صفحه اصلی  »  2016 January
بهمن
۸
۱۳۹۴
خشونت و بیماری روانی: آیا این دو با هم رابطه‌ای دارند؟
بهمن ۸ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
man in front of his mirror  man in front of his mirror  in shadow  white background
image_pdfimage_print

Photo: OSTILL/Bigstock.com

ترجمه: نرگس ثابتی

یک فرض معمول که در هات‌لاین شنیده‌ایم این است که علت خشونت، شرایط سلامت روانی شریک زندگی است. برای مثال بیماری‌هایی مانند اختلال دوقطبی، افسردگی، اضطراب، اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)، شخصیت خودشیفته، شخصیت مرزی یا شخصیت ضداجتماعی. در عین این‌که این‌ها همگی شرایط خاص سلامت روانی هستند، به‌خودی‌خود نمی‌توانند علت خشونت باشند. در «راهنمای تشخیص و آماری اختلالات روانی، ویرایش پنجم» (DSM5) هیچ‌جا گفته نمی‌شود که یک بیماری روانی به تنهایی می‌تواند علت خشونت از سوی یک شریک در یک رابطه باشد؛ با این همه، چند بیماری و ناهنجاری معدود هستند که می‌توانند خطر بروز الگوهای آزارگرانه در یک رابطه و در جنبه‌های دیگر زندگی را افزایش دهند. بیماری روانی تمامی جنبه‌های زندگی فرد، ازجمله کار، تعامل با دوستان، ارتباط با خانواده و روابط فردی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. در مقابل، خشونت اساساً روابط فردی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و معمولاً بر جنبه‌های دیگر زندگی تأثیری ندارد. رفتار خشونت‌آمیز در یک رابطه عاطفی نزدیک و بیماری روانی دو مسئله جدا از هم هستند.

از آنجا که رفتارهای خشونت‌آمیز اصولا در روابط عاطفی نزدیک اتفاق می‌افتند، معمولا شریک خشونت‌گر رفتارهای منفی یا آسیب‌زننده خود را در روابط با دوستان، همکاران یا اعضای خانواده خود بروز نمی‌دهد. یک شریک خشونت‌گر برای همه آدم‌ها غیر از شریک زندگی خود، یک «ماسک مصنوعی» به چهره می‌زند. وقتی دیگران می‌روند و قربانی و شریک خشونت‌گر با هم تنها می‌مانند، آن ماسک کنار می‌رود و قربانی آن روی دیگر شریک خود را که دیگران هرگز نمی‌توانند ببینند، می‌بیند. این‌که قربانی تنها کسی است که این رفتار را می‌بیند، باعث انزوای او می‌شود، زیرا ممکن است فکر کند ـ و فرد خشونت‌گر هم حتی ممکن است بگوید ـ که هیچ‌کس حرف او را باور نخواهد کرد، زیرا هیچ‌کس دیگری شاهد این رفتارهای خشونت‌آمیز نبوده است. این مسئله کار را برای فرد خشونت‌گر آسان‌تر می‌کند تا باعث شود که قربانی خود را مسئول این رفتار خشونت‌آمیز بداند و درنتیجه منزوی‌تر شود.

لاندی بنکرافت، نویسنده چرا «او چنین می‌کند؟» (۲۰۰۲) تصریح می‌کند که «ارزش‌های اخلاقی شریک خشونت‌گر ناسالم است، نه روان آن‌ها» (صفحه ۳۸). بله، این افراد در هنگام عصبانیت و استفاده از آزار جسمی یا زبانی ممکن است یک شریک خشونت‌گر دارای بیماری روانی به نظر برسند. اگر بیماری روانی علت این خشونت باشد، شریک در هنگام عصبانیت، اعضای خانواده، دوستان و همکاران خود را هم با فریاد یا کتک آزار می‌دهد. اما در خشونت خانگی، فرد خشونت‌گر معمولا فقط بر سر شریک خود فریاد زده و یا او را کتک می‌زند.

خشونت و بیماری روانی ممکن است با هم تلاقی داشته باشند. مواردی از افرادی که هم بیماری روانی دارند و هم شریک زندگی خود را مورد خشونت قرار می‌دهند وجود دارد. همچنین افراد بسیاری هستند که بیماری روانی دارند اما شریک‌هایی حامی و سالم هستند. اگر شریک شما دارای بیماری روانی است و نسبت به شما رفتار خشونت‌آمیز دارد، باید به یاد داشته باشید که بیماری روانی و رفتارهای خشن شریک را باید دو چیز جدا از هم دانست و مورد درمان قرار داد. این دیگر به عهده فرد خشونت‌گر است که به دنبال حمایت لازم بوده و برنامه لازم برای مدیریت و درمان بیماری روانی خود را طراحی کند و در برابر رفتارهای خشونت‌آمیز خود پاسخگو باشد. اگر شریک شما مسئولیت رفتارهای خود را به عهده نمی‌گیرد، معترف به رفتار اشتباه خود در آزار شما نیست، و به دنبال کمک کارشناسانه برای درمان خود نیست، معنای آن این است که نمی‌خواهد رفتار خود را عوض کند. در این‌صورت، این خشونت در روابط شما ادامه خواهد یافت و به مرور زمان بیشتر هم خواهد شد.

 پرسش‌های زیر می‌تواند برای شما روشن سازد که رفتار شریک‌تان خشونت است یا خشونت همراه با بیماری روانی:

آیا شریک من سر دیگران (دوستان، همکاران ، اعضای خانواده) هم داد و فریاد می‌کند؟

آیا شریک من دیگران را هم مجبور می‌کند که به او بگویند کجا و با که هستند؟

آیا شریک من دیگران (خارج از رابطه دو نفره ما) را هم کتک می‌زند؟

آیا شریک من دیگران را تحقیر می‌کند یا با کلامی مورد خشونت قرار می‌دهد؟

آیا شریک من دیگران را تحت فشار قرار می‌دهد که کارهایی که دوست ندارند انجام دهند؟

آیا شریک من افرادی را که با حرف او موافق نیستند تهدید می‌کند؟

اگر پاسخ بیشتر این سوال‌ها منفی بود، به احتمال زیاد شریک شما فردی خشونت‌گر بدون ابتلا به بیماری‌ روانی است. اگر هم پاسخ بیشتر این سوال‌ها مثبت بود، ممکن است شریک‌تان هم فردی خشونت‌گر و هم مبتلا به نوعی بیماری یا مشکل روانی است. کتاب لاندی بنکرافت، به نام «باید بمانم یا بروم؟»، فصلی درباره تشخیص و تمایز بین مشکلات روانی شریک و رفتارهای خشونت‌آمیز دارد. به علاوه، تماس با یک شبکه حمایت‌گر، از جمله مشاور یا وکیل متخصص در مسائل خشونت خانگی می‌تواند در تصمیم‌گیری به شما کمک کند.

