صفحه اصلی  »  2016 July
مرداد
۸
۱۳۹۵
قاچاق انسان و خشونت خانگی: آنچه که باید بدانیم
مرداد ۸ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
walk-human-trafficking-12136-large
image_pdfimage_print

ترجمه: نرگس ثباتی

قاچاق انسان و خشونت خانگی می تواند به صورت یک سری خشونت های ادامه دار رخ دهد، و اقدامات افراد دخیل در قاچاق انسان معمولا با خشونت خانگی در هم‌آمیخته شده است.

تعریف خشونت خانگی

وزارت دادگستری خشونت خانگی را به عنوان الگویی از رفتار آزارگرانه در هر رابطه ای تعریف می کند که از سوی یک شریک رابطه برای کسب یا حفظ قدرت و کنترل روی شریک رابطه نزدیک خود به کار برده می شود. خشونت خانگی می تواند به شکل فیزیکی، جنسی، عاطفی، اقتصادی، یا روانشناختی باشد که شخص دیگر را تحت تاثیر قرار می دهد. این اقدامات شامل هر رفتاری می شود که موجب ترساندن، استفاده ابزاری، تحقیر، انزوا، ارعاب، تهدید، اجبار، سرزنش، صدمه زدن، یا مجروح ساختن شخص مقابل شود. خشونت خانگی روی عزت نفس شخص تاثیر می گذارد. قاچاقچیان انسان اغلب از این عزت نفس پایین آمده قربانیان خود که زندگی خانوادگی توام با خشونت داشته اند، سوء‌استفاده می کنند. در مقابل، قربانیان قاچاق انسان هم اغلب در برابر حوادث خشونت خانگی در آینده آسیب پذیر هستند.

اقدامات افراد دخیل در قاچاق انسان اغلب با رفتارهای خشونت خانگی عجین شده اند

خشونت خانگی و قاچاق انسان به شکل پیچیده ای درهم آمیخته هستند. خشونت خانگی و قاچاق انسان تشابهات و نقاط ارتباط متعددی با هم دارند، مثلا قاچاقچیان انسان خود آزارگرانی هستند که دست به خشونت خانگی می زنند، قاچاقچیان از سابقه پیچیده قربانیان خود در لمس خشونت خانگی (یعنی قربانی خشونت خانگی یا شاهد خشونت خانگی بودن)، سوء استفاده می کنند تا انواع بیشتری از خشونت و آزار را در حین قاچاق انسان بر آنها روا دارند، مرتکبان خشونت خانگی از سابقه قربانی در قاچاق انسان سوء استفاده می کنند تا او را ترسانده، کنترل کرده و بیشتر آزار دهند، و خشونت خانگی و قاچاق انسان درعین اینکه دو پدیده جدا در زندگی قربانی هستند، اما بر توانایی قربانی در اعتماد به موسسات، ساختارهای اجتماعی، و به طور کلی مردم، تاثیر منفی می‌گذارند.

وقتی قاچاقچیان انسان مرتکبان خشونت خانگی هم باشند، تشخیص این دو نوع خشونت از هم می تواند مشکل شود، و گاه جدا کردن آنها غیرممکن است. تقسیم بندی افراد به قربانی قاچاق انسان یا قربانی خشونت خانگی ممکن است گزینه های قربانی برای خدمات اجتماعی و راه حل های حقوقی را محدود سازد. به علاوه، راه حل های حقوقی و محکومیت های کیفری به تنهایی نوع خشونت روا داشته بر یک فرد را تعیین نمی کند. در زیر مثال هایی از مواردی آمده که خشونت خانگی و قاچاق انسان می توانند با هم براساس یک سری دلایل یکسان پدیدار شوند:

  • بردگی داوطلبانه در ازدواج: در مواردی که قاچاقچیان انسان همسران خود را به انجام خدمات یا کار، مثل کار در خانه، کار در تجارت های خانوادگی، یا کار جنسی مجبور می کنند. این قاچاقچیان ممکن است معمولا همسران خود را مورد آزار فیزیکی و جنسی هم قرار دهند، و نیز آنها را با مهاجرت و پیامدهای حقوقی و قانونی تهدید کنند.
  • اقتصادهای مبتنی بر سوء استفاده جنسی:‌ در مواردی که فرد گرفتار قاچاقچیانی می شود که به او اظهار عشق و علاقه می کنند. این موارد شامل اظهار عشق دروغین و فریبکارانه،‌ تجاوز،‌ و سپس الگویی مجزا از خشونت خانگی برای کنترل یا متقاعد ساختن قربانی به مشارکت در فعالیت کسب درآمد از رابطه جنسی (یعنی روسپی گری یا هرزه نگاری) می شود.
  • دیگر کارهای اجباری: مواردی که در آنها افراد توسط اعضای دیگر خانواده خود (علاوه بر شریک نزدیک زندگی)‌ برای موقعیت های کاری اجباری (برای مثال کار در رستوران، فروشندگی،‌ یا خدمتکاری) قاچاق می شوند.

شباهت ها و تفاوت های بین خشونت خانگی و قاچاق انسان

قاچاق انسان و خشونت خانگی شکل هایی از اِعمال قدرت و کنترل هستند.  قربانیان قاچاق انسان نیز مانند قربانیان خشونت خانگی اغلب از خشونتِ دیگر اعضای خانواده یا نزدیکان خود رنج می برند. قربانیان خشونت خانگی و قاچاق انسان شکل های مشابهی از خشونت و آزار را تجربه می کنند: خشونت فیزیکی و جنسی،‌ انزوای فیزیکی یا ذهنی، ‌تهدید به آزار و شکنجه،‌ تخریب شخصیت و نامیده شدن با اسامی تحقیرآمیز، ‌کنترل مدارک مهاجرتی و مالی، ‌و تهدید به آزار با فرایندهای حقوقی (برای مثال دیپورت شدن یا شکایت حقوقی).

افراد بسیار اندکی که از درب دفتر مشاوران و خدمات دهندگان اجتماعی داخل می آیند خود را قربانی قاچاق انسان یا خشونت خانگی می دانند. بنابراین،‌ آنها معمولا از حمایتهای قانونی، ‌حق و منابع موجود برای کمک به بهبود خود آگاهی ندارند. قربانیان قاچاق مهاجران و خشونت خانگی برای ترک موقعیت نامناسب خود از موانع بزرگ دیگری هم رنج می برند، ازجمله توانایی صحبت کردن به زبان جدید،‌ ترس از اِعمال قانون،‌ فقدان آگاهی درباره حقوق و قوانین، فقدان آگاهی درباره خدمات موجود، ‌ترس از دیپورت شدن، ‌و ملاحظات فرهنگی خاص. علی رغم این شباهت ها، باید به تفاوت روش های قاچاق انسان و خشونت خانگی هم اشاره شود.

تفاوت اصلی آنها تعریف حقوقی این دو است. هدف اصلی قاچاق انسان سوء استفاده است، به طوری که طی این اقدام یک شخص از آزار شخص دیگر سود یا مزایایی به دست می آورد. قربانی قاچاق انسان باید اعمال زور (کتک)، فریب (اینکه چگونه به او دروغ گفته اند) و اضطرار (تهدید) را ثابت کند (مگراینکه این افراد در اقتصادهای جنسی وارد شده و اصطلاحا قربانی قاچاق جزئی شده باشند). خشونت خانگی اما بر خلاف قاچاق انسان، ‌الگویی از آزار در روابط نزدیک است. این تفاوت در تعریف ها، واکنش های متفاوتی را هم می طلبد.

حمایت و حفاظت از افراد قاچاق شده معمولا با همکاری آنها در بازجویی ها و پیگرد قاچاقچیان ارتباط تنگانگی دارد. از آنجا که قاچاقچیان ممکن است از شبکه های پیچیده ای برای آزار چندین قربانی بهره ببرند، ‌تصویر قاچاق اینست که چگونه یک فرد می تواند “چندین بار فروخته شود”. بنابراین، به قربانیان قاچاق به مثابه نیروی کار “قابل مصرف” نگاه می شود. در مقابل،‌ خشونت خانگی به وسیله یک رابطه ناسالم بین آزارگر و فرد قربانی تعریف می شود، که می تواند، در بدترین حالت به خود-دیگرکشی (خودکشی پس از قتل دیگری) منجر گردد؛ داده ها نشان می دهد که ۹۵ درصد از خود-دیگرکشی ها با خشونت خانگی آغاز شده است. به علاوه،‌ در قاچاق انسان بیشتر از خشونت خانگی سوء استفاده انجام می گیرد، ‌و [درنتیجه] منابع باید طوری تنظیم شده و توسعه یابند که به نیازهای فردی که مورد قاچاق قرار گرفته پاسخ دهند.

استفاده از یک رویکرد قربانی-محور در رفتار با قربانیان خشونت خانگی و قاچاق انسان

“رویکرد مبتنی بر قربانی خشونت خانگی” (رویکرد قربانی محور) برای رفتار و خدمات دهی، مدلی برای پشتیبانی از قربانیان قاچاق انسان است. رویکرد قربانی-محور تاکید می کند که توامندسازی شخص، پیشنهاد دادن گزینه های انتخابی، و احترام به انتخاب ایشان کارامدترین ابزار برای پاسخ دهی به نیازها و اهداف آنها است. مشاوران خشونت خانگی روی ارائه خدمات داوطلبانه، عاری از قضاوت، مناسب از نظر فرهنگی و زبانی، و مطابق با اولویت ها و نگرانی های شخص مراجعه کننده تاکید می کنند. آنها همچنین برای کاهش تمایل جامعه به “سرزنش قربانی” گام های بزرگی برداشته اند. برای مثال، مشاوران خشونت خانگی برای کمک به قربانیان خشونت خانگی آموزش دیده اند، حتی اگر خود قربانی قبلا انتخاب کرده که با شریک آزارگر خود از در آشتی درآید. رویکرد قربانی-محور برای قربانیان قاچاق انسان، برای مثال، به معنای ارائه کمک های عاری از قضاوت به آنهاست حتی اگر خود آنها در قاچاق خود و رد شدن از مرز نقش داشته باشند، به تن فروشی راضی باشند، یا به عنوان بخشی از آزار و اذیت خود، در فعالیتهای جنایی دیگر شرکت داده شده باشد.

قربانیانی که از قدرت تصمیم گیری برخوردارند، با سرعت بیشتری امنیت، ‌اعتماد و عزت نفس خود را دوباره به دست می آورند و در موارد حقوقی به عنوان شاهدانی قدرتمندتر ظاهر می شوند. وقتی قربانیان قاچاق انسان از کمبود حس کنترل روی موارد مربوط به خود رنج می برند، ممکن است از خدمات و فرایندهای حقوقی انصراف داده، دچار صدمه روانی مجدد شده، از گفتن حقیقت امتناع ورزیده، دوباره به سوی قاچاقچیان خود برگردد، و/یا وارد روابط استثمارگرانه جدید شود. ارائه کنندگان خدمات باید متوجه باشند که اگرچه قربانیان قاچاق انسان در دستان قاچاقچی خود از آزارهای غیرقابل تصوری رنج برده اند، قربانیان ناگزیر و درمانده نیستند. این ایده “نجات” قربانیان قاچاق آنها را به ایجاد این هویت “قربانی محض” درمانده سوق می دهد، که با مدل توامندساز قربانی-مجور در تضاد است.

مشاوران خشونت خانگی می‌توانند خدمات مناسبی به قربانیان خشونت خانگی ارائه دهند

بسیاری از ارائه دهندگان خدمات اجتماعی به [قربانیان] قاچاق انسان مشاوران متخصص در درمان قربانیان خشونت خانگی و تجاوز جنسی بوده‌اند، که حتی پیش از تصویب قانون TVPA فدرال در سال ۲۰۰۰ به قربانیان قاچاق خدمات ارائه می کردند. مشاوران خشونت خانگی در استفاده از چارچوب سازمانی اداره خود برای کمک به دسترسی قربانیان به مسکن، خدمات درمانی، مترجم، خطوط بحران (خطوط تلفن مخصوص)، حق ویژه در بهره مندی از مسوول رسیدگی به پرونده، و ارائه دهندگان خدمات متخصص موارد اِعمال قدرت و اجبار، محرمانگی، کار با قربانیان آسیب های روحی روانی، و صلاحیت فرهنگی و زبانی، دارای اختیارات مناسبی هستند.

مشاوران و پناهگاه های خشونت خانگی معمولا قربانیان خشونت خانگی را حمایت می کنند. بودجه مخصوص [حمایت از قربانیان و مبارزه با]  قاچاق انسان برای تامین حمایت طولانی مدت لازم برای پرداختن به این مشکل همیشه ناکافی است و درنتیجه مشاوران خشونت خانگی و پناهگاه ها اغلب سخاوتمندانه با بودجه دیگر موارد خشونت خانگی از اشخاص قربانی قاچاق انسان حمایت کرده و هزینه های بلندمدت را جذب می کنند. هرگونه قطعِ بودجه [مبارزه با] خشونت خانگی و قاچاق انسان موجب کاهش توانایی های افرادی خواهد شد که به تامین خدمات اجتماعی و حقوقی برای حمایت از قربانیان قاچاق انسان، مبادرت می ورزند. 

توصیه ها

۱.  تحقیق درباره اینکه آیا شخص می تواند هم خشونت خانگی و هم قاچاق انسان را تجربه کرده باشد، و جستجو برای تمامی خدمات و راه حل های قانونی ممکن

۲. شناسایی روابط، شباهت ها، و تفاوت های بین قاچاق انسان و خشونت خانگی
۳. استفاده از یک رویکرد قربانی-محور برای خشونت خانگی به منظور توامندسازی قربانیان قاچاق انسان

۴. تعدیل و تقویت خدمات مربوط به خشونت خانگی به منظور حمایت از قربانیان قاچاق انسان

۵. افزایش بودجه مخصوص کمک به افراد قربانی قاچاق انسان درعین آگاهی از اینکه قطع بودجه حمایت از قربانیان خشونت خانگی و قاچاق انسان به هر دوی آنها صدمه خواهد زد

۶. تقویت تلاش های هماهنگ در سطح سازمان ها که موجب رجحان رویکردهای “قربانی-محور” می شوند (یعنی، قانون خانواده، قانون مهاجرت، قانون کیفری، خدمات اجتماعی، اجرای قانون، خدمات حفاظتی و ارائه کنندگان مراقبت های بهداشتی/درمانی).

منبع: Freedom Network USA

مرداد
۸
۱۳۹۵
روز جهانی علیه قاچاق انسان، روزی از جنس دیگر
مرداد ۸ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
636024662939166272
image_pdfimage_print

«همه کشورها باید دست در دست هم برای غلبه بر این تهدید فراملی تلاش کنند. این تلاش از مسیر حمایت و حفاظت از قربانیان و نیز تعقیب و محاکمه مجرمان می‌گذرد. بیاید در روز جهانی علیه قاچاق انسان، همه با هم به نام عدالت و شرافت برای همگان، برای اقدامی عملی عهد کنیم.»  پیام بان‌ کی‌مون، دبیرکل سازمان ملل، به مناسب روز جهانی علیه قاچاق انسان  

خانه امن: قاچاق انسان، سالانه زندگی میلیون‌ها نفر را جهان به هم می‌ریزد. قاچاق انسان چه با هدف استثمار نیروی کار آنها و چه با هدف استثمار جنسی آنها از چهره‌های زشت ستم بشر علیه بشر است که همچنان در قرن بیست و یکم هم ادامه دارد. تمرکز خانه امن در روز جهان مبارزه با قاچاق انسان، بر فروش کودکان و نوزادان است که می‌توان آن را از مصادیق بارز خشونت خانگی دانست. همان‌طور که بان‌ کی‌مون هم پیشتر گفته است: دختران آسیب دیده بخش بزرگ قربانیان قاچاق انسان هستند.

در خانه امن بخوانید: 

قاچاق انسان و خشونت خانگی، ترجمه‌ای از نرگس ثباتی

گفتگو ماهرخ غلامحسین‌پور با حسین رئیسی، حقوقدان و وکیل دادگستری: ازدواج در کودکی، پوششی برای خرید و فروش کودکان

نوشته محمد اولیایی‌فرد، وکیل دادگستری با: تلاقی زندگی آمنه و ناهید: نگاهی به قوانین درباره کودک فروشی

گزارشی درباره کودکانی که در دوره جنینی معامله می‌شوند

معامله کودکان، دردی که درمان ندارد

به پادکست فقر، خرید و فروش کودکان و ازدواج اجباری گوش کنید.

مرداد
۷
۱۳۹۵
عشقمان با هیپاتیت نمی‌میرد
مرداد ۷ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Caption:  malecula/ Bigstock.com
image_pdfimage_print

Photo: malecula/ Bigstock.com

بیادمان باشد بیماری خبر نمی‌کند. نباید از خاطر ببریم زمانی که خودمان یا شریک جنسیمان مبتلا به هیپاتیت یا‌‌ همان «التهاب پارانشیم کبدی» می‌شویم، دنیا به آخر نرسیده و راه‌هایی برای ادامه یک زندگی عادی و حفظ مفهوم خانواده وجود دارد.

 نخستین قدمی که باید برداریم، گرفتن کمک و مشاوره از کسانی است که می‌توانند به روش علمی، راهنمایمان باشند چرا که به راحتی می‌شود با درایت، پیشگیری و مشاوره، زندگی زناشویی را از نابودی حتمی نجات داد.

هیپاتیت نوعی بیماری مرموز و چند شاخه است که تا به حال هشت نوع آن شناسایی شده و می‌تواند منشا باکتریایی یا ویروسی داشته باشد. هیپاتیت ویروسی گاهی از یک بیماری شبه سرماخوردگی شروع می‌شود.

اما انواع پیچیده‌تر آن هم وجود دارند، هیپاتیتی به اسم هیپاتیت «سی» که بر اثر از کار افتادن کبد نمایان شده و همچون ویروس اچ آی وی، از طریق خون آلوده، رابطه جنسی، استفاده از سرنگ مشترک، خالکوبی، تتو یا زخمی شدن عضوی از اعضای بدن در محیط آلوده و عفونی بیمارستانی منتقل می‌شوند. یا هیپاتیتB که احتمال انتقال ویروس آن از طریق استنشاق سرم افرادی که با درصد بالای آلودگی این بیماری مواجهند، قابل انتقال است و به طور مستقیم کبد را هدف می‌گیرد.

اما علی‌رغم پیچیدگی برخی از انواع این بیماری، راه‌های متعددی برای حفظ زندگی مشترک زوج‌هایی که یکی از طرفینش به این بیماری مبتلاست، وجود دارد.

علی راستش را گفت

 علی را از طریق فعالیت در یکی از وبلاگ‌های مرتبط با هیپاتیت پیدا می‌کنم، به او ایمیل می‌زنم، با خوشرویی و به سرعت پاسخم را می‌دهد. می‌گوید که بعد از یک بیماری سخت و انجام عمل کلیه متوجه شده که مبتلا به هیپاتیت سی است. از‌‌ همان اول مسئله را صادقانه با همسرش در میان گذاشته و تاکید کرده که به او حق می‌دهد زندگی زناشویی‌اش را ترک کند.

علی به خانه امن می‌گوید: «علیرغم تصورم، همسرم با خوشرویی و دلسوزی با این مسئله مواجه شد. استدلال او در پاسخ درخواستم این بود که «درست است که تو بیماری، اما عشقمان هنوز نمرده و ما می‌توانیم پیشگیری و مراقب کنیم.»

علی که حدس می‌زند به علت دریافت فرآورده خونی آلوده بعد از جریان عمل کلیه به این بیماری مبتلا شده توضیح می‌دهد: «از آن اتفاق تا به حال یازده سال گذشته، ما یک دختر هشت ساله داریم. من با مراقبت و همکاری پزشکم توانسته‌ام شمارش ویروسم از شش هزارتا را به صفر برسانم. ما رابطه جنسی متعادلی داریم و به توصیه مشاور و سکس تراپیستی که به او مراجعه کرده‌ایم از کاندوم و وسایل پیشگیری استفاده می‌کنیم و همسرم کماکان یک فرد سالم است. »

آمار دقیقی از مبتلایان وجود ندارد

گرچه آمار دقیقی از مبتلایان به هیپاتیت در ایران وجود ندارد اما به طور تقریبی و با یک حساب سرانگشتی به نظر می‌رسد دو میلیون نفر ناقل هیپاتیت B هستند. در مورد آمار مبتلایان به هیپاتیت C نیز، سال گذشته رئیس مرکز بیماری‌های واگیردار وزارت بهداشت گفت ۲۰۰ تا ۲۵۰ نفر در کشور به این شاخه از هیپاتیت مبتلا هستند.

البته باید گفت این‌ها افرادی هستند که نسبت به بیماری خودشان مطلع و آگاهند، چرا که مهم‌ترین خصیصه بیماری هیپاتیت، پنهان و مرموز بودن آن است و تقریبا بیش از نود درصد بیماران هیپاتیتی نسبت به بیماری خودشان مطلع نمی‌شوند.

همین مسئله نیز در شیوع هر چه بیشتر این بیماری مرموز و خاموش موثر است. مهم‌ترین مشکل بیماری هیپاتیت این است که علائم آشکاری در مورد بیماری وجود ندارد. ویروس در خون باقی می‌ماند و گاهی آن چنان این ویروس مغفول می‌ماند که تبدیل به سرطان کبدی می‌شود. ما ممکن است سال‌های سال با شریک جنسیمان در ارتباط باشیم، حتی خودمان به این بیماری مبتلا باشیم اما از وجود این نارسایی کاملا بی‌اطلاع بمانیم.

آنچه وجه تشابه هیپاتیت سی با اچ آی وی است، این است که این بیماری از طریق خون فرد آلوده به دیگری منتقل می‌شود، یعنی با‌‌ همان روش‌های انتقال ایدز، استفاده از سرنگ آلوده، رابطه جنسی کنترل نشده و فرآورده‌های خونی آلوده می‌توان بیماری را به دیگری منتقل کرد.

پنهان کردن هیپاتیت، خشونت آشکار است

همیشه اوضاع آن طورکه «علی» مدیریت کرده، پیش نمی‌رود و گاهی یکی از شرکای جنسی در یک رابطه زناشویی علیرغم اطلاع از شرایط بیماری، آن را پنهان می‌کند.

 مهری را هم از طریق‌‌ همان وبلاگ مرتبط با بیماران هیپاتیت شناسایی می‌کنم، او می‌گوید: «مبتلا به هیپاتیت B بود. از قبل از عروسی می‌دانست مبتلا شده، خودش که انکار می‌کند اما دکتر به من گفت با یک آزمایش خون ساده می‌شود فهمید. من متعجبم چطور در جریان آزمایش ضمن عقد دکتر متوجه نشد؟ ما در یک شهرستان کوچک با هم ازدواج کردیم و آن‌ها همدیگر را رو در رو می‌شناسند، احتمالا با دکتر تبانی کرده به هر حال. اما چیزی که مرا رنج می‌دهد این است که چرا با اینکه می‌دانست به این بیماری مبتلاست باز هم به سکس بدون پوشش و کاندوم و سکس دهانی اصرار می‌کرد؟»

کاری که همسر مهری کرده ‌‌نهایت خشونت و بی‌انصافی در جریان یک رابطه سالم زناشویی است. «مهری» هم الان یک فرد مبتلاست. او یکبار دچار سیروز کبدی شده و حتی دکتر احتمال می‌داده که ممکن است دچار «انسفالوپاتی» شود، وضعیتی که می‌تواند منجر به مرگ فرد مبتلا به هیپاتیت B شود. با همه این‌ها او خوشحال است که با درک به موقع وضعیت، حداقل از بچه دارشدنش جلوگیری کرده و توانسته جلوی فاجعه را بگیرد.

چگونه یک رابطه زناشویی سالم داشته باشیم؟

دکتر النا یعقوبی با شنیدن سرگذشت «مهری» به خانه امن می‌گوید: «احتمالا علت این پنهانکاری می‌تواند ترس از دست دادن شریک زندگی یا بهم خوردن نظم و چهارچوب زندگی خانوادگی باشد. »

او می‌گوید به لحاظ علمی احتمال انتقال ویروس هـپاتیت B بین پنجاه تا صد برابر آسان‌تر و بیشتر از HIV یا ویروس مولد ایدز است و با تماس جنسی فرد ناقل یا آلوده به ویروس – که غالبا ابتلائشان هم بدون علامت مشخص است- منجر به انتقال هپاتیت مى شود.

او تشریح می‌کند که ویروس هپاتیتB علاوه بر خون، در تمام ترشحات بدن از جمله منى، ترشحات واژن، بزاق و اشک فرد مبتلا وجود دارد و بر اساس تحقیقات انجام شده، احتمال انتقال این بیماری از مرد آلوده به ویروس هپاتیت به مراتب بیشتر از زن آلوده است.

به گفته این پزشک؛ علت عمده انتقال، وابسته به نوع رفتار فرد در حین فعالیت جنسى است و نه جنس فرد.

او احتمال انتقال بیماری با بوسه هاى طولانی مدت، مکیدن لب‌ها و زبان؛ بخصوص اگر ترک یا زخمی در این نواحى وجود داشته باشد و احتمال انتقال با تماس مقعدى را به مراتب بیشتر از تماس واژینال می‌داند.

دکتر «یعقوبی» می‌گوید: خطر تماس مقعدى و واژینال از تماس دهانى بیشتر است و هر گونه تماس پرخطر بدون بهره‌گیری از روش‌هاى جلوگیرى با افرادی غیر از همسر می‌تواند خطر ابتلا را دو چندان کند.

او به بیماران توصیه می‌کند با اقدامات مراقبتى لازم وایجاد مانع بین انتقال ترشحات بدن، اعم از ترشحات واژینال، دهانى و انگشتی و با استفاده از واکسیناسیون براى سایر اعضای خانواده، کنترل ویروس هپاتیت را در دست بگیرند.

مرداد
۵
۱۳۹۵
در آستانه طلاقی‌ها بخوانند: چرا از طلاق می‌ترسیم؟
مرداد ۵ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۲
, , , ,
Photo: Ocus Focus/Bigstock.com
image_pdfimage_print

Photo: Ocus Focus/Bigstock.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

ممکن است بارها با هم جنگیده باشید، ممکن است هیچ کدامتان آدم بد ماجرا نباشید اما از سر خشم آنی حتی همدیگر را زده باشید پشت بند یک مشاجره، ظرف و ظروف ادویه و بساط آشپزخانه را کوبیده باشید کف زمین و بوی تخم شربتی و پودر گشنیز همه جا را فرا گرفته باشد. ممکن است بی هوا یک لیوان پایه‌دار را پرت کرده باشید سمت طرفتان و خون شره زده باشد روی لباسش و با احساس گناهی که بهتان دست داده خزیده باشید گوشه عمیق‌ترین حستان.

ممکن است کبودی زیر چشمتان را پیش چشم دیگران گذاشته باشید به حساب افتادن از پله و هر روز هم روی کبودی تیره‌ای که توی ذوق می‌زده، یک عالمه کرم پودر مکس فکتور مالیده باشید، اما هنوز هم احساس نکرده باشید وقتش رسیده، اما گوشتان را تیز کنید. ندای قلبتان را ندیده نگیرید چون راه نجاتتان بعد از عبور از این تونل وحشت، تونلی به نام پروسه جدایی روشن و آشکار خواهد شد. باید باور کنید که پشت بندش نور خواهد بود.

در آن لحظه‌هایی که از شدت ترس، فلج شده و خودتان را به یک رابطه مرده آویزان کرده‌اید و می‌خواهید هر جور که شده با هر روش نخ‌نما و ویرانگری حفظش کنید حتی فکرش را هم نمی‌کنید که روزی می‌رسد که بابت هر لحظه تاخیرتان با خودتان به جدال می‌افتید و از دست دادن آن سال‌ها و لحظه‌ها می‌شود عمیق‌ترین غمی که در درونتان رسوب کرده و کارتان می‌شود آه کشیدن و سرزنش کردن خودتان که ای کاش همان سال، ای کاش همان روز، ای کاش همان دم … به درک و دریافت امروزم رسیده بودم و این سالهای باقیمانده را نجات داده بودم.

عمیق‌ترین باروهای عرفی

ترس از طلاق برگرفته از عمیق‌ترین باورهای عرفی ماست. وحشت قضاوت شدن بزرگترین ترس درونی ماست. ما از ترسمان در کنار هم می‌مانیم، سکوت و بدبینی و کینه و تاریکی جای مهرمان را می‌گیرد. در یک خانه زندگی می‌کنیم اما همدیگر را گم کرده‌ایم، دلیل ترس‌های مردانه را نمی دانم اما به خوبی ترس‌های زنانه را می‌شناسم.

یکی از عمیق ترین ترس‌هایی که از طلاق برایمان دیو و غول دو دم و دو سری می سازد، واهمه از دست دادن «نقش مردانه» خانه است. جایگاه مدیر و مدبری که با یک انگشتش همه درهم ریختگی‌ها را سامان می‌داده و البته این جایگاه، غالب مواقع ذهنی و ناشی از توهمات تربیتی ماست.

از کودکی پدر و مادرها و پدربزرگ و مادربزرگ هامان با مهر و توجه بیشتری که به افراد ذکور خانواده دارند، به ما می‌فهمانند که نقش و جایگاه اجتماعی مردان خانه چیز دیگری است.

داستان مرد خانه

این تصور غیرواقعی در درون ما شکل می‌گیرد که هر چقدر هم که موثر باشیم، باز هم تمام گره مشکلات زندگی با دست تدبیر و مدیریت مرد خانه است که گشوده می‌شود. به همین دلیل هم از تنها شدن و گم کردن هسته اصلی مدیریت خانه می‌ترسیم، جایگاهی که اگر نباشد لابد شیرازه زندگی‌مان از هم خواهد پاشید. اما اگر این شمایید که با همت و تلاشتان، مرد همراهتان را به امروزی رسانده‌اید که هست، از هیچ نترسید و واهمه نکنید، شمایی که دیگری را زیر پوستی و با حمایت‌های همه جانبه به مسیر ترقی کشانده‌اید، بی‌تردید خودتان می‌توانید راهنمای زندگی خودتان هم باشید .

«فتانه» یکی از دوستان من است که با بخشی از این ترس‌ها ، سر و کله زده: «همه کارهایی که در عرف ما بهشان می گویند «امور مردانه » را خودم انجام می دادم. از اسباب کشی گرفته تا عوض کردن لامپ‌ها، یک بار وقتی از ماموریت برگشته بود و در زده بود، همسایه‌مان به او گفته بود ، همسرت از اینجا اسباب‌کشی کرد و رفت. این هم آدرس جدیدش.

نمی‌دانم با قدرت و توان روحی که من داشتم چرا باور نمی کردم که همیشه مدیر واقعی خانه خودم بوده‌ام.  نقشی که از آن چشم می پوشیدم و افتخارش را به دیگری می‌دادم‌. در دنیای دیگران هنوز هم اوضاع به همان منوال است. کمکی که برای نگهداری پدر و مادرم می‌کنم قابل مقایسه با توان و تلاش برادرم نیست، اما نگاه والدینم همیشه به دست های اوست. من می‌برمشان دستشویی، لگن می‌گذارم برای مادرم، شیفت شب بیمارستان می‌مانم و با اضافه کاری خرج داروهایش را تامین می‌کنم، برادرم هفته ای یک بار مثل یک میهمان گذری، اینجا عبور می‌کند. اما باز هم نقشی که او ایفا می کند برایشان چیز دیگری است. در مورد خودم باید بگویم برایم مهم این است که چیزی تغییر کرده در عمیق‌ترین لایه‌های درونی‌ام و من دیگر هیچ توجهی به آموخته‌های غلط  آنان ندارم.

وحشت قضاوت شدن

ترس اساسی و مهم دیگر ، «وحشت از تهمت و افترای اخلاقی و قضاوت شدن» است. نترسید، به هر حال طرف شما در هر جایگاه اجتماعی که باشد، به محض درخواست طلاقتان، اولین چیزی که دنبالتان خواهد گفت این است که شما وفادار نبوده‌اید. او لیست بلند بالایی ردیف می‌کند از تمامی مردانی که روزگاری از دنیای شما عبور کرده‌اند و البته در این میان خانواده او و دوستان نزدیکترش هم به این پروسه ناعادلانه می‌پیوندند. لابد و حتما انسان‌های منصفی هستند که دست به این روش‌های ناعادلانه نمی‌زنند و انسانی برخورد می‌کنند اما باید اعتراف کنم به ندرت مردی دیده‌ام که از این قاعده پیروی نکند.

اما قرار نیست بابت چنین قضاوتی با بقیه عمرمان معامله کنیم. بگذارید جامعه سنتی تا جان توی تنش مانده، شما را مذمت کند. دیر یا زود خسته خواهد شد.  اولش که ضربه‌ها فرود می‌آیند، تمام جانتان درد می‌گیرد حتی لحظه‌هایی می‌رسد که به خودکشی و حذف خودتان فکر می‌کنید.

از این همه بی‌انصافی دلتان شرحه شرحه خواهد شد. این بی‌انصافی خاص غریبه‌تر‌ها نیست. آدم‌های مدرن، آدم‌های انتلکتوئل لوکس و شیک و مدافع جامعه مدنی هم زیرپوستی شما را قضاوت می‌کنند. احساس می‌کنید یک کامیون از سطح زندگیتان عبور کرده و جانتان پخش و پلا شده روی یک سطح داغ و تفدیده.

 اما به سرعت در مقابل ضربه‌هایی که به روحتان وارد می‌شود، واکسینه می‌شوید، انگار که از درون یک تونل آتش به سطحی از روشنایی می‌رسید. کافی است مقاومت کنید و مدتی به خودتان زمان بدهید. به تدریج کار به جایی می‌رسد که به تمام قضاوت‌هایی که درگیرتان می‌کند می‌خندید. از کنار لبخند هرزه یا پیام تن خواهانه همکار محترم سابقتان به راحتی و آسودگی و بدون اینکه رنجورتان کند می‌گذرید، اصلا به جایی می‌رسید که برای قضاوت دیگران در این مورد «تره هم خورد نمی‌کنید».

آن‌ها دنبالتان می‌گویند که حق با شما نیست، سرو گوشتان می‌جنبیده، دروغ گفته‌اید یا حرف‌هایی از این قبیل، دقت کنید که فقط یک راه نجات برایتان باقی مانده، تن به این قضاوت‌های رقت بار ندهید. عبور کنید و بگذارید دیگران با تفکرات احمقانه‌شان سر و کله بزنند. آن‌ها به شما محتاجند تا خوراک غیبت‌های شبانه‌شان باشید، اما شما به هیچ وجه به آن‌ها احتیاجی ندارید چون به قدر کافی برای این عبور توانمندید. و این را بدانید که بسیار زود‌تر از آنچه که فکرش را می‌کنید این افراد به سمت شما برمی گردند، تلاش می‌کنند برایتان توضیح بدهند، سعی می‌کنند خشت‌های ویران شده را از نو ترمیم کنند اما این شمایید که دیگر به حضورشان نیاز ندارید.

ترس از تنهایی

ترس سوم شما «ترس از تنهایی» است. درست‌‌ همان موقع که شما دیگری را نمی‌خواهید، او یک عالمه طرفدار و هواخواه پیدا کرده، حالا شما می‌ترسید که تنها بمانید. ته درونتان به این مسئله فکر می‌کنید که او دست زن زیباتری را خواهد گرفت و تمام آن کلمات عاشقانه‌ای که به گوشتان می‌خوانده را این بار در گوش دیگری خواهد خواند. این جور مواقع از این ترس بزرگ به «وجود بچه‌ها آویزان می‌شوید» نکنید. این کار را نکنید. نترسید. باور کنید هیچ چیز ترسناکی وجود ندارد. زیبا‌ترین تجربه‌هایی که هرگز فرصت مزه مزه کردنش را نداشته‌اید، پشت این در بسته منتظر شما مانده‌اند. و بچه‌ها بسیار بیشتر از یک دستگیره برای وصل شدن به زندگی می‌ارزند. به خاطرتان بماند چه زن باشید و چه مرد، همیشه فرصت برای زندگی هست، تا آخرین دقایقی که قرار است بمیرید.

مهرناز، یکی از زنانی است که در این مسیر با او برخورد کرده‌ام، او می‌گوید: «اولین بار وقتی همسر سابقم را دیدم که گوشه خیابان ولی عصر دست همسر جدیدش را گرفته بود و کمکش می‌کرد تا از جوی آب عبور کند، احساس کردم از شدت خشم و حسادت به راحتی می‌توانم با اتومبیلم از رویشان رد بشوم. اما از وقتی او از زندگی‌ام رفته، بخت عاشق شدن دوباره و این بار پخته‌تر و زیبا‌تر از گذشته به من روی آورده. انکار نمی‌کنم که مدتی منزوی بودم، بسیاری از فرصت‌های اجتماعی‌ام را به خاطر این انزوا از دست دادم. چند سالی درگیر مشکلات اقتصادی شدم، هر جا می‌رفتم خانه اجاره کنم می‌گفتند چون یک زن مجردم به من خانه نمی‌دهند. واکشن اعضای خانواده‌ام، پچ پچ خاله زنک‌ها و خاله مردک‌های فامیل، ترسی فلج کننده و مشکلات عاطفی عمیقی که درگیرش بودم تا چند ماهی امید به زندگی را از من گرفته بود. اما الان وقتی فکرش را می‌کنم، به هیچ وجه به کل این ماجرا احساس ناخوشایندی ندارم. آن را پذیرفته‌ام و اعتراف می‌کنم که بسیار خوشحال‌تر و شاد‌تر از زنی هستم که سابق بر این در آن رابطه بیمار قرار داشت.

تیر
۳۱
۱۳۹۵
آزار به سبک ایرانی
تیر ۳۱ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Azar
image_pdfimage_print

آزار در وسیله نقلیه – صحنه‌ای از فیلم پریدن از ارتفاع کم

ماهرخ غلامحسین‌پور

«نشسته بودم صندلی ردیف چهارم یا پنجم. سمت شیشه. درست خاطرم نیست. دختر جوانی هم بغل دست من نشسته بود. قرار بود بروم تهران برای ثبت نام دانشگاه و شرایط مالی پدرم جوری نبود که هر بار بتوانم برای رفت و آمدم از هواپیما استفاده کنم. بعد از شام و نماز وقتی اتوبوس از خرم آباد به سمت تهران حرکت کرد، من هم چشمم گرم خواب شد. نمی‌دانم چقدر خوابیده بودم که لرزش چیزی را روی سینه‌ام و زیر بغلم حس کردم. چشمم را که باز کردم پنجه مرد پشت سری را دیدم که بین صندلی و شیشه،  لغزیده بود زیر سینه‌ام و داشت مرا لمس می‌کرد. نفس‌های تند و شهوانی‌اش را پشت سرم حس می‌کردم. خودم را کشیدم کنار و تا تهران به دختر بغل دستی‌ام چسبیدم. شهامت این را نداشتم که به راننده خبر بدهم چون حتی مطمئن نبودم با گفتن آنچه رخ داده بود خود راننده به فکر آزارم نمی‌افتاد.» این را شیده وقتی به او زنگ می زنم تا در مورد تجربه احتمالی آزار خیابانی اش بپرسم با صدایی گرفته برایم تعریف می کند.

این‌ها کابوس‌های سیاه تلخی هستند سمج و چرب و چسبناک که ماندگار ذهن  می‌شوند و قابل فراموش شدن نیستند.

پازل آزار خیابانی در ایران

محمد کریم آسایش، کارشناس جامعه شناسی، که در این مورد تحقیق و پژوهش هایی هم انجام داده بر این باور است که آزار خیابانی زنان در ایران پازلی است که قطعات سیاست، فرهنگ، جامعه و حتی برنامه ریزی و طراحی شهری آن را شکل می دهند و چهره خاصی از پلشتی‌اند.

این جامعه‌شناس می‌گوید: ترویج خشونت و ایدئولوژی فرودستی زنان، تهدیدهای رسمی، و الویت‌های امنیتی حاکم بر جامعه که به جای آزارگران خیابانی، به قربانیان به اتهام بدحجابی و بدپوششی حمله می‌کند، از دلایل افزایش خشونت است. این کارشناس مسایل جامعه‌شناسی، ادامه می‌دهد: نگاه فرودستانه فرهنگ به زنان که با ایدئولوژی سیاسی فرودستی زنان تقویت می‌شود و گاهی اشکال مدرن هم دارد در کنار فرهنگ سکوت، که زنان را وا می‌دارد در برابر آزار خیابانی به دلیل احساس شرم و هراس از مقصر قلمداد شدن، سکوت کنند، در افزایش این شکل از خشونت موثرند.

خشونت روزمره

شنیدن متلک‌های جنسی هر روزه و تماس بدنی اجباری و ناخواسته برای غالب زنان ایرانی امری عادی و هر روزه است. حتی در موارد بسیاری، خود قربانی هم تلقی خشونت‌باری از این تعرض‌ها ندارد و تصور می‌کند اتفاقی عادی و معمولی رخ داده است. یا دست‌کم بر این باور است ماجرا ارزش سر و صدا کردن ندارد.

مینا تا مدتها فکر می‌کرده این اتفاقی که برایش رخ داده بخشی از زندگی روزمره هر زن ایرانی است. او از واهمه شماتت شدن و مقصر قلمداد شدن، در مورد ترس‌هایش با کسی حرف نمی‌زده است:

ایام عید نوروز بود. من و مادرم به خیابان باغ سپهسالار رفته بودیم برای خرید کفش. غروب و دم برگشتن سوار اتوبوس شدیم. آن روز‌ها اتوبوس‌ها هنوز هم زنانه و مردانه نشده بود. روی صندلی وسط اتوبوس نشسته بودم و مرد جوانی هم بالای سرم ایستاده بود. مدت کمی که گذشت احساس کردم که پای آن مرد، مدام با پای من تماس پیدا می‌کند. اولش تصور کردم که به خاطر شلوغی اتوبوس و کمبود جا و حرکت ماشین این اتفاق به طور ناخودآگاه پیش می‌آید، اما بعد از چند دقیقه متوجه عامدانه بودن جریان شدم. شرمم شد به مادرم چیزی بگویم ولی در عالم نوجوانی اولین فکری که به ذهنم رسید قفل کردن زانو‌هایم بود و بعد از آن جعبه کفشم را جلوی زانویم گذاشتم تا از این تماس ممانعت کنم اما نه تنها کارش را متوقف نکرد بلکه با سماجت عجیبی سعی می‌کرد با فشار پا، جعبه کفش را کنار زند و زانوهای مرا لمس کند. ماجرا برایم چندش آور بود و وقتی به مقصد رسیدیم آن مرد من و مادرم را تعقیب می‌کرد. برمی‌گشتم و پشت سرم را نگاه می‌کردم و حتی تا مدتی هر وقت می‌خواستم بروم مدرسه نگران بودم که آن مرد هنوز هم تعقیبم می­کند.

اگر لمس شدید، سکوت نکنید!

نازلی ایرانی، کارشناش روانشناسی و مشاور امور خانواده، با این پیش فرض که غالب مزاحمان خیابانی از اختلالات جنسی رنج می‌برند توصیه می‌کند: اگر مزاحمت یک آزارگر در حد خشونت کلامی است از کنار آن عبور کنید چون آزارگر شما در پی جلب توجه شماست و ممکن است در صورت برخورد اعتراضی به شما آزار برساند. اما اگر مزاحم جنسی پایش را فراتر از کلام گذاشته و شما را لمس کرد یا کاری کرد که عزت نفس و احساس امنیت شما به شکل جدی خدشه دار شد، در آن صورت بی‌تردید با الفاظ قاطع و محکم به او تذکر بدهید و مقابلش بایستید. به خاطرتان باشد که شما نباید خودتان را سرزنش کنید یا احساس گناه را در درونتان بپرورانید. بی‌تردید شما در پیش آمدن آن موقعیت بی‌گناه بوده‌اید ، پس به کودک درونتان توجه کنید و او را نوازش کنید و بگویید که درک می کنید که حقش نبوده تا مورد تعرض و تعدی قرار بگیرد و دقت کنید که غالب آزارگران جنسی در خیابان یا مراکز عمومی از نوعی اختلالات روانی رنج می‌برند.

دخترم فقط ده سال داشت

گاهی این آزارگران بیمار از تعرض به کودکان نیز ابایی ندارند. فاطمه از تجربه آزار دخترش در مترو می­گوید: «دوسال پیش با دخترک ده ساله‌ام توی مترو تهران بودیم می‌رفتیم بازار بزرگ. شلوغ بود و دخترم به وضوح آشفته بود. پیاده که شدیم گفت یک نفر در آن شلوغی از پشت لمسش می‌کرده و من چنان برآشفته بودم که انگار دنیایم خراب شده بود. دخترکم فقط ده سالش بود. بعد از آن سعی کردم اطلاعاتش را بالا ببرم و توجیهش کنم که در برابر برخوردهایی از این قبیل سکوت نکند. تمام تلاشم را کردم تا محافظت کردن از خودش را یاد بگیرد اما او هنوز هم به هیچ قیمتی حاضر نیست سوار مترو بشود.

تمام اتوبان را تا خانه یک نفس دویدم

گاهی می‌شود که آزارگران جنسی خیابانی، شما را در یک محیط بسته یا فضای تنگ و کوچک یک وسیله نقلیه‌گیر می‌اندازند، عورت‌نمایی و دست‌درازی می‌کنند و شما آن دم احساس می‌کنید دنیایتان به آخرین نقطه نزدیک شده است. تهمینه می‌گوید در چنین وضعیت مشابهی،  تهدید کرده که خودش را از ماشین بیرون می‌اندازد و در بهت و وحشت «تمام اتوبان را تا خانه یک نفس دویدم.»

ساعت ۹ شب یکی از روزهای مهرماه سال ۱۳۸۸ بود. به خوبی آن شب به خاطرم مانده، محل کارم اسکان بود و تاکسی‌های شهرک همیشه در ایستگاه ونک می‌ایستادند اما آن شب اصلا تاکسی نبود. بیست دقیقه‌ای منتظر ایستادم تا یک ماشین مسافرکش جلویم ایستاد. به خاطر راحتی­اش صندلی جلو نشستم. مسیر ماشین که به اتوبان همت افتاد، سعی کردم کمربندم را ببندم اما نمی‌شد. دستش را دراز کرد که کمکم کند اما دستش را مالاند به سینه­هایم. ترسیدم اما خیال کردم شاید اتفاقی بوده. کمی بعد با یک لحن کرخت و بم شروع کرد به حرف زدن که « بدنت شبیه ورزشکارهاست، سفت به نظر می­رسی» به در ماشین نگاه کردم قفل نبود.

بعدش گفت «منم سال‌هاست ورزش می‌کنم. می‌خوای بدنم رو ببینی؟» کمربندم را آزاد کردم او هم در این فاصله اندک کمربندش را باز کرده بود و داشت زیپ شلوارش را پایین می‌کشید.

در را باز کردم و شروع کردم به جیغ کشیدن و تهدید کردم که اگر ماشین را نگه نداری خودم را پرت می کنم بیرون. وسط اتوبان نگه داشت و من تمام اتوبان تا خانه را یک نفس دویدم.

فاحشه منو می‌زنی! قسمت اول این نوشته را در خانه امن بخوانید.

تیر
۳۱
۱۳۹۵
«نه یعنی نه» به چه معناست؟
تیر ۳۱ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , ,
Photo: sylv1rob1/Bigstock.com
image_pdfimage_print

Photo: sylv1rob1/Bigstock.com

محسن فرشیدی

«یک لحظه‌ی تاریخی»، «بزرگترین تغییر و تحولِ حقوقی چند سالِ اخیر»، «انقلابی برای زنان» این‌ها از جمله تیترهایی بودند که رسانه‌های آلمانی بعد از تصویبِ قانونِ «نه یعنی نه» نوشتند. قانونی که بدون حتی یک رای مخالف در حضور ۶۰۱ نماینده‌ی بوندس‌تاگ(پارلمان آلمان) در برلین تصویب شد.

ساعت ۱۲:۳۵ دقیقه‌ی پنج‌شنبه ۱۷ تیرماه ۱۳۹۵ برای زنان (و همچنین مردان) در آلمان لحظه‌ای تاریخی بود. نزدیک به چهار دهه از مطرح شدنِ این موضوع که هرگونه تعرض جنسی و تماس فیزیکی بدون رضایت باید به عنوان تجاوز جرم‌نگاری شود می‌گذرد. هر چند سال یک‌ بار، این خواسته از یک طرف از سوی کنشگرانِ برابری‌خواهِ جنسیتی و از سوی دیگر نمایندگان پارلمان به بحث گذاشته شده و هربار  بی‌نتیجه پایان یافته است تا این‌که در نهایت و در هفته‌ی گذشته «نه یعنی نه» تبدیل به قانون شد.

قانونِ «نه یعنی نه» چه می‌گوید؟

به شکلی خلاصه؛ هر گونه خشونت و تعرض جنسی باید آسان‌تر اثبات و مجازت شود. تا قبل از این و مطابق پاراگراف ۱۷۷ از قوانین جزایی کشور آلمان اثبات موضوع تجاوز و خشونت جنسی از سوی قربانی پیچیده و بسیار دشوار بوده است. قربانیان گفته‌اند که برخی از وکلا آن‌ها را به دلیل طولانی و پیچیده بودنِ روند دادرسی از ادامه‌ی شکایت خود در این سال‌ها منصرف کرده‌اند.

پاراگراف ۱۷۷ ،  «اجبار به رابطه‌ی جنسی؛ تجاوز به عنف» نام دارد و شامل ۵ بخش اصلی است که اثباتِ هر کدام از آن‌ها می‌تواند از شش‌ماه تا پنج‌سال حبس را برای متجاوز به همراه داشته باشد. به هر میزان که قربانی بیشتر در خطر قرار گرفته باشد. برای مثال و طبق بخش سوم این پاراگراف، اگر تجاوز یا تهدید به آن، همراه با سلاح باشد و خطر جانی را نیز به همراه داشته باشد، مجازات شدیدتر می‌شود. اما موضوع مورد اختلاف میان فعالین حوزه زنان و قانون‌گذاران نه این موارد، که طریقه‌ی اثبات آن‌ها توسط قربانی بوده است.

تا به امروز قربانیان(عموما زنان) باید در دادگاه ثابت می‌کردند که با حداکثر توان کوشش کرده‌اند تا از خود دفاع کنند. این تلاش می‌توانست مقاومتِ فیزیکی باشد یا با صدای بلند فریاد زدن. قربانی باید همچنین اثبات می‌کرد که در شرایطی محصور شده گرفتار شده و امکان فرار را به هیچ وجه نداشته است. علاوه بر این، شرایط بدنی او باید در حالتی از وحشت و شوک قرار گرفته باشد. اثباتِ هر کدام از این موارد در روند دادرسی پیچیده و دشواری‌های فراوانی داشته است.

قانون «نه یعنی نه» بر همگی این موارد خط بطلانی می‌کشد و عدم رضایتِ قربانی را برای اثبات تجاوز کافی می‌داند. اضافه بر این؛ دو بخش دیگر نیز به این پاراگراف اضافه خواهد شد. اول: اگر ثابت شود که تجاوز جنسی به شکل گروهی بوده است، تمام اعضای آن گروه، در هر سطحی که در آن نقش و یا حضور داشته باشند را می‌توان تحت پیگرد قانونی قرار داد. دوم: چنانچه متجاوز یا متجاوزان از پناهندگان یا مهاجران باشند، ادامه بررسی پرونده‌ی اقامت آن‌ها متوقف و مقدمات اخراج آن‌ها در اولین فرصت ممکن مهیا می‌شود.

اهمیت رضایت طرفین در یک رابطه‌ی جنسی

رضایت طرفین در یک رابطه‌ی جنسی مهم‌ترین شرطِ ایجادِ آن است. هر گونه لمس و برخورد فیزیکی یا اجبار به برقرار کردنِ یک رابطه، می‌تواند شکلی از خشونت و تجاوز باشد. در یادداشتی که پیش از این در خانه امن منتشر شده در مورد اهمیت آن آمده است: «شرط اول برای برقرار کردن یک رابطه‌ جنسی، رضایت طرفین است. بدین معنا که اصرار بر شروع و یا ادامه دادنِ یک رابطه، در صورتی که هر کدام از طرفین بدان رضایت نداشته باشند، می‌تواند به خشونت بیانجامد. اصرار بر ادامه‌‌ چنین رابطه‌ای مصداق تجاوز نیز خواهد بود. اهمیت رضایت طرفین به همان اندازه که میان دو فرد نه چندان آشنا اهمیت دارد، میان همسران نیز از اهمیت زیادی برخوردار است. امروزه در بسیاری از کشورها از رابطه‌ بدون رضایت همسران نیز لحاظ حقوقی در تعاریف خشونت و تجاوز قرار می‌گیرد. بنابراین اطمینان حاصل کردن از رضایت افرادی که در یک رابطه‌ جنسی هستند از شروط اولیه و مهم شکل‌گیری و ادامه‌ آن است.» از سال ۱۹۹۷ تجاوز جنسی در بستر زناشویی در آلمان به عنوان جرم شناخته می‌شود.

عوامل اصلی تغییر قانون جهتِ حمایت بیشتر از قربانی خشونت و تجاوز

هر چند با پیشرفت‌های فناوری، ارتباطات و رشدِ آگاهی عمومی در جوامع بشری، قوانین نیز مدرن‌تر و همراستا با این پیشرفت‌ها تغییر کرده‌اند، اما شاید بتوان سه عامل اصلی در سال‌های گذشته را منجر به تغییر پاراگراف ۱۷۷ و در نهایت تصویب «نه یعنی نه» دانست.

اول) پیگیری مستمر فعالان حقوق زنان: ۳۵ سال از اولین باری که مدیر مسئول بزرگترین مجله فمینیستی آلمان “اِما EMMA”  در موردِ لزومِ تغییر قانونِ مرتبط با خشونت‌های جنسی مقاله‌ای را منتشر کرد می‌گذرد. آلیس شوارتسر مدیر مسئولِ این مجله  در بخشی از مقاله‌ای که در سال ۱۹۸۱ نوشت تاکید کرد: «سال‌های سال است که وکلا و فعالین حقوق زنان از لزوم بازنگری قانون جهت حمایت از قربانیان تجاوز که در اکثر مواقع زنان هستند صحبت کرده‌‌اند. اما تا به امروز نتیجه‌ای حاصل نشده است. تجاوز و خشونت علیه زنان اگر چه شاید به مرگ منجر نشود، اما یک قتل است، آن‌زمان که روانِ یک انسان کشته می‌شود. و آن مرگِ روح در یک بدنِ زنده است که اغلب دیده نمی‌شود.» وی در ادامه‌ی این مقاله مواردی از تجاوز را مثال می‌زند که بواسطه‌ی پاراگراف ۱۷۷ در روندهای پیچیده‌ی دادرسی در نهایت  به محکومیت متجاوز نرسیده است. قبل و بعد از آن و به خصوص در سال‌های گذشته، کنشگرانِ برابری جنسیتی در این کشور بر لزوم تغییر این بند از قانون همواره اصرار ورزیده‌اند و استمرار و  تلاش‌هایشان یکی از دلایل اصلی بررسی، بازنگری و در نهایت تغییر قانون بوده است.

دوم) ماجرای لیزا لهن فینک: تابستان سال ۲۰۰۸ فیلمی از لیزا لهن فینک که مدلی مشهور در برنامه‌های تلویزیونی آلمان است در اینترنت پخش شد. این ویدئوی کوتاه در فاصله‌ای کم بیش از ده میلیون بار دیده شد و به سرعت به یکی از خبرهای اصلی رسانه‌های آلمان تبدیل شد. در این فیلم دو مرد نشان داده‌ می‌شوند که در حال برقراری رابطه جنسی -تجاوز- به لیزا هستند. او در ابتدای این رابطه به روشنی جلوی دوربین عدم رضایت خود را نشان می‌دهد. اما گفته شد آن دو مرد که یکی از آن‌ها دوست پسر سابق لیزا بود به او دارویی داده‌اند که وی تعادل خود را از دست داده و امکان مقاومت بیشتر از او سلب شده است. هر چند او به روشنی  «نه» می‌گوید، اما در روند دادرسی این پرونده این موضوع از سوی دادگاه رد می‌شود و بیشتر بر روی انتشار فیلم خصوصی تمرکز می‌شود. همین موضوع موجب خشمِ فعالین حقوق زنان در آلمان شد. مجله‌‌ی اشپیگل آنلاین که مخاطبان بسیاری دارد در وب سایت اینترنتی خود خواستارِ تغییر قوانین و حق‌خواهی برای قربانیان تجاوز و خشونت جنسی از جمله لیزا شد. ضرورتِ بازنگری در قوانین مرتبط با خشونت و تجاوز مجدد در صدر خبرها قرار گرفت.

سوم) ماجرای شب سال نو در کلن: اولین لحظاتِ سال ۲۰۱۶  با سال‌های دیگر یک تفاوت اساسی داشت و آن آزار جنسی گسترده‌ی زنان در خیابان‌های شهر کلن بود. آن شب چه اتفاقی افتاد؟ «سه روز بعد از شب سال نو، اولین گزارش‌ها مبنی بر اذیت و آزار و تعرض به زنان در شهر کلن منتشر شدند. در یک مورد گزارشی از تجاوز نیز مخابره شد و به فاصله‌ یک روز این اخبار تمام فضای رسانه‌ای آلمان را در بر گرفت. همزمانی این موضوع با ورود صدها هزار پناهنده‌ جدید به آلمان در سال گذشته، باعث چالش‌های جدی و جدیدی  میان مردم، احزاب و سیاستمداران این کشور شد.» پس لرزه‌های سیاسی و اجتماعی بعد از ماجرای شب سال نو با برکناری رییس پلیس شهر از سمت خود ادامه پیدا کرد و مجدد بحث تغییر قوانین مرتبط با خشونت و تجاوز را بر سر زبان‌ها آورد. چند هزار نفر در شهرهای مختلف تظاهرت کردند و خواستار تغییر قوانین شدند. گستردگی این موضوع در جامعه، این‌بار موضوع را از برنامه‌ها و میزگردهای تلویزیونی به سطح جامعه آورد.

– خشونت و تعرض جنسی فراگیر است

زنان قربانیان اصلی انواع خشونت‌ها در آلمان هستند. این را آمارهای دولتِ این کشور میگوید.« بر اساس مطالعه‌ای که وزارت خانواده، سالمندان، جوانان و زنان  آلمان در سال‌ ۲۰۰۴ صورت داده و منتشر کرده است، ۴۰ درصد زنان آلمانی که بالاتر از ۱۶ سال دارند حداقل یک‌بار یکی از اشکال خشونت جسمی یا جنسی را تجربه کرده‌اند. ۲۵ درصد از این خشونت‌ها توسط شریک زندگی فعلی یا سابق زنان صورت گرفته است. ۴۲ درصد زنان آلمانی یکی از اشکال خشونت روانی را در زندگی تجربه کرده و بیش از نیمی از زنان خشونت دیده دچار مشکلات جدیِ فیزیکی شده‌اند که توسط پزشک به ثبت رسیده است. همگی این آمارها نشان می‌دهند که خشونت علیه زنان فراگیر است و به سال گذشته و هجوم پناهجو‌ها به آلمان محدود نمی‌شود.»

کشور آلمان و این تاریخچه تنها یک نمونه است. با وجود این‌که در بسیاری از کشورها موضوع خشونت و تجاوز به عنوان جرم به رسمیت شناخته می‌شود، اما در بسیاری مواقع آن طور که باید این قوانین اجرا نمی‌شوند. به دلیل جهانی بودن و گستردگی این موضوع، دخالتِ موثرترِ سازمان ملل در توصیه و اجبار تمامیِ کشورهای عضو جهت تصویب قوانین سختگیرانه‌تر مقابل متجاوزان و همچنین حمایت از قربانیان از جمله اقداماتی است که ضروری به نظر می‌رسد.

وجود قوانینِ سختگیرانه جهت کاهش و محو تجاوز جنسی به همان سان که اهمیت زیادی دارند، اما شرطِ کافی نیستند. در کنار آن  آموزش و فرهنگ‌سازی نیز دارای اهمیت بسزایی هستند. جامعه‌ی امن و به دور از خشونت خواهد بود، که برابری جنسیتی و حقوق و فرصت‌های برابر برای کلیه شهروندان آن فارغ از جنس، جنسیت و یا گرایش جنسی آن‌ها تضمین شده باشد.

تیر
۲۹
۱۳۹۵
من نجس هستم
تیر ۲۹ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۱
, ,
640927_982
image_pdfimage_print

فریده موسوی

اسم من شکوه است و در یک خانواده سنتی مذهبی غیر سیاسی متولد شدم. کل خانواده‌ام کاری به کار سیاست نداشتند و من از همان قبل از انقلاب مذهبی بودم . دیپلم که گرفتم از میان خواستگارها با مرد جوانی ازدواج کردم که خانواده او هم مثل ما بودند. مرد جوان کاسب بود و در واقع رستوران داشت. بساط عقد وعروسی زود برپاشد وعروسی من را در ساختمان پلاسکو قدیم در خیابان جمهوری گرفتند . وقتی من به اتفاق داماد پا به سالن گذاشتم دیدم مجلس مختلط است و خواننده آورده‌اند. قبل ازانقلاب بود وخانواده های سنتی مذهبی آداب خودشان را داشتند برای همین با گله خانواده من، همسرم فوری سر و ته مجلس را هم آورد و خلاصه ما راهی خانه خودمان شدیم و سال ها کنارهم با دو عقیده و دو روش زندگی کردیم. این مقدمه را برای آشنایی با خانواده امان برایتان تعریف کردم و اگرنه روایت خشونت ربطی به مذهبی بودن و یا نبودن من نداشت .

عاشق هم بودیم ولی شوهرم را خیلی عذاب دادم

من و همسرم عاشق هم بودیم ولی واقعیت این است که شوهرم را بسیار عذاب دادم . من بد اخلاق نبودم یا حسود یا اینکه او را اجبار کنم مثل من به دعا و نماز باشد نه ، او هم مرد مهربان و خانواده دوستی بود که یک شب سر از هم جدا نبودیم ولی من او را آزار دادم چرا که به حد افراط وسواسی بودم.

وقتی از همسرم خواستم دم درحیاط حمام بسازد حتی نگفت چرا و از آن به بعد بود که وقتی خسته و کوفته به خانه می آمد حق نداشت بدون گرفتن حمام وارد حیاط خانه شود. همین قوانین بعدا شامل بچه‌هایم شد. خانه ما تابع مقررات سختی بود که نمی دانم چطور همسرم و فرزندانم تحمل کردند . شاید برای اینکه من دیوانه‌وار آن ها را دوست داشتم یا چاره‌ای به جز تحمل من نداشتند. آن‌ها حق نداشتند وارد آشپزخانه من بشوند و یا از توالت و دستشویی داخل ساختمان استفاده کنند. تمام دستگیره‌های در همه اتاق‌ها راهر روز آب می کشیدم و آن ها را مجبورمی کردم به شیوه ای که من می گفتم از توالت و دستشویی استفاده کنند .

خدا می داند خودم چقدر عذاب می کشیدم و خسته می شدم .خواب نداشتم چرا که باید برای فرزندانم غذا درست می کردم و کارهای خانه را مثل فرمانده یک قرارگاه انجام می دادم . شاید باور نکنید ولی من همیشه در زمان رابطه جنسی دستکش به دست و جوراب هایی به پا داشتم و چند لایه ملحفه و پلاستیک روی تشک تختم پهن می کردم تا بتوانم با همسرم ارتباط جنسی داشته باشم چرا که همیشه از نجس شدن رختخواب می ترسیدم.

آوار روی سرم خراب شد وقتی فهمیدم عاشق غیرمسلمان شده

هر سال قالی های خانه ما آب کشیده می شد و من تمام دیوارها را با شلنگ آب می کشیدم و همه جای خانه ما راه آب بود . به گذشته که بر می گردم نمی دانم این مرد و بچه ها چگونه من را تحمل کردند . پس از مدتی پسر بزرگم برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت و آوار روی سر من خراب شد وقتی فهمیدم عاشق دختری مسیحی شده است. من برای شما داستان نمی گویم واقعیت این است که من آن دختر را پاک نمی دانستم . از یک سو عاشق فرزندم بودم و از یک سو نمی دانستم چگونه او را به خانه راه دهم.

ناراحتی اعصاب شدید گرفتم که اگر یک روزی عروس من به ایران سفر کند و بخواهد با من همسفره شود من چه کنم. یا اگر خودم بخواهم برای دی فرزندم بروم کجا بمانم و چطور با آن ها زندگی کنم. در تمام این سال ها به جز خواهرها و برادرها و پدر و مادرم همه از من بریده بودند. همیشه نگران بودم که نکند مهمان ته جورابش نم داشته باشد و زندگی من نجس شود. من زن بدجنس و بد قلبی نبودم ولی دیوانه‌وار وسواسی بودم و تمام اهل خانه فقط در برابر خواسته های من که هیچوقت تمام نمی‌شد سکوت و صبر می کردند. من عمدی آن ها را آزار نمی دادم ولی واقعا آن ها در تمام این سال ها با رنج و عذاب بزرگ شدند.

خواهرم در آمریکا زندگی می کند و من همیشه بوسیله فیس‌بوک با او در تماسم تا خواهرم صفحه شما را برایم فرستاد. هر چه بیشتر می خواندم از خودم شرمنده‌تر می شدم ولی قادر به عوض کردن خودم نیستم. امروز آن مرد خوب ، آن شوهر نازنین درمیان ما نیست. پدر و مادرم هم از دنیا رفته‌اند و همه بچه هایم در خارج از ایران زندگی می کنند و من همیشه در فکر آزارهایی هستم که به خودم و اطرافیانم روا کردم. اگر شک می کردم که دست به دستگیره یخچال زده اند و از آن ها سوال می کردم هیچ‌وقت حرفشان را باور نمی کردم که مثلا می گفتند دست به یخچال نزدیم. هرگز حرف آن ها را باور نمی کردم آن قدر که گاهی گریه می کردند. آنچه من از دست دادم جوانی ، سلامتی و نشاط خانواده ام بود. هیچ کدام از اعضا خانواده جرات نمی کردند که به من بگویند دکتر بروم و برای همین است که هنوز هم تغییر نکرده‌ام.

خشونتی متقابل

موضوع مورد بحث ما درباره درمان وسواس نیست. موضوع مورد بحث این است که افراد مبتلا به وسواس فکری تا چه میزان اطرافیان را تحت خشونت قرار می دهد و چگونه رفتاری با افراد وسواسی خشونتی متقابل علیه آن‌ها ست.

فرزند شکوه می گوید: ما نمی‌توانستیم با مادر ارتباطی برقرار کنیم و او حرف خودش را می زد و خواسته‌هایش وقت من را به عنوان یک دانش آموز هدر می‌داد. بارها  شب امتحان مجبورم می کرد مثلا دو بار حمام بروم و یا بارها دست هایم را بشویم. کنترل بیش از حد او موجب شده بود که گاهی دروغ بگویم و به شدت از رفتارهای خودم بترسم. افت تحصیلی پیدا کرده بودم و خانه را دوست نداشتم. مادر من یک زن خوش قلب و مهربان بود که ناآگاهانه ما را عذاب می داد. روزی که پدرم فوت کرد وقتی به عمه بزرگم زنگ زدم که خبر دهم در حالیکه که گریه می کرد گفت راحت شد.

مادرم ذهن خودش و ما را به موضوعات بی اساس مشغول می کرد و گاهی تا یک ساعت یک پرسش را تکرار می کرد و دست آخر شلینگ و آب را به همه جا می بست. هنوز هم دوست ندارم به ملاقات او بروم و ترجیح میدهم تلفن کنم در حالی‌که می دانم گوشی تلفن را با دستمال به دست هایش می گیرد. مادرم به ما استرس وارد می کرد و یک بار وقتی خواهرم از دستور او سر باز زد آن قدر توی صورت خودش کوبید که همه صورتش کبود شده بود.

وقتی از پسر شکوه درباره دیگر خصوصیات آزار دهنده مادرش سوال می کنم می گوید : یک کار را ده بارتکرار می کرد . مثلا شیر آب را دهها بار آب می کشید . از صدای آب منزجر بودم و اصلا انعطاف پذیر نبود . دست‌هایش زبر بود و پوست پوست و من از اینکه مادرم سلامتش را به خطر می اندازد عذاب می کشیدم و متاسفانه پدرم که کارش از صبح زود تا آخر شب بود حوصله درگیری با مادرم را نداشت.

آیا از خانواده مادر کمک نگرفتید که او را به دکتر ببرید؟

پدر و مادر بزرگم مثل مادرم بودند. حالا نه به اندازه مادرم ولی آن ها هم دست کمی از مادرم نداشتند. ما بچه بودیم و تنها کاری که می کردیم اطاعت بود ولی واقعیت این است که کودکی خوبی نداشتیم وقتی او همیشه نگران بود و ما را نگران می کرد که حالا چه عکس العملی خواهد داشت.

به گفتهٔ پژوهشگران و پزشکان، درمان رویارویی و پیشگیری از پاسخ در یک فرایند ۲۰ تا ۹۰ دقیقه‌ای اتفاق می‌افتد و احساس اجبار برای انجام کاری که از اضطراب جلوگیری می‌کند، حداکثر ۹۰ دقیقه به‌طول می‌انجامد؛ در نتیجه بیمار درصورتی‌که بتواند ۹۰ دقیقه در برابر فکر وسواسیِ خود مقاومت کند، بر بخش اعظمی از بیماری خود غلبه کرده‌است. بنابراین اگر بتوان فکر بیمار را تنها ۹۰ دقیقه از موضوع مورد بحث به جای دیگری منتقل کرد در درمان گام به گام او موثر است.

دکتر فربد فدایی روانپزشک می گوید: البته درمان دارویی برای اختلال وسواس اجباری نیز یکی از مراحل مهم در فرایند بهبودی بیمار است. این داروها که اصطلاحاً آنها را داروهای مهارانتخابی  می‌نامند، داروهایی که مقدار ترشح سروتونین در مغز را افزایش می‌دهند. در مغز بیماران مبتلا به اختلال وسواس اجباری، سروتونین بسیار کمی ترشح می‌شود و یا مقدار ترشح شده توسط عصب‌های پیش سیناپس جذب و نابود می‌شود.

وی معتقد است : درمان اختلال وسواس فکری می‌تواند، سخت باشد و درمان آن ممکن است باعث بهبودی کامل نشده و یا اینکه افراد مبتلا برای همیشه مجبور به ادامه درمان باشند  با اینحال درمان آن می‌تواند به شما در کنترل بیماری و برگشتن به زندگی عادی کمک کند.

مونس هم آزار می داد و هم آزار می دید

اما داستان همیشه اینگونه پیش نمی رود . مونس هم وسواسی بود . حتی تلفن خانه را ضد عفونی می کرد و ساعت ها در حمام می ماند ولی مونس نه تنها موجب اذیت خانواده بود بلکه خودش هم بارها به وسیله پدرش کتک خورد . شوهرش طلاقش داد . به وسیله اعضا خانواده تحقیر می شد و حاضر به مراجعه به دکتر نبود . او از بچگی عادت داشت همه چیز مرتب سر جای خودش باشد و اگر یکی از وسایلش جا به جا می شد شروع به جیغ زدن می کرد. اوایل پدرش تحمل می کرد ولی بعدها پدرش فکر کرد که با تنبیه بهتر می شود و مونس روز به روز بدتر شد. بیماری مونس را از خواستگارش پنهان کردند ولی بعد عقد همسرش متوجه رفتارهای او که همیشه نگران و پریشان بود شد و پس از عروسی مونس بدتر شد تا جایی که کارش به فحاشی با همسرش می کشید و شوهرش آخر او را طلاق داد.

مونس دختر با استعدادی بود که به دلیل وسواسش موفق به اتمام تحصیلش نشد و همیشه از قافله عقب بود . مونس می گوید : به جای درمان، پدرم من را کتک می زد و شوهرم فحاشی و قهر می کرد در حالیکه بعدها پسرم من را پیش پزشک برد و حالا کمی بهتر هستم. آن موقع آنقدر فکرم درگیر بود که عقلم به دکتر نمی رسید و فکر می کردم با این روش ها از یک اتفاق یا بیماری جلوگیری می کنم. حتی فکر می کردم چرا اطرافیان قدر زحمتی که برای آن ها می کشم نمی دانند . وقتی همیشه منظم بود احساس راحتی می کردم ولی دیگران من را تحمل نکردند و بارها و بارها از پدرم کتک خوردم و از شوهرم که جای خودش را دارد .

سوال اینجاست که وقتی در خانه ای رفتاری توام با ناهنجاری یا بیماری یا خشونت اتفاق می افتد چگونه خشونت به وسیله تک تک ما که خشونت را مذمت می کنیم تکرار و تکرار می شود . چرا چرخه خشونت شکسته نمی شود . چرا مشاوره و درمان بیماری های از این دست در فرهنگ مردم ما جا افتاده و امری طبیعی تلقی نمی شود .

ده بار پیاده می‌شد ببیند در قفل است

رحیم پدر مونس می گوید : خانم یک ختم یا عروسی که می خواستیم برویم ده بار پیاده می شد ببیند در قفل است. گاز خاموش است یا حتی لحاف روی تختش صاف است . من یک مکانیک کم سواد هستم و گاهی آنقدر عصبانی می شدم که بله او را کتک می زدم . همش فکر می کرد هیچ چیزی سر جای خودش نیست . چه عذابی ما کشیدیم و چه عذابی او کشید . بعدها که شوهر کرد همه این کارها را ادامه داد و تازه فکر می کرد نکند کاری کند که به بچه هایش آسیب بزند . دست هایش پوست پوست بود از بس همه جا را شسته بود و باور کنید دروغ نمی گویم این اواخر از دلهره موهای ابروهایش را می کند .

آنقدر باهوش بود ولی درس نخواند . چون تا صبح حاضر شود و به مدرسه برود ظهر می شد و کلی کتک سر همین مدرسه رفتن خورد . حالا جدیدا دختر کوچکش تصادف کرده و می ترسم بدتر شود چون برادرش او را دکتر برده بود و حالش خیلی فرق کرده بود .

قربانی یا خشونت‌گر؟

سوال اینجاست در چنین شرایطی چه کسی قربانی خشونت است و چه کسی خشونت گر ؟

آنکه به دلیل یک بیماری خانواده ای را عاجز می کند و فردی که به دلیل وسواس کتک می خورد و تحقیر می شود . در چنین شرایط استیصال چه باید کرد ؟ کتک زد ؟ طلاق داد ؟ فرزند را از والد گرفت و یا واقعا از روانشناس و روانپزشک استفاده کرد . چوب دو لب خشونت در شرایطی که آزار به یک دلیل و مشکل روانی ایجاد می شود بر تن کدامیک از طرفین یک رابطه زده می شود و وظیفه ما چیست ؟

برای پایان این خشونت بدون شک به پزشک مراجعه کنید . دعوا نکنید که وضع بدتر می شود . به پزشک مراجعه کنید . درمان وسواس هر چه زودتر صورت بگیرد زودتر درمان می شود . اما تا وقت دکتر هر وقت چنین افکاری به سراغتان آمد خودتان را مشغول به کار دیگری کنید . باغبانی یا بافتنی و یا دیدن فیلم مورد علاقه‌تان . قدم بزنید و با دوستتان یک قراری برای خوردن چایی بگذارید . به اقوام سر بزنید و فکر خود را از موضوعی که شما را مثل خوره می خورد دور کنید .

با خانواده و یا همسر صحبت کنید و از آن ها کمک بخواهید و سعی نکنید وسواس خود را پنهان کنید چون همه آن را می بینند . تنها نمانید . از تنهایی اجتناب کنید و با تمرکز و اراده آرامش را جایگزین افکار وسواسی کنید . به تقویت اراده بپردازید و بیکار ننشینید و اگر خانواده یک فرد وسواسی هستید از همان اول مرز های خود و آن ها را مشخص و روی آن با احترام بایستید.

تیر
۲۸
۱۳۹۵
فاحشه منو می‌زنی!
تیر ۲۸ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
أزار35335266039201055
image_pdfimage_print

ماهرخ غلامحسین‌پور

سکوت به خشونتگرا نیرو می دهد.

به انتهای کوچه رسیده بودیم. هر سه نفرمان دانشجوی ترم دوم رشته ادبیات دانشکده سه گوش اهواز بودیم. صلات ظهر بود. روزانه از چهار راه امام تا سه گوش را پیاده گز می‌کردیم، معصوم و بی‌هوا و کلاسور‌ها توی شرجی بی‌امان هوا زیر دستمان عرق می‌کردند، چند قدم مانده به انتهای کوچه، مردی که جلوی رویمان قدم برمی داشت، برگشت به سویمان، آنی نشده بود که دستش را کرد توی لیفه شلوارش و آلتش را گرفت رو به ما و شروع کرد به خندیدن. رنگ از رویمان پریده بود و هر کداممان به سمتی از کوچه باریک پیش رو فرار کردیم این خاطره هنوز هم بعد از بیست و اندی سال به روشنی در ذهنم باقی مانده است.

به راستی کدام یک از ما حداقل یک تجربه دردناک آزار و خشونت خیابانی تبدیل به کابوس‌های شبانه‌مان نشده؟ تا به حال با هیچ زنی هم­صحبت نشده‌ام که به روشنی و صراحت بگوید هرگز دست درازی و آزار جنسی خیابانی را تجربه نکرده است. در انبان ذهن تک به تک ما بی‌تردید یک مشت خاطره تلخ و تاریک آزارهای اتوبوسی، لمس‌های دردناک فضای تنگ و تاریک تاکسی یا متلک‌های رکیک جنسی ته کوچه‌ها نقش بسته و رد ملتهبش پاک نشدنی است.

برای شنیدن روایت‌های مختلفی از آزارهای خیابانی با چند نفر از دوستان و همکارانم تماس می‌گیرم. گر چه روایت‌ها متفاوتند اما همه این شنیده‌ها در یک نقطه مشترکند، «احساس تحقیر و تجربه خشونتی نادلپذیر و تلخ که از خاطر نمی‌رود.»

باور نمی‌کردم کسی حرمت زن باردار را نگه ندارد

زن های باردار معمولا در فرهنگ و عرف ما معصوم و مقدسند، حرمت دارند و تعرض و خشونت جنسی به آنان در باور عمومی به شدت مذموم است. «آرزو» اما در روزهای پایانی بارداریش تجربه تلخ آزار خیابانی را از سر گذرانده است: «هفتهٔ آخر بارداری‌ام را می‌گذراندم. به سلمانی رفته بودم که سر و صورتی صفا بدهم و برای زایمان آماده باشم. شکم برجسته‌ام حتی از زیر پالتوی کلفتی که پوشیده بودم پیدا بود. آن دم و آن لحظه دلم می‌خواست تنها باشم. دوست داشتم که روزهای آخر، زمان تنهایی‌ام را با خودم سپری کنم برای همین درخواست همسرم برای رفت و برگشتم را رد کردم.

زیر پل سید خندان منتظر تاکسی بودم. جلو‌تر از من آقایی با ظاهر موجه ایستاده بود. تا سوار تاکسی شدم او هم پرید و سوار شد و خودش را به من چسباند. هنوز تاکسی راه نیفتاده بود که لغزش پنجهٔ کثیفش را روی سینه‌ام حس کردم. شوکه شده بودم. نه برای اینکه اولین بار بود که این‌طور به من دست درازی می‌شد، برای اینکه باور نمی‌کردم کسی حرمت زن باردار را نگه ندارد و این‌طور بیشرمانه به زنی که کودکی در شکم دارد، آزار جنسی برساند.

برای اولین بار در این جور مواقع، شروع کردم به فریاد کشیدن. تا توانستم از ته دل جیغ کشیدم و زار زدم. راننده با دستپاچگی بعد از پل نگه داشت و از آن آقای ظاهرا محترم درخواست کرد که هر چه زود‌تر پیاده شود. مسافرین دیگر از خجالت یا ترس حتی نیم نگاهی هم به من که گریه می‌کردم نمی‌انداختند. واقعا نمی‌فهمیدم و هنوز هم نمی‌فهمم که چطور انسانی با خوی حیوانی می‌تواند به یک زن باردار آسیب جسمی یا روحی برساند. هنوز از با یادآوریش بغض می‌کنم و می‌لرزم»

مامور گشت ارشاد گفت برویم با این دو تا حالش را ببریم!

تلخون می‌گوید خاطره بسیاری از آزارهای خیابانی در ذهنش باقی مانده و فراموش نشده‌اند. از او می‌خواهم به چند مورداشاره کند و او قصه‌اش را در سه اپیزد برایم تعریف می‌کند: «نه ساله بودم. به اتفاق خواهر و مادرم رفته بودیم خیابان شاه­آباد تا برایم کفش تق تقی بخرند. به جایش صندل لا انگشتی طلایی خریدیم. پول صندل را که پرداختیم دستی، باسن کوچک و دخترانهٔ من را فشرد. ترسیدم. خیلی ترسیدم. برگشتم و نگاه کردم. مرد کوچک اندامی بود با صورت تراشیدهٔ براق و سیبیل خنجری. دو سمت سیبیلش را برایم تا به تا تکان داد. احساس گناه کردم. چرا؟ نمی‌دانم. اما چشم‌های تیله وار و گردان و سبیل‌های خنجری و چهرهٔ شهوانی مردی کوچک اندام پوشیده در کاپشن و شلوار جین در خاطره‌ام حک شد.

بار دوم پانزده ساله بودم، تابستان بود و فضا از عطر پیچک امین‌الدوله آکنده، من، مست و سرخوش و معصوم، ساعت ۲ نیمه شب نوزدهم ماه رمضان، شب قدر، شب ضربت خوردن امام اول شیعیان، از احیا باز می‌گشتیم. با مادرم و خواهرم، هرسه پوشیده در چادر سیاه! مردی از کنارمان رد شد. شنیدم که گفت: «حالا با این دو سیر و نیم گوشت چه کنم؟»معصوم و نادان، طوطی وار برای مادرم تکرار کردم. مادر ریز جثهٔ سراپا پوشیده در چادر سیاهم تنها پاسخ داد: وااا! و من خیال کردم دعوتی بوده به سحری شب قدر. و در همین بلاهت ماندم تا بیست و سه سالگی!

اما دردناک ترین بخش ماجرا اینجاست؛ سال ۱۳۷۲ است. بیست و دوساله‌ام و دانشجو و به طور غم‌انگیزی محجوب. روزی از روزهای خرداد است. همراه یکی از دوستانم از پشت تالار وحدت به خیابان خارک می‌رسیم. دو سرباز جوان پشت سرمان می‌آیند. متلکی می‌گویند. سر ظهر است و خیابان نسبتا خلوت. هراس برمان می‌دارد. قدم تند می‌کنیم. هنوز پشت سرمان می‌آیند با خنده‌های بلند و زننده. نزدیک پارک دانشجو که می‌رسیم قلب‌هایمان در گلویمان می‌تپد. نزدیکمان شده‌اند. کلمات رکیکشان به گوش می‌رسد. به سمت پارک می‌دویم. آه، ماشین گشت ارشاد آنجاست، پیش به سوی امنیت. نزدیک ماشین که می‌شویم درست یک لحظه پیش از اینکه نفس راحت از شش‌های خسته­یمان بیرون بزند، نگاه لزج دو مامور گشت ارشاد روی مانتوهای سیاه و گشاد و بد قواره‌مان می‌لغزد و ناباورانه می‌شنویم: «چطوره به جای معتادا تا خلوته این دوتا رو بندازیم تو ماشین بریم حالشو ببریم.» با حنجره‌ای به خشکی چوب و نفسی تنگ دوستم را نگاه می‌کنم، چشمانش از حیرت و وحشت گشاد شده و رنگش زرد خاکستری است….. »

فاحشه منو می‌زنی!؟

«سولماز» در این مورد می‌گوید «وقتی به خشونت و آزار خیابانی فکر می‌کنم خاطرات زیادی ته ذهنم زنده می‌شود. متاسفانه من انواع خشونت را تجربه کرده‌ام از دستمالی توی تاکسی و خیابان گرفته تا استفاده از الفاظ رکیک. اما بد‌ترین خاطره‌ام به یک شب گرم تابستانی و حوالی پارک ساعی برمی گردد. برای رفتن تا میدان ونک از جلوی پارک ساعی سوارتاکسی شدم. جلو نشسته بودم شیشه سمت من پایین بود. نگاهم رو به خیابان بود و قبل از من همه مسافر‌ها پیاده شده بودند. زیرپل همت بود که احساس کردم چیزی روی رانم حرکت می‌کند، هیچ وقت اتفاق تلخ آن شب را فراموش نمی‌کنم. صورتم داغ شده بود و دست راننده روی رانم مانده بود. جیغ زدم. اولین واکنشم این بود که با آرنجم توی صورتش کوبیدم. جالب است که همزمان با واکنش من او شروع کرد به فحش‌های رکیک دادن. «فاحشه منو می‌زنی؟» ماشین را به حاشیه خیابان کشاند. به خاطرم نمانده با چه حالی از آن پیاده شدم. فقط تا وقتی دور شدم صدای فحش‌های رکیکی که می‌داد را می‌شنیدم. به سمت پله‌های منتهی به خیابان گاندی می‌دویدم. معمولا در مواجهه با این اتفاق‌ها کمتر می‌ترسیدم و خودم را قوی و قدرتمند می‌دیدم. در مقابل دست درازی‌های خیابانی هرگز سکوت نمی‌کردم و غالبا کارم به کتک کاری می‌کشید.

هنوز هم از رهگذری که آدرس می‌پرسد می‌ترسم

اما «مریم واحدی» تجربه دیگری دارد: «خسته و کوفته از در شرکت زدم بیرون. با چهره‌ای بی‌رنگ و خسته و لباسی ساده و اداری. به روال همیشه راهم را گرفتم از سرازیری مهناز و رفتم به سمت خیابان بهشتی. خانه‌ام توی خیابان اصلی بود. سر چهار راه اندکی منتظر شدم تا چراغ عابر پیاده سبز شود. مردی تقریبا ۵٠ ساله با کت و شلوار اتو کشیدهٔ گران قیمت کنارم ایستاده بود.

فقط یک ثانیه نگاهم با او تلاقی کرد و بعد هم که چراغ، سبز شد و ما به آن سوی خیابان رفتیم. توی پیاده رو قدم‌های او را پشت سرم حس کردم اما به خیالم رسید که شاید مسیر او هم از این سو باشد. نزدیکی‌های خانه شنیدم که صدایم کرد: «خانم! ببخشید» ایستادم و به عقب نگاه کردم. «ببخشید سوالی داشتم» لحنش آنقدر مودبانه و ظاهرش آنقدر موقر بود که یقین کردم در پی آدرسی است. لبخند زدم که یعنی بفرمایید اما لبخند روی لبم ماسید. «تا حالا یه…. پونزده سانتی رو از نزدیک دیدی؟» به سرعت دور شدم. حالا من بودم و پیاده روی خلوت و ضعف و خشمی که نمی‌دانستم باید چطور مهارش کنم. فقط تا خانه دویدم. از آن روز به بعد از هر رهگذری که می‌خواهد آدرسی بپرسد می‌ترسم.»

می‌گفت من نبودم

«سارا دماوندیان»، روزنامه نگار و جزو آدم های خوش شانسی است که می‌گوید تجربه زیادی از آزارهای خیابانی نداشته و فقط چند بار این شرایط را تحمل کرده است: «خاطره‌ای که همیشه ته ذهنم باقی مانده و باقی خواهد ماند مربوط به دوران نوجوانی من است. شاید ۱۵ یا ۱۶ ساله بودم که همراه مادر و خاله‌ام برای خرید راهی یک خیابون شلوغ شدیم. لابلای شلوغی و ازدحام جمعیت احساس کردم یک نفر از پشت دارد آزارم می‌دهد. اولش سکوت کردم. رفتیم و روبروی یک مغازه ایستادیم. برگشتم و دیدمش. لبخند می‌زد. تمام وجودم با آن یک لبخند فرو ریخت. کمی که خیابان خلوت‌تر شد دیدم باز می‌خواهد به نوع نزدیک بشود. دیگر نتوانستم تحمل کنم. و شروع کردم به داد و فریاد و اشک ریختن. جمعیت جمع شدند مادرم که کمی از من جلو‌تر می‌رفت با شنیدن صدای من به سمتم برگشت و من مرد آزارگر را نشانش دادم. مردی بود کچل و حدودا ۴۰ ساله با سبیل باریک. وقتی رفتم و پیراهنش را کشیدم صورتش را به سمت من برگرداند و من چهره‌اش را دیدم. می‌گفت من نبودم. اما مردم امانش ندادند و کتکش زدند و بدو بیراه حواله‌اش کردند. از آن زمان سال‌ها می‌گذرد، شاید چیزی حدود ۲۰ سال، اما هرگز آن لحظه اضطراب و دهشت و آن حس تلخ را فراموش نکرده‌ام و نمی‌کنم.

این‌ها و هزاران هزار تجربهٔ زیسته دیگر بخشی از کابوس‌های هر روزه ما زنان از آزارهای جنسی خیابانی و بین راهی است. آزارهایی که غالبا در برابرشان سکوت می کنیم چون در صورت اعتراض، از واکنش افکار عمومی واهمه داریم، ما معمولا با سرزنش کردن قربانی و مقصر دانستنش خو کرده ایم و این باور و تصور عمومی وجود دارد که لابد بد و نامناسب برخورد کرده ایم و مستحق خشونت بوده ایم، غالبا وقتی زنی از تجربه آزار جنسی اش در سطح خیابان حرف می زند با این سوال مواجه می شود که «مگر چه پوشیده بودی؟»

قسمت دوم این گزارش را بخوانید: آزار به سبک ایرانی

تیر
۲۸
۱۳۹۵
مرور خانه امن بر قتل‌های ناموسی، به بهانه قتل مدل پاکستانی به دست برادرش
تیر ۲۸ ۱۳۹۵
این سو و آن سو خبر, خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Jakub_Schikaneder_-_Murder_in_the_House
image_pdfimage_print

Painting: Public Domain – Murder in the House, Jakub Schikaneder,  December 1889

خانه امن: قتل‌های ناموسی به‌ندرت رسانه‌ای می‌شوند یا تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرند. به این دلیل که معمولا شاکی برای این‌گونه پرونده‌ها وجود ندارد چرا که کل خانواده و یا یکی از اعضا مسئول این قتل‌هاست. اما اگر قربانی یا حشونت‌گر از شهرت زیادی برخوردار باشد، داستان متفاوت است.

به بهانه قتل‌ مدل پاکستانی به دست برادرش به بهانه این که او «مایه ننگ نام بلوچ» بود نگاهی داریم به منابع خانه امن درباره قتل‌های ناموسی:

آیا قتل‌های ناموسی تنها نوعی از خشونت خانگی هستند؟ ترجمه‌ای از فرخ نیک‌مرام

قانون، مجوزی برای جنایات ناموسی

قتل های ناموسی و مواد ۲۲۰ و ۶۳۰ مجازات اسلامی، نوشته فیروزه فروزانفر

قتل ناموسی، جنایتی خاموش پادکستی از شهرازد کریمی

اختلافات نظری فقها و جواز قتل در فراش (قتل های ناموسی)  گفت وگوی خانه امن با فرهاد حاجی زاده کوکیا، وکیل دادگستری

تیر
۲۳
۱۳۹۵
هزار و یک مصیبت فرزندخواندگی در ایران
تیر ۲۳ ۱۳۹۵
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
Photo: Timof/Bigstock.com
image_pdfimage_print

Photo: Timof/Bigstock.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

مسیر فرزندخواندگی در ایران مسیر دشواری است. این پدیده به‌‌ همان اندازه که در کشورهای پیشرفته‌تر به لحاظ قوانین انسانی و توجه نهادهای مدنی و دولتی، مورد عنایت و سهل‌تر بوده و هزار و یک مسیر متفاوت برای نیل و دستیابی به آن وجود دارد، در ایران خط سیر روشن و خالی از ابهامی ندارد.

 از روزی که مصمم به این انتخاب شدی تا زمانی که به لحاظ قانونی به نتیجه مطلوب برسی، مدام با درهای بسته و بن بست‌های دشوار روبرو می‌شوی. به حدی که بسیاری وقت‌ها می‌شود که مابین راه، کلا عطای این کار انسانی را به لقایش می‌بخشی و خیرش را جای دیگری صرف می‌کنی و دلت را هم راضی می‌کنی که «سعی‌ات را کردی و نشد!»

تنها مسیر فرزندخواندگی رسمی در ایران از راه سازمان بهزیستی می‌گذرد و آن طور که وب سایت سازمان بهزیستی نوشته، فقط کودکی به فرزندی سپرده خواهد شد که والدین یا جد پدری او، شناخته شده نباشد و کلیه تلاش و کوشش‌ها برای شناسایی والدین و بازگرداندن او به زندگی عادی موثر واقع نشده باشد.

این تصور که «هر وقت میلت کشید» می‌روی و دق الباب می‌کنی و دست یک کودک را از دست مددکار اجتماعی سازمان بهزیستی می‌گیری و راهی خانه می‌شوی، تصور اشتباهی است. بعد از این‌که از سد اثباتِ داشتن شرایط مالی مناسب و تمکن مالی، نداشتن اعتیاد و سوء‌مصرف مواد، شهرت بد، بیماری لاعلاج و سوء‌پیشنه‌‌ رها شدی- که البته در مواردی این دقت نظر‌ها و سخت گیری‌ها درست و منطقی است- و بعد از اینکه صلاحیت اخلاقی، فردی و اجتماعی‌ات را ثابت کردی، تازه اول مسیر سنگلاخی و دشوار کنار آمدن با کودکی است که تا آن روز زندگی ناهمگونی را از سر گذرانده، احتمالا به لحاظ روانی در شرایط طبیعی و مناسبی نبوده و نیازمند مهربانی بی‌حد است.

۲۳ هزار کودک بی‌سرپرست

حدود ۲۳ هزار کودک فاقد سرپرست صلاحیت موثر تحت پوشش این سازمان بوده و در خانه‌های کودک و نوجوان زندگی می‌کنند که ۸۷ درصد این کودکان بد سرپرست هستند. سالانه حدود یک هزار تا ۱۲۰۰ نفر از کودکان که فاقد جد پدری هستند و هویت خانوادگیشان مشخص نیست نیز به سرپرستی دائم سپرده می‌شوند.

اما اینکه چطور با فرزندخوانده‌مان برخورد کنیم؟ از چه مسیری برویم که به سنگلاخ برنخوریم یا متوسل به خشونت نشویم؟ با مشکلات روانی کودکی که تا آن روز در شرایط ملتهبی به سر برده به مدارا و درستی کنار بیاییم؟ سوالاتی است که ذهن بسیاری از پدرخوانده‌ها و مادرخوانده‌ها را درگیر خودش می‌کند.

کوچولوی عصبانی: وحید

مهشید رضاولی، صاحب یک مزون بزرگ لباس و ساکن مهرشهر کرج است. او بعد از دوندگی بسیار و اثبات شرایط لازم، پسر بچه پنج ساله‌ای را به فرزندی پذیرفته است. گر چه در مراحل نخستین کارخواهان دختری در رده سنی زیر دو سال بوده، اما بعد از ملاقات با «وحید» کوچولو و چند باری که به سفارش مددکاران بهزیستی، این پسر بچه را با خودش به گردش برده، نتوانسته از او دل بکند و در ‌‌نهایت با تمایل همسرش، او را به فرزندی پذیرفته است.

مهشید می‌گوید این کار بیشتر از آنچه که تصورش را می‌کرده، دشوار و سخت است: اوایل از اینکه همه زندگی‌ام توسط کار‌شناسان سازمان بهزیستی کنترل می‌شود و حتی از همسایه‌ها در مورد سلوک و رفتارم با بچه پرس‌ و جو می‌کنند، عصبانی می‌شدم. به تدریج به آن‌ها قبولاندم که صلاحیت نگهداری از کودک را دارم اما چندی بعد از خودم می‌پرسیدم واقعا من برای این کار آدم صالحی هستم؟ وحید در شرایط عصبی و در خانواده‌ای از هم گسیخته بزرگ شده بود. به جای حرف زدن عادی، برای هر درخواستش فریاد می‌کشید. بهانه می‌گرفت و هر کاری می‌کردیم آرام نمی‌شد. وقتی ساعت‌ها فریاد می‌زد و هوار می‌کشید و بی‌حال می‌شد، یک گوشه کز می‌کرد و ما در می‌ماندیم چطور باید شرایطش را عادی کنیم؟

 «کارمان شده بود رفت و آمد به بهزیستی، مشاور خانواده، روان‌شناس کودک، اسباب بازی فروشی. از همه مهم‌تر با مسئله غذا خوردنش مشکل داشتیم. به دلم ماند یک بار بی‌داد و هوار و سر و صدا به رستوران برویم. وقت غذا خوردن جیغ می‌کشید و می‌گفت شما به غذا دست نزنید. واهمه داشت که گرسنه بماند. من و همسرم می‌نشستیم یک گوشه تا او غذایش را بخورد و از تک و تا بیافتد. آنوقت ما شروع می‌کردیم به غذا خوردن. چندین بار پشیمان شدم اما در عین حال به بچه دلبسته بودم.

حتی چند باری شد که کنترلم را از دست دادم وکتکش زدم. البته نه به حدی که آسیب فیزیکی به او وارد کند اما به هر حال شاید اگر بچه خودم بود کمتر احساس گناه می‌کردم. حالا پنج سال از آن روز‌ها گذشته و وحید بچه متعادل تری است. گر چه این پنج ساله، برای ما پنج سال برای ما به سختی گذشت اما الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم‌ای کاش قبل از آن، در این مورد مطالعه کرده بودم، از یک مشاور، راهنمایی گرفته بودم، کتاب خوانده بودم و با آمادگی بیشتری خودم را برای این مسیر آماده کرده بودم. شاید می‌توانستم مادر بهتری برای وحید باشم. حالا یک دغدغه تازه تری دارم. اینکه باید به او بگویم که فرزند واقعی ما نیست؟.

داستان را مخفی کنیم؟

رضا کاظم‌زاده، روان‌شناس و روان درمانگر خانواده ساکن بلژیک در این باره به خانه امن می‌گوید به هیچ وجه توصیه نمی‌کند که موضوع فرزندخواندگی را از فرزند به سرپرستی گرفته شده پنهان کنیم.

 کاظم زاده می‌گوید: شرایط روحی و روانی هر کودک با کودک دیگر متفاوت است ولی چیزی که بشود به عنوان یک اصل کلی گفت این است که پنهان کردن این ماجرا از فرزندخوانده، به هیچ وجه عواقب خوبی ندارد. با تکیه بر مواردی که خودم شخصا با آن مواجه بوده‌ام و خانواده‌هایی که مدت‌های مدیدی مسئله فرزندخواندگی را پنهان کرده و مثلا دوره نوجوانی به فرزندشان حقیقت را گفته‌اند یا در مواجهه با کودکانی که به طور اتفاقی در جریان یک پروسه، در مورد هویت واقعیشان مطلع شده بودند، دیده‌ام که شرایط به مراتب دشوارتری ایجاد شده است.

آنچه باید باشد نیست

این روان‌شناس به وضعیت کودکانی اشاره می‌کند که عملا هیچ وقت نسبت به موضوع فرزندخواندگیشان مطلع نشده‌اند اما در طول مسیر زندگی احساس می‌کرده‌اند که یک چیزی سرجای واقعی‌اش نیست و نا‌آرام بوده‌اند: «پیش آمده که پدر‌ها یا مادر‌ها به خاطر مشکلات رفتاری نوجوانشان به من مراجعه کرده‌اند و به طورپنهانی موضوع فرزندخوانده بودن نوجوانشان را با من در میان گذاشته‌اند و من در جریان مشاوره متوجه شده‌ام که کودک به هر حال این مسئله را حس می‌کند. حس کردن نه به این معنا که ماجرا را بداند بلکه احساس می‌کند چیزی سر جای خودش نیست و از آنجایی که کودک قدرت تخیل غریبی دارد، در خلوت و تنهایی خودش این احساس غرابت و عجیب بودن را نمی‌تواند برای خودش حلاجی کند یا توضیح بدهد، امکان دارد آن را به اموری بد‌تر و شدید‌تر و به مراتب نگران کننده‌تر در ذهنش ربط بدهد. تاثیرات و صدمات بسیار منفی این پنهانکاری، به باور من به مراتب بیشتر از ذکر واقعیت است.

 این روان درمانگر خانواده مورد شرایطی که «مهشید» درگیر آن شده، توضیح می‌دهد: «اینکه کودک قبل از سرپرستی چه شرایطی را از سر گذرانده؟ آیا متعلق به فرهنگ و طبقه دیگری است؟ در ماه‌ها و سال‌های اولیه زندگی کودک چه فاکتورهایی در شکل گیری روانی و احساس امنیت درونی‌اش موثر بوده؟ عوامل موثری هستند که نشان می‌دهند که آیا او قادر خواهد بود با محیط جدیدش رابطه سالمی برقرار کند یا خیر؟»

او با اشاره به اینکه مایل نیست افراد مایل به این پروسه را نگران کند اما تاکید می‌کند که پیش از ورود به آن بایستی با یک سری خصوصیات این کودکان و شرایط محیطی و روانی آن‌ها آشنا شد، چون تسلط به موضوع می‌تواند راهگشا باشد.

مرز خشونت

از این روان‌شناس در مورد «مرز خشونت و تفاوت آن در مورد فرزندان خونی و فرزند خوانده» سوال می‌کنم: «من فکر نمی‌کنم بشود تفاوتی بین مرز خشونت بین فرزند خود و فرزندخوانده قائل شد. خشونت به هر شکلش نتایج مثبتی ندارد و مطالعات حوزه کودکان نشان می‌دهد که خشونت با هیچ مفهوم تربیتی نمی‌تواند قابل توجیه و هماهنگ باشد. به هیچ وجه نمی‌شود گفت با بالا بردن صدا و ایجاد ترس یا زدن پشت دست کودک داریم او را تربیت می‌کنیم چرا که به طور کلی خشونت نقش مخربی دارد اما از آنجایی که ما با پیشنیه و شرایط کودک تازه وارد آشنا نیستیم و گذشته او را نمی‌دانیم و میزان آسیب پذیری و حساسیت او را نمی‌شناسیم به هر حال باید را مراعات و توجه بیشتری داشته باشیم. به همین دلیل هم تاکید می‌کنم افرادی که امکانش را دارند، پیشاپیش از یک مشاور بهره ببرند.»