صفحه اصلی  »  2018 September
image_pdfimage_print
شهریور
۲۹
۱۳۹۷
زوج ایرانی خواهان آزمایش باکرگی دخترشان دادگاهی شدند
شهریور ۲۹ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, , , ,
tst_bkhrgy
image_pdfimage_print

Photo: iranintl.com

دادگاهی در لندن برای رسیدگی به پرونده یک زوج ایرانی تشکیل شده است که متهم به درخواست آزمایش باکرگی برای دختر ۱۸ ساله خود هستند. این زوج ایرانی همچنین متهم هستند که دختر خود سوفیا و دوست‌پسر او را به مرگ تهدید کرده‌اند و در پی آن بوده‌اند که دختر خود را برای ازدواج فامیلی و اجباری به ایران برگردانند.

میترا عیدیانی، ۴۲ساله و علی صف‌آرایی، ۵۶ساله، والدین سوفیا به‌طور اتفاقی متوجه می‌شوند که دختراشان با یکی از همکارانش، بیلی مارشال-تِلفر  دوست هستند. سپس با مراجعه به پزشک خواستار انجام آزمایش باکرگی برای دختر‌شان می‌شوند اما درخواست آنها مورد موافقت قرار نمی‌گیرد.

سوفیا: «نمی‌خواهم تست باکرگی بدهم!»

دکتر خانواده، دیوید پاول به دادگاه گفت: «پدر عصبانی و فریادزنان وارد مطبم شد و به دخترش گفت او را می‌کشد و اصرار داشت که آنها سوفیا را پیش دکتر آورده‌اند تا دکتر تشخیص بدهد بچه‌شان آیا هنوز باکره است یا نه.»

وقتی سوفیا گفت نمی‌خواهد این تست از او گرفته شود، دکتر درخواست خانواده را رد کرد.

در جلسه دادگاه کنیگزستون روایت شد که پس از بازگشت خانواده از پیش پزشک خانواده، چه اتفاقی افتاده است.

طبق این روایت، مادر که بی‌اندازه خشمگین بود، دخترش را کتک زده است. سپس پدر چاقو و قیچی بدست به‌طبقه بالای خانه و پیش آنها رفته است.

سوفیا که خارج از سالن دادگاه نشسته بود و از یک مانیتور با هیات منصفه صحبت می‌کرد، گفت: «پدرم چاقوی آشپزخانه را برداشته بود و گفت باید خودش چکم کند!»

مادر او میترا متهم است دخترش را کتک زده چون نخواسته تست باکرگی بدهد.

سوفیا گفت والدینش از او پرسیده‌اند: «اگر هنوز باکره هستی، خب چرا ثابتش نمی‌کنی؟ از چی می‌ترسی؟»

در جلسه دادگاه، تصویرهایی از سوفیا نشان داده شد که در آن آثار کبودی بر پوستش دیده می‌شود.

سوفیا همچنین گفت والدینش در مسیر مطب پزشک خانواده او را تهدید کرده‌اند تا به دکتر بگوید دوست‌پسرش به او «تجاوز کرده» است.

پدر گفته بود: «دوست‌پسرت را می‌کشم!»

در جلسه دادگاه همچنین مطرح شد که والدین سوفیا، سر کار دوست‌پسر او رفته‌ و گفته‌اند باید از آنها بترسد «چون ما مسلمان هستیم، خطرناکیم!»

بیلی، دوست‌پسر سوفیا به دادگاه گفت یک روز پس از آنکه والدین به رابطه آن دو پی برده‌اند، جلوی او را گرفته‌اند: «پدرش گفت دوباره نزدیک دخترم نیا. نمی‌خواهم نه باهاش حرف بزنی نه هیچ جور پیامی برایش بفرستی.»

بیلی می‌گوید پدر سوفیا پرسیده: «اصلا دخترم چطوری می‌تواند با یکی مثل تو باشد؟»

سپس مادر سوفیا به او گفته بود: «من مسلمانم، شوهرم هم مسلمان است و توی اخبار و اینا دیدی ما چه کارها می‌کنیم، ما خطرناکیم، مراقب باش!»

آنها همچنین باری دیگر بیلی را تهدید به قتل کرده‌اند.

سوفیا پس از این، در روز ۱۸می ۲۰۱۸ به ایستگاه پلیس ویمبلدن می‌رود، ماجرا را روایت می‌کند و کبودی‌های بدنش را نشان پلیس می‌دهد.

والدین اتهام‌هایشان از جمله سوءرفتار، مراقبت غیرقانونی و تهدید به قتل را قبول نکرده‌اند.

مادر او اتهام کتک زدن دخترش را رد کرده‌ است ولی این اتهام را پذیرفته که به وسایل دخترش آسیب رسانده، بدین‌شکل که هدفون او را شکسته است.

پروین منصور، وکیل خانواده به دادگاه گفت مسلمان نیست و مشکلی با این ندارد که سوفیا «دوست‌پسر» دارد.

جلسات بعدی دادگاه این خانواده در شهر لندن در انگلستان دنبال خواهد شد.

lمنبع: ایران اینترنشنال 

شهریور
۲۷
۱۳۹۷
چگونه عکس‌های فرزندان‌مان را به اشتراک بگذاریم؟
شهریور ۲۷ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: Antonio Guillem/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: Antonio Guillem/www.shutterstock.com

شیدا اشرفی

انسان‌ها ذاتا تمایل به «اشتراک گذاشتن» دارند. ما غذا، خاطرات، تجربیات و دانسته‌های خودمان را با دیگران به اشتراک ‌می‌گذاریم و از این کار لذت ‌می‌بریم.

با افزایش استفاده از فضای مجازی، سرعت و وسعت به اشتراک گذاشتن اطلاعات نیز به شدت افزایش پیدا کرده است. در عین حال که حضور فعال در فضاهای مجازی و به اشتراک گذاشتن عکس‌ها و فیلم‌ها ‌می‌تواند جذاب و مفید باشد؛ همه ما از ضرر‌ها و خطرات استفاده از فضاهای مجازی نیز با خبر هستیم.

از میان خطرهای موجود اما برخی خطرها تهدیدی برای کودکان به شمار می‌روند. پس بهتر است قبل از اینکه عکسی از فرزندانمان را به اشتراک بگذاریم به این سوال پاسخ دهیم: آیا ما ‌می‌خواهیم با به اشتراک گذاشتن عکس و فیلم فرزندانمان، آن‌ها را درگیر جریانی آزاردهنده کنیم؟

Sharenting  چیست؟

Sharenting، اصطلاحی در زبان انگلیسی است که به عمل به اشتراک گذاشتن تصاویر کودکان در فضای مجازی به وسیله والدینشان اشاره ‌می‌کند.

حضور بسیاری از کودکان در فضای مجازی حتی قبل از تولدشان شروع ‌می‌شود. والدین عکس‌ها، داستان‌های جالب و گاهی خنده‌دار و همچنین اطلاعاتی درباره تاریخ دقیق تولد فرزندانشان را در فضای مجازی به اشتراک ‌می‌گذارند. بر اساس تحقیقی که Parent Zone انجام داده است، والدین تا قبل از سن پنج سالگی فرزندانشان به طور میانگین هزار و ۵۰۰ عکس از آنها در صفحات مجازی به اشتراک ‌می‌گذارند.

برخی از والدین صفحاتی را با نام فرزندانشان در فضای مجازی باز ‌می‌کنند و عکس‌ها و فیلم‌های مختلفی از مراحل رشد کودکشان را در آنجا ارسال ‌می‌کنند؛ که البته بسیاری از این صفحات برای عموم باز هستند.

بیشتر بخوانید:

بخند، مامان لایک بگیره

کودکان، شاهدان ساکت خشونت خانگی

نقش مادران در بزه‌دیدگی دختران

نظرات متفاوتی درباره این موضوع وجود دارد. برخی والدین معتقدند به اشتراک گذاشتن عکس‌های کودکانشان، مخصوصا زمانی که از اقوام و فامیل دور هستند، باعث خوشحالی و نزدیک شدن خانواده ‌می‌شود. اما از طرفی به اشتراک گذاشتن عکس‌ها ‌می‌تواند زندگی کودکان را تحت تاثیر قرار دهد. سوالی که در مقابل مطرح ‌می‌شود این است: تصور کنید که وقتی شما کودک بودید والدینتان آلبوم عکس‌های شما را به دست ‌می‌گرفتند و در خیابان به دیگران نشان ‌می‌دادند؛ آیا شما از این کار والدینتان خوشحال ‌می‌شدید؟

احتمال دارد والدین شما در دوران نوزادیتان عکسی بدون لباس از شما گرفته باشند؛ اگر والدینتان این عکس را امروز به دوستان شما نشان دهند، خوشحال ‌می‌شوید یا احساس شرمندگی ‌می‌کنید؟ از به اشتراک گذاشتن عکس‌های دوران نوجوانیتان با دیگران چه احساسی به شما دست ‌می‌دهد؟

تفاوت مهم دوران کودکی شما (والدین امروز) و فرزندانتان در این است که کمتر کسی تا زمانی که خودتان بخواهید به آلبوم‌های قدیمی‌ کودکی شما دسترسی دارد اما عکس‌هایی که شما امروز از آن‌ها به اشتراک ‌می‌گذارید، احتمالا برای مدت زمانی طولانی در فضای مجازی باقی ‌می‌مانند و همکاران و دوستان آنها در آینده با یک جست‌و‌جوی ساده در اینترنت ‌می‌توانند به عکس‌های خصوصی دوران کودکی فرزندان شما دسترسی داشته باشند. این مسئله ‌می‌تواند به تحقیر شدن و مورد تمسخر قرار گرفتن افراد توسط همسالان نیز منجر شود. به همین دلیل، برخی از والدین بر این باور هستند که هر چند مسئولیت تربیت و نگهداری از فرزندانشان را بر عهده دارند، ولی صاحب کودکان نیستند و بهتر است تصمیم‌گیری درباره تصویری که از فرزندانشان در فضای مجازی ثبت ‌می‌شود، بر عهده خود آن‌ها بگذارند.

اما مهم‌ترین مسئله‌ای که قبل از ارسال عکس‌ها در فضای مجازی باید مورد توجه قرار بگیرد و بی‌توجهی به آن خطرناک است، مساله سوء استفاده از عکس‌های کودکان توسط سایر کاربران اینترنتی است. به طور میانگین ۵۰ درصد از عکس‌هایی که در سایت‌های پدوفیل (نوعی اختلال جنسی: تمایل به برقراری رابطه جنسی با کودکان) مورد استفاده قرار ‌می‌گیرند از صفحات مجازی والدین این کودکان برداشته شده‌اند.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

هر چند که با خصوصی کردن صفحات مجازی ‌می‌توان تا حد زیادی از این خطرات و مشکلات جلوگیری کرد، اما باید در نظر داشته باشیم که فرهنگ استفاده از فضای مجازی بسیار جدید است و احتمال دارد بسیاری از قوانین و فرهنگ‌های غالب در فضاهای مجازی تا چند سال آینده تغییر کنند.

میشل گروس، از جمله صاحب‌نظران در زمینه نحوه استفاده از فضای مجازی، پیشنهاد ‌می‌کند که در زمان به اشتراک گذاشتن عکس‌های فرزندانمان به این موضوع فکر کنیم که با این کار به دنبال ارسال چه پیا‌می‌ هستیم؟

او یادآور ‌می‌شود که کودکان باید یک زندگی واقعی داشته باشند اما در فضای مجازی هیچ‌کس واقعی نیست.

در نهایت اما تصمیم‌گیری درباره ارسال عکس‌ها و فیلم‌های کودکان بر عهده والدین است. پس اگر به عنوان والد یک کودک تصمیم گرفتید عکس‌های فرزند یا فرزندانتان را در فضای مجازی به اشتراک بگذارید، به چند نکته و پیشنهاد که از سوی میشل گروس مطرح شده است توجه کنید:

۱- اگر کودکان شما به اندازه کافی بزرگ شده‌اند، حتما برای به اشتراک گذاشتن عکس‌ها از خودشان اجازه بگیرید.

۲- سعی کنید صفحات مجازیتان را خصوصی کنید تا فقط فامیل و دوستان نزدیکتان به عکس‌های شما دسترسی داشته باشند.

۳- هرگز مکانی که عکس را گرفته‌اید در فضای مجازی ننویسید.

۴- همیشه قبل از ارسال عکس‌ها و فیلم‌های فرزندتان چند لحظه صبر کنید و مطمئن شوید که بعدا از ارسال این عکس‌ها پشیمان نمی‌شوید.

شهریور
۲۲
۱۳۹۷
خشونت در حضور کودکان: جرم‌انگاری یا مداوا؟
شهریور ۲۲ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و حقوق
۰
, , , , , ,
Photo: Tatyana Dzemileva/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: Tatyana Dzemileva/www.shutterstock.com

اسفندیار کیانی

از کودکان شاید بتوان به عنوان آسیب‌پذیرترین گروه در حوزه‌ی خشونت خانگی نام برد. بسیاری از جنبه‌های مهم در مورد آسیب‌پذیری این قشر در ادبیات حقوقی، قوانین و نظرات حقوقدانان، به تفصیل مورد توجه واقع شده است. از جمله‌ی این موارد «در معرض خشونت قرار گرفتن» کودکان در خانه است.[۱]

تنها در خلال دو دهه (بین سال‌های ۱۹۹۵ تا ۲۰۱۵ میلادی)، بالغ بر هزار و ۵۰۰ مقاله در این مورد خاص به رشته‌ی تحریر درآمده‌اند[۲] که خود نشانگر اهمیت این موضوع است.

در قوانین ایران هم برای نمونه، به تازگی در لایحه‌ی حمایت از کودکان و نوجوانان (که کلیاتش به تصویب مجلس رسیده) به این موضوع -دست کم به طور ضمنی- توجه شده است. مثلا در بند «الف» این لایحه، در تعریف سوء رفتار، «قراردادن او (کودک یا نوجوان) در شرایط سخت و غیرمتعارف» از مصادیق بدرفتاری دانسته شده است.[۳]

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید.

تحمل و تماشای خشونت والدین -که علی‌الاصول باید منشا محبت و امنیت در خانه باشند- اما بی‌گمان از ناگوارترین تجربیات کودکان است؛ بنابراین، هرگز نمی‌توان پنداشت که خشونت خانگی امری «متعارف» و عادی‌ست.

در برخی کشورها، در معرض خشونت قرار گرفتن کودک مهم‌ترین عامل تعیین کننده برای تشخیص صلاحیت والدین به منظور حضانت فرزند است و البته این رفتار جرم‌انگاری نیز شده است.[۴]

راهکارهای ترویج‌گری: از بیداری وجدان جامعه تا جُرم‌انگاری

به نظر لوئیک واکان، جامعه‌شناس فرانسوی، جوامع در برابر رفتارهای نامطلوب، مجرمانه یا تهدیدآمیز معمولاً سه راهکار در نظر می‌گیرند: اولین مرحله، جامعه‌پذیر ساختن (socialization) یک مسئله یا مشکل است؛ یعنی ایجاد چارچوب و ساز و کارهای فکری، کلامی و جمعی برای تحلیل یک مشکل که مورد پذیرش عموم مردم باشد.

این فرایند شبیه ایجاد دغدغه‌ی جدید برای عُرف است‌. به نظر می‌رسد در این خصوص، صرف وجود لایحه نشانگر «وجود» مشکل در این زمینه باشد و همین‌طور اینکه در سطوح مختلف به این مشکل پرداخته شده است.

در مقدمه‌ی توجیهی این لایحه (لایحه‌ی حمایت از کودکان و نوجوانان) در همین راستا آمده است: «… با توجه به آسیب‌های اجتماعی و معضلات نوظهور … و مقابله با خطر و موقعیت‌های خطر زا … این لایحه تقدیم مجلس شده است.»

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

شهادت یک ناشنوا در دادگاه*

نگاهی به لایحه‌ی تامین امنیت زنان در برابر خشونت و نقش زنان در تغییرات اجتماعی

چگونه می‌توان از سد شورای نگهبان عبور کرد؟

اما راه برخورد با این مشکل محل اختلاف حقوقدانان و سایر متخصصان این حوزه است.

دومین راهکار اما به نظر واکان، پزشکی‌سازی (medicalization) مسئله است.[۵]

در این مقطع، مشکل -که در مثال ما ارتکاب به خشونت در مقابل دیدگان کودک است- به شکل یک بیماریِ فردی دیده می‌شود که می‌توان آن را درمان کرد.

بند «ب» ماده‌ی سوم لایحه مورد بحث هم مصداق همین فرایند است که به اختلالات روانی و رفتاری والدین می‌پردازد و سومین راهکار هم که شاید متداول‌ترین نیز باشد، جرم‌انگاری (criminalization) یک عمل است؛ گرچه بسیار نادر است که جوامع تنها یکی از این راهکارها را مورد استفاده قرار دهند.[۶]

همین‌طور باید گفت پزشکی‌سازی یک مشکل، خود یکی از تجلیات یک نظام کیفری‌ست و هر سه فرایند سعی در مجازات مرتکب -به شکل رسمی و غیررسمی- دارند.

جرم‌انگاری ارتکاب به خشونت در حضور کودک

در سال ۱۳۸۱ و در قانون ۹ ماده‌ای حمایت از کودکان و نوجوانان، برای اولین بار اصطلاح «کودک‌آزاری» وارد قوانین ایران شد.

مصادیق بد رفتاری با کودکان و نوجوانان در مواد دوم تا چهارم این قانون احصاء شده‌اند.

ماده‌ی پنجم این قانون هم تصریح دارد که برای تعقیب این جرم نیازی به شاکی خصوصی نیست چرا که این جرم از جرائم عمومی است.

مواد دوم و چهارم قانون مذکور اما به روشنی به «سلامت روان» کودک و لزوم محافظت از آن اشاره دارند.[۷] روشن است که مشاهده‌ی مستمر سوء رفتار والدین بر روان کودک آثار سوء فراوانی دارد و مطالعات زیادی در این باره انجام شده است.[۸]

بنابراین برای حمایت و دفاع از کودکان در معرض خشونت، باید برای رابطه‌ی علیت بین رفتار سوء موجود در خانه و آثار مخرب روانی مشاهده‌ی خشونت بر کودک، استدلال کرد.

اما در خصوص جرم‌انگاری رفتار خشن والدین با یکدیگر لازم است که جانب احتیاط نیز رعایت شود چرا که بسیاری از والدین که مرتکب خشونت می‌شوند خود قربانی ساختارهای خشن و خشونت‌زا هستند.

در واقع قوانینی که صرفا سعی در شرم‌انگاری (stigmatization) و تنبیه مرتکبین دارند، باید به دقت و با حساسیت مورد نقد قرار بگیرند تا عدالت به نحو مطلوب‌تری رعایت شود.

چرخه‌ی نامطلوب و مبارزه با خشونت خانگی

خشونت، مانند هر پدیده‌ی اجتماعی دیگری، فرا گرفته می‌شود. کودکانی که در معرض خشونت مستمر سایر اعضای خانواده هستند، چند و چون روابط صمیمانه و خویشاوندی را از الگوهای خشن فرا می‌گیرند. از اهداف لایحه‌ی حمایت از کودکان و نوجوانان و همین‌طور قانون مصوب سال ۸۱ در این باره، توقف چرخه‌ی خشونت است.

مستنبط از تئوری فراگیری اجتماعی (social learning theory) یعنی آموختن رفتارها با مشاهده‌ی الگوهای اجتماعی، می‌توان استدلال کرد که همبستگی بالایی بین سوء رفتار با کودکان و ارتکاب جرم از سوی آنها در آینده وجود دارد.[۹]

بنابراین برای هر نظام حقوقی‌ای خشکاندن یکی از ریشه‌های خشونت خانگی -و غیر خانگی- باید از اولویت برخوردار باشد. نظر به تجربه‌ی زیسته‌ی سایر جوامع، صرف جرم‌انگاری در این خصوص  هرگز کافی نیست و شاید با نگاه عمیق‌تر به این مسئله بتوان به درک بهتری درباره پیچیدگی‌های خشونت خانگی دست یافت و کودکان و نوجوانان در معرض خشونت را بهتر یاری رساند.

در حقیقت جرم‌انگاری که در نتیجه‌ی آن دولت برای کنترل یک رفتار به خشونت متوسل می‌شود، باید آخرین حربه‌ی یک نظام کیفری برای مقابله با رفتارهای سوء باشد.

[۱] English: child exposure to domestic violence

[۲] نگاه کنید به:

Henry, Colleen, “Expanding the Legal Framework for Child Protection: Recognition of and Response to Child Exposure to Domestic Violence in California Law.” Social Service Review 91, no. 2 (2017): p. 204.

[۳] همین‌طور در بند «ب» ماده‌ی سوم، و به طور روشن‌تر بند «ث» همان ماده به این امر اشاره شده است.

[۴] برای نمونه، نک همان، صص ۲۰۴ و ۲۰۵

[۵] هر چند در یک نگاه تحلیلی، پزشکی‌سازی یک مسئله واقعیت رایج در بسیاری جوامع مدرن است، اما باید نسبت به این فرایند نگاهی انتقادی داشت. برای مشاهده‌ی آرای انتقادی در این خصوص نگاه کنید به نظرات متفکرانی چون فوکو، گرامشی و آلتوسر.

[۶] See Wacquant, Loïc, Punishing the Poor: The Neoliberal Government of Social Insecurity, (Durham, NC: Duke University Press: 2009) xxi.

[۷] ماده ی چهارم مقرر می‌دارد: «هر گونه صدمه و اذیت و آزار و شکنجه جسمی و روحی کودکان و نادیده گرفتن عمدی سلامت و بهداشت روانی و جسمی و ….»

[۸] برای مطالعه‌ای در این خصوص که در کشورهای استرالیا، آمریکا و کانادا انجام شده نک:

Cross, Mathews, Tonmyr, Scott, and Ouimet. “Child Welfare Policy and Practice on Children’s Exposure to Domestic Violence.” Child Abuse & Neglect 36, no. 3 (2012): 210-16.

[۹] در مطالعات متعددی در این خصوص به‌ این رابطه‌ توجه شده است. مثلا نک:

Zavala, Egbert. “Testing the Link between Child Maltreatment and Family Violence among Police Officers.” Crime & Delinquency 59, no. 3 (2013): 468-83.

همین‌طور نک:

Insetta, Emily R, Aletha Y Akers, Elizabeth Miller, Michael A Yonas, Jessica G Burke, Lindsay Hintz, and Judy C Chang. “Intimate Partner Violence Victims as Mothers: Their Messages and Strategies for Communicating With Children to Break the Cycle of Violence.” Journal of Interpersonal Violence 30, no. 4 (2015): 703-24.

شهریور
۲۰
۱۳۹۷
دختری که قرار بود به خانه بخت برود
شهریور ۲۰ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: umut rosa/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: umut rosa/www.shutterstock.com

مازیار بهرامی

–         اولین دختر فامیل بودم که به جای ازدواج در مسیر تحصیل قدم می‌گذاشت. دو سال بعد از دوره تربیت معلم، توانستم تدریس را در همان خوزستان شروع کنم و همزمان تحصیلاتم را ادامه دهم.

این آغاز روایت اوست. دختری که اگر راه مورد علاقه‌اش را در پیش می‌گرفت و گرفتار سنت‌های عرفی جامعه مردسالار نمی‌شد، احتمالا سرنوشت دیگری ‌داشت و چه بسا بر زندگی کسان دیگری نیز اثر می‌گذاشت تا راه بهتری را برای زندگی در پیش بگیرند.

او روایتش را چنین ادامه می‌دهد: «کمی‌ که گذشت پچ‌پچه‌های فامیل درباره دلیل ازدواج نکردنم شروع شد. می‌گفتند حتماً عیب و ایرادی دارد که پا به “خانه بخت” نمی‌گذارد. این چیزی بود که آتش به جان مادرم می‌زد. از وقتی پدرم مرد، مادرم هم بیشتر روی “آبروی خانوادگی” حساس شد.»

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

آن‌چه راوی این داستان آبروی خانوادگی می‌خواند اما در ازدواج خلاصه شده است: «مادرم با اشک و التماس قسمم داد که دیگر خواستگارها را رد نکنم و اگر فردی را نسبتا مناسب دیدم جواب مثبت بدهم. من هم که جانم را برای مادرم می‌دادم نمی‌توانستم بی‌اعتنا باشم به اشک و التماس‌هایش که خیلی بیشتر شده بود. من آن زمان ۲۱ ساله بودم و طوری هم تربیت نشده بودم که به رابطه عاطفی با مردی خارج از عرف حاکم بر جامعه‌ی آن سال‌ها فکر کنم. در همان روزها بود که به واسطه‌ی یکی از همکارانم یک مراسم خواستگاری سنتی برای من برگزار شد.»

دختر داستان ما درباره خواستگارش می‌گوید:‌ «مُراد هم مثل من معلم بود و فرزند ارشد یک خانواده‌ی ۱۶ نفری. ساکن یکی از دهستان‌های بهمئی بودند که هیچ شناخت و ذهنیتی نسبت به آنجا نداشتم. وقتی برای بار اول به چهره‌اش نگاه کردم یک پسر روستایی با پوستی آفتاب سوخته و برافروخته از شرم دیدم. نمی‌توانستم با وجود سالیان سیاه پشت سرم منقلب نشوم از رنجی که در آن چهره گمان کردم. با خودم گفتم شاید یک آدم بی‌درد نتواند چاله‌های عمیق عاطفی‌ام را پر کند. نمی‌دانم چرا با او احساس راحتی و پیوند کردم. بسیار صادقانه از زندگی سخت و بی‌کسی‌های پشت سرم برایش گفتم و هیچ چیز را پنهان نکردم. حرف‌هایم را که شنید از درد و درک گفت و ابراز خوشحالی کرد از این نشانه‌ها که احتمال یک رابطه‌ی عمیق را بیشتر می‌کند. قول‌ها داد و گفت و گفت …. حتی میان حرف‌هایش اشک ریخت و من احساس کردم اشتباه نکرده‌ام. کم‌کم انگار روی چشمانم چشم‌بندی از نور و عسل زدند تا دیگر اثری نبینم از روی سیاه جهانی که تا آن زمان تجربه کرده بودم. چیزی نمی‌فهمیدم. زندگی شیرین شده بود.»

اولین سیلی را یک سال بعد خوردم

یک سال بعد اما راوی این داستان با اولین سیلی به خودش می‌آید. ۲۰ روز از عروسیش گذشته و به رسم «خانه یکی» که هنوز در برخی مناطق ایران رایج است، قرار است تا چند ماه پس از ازدواج نزد خانواده همسرش زندگی کند.

او می‌گوید: «آن شب لعنتی تیم‌های فوتبال دِه آن‌ها با دِه کناری مسابقه داشت. برافروخته و خسته به خانه آمد. وسط آن حیاط بزرگ ایستاد و غرید: گرسنه‌ام. چیزی بیاورید! مادرش با شتاب و ترس سینی غذا را آورد اما هنوز سینی را روی زمین نگذاشته بود که لگدی به زیر سینی خورد: «این گ… چیست که درست کرده‌ای؟ مگر نگفتم دیگر از این آشغال‌ها جلوی من نگذار؟»

–         من که داشتم در اتاق کتاب می‌خواندم، از پنجره صحنه را دیدم و بیرون دویدم. با تعجب گفتم این چه برخوردی است با زحمتی که مادرت کشیده؟ از تو به عنوان فردی تحصیل کرده بعید است! یعنی با من هم … هنوز حرفم تمام نشده بود که او بلند شد و به سمت من یورش آورد و چنان سیلی محکمی‌ به صورتم زد که برق از سرم پرید. داد و بیدادها و توهین‌هایش را دیگر متوجه نشدم. وسط آن حیاط بزرگ بی‌دیوار روستایی نشستم و دیدم جهانی بر سرم خراب می‌شود. نمی‌دانم تا چه مدت اشک ریختم. به آن بخش‌ از حرف‌هایش که مقاومت ذهنم را برای نشنیدن در هم شکسته بود فکر می‌کردم: این که مادرم است، تو باید بمیری تا زنده بمانی.

برایم باورپذیر نبود. چیزی که به وحشتم می‌افزود برخورد عادی خانواده‌اش با این موضوع بود: خواهر کوچکش که به سمت دستشویی می‌رفت، هم‌عروس بومی‌ام که تنها لحظه‌ای در آویختن شلوارهای نوزادش بر بند رخت مکث کرد تا ماجرا را دنبال کند و مادری که از داخل آشپزخانه‌ی کنج حیاط تنها اندکی سر خم کرد و نگاه کرد. همگی بدون هیچ گونه تعجب یا واکنشی!

آن شب تا دیروقت به اتاق نیامد. وقتی هم برگشت با اینکه صدای هق هق خفه‌ام را متوجه می‌شد سریع به پشت چرخید و به خواب رفت. انگار آن ماسک زیبای شیرین با خشم و لحظه شماری برای همیشه برداشته و به گوشه‌ای پرت شده بود. این موجود بیگانه و وحشتناک هیچ شباهتی به آن مرد رویایی نداشت.

زن‌ها کجا هستند؟

فضای زندگی در آن روستا اما در روایت راوی این داستان فضایی مردسالارانه است و زنان تنها نقش خلوت‌نشین دارند. او از تلاشی می‌گوید که برای فهم مناسبات زندگی در آنجا آغاز می‌کند: «از فردای آن شب تصمیم گرفتم بفهمم کجا هستم و چه خبر است. چرا در این مدت هیچ وقت هیچ زنی بر سر سفره‌ی غذا حاضر نشده؟ انگار در مواردی نسبت به من به خاطر زن شهری یا تحصیل کرده بودنم ارفاق شده بود. مادرش پس از دوشیدن گاو و گوسفندان و تمیز کردن آغل و سر زدن به مزرعه، غذا را می‌پخت و می‌کشید. خواهران مثل ندیمه‌های متبحر سینی‌های  بزرگ غذا را هر ناهار و شام بر بالای سر حمل می‌کردند، عرض آن حیاط  خیلی بزرگ را می‌دویدند و بر سفره  طولانی مردان می‌چیدند و می‌گریختند. غذای من هم توی سینی پشت در اتاق گذاشته می‌شد. تقریبا هنوز چندان با مادر و خواهرانش حرفی نزده بودم. چون هم تفاوت زیاد لهجه مانعی بود و هم در صورت پرسش و صحبت‌های من، پاسخ از سمت آنان معمولا خنده و سکوت بود. یک روز پس از آوردن ناهار به آشپزخانه رفتم. زن‌ها غذایی نمی‌خوردند و در گرمای پنجاه و چند درجه‌ی مناطق جنوبی توی مطبخ روستایی منتظر پس مانده غذای مردان، گرسنگی می‌کشیدند. وقتی آنان را لولیده در هم و با چشمانی سرخ دیدم که چگونه بر حصیر پوسیده‌ای کف مطبخ می‌نشینند و انتظار می‌کشند، احساس کردم بارها زهرمار خورده‌ام. این وضعیت عجیب بود چون اوضاع مالی آنان نامناسب نبود. کلی زمین کشاورزی و دام، چند مغازه در شهر، چند ماشین بزرگ و کوچک و …. اما چرا آن زنان نمی‌بایستی حتی در غذا خوردن به حساب آیند؟»

او در ادامه می‌گوید: «نه تنها سکوت‌شان بلکه تلاش کشنده‌شان برای محو بودن و به چشم نیامدن بیشتر چشمانم را باز می‌کرد. عادی بود که مردان خانه مدام چیزی به سمت‌شان پرت کنند و پسر بچه‌ها سر دختران بزرگ و مادر داد بزنند. تازه به یادم آمد که می‌بایستی اهمیت می‌دادم به حرف پدر شوهرم که قبل از عروسی با جدیت و مصرانه می‌گفت خانواده عروس که نباید در عروسی شرکت کنند. ما خشکه می‌دهیم، گوسفند و برنج می‌دهیم و عروس را به ده می‌بریم. من اما باوری به این میزان تفاوت نداشتم و فقط سعی می‌کردم مادرم را تشویق به کوتاه آمدن کنم.»

بیشتر بخوانید:

زندانی به وسعت یک زندگی

بازارچه خیریه؛ نمادین‌سازی مسئولیت اجتماعی

طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده

نمایش ما، نمایش آنان

راوی این داستان اما در شرح ادامه ماجراهای زندگی زناشویی خود می‌گوید: «در نهایت مرادعلی هم توانسته بود موقتا خانواده‌اش را به نمایش مجبور کند. تابستان که تمام شد ما به خانه‌ی خودمان در یک بخش نزدیک به دِه رفتیم و با باز شدن مدارس مشغول کار شدیم اما چراهای خشن مراد شرایط کار را برای من تغییر داد: چرا به همکار مرد آن‌طور سلام کردی؟ چرا همکار زن به خانه آمد؟ چرا می‌خواهی خانه‌ی مادرت بروی؟ خانه‌تان ارزش رفتن ندارد چون مردی در آنجا نیست پس چرا وقتی به تنهایی نمی‌توانی بروی باید مرا ببری؟ مردی که مو ندارد از زن کمتر و زنی که مو دارد از سگ کمتر است، پس چرا زن من بخت برگشته باید از سگ کمتر باشد؟ دختر که رسید به ۲۰، باید به حالش گریست. چراهایی که گاهی با سیلی و فشار دست‌هایش دور گردنم همراه می‌شد.»

او در ادامه می‌گوید: «آن‌قدر شکستم که طی چند سال به قدر ۲۰ سال پیر شدم اما دلم نمی‌آمد آن چشم‌بند را از صورت مرارت کشیده خانواده‌ام بردارم. نمی‌توانستم دردی بر دردهایشان اضافه کنم. آن‌ها هم به لطف ممانعت‌های مرادعلی برای دیدار با خانواده‌ام و هم به خاطر مسافت، چندان در جریان زندگی‌ام قرار نمی‌گرفتند.»

وقتی پسرم آمد

–         ۲۴ ساله بودم که پسرم به دنیا آمد. هم درس می‌دادم، هم بچه‌داری می‌کردم و هم نمی‌بایستی دقیقه‌ای درنگ یا نافرمانی می‌کردم در آوردن آب و غذا و کنترل تلویزیون و … خدمت آقا تا که کتک نخورم. دیگر از حقوق تدریسم هم خبر نداشتم چون مجبور شده بودم چند امضا بدهم تا او خودش حقوق من را هم دریافت کند. خرید کردن تنهایی را هم از یاد بردم.

راوی این داستان در ادامه می‌گوید: «می‌گفتم فرش و کمد بخریم و سرکوفت می‌زد که مگر در خانه  گدایی پدرت فرش و کمد عوض می‌شد؟ …»

–         از آنجا که پسرم هم شباهت ظاهری زیادی به من و خانواده‌ام داشت، انگار بر اعصابش چنگ می‌زد و گاهی سیلی‌ها را بین من و پسرم تقسیم می‌کرد.

پسرم که پنج ساله شد متوجه میل شدیدش به آزار حیوانات شدم. چهره او شبیه پدرش نبود و برای همین مورد آزار او قرار می‌گرفت. کم‌کم که بزرگ‌تر شد اما تلاش کرد با کم کردن تفاوتی که پدرش در همه جا به آن حمله‌ور می‌شد، مورد پذیرش او قرار بگیرد و توجهش را جلب کند.

وقتی دخترم آمد

راوی این روایت از خوزستان، در ادامه شرح ماجرای زندگی و ازدواج ناموفقش می‌گوید: «مدتی بعد دخترم به دنیا آمد که از نظر ظاهری بسیار شبیه او بود. جالب اینکه دخترم را کتک نزد …

پسرم اما در سال‌های بلوغ معمولا مقابل آینه بود و با خودش حرف می‌زد. چند بار گوش تیز کردم و شنیدم با وجود اندام استخوانی‌اش که باعث شده بود مرادعلی سرکوفت ضعف و بی‌عرضگی‌ به او بزند، به خودش می‌گفت که چه درشت هیکل و قوی‌ست! بعد با چشمان غرق لذت و وهمش به در و دیوار می‌کوبید.

دخترم اما با اینکه از پدرش کتک نمی‌خورد بسیار ناآرام و پرخاشگر بود. فهمیدم که پسرم عادت کرده به نحوی پنهان که گیر نیفتد، خواهرش را اذیت کند و جیغش را در بیاورد. انگار هر چه می‌گذشت در این کار تبحر بیشتری پیدا می‌کرد و این به ناآرامی‌ و پرخاشگری دخترم هم می‌افزود. دخترم آشکارا کتک می‌زد و به بچه‌ها و حتی به من مدام حمله می‌کرد. به خاطر این رفتارش هم چند مرتبه از سمت پدرش تشویق شد…

امروز زندگی ما 

روایت خانم معلم خوزستانی که روزگاری به آینده‌اش امیدوار بود به امروز رسیده.

او می‌گوید: «حالا چند سال از آن روزها گذشته. پسرم ۱۷ ساله و دخترم ۱۱ ساله است. احساس می‌کنم هر دو به شدت بیمارند. پسرم از آزار پنهان نه تنها خواهرش که از آزار بقیه هم لذت می‌برد و تقریبا به آن سرگرم است. دخترم با صدای دورگه‌ی عصبی‌اش پیوسته در حال داد و بیداد و حمله  فیزیکی به من و دیگران است. تمام این سال‌ها هم مرادعلی معمولا در خانه نبوده مگر برای  تامین نیازهایش. من از مدرسه که به خانه می‌رسم، بدون در آوردن لباس‌هایم با عجله و ترس، غذایی را که از قبل مهیا کرده‌ام می‌آورم تا عواقب خشمش کمتر متوجه بچه‌ها شود. غذا می‌خورد و بلافاصله می‌خوابد.  بیدار که شد چای‌ای که می‌بایستی آماده و بالای سرش باشد می‌نوشد و بیرون می‌رود: فوتبال، دورهمی‌ و هر جای دیگر که من اطلاعی ندارم. در این سال‌ها بار امور فرزندان را  تقریبا به تنهایی به دوش کشیده‌ام. آن‌ها برای مراد شبیه دو حیوان خانگی‌اند که بساط سرگرمی‌ و شادی (دخترم) یا بساط تخلیه‌ی عقده‌ها (بیشتر در مورد پسرم) را برایش فراهم می‌کنند. پس از ۱۸-۱۹ سال لای این دیوارهای بیگانگی از هر انتخاب و تصمیم و خواسته‌ای که به خاطرم بیاورد زنده‌ام، منع شده‌ام. اما کاش خشونت‌های مراد به همین‌جا ختم می‌شد.»

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

ماجرای خیانت مراد

–         چند روز پیش اتفاقی گوشی موبایلش به دستم افتاد و نگاهی به محتویاتش انداختم. متوجه شدم با زنان متعددی رابطه جنسی دارد. زنانی که عکس‌های برهنه‌شان را برایش فرستاده بودند و تمجید و وعده‌های او را برانگیخته بودند. در آن لحظه احساس کردم که من به لجن خو گرفته‌ام. با خودم گفتم شاید من هم بخشی از این لجن شده باشم وقتی هنوز به خاطر حرف مردم، به خاطر این، به خاطر آن و حالا به خاطر بچه‌هایم این مسیر متعفن را تا اینجا آمده‌ام و ادامه‌اش می‌دهم.

می‌گوید: «احساس کردم آن‌قدر زنده نیستم تا حتی به رویش بیاورم که به خیانتش پی برده‌ام. احساس کردم ۲۰ روز پس از عروسی در آن حیاط روستایی با اولین سیلی‌اش در دره ی مرگ لغزیده‌ام. چشمانم را بستم و آرزو کردم دیگر هرگز باز نشوند و مرگم برای همه باورپذیر شود. تصاویر سال‌های دبیرستان در ذهنم مرور شد. سال‌هایی که عزمم را جزم کرده بودم تا راهی متفاوت با زنان وابسته و مطیع اطرافم بروم …

حالا صدای خنده‌ی هم‌کلاسی‌هایم با صدای خنده‌ی بیست و چند ساله‌ی شاگردانم در هم می‌پیچد. صدای جیغ‌های دخترم و بگومگوهای پسرم … نمی‌توانم چشمانم را باز کنم. عضلات بدنم سفت شده‌اند. می‌لرزم و با تمام توان آرزو می‌کنم آن سنگ که به سوی من آمد، برای همیشه در دره‌ای سقوط کند و هرگز دوباره به این خانه شیشه‌ای نرسد. می‌لرزم و کاردهای آشپزخانه در ذهنم درشت می‌شوند.»

شهریور
۱۹
۱۳۹۷
کودک بد سرپرست و خشونت خانگی
شهریور ۱۹ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و حقوق
۰
, , ,
Photo: 							altanaka/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: altanaka/depositphotos.com

معین خزائلی

خشونت علیه کودکان یکی از مهم‌ترین و رایج‌ترین اشکال خشونت خانگی بوده که دامنه پنهان و مخفی آن بسیار گسترده‌تر از موارد کشف شده و گزارش شده آن است. این نوع از خشونت خانگی که خود دارای مدل‌هایی متفاوت است، اثرات جبران‌ناپذیری بر روح و روان کودک قربانی می‌گذارد که این تاثیرات در بسیاری از موارد تا سنین بزرگسالی همراه او باقی می‌ماند و حتی در بعضی افراد خود تبدیل به دلیلی برای میل به خشونت می‌شود.

بر اساس گزارش‌های منتشر شده، عاملان اکثر موارد خشونت علیه کودکان، در درجه اول والدین کودک و پس از آن سرپرست‌های قانونی او از جمله ناپدری، نامادری یا اقوام نزدیکی هستند که به دلایلی سرپرستی قانونی کودک را به عهده دارند.

این افراد که در اصطلاح عرفی به آنها «سرپرستان بد» و به کودک تحت حمایت‌شان «کودک بد سرپرست» گفته می‌شود، اشخاصی هستند که در حقیقت بنا بر اماره‌های قانونی، حضانت کودک را به شکل قانونی بر عهده داشته اما به دلایلی (از جمله اِعمال خشونت علیه کودک) صلاحیت‌های لازم برای انجام این وظیفه را ندارند.

کودکان بد سرپرست، قربانیان پراکندگی قوانین در ایران

بر اساس ماده ۳۶ قانون حمایت از کودکان و نوجوان بی‌سرپرست و بد سرپرست، مصوب سال ۱۳۹۲ در ایران‏‫(۱)، مسئولیت رسیدگی به وضعیت کودکان بد سرپرست از جمله پذیرش، نگهداری و مراقبت، حضانت و سرپرستی و نیز اختیار تصمیم‌گیری در مورد واگذاری قیمومیت آنها به غیر بر عهده سازمان بهزیستی کشور است.

با این حال الزام قانونی یاد شده در حالی است که دایره اِعمال این قانون روشن نیست چرا که نه تنها در این قانون هیچ تعریف روشنی از کودک بد سرپرست نشده بلکه طریقه شناسایی کودک بد سرپرست نیز روشن نیست. ضمن اینکه معیارهای «بد سرپرستی» سرپرستان قانونی کودک نیز مشخص نشده و از این رو اساسا نمی‌توان با استناد به این قانون و معیارهای تعریف شده حقوقی آن، اقدام به شناسایی کودکی به عنوان کودک بد سرپرست کرد.

از طرف دیگر، قانون مدنی ایران در ماده ۱۱۷۳ خود با اشاره به مواردی از جمله «عدم مواظبت یا انحطاط اخلاقی پدر یا مادر» و «در معرض خطر قرار گرفتن صحت جسمانی یا تربیت اخلاقی کودک»، این موارد را سبب سلب صلاحیت والدین دانسته و بر این اساس دستگاه قضایی را مخیر به تصمیم‌گیری در زمینه حضانت کودک در صورت وجود مشخصه‌های یاد شده در والدین کرده است. (۲)

بیشتر بخوانید:

فانتزی‌های جنسی و خشونت خانگی

چگونه کودک‌آزاری را تشخیص دهیم؟

بچه‌های چه کشورهایی بیشتر کتک می‌خورند؟

در همین زمینه قانون حمایت از کودکان و نوجوانان مصوب سال ۱۳۸۱ نیز با اعلام ممنوعیت هر گونه آزار و اذیت جسمی، روانی و اخلاقی کودک، اقدام به جرم‌انگاری این اَعمال کرده و برای مرتکبان آنها نیز مجازات تعیین کرده است.

این پراکندگی قوانین در حالی است که ضمانت اجرای قانون تعیین شده از سوی قانونگذار، پروسه رسیدگی و تشخیص و نیز راه‌های احتمالی حمایت از کودک قربانی خشونت، در هر یک از این سه قانون متفاوت است. ضمن اینکه در این میان تنها قانون حمایت از کودکان و نوجوانان اقدام به جرم‌انگاری خشونت علیه کودکان کرده و دو قانون دیگر (قانون مدنی و قانون حمایت از کودکان بی سرپرست و بد سرپرست) بدون در نظر گرفتن جنبه کیفری موضوع، تنها اقدامات مدنی مانند سلب اجازه حضانت کودک را مورد توجه قرار داده‌اند.

به همین دلیل اساسا مشخص نیست که آیا اِعمال خشونت خانگی علیه کودک از سوی والدین یا سرپرستان قانونی او از مصادیق ماده ۱۱۷۳ قانون مدنی بوده یا ماده ۳۶ قانون حمایت از کودکان و نوجوانان بی سرپرست و بد سرپرست؟

ضمن اینکه روشن نیست آیا عاملان خشونت علیه کودک مشمول در چنین مواردی مشمول قانون حمایت از کودکان و نوجوانان شده و مورد مجازات قرار می‌گیرند یا تنها صلاحیت مدنی آنان به عنوان قیم قانونی مورد پرسش و تشکیک قرار می‌گیرد؟

از طرف دیگر اینکه آیا می‌توان با استناد به ماده ۱۱۷۳ قانون مدنی و اثبات عدم صلاحیت والدین کودک، او را مشمول قانون «حمایت از کودکان بی سرپرست و بد سرپرست» دانسته و حضانت کودک را مانند کودکان بی سرپرست برای همیشه به خانواده‌ای دیگر سپرد؟

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

نگاهی به رویه دستگاه قضایی ایران در این زمینه نشان می‌دهد با توجه به نقش تام‌‌الاختیاری والدین در فقه اسلامی و به تبع آن قوانین موضوعه ایران، سلب همیشگی حضانت از والدین شرعی و قانونی کودک با استناد به مفهموم «بد سرپرستی» کاری آسان نبوده و پیش از آن نیاز به اثبات شاخصه‌های تعیین شده در ماده ۱۱۷۳ قانون مدنی دارد. این در حالی است که اساسا مفاهیم بد سرپرستی و خشونت خانگی فراتر از آن چیزی هستند که قانون مدنی ایران آن را از علل از دست رفتن صلاحیت والدین و سرپرستان قانونی کودک دانسته است.

علاوه بر اینکه انواع پنهان خشونت خانگی علیه کودکان سبب شده در عمل قوانینی مانند قانون مدنی ایران نه تنها کمکی به جلوگیری از ارتکاب این خشونت‌ها علیه کودک نکند، بلکه وجود آنها خود سبب دست و پاگیری‌های قضایی به منظور تلاش برای رها کردن کودک از محیط خطر شود.

از این رو به نظر می‌رسد قوانین فعلی موضوعه در ایران آن‌طور که باید و شاید نتوانسته‌اند موضوع کودکان بد سرپرست را پوشش داده و خلاء قانونی ناشی از پراکندگی قوانین در این زمینه سبب شده حمایت از این کودکان در برابر خشونت خانگی دشوار و بدون پشتوانه‌های قانونی لازم باشد.

در عین حال نیز در شرایط فعلی و تا پیش از تصویب کامل «لایحه حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان» و سپس تایید و ابلاغ آن، تنها روش قانونی حمایت از کودکان بدسرپرست، تمسک به سه قانون اشاره شده است.

پانویس:

۱. «به منظور انجام صحیح مسئولیت پذیرش، نگهداری و مراقبت، حضانت و سرپرستی کودکان بی‌سرپرست و بد سرپرست توسط سازمان بهزیستی کشور و اختیار واگذاری سرپرستی آنان به خانواده‌های واجد شرایط و موسسات، آیین‌نامه‌های اجرایی این قانون با پیشنهاد وزارتخانه‌های تعاون، کار و رفاه اجتماعی، دادگستری و کشور ظرف سه ماه از تاریخ تصویب این قانون تهیه می‌شود و به تصویب هیات وزیران می‌رسد.»

۲. «هرگاه در صورت عدم مواظبت یا انحطاط اخلاقی پدر یا مادری که طفل تحت حضانت اوست، صحت جسمانی یا تربیت اخلاقی طفل در معرض خطر باشد، محکمه می‌تواند به تقاضای اقربای طفل یا به تقاضای قیم او یا به تقاضای رییس حوزه قضایی، تصمیمی را که برای حضانت طفل مقتضی بداند، اتخاذ کند. موارد ذیل از مصادیق عدم مواظبت یا انحطاط اخلاقی هر یک از والدین است: اعتیاد زیان‌آور به الکل، مواد مخدر و قمار. اشتهار به فساد اخلاق و فحشا. ابتلا به بیماری‌های روانی با تشخیص پزشکی قانونی. سوء استفاده از طفل یا اجبار او به ورود به مشاغل ضد اخلاقی مانند فساد و فحشا، تکدی‌گری و قاچاق. تکرار ضرب و جرح خارج از حد متعارف.»

شهریور
۱۶
۱۳۹۷
قصه‌ی زهرا، ۱۴‌ساله و آن مرد که زن دارد و سه فرزند
شهریور ۱۶ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: 							tonodiaz/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: tonodiaz/depositphotos.com

سمیه تیرتاش

زن پای تلفن قربان صدقه‌ام می‌رود : «الهی قربونتون برم، چه‌قدر شما ماهید، چه جوری من لطف‌های شما رو جبران کنم. تو رو خدا با ما رفت و آمد کنید. ما توی این شهر غریبیم. هیچ‌کس رو نمی شناسیم. جرات نداریم با کسی ارتباط برقرار کنیم. پدر زهرا رو که می‌شناسین؛ سختگیره. اجازه‌ی خیلی کارها رو نمی‌ده. مخصوصا روی زهرا خیلی حساسه. براتون که گفتم. همه جای خونه دوربین گذاشته تا وقت‌هایی که نیست هم بتونه رفت و آمدهامون رو چک کنه. برای مدرسه هم که خودتون در جریان هستید. گرفتن سرویس خصوصی و استخدام اعظم خانم  و ….  خلاصه شما و دخترتون بیایید پیش ما، شاید زهرا این‌جوری یک دوست خانم و مطمئن برای معاشرت پیدا کنه.»

و باز هم حرف می‌زند. کلمات قلنبه سلمبه‌ی تعارف‌مابانه در وصف خوبی‌های من که تقریبا هیچ‌کدام را نمی‌شنوم، فقط هر از گاهی چند جمله‌ی یکسان را در پاسخش تکرار می‌کنم: «خواهش می‌کنم! … اختیار دارید! … بله، بله، چشم! ….»

و  در تمام این مدت تصویر  قوز کرده‌ی زهرا از جلوی چشمانم دور نمی‌شود.

***

روی صندلی چرمی زشت اتاق مشاوره مچاله شده و خنده‌های همیشگی بی‌خود و بی‌جهتش که آدم را کفری می‌کند، جای خود را به گریه‌ای داده است که بند نمی‌آید. من از ترس اینکه کار به جاهای باریک‌تر نکشد و مثل دفعه‌ی قبل پای مدیر و ناظم و بقیه‌ی عوامل مدرسه در این ماجرا باز نشود، بیشتر تهدیدش می‌کنم، بیشتر ته دلش را خالی می‌کنم، از اخراج می‌گویم، از پلیس، از قانون و پدری می‌گویم که تنها چشم در چشم شدن با او، دل و جرات می‌خواهد. و آخرین ضربه را بی‌رحمانه وارد می کنم: «تو شرم نمی‌کنی! از اشک‌های مادرت، از التماسی که توی نگاهش هست، از تن لرزه و ترسش از پدرت که کارهای تو را از او پنهان کند؟! ….»

اینجا دیگر دوام نمی‌آورد. به هق‌هق می‌افتد و من سنگدلانه بدون اینکه خم به ابرو بیاورم، به توده‌ی سرمه‌ای لرزان که دیگر دخترک ۱۴ساله با موهای خرمایی رنگ براق و گونه‌های گلگون در آن قابل تشخیص نیست، خیره می‌شوم.

با خودم فکر می‌کنم: «خب، به اندازه‌ی کافی ترسیده. دیگر محال است پاپی این  مردک زن دار با سه تا بچه‌ی‌ قد و نیم قد بشود. نشئگی فرار و فانتزی زندگی عاشقانه هم حتما از کله‌اش پریده! »

***

اعظم خانم سرتا پا سیاه، برای هزارمین بار از جلوی در اتاقم رد می‌شود و صدای تق و تق گوش‌آزار پاشنه‌ی کفش‌هایش در راهرو می‌پیچد. یک‌باره سکوت برقرار می‌شود. سرم را بلند می‌کنم، روبه‌روی میزم ایستاده و ظاهرا تمایلی به نشستن ندارد. از جایم بلند می‌شوم و منتظر می‌مانم تا حرفی که نزدیک نیم ساعت است بیرون از اتاق با خودش مرور کرده را برایم بگوید. تقریبا جیغ می‌زند:

–          خانم باقی والله من دیگه نمی‌دونم از دست این دختره‌ چه کار باید بکنم. تا سر برمی‌گردونم یک آتیشی می‌سوزونه. مثلا خیر سرم باباش این رو سپرده به من. ولی مگه من از پسش برمی‌آم؟ دیروز دیگه کاری کرد که بهش گفتم می‌رم آمارت رو به بابات و مدیر مدرسه  می‌دم.

دوست دارم اعظم خانم را به آرامش دعوت کنم ولی با دیدن ابروهای در هم گره خورده و دهان کج شده از عصبانیتش، منصرف می‌شوم و می‌گذارم در خشمی لذت‌بخش غوطه‌ور شود.

از همین نویسنده بخوانید:

احمد و مادرش: روایت گریه‌هایی که تمام نمی‌شوند

درد دل پدر با پسر یا وقتی بچه‌ها قربانی یار جمع کردن والدین می‌شوند

گزارشی از یک آزارگری در خانواده

کنار دهانش کف کرده و همچنان با صدای زیر جیغ می‌زند: «دختره‌ی چشم سفید، برداشته شماره‌اش رو داده به این آقای هاشمی! می‌شناسینش دیگه؟! بابای انوشا و سپهر و سهیل! بعدشم که مچش رو گرفتم و گفتم که دیدمت چی کار کردی با پررویی تو چشم‌های من نگاه می‌کنه می‌گه آقای هاشمی خودش بهم شماره داد و به تو هیچ ربطی نداره! یعنی موندم چه جوری آدم می‌تونه ای‌نقدر روش زیاد باشه و به این راحتی دروغ بگه. منم همه‌ی اینها  رو به مدیر گفتم. می‌فهمید که؟ من خیلی ساله سرویس خصوصی بچه‌های مدرسه‌ام. نمی‌ذارم یه وجب بچه اعتبار من رو زیر سوال ببره. منتظرم باباش از سفر برگرده تا دسته‌گل‌های خانم رو بهش گزارش بدم ببینم بازم می‌تونه برام بلبل‌زبونی کنه ….»

از پشت هیبت چهارشانه‌ی اعظم خانم، مادر زهرا را می‌بینم که میان چهارچوب در این پا و آن پا می‌کند. اعظم خانم متوجه رد نگاهم می شود ، دستک شال سیاهش را دور گردنش محکم می‌کند و مثل مجسمه‌ای صامت، دست به سینه کنار میزم می‌ایستد و زل می‌زند به دیوار روبه‌رو.

مادر سیاهپوش با تردید وارد می‌شود و می‌گوید: «من به اعظم خانم گفتم که این چیزا به بچه‌ی من نمی‌چسبه. بعدشم براشون توضیح دادم که این حرفا اگر به گوش بابای زهرا برسه، خون به پا می‌کنه ولی ماشاالله این خانم مرغش یه پا داره و فقط حرف خودش رو می‌زنه ….»

***

انگشتانم را در هم فرو می‌برم و نیم‌نگاهی به ناخن‌های جویده شده‌ی انگشتان کوتاه و گوشتالویش می‌اندازم  که دستمال کاغذی را تکه‌تکه می‌کند و روی زمین می‌ریزد. به حرف زدن ادامه می‌دهم: «دفعه‌ی پیش با کلی سعی و تقلا اعظم خانم و مدیر را راضی کردیم بی‌خیال قصه‌ی تو بشوند و چیزی به گوش بابایت نرسد. تو هم همین‌جا روی همین صندلی به من قول دادی که اگر دوباره از آقای هاشمی خبری شد، حتما من را در جریان می‌گذاری. اصلا نمی‌فهمم که چی توی کله‌ تو می‌گذرد که نه تنها ول کن قضیه نشدی، تازه نقشه هم کشیدی که یارو را چه‌جوری ببینی و با او فرار کنی؟ حالا خوب است مریم عقلش رسید آمد اینها را به من گفت و الا خدا ‌می‌داند بعدش چه می‌شد ….»

 صدای هق‌هق گریه‌اش قطع شده و دستانش شل و وارفته روی زانوهایش افتاده‌اند.

 تشر می‌زنم که: «سرت را بالا بگیر! به من نگاه کن!»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

از خودش بیرون می‌آید و نگاهش را به نگاهم می‌دوزد. در آن گردی ملتهب قاب شده با  مقنعه‌ی سرمه‌ای دنبال بی‌خیالی همیشگی‌اش می‌گردم. همان بی‌خیالی‌ای که من به حساب خامی و ناپختگی‌اش می‌گذاشتم و تکرار کاری  که همین سه ماه پیش در آستانه‌ی فاجعه‌ای متوقف شده بود را برایم توجیه‌پذیر می‌کرد اما این بار ردی از آن نمی‌بینم. بررسی و ارزیابی‌های شخصیتی را برای دیرتر می‌گذارم و طبق کلیشه‌ی کاری، نوبت را به قوت قلب و انرژی مثبت می‌دهم. حرف‌هایی از آینده‌ای که در راه است، روزهای سختی که می‌گذرند و اینکه برای تغییر شرایط امروزش، باید درس بخواند و در پایان، جمله‌ی معروفی که: «بگذار بزرگ بشوی، آن‌وقت دنیا مال توست.»

اینجاست که از بهت‌زدگی و سکوت طولانی‌اش بیرون می‌آید و با دندان‌های به هم فشرده، جویده جویده چیزی می‌گوید که درست نمی‌شنوم.

می‌گویم: « چی گفتی زهرا؟»

مستقیم به چشم‌هایم زل می‌زند و شمرده و واضح تکرار می‌کند: «اگه تا اون موقع باشم. اگه تا اون موقع بابام زنده بذارتم.»

***

اتوبان زرد ادامه دارد و مادر زهرا همچنان حرف می‌زند: «آره … منم رفتم سراغش و گفتم آقای عزیز، شما مثل برادر منی. این بچه نفهمی کرده، نادانی کرده، شما بهش محل نده. تلفن رو روش قطع کن. اصلا تهدیدش کن که می‌آم به بابات می‌گم. باباش اگه از این ماجرا بویی ببره اول من رو می‌کشه بعدش زهرا رو. آخر سر هم می‌آد سراغ شما. اونم هی می‌گفت دختر شما از شماره‌های مختلف زنگ می‌زنه. من که باهاش کاری ندارم و خلاصه از این حرف‌ها …. حالا خانم باقی جونم، می‌دونم هر چی هست زیر سر خود نامردشه اما گفتم بذار شرمنده‌اش کنم، بذار از بابای زهرا بترسونمش …. در هر حال تو رو خدا شما مواظب زهرا باشید. کنترلش کنید. باهاش حرف بزنید. نذارید از زیر نگاه‌تون خارج بشه. هر خبری هم شد به من زنگ بزنید. البته پدرش آخر هفته داره از ایران می‌آد و چند روزی می‌مونه. اصلا بذارید من هر وقت که مناسب بود خودم باهاتون تماس می‌گیرم. شما زنگ نزنید!»

جلوی مدرسه‌ی دخترکم رسیده‌ام. دخترک با موهای پریشان سوار ماشین می‌شود. هنوز کمربندش را نبسته است که می‌گوید: «مامان! دانیال برای پنج‌شنبه مهمونی گرفته. برنامه‌ای که نداریم؟ من می‌تونم برم، نه؟»

و منتظر جواب من نمی‌ماند. گوشی تلفن را به  دهانش نزدیک می‌کند و تند و ناواضح پیغامی صوتی می‌گذارد: «آره آره. منم می‌آم».

شهریور
۱۵
۱۳۹۷
هند ۱۵۰ سال قوانین ضد همجنس‌خواهی را کنار گذاشت
شهریور ۱۵ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, , , ,
4_81
image_pdfimage_print

Photo: iranintl.com

دادگاه عالی هند بعد از روزها بحث و دهه‌ها تلاش نهادهای مدنی، یکی از کهن‌ترین قوانین ضد روابط رضایتمندانه دو فرد همجنس را لغو کرد.

این قانون که توسط یک دادگاه هند لغو شده بود بار دیگر توسط یک دادگاه بلندمرتبه در سال ۲۰۱۳، مجددا وضع شد. در این دوره برای روابط افراد همجنس تا ۱۰ سال زندان و جریمه نقدی گذاشته شد.

ریشه این قانون به دوره  ملکه ویکتوریا برمی‌گردد، وقتی که هند مستعمره بریتانیا بود و در سال ۱۸۶۱ «آمیزش غیر طبیعی» یک عمل جنایی اعلام شد.

این بخش از قانون استعماری در هند به «ماده ۳۷۷» مشهور است. در سال‌های اخیر، از سازمان‌های حقوق بشری تا فعال‌های اجتماعی نسبت به بازگشت این قانون و اجرای آن اعتراض داشتند.

در اواخر دوران سلطنت ملکه ویکتوریا، قوانین ضد رابطه افراد همجنس به قوانین کشورهای مستعمره بریتانیا و برخی دیگر از کشورها راه یافت. حتی این قوانین به ایران هم رسید. در دوران رضاشاه پهلوی، وقتی که قوانین ارتش بر پایه قوانین اروپایی در حال تهیه بود،‌ و ورود افراد همجنس‌گرا به ارتش ممنوع شد. چند دهه بعد و با روی کار آمدن  جمهوری اسلامی، این قانون تبدیل به مقرراتی تازه شدکه طبق آن، افراد به‌خاطر این‌که عضوی از جامعه رنگین‌کمانی (مانند همجنس‌گرایان مرد یا افراد ترنس) هستند، می‌توانند تلاش کنند تا از سربازی معاف شوند.

دادگاه عالی هند در حکم تازه‌ خود  برای لغو قوانین سنتی مخالف روابط دو فرد هم‌جنس اعلام کرده است که «ماده ۳۷۷»، قانونی «غیر منطقی، غیر قابل دفاع و آشکارا مستبدانه» است.

دادگاه این حکم را پس از آن صادر کرد که فعال‌های مدنی صدها صفحه دادخواست جلوی پنج قاضی بلندمرتبه‌ترین دادگاه هندوستان قرار دادند. در این دادخواست‌ها، مثال‌های مختلف از هزینه‌های احساسی زندگی پنهان؛ گسترش افسردگی، میل به‌ خودکشی، سوءاستفاده‌های جنسی؛ مجازات‌ها و تنبیه‌های دولتی؛ قلدری و باج‌خواهی از افراد همجنس‌خواه عنوان شده بودند.

میناکشی گنگولی، مدیر بخش آسیای جنوبی دیده‌بان حقوق بشر گفت: «این حکم اهمیت به‌سزایی دارد.» او اشاره دارد که هند، دومین کشور پرجمعیت جهان است و این‌جا خانه میلیون‌ها افراد همجنس‌گرا است.

هند بر پایه سنت کهن خود، جنس سوم را به‌رسمیت می‌شناسد و افراد فراجنسیتی (افراد ترنس) در جامعه این کشور جایگاهی برای خودشان دارند. بخشی از مردمان این کشور قبول دارند که افراد الزاما مرد یا زن نیستند و امکان دارد جنس سوم یا هیجراس یا هیجادیاس باشند.

در مذهب هندو و روایت‌های کهن آن، روابط افراد همجنس با همدیگر مکرر ذکر شده است و حتی مردان در قصه‌های مذهبی این دین، حامله هم می‌شوند. در دهه ۱۸۶۰، دولت بریتانیا قوانین محافظه‌کارانه اجتماعی خود را به قوانین جنایی هند اضافه کرد و برای رابطه افراد همجنس، یا آن‌طور که در نسخه اولیه این قانون آمده بود، «هر کسی که داوطبانه رابطه جنسی بر خلاف قاعده طبیعت داشته باشد»، حبس ابد تعیین شد. این قانون مشخصا بر روابط همجنس‌خواهانه مردان اجرا می‌شد ولی برخی مواقع هرگونه رابطه جنسی معقدی یا رابطه جنسی دهانی، حتی زن و شوهر هم اجرا شده بود.

روابط جنسی بین موجودات همجنس در طبیعت دیده می‌شود و تغییر جنسیت در میان برخی گونه‌های جانوری و گیاهی هم وجود دارد. برخی فعال‌های مدنی می‌گویند که انسان تنها گونه جانوری است که افراد همجنس را مجازات می‌کند هرچند همجنس‌خواهی بخشی از طبیعت زمین است.

شهریور
۱۵
۱۳۹۷
زندانی به وسعت یک زندگی
شهریور ۱۵ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: 						SonSam/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: SonSam/depositphotos.com

مازیار بهرامی

یک خشونت نرم و آرام که وحشت هیچ‌کس را برنمی‌انگیزد و تیتر هیچ روزنامه‌ای نمی‌شود. نه کسی کشته شده و نه حتی خونی از بینی کسی ریخته شده است. خود خشونت‌دیده هم می‌گوید شوهرش اصلا «دست بزن» ندارد. قانون هم تا امروز این روند را به عنوان «خشونت» به رسمیت نشناخته است و البته گفتمان شرعی پشتیبان این قانون هم به همین ترتیب.

زنی جوان اما در میانه راه زندگی مشترک از این جریان به ستوه آمده و او را به پای طلاق -حتی در صورت جدایی از بچه‌هایش- کشانده است.

حرف‌های شیوا را که شاید شکایت هزاران زن دیگر از وضع و حال هر روزه‌شان نیز باشد، از زبان خودش بخوانید:

–         ۱۶ سالم بودم که از من خواستگاری کرد. چون پدرش از درویشان قدیمی بود، بابا گفت قبول کن! آدم‌های خوبی‌اند. راستش بابا هم بدش نمی‌آمد از شر رابطه خسته‌کننده من و نا‌‌‌مادری‌ام خلاص شود.

مسعود در خواستگاری از من پرسید، انتظار شما از ازدواج چیست؟ گفت آزادی یعنی چه؟ گفتم یعنی هر وقت خواستم بتوانم دوستان خودم را ببینم. به عبادتگاه خودم بروم و عزیزانم را در آنجا ببینم. خلاصه هر چه را در زندگی با پدرم نداشتم، از خواستگارم خواستم. او هم قبول کرد.

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

بازارچه خیریه؛ نمادین‌سازی مسئولیت اجتماعی

طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده

معلولان و کنترل‌گری؛ خشونت به نام محبت

در دو سال اول زندگی مشترک‌مان اما نه یک بار دوستانم را دیدم و نه حتی اجازه داد به آن عبادتگاه بروم. حالا و بعد از ۱۵ سال از روز آشنایی‌مان، من نه تنها هیچ دوستی نمی‌توانم داشته باشم، که گوشی تلفن‌ام هم مدام چک می‌شود و به جز معدود جاهای مورد تایید خودش، اجازه بیرون رفتن از خانه ندارم.

در این ۱۵ سال، حتی ۱۵ بار هم بدون التماس، از خانه خارج نشده‌ام.

هفت سال اول زندگی، او به شیشه اعتیاد پیدا کرد. هفت سال سیاه که به «بد‌دلی» و شکاکی گذشت. به بددهنی و کتک‌کاری. تا دو سال بعد از ترک اعتیادش هم مدام عصبی و پرخاشگر بود. به خودم مدام می‌گفتم سر به سرش نگذارم. این دوره هم می‌گذرد.

۱۵ سال تمام زن خانه بودم. خانه همیشه تمیز، خودم همیشه آرایش کرده، با عطرهای خوشبو و لباس‌های جذاب، غذاهای خوشمزه و بچه‌هایی که هنوز هم هیچ‌کس از بودن با آن‌ها سیر نمی‌شود.

حالا اما شش سال هم از دو سال پرخاشگری بعد از ترک اعتیادش می‌گذرد و من همچنان نمی‌توانم مانتوی صورتی بپوشم چون «برای یک خانم، آن هم در این جامعه این رنگ‌ها مناسب نیست.»

یک روز که در خانه تنها بودم، به پیشنهاد دوستم رفتیم «پارک بانوان». یکی دو تا عکس هم گرفتیم. شب که عکس‌ها را به همسرم نشان دادم تا صبح دعوا کرد که چرا به آنجا رفتید؟  این پارک دوربین دارد و حتما از شما عکس گرفته‌اند.

در مهمانی‌ها مدام استرس دارم که مسعود سر برسد و مرا به خاطر شلوار تنگ، خنده بلند یا صحبت کردن با یکی از مردان خانواده سرزنش کند.

از انگشت‌شمار جاهایی که می‌توانم بروم، استخر است آن هم برای این‌که ساعت ورود و خروج کاملا مشخص است و مطمئن است که هیچ «جنس مذکری» به آن مکان رفت و آمد نمی‌کند.

خلاصه احساس می‌کنم در زندانی هستم که درش باز است اما من اجازه خروج از آن را ندارم. چه کسی به من اجازه «خروج» نمی دهد؟ خودم هم نمی دانم.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

درهای این زندان البته یک بار آن هم به خواست خود مسعود به روی من باز شد: آن هم زمانی بود که از نظر مالی به شدت مشکل داشتیم. در آن شرایط او با خیال راحت به من اجازه داد در مترو فروشندگی کنم.

چند ماهی که در واگن‌های مترو، لای انبوه مردم لباس زیر زنانه می‌فروختم، تنها رو‌زهایی بود که حس زندگی به روح و روانم برگشت. آن هم البته هدیه‌ای بود که از ناچاری به من داده بود و خیلی زود آن را پس گرفت.

من در ذهنم هر روز و هر ساعت از مسعود جدا می‌شوم. تا چند وقت پیش فکر دو بچه خردسالم بودم که سرنوشت آن‌ها چه می‌شود. ولی راستش حالا دیگر به آن‌ها هم فکر نمی‌کنم. یا دادگاه قبول می‌کند که بچه‌ها پیش من زندگی کنند یا نه.

پدرم اما تنها در حرف با جدا شدن ما موافق است. او می‌گوید بعد از جدایی نمی‌تواند هیچ حمایتی از من بکند و من خودم باید اموراتم را اداره کنم. راستش را بخواهید هیچ حمایتی هم نمی‌تواند بکند.

من اگر تنها ۳۰ میلیون تومان پول داشته باشم، یک لحظه هم در این زندگی نمی‌ماندم. گرفتن مهریه از مسعود بعد از طلاق تقریبا غیرممکن است. مهریه هم بدهد، آن‌قدر تکه تکه خواهد پرداخت که نشود با آن کاری کرد.

یک بار که من از یک همنشینی با دوستان خودم به خانه برگشتم، دعوای سختی بین من و مسعود رخ داد. پدرم که وسط این دعوا به خانه ما آمد، درباره این رفتارهای مسعود به من گفت: «همه این کارهایش از دوست داشتن زیاد است.»

از نظر او و خیلی از نزدیکان، همین که مسعود «دست بزن» ندارد، خرج زن و بچه را می‌دهد، «هیز» هم نیست، برای راضی بودن از شوهر کافی است.

حسن مکارمی، روانکاو: «شیوا» فرزند گذار از سنت به مدرنیته است

شیوا می‌گوید: «اینکه مسعود از روی دوست داشتن این دیوانه‌بازی‌ها را می‌کند، تنها حرف پدرم نیست. مادر مسعود هم همین را می‌گوید. حتی بعضی دوستانم هم حرف‌شان همین است. خودم هم این را می‌دانم.»

شاید هزاران و حتی میلیون‌ها زن در ایران، کم و بیش با روایت شیوا احساس همذات‌پنداری کنند.

چرا این زن با وجود این سختی‌ها به زندگی خود با همسرش ادامه داده است؟ آیا مشکل همان ۳۰ میلیون تومان است که خودش گفته اگر داشت، به این همزیستی پایان می‌داد؟ تناقض احساس‌های مهر و کین به مسعود، همسر این زن، از کجا می‌آید؟

حسن مکارمی، روانکاو ساکن پاریس به این پرسش‌ها پاسخ داده است.

او معتقد است روایت شیوا از زندگی زناشویی و شخصیت و کارنامه همسرش به شدت یکسویه است و همین یکسویه بودن، تحلیل ذهن و روان او را با بحران رو‌به‌رو می‌کند.

از نظر آقای مکارمی، این نگاه یک‌طرفه و مطلق مشکل شمار زیادی از روابط زناشویی در جامعه ماست به این گونه‌ که زوجین کمتر تلاش می‌کنند خود را جای طرف مقابل گذاشته و کارنامه خوب و بد او را ببینند و کرده‌ها و ناکرده‌های مثبت و منفی خود را هم در ترازوی نقد بگذارند.

از سوی دیگر، حسن مکارمی ریشه اصلی وجود تناقض در احساس شیوا به همسر و زندگی مشترک خود را اولا در حال گذار بودن جامعه ما و ثانیا بحران‌های متعدد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می‌داند که مدیران جامعه برای مردم درست کرده‌اند: «بحران جامعه در حال گذار به وضعیت مدرن، خود را به صورت تضاد میان ارزش‌های مدرن و سنتی نشان می‌دهد.»

از نظر آقای مکارمی، پژوهشگر دانشگاه سوربن پاریس، این دوگانگی در رابطه زناشویی شیوا در قالب علاقه به آزادی، شادی و حضور در جامعه از یک سو و از سوی دیگر حس علاقه‌مندی همسر به خودش، به دلیل همین محدودیت‌هایی که او برایش فراهم کرده دیده می‌شود.

تضاد میان سنت و مدرنیته را هم می‌توان در شعفی که به شیوا دست داده دید؛ وقتی در واگن‌های مترو لباس زنانه می‌فروخته. جایی که او تنها به خاطر رها شدن از زندان خانواده به عنوان نماینده سنت و وارد شدن به جامعه و روابط بیرون از خانواده، بهترین لحظات زندگی خود را تجربه می‌کند.

حسن مکارمی:‌ «البته این وسط هم نکته جالب، مجوز استثنایی مرد است که به خاطر غم نان، به همسر فرصت می‌دهد تا برای نخستین بار آزادانه وارد جامعه شود. این همان جایی است که بحران اقتصادی جامعه به کمک مدرن شدن روابط می‌آید.»

افزایش ورود زنان به بازار کار در ایران، حتی در مشاغل غیررسمی، پاره‌وقت و خانگی، همزمان با رشد بحران‌های اقتصادی، تأیید کننده این تحلیل حسن مکارمی است.

تنها بر اساس یکی از آمارهای موجود، «در کشورهای در حال توسعه، اشتغال زنان ۲۵درصد بیشتر از مردان است. از دست رفتن کار مردان و افزایش هزینه‌ها و ناتوانی مرد در حمل بار معیشت خانواده به تنهایی، این روند را فراهم ساخته است.»

خلأ ارزش‌های اخلاقی جوامع در حال گذار

حسن مکارمی، روانکاو، کمک به رفع نیازمندی اقتصادی این دست از زنان را با توانمندسازی آنان یکی از مهم‌ترین راه‌های یاری رساندن به آنها می‌داند: «این زنان به دلیل فشار سنت اگر چه در پاره‌ای اوقات شاید فرصت مشارکت در بازار کار را پیدا می‌کنند اما با استقلال اقتصادی فاصله زیادی دارند. زجر این زندان تا حد زیادی با همین استقلال اقتصادی می‌تواند تلطیف شود. روایت این زن نشان می‌دهد علی‌رغم فشارهای متعدد، آسیب روانی جدی ندارد و می‌تواند با کمی کمک از سوی جامعه و خانواده، به رشد خود تداوم بخشد.»

از سوی دیگر اما بحران خلأ ارزش‌های اخلاقی به ویژه برای جوانان در جامعه‌ای که گذار از سنت به مدرنیته را تجربه می‌کند، یکی از هشدارهای جدی در مورد این وضعیت است.

این بحران به روایت حسن مکارمی: «در جایگزینی الگوی خوش‌باشی و احساس نیاز وسواسی به شاد بودن در نمونه شیوا به روشنی خود را نشان می‌دهد. وقتی او به راحتی حرف از احتمال رها کردن فرزندان برای نجات خود از زندان شوهر حرف می‌زند، می‌توان این بحران اخلاقی را به خوبی تشخیص داد. تلاش برای پاره کردن زنجیر سنت و به تبع آن گریز از ارزش‌های اخلاقی سنتی و در کنار آن، جایگزین نشدن و درک نکردن کامل ارزش‌های اخلاقی مدرن، زمینه این خلأ اخلاقی را ایجاد می‌کند.»

کمک گرفتن از خدمات مشاوره روان‌شناسی و مددکاری برای بازیابی «خود» شخصی و توسعه توانایی‌های فردی از دیگر پیشنهادهایی است که متخصصان برای این دست از افراد ارائه می‌کنند؛ راه‌هایی که البته با توجه به ساختار فعلی نظام مشاوره و روان‌شناسی حاکم بر ایران، حمایت نکردن بیمه‌ها از خدمات آنها و کمبود آموزش در مورد فواید این خدمات، دست‌اندازهای زیادی دارد.

شهریور
۱۴
۱۳۹۷
خشونت خانگی علیه مردان
شهریور ۱۴ ۱۳۹۷
ویدئو و انیمیشن
۰
image_pdfimage_print

مردان هم می‌توانند قربانیان خشونت خانگی باشند. خشونت‌گر ممکن است مردی چون پدر، ناپدری، برادر یا فرزند پسر باشد. و یا ممکن است خشونت‌گر زنی چون همسر، مادر، نامادری، خواهر و یا فرزند دختر باشد. شوهرآزاری یک شکل مهم خشونت خانگی علیه مردان است.

خودسانسوری و گزارش نکردن خشونت در بین مردان شایع است چرا که این را اعتراف به پایان اسطوره مردانگی خود می‌دانند.

شهریور
۱۴
۱۳۹۷
دلتان شکسته؟ استامینوفن بخورید
شهریور ۱۴ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, , ,
5modernlove-master768
image_pdfimage_print
Photo: nafiseazad.wordpress.com

وقتی برای اولین بار کار رابطه‌ام به جایی رسید که باید «جدا» می‌شدم، در ساعت اول ناشیانه فکر کردم که من یک آدم قوی هستم و خم به ابرو نمی‌آورم!  شب وقتی اشکم بند نمی‌آمد و به هر دری می‌زدم تا از یار جدا شده خبری بگیرم فهمیدم قضیه به این سادگی‌ها هم نیست. من به تجربه در زندگی یاد گرفتم چطور با این موقعیت کنار بیایم و همچنان هم یاد می‌گیرم. رابطه‌ها و فراز و نشیب‌هایشان بخشی جدایی‌ ناپذیر از زندگی انسان هستند، هرچقدر بیشتر بنویسیم و بخوانیم جای دوری نمی‌رود.

این مقاله را چند روز پیش در ستون  «مدرن لاو» نیویورک تایمز خواندم، ستونی که اگر به این موضوع علاقمندید به شما هم توصیه می‌کنم  بخوانید. این مقاله را ترجمه کردم چون فکر می‌کنم در زبان فارسی چه در نوشته‌ها و چه در فرهنگ روزمره و آنچه در طی بزرگ شدن یاد می‌گیریم خیلی کم درباره «جدایی» یا «تمام کردن» رابطه یاد می‌گیریم. چیزهایی که در اطرافم دیده‌ام اغلب یک فاجعه ارتباطی بوده است. نویسنده این مقاله خانم ملیسا هیل است، خانم هیل عصب‌شناس است و روایتی که از جدایی دارد دیدگاه جالبی است که از چیزی که عموما  شنیده‌ایم متفاوت است و آنچه می‌خوانید ترجمه بسیار سریعی است از این مقاله:

همدیگر را در پارکینگ خانه او دیدیم و خیلی سریع مثل کاری از روی عادت همدیگر را بوسیدیم. آن موقع نمی‌دانستم که این آخرین بوسه ما خواهد بود. او عصبی بود، چشم‌هایش همه‌جا می‌گشت جز بر من.

دقیقا به خاطر نمی‌آورم که چه گفت، اما اینطور تمام کرد که : «فکر نمی‌کنم بیشتر از این بتوانم به این رابطه ادامه دهم.»

همینطور که دلایلش را می‌گفت قلبم به سینه می‌کوبید. گوش می‌کردم ولی توان پردازش نداشتم. آنجا ایستاده بودم، سردم بود، از این پا به آن پا می‌شدم و دست‌هایم را در جیب ژاکت به هم می‌مالیدم. تلاش کردم که جوابی بدهم ولی بین کلمه‌ها گیج شده بودم. معمولا آدم معاشرتی و پرحرفی هستم، اما حتی یک جمله هم نمی‌توانستم سرهم کنم. احساس می‌کردم حرارت از گونه‌هایم بیرون می‌زند.

به عنوان یک دانشجوی عصب‌شناسی، یاد گرفته‌ام که صمیمانه‌ترین روابط بین مغز و قلب در جریان است. آنها از طریق شریان کاروتید مثل دوستان بسیار خوب حرف می‌زنند، شریانی که خون را با سرعت سه فوت بر ثانیه از قلب به مغز می‌رساند.

مغز مکانیزمی برای تشخیص خطر دارد، این سیستم به محض اینکه حس کند تهدیدی وجود دارد عکس‌العمل نشان می‌دهد. زمانی‌که تهدید شناسایی شد، پیام اورژانسی به هیپوتالموس می‌رسد، یعنی مرکز فرماندهی هورمون‌های بدن. هایپوتالاموس اعصاب سمپاتیک را به حرکت وامی‌دارد، کورتیزول را در رگ‌ها جاری می‌کند، ضربان قلبمان تند می‌شود، جریان خون قدرتمندتر می‌شود و آدرنالین در کل سیستم جریان می‌یابد. راه‌های هوایی باز می‌شود، با هر نفس بیشتر آماده می‌شویم. چشم‌هایمان گشاد می‌شود. وقتی در معرض خطر هستیم آماده‌ایم تا بجنگیم.

اما این چیزی نیست که در جدایی اتفاق می‌افتد.

واکنش روانی به «طرد شدن» به کلی متفاوت است. ما نیازی ذاتی برای مورد پذیرش واقع شدن داریم، درست مثل نیازی که به آب و غذا داریم تا زنده بمانیم. درست برعکسِ زمانی که تهدید را احساس می‌کنیم در زمان شنیدن جواب رد، مغز اعصابب پاراسمپاتیک را فعال می‌کند.

سیگنالی از مغز به قلب و شکم ارسال می‌شود. ماهیچه‌های سیستم گوارشی منقبض می‌شوند، احساس می‌کنیم که چاهی در شکم‌مان دهان باز کرده است. راه‌های هوایی تنگ می‌شوند و نفس کشیدن سخت‌تر می‌شود. ضربان قلب کند می‌شود. خیلی عمیق و واقعی احساس می‌کنیم که قلب‌مان شکسته.

بعد از شنیدن آن جملات شوم که مرا پس می‌زد، به خانه رفتم خودم را کف زمین انداختم و گریه کردم و بعد خودم را به آغوش بهترین دوستم رساندم.

او مهربانانه می‌گفت که: «همه دل‌شکستگی را تجربه می‌کنند». « همیشه اولین بار بدترین تجربه است.»

خیلی احساس کلیشه‌ای بودن می‌کردم، آنقدر گریه کردم تا سرم درد گرفت و یک جعبه کامل دستمال‌ کاغذی تمام کردم. خواندن رشته عصب‌شناسی به من چیزهای زیادی یاد داده بود. می‌دانستم که چطور مواد شیمایی از طریق مغز ترشح شده و کنترل احساساتم را در دست گرفته‌اند. می‌خواستم از علم برای متقاعد کردن خودم استفاده کنم و کاری کنم تا خیلی سریع هورمون‌ها پایدار شوند و احساس بهتری داشته باشم.

متاسفانه، سال‌ها درس خواندن نمی‌تواند به اندازه یک تجربه واقعی در مورد دلی شکسته به شما بیاموزد.

دلم می‌خواست به وسط رابطه برگردم. روزهای اول رابطه را نمی‌خواستم، دلم برای آن روزها تنگ نشده بود، برای آن عدم اطمینانی که در دوران اول آشنایی موج می‌زند. و مسلما آخرش را هم نمی‌خواستم. دلم می‌خواست یک راست به روزهای میانی رابطه برگردم، زمانی‌که همه‌چیز آرام، روتین و قابل اعتماد بود. روزهای آسان بدون درد.

هر دو آدمهای فعالی در زندگی کاری خود بودیم و به هم برنخوردیم تا زمانی که یک دوست ما را به هم معرفی کرد. اصلا مایه تعجب نبود که همدیگر را ندیده بودیم او ورزشکار بود و من حتی نمی‌توانستم دو قدم بدون سکندری خوردن راه بروم.

ارتباط ما بسیار قوی و بدون تلاش خاصی پیش رفت. وقتی کنار هم در اتاق او یا من کار می‌کردیم، من از نوع سکوتی که جریان داشت و قبلا مرا آسیب‌پذیر می‌کرد به شدت احساس امنیت می‌کردم.

طوری که انگشتهایش را سر می‌داد لای انگشتانم را عاشقانه دوست داشتم یا زمانی که یک انگشتم را فشار می‌داد فقط برای اینکه بگوید کنار من است. برق این لمس آبشاری از اکسی‌توسین روانه بدنم می‌کرد، سطح کورتیزولم را پایین می‌آورد و شفقتی نگفتنی وجودم را فرا می‌گرفت.

با دوپامینی که در خونم ترشح می‌شد، سرشار از حس نشاط و سعادت می‌شدم. کنارش به خواب می‌رفتم در حالیکه دستم روی سینه‌اش بود و مترونوم ضربان قلبش آرامم می‌کرد.

تصادفی نیست که احساسات مثبت اینقدر خوب هستند؛ هورمونهایی که در زمان شادی، عشق یا مورد تقدیر واقع شدن ترشح می‌شوند ضربان قلب را منظم می‌کنند. این ضربان منظم ریتم را برای بقیه بدن تنظیم می‌کند و مابقی مکانیزم‌ها سینک می‌شوند. زمانی که بدن در تعادل کامل است، زندگی بسیار ساده‌تر می‌شود.

کاش می‌توانستم بگویم که خیلی سریع دل شکسته‌ام التیام یافت. برای اینکه دیگران نفهمند، دردم را پنهانی نگه داشتم، شب‌ها در دستشویی گریه می‌کردم و امیدوار بودم که هم‌خانه‌ام چیزی نشنود.

وقتی به یاد می‌آوردم که مادرم چه می‌گفت از خودم شرمنده می‌شدم. مادرم معتقد بود که «اگر او تو را نمی‌خواهد، تو هم او را نمی‌خواهی.» تلاش می‌کردم وقتم را صرف دوستان و کارم کنم تا بتوانم برای مدرسه پزشکی در چند ماه بعد آماده شوم. دلم می‌خواست مطمئن و متکی به خود باشم.

اما درد قلب مانند هر درد دیگری است و زمان می‌برد تا بهبود یابد.

چیزی که در مورد درد دل شکسته عجیب است این است که بدن این درد را مانند هر درد فیزیکی دیگری درک می‌کند. عشق همان مدارهای مغزی را فعال می‌کند که کوکائین فعال می‌کند. از دست دادن عشق می‌تواند دردی مثل ترک کوکائین، دراگ یا الکل ایجاد کند.

صرفنظر از اینکه درد شکست عشقی داریم یا ترک مواد مخدر سلول‌های عصبی یک کار را می‌کنند. و ما تنها یک راه برای بهبود می‌شناسیم: دوز بالاتر!

مانند یک معتاد با خودمان برای هر تصمیم کوچکی بحث می‌کنیم: «آیا باید به او تلفن کنم؟»، «نه نباید افسرده باشم». وقتی گیرنده‌های درد کار خود را شروع می‌کنند، نتیجه این می‌شود که ما احساس شکستگی می‌کنیم شکستی که هم فیزیکی است و هم احساسی.

چیزی که در آن زمان نمی‌دانستم این است که نقطه روشنی هم وجود دارد. داروسازی مدرن، یک داروی بدون نیاز به نسخه پزشک در دسترس ما گذاشته که احساسمان را بعد از شکست عشقی بهتر می‌کند.

در پژوهش‌هایی که در سال ۲۰۱۰ منتشر شد، پژوهشگران دریافتند که استامینوفن می‌تواند درد فیزیکی و عصبی ناشی از طردشدگی اجتماعی را چه در روابط عاشقانه و چه در دوستی یا دیگر موارد بهبود دهد.

پس اگر دلتان شکسته، حتما استامینوفن را امتحان کنید.

درد ترک کردن نهایتا پایان می‌پذیرد، همینطور درد طرد شدن. متنفرم از اینکه چقدر گریه کردم، از همه آن زمان‌هایی که با دلتنگی او تلف کردم. متنفرم از اینکه چقدر آسیب دیدم، اما باز هم شدیدا بابت رابطه‌ای که داشتیم سپاسگزارم چرا که به من یاد داد دوست داشتن و دوست داشته‌شدن چه طعمی می‌دهد.

حالا می‌دانم که چه می‌خواهم: رابطه‌ای که مرا سرشار از دوپامین کند، رابطه‌ای که  وقتی انگشت‌هایش را لای انگشتانم می‌پیچید، ضربان قلبم را آرام کند. می‌دانم که درست این است که بتوانم آزادانه ساعتها حرف بزنم و در عین حال هر زمان که خواستم سکوت کنم. حالا زمان زیادی برای جستجوی این احساس صرف نمی‌کنم چون وقتی بیاید آن را خواهم شناخت، نمی‌خواهم به اجبار آن را ایجاد کنم  وقتی که وجود ندارد.

اخیرا، این من بودم که قلب کسی را شکستم. او دوست من بود اما گفت که می‌خواهد چیزی بیشتر از یک دوست باشد. من به او این شانس را دادم چرا که به نظرم لیاقتش را داشت. یک روز با هم برای صبحانه رفتیم یک بار برای ناهار و یک بار برای شام. بودن با کسی که تا آن اندازه به من اهمیت می‌داد احساس خوبی داشت، اما وقتی دستم را می‌گرفت خبری از دوپامین نبود و ضربان قلبم تغییری نمی‌کرد.

تلاش کردم که با مهرباتی و احترام رابطه را پایان دهم، اما گیجی و تنش در چشم‌هایش هویدا بود چرا که زمانی‌که من داشتم از دلایلم می‌گفتم اعصاب پاراسمپاتیک او کار خود را آغاز کرده بودند. می‌توانستم تصور کنم که ماهیچه‌های دستگاه گوارشش منقبض شده و ضربان قلبش کندتر می‌شود.

من قبلا درست همانجا بودم، جای او! می‌دانستم که او خوب خواهد شد… و می‌خواستم این را به اون بگویم اما تجربه به من آموخته بود که من آدم مناسبی برای کمک کردن نیستم.

تضاد میان سر و قلبم-  اینکه می‌خواستم او را آرام کنم ولی می‌دانستم که نباید- ضربان قلبم را بالا برده بود و بدنم را به لرزه انداخته بود. پس به سادگی در آغوشش کشیدم و خداحافظی کردم با این امید که کسی دیگر کمی استامینفون (تایلنول) به او بدهد.

منبع: از زندگی و جامعه

لینک مطلب اصلی:

Can Tylenol heal a broken heart?