حتی اگر شریک شما مبتلا به بیماری روانی باشد، این به هیچ‌وجه توجیه رفتار خشونت‌آمیز او نیست. خشونت انتخاب یک فرد برای حفظ قدرت و کنترل روی فردی دیگر است. اگر شریک شما رفتاری خشونت‌آمیز دارد، فارغ از اینکه مبتلا به بیماری روانی باشد یا نه، حق ندارد چنین رفتاری با شما داشته باشد. شما همواره و در صددرصد مواقع مستحق داشتن رابطه‌ای سالم، عاشقانه، حمایت‌گرانه، و امن هستید.

منبع: هات‌لاین

بهمن
۷
۱۳۹۴
ادعای دوسویه بودن رابطه، ترفند مردان متجاوز در محل کار
بهمن ۷ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
Woman with her hand extended signaling to stop (only her hand is in focus)
image_pdfimage_print

Photo: Dean Drobot/Bigstock.com

ماهرخ غلامحسین‌پور، روزنامه‌نگار

به یک خانم منشی آراسته خوش‌برخورد، خوش‌پوش، مجرد و با روابط عمومی قوی و برخوردی راحت نیازمندیم با حقوق مکفی….

این قصه واقعی است. من نمی‌توانستم در جلسه خواستگاری خواهرم حاضرم باشم. مرا با وب‌کم به آن جمع راه داده بودند. به هر حال این هم از مختصات زندگی مدرن امروزی است. اینکه همه چیز حتی خواب‌های ما و خواستگاری‌هامان هم رایانه‌ای شده. صفحه مانیتور نشسته جای گل و نقل و نبات و شیرینی‌های خانگی زنجفیلی.

اما برای سومین بار است که هم پدر من و هم پدر آن جوانک روبروی هم نشسته‌اند و گارد گرفته‌اند. ساز و برگ‌شان هم‌‌ همان رجزخوانی‌های این شش ساله است. خنده‌دار است که در سال ۲۰۱۳ دو جوان عاشق و بالغ روبروی هم نشسته‌اند با چشم‌هایی که اشک در ته چشم خانه‌هاشان نشسته و عهد بسته‌اند که این بار دیگر قید این عشق زخمی را بزنند و بروند رد کارشان. اما چیزی که می‌خواهم برای‌تان تعریف کنم حدیث عشق و عاشقی دو جوان ناکام و وامانده نیست. جریان یک تفکر است.

پدرم می‌گوید: آقاجان من صد بار گفتم باز هم می‌گویم من دختر به شما نمی‌دهم، بروید رد کارتان.

و پدر جوانک جواب می‌دهد: والله بالله ما هم الان به زور و فشار پسرم اینجائیم. ما هم به این وصلت راضی نیستیم. این پسر مغز خر خورده. برایش شرکت زده‌ام به چه عظمت. این همه دفتر و دستک و منشی و کارمند. می‌گویم باباجان تو هنوز جوانی خودت را چرا پابند این خزعبلات و دردسر‌ها می‌کنی؟ آگهی استخدام بده یک دخترک ترگل و ورگل و زیبا بیاور بگذار دم دستت. هم تلفنت را جواب می‌دهد هم عشق دنیا را می‌کنی. هر وقت هم دیدی دارد سریش می‌شود ردش می‌کنی می‌رود رد کارش، می‌روی سراغ نفر بعدی.

آزار جنسی در محل کار. اعتراض به معنی اخراج

با تغییر شرایط زندگی و نیز تغییر نقش زنان و مردان در دنیای مدرن و حضور هر چه بیشتر زنان در عرصه‌های اقتصادی، پدیده آزار جنسی رو به افزایش است و همین مسئله هم لزوم تدوین قوانین حمایتی در رابطه با اشتغال زنان را افزایش می‌دهد. قوانینی که بتواند متضمن ایجاد محیط‌های عاری از تبعیض و آزار جنسی علیه زنان باشد.

تمام زنانی که شاغلند حداقل یک بار در محیط کار خود مورد آزار جنسی قرار می‌­گیرند. این شکل از آزار گرچه پدیده‌ایی بسیار شایع است اما سطح و حتی شکل این آزار‌ها بسته به محل کار و پایگاه اجتماعی افراد، نوع شغل، تحصیلات و میزان نیاز زنان به موقعیت شغلی‌شان دارای متغییرهای متفاوتی است.

باید اذعان کرد که این آزار‌ها که جزء لاینفک شرایط کاری زنان است، البته به ایران محدود نمی‌­شود. بلکه بر اساس گزارش دیده‌بان حقوق بشر، زنان در سراسر دنیا پنج برابر بیشتر از مردان در معرض سوءاستفاده از سوی کارفرمایان خود هستند.

به گفته کار‌شناسان این شکل از آزار، از انواع آزارهای دهشت‌بار زیر­پوستی است که مانند تمام موضوعات مرتبط با سکس و جنسییت، تا به حال نه تحقیق جامعی درباره آن انجام گرفته، نه آماری از سوی سازمانی ارائه شده و نه از منظر جامعه‌شناختی یا رفتار‌شناسی، مصداق‌ها و بستر ایجاد و ترویج آن ارزیابی شده است.

به همین دلیل است که هم در مورد علت پیدایش آن و هم در رابطه با واکنش طیف‌های متفاوت زنان هنگام مقابله با این شکل از آزار نظرات متفاوتی وجود دارد. گرچه به یقین می‌توان ادعا کرد که سکوت کردن در مقابل این آسیب به ترویج پنهانی آن دامن زده است.

تا زن نکند لوس‌بازی/ مرد نمی‌کند بوسه‌بازی…. باور عمیق عرف نسبت به متهم بودن بالقوه زنان

شدت آزار‌ها بسته به باید‌ها و نبایدهای یک جامعه و بستر فرهنگی آن متفاوت است. آمارهای محدودی که وجود دارد نشان می‌­دهد زنانی که متخصص نیستند در این مورد آسیب‌پذیرترند. آنان هم زمان با آزار جنسی، در یک چرخه ناعادلانه گرفتار می‌شوند که یک سمت آن را مناسبات قدرتمند مردانه تشکیل می‌دهد و سمت دیگر را عرف و قانونی که نه تنها حمایت‌گر نیست بلکه کوبنده است. عرفی که با مثل عامیانه‌ای همچون «تا زن نکند لوس‌بازی/ مرد نمی‌کند بوسه‌بازی» باور عمیق خود نسبت به متهم بودن بالقوه زن را تا مغز استخوانش تایید و تاکید می‌کند.

زن آزاردیده معمولا از دریچه نگاه عرف یک متهم تمام عیار است. او از سوی سایر همکاران، به ویژه زنان همکار به عنوان کسی که زمینه مزاحمت را خودش فراهم کرده به برچسب‌های مختلفی مزین می‌­شود و در نگاه واقعی، افکار عمومی معمولا شاکی تلقی نمی‌­شود بلکه متهمی است که، به علت عدم مراقبت دقیق از رفتارش در معرض خطر قرار گرفته است. از سوی دیگر فضای دادرسی­‌ها غالبا مردانه است و در ‌‌نهایت حکمی که در باور عرف و قانون صادر می‌شود چندان به نفع او نیست.

به عنوان مثال در محیط‌های محصوری همچون یک زیرزمین که به یک کارگاه تولیدی غیر قانونی اختصاص داده شده و نظارتی بر عملکرد کارفرما وجود ندارد، مسلما بستر مناسب‌تری برای تجاوز به محدوده خصوصی زن وجود دارد تا در یک مکان دانشگاهی. گر چه نمی‌­توان وجود آزارهای جنسی به وفور در محیط‌های دولتی را نادیده گرفت.

متاسفانه شواهد موجود نشان می‌دهد که با افزایش مشکلات اقتصادی و بحران بیکاری، جسارت زنان در اعتراض به آزارهای جنسی نیز کاهش یافته است.

زنان غالبا در برابر آزارهای سطح اول که به تماس فیزیکی نمی‌­انجامد سکوت کرده و حتی آن را انکار می‌­کنند. ترس از بی‌آبرویی و قضاوت شدن در محیط کار و واهمه از­ دست دادن شغلی که به آن محتاجند، عدم حمایت قانونی و برچسب بی‌آبرویی از سوی سایر همکاران می‌­تواند بخشی از دلایل این سکوت و تجاهل باشد.

در ایران هیچ قانون حمایت‌گری وجود ندارد که از آزاردیدگان جنسی در محل کار دفاع کند. اگر زنی شهامت پیدا کند به طرح مسئله آزار جنسی خود در محل کار بپردازد از نگاه عرف یک «متهم» است. دست نشانش می‌کنند و بعد از آن به بهانه‌های متفاوتی به سرعت کارش را از دست می‌دهد و دنیای اشتغال مردانه او را با برچسب ننگین «متهم» و نه «شاکی» به بیرون از ساختار نابرابر قدرت و موقعیت تف می‌کند.

نبود سندیکا‌ها به آزارهای جنسی دامن می‌زند

دکتر جلال ایجادی، جامعه­‌شناس و استاد دانشگاه‌های پاریس در این ارتباط می‌گوید: متاسفانه نبود سندیکا‌ها و نهادهای صنفی به میزان آزارهای جنسی در محل کار دامن زده است. در غرب یکی از راه‌های کنترل این قبیل رفتارهای آزاردهنده، نظارت سندیکا‌ها و فعالیت برجسته آنان در حمایت از زنانی است که در معرض این قبیل آسیب‌ها قرار می‌گیرند. سندیکا‌ها با آموزش زنان شاغل در این زمینه حقوق آنان را یادآوری کرده و به آن‌ها جسارت و شهامت لازم برای طرح شکایت را داده و مواد قانونی را توضیح می‌دهند.

او با مقایسه وضعیت کشور فرانسه با ایران دراین مورد می‌افزاید: پیش از این هم دایره این اتفاقات ناخوشایند در کشورهای غربی گسترده‌تر از امروز بود ولی به عنوان مثال در کشوری مثل فرانسه در سال ۲۰۰۲ با تدوین قانونی به نام «قانون مدرنیزاسیون» اجتماعی که یکی از بندهای اصلی آن به مزاحمت‌های روانی، کلامی و فیزیکی می‌پردازد و نیز تعیین مجازات‌های مالی و حتی زندان برای فرد متجاوز، کنترل شرایط را به دست گرفتند.

ایجادی با تاکید بر این نکته که در این زمینه متاسفانه هیچ نوع آماری وجود ندارد می‌گوید: شواهد آشکار موجود نشان دهنده یک موج گسترده و وسیع سوءاستفاده جنسی از زنان شاغل است و حتی در مواردی، با آشکار شدن موضوع پرونده‌های قضایی از تجاوز جنسی زنان در محل کار پرده برداشته می‌شود. اما در مجموع، شرایط موجود در ایران و نبود قوانین حمایت‌گر اجازه طرح این قبیل شکایت‌ها را به زنان آزار دیده نمی‌دهد.

باور دردناک زن فتنه‌گر

دکتر ایجادی می‌گوید: «این باور دردناک که زن، همیشه فتنه‌گر و در پی وسوسه مرد است تا او را از راه به در کند و غالبا ریگی به کفشش دارد باعث می‌شود که نگاه عرف و جامعه به زنان آزاردیده که در این زمینه به طرح شکایت می‌پردازند نگاه منصفانه‌ای نباشد. حتی در کشور فرانسه که در این زمینه‌ها به تابوشکنی شهرت دارد نیز، زنان به راحتی در این گونه موارد به طرح شکایت نمی‌پردازند. دیگر خودتان در مورد ایران حدیث مفصل را بدانید.

به هر حال این وظیفه نهاد‌ها و سازمان‌های غیر­دولتی است که در این زمینه به زنان آموزش بدهند به آنان جسارت ببخشند و حقوق‌شان را یادآوری کنند. از زنان نظرخواهی کنند و رنج‌های آنان را در سطح جامعه بازتاب دهند.

به هر حال دولت نسبت به این دشواری­‌ها و آسیب‌ها کاملا آگاه است اما چون پای بسیاری از مسئولین حکومتی در این گنداب‌ها گیر است و بسیاری از آنان خودشان هم آلوده این قبیل فساد‌ها هستند با سلب مسئولیت خود در این زمینه سکوت می‌کند.

بهمن
۶
۱۳۹۴
خشونت علیه زنان؛ این مساله‌ای مردانه است
بهمن ۶ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
image_pdfimage_print

جکسون کاتز: من می‌خواهم با شما در مورد چشم‌انداز تغییر الگواره مربوط به خشونت جنسیتی، توهین‌های جنسی، خشونت خانگی، سوء‌رفتار در روابط، تعرض جنسی، سوءاستفاده جنسی از کودکان، صحبت کنم. گستره تمام معضل‎هایی که به طور خلاصه از آن‌ها تحت عنوان «مسائل خشونت جنسیتی» یاد خواهم کرد، تا حالا همگی این مسائل زنانه تلقی شده‌اند، که گروهی از مردان خوب به حل آن کمک می‌کرده‌اند، اما من با این قالب تعریفی مشکل دارم و آن را نمی‌پذیرم. من این‌ها را مسائل زنانه‌ای نمی‌بینم که مردان به کمکشان بشتابند. در واقع، قصد دارم در این مورد بحث کنم که پیش از هرچیز و مهم‌تر از همه چیز، این‌ها مسائلی مردانه هستند.

البته قطعاً این چیزها مسائل زنانه هم هستند، من متوجه آن هستم، اما این که خشونت جنسیتی را صرفاً مسئله زنان بدانیم، بنا به دلایل متعدد خود بخشی از مسئله است.

نخست آن که بهانه‌ای به دست مردان می‌دهد تا به مسئله توجهی نشان ندهند. درست است؟ بسیاری از مردان اصطلاح “مسائل زنان” را شنیده‌اند و تمایل داریم که آن را ندیده بگیریم و فکر کنیم، “هی، من مرد هستم. این برای دختران است.” یا “این مربوط به زنان است.” ودر نتیجه بسیاری از مردان به معنای واقعی فراتر از جمله‌ی اول نمی روند. درست مثل اینکه تراشه‌ای در مغزمان فعال می‎شود، و مسیرهای عصبی، وقتی اصطلاح “مسائل زنان” را می‌شنویم، توجه‌مان را به سمت دیگری می‎کشاند. این مساله همچنین در مورد واژه “جنسیت” صدق می‌کند، به همین دلیل وقتی بسیاری از مردم واژه ی “جنسیت” به گوش شان می‌خورد تصور می‌کنند که منظور اشاره به “زنان” است. بنابراین فکر می‌کنند که مسائل جنسیتی مترادف با مسائل زنان است. درباره‌ی اصطلاح جنسیت کمی ابهام وجود دارد.

بگذارید این ابهام را به شکل مقایسه‌ای روشن کنم. بگذارید قدری درباره ی نژاد صحبت کنیم. در ایالات متحده، وقتی کلمه‌ی “نژاد” به گوشمان می‌خورد، بسیاری تصور می‌کنند منظور آفریقایی-آمریکایی‌ها، آمریکای جنوبی‌ها، آسیایی- آمریکایی‌ها، بومیان امریکا، آسیای جنوبی‌ها، جزیره‌نشینان اقیانوس آرام و غیره و غیره است. بسیاری از مردم، وقتی کلمه‌ی “گرایش‌های جنسی” به گوششان می‌خورد فکر می‌‌کنند منظور گی‌ها، لزبین‌ها یا دوجنس‌گرا‌ها هستند. و بسیاری، وقتی کلمه‌ی “‌جنسیت” را می‌شنوند، فکر می‌کنند منظور زن‌ها هستند. در هر حالت به گروه اکثریت توجهی نشان نمی‌دهند. درست است؟ انگار سفیدپوستان نوعی شناسه نژادی ندارند یا متعلق به دسته یا گروه نژادی خاصی نیستند، مثل دگرجنس‌گرایان که انگارگرایش جنسی خاصی ندارند، گویی مردان یک جنسیت خاصی ندارند. این یکی از راه‌هایی است که گروه‌های غالب پایدار می‌مانند و خود را باز تولید می‌کنند، به بیان دیگر گروه غالب به ندرت حتی برای اندیشیدن به اکثریت بودن خود به چالش گرفته می‌شود، زیرا یکی از ویژگی‌های کلیدیقدرت و برتری، توانایی زیر سوال قرار نگرفتن، عدم خویشتن‌نگری، در واقع به صورت نامرئی جلوه یافتن در مقیاس وسیع در گفتمان درباره‌یمسائلی است، که در وهله‌ی اول درباره ی خود ما است. و نکته‌ی جالب چگونگی صدق این موضوع در خشونت خانگی و جنسی است که چه‌گونه مردان در سطح وسیع از گفتمان در‌باره موضوعی که قطب اصلی آن مردان است ، حذف شده‌اند.

می‌خواهم با استفاده از فن آوری قدیمی نشان دهم که درباره‌ی چه چیزی صحبت می‌کنم. در برخی مسایل اساسی من قدیمی‌پسند هستم. با فناوری پیشرفته کار می‌کنم – من فیلم می‌سازم – ولی به عنوان آموزش‌دهنده، هنوز قدیمی‌پسند هستم، و می‌خواهم فعالیتی را با شما درمیان بگذارم که در آن با شکل ساخت یک جمله نشان می‌دهد که ما چگونه فکر می‌کنیم، در واقع چگونگی استفاده ما از زبان (به عنوان ابزار)، منجر به جلوگیری از جلب توجه به مردان می‌شود. این نکته به خصوص درباره‌ی خشونت خانگی صدق می‌کند، ولی می‌توانید آن را به موارد مشابه بسط دهید. این نتایج از تحقیقات “ژولیا پنلوپ” یک زبانشناس فمینیست به دست آمده است.

با یک جمله‌ی بسیار ساده در زبان انگلیسی آغاز می‌شود: “جان ماری را زد.” ساختار جمله‌ی انگلیسی درست است. جان فاعل است. زدن فعل است.ماری مفعول است. یک جمله‌ی خوب. حالا به جمله‌ی دوم می‌رویم، وقتی همین جمله را به فرم مجهول می‌گوییم. “ماری از جان کتک خورد .” و حالا چیزهای زیادی در یک جمله اتفاق افتاده است. ما از ” جان ماری را زد.” به “ماری از جان کتک خورد.” رسیدیم. توجه‌مان را در یک جمله از جان به ماری تغییر دادیم، و می‌توانید ببینید که جان خیلی به پایان جمله نزدیک است، در واقع، نزدیک به حذف از نقشه طرح روانی‌مان است.جمله‌ی سوم، جان حذف می‌شود، و ما داریم، “ماری کتک خورد”، و حال همه چیز درباره‌ی ماری است. حتی درباره‌ی جان فکر هم نمی‌کنیم. تمام توجه مان روی ماری است. در طی نسل گذشته، اصطلاحی که برای مترادف “کتک خوردن” به کار می‌بردیم، ” لت و پاره شدن” بوده، بنابر‌این ما داریم ” ماری لت و پار شد.” و جمله‌ی نهایی در این بخش، که به دنبال بقیه می‎آید، این است که ” ماری، زنی لت و پار شده است.” پس حالا هویت خود ماری – ماری زنی لت و پار شده است — تبدیل شد به همان کاری که جان در جمله اول با او انجام داد. ولی دیدیم که جان مدت‌ها پیش از گفت گوی‌مان حذف شده است.

حال، کسانی از ما که در حوزه‌ی خشونت خانگی و جنسیتی کار می‌کنند، می‌دانند که در این حوزه سرزنش قربانی، به بیان دیگر، نکوهش شخصی که اتفاقی برای او افتاده است به جای شخصی که مسئول اتفاق بوده است، بسیار فراگیر و متداول است. و ما چیزهایی شبیه این می‌گوییم: چرا این زنان با این مردان بیرون می‌روند؟ چرا آن‌ها به این مردان جذب شده اند؟ چرا آنها مرتب برمی‌گردند؟ (م-به خانه) این چه لباسی است که در مهمانی می‌پوشد؟ چه کار احمقانه‌ای است! چرا داشت با یک عده مرد در آن اتاق هتل مشروب می‌خورد؟ این سرزنش کردن قربانی است، و دلایل متعددی برای آن وجود دارد، ولی یکی از این دلایل این است که کل الگوی شناختی ما مبتنی بر سرزنش کردن قربانی است. این تماماٌ ناخودآگاه است. تمام الگوی شناختی ما بر پایه ی پرسیدن پرسش‌هایی است درباره‌ی زنان و انتخاب‌های زنان و این که زنان چه کار می‌کنند، چه فکر می‌کنند، و چه می‌پوشند. من نمی‌خواهم مردم را وادار به نپرسیدن پرسش درباره‌ی زنان کنم، خُب؟ پرسش امری مشروع است. ولی بگذارید صادق باشیم: پرسیدن سوال درباره‌ی ماری ما را در راه منع خشونت به جایی نخواهد برد.

ما باید سوال‌های دیگری را بپرسیم. متوجه هستید که به کجا می‌خواهم برسم، درسته؟ این پرسش‌ها درباره‌ی ماری نیستند. درباره‌ی جان هستند. این پرسش‌ها شامل چیزهایی از این دست می‌شوند: چرا جان ماری را زد؟ چرا خشونت خانگی هنوز در ایالت متحده و در سراسر جهان مساله‌ی بزرگی است؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ چرا برخی از مردان به صورت جسمی، عاطفی، کلامی و به شیوه‌های دیگر از زنان و دختران، مردان و پسرانی که مدعی‌اند دوست شان دارند، سوءاستفاده می‌کنند؟ مردها چشان شده است؟ چرا بسیاری از مردان بزرگسال از دخترو پسر بچه‎ها سو استفاده جنسی می‎کنند؟ و چرا این معضل در جامعه ما و در سراسر دنیای امروزی، مسئله‌ی مشترک و فراگیری است؟ چرا ما بارها و بارها درباره‌ی رسوایی‌های جدیدی می شنویم که از مؤسسات بزرگ سر برمی‌آورد؟ مانند کلیسای کاتولیک یا برنامه‌ی فوتبال ایالت پنسیلوانیا یا پیشاهنگی پسران آمریکا وغیره. و مشابه آن در جوامع کوچک‎تر محلی در سراسر کشور و سراسر جهان، درسته؟ ما همیشه درباره اش می‌شنویم. سوء‌استفاده جنسی از کودکان. مردها چشان است؟ چرا این همه مردان به زنان در جامعه‌ی ما و سراسر جهان تجاوز می‌کنند؟ چرا این همه از مردان به مردان دیگر تجاوز می‌کنند؟مردان چشان شده؟ و پس از آن نقش نهادهای مختلف در جامعه‌ای که کمک می‌کند تا مردان در مقیاس‌های فراگیر، سوءاستفاده‌گر بار آیند، چیست؟

زیرا این مساله درباره‌ی مقصران و مجرمان منفرد و مشخص نیست. این راه ساده‌ای است برای درک یک مسئله‌ی اجتماعی خیلی عمیق و بسیار نظام‌مندتر. می‌دانید، مجرمان هیولاهایی نیستند که از مرداب بیرون بخزند و به داخل شهر بیایند تا کار کثیف خود را انجام دهند و سپس به درون تاریکی برگردند. این خیال ساده لوحانه‌ای است، درست است؟ مجرمان آدم‌هایی بسیار معمولی‌تر و روزمره‌تر هستند. پس سؤال این است، ما داریمدر جامعه مان و در دنیا چه کار می‌کنیم؟ نهادهای مختلف چه نقش‌هایی در پرورش مردان سوءاستفاده‌گر دارند؟ نقش سیستم‎های باورهای دینی،فرهنگ ورزشی، فرهنگ هرزه‌نگاری(پورنوگرافی)، ساختار خانواده، اقتصاد و رابطه میان این دو، و نژاد، قومیت ورابطه‎شان ، چیست؟ تمام این‌ها چه گونه کار می‌کنند؟

و سپس، هنگامی که شروع به انجام این دست از تحلیل‌ها و پرسیدن پرسش‌های بزرگ و مهم کردیم، می‌توانیم درباره ی آن صحبت کنیم که چگونه می‌توانیم تغییر ایجاد کنیم، به عبارت دیگر، چگونه می‌توانیم به شیوه‌ای متفاوت کاری انجام دهیم؟ چگونه می‌توانیم این روش‎های متداول را تغییر دهیم؟چگونه می‌توانیم فرایند اجتماعی شدن پسران و تعاریف مردانگی که منجر به این پی‌آمدهای کنونی می‌شود را تغییر دهیم؟ این‌ها پرسش‌هایی است که باید پرسیده شوند و کارهایی است که ما نیاز داریم و باید انجام بشود، ولی اگر بی وقفه در باره‌ی این که زنان در روابط یا مسائل دیگر چه کار و چه فکر می‌کنند تمرکز کنیم، راه به جایی نخواهیم برد.

من متوجه هستم که تعداد زیادی از زنان که تلاش می‌کردند درباره این مسایل صحبت کنند، امروز و دیروز و سال‌ها و سال‌ها، اغلب درنتیجه تلاش‌های‌شان وادار به سکوت شده‎اند. با نام‌های زننده‌ای مثل “کتک زن مردان” و “متنفر از مردان” (م- معادل کلماتی مثل سلیطه یا پاچه ورمالیده)و نام زننده و توهین‌آمیز “فمنازی” (م- ترکیب کلمات فمنیست و نازی) خطاب شدند. می‌دانید دلیل همه این‌ها چیست؟ به این می‌گویند کشتن پیام آور.دلیلش این است که برای زنانی که به پا خواسته اند و برای خودشان و زنان دیگر و همینطور برای مردان و پسران سخن می‌گویند، روشی است که آن‌ها را به عقب می‌راند و به سکوت وادارشان می‌کند، تا شرایط موجود حفظ شود، چون ما افرادی که به دنبال ایجاد تغییر و اصلاح هستند را دوست نداریم. ما اینکه افراد قدرت‌مان را به چالش بکشند، نمی‌پسندیم. در واقع، بهتر است که بنشینید و خفه شوید‎. خدا را شکر که زنان چنین نکرده‎اند. خدا را شکر که در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن به قدری از زنان پیشرو و رهبر وجود دارند، که می‌توانند آن را خنثی کنند.

ولی یکی از نقش‌های قدرتمندی که مردان می‌توانند در این زمینه ایفا کنند، این است که چیزهایی را بگویند که گاهی زنان نمی‌توانند بگویند، و یا حتی بهتر، از ما می‌تواند چیزهایی شنیده شود که گفتنشان از سوی زنان ناشنیده گرفته می‎شود. من قبول دارم که این خودش یک مشکل است. این تبعیض جنسیتی است. ولی این یک واقعیت است. و همینطور یکی از چیزهایی که من به مردان می‌گویم، و من و همکارانم همیشه این را می‌گوییم، این است که ما مردان بیشتری را نیاز داریم که شجاعت و قدرت به پا خاستن و گفتن چیزهایی از این دست، و ایستادن در کنار زنان و نه در مقابل آنان را داشته باشند و وانمود نکنند که این مساله به نوعی جنگ بین جنسیت‎ها و و چیزهای بی‌معنی دیگری از این دست است. ما با هم در این جهان زندگی می‌کنیم.

و در ضمن، یکی از چیزهایی که مرا در مورد برخی لفاظی‌ها در مورد فمینیست‌ها و دیگرانی که جنبش‌های حمایت از زنان خشونت دیده و قربانی تجاوز در سراسر جهان را راه‌اندازی کرده‌اند، بسیار آزار می‌دهد، این است که همانطور که گفتم، آن‌ها را ضد مرد می‌پندارند. در مورد پسرانی که به نحو ناخوشایندی به دلیل خشونتی که یک مرد بزرگسال علیه مادرشان، خودشان و خواهران‌شان تحت تاثیر قرار گرفته‌اند، چه می‌گویید؟ درباره‌ی همه این پسران چه حرفی می‌توان زد؟ در باره‌ی همه‌ی پسران و مردان جوانی که به دلیل خشونت مردان بزرگسال دچار آسیب‌های روانی شده اند، چه می‌گویید؟ می‌دانید چیست؟همان سیستمی که مردانی را پرورش می‌دهد که از زنان سوءاستفاده می‌کنند، مردانی را هم پرورش می‌دهد که از مردان دیگر سوءاستفاده می‌کنند. اگر قرار است در مورد مردان قربانی صحبت کنیم، اصلا بیایید در مورد مردان قربانی صحبت می‌کنیم. بسیاری از مردانی که قربانی خشونت هستند، قربانی خشونت مردان دیگر هستند. پس این قربانی بودن، مساله‌ای مشترک میان زنان و مردان است. ما هر دو قربانی خشونت مردان هستیم. پس این مستقیما در رابطه با منافع شخصی خود ماست، در ضمن بهتر است یادآوری کنم که بیشتر مردانی که می‎شناسم،زنان و دخترانی هم دارند که همگی برایشان اهمیت قائل هستیم و آنها درون خانواده، حلقه های دوستان و یا آشنایان ما به هر طریق دیگری هستند.بنابراین دلایل زیادی وجود دارند که مردان باید به خاطرش حرف بزنند. گفتنش به صورت آشکار، واضح به نظر می‌رسد، این طور نیست؟ حالا، طبیعت کاری که من و همکارانم در فرهنگ ورزشی، در ارتش ایالات متحده، در مدارس انجام می‌دهیم، پیشبرد روشی به نام راه‌حل ناظر برای پیشگیری از خشونت جنسیتی است.

می‌خواهم به شما در مورد کلیت راه‌ حل ناظر نزدیک توضیحاتی بدهم زیرا این یک تغییر موضوعی بزرگ است، گرچه موارد خاص زیادی وجود دارد، اما محتوای اصلی آن، به جای دیدن مردان به عنوان مجرم و زنان به عنوان قربانی، و یا زنان به عنوان مجرم، مردان به عنوان قربان، یا هر ترکیب دیگری شبیه به این، — من دارم به هر دو جنس اشاره می‌کنم. می‌دانم مساله فراتر از زن و یا مرد، مونث و مذکر است . زنانی وجود دارند که مجرم هستند و البته مردانی هم هستند که قربانی‎اند. این یک دید و گستره‌ی کلی است. ولی به جای دیدن آن در آن حالت متدوال دوگانه، ما روی خودمان به عنوان چیزی که ناظرین می‌نامیم، تمرکز می کنیم و یک ناظر فردی است که در یک موقعیت مشخص، قربانی و یا مجرم نباشد. پس به بیان دیگر، دوستان، هم‌تیمی‌ها، شریکان، همکاران، اعضای خانواده و کسانی از اطرافیان ما که به طور مستقیم در یک سوی رابطه سوءاستفاده‌گر نیستند، ولی همگی در بسترهایی تنیده شده ایم مانند جامعه، خانواده، کار، مدرسه و … که با افرادی که ممکن است در آن شرایط باشند، در ارتباطیم. چه باید بکنیم؟ چگونه باید صدایمان را به گوششان برسانیم؟ چگونه دوستان مان را به چالش بکشیم؟ چگونه از دوستان مان حمایت کنیم؟ اما چگونه در برابر سوءاستفاده سکوت نکنیم؟

حالا، وقتی نوبت به مردان و فرهنگ مردانه می‎رسد، هدف این است که مردانی که سوءاستفاده‌گر نیستند را برای به چالش کشیدن مردان سوءاستفاده‌گر تشویق کنیم. و زمانی که می‎گویم سوءاستفاده‎گر، منظورم فقط مردانی که زنان را می‌زنند نیست. منظورمان این نیست که مردی که رفیقش در حال کتک زدن دوست دختر خودش است را را درهمان لحظه حمله متوقف کند. این راه مبتدیانه‎ای برای ایجاد تغییر در سطح اجتماع است. در راستایی زنجیره‌وار و مستمر، در تلاشیم تا مردان را تشویق کنیم تا همدیگر را از خشونت بازدارند. پس برای مثال، اگر شما یک مرد باشید و در گروهی از مردان که پوکر بازی می‌کنند، حرف می‌زنند، به گردش می‌روند، بدون هیچ زن دیگری، و یکی از مردان مطلبی جنسی، تحقیرآمیز و یا توهین‌آمیز درباره زنان بگوید، به جای خندیدن و یا تظاهر به اینکه آن را نشنیده‌اید، نیاز داریم که مردان بگویند: “هی! این اصلاً خنده دار نبود. این می‌تونست خواهر من باشه که در موردش صحبت می‌کنی، می‌شه در مورد چیز دیگه‌ای جوک بسازی؟ یا می‌تونی در مورد چیز دیگه‌ای حرف بزنی؟ من از این جور حرف‌ها خوشم نمیاد.” درست مثل اینکه اگر شما یک سفیدپوست باشید و سفیدپوست دیگری حرف نژادپرستانه‌ای بزند، شما دوست دارید، امیدوارم، که سفیدپوست‌ها آن حرف نژادپرستانه توسط یک سفید پوست را قطع کنند. درست مانند دگرجنس‌گرایی، اگر شما یک دگرجنس‌گرا باشید و خود شما رفتارهای توهین‌آمیز و خشونت‌آمیز علیه دیگر افراد با گرایش جنسی متفاوت به کار نبرید، اگر شما در مقابل دگرجنس‌گرایانی که این کار را می‌کنند، نایستید و اعتراض نکنید پس در این صورت، به نحوی این سکوت شما به معنی تایید و همراهی نیست؟

خوب، راه‌حل ناظر تلاش می‌کند به مردم ابزارهایی برای دخالت در این فرایند و حرف زدن و ایجاد یک فضای فرهنگی برابر که رفتارهای سواستفاده‎گرانه غیرقابل قبول باشند، نه فقط به این دلیل که غیر قانونی هستند، بلکه به این دلیل که در فرهنگ برابر نادرست هستند. اگر ما بتوانیم به جایی برسیم که مردانی که تبعیض جنسی قائل می‌شوند، موقعیت شان را از دست بدهند، پسران و مردان جوانی که تبعیض جنسی قائل می‌شوند و رفتارهای خشونت‌آمیز علیه زنان و دختران و همینطور مردان و پسران نشان می‌دهند، موقعیت شان را از دست بدهند، فکر می‌کنید چه بشود؟ شاهد کاهش شدیدی در خشونت و سوءاستفاده خواهیم بود. به این دلیل که یک مجرم نوعی، فردی بیمار و غیر عادی نیست. او از هر نظر دیگری، مردی معمولی محسوب می‌شود. اینطور نیست؟

حالا، در میان همه چیزهای فوق‌العاده دیگری که مارتین لوتر کینگ در طول عمر کوتاهش گفته است، “در پایان، چیزی که بیش از هر چیز دیگریآزاردهنده خواهدبود، سخنان دشمنان مان نیست، بلکه سکوت دوستان مان است.” در پایان، چیزی که بیش از هر چیز دیگری آزاردهنده خواهد بود،سخنان دشمنان مان نیست، بلکه سکوت دوستان مان است. سکوت فراگیر وحشتناکی در فرهنگ مردان درباره تراژدی پیش‌رونده خشونت مردان علیهزنان و کودکان وجود دارد. اینطور نیست؟ سکوت زیاد و وحشتناکی وجود دارد. منظور اصلی گفته‎هایم این است که باید این سکوت را بشکنیم، و نیاز داریم مردان بیشتری این کار را انجام دهند.

گفتنش از انجام دادنش آسان تر است، به این دلیل که من دارم در موردش صحبت می‌کنم، ولی به شما می‌گویم که در فرهنگ مردان به چالش کشیدن مردان دیگر کار ساده‌ای نیست، که یکی از دلایلی است که چرا قسمتی از تغییر الگویی که باید اتفاق بیافتد، متوجه این نیست که نه تنها این مسایل، مسایل مردان هستند، بلکه مسایل رهبریت برای مردان هم هست. زیرا در پایان، مسئولیت بر پا خواستن در مورد این مسایل نباید بر دوش پسربچه‌ها و پسران نوجوان در دبیرستان‌ها و یا پسران دانشجو در کالج‌ها بیافتد. این‌ها باید وظیفه مردان بزرگسال با قدرت موثر باشد. مردان بزرگسال با قدرت موثر کسانی هستند که نیاز داریم به عنوان رهبران و پیش‎قدمان در این مسایل روی آن‌ها حساب کنیم، زیرا وقتی کسی در یک فرهنگ برابر حرف می‌زند و به چالش می‌کشد و دخالت می‌کند، آن مرد یا زن یک رهبر است، واقعاً اینطور نیست؟ اما در یک مقیاس بزرگ، ما به مردان بزرگسال با قدرت موثربیشتری برای شروع اولویت بندی این مسایل نیاز داریم، و هنوز چنین چیزی را مشاهده نکرده‌ایم، درست است؟

من چند سال پیش در یک برنامه شام بودم، من به طور گسترده با ارتش ایالات متحده، همه‌ی سرویس‌ها، کار می‌کنم. من در این برنامه‌ی شام بودم و یک زن به من گفت – گرچه فکر می‌کنم کمی طعنه دار حرف می‎زد – ” خوب، چند سال است که درباره‌ی حساسیت‎آموزی (کاهش حساسیت جنسیتی) با تفنگداران دریایی کار می‌کنید؟”

و من به او گفتم، “با تمام احترام، من با تفنگداران در مورد حساسیت‎آموزی کار نمی‌کنم. من یک برنامه رهبری را در دسته تفنگداران اجرا می‌کنم.”

می‌دانم که پاسخم کمی پر طمطراق بود، اما این یک تفاوت بسیار جدی است، زیرا من باور ندارم که ما به آموزش‌های حساسیت نیاز داشته باشیم. ما به آموزش‌های رهبری نیاز داریم، زیرا، برای مثال، زمانی که یک مربی حرفه‌ای و یا مدیر یک تیم بیسبال و یا یک تیم فوتبال –من به طور گسترده‌ای در این حوزه هم کار کرده‌ام — یک نظر تبعیضانه جنسیتی می‌دهد، عبارتی ضد همجنس‌گرایان بیان می‌کند، حرف نژادپرستانه‌ای می‌زند، بحث‌های زیادی در بلاگ‌های ورزشی و رادیوهای ورزشی رخ می‌دهند. آدم‌های زیادی می‌گویند، “خوب، اون به آموزش‌های حساسیت نیاز دارد.”و آدم‌های دیگری می‌گویند، “ولش کن. می‌دونی جلوی جمع رشته‎ی کار از دستش در رفت، و اون یه حرف احمقانه زده. فراموشش کن.” حرف من این است که او به آموزش حساسیت نیاز ندارد. اون به آموزش رهبری نیاز دارد، به این دلیل که رهبر بدی است، زیرا در جامعه‌ای با تنوع‎های جنسیتی و گرایش‎های جنسی- — تشویق حضار — و تفاوت‌های نژادی و قومیتی، اگر شما این قبیل حرف‌ها را بزنید، در رهبریتان دچار لغزش شده‌اید. اگر بتوانیم به این نتیجه برسیم که من دارم در مورد زنان و مردان قدرتمند در جامعه‌ی مان در تمامی سطوح مدیریت موسسات و قدرت، می‌رسم، داریم شرایط را عوض می‌کنیم. داریم به سمت تغییر داریم الگوواره‎ی فکری آدم‌ها حرکت می‎کنیم.

می‌دانید، برای مثال، من با قهرمانان ورزشی کالج‌ها و دانشگاه‌ها در تمامی آمریکای شمالی کار کرده‌ام. ما می‌دانیم چگونه از خشونت خانگی و جنسیتی جلوگیری کنیم، درست است؟ هیچ عذری برای یک کالج یا دانشگاه برای نداشتن برنامه‌های جلوگیری از خشونت خانگی و جنسیتی اجباری برای همه دانش‌آموزان ورزشی، مربیان، مدیران به عنوان بخشی از برنامه‌ی آموزشی شان وجود ندارد. ما همه آنقدر می‌دانیم که می‌توانیم به سادگی این کار را انجام دهیم. ولی می‌دانید چه چیزی کم است؟ رهبری. این رهبری دانش‌آموزان ورزشی نیست، این رهبری متعلق به مدیران ورزشی،روسای دانشگاه، مسئولان تصمیم‌گیرنده در مورد منابع و کسانی که در مورد اولویت‌ها در مسایل سازمانی تصمیم می‌گیرند، است. در بسیاری از موارد این رهبری مردان یک شکست است.

به دانشگاه Penn State نگاه کنید. Penn State مادر تمام لحظه‌های آموزنده برای راه‌حل ناظر است. موسسات زیادی در این حوزه هستند که در آن مردان دارای پست‌های قدرتمند، در حمایت از کودکان و در این مثال خاص پسران، شکست می‌خورند. این واقعاً غیر قابل باور است. ولی زمانی که به مساله نگاه می‌کنید متوجه فشاری که روی مردان است می‌شوید. در فرهنگ برابر، روی مردان فشارهایی وجود دارد، که به دلیل آن ما نیاز داریم مردها را تشویق کنیم، تا این فشار ها را بشکنند و تاب بیاورند.

یکی از راه‌های انجام این کار، گفتن این است که تعداد بسیار زیادی از مردان هستند که به طرز عمیقی به این مسایل اهمیت می‌دهند. من این را می‌دانم. من با مردان کار می‌کنم، با ده‌ها هزار، با صدها هزار برای دهه‌های زیادی کار کرده‌ام. وقتی درباره همه‌ی این سال های فکر می‌کنید، این بسیار وحشتناک است. ولی مردان زیادی هستن که به شدت به این مسایل اهمیت می‌دهند، ولی اهمیت دادن اصلاً کافی نیست. ما به مردان با جسارت،با شجاعت، با بردباری، با اصول اخلاقی بیشتری نیازمندیم، تا سکوت هم‌دستانه را بشکنیم و یکدیگر را به چالش بکشیم و در کنار زنان بایستیم و نه در برابر آن‌ها.

به هر حال، ما این را به زنان مدیونیم. هیچ پرسشی در این مورد وجود ندارد. اما ما این را به پسران‌مان هم مدیونیم. ما این را به مردان جوانی که در سراسر جهان رشد می‌کنند و در شرایطی زندگی می‌کنند که درباره‌ی چیزی که جامعه‌ی شان درباره‌ی مرد شدن و تعریف مردانگی به یک روش به خصوص به آن‌ها گفته‌است، انتخابی ندارند. آن‌ها این را انتخاب نکرده‌اند. مایی که بخت آن را داریم، فرصت و مسئولیتی هم در قبال آنان داریم.

امیدوارم که با رفتن به پیش رو، مردان و زنان در کنار هم، بتوانند تغییر و دگرگونی‌ای را آغاز کنند، که به شکلی رخ خواهد داد که نسل‌های آینده چنین سطحی از تراژدی را که ما به طور روزمره با آن سرو کار داریم، تجربه نکنند.

می‌دانم که ما می‌توانیم این کار را انجام بدهیم. ما می‌توانیم بهتر باشیم.

منبع: تد

بهمن
۲
۱۳۹۴
تنی پرتر: ندایی برای مردها
بهمن ۲ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
image_pdfimage_print

من در نیویورک بزرگ شدم. بین هارلم و برانکس. بعنوان یک پسر، در دورانی که بزرگ می‌شدم، به ما یاد دادند که مرد‌ها می‌بایست خشن، قوی، دلیر و حکمفرما باشند — بدون درد، بدون احساسات، به استثناء عصبانیت — و قطعا بدون ترس — که مرد‌ها مسئول و عهده دارند، بمعنی اینکه زن‌ها نیستند؛ که مرد‌ها هدایت می‌کنند، و شما فقط باید پیروی کنید و هر چه ما می‌گوییم را انجام دهید؛ که مرد‌ها ارشدند و زن‌ها زیردست؛ مرد‌ها قوی‌اند و زن‌ها ضعیف؛ و زن‌ها کمتر ارزش دارند — دارایی مرد‌ها هستند — صرفا اشیاء هستند، بخصوص بعنوان موضوع جنسی. بعد‌ها متوجه شده‌ام که این‌ها همه اجتماعی کردن اشتراکی مرد‌ها است، که بهتر بعنوان «در چهارچوب مرد محصور شدن» معروف است. این چهارچوب، دارای تمام عناصرهایی است که مرد بودن را برای ما تعریف می‌کند. می‌خواهم اینرا هم بگویم، که بدون شک، چیزهای بسیار عالی، کاملا عالی درباره مرد بودن وجود دارند. ولی هم زمان، چیزهایی وجود دارند که کاملا پیچیده و منحرف هستند. و ما احتیاج به این داریم که دقیقا به این موضوع نگاه کنیم و آنرا به چالش بکشیم، و واقعا شروع به ویران کردن و دوباره تعریف کردن عقیده‌ای که آنرا مردانگی می‌دانیم شویم.

این دو، پسرم کِندال و دخترم جِی هستند. یازده ساله و دوازده ساله‌اند. کِندال پانزده ماه از جِی بزرگ‌تر است. زمانی بود که همسرم، تَمی، و من بسیار مشغول شدیم و ویم، بَم، بوم: کِندال و جِی. (خنده) و زمانی که آن‌ها پنج و شش ساله بودند، چهار و پنج ساله، جِی می‌توانست، گریه کنان بیاد پیشم. مهم نبود که برای چی گریه می‌کرد، روی زانویم می‌نشست و آستین پیراهنم را با آب بینیش کثیف می‌کرد، فقط گریه می‌کرد. بابا هوات رو داره. این تنها چیز مهمی بود.

ولی از آن جهت، کِندال — همانطوی که گفتم، او فقط پانزده ماه از جِی بزرگ‌تر است — می‌امد پیشم گریه کنان، مثل این می‌ماند که همینکه گریه‌اش را می‌شنیدم، ساعتی در من زنگ می‌زد. شاید به او بیشتر از سی سانیه محل نمی‌گذاشتم، به این معنی، که تا به من می‌رسید، من شروع کرده بودم به گفتن چیزهایی مانند: «چرا گریه می‌کنی؟ سرت را بالا نگه دار. بمن نگاه کن. بهم بگو که چی شده. بگو چی شده. متوجه نمی‌شم. چرا گریه می‌کنی؟» و از رنجش نقش و مسئولیت خودم بعنوان اینکه از او مردی بسازم تا بین این رهنمون‌ها، و ترکیباتی که این «چهارچوب مرد» را تعریف می‌کنند، بگنجد، خود را در حال گفتن چیزهایی پیدا می‌کردم مانند: «برو تو اتاقت. برو، برو تو اتاقت. بنشین، خودت را رو به راه کن بعد برگرد و با من صحبت کن وقتی که توانستی با من صحبت کنی؛ مثل….. چی؟! (حضار:» مرد «.)» مثل یک مرد. «و او پنج سالش بیش نبود. بار‌ها در طی زندگیم، بخودم می‌گفتم،» خدای من، من چمه؟ چکار دارم می‌کنم؟ چرا همچین کاری را کردم؟ به گذشته فکر می‌کنم. بیاد پدرم.

زمانی در زندگی من بوده که تجربیات بسیار دشواری در خانوادهٔ ما وجود داشت. برادرم، هِنری، در زمانی که ما نوجوان بودیم، بنحو تراژدی مُرد. همانطوری که گفتم، ما در نیویورک زندگی می‌کردیم. در آن زمان، در برانکس زندگی می‌کردیم. و مراسم دفن هِنری در لانگ آیلند بود، حدود دو ساعت بیرون از شهر. همینکه مشغول تدارکات بودیم تا از مراسم برگردیم، ماشین‌ها جفت دستشویی‌ها متوقف شدند که اجازه داده بشه تا همه خودشانرا برای سواری طولانی بسوی شهر آماده کنند. لموزین خالی شد. مادرم، خواهرم، خاله‌ام، همه از ماشین خارج شدند، ولی من و پردم در داخل لموزین ماندیم. همینکه خانم‌ها پاشون را از ماشین گذاشتند بیرون، پدرم زد زیر گریه. نمی‌خواست جلوی من گریه کنه. ولی می‌دانست که بدون گریه نمی‌توانست به شهر برگردد، بهتر بود که من این را مشاهده کنم تا اینکه احساساتش را جلوی خانم‌ها نشان دهد. و این مردیست که ده دقیقهٔ پیش از آن، پسر نوجوانش را در خاک دفن کرده بود — من حتی قادر به تصور آن نیستم. چیزی که بیشتر از همه چیز در ذهنم مانده این است که او داشت از من عذر خواهی می‌کرد که داشت جلوی من گریه می‌کرد. و همزمان داشت مرا تشویق می‌کرد، تقویتم می‌کرد، چون گریه نمی‌کردم.

همچنین به این نتیجه رسیده‌ام که این بیمی که ما مرد‌ها داریم، این بیمی که ما را فلج کرده است، بیمی است که ما را در این «چهارچوب مردانگی» گروگان گرفته است. بیاد دارم که از یک پسر دوازده ساله، یک بازیکن فوتبال، سؤال کردم که: اگر مربی تیم فوتبالت، جلوی تمامی بازیکننان، بهت بگه که مانند یک دختر بازی می‌کنی، