر افتادن سلامت زنان فرودست
مهر ۳ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
Photo: namtipStudio/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: namtipStudio/www.shutterstock.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

بالا رفتن قیمت پوشک، نوار و پد بهداشتی و نایاب شدن این محصول در قفسه فروشگاه‌های عرضه محصولات خانگی، احتمال شیوع بیماری‌های عفونی میان زنان فقیر و فرودست جامعه را به شدت افزایش داده است.

نوار و پد بهداشتی، دو محصول مصرفی و ماهانه نیمی از جمعیت کشور هستند. حتی اگر جامعه زنان سالمند را بخشی از مصرف کنندگان نوار بهداشتی ندانیم، همچنان تعداد زیادی از همین گروه زنان سالمند، به جای نوار بهداشتی، مصرف کننده پوشک مخصوص بزرگسال هستند.

با این وضعیت تازه اما گروه وسیعی از زنان طبقه متوسط هم به سطحی از ناتوانی زنان فقیر و کم درآمد جامعه رسیده‌اند. زنان فقیر و کم درآمدی که حتی پیش از بحران تحریم‌ها قادر به خرید نوار بهداشتی یا دیگر اقلام بهداشتی-مصرفی مثل کاغذ توالت نبودند.

گوهر ازگندی، خانم خانه‌داری که در روستای «تیره خیرآباد» حوالی ایرانشهر در استان سیستان و بلوچستان زندگی می‌کند و شش بچه قد و نیم قد دارد، می‌گوید پول یک بسته نوار بهداشتی خرج دو روز قوت و مایحتاج فرزندانش است و او که در گذشته به ندرت نوار بهداشتی می‌خریده، با این شرایط جدید مطلقا چنین توانایی و امکانی ندارد.

بیشتر بخوانید:

خشونت شاید تنها یک «کلمه پنج حرفی» باشد

آیا لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان می‌تواند مانع آزارگری والدین شود؟

زندگی‌‌هایی که پای منقل آن‌ها به باد می‌رود

بیشتر زنان روستای تیره خیرآباد که در جامعه کوچک گوهر زندگی می‌کنند هم به نوار بهداشتی دسترسی نداشته و آن را کالایی لوکس، غیرضروری و مصرفی می‌دانند.

به گفته گوهر، او هرگز تامپون یا تامپکس را از نزدیک ندیده و نمی‌داند آنها چه جور محصولاتی هستند.

گوهر که در طول دوران قاعدگی‌اش تا‌کنون به طور معمول از کهنه استفاده کرده، حالا هم همین رویه را ادامه می‌دهد. او در طول زندگی‌اش به جز در مواردی معدود که یک خانم خیر برای خانه بهداشت روستایشان بسته‌های نوار بهداشتی فرستاده، هرگز از این محصول استفاده نکرده است.

گوهر در مقابل این توصیه که بهتر است از پارچه نو استفاده کند نیز می‌گوید: «من نمی‌توانم پارچه نو و قواره تازه خریداری شده را صرف کاری کنم که در نهایت راهی سطل آشغال می‌شود. یعنی اگر بخواهم هم چنین توانی ندارم. از آخرین باری که فروشنده دوره‌گرد یک قواره پارچه نو کم قیمت برای رخت و لباس تازه آورده بود و من توان خرید آن را در چند قسط داشتم، دو سال می گذرد.»

گوهر از تکه پارچه‌های کهنه‌ای که در دور و بر و خرابه‌ها می‌بیند و آنها را با دقت شست‌و‌شو می‌کند برای تمیز کردن خون دوران قاعدگی‌اش استفاده می‌کند.

متخصصان علوم بهداشتی اما می‌گویند استفاده از پارچه فرسوده و هر وسیله غیر‌بهداشتی دیگر برای نظافت دوران عادت ماهانه می‌تواند منجر به ایجاد بیماری‌های قارچی یا عفونی جدی دستگاه تناسلی و به مخاطره افتادن سلامتی زنان شود.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

سال‌هاست کمپین‌های گسترده بین‌المللی در سراسر جهان در تلاشند که دسترسی زنان به نوار بهداشتی را تسهیل کنند. آنها علیه شرم زنان برای خرید و استفاده از نوار بهداشتی در جوامع انسانی مبارزه می‌کنند چون معتقدند این محدودیت می‌تواند جان هزاران هزار زن را در مناطق فرودست جهان به خطر بیندازد.

در هند و پاکستان و برخی دیگر از کشورهای در حال توسعه، از سوی جامعه زنان پیشرو تلاش می‌شود تا مالیات بر نوار بهداشتی از سوی  دولت حذف شده و امکان خرید ارزان قیمت این محصول یا حتی توزیع رایگان آن میان زنان کم درآمد فراهم شود.

این روزها اما با افزایش نرخ ارز دولتی در ایران این محصول نه تنها به چند برابر قیمت واقعی خرید و فروش می‌شود و دست قشر کم درآمد و فقیر جامعه از آن کوتاه شده، بلکه حتی عرضه محدود آن برای قشر متوسط به بالا هم تبدیل به معضل شده است.

در ایران و پیش از بروز این بحران، چندین شرکت بزرگ تولید کننده چون مبارک، لطیفان، رزبرگ، شکوه، گلریز، پرمیس، نانسی و سافتلن این کالا را برای مصرف داخلی تولید می‌کردند و حتی گاهی مازاد این تولیدات به کشورهای همجواری چون افغانستان و پاکستان صادر می‌شد.

در روزهای گذشته اما بحران پوشک و نوار بهداشتی چنان در سطح جامعه بالا گرفته که موضوع کمبود آن به مهم‌ترین فراز اظهار نظر مسئولان، حتی در سطح رهبری نظام تبدیل شده است. او بر این باور است که مساله پوشک نوعی شیطنت و توطئه برای ناکارآمد نشان دادن نظام جمهوری اسلامی است؛ موضوعی که دکتر عطاالله جعفری که در خیابان اشتراکی شمالی کرج  داروخانه  دارد، به آن باورمند نیست: «علت واقعی کمبود این محصولات عدم ورود یک ماده اولیه به نام “خمیر کاغذی” است که تا پیش از آن از بیرون ایران برای کارخانه‌های تولید کننده وارد می‌شد.»

مینا رازدار، ساکن منطقه یوسف‌آباد تهران می‌گوید به داروخانه حوالی بیست و دوم یوسف‌آباد مراجعه کرده و خواستار خرید سه بسته نوار بهداشتی شده، اما فروشنده فقط حاضر به فروش یک بسته نوار بهداشتی به او شده است.

نسیم، یک شهروند دیگر اما به جز گران شدن و محدود بودن نوار بهداشتی به پر شدن بازار از جنس بنجل و بی‌کیفیت اشاره می‌کند: «مارک‌هایی وجود دارند که تا پیش از این اصلا خریدار و مقبولیت نداشتند. در واقع اجناسی که در طول چند هفته گذشته در بازار قابل دستیابی‌اند به شدت بی‌کیفیت و نازل هستند.»

نسیم می‌گوید حتی او که کارمند قراردادی شهرداری است برای خرید نوار بهداشتی تحت فشار است و با این شرایط واقعا نمی‌داند زنان فقیر و روستایی با این معضل چه می‌کنند: «زمانی که قیمت نوار بهداشتی هزار و ۷۰۰ تومان بود، زن روستایی کم درآمد و فقیر قادر به تامین آن نبود. حالا امروز با قیمت نجومی این محصول او چه‌طور از پس هزینه خرید این محصول ضروری و بهداشتی برآید؟ »

دکتر پیمانه رفیعی، متخصص زنان و زایمان با اشاره به اینکه دومین شکل گسترده عفونت در سراسر جهان، عفونت واژینال است به « قارچ کاندیدا آلبینکس، عفونت باکتریایی، عفونت انگلی، کهیر و بسیاری بیماری‌های مشابه» اشاره می‌کند که می‌تواند به عدم مراعات بهداشت در دوران قاعدگی و آزادی عمل در تعویض پوشک و نوار بهداشتی ربط داشته باشد.

نغمه. ر، به شدت نگران ابتلا به بیماری‌های مورد اشاره خانم رفیعی است:  «از نوجوانی وسواس داشتم. از خرج و مخارج خانه و لباس و خوراکم صرفه‌جویی می‌کردم اما همیشه دستمال‌های توالت با کیفیت و مطمئن می‌خریدم. در طول ماهی که گذشت اما دستمال‌های توالتی که خریداری کرده‌ام بسیار بی‌کیفیت بوده‌اند و حتی ظن بازیافتی بودن آنها را دارم. دستمال‌هایی که به محض خیس شدن وارفته و پودر می‌شوند.»

دستمال‌های کاغذی جعبه‌ای و با کیفیت بسیار گران هستند و بسته‌های دستمال توالت از ۱۰هزار تومان به ۱۸هزار و ۸۰۰ تومان به بالا افزایش قیمت داشته‌اند. نغمه می گوید نوار بهداشتی «الویز» استفاده می‌کرده که الان در بازار موجود نیست و اگر هم باشد به سختی قابل دستیابی است و از ۹هزار تومان به ۲۸هزار تومان رسیده است.

دوست نغمه که شوهرش منشی مطب یک دکتر متخصص است و درآمد بالایی ندارد، به تازگی زایمان کرده. او ضمن درد دل با نغمه برای او تعریف کرده تمام سعی‌اش را می کند تا جایی که می‌تواند تعویض پد و نوار بهداشتی‌اش را به تاخیر بیندازد: «هفته پیش لابه‌لای لیست خرید خانگی نوشته بودم نوار بهداشتی. همسرم شاکی شد و گفت با این حساب نمی‌توانیم این هفته میوه بخریم. چرا باید قیمت یک کالای مصرفی دورریز باعث دغدغه من و همسرم باشد؟»

در بندر دیلم، بندری که محل ترخیص و واردات کالاهای سبک وارداتی از کشورهایی همچون امارات و کویت بوده و روزانه محل رفت و آمد مردم شهرهای دور و نزدیک برای خرید اقلام خارجی است نیز زنان محروم هرگز امکان خرید بسته‌های نوار بهداشتی «کوتکس» هفت هزار تومانی را نداشته‌اند. این روزها اما نه تنها زنان محروم دیلم که حتی مسافرها هم قادر نیستند کوتکس ۳۰‌هزار تومانی بخرند.

شهریور
۳۰
۱۳۹۷
چگونه رسانه‌ها را با خود همراه کنیم
شهریور ۳۰ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
shutterstock_785222245
image_pdfimage_print

Photo: 13_Phunkod/shutterstock.com

باران خسروی

همه ما دیده‌ایم چگونه سازمان‌ها، از رادیو و تلویزیون و دیگر رسانه‌ها در راستای اهداف خود استفاده می‌کنند.  همه ما داستان‌هایی شنیده‌ایم که چگونه متخصصان رسانه، با دست‌کاری هوشمندانه مطبوعات، به بهبود یا تخریب یک تصویر کمک کرده‌اند. مثال بارز،  چهره‌پردازی رسانه‌ها و حمایت از یک نامزد انتخاباتی با اهداف خاص سیاسی است که می‌تواند موجب پیروزی او شود.

 «همان‌طور که از واژه‌ رسانه هم مشخص است، ماموریت رسانه رساندن است: رساندن حرف‌ها و پیام‌ها و دیدگاه‌های فردی به فرد یا افراد دیگر. امروزه معمولا آنچه به‌عنوان رسانه در گفتگوها و مقاله‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد، به رسانه‌های ارتباطی (Communication Media)  اشاره دارد. با توسعه فناوری اطلاعات، شکل دیگری از رسانه‌های ارتباطی به وجود آمدند که با رسانه‌های جمعی(Mass Media) تفاوت دارند. رسانه‌هایی که امروزه به عنوان شبکه‌های اجتماعی یا Social Media شناخته می‌شوند و هدف اصلی آن‌ها شبکه‌سازی است.»

راه‌های بسیاری وجود دارد که می‌توانید از رسانه‌ها به نفع هدف خود استفاده کنید. در سال‌های اخیر بسیاری از فعالان اجتماعی و سیاست‌گذاران، از رسانه‌های ارتباطی و اجتماعی برای تغییرات اجتماعی و فرهنگ‌سازی استفاده کرده‌اند که البته بسته به ساختار سیاسی و اجتماعی آن جامعه، نوع استفاده از آن رسانه متفاوت بوده است.

 در این مطلب به این می‌پردازیم که شما به عنوان یک حمایت‌گر، چگونه می‌توانید در راستای هدف خود که محو خشونت خانگی است، از رسانه‌ها بهره ببرید.

شما تنها نیستید

همان‌طور که می‌دانید، خشونت‌دیده به شدت می‌تواند ایزوله  و تنها شود، احساس گناه کند، احساس این که مقصر اوست و در این مسیر تنهاست. امروز افراد می‌توانند شناخته یا ناشناخته، روایت‌هایشان را با دیگران به اشتراک بگذارند. رسانه یک ابزار قوی در انتقال و به اشتراک‌گذاری این تجربه‌ها بوده است، مثلا هشتگ من‌هم (#Metoo) که چندی پیش در رسانه‌های اجتماعی داغ شد، هم‌صدایی و حمایت‌گری جامعه‌ای را نشان می‌داد که سعی در برچسب‌زدایی و شرم‌زدایی از قربانی بودن دارد. در عین حال نشان داد که خشونت امری جهانی است و مرز، رنگ و طبقه نمی‌شناسد. در نتیجه شاید بتوان گفت، رسانه توانایی این را دارد که درد مشترک یا مساله مشترک را جهانی کند و احساس تنهایی در این مساله را از قربانی بگیرد.

ﯾﺎدﮔﯿﺮی از ﺗﺠربه‌های دﺳﺖ اول

یکی از راه‌هایی که رسانه‌ها در بحث خشونت خانگی می‌توانند اثرگذار باشند، بحث استفاده از تجربه‌های دیگران است. آن‌ها که در شرایط مشابه ما بوده‌اند، چه کرده‌اند و چه مسیری رفته‌اند.  همچنین رسانه‌ها به ﺻﺮﻓﻪ‌ﺟﻮﯾﯽ در زﻣﺎن آﻣﻮزش کمک می‌کنند. آن‌ها می‌توانند افراد را به صورت آن‌لاین و از راه دور آموزش دهند و به این ترتیب روش‌های یادگیری و آموزش سنتی را بشکنند.

اﯾﺠﺎد اﻧﮕﯿﺰه ﯾﺎدﮔﯿﺮی و ﻛﻤﻚ ﺑﻪ ﺗﺪاوم آن :

رسانه‌ها منابع خوبی در یادگیری هستند. البته این یادگیری می‌تواند هم اثر خوب و هم اثر بد داشته باشد. در واقع رسانه ها می‌توانند تاثیر منفی داشته باشند، همان طور که داشته اند. به عنوان مثال انتقاد بارزی که به رسانه‌ها همیشه وجود داشته است، این است که خود به بازسازی خشونت کمک می‌کنند.  اما در عین حال رسانه‌ها می‌توانند نقش مهمی در یادگیری و بالا بردن دانش عمومی در مورد خشونت خانگی داشته باشند.  مثال برنامه‌های آموزشی است که هدف آن‌ها کمک به خشونت‌دیده است یارسانه‌های اجتماعی که در سال‌های اخیر نقش عمده‌ای در بالابردن دانش افراد عمومی جامعه در بحث خشونت خانگی داشته است.

دسترسی به سرویس :

رسانه‌ها می‌توانند دسترسی به سرویس را بسیار راحت‌تر کنند. از یک طرف تبلیغات رسانه‌ای و از طرف دیگر به اشتراک‌گذاری تجربه افراد در رسانه از خدماتی که از سرویس‌های مختلف اجتماعی گرفته‌اند، بسیار کمک کننده است . به عنوان مثال سرویس مشاوره‌ای که بعضی از برنامه‌ها می دهند. یا اگر شما اگر قربانی خشونت هستید، کافی است جستجوی کمی در صفحه‌ رسانه‌های اجتماعی مختلف داشته باشید و به راحتی صفحه‌ سازمان‌های کمک‌دهنده به قربانیان را پیدا کنید و از آن‌ها کمک بخواهید.

رسانه‌ها مرزها را می‌شکنند

در اهمیت رسانه‌ها این نکته کفایت می‌کند، که در پرتو آگاهی‌دهی آن‌ها، موانع جغرافیایی و تا حدودی سیاسی و فرهنگی از میان برداشته شده و  ساکنان زمین  به وسیله رسانه‌ها با هم مرتبط شده‌‌اند و بسیار ساده می‌توانند از مناطقی دور دست معلومات و اطلاعات مورد نیاز خود را دست بیاورند. به این وسیله رسانه‌ها به راحتی می‌توانند تجربه‌های کشورهای مختلف و مسیری که در محو خشونت خانگی رفته‌اند را به ما نشان دهند.

رسانه‌ها و حمایت از کمپین‌ها

 رسانه‌ها نقش عمده‌ای درحمایت از کمپین‌های آگاهی‌رسانی داشته‌اند. از طریق ابزار رسانه، بسیاری از کمپین‌ها توانسته‌اند پیغام خود را به صورت سریع‌تر و راحت‌تر به مخاطب مردمی برسانند و در سطح گسترده‌ای بر مساله خشونت خانگی تاثیر بگذارند و در جهت تغییرات اجتماعی پیش ببرند.

تاثیر رسانه‌ها بالاتر از این مواردی است که اشاره شده است و همان‌طور که گفته شد این تاثیر گاهی مخرب هم هست. اما شما می‌توانید با توجه به هدف حمایت‌گری خود، از رسانه‌ها  با هوشمندی و آگاهی استفاده کنید و بهره مثبت ببرید تا به  هدف محو خشونت خانگی، تغییرات اجتماعی و حمایت خاص از خشونت‌دیدگان کمک کنید.

منبع ۱

منبع ۲

منبع ۳

شهریور
۲۷
۱۳۹۷
چگونه عکس‌های فرزندان‌مان را به اشتراک بگذاریم؟
شهریور ۲۷ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: Antonio Guillem/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: Antonio Guillem/www.shutterstock.com

شیدا اشرفی

انسان‌ها ذاتا تمایل به «اشتراک گذاشتن» دارند. ما غذا، خاطرات، تجربیات و دانسته‌های خودمان را با دیگران به اشتراک ‌می‌گذاریم و از این کار لذت ‌می‌بریم.

با افزایش استفاده از فضای مجازی، سرعت و وسعت به اشتراک گذاشتن اطلاعات نیز به شدت افزایش پیدا کرده است. در عین حال که حضور فعال در فضاهای مجازی و به اشتراک گذاشتن عکس‌ها و فیلم‌ها ‌می‌تواند جذاب و مفید باشد؛ همه ما از ضرر‌ها و خطرات استفاده از فضاهای مجازی نیز با خبر هستیم.

از میان خطرهای موجود اما برخی خطرها تهدیدی برای کودکان به شمار می‌روند. پس بهتر است قبل از اینکه عکسی از فرزندانمان را به اشتراک بگذاریم به این سوال پاسخ دهیم: آیا ما ‌می‌خواهیم با به اشتراک گذاشتن عکس و فیلم فرزندانمان، آن‌ها را درگیر جریانی آزاردهنده کنیم؟

Sharenting  چیست؟

Sharenting، اصطلاحی در زبان انگلیسی است که به عمل به اشتراک گذاشتن تصاویر کودکان در فضای مجازی به وسیله والدینشان اشاره ‌می‌کند.

حضور بسیاری از کودکان در فضای مجازی حتی قبل از تولدشان شروع ‌می‌شود. والدین عکس‌ها، داستان‌های جالب و گاهی خنده‌دار و همچنین اطلاعاتی درباره تاریخ دقیق تولد فرزندانشان را در فضای مجازی به اشتراک ‌می‌گذارند. بر اساس تحقیقی که Parent Zone انجام داده است، والدین تا قبل از سن پنج سالگی فرزندانشان به طور میانگین هزار و ۵۰۰ عکس از آنها در صفحات مجازی به اشتراک ‌می‌گذارند.

برخی از والدین صفحاتی را با نام فرزندانشان در فضای مجازی باز ‌می‌کنند و عکس‌ها و فیلم‌های مختلفی از مراحل رشد کودکشان را در آنجا ارسال ‌می‌کنند؛ که البته بسیاری از این صفحات برای عموم باز هستند.

بیشتر بخوانید:

بخند، مامان لایک بگیره

کودکان، شاهدان ساکت خشونت خانگی

نقش مادران در بزه‌دیدگی دختران

نظرات متفاوتی درباره این موضوع وجود دارد. برخی والدین معتقدند به اشتراک گذاشتن عکس‌های کودکانشان، مخصوصا زمانی که از اقوام و فامیل دور هستند، باعث خوشحالی و نزدیک شدن خانواده ‌می‌شود. اما از طرفی به اشتراک گذاشتن عکس‌ها ‌می‌تواند زندگی کودکان را تحت تاثیر قرار دهد. سوالی که در مقابل مطرح ‌می‌شود این است: تصور کنید که وقتی شما کودک بودید والدینتان آلبوم عکس‌های شما را به دست ‌می‌گرفتند و در خیابان به دیگران نشان ‌می‌دادند؛ آیا شما از این کار والدینتان خوشحال ‌می‌شدید؟

احتمال دارد والدین شما در دوران نوزادیتان عکسی بدون لباس از شما گرفته باشند؛ اگر والدینتان این عکس را امروز به دوستان شما نشان دهند، خوشحال ‌می‌شوید یا احساس شرمندگی ‌می‌کنید؟ از به اشتراک گذاشتن عکس‌های دوران نوجوانیتان با دیگران چه احساسی به شما دست ‌می‌دهد؟

تفاوت مهم دوران کودکی شما (والدین امروز) و فرزندانتان در این است که کمتر کسی تا زمانی که خودتان بخواهید به آلبوم‌های قدیمی‌ کودکی شما دسترسی دارد اما عکس‌هایی که شما امروز از آن‌ها به اشتراک ‌می‌گذارید، احتمالا برای مدت زمانی طولانی در فضای مجازی باقی ‌می‌مانند و همکاران و دوستان آنها در آینده با یک جست‌و‌جوی ساده در اینترنت ‌می‌توانند به عکس‌های خصوصی دوران کودکی فرزندان شما دسترسی داشته باشند. این مسئله ‌می‌تواند به تحقیر شدن و مورد تمسخر قرار گرفتن افراد توسط همسالان نیز منجر شود. به همین دلیل، برخی از والدین بر این باور هستند که هر چند مسئولیت تربیت و نگهداری از فرزندانشان را بر عهده دارند، ولی صاحب کودکان نیستند و بهتر است تصمیم‌گیری درباره تصویری که از فرزندانشان در فضای مجازی ثبت ‌می‌شود، بر عهده خود آن‌ها بگذارند.

اما مهم‌ترین مسئله‌ای که قبل از ارسال عکس‌ها در فضای مجازی باید مورد توجه قرار بگیرد و بی‌توجهی به آن خطرناک است، مساله سوء استفاده از عکس‌های کودکان توسط سایر کاربران اینترنتی است. به طور میانگین ۵۰ درصد از عکس‌هایی که در سایت‌های پدوفیل (نوعی اختلال جنسی: تمایل به برقراری رابطه جنسی با کودکان) مورد استفاده قرار ‌می‌گیرند از صفحات مجازی والدین این کودکان برداشته شده‌اند.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

هر چند که با خصوصی کردن صفحات مجازی ‌می‌توان تا حد زیادی از این خطرات و مشکلات جلوگیری کرد، اما باید در نظر داشته باشیم که فرهنگ استفاده از فضای مجازی بسیار جدید است و احتمال دارد بسیاری از قوانین و فرهنگ‌های غالب در فضاهای مجازی تا چند سال آینده تغییر کنند.

میشل گروس، از جمله صاحب‌نظران در زمینه نحوه استفاده از فضای مجازی، پیشنهاد ‌می‌کند که در زمان به اشتراک گذاشتن عکس‌های فرزندانمان به این موضوع فکر کنیم که با این کار به دنبال ارسال چه پیا‌می‌ هستیم؟

او یادآور ‌می‌شود که کودکان باید یک زندگی واقعی داشته باشند اما در فضای مجازی هیچ‌کس واقعی نیست.

در نهایت اما تصمیم‌گیری درباره ارسال عکس‌ها و فیلم‌های کودکان بر عهده والدین است. پس اگر به عنوان والد یک کودک تصمیم گرفتید عکس‌های فرزند یا فرزندانتان را در فضای مجازی به اشتراک بگذارید، به چند نکته و پیشنهاد که از سوی میشل گروس مطرح شده است توجه کنید:

۱- اگر کودکان شما به اندازه کافی بزرگ شده‌اند، حتما برای به اشتراک گذاشتن عکس‌ها از خودشان اجازه بگیرید.

۲- سعی کنید صفحات مجازیتان را خصوصی کنید تا فقط فامیل و دوستان نزدیکتان به عکس‌های شما دسترسی داشته باشند.

۳- هرگز مکانی که عکس را گرفته‌اید در فضای مجازی ننویسید.

۴- همیشه قبل از ارسال عکس‌ها و فیلم‌های فرزندتان چند لحظه صبر کنید و مطمئن شوید که بعدا از ارسال این عکس‌ها پشیمان نمی‌شوید.

شهریور
۲۰
۱۳۹۷
دختری که قرار بود به خانه بخت برود
شهریور ۲۰ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: umut rosa/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: umut rosa/www.shutterstock.com

مازیار بهرامی

–         اولین دختر فامیل بودم که به جای ازدواج در مسیر تحصیل قدم می‌گذاشت. دو سال بعد از دوره تربیت معلم، توانستم تدریس را در همان خوزستان شروع کنم و همزمان تحصیلاتم را ادامه دهم.

این آغاز روایت اوست. دختری که اگر راه مورد علاقه‌اش را در پیش می‌گرفت و گرفتار سنت‌های عرفی جامعه مردسالار نمی‌شد، احتمالا سرنوشت دیگری ‌داشت و چه بسا بر زندگی کسان دیگری نیز اثر می‌گذاشت تا راه بهتری را برای زندگی در پیش بگیرند.

او روایتش را چنین ادامه می‌دهد: «کمی‌ که گذشت پچ‌پچه‌های فامیل درباره دلیل ازدواج نکردنم شروع شد. می‌گفتند حتماً عیب و ایرادی دارد که پا به “خانه بخت” نمی‌گذارد. این چیزی بود که آتش به جان مادرم می‌زد. از وقتی پدرم مرد، مادرم هم بیشتر روی “آبروی خانوادگی” حساس شد.»

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

آن‌چه راوی این داستان آبروی خانوادگی می‌خواند اما در ازدواج خلاصه شده است: «مادرم با اشک و التماس قسمم داد که دیگر خواستگارها را رد نکنم و اگر فردی را نسبتا مناسب دیدم جواب مثبت بدهم. من هم که جانم را برای مادرم می‌دادم نمی‌توانستم بی‌اعتنا باشم به اشک و التماس‌هایش که خیلی بیشتر شده بود. من آن زمان ۲۱ ساله بودم و طوری هم تربیت نشده بودم که به رابطه عاطفی با مردی خارج از عرف حاکم بر جامعه‌ی آن سال‌ها فکر کنم. در همان روزها بود که به واسطه‌ی یکی از همکارانم یک مراسم خواستگاری سنتی برای من برگزار شد.»

دختر داستان ما درباره خواستگارش می‌گوید:‌ «مُراد هم مثل من معلم بود و فرزند ارشد یک خانواده‌ی ۱۶ نفری. ساکن یکی از دهستان‌های بهمئی بودند که هیچ شناخت و ذهنیتی نسبت به آنجا نداشتم. وقتی برای بار اول به چهره‌اش نگاه کردم یک پسر روستایی با پوستی آفتاب سوخته و برافروخته از شرم دیدم. نمی‌توانستم با وجود سالیان سیاه پشت سرم منقلب نشوم از رنجی که در آن چهره گمان کردم. با خودم گفتم شاید یک آدم بی‌درد نتواند چاله‌های عمیق عاطفی‌ام را پر کند. نمی‌دانم چرا با او احساس راحتی و پیوند کردم. بسیار صادقانه از زندگی سخت و بی‌کسی‌های پشت سرم برایش گفتم و هیچ چیز را پنهان نکردم. حرف‌هایم را که شنید از درد و درک گفت و ابراز خوشحالی کرد از این نشانه‌ها که احتمال یک رابطه‌ی عمیق را بیشتر می‌کند. قول‌ها داد و گفت و گفت …. حتی میان حرف‌هایش اشک ریخت و من احساس کردم اشتباه نکرده‌ام. کم‌کم انگار روی چشمانم چشم‌بندی از نور و عسل زدند تا دیگر اثری نبینم از روی سیاه جهانی که تا آن زمان تجربه کرده بودم. چیزی نمی‌فهمیدم. زندگی شیرین شده بود.»

اولین سیلی را یک سال بعد خوردم

یک سال بعد اما راوی این داستان با اولین سیلی به خودش می‌آید. ۲۰ روز از عروسیش گذشته و به رسم «خانه یکی» که هنوز در برخی مناطق ایران رایج است، قرار است تا چند ماه پس از ازدواج نزد خانواده همسرش زندگی کند.

او می‌گوید: «آن شب لعنتی تیم‌های فوتبال دِه آن‌ها با دِه کناری مسابقه داشت. برافروخته و خسته به خانه آمد. وسط آن حیاط بزرگ ایستاد و غرید: گرسنه‌ام. چیزی بیاورید! مادرش با شتاب و ترس سینی غذا را آورد اما هنوز سینی را روی زمین نگذاشته بود که لگدی به زیر سینی خورد: «این گ… چیست که درست کرده‌ای؟ مگر نگفتم دیگر از این آشغال‌ها جلوی من نگذار؟»

–         من که داشتم در اتاق کتاب می‌خواندم، از پنجره صحنه را دیدم و بیرون دویدم. با تعجب گفتم این چه برخوردی است با زحمتی که مادرت کشیده؟ از تو به عنوان فردی تحصیل کرده بعید است! یعنی با من هم … هنوز حرفم تمام نشده بود که او بلند شد و به سمت من یورش آورد و چنان سیلی محکمی‌ به صورتم زد که برق از سرم پرید. داد و بیدادها و توهین‌هایش را دیگر متوجه نشدم. وسط آن حیاط بزرگ بی‌دیوار روستایی نشستم و دیدم جهانی بر سرم خراب می‌شود. نمی‌دانم تا چه مدت اشک ریختم. به آن بخش‌ از حرف‌هایش که مقاومت ذهنم را برای نشنیدن در هم شکسته بود فکر می‌کردم: این که مادرم است، تو باید بمیری تا زنده بمانی.

برایم باورپذیر نبود. چیزی که به وحشتم می‌افزود برخورد عادی خانواده‌اش با این موضوع بود: خواهر کوچکش که به سمت دستشویی می‌رفت، هم‌عروس بومی‌ام که تنها لحظه‌ای در آویختن شلوارهای نوزادش بر بند رخت مکث کرد تا ماجرا را دنبال کند و مادری که از داخل آشپزخانه‌ی کنج حیاط تنها اندکی سر خم کرد و نگاه کرد. همگی بدون هیچ گونه تعجب یا واکنشی!

آن شب تا دیروقت به اتاق نیامد. وقتی هم برگشت با اینکه صدای هق هق خفه‌ام را متوجه می‌شد سریع به پشت چرخید و به خواب رفت. انگار آن ماسک زیبای شیرین با خشم و لحظه شماری برای همیشه برداشته و به گوشه‌ای پرت شده بود. این موجود بیگانه و وحشتناک هیچ شباهتی به آن مرد رویایی نداشت.

زن‌ها کجا هستند؟

فضای زندگی در آن روستا اما در روایت راوی این داستان فضایی مردسالارانه است و زنان تنها نقش خلوت‌نشین دارند. او از تلاشی می‌گوید که برای فهم مناسبات زندگی در آنجا آغاز می‌کند: «از فردای آن شب تصمیم گرفتم بفهمم کجا هستم و چه خبر است. چرا در این مدت هیچ وقت هیچ زنی بر سر سفره‌ی غذا حاضر نشده؟ انگار در مواردی نسبت به من به خاطر زن شهری یا تحصیل کرده بودنم ارفاق شده بود. مادرش پس از دوشیدن گاو و گوسفندان و تمیز کردن آغل و سر زدن به مزرعه، غذا را می‌پخت و می‌کشید. خواهران مثل ندیمه‌های متبحر سینی‌های  بزرگ غذا را هر ناهار و شام بر بالای سر حمل می‌کردند، عرض آن حیاط  خیلی بزرگ را می‌دویدند و بر سفره  طولانی مردان می‌چیدند و می‌گریختند. غذای من هم توی سینی پشت در اتاق گذاشته می‌شد. تقریبا هنوز چندان با مادر و خواهرانش حرفی نزده بودم. چون هم تفاوت زیاد لهجه مانعی بود و هم در صورت پرسش و صحبت‌های من، پاسخ از سمت آنان معمولا خنده و سکوت بود. یک روز پس از آوردن ناهار به آشپزخانه رفتم. زن‌ها غذایی نمی‌خوردند و در گرمای پنجاه و چند درجه‌ی مناطق جنوبی توی مطبخ روستایی منتظر پس مانده غذای مردان، گرسنگی می‌کشیدند. وقتی آنان را لولیده در هم و با چشمانی سرخ دیدم که چگونه بر حصیر پوسیده‌ای کف مطبخ می‌نشینند و انتظار می‌کشند، احساس کردم بارها زهرمار خورده‌ام. این وضعیت عجیب بود چون اوضاع مالی آنان نامناسب نبود. کلی زمین کشاورزی و دام، چند مغازه در شهر، چند ماشین بزرگ و کوچک و …. اما چرا آن زنان نمی‌بایستی حتی در غذا خوردن به حساب آیند؟»

او در ادامه می‌گوید: «نه تنها سکوت‌شان بلکه تلاش کشنده‌شان برای محو بودن و به چشم نیامدن بیشتر چشمانم را باز می‌کرد. عادی بود که مردان خانه مدام چیزی به سمت‌شان پرت کنند و پسر بچه‌ها سر دختران بزرگ و مادر داد بزنند. تازه به یادم آمد که می‌بایستی اهمیت می‌دادم به حرف پدر شوهرم که قبل از عروسی با جدیت و مصرانه می‌گفت خانواده عروس که نباید در عروسی شرکت کنند. ما خشکه می‌دهیم، گوسفند و برنج می‌دهیم و عروس را به ده می‌بریم. من اما باوری به این میزان تفاوت نداشتم و فقط سعی می‌کردم مادرم را تشویق به کوتاه آمدن کنم.»

بیشتر بخوانید:

زندانی به وسعت یک زندگی

بازارچه خیریه؛ نمادین‌سازی مسئولیت اجتماعی

طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده

نمایش ما، نمایش آنان

راوی این داستان اما در شرح ادامه ماجراهای زندگی زناشویی خود می‌گوید: «در نهایت مرادعلی هم توانسته بود موقتا خانواده‌اش را به نمایش مجبور کند. تابستان که تمام شد ما به خانه‌ی خودمان در یک بخش نزدیک به دِه رفتیم و با باز شدن مدارس مشغول کار شدیم اما چراهای خشن مراد شرایط کار را برای من تغییر داد: چرا به همکار مرد آن‌طور سلام کردی؟ چرا همکار زن به خانه آمد؟ چرا می‌خواهی خانه‌ی مادرت بروی؟ خانه‌تان ارزش رفتن ندارد چون مردی در آنجا نیست پس چرا وقتی به تنهایی نمی‌توانی بروی باید مرا ببری؟ مردی که مو ندارد از زن کمتر و زنی که مو دارد از سگ کمتر است، پس چرا زن من بخت برگشته باید از سگ کمتر باشد؟ دختر که رسید به ۲۰، باید به حالش گریست. چراهایی که گاهی با سیلی و فشار دست‌هایش دور گردنم همراه می‌شد.»

او در ادامه می‌گوید: «آن‌قدر شکستم که طی چند سال به قدر ۲۰ سال پیر شدم اما دلم نمی‌آمد آن چشم‌بند را از صورت مرارت کشیده خانواده‌ام بردارم. نمی‌توانستم دردی بر دردهایشان اضافه کنم. آن‌ها هم به لطف ممانعت‌های مرادعلی برای دیدار با خانواده‌ام و هم به خاطر مسافت، چندان در جریان زندگی‌ام قرار نمی‌گرفتند.»

وقتی پسرم آمد

–         ۲۴ ساله بودم که پسرم به دنیا آمد. هم درس می‌دادم، هم بچه‌داری می‌کردم و هم نمی‌بایستی دقیقه‌ای درنگ یا نافرمانی می‌کردم در آوردن آب و غذا و کنترل تلویزیون و … خدمت آقا تا که کتک نخورم. دیگر از حقوق تدریسم هم خبر نداشتم چون مجبور شده بودم چند امضا بدهم تا او خودش حقوق من را هم دریافت کند. خرید کردن تنهایی را هم از یاد بردم.

راوی این داستان در ادامه می‌گوید: «می‌گفتم فرش و کمد بخریم و سرکوفت می‌زد که مگر در خانه  گدایی پدرت فرش و کمد عوض می‌شد؟ …»

–         از آنجا که پسرم هم شباهت ظاهری زیادی به من و خانواده‌ام داشت، انگار بر اعصابش چنگ می‌زد و گاهی سیلی‌ها را بین من و پسرم تقسیم می‌کرد.

پسرم که پنج ساله شد متوجه میل شدیدش به آزار حیوانات شدم. چهره او شبیه پدرش نبود و برای همین مورد آزار او قرار می‌گرفت. کم‌کم که بزرگ‌تر شد اما تلاش کرد با کم کردن تفاوتی که پدرش در همه جا به آن حمله‌ور می‌شد، مورد پذیرش او قرار بگیرد و توجهش را جلب کند.

وقتی دخترم آمد

راوی این روایت از خوزستان، در ادامه شرح ماجرای زندگی و ازدواج ناموفقش می‌گوید: «مدتی بعد دخترم به دنیا آمد که از نظر ظاهری بسیار شبیه او بود. جالب اینکه دخترم را کتک نزد …

پسرم اما در سال‌های بلوغ معمولا مقابل آینه بود و با خودش حرف می‌زد. چند بار گوش تیز کردم و شنیدم با وجود اندام استخوانی‌اش که باعث شده بود مرادعلی سرکوفت ضعف و بی‌عرضگی‌ به او بزند، به خودش می‌گفت که چه درشت هیکل و قوی‌ست! بعد با چشمان غرق لذت و وهمش به در و دیوار می‌کوبید.

دخترم اما با اینکه از پدرش کتک نمی‌خورد بسیار ناآرام و پرخاشگر بود. فهمیدم که پسرم عادت کرده به نحوی پنهان که گیر نیفتد، خواهرش را اذیت کند و جیغش را در بیاورد. انگار هر چه می‌گذشت در این کار تبحر بیشتری پیدا می‌کرد و این به ناآرامی‌ و پرخاشگری دخترم هم می‌افزود. دخترم آشکارا کتک می‌زد و به بچه‌ها و حتی به من مدام حمله می‌کرد. به خاطر این رفتارش هم چند مرتبه از سمت پدرش تشویق شد…

امروز زندگی ما 

روایت خانم معلم خوزستانی که روزگاری به آینده‌اش امیدوار بود به امروز رسیده.

او می‌گوید: «حالا چند سال از آن روزها گذشته. پسرم ۱۷ ساله و دخترم ۱۱ ساله است. احساس می‌کنم هر دو به شدت بیمارند. پسرم از آزار پنهان نه تنها خواهرش که از آزار بقیه هم لذت می‌برد و تقریبا به آن سرگرم است. دخترم با صدای دورگه‌ی عصبی‌اش پیوسته در حال داد و بیداد و حمله  فیزیکی به من و دیگران است. تمام این سال‌ها هم مرادعلی معمولا در خانه نبوده مگر برای  تامین نیازهایش. من از مدرسه که به خانه می‌رسم، بدون در آوردن لباس‌هایم با عجله و ترس، غذایی را که از قبل مهیا کرده‌ام می‌آورم تا عواقب خشمش کمتر متوجه بچه‌ها شود. غذا می‌خورد و بلافاصله می‌خوابد.  بیدار که شد چای‌ای که می‌بایستی آماده و بالای سرش باشد می‌نوشد و بیرون می‌رود: فوتبال، دورهمی‌ و هر جای دیگر که من اطلاعی ندارم. در این سال‌ها بار امور فرزندان را  تقریبا به تنهایی به دوش کشیده‌ام. آن‌ها برای مراد شبیه دو حیوان خانگی‌اند که بساط سرگرمی‌ و شادی (دخترم) یا بساط تخلیه‌ی عقده‌ها (بیشتر در مورد پسرم) را برایش فراهم می‌کنند. پس از ۱۸-۱۹ سال لای این دیوارهای بیگانگی از هر انتخاب و تصمیم و خواسته‌ای که به خاطرم بیاورد زنده‌ام، منع شده‌ام. اما کاش خشونت‌های مراد به همین‌جا ختم می‌شد.»

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

ماجرای خیانت مراد

–         چند روز پیش اتفاقی گوشی موبایلش به دستم افتاد و نگاهی به محتویاتش انداختم. متوجه شدم با زنان متعددی رابطه جنسی دارد. زنانی که عکس‌های برهنه‌شان را برایش فرستاده بودند و تمجید و وعده‌های او را برانگیخته بودند. در آن لحظه احساس کردم که من به لجن خو گرفته‌ام. با خودم گفتم شاید من هم بخشی از این لجن شده باشم وقتی هنوز به خاطر حرف مردم، به خاطر این، به خاطر آن و حالا به خاطر بچه‌هایم این مسیر متعفن را تا اینجا آمده‌ام و ادامه‌اش می‌دهم.

می‌گوید: «احساس کردم آن‌قدر زنده نیستم تا حتی به رویش بیاورم که به خیانتش پی برده‌ام. احساس کردم ۲۰ روز پس از عروسی در آن حیاط روستایی با اولین سیلی‌اش در دره ی مرگ لغزیده‌ام. چشمانم را بستم و آرزو کردم دیگر هرگز باز نشوند و مرگم برای همه باورپذیر شود. تصاویر سال‌های دبیرستان در ذهنم مرور شد. سال‌هایی که عزمم را جزم کرده بودم تا راهی متفاوت با زنان وابسته و مطیع اطرافم بروم …

حالا صدای خنده‌ی هم‌کلاسی‌هایم با صدای خنده‌ی بیست و چند ساله‌ی شاگردانم در هم می‌پیچد. صدای جیغ‌های دخترم و بگومگوهای پسرم … نمی‌توانم چشمانم را باز کنم. عضلات بدنم سفت شده‌اند. می‌لرزم و با تمام توان آرزو می‌کنم آن سنگ که به سوی من آمد، برای همیشه در دره‌ای سقوط کند و هرگز دوباره به این خانه شیشه‌ای نرسد. می‌لرزم و کاردهای آشپزخانه در ذهنم درشت می‌شوند.»

شهریور
۱۶
۱۳۹۷
قصه‌ی زهرا، ۱۴‌ساله و آن مرد که زن دارد و سه فرزند
شهریور ۱۶ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: 							tonodiaz/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: tonodiaz/depositphotos.com

سمیه تیرتاش

زن پای تلفن قربان صدقه‌ام می‌رود : «الهی قربونتون برم، چه‌قدر شما ماهید، چه جوری من لطف‌های شما رو جبران کنم. تو رو خدا با ما رفت و آمد کنید. ما توی این شهر غریبیم. هیچ‌کس رو نمی شناسیم. جرات نداریم با کسی ارتباط برقرار کنیم. پدر زهرا رو که می‌شناسین؛ سختگیره. اجازه‌ی خیلی کارها رو نمی‌ده. مخصوصا روی زهرا خیلی حساسه. براتون که گفتم. همه جای خونه دوربین گذاشته تا وقت‌هایی که نیست هم بتونه رفت و آمدهامون رو چک کنه. برای مدرسه هم که خودتون در جریان هستید. گرفتن سرویس خصوصی و استخدام اعظم خانم  و ….  خلاصه شما و دخترتون بیایید پیش ما، شاید زهرا این‌جوری یک دوست خانم و مطمئن برای معاشرت پیدا کنه.»

و باز هم حرف می‌زند. کلمات قلنبه سلمبه‌ی تعارف‌مابانه در وصف خوبی‌های من که تقریبا هیچ‌کدام را نمی‌شنوم، فقط هر از گاهی چند جمله‌ی یکسان را در پاسخش تکرار می‌کنم: «خواهش می‌کنم! … اختیار دارید! … بله، بله، چشم! ….»

و  در تمام این مدت تصویر  قوز کرده‌ی زهرا از جلوی چشمانم دور نمی‌شود.

***

روی صندلی چرمی زشت اتاق مشاوره مچاله شده و خنده‌های همیشگی بی‌خود و بی‌جهتش که آدم را کفری می‌کند، جای خود را به گریه‌ای داده است که بند نمی‌آید. من از ترس اینکه کار به جاهای باریک‌تر نکشد و مثل دفعه‌ی قبل پای مدیر و ناظم و بقیه‌ی عوامل مدرسه در این ماجرا باز نشود، بیشتر تهدیدش می‌کنم، بیشتر ته دلش را خالی می‌کنم، از اخراج می‌گویم، از پلیس، از قانون و پدری می‌گویم که تنها چشم در چشم شدن با او، دل و جرات می‌خواهد. و آخرین ضربه را بی‌رحمانه وارد می کنم: «تو شرم نمی‌کنی! از اشک‌های مادرت، از التماسی که توی نگاهش هست، از تن لرزه و ترسش از پدرت که کارهای تو را از او پنهان کند؟! ….»

اینجا دیگر دوام نمی‌آورد. به هق‌هق می‌افتد و من سنگدلانه بدون اینکه خم به ابرو بیاورم، به توده‌ی سرمه‌ای لرزان که دیگر دخترک ۱۴ساله با موهای خرمایی رنگ براق و گونه‌های گلگون در آن قابل تشخیص نیست، خیره می‌شوم.

با خودم فکر می‌کنم: «خب، به اندازه‌ی کافی ترسیده. دیگر محال است پاپی این  مردک زن دار با سه تا بچه‌ی‌ قد و نیم قد بشود. نشئگی فرار و فانتزی زندگی عاشقانه هم حتما از کله‌اش پریده! »

***

اعظم خانم سرتا پا سیاه، برای هزارمین بار از جلوی در اتاقم رد می‌شود و صدای تق و تق گوش‌آزار پاشنه‌ی کفش‌هایش در راهرو می‌پیچد. یک‌باره سکوت برقرار می‌شود. سرم را بلند می‌کنم، روبه‌روی میزم ایستاده و ظاهرا تمایلی به نشستن ندارد. از جایم بلند می‌شوم و منتظر می‌مانم تا حرفی که نزدیک نیم ساعت است بیرون از اتاق با خودش مرور کرده را برایم بگوید. تقریبا جیغ می‌زند:

–          خانم باقی والله من دیگه نمی‌دونم از دست این دختره‌ چه کار باید بکنم. تا سر برمی‌گردونم یک آتیشی می‌سوزونه. مثلا خیر سرم باباش این رو سپرده به من. ولی مگه من از پسش برمی‌آم؟ دیروز دیگه کاری کرد که بهش گفتم می‌رم آمارت رو به بابات و مدیر مدرسه  می‌دم.

دوست دارم اعظم خانم را به آرامش دعوت کنم ولی با دیدن ابروهای در هم گره خورده و دهان کج شده از عصبانیتش، منصرف می‌شوم و می‌گذارم در خشمی لذت‌بخش غوطه‌ور شود.

از همین نویسنده بخوانید:

احمد و مادرش: روایت گریه‌هایی که تمام نمی‌شوند

درد دل پدر با پسر یا وقتی بچه‌ها قربانی یار جمع کردن والدین می‌شوند

گزارشی از یک آزارگری در خانواده

کنار دهانش کف کرده و همچنان با صدای زیر جیغ می‌زند: «دختره‌ی چشم سفید، برداشته شماره‌اش رو داده به این آقای هاشمی! می‌شناسینش دیگه؟! بابای انوشا و سپهر و سهیل! بعدشم که مچش رو گرفتم و گفتم که دیدمت چی کار کردی با پررویی تو چشم‌های من نگاه می‌کنه می‌گه آقای هاشمی خودش بهم شماره داد و به تو هیچ ربطی نداره! یعنی موندم چه جوری آدم می‌تونه ای‌نقدر روش زیاد باشه و به این راحتی دروغ بگه. منم همه‌ی اینها  رو به مدیر گفتم. می‌فهمید که؟ من خیلی ساله سرویس خصوصی بچه‌های مدرسه‌ام. نمی‌ذارم یه وجب بچه اعتبار من رو زیر سوال ببره. منتظرم باباش از سفر برگرده تا دسته‌گل‌های خانم رو بهش گزارش بدم ببینم بازم می‌تونه برام بلبل‌زبونی کنه ….»

از پشت هیبت چهارشانه‌ی اعظم خانم، مادر زهرا را می‌بینم که میان چهارچوب در این پا و آن پا می‌کند. اعظم خانم متوجه رد نگاهم می شود ، دستک شال سیاهش را دور گردنش محکم می‌کند و مثل مجسمه‌ای صامت، دست به سینه کنار میزم می‌ایستد و زل می‌زند به دیوار روبه‌رو.

مادر سیاهپوش با تردید وارد می‌شود و می‌گوید: «من به اعظم خانم گفتم که این چیزا به بچه‌ی من نمی‌چسبه. بعدشم براشون توضیح دادم که این حرفا اگر به گوش بابای زهرا برسه، خون به پا می‌کنه ولی ماشاالله این خانم مرغش یه پا داره و فقط حرف خودش رو می‌زنه ….»

***

انگشتانم را در هم فرو می‌برم و نیم‌نگاهی به ناخن‌های جویده شده‌ی انگشتان کوتاه و گوشتالویش می‌اندازم  که دستمال کاغذی را تکه‌تکه می‌کند و روی زمین می‌ریزد. به حرف زدن ادامه می‌دهم: «دفعه‌ی پیش با کلی سعی و تقلا اعظم خانم و مدیر را راضی کردیم بی‌خیال قصه‌ی تو بشوند و چیزی به گوش بابایت نرسد. تو هم همین‌جا روی همین صندلی به من قول دادی که اگر دوباره از آقای هاشمی خبری شد، حتما من را در جریان می‌گذاری. اصلا نمی‌فهمم که چی توی کله‌ تو می‌گذرد که نه تنها ول کن قضیه نشدی، تازه نقشه هم کشیدی که یارو را چه‌جوری ببینی و با او فرار کنی؟ حالا خوب است مریم عقلش رسید آمد اینها را به من گفت و الا خدا ‌می‌داند بعدش چه می‌شد ….»

 صدای هق‌هق گریه‌اش قطع شده و دستانش شل و وارفته روی زانوهایش افتاده‌اند.

 تشر می‌زنم که: «سرت را بالا بگیر! به من نگاه کن!»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

از خودش بیرون می‌آید و نگاهش را به نگاهم می‌دوزد. در آن گردی ملتهب قاب شده با  مقنعه‌ی سرمه‌ای دنبال بی‌خیالی همیشگی‌اش می‌گردم. همان بی‌خیالی‌ای که من به حساب خامی و ناپختگی‌اش می‌گذاشتم و تکرار کاری  که همین سه ماه پیش در آستانه‌ی فاجعه‌ای متوقف شده بود را برایم توجیه‌پذیر می‌کرد اما این بار ردی از آن نمی‌بینم. بررسی و ارزیابی‌های شخصیتی را برای دیرتر می‌گذارم و طبق کلیشه‌ی کاری، نوبت را به قوت قلب و انرژی مثبت می‌دهم. حرف‌هایی از آینده‌ای که در راه است، روزهای سختی که می‌گذرند و اینکه برای تغییر شرایط امروزش، باید درس بخواند و در پایان، جمله‌ی معروفی که: «بگذار بزرگ بشوی، آن‌وقت دنیا مال توست.»

اینجاست که از بهت‌زدگی و سکوت طولانی‌اش بیرون می‌آید و با دندان‌های به هم فشرده، جویده جویده چیزی می‌گوید که درست نمی‌شنوم.

می‌گویم: « چی گفتی زهرا؟»

مستقیم به چشم‌هایم زل می‌زند و شمرده و واضح تکرار می‌کند: «اگه تا اون موقع باشم. اگه تا اون موقع بابام زنده بذارتم.»

***

اتوبان زرد ادامه دارد و مادر زهرا همچنان حرف می‌زند: «آره … منم رفتم سراغش و گفتم آقای عزیز، شما مثل برادر منی. این بچه نفهمی کرده، نادانی کرده، شما بهش محل نده. تلفن رو روش قطع کن. اصلا تهدیدش کن که می‌آم به بابات می‌گم. باباش اگه از این ماجرا بویی ببره اول من رو می‌کشه بعدش زهرا رو. آخر سر هم می‌آد سراغ شما. اونم هی می‌گفت دختر شما از شماره‌های مختلف زنگ می‌زنه. من که باهاش کاری ندارم و خلاصه از این حرف‌ها …. حالا خانم باقی جونم، می‌دونم هر چی هست زیر سر خود نامردشه اما گفتم بذار شرمنده‌اش کنم، بذار از بابای زهرا بترسونمش …. در هر حال تو رو خدا شما مواظب زهرا باشید. کنترلش کنید. باهاش حرف بزنید. نذارید از زیر نگاه‌تون خارج بشه. هر خبری هم شد به من زنگ بزنید. البته پدرش آخر هفته داره از ایران می‌آد و چند روزی می‌مونه. اصلا بذارید من هر وقت که مناسب بود خودم باهاتون تماس می‌گیرم. شما زنگ نزنید!»

جلوی مدرسه‌ی دخترکم رسیده‌ام. دخترک با موهای پریشان سوار ماشین می‌شود. هنوز کمربندش را نبسته است که می‌گوید: «مامان! دانیال برای پنج‌شنبه مهمونی گرفته. برنامه‌ای که نداریم؟ من می‌تونم برم، نه؟»

و منتظر جواب من نمی‌ماند. گوشی تلفن را به  دهانش نزدیک می‌کند و تند و ناواضح پیغامی صوتی می‌گذارد: «آره آره. منم می‌آم».

شهریور
۱۵
۱۳۹۷
زندانی به وسعت یک زندگی
شهریور ۱۵ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: 						SonSam/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: SonSam/depositphotos.com

مازیار بهرامی

یک خشونت نرم و آرام که وحشت هیچ‌کس را برنمی‌انگیزد و تیتر هیچ روزنامه‌ای نمی‌شود. نه کسی کشته شده و نه حتی خونی از بینی کسی ریخته شده است. خود خشونت‌دیده هم می‌گوید شوهرش اصلا «دست بزن» ندارد. قانون هم تا امروز این روند را به عنوان «خشونت» به رسمیت نشناخته است و البته گفتمان شرعی پشتیبان این قانون هم به همین ترتیب.

زنی جوان اما در میانه راه زندگی مشترک از این جریان به ستوه آمده و او را به پای طلاق -حتی در صورت جدایی از بچه‌هایش- کشانده است.

حرف‌های شیوا را که شاید شکایت هزاران زن دیگر از وضع و حال هر روزه‌شان نیز باشد، از زبان خودش بخوانید:

–         ۱۶ سالم بودم که از من خواستگاری کرد. چون پدرش از درویشان قدیمی بود، بابا گفت قبول کن! آدم‌های خوبی‌اند. راستش بابا هم بدش نمی‌آمد از شر رابطه خسته‌کننده من و نا‌‌‌مادری‌ام خلاص شود.

مسعود در خواستگاری از من پرسید، انتظار شما از ازدواج چیست؟ گفت آزادی یعنی چه؟ گفتم یعنی هر وقت خواستم بتوانم دوستان خودم را ببینم. به عبادتگاه خودم بروم و عزیزانم را در آنجا ببینم. خلاصه هر چه را در زندگی با پدرم نداشتم، از خواستگارم خواستم. او هم قبول کرد.

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

بازارچه خیریه؛ نمادین‌سازی مسئولیت اجتماعی

طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده

معلولان و کنترل‌گری؛ خشونت به نام محبت

در دو سال اول زندگی مشترک‌مان اما نه یک بار دوستانم را دیدم و نه حتی اجازه داد به آن عبادتگاه بروم. حالا و بعد از ۱۵ سال از روز آشنایی‌مان، من نه تنها هیچ دوستی نمی‌توانم داشته باشم، که گوشی تلفن‌ام هم مدام چک می‌شود و به جز معدود جاهای مورد تایید خودش، اجازه بیرون رفتن از خانه ندارم.

در این ۱۵ سال، حتی ۱۵ بار هم بدون التماس، از خانه خارج نشده‌ام.

هفت سال اول زندگی، او به شیشه اعتیاد پیدا کرد. هفت سال سیاه که به «بد‌دلی» و شکاکی گذشت. به بددهنی و کتک‌کاری. تا دو سال بعد از ترک اعتیادش هم مدام عصبی و پرخاشگر بود. به خودم مدام می‌گفتم سر به سرش نگذارم. این دوره هم می‌گذرد.

۱۵ سال تمام زن خانه بودم. خانه همیشه تمیز، خودم همیشه آرایش کرده، با عطرهای خوشبو و لباس‌های جذاب، غذاهای خوشمزه و بچه‌هایی که هنوز هم هیچ‌کس از بودن با آن‌ها سیر نمی‌شود.

حالا اما شش سال هم از دو سال پرخاشگری بعد از ترک اعتیادش می‌گذرد و من همچنان نمی‌توانم مانتوی صورتی بپوشم چون «برای یک خانم، آن هم در این جامعه این رنگ‌ها مناسب نیست.»

یک روز که در خانه تنها بودم، به پیشنهاد دوستم رفتیم «پارک بانوان». یکی دو تا عکس هم گرفتیم. شب که عکس‌ها را به همسرم نشان دادم تا صبح دعوا کرد که چرا به آنجا رفتید؟  این پارک دوربین دارد و حتما از شما عکس گرفته‌اند.

در مهمانی‌ها مدام استرس دارم که مسعود سر برسد و مرا به خاطر شلوار تنگ، خنده بلند یا صحبت کردن با یکی از مردان خانواده سرزنش کند.

از انگشت‌شمار جاهایی که می‌توانم بروم، استخر است آن هم برای این‌که ساعت ورود و خروج کاملا مشخص است و مطمئن است که هیچ «جنس مذکری» به آن مکان رفت و آمد نمی‌کند.

خلاصه احساس می‌کنم در زندانی هستم که درش باز است اما من اجازه خروج از آن را ندارم. چه کسی به من اجازه «خروج» نمی دهد؟ خودم هم نمی دانم.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

درهای این زندان البته یک بار آن هم به خواست خود مسعود به روی من باز شد: آن هم زمانی بود که از نظر مالی به شدت مشکل داشتیم. در آن شرایط او با خیال راحت به من اجازه داد در مترو فروشندگی کنم.

چند ماهی که در واگن‌های مترو، لای انبوه مردم لباس زیر زنانه می‌فروختم، تنها رو‌زهایی بود که حس زندگی به روح و روانم برگشت. آن هم البته هدیه‌ای بود که از ناچاری به من داده بود و خیلی زود آن را پس گرفت.

من در ذهنم هر روز و هر ساعت از مسعود جدا می‌شوم. تا چند وقت پیش فکر دو بچه خردسالم بودم که سرنوشت آن‌ها چه می‌شود. ولی راستش حالا دیگر به آن‌ها هم فکر نمی‌کنم. یا دادگاه قبول می‌کند که بچه‌ها پیش من زندگی کنند یا نه.

پدرم اما تنها در حرف با جدا شدن ما موافق است. او می‌گوید بعد از جدایی نمی‌تواند هیچ حمایتی از من بکند و من خودم باید اموراتم را اداره کنم. راستش را بخواهید هیچ حمایتی هم نمی‌تواند بکند.

من اگر تنها ۳۰ میلیون تومان پول داشته باشم، یک لحظه هم در این زندگی نمی‌ماندم. گرفتن مهریه از مسعود بعد از طلاق تقریبا غیرممکن است. مهریه هم بدهد، آن‌قدر تکه تکه خواهد پرداخت که نشود با آن کاری کرد.

یک بار که من از یک همنشینی با دوستان خودم به خانه برگشتم، دعوای سختی بین من و مسعود رخ داد. پدرم که وسط این دعوا به خانه ما آمد، درباره این رفتارهای مسعود به من گفت: «همه این کارهایش از دوست داشتن زیاد است.»

از نظر او و خیلی از نزدیکان، همین که مسعود «دست بزن» ندارد، خرج زن و بچه را می‌دهد، «هیز» هم نیست، برای راضی بودن از شوهر کافی است.

حسن مکارمی، روانکاو: «شیوا» فرزند گذار از سنت به مدرنیته است

شیوا می‌گوید: «اینکه مسعود از روی دوست داشتن این دیوانه‌بازی‌ها را می‌کند، تنها حرف پدرم نیست. مادر مسعود هم همین را می‌گوید. حتی بعضی دوستانم هم حرف‌شان همین است. خودم هم این را می‌دانم.»

شاید هزاران و حتی میلیون‌ها زن در ایران، کم و بیش با روایت شیوا احساس همذات‌پنداری کنند.

چرا این زن با وجود این سختی‌ها به زندگی خود با همسرش ادامه داده است؟ آیا مشکل همان ۳۰ میلیون تومان است که خودش گفته اگر داشت، به این همزیستی پایان می‌داد؟ تناقض احساس‌های مهر و کین به مسعود، همسر این زن، از کجا می‌آید؟

حسن مکارمی، روانکاو ساکن پاریس به این پرسش‌ها پاسخ داده است.

او معتقد است روایت شیوا از زندگی زناشویی و شخصیت و کارنامه همسرش به شدت یکسویه است و همین یکسویه بودن، تحلیل ذهن و روان او را با بحران رو‌به‌رو می‌کند.

از نظر آقای مکارمی، این نگاه یک‌طرفه و مطلق مشکل شمار زیادی از روابط زناشویی در جامعه ماست به این گونه‌ که زوجین کمتر تلاش می‌کنند خود را جای طرف مقابل گذاشته و کارنامه خوب و بد او را ببینند و کرده‌ها و ناکرده‌های مثبت و منفی خود را هم در ترازوی نقد بگذارند.

از سوی دیگر، حسن مکارمی ریشه اصلی وجود تناقض در احساس شیوا به همسر و زندگی مشترک خود را اولا در حال گذار بودن جامعه ما و ثانیا بحران‌های متعدد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می‌داند که مدیران جامعه برای مردم درست کرده‌اند: «بحران جامعه در حال گذار به وضعیت مدرن، خود را به صورت تضاد میان ارزش‌های مدرن و سنتی نشان می‌دهد.»

از نظر آقای مکارمی، پژوهشگر دانشگاه سوربن پاریس، این دوگانگی در رابطه زناشویی شیوا در قالب علاقه به آزادی، شادی و حضور در جامعه از یک سو و از سوی دیگر حس علاقه‌مندی همسر به خودش، به دلیل همین محدودیت‌هایی که او برایش فراهم کرده دیده می‌شود.

تضاد میان سنت و مدرنیته را هم می‌توان در شعفی که به شیوا دست داده دید؛ وقتی در واگن‌های مترو لباس زنانه می‌فروخته. جایی که او تنها به خاطر رها شدن از زندان خانواده به عنوان نماینده سنت و وارد شدن به جامعه و روابط بیرون از خانواده، بهترین لحظات زندگی خود را تجربه می‌کند.

حسن مکارمی:‌ «البته این وسط هم نکته جالب، مجوز استثنایی مرد است که به خاطر غم نان، به همسر فرصت می‌دهد تا برای نخستین بار آزادانه وارد جامعه شود. این همان جایی است که بحران اقتصادی جامعه به کمک مدرن شدن روابط می‌آید.»

افزایش ورود زنان به بازار کار در ایران، حتی در مشاغل غیررسمی، پاره‌وقت و خانگی، همزمان با رشد بحران‌های اقتصادی، تأیید کننده این تحلیل حسن مکارمی است.

تنها بر اساس یکی از آمارهای موجود، «در کشورهای در حال توسعه، اشتغال زنان ۲۵درصد بیشتر از مردان است. از دست رفتن کار مردان و افزایش هزینه‌ها و ناتوانی مرد در حمل بار معیشت خانواده به تنهایی، این روند را فراهم ساخته است.»

خلأ ارزش‌های اخلاقی جوامع در حال گذار

حسن مکارمی، روانکاو، کمک به رفع نیازمندی اقتصادی این دست از زنان را با توانمندسازی آنان یکی از مهم‌ترین راه‌های یاری رساندن به آنها می‌داند: «این زنان به دلیل فشار سنت اگر چه در پاره‌ای اوقات شاید فرصت مشارکت در بازار کار را پیدا می‌کنند اما با استقلال اقتصادی فاصله زیادی دارند. زجر این زندان تا حد زیادی با همین استقلال اقتصادی می‌تواند تلطیف شود. روایت این زن نشان می‌دهد علی‌رغم فشارهای متعدد، آسیب روانی جدی ندارد و می‌تواند با کمی کمک از سوی جامعه و خانواده، به رشد خود تداوم بخشد.»

از سوی دیگر اما بحران خلأ ارزش‌های اخلاقی به ویژه برای جوانان در جامعه‌ای که گذار از سنت به مدرنیته را تجربه می‌کند، یکی از هشدارهای جدی در مورد این وضعیت است.

این بحران به روایت حسن مکارمی: «در جایگزینی الگوی خوش‌باشی و احساس نیاز وسواسی به شاد بودن در نمونه شیوا به روشنی خود را نشان می‌دهد. وقتی او به راحتی حرف از احتمال رها کردن فرزندان برای نجات خود از زندان شوهر حرف می‌زند، می‌توان این بحران اخلاقی را به خوبی تشخیص داد. تلاش برای پاره کردن زنجیر سنت و به تبع آن گریز از ارزش‌های اخلاقی سنتی و در کنار آن، جایگزین نشدن و درک نکردن کامل ارزش‌های اخلاقی مدرن، زمینه این خلأ اخلاقی را ایجاد می‌کند.»

کمک گرفتن از خدمات مشاوره روان‌شناسی و مددکاری برای بازیابی «خود» شخصی و توسعه توانایی‌های فردی از دیگر پیشنهادهایی است که متخصصان برای این دست از افراد ارائه می‌کنند؛ راه‌هایی که البته با توجه به ساختار فعلی نظام مشاوره و روان‌شناسی حاکم بر ایران، حمایت نکردن بیمه‌ها از خدمات آنها و کمبود آموزش در مورد فواید این خدمات، دست‌اندازهای زیادی دارد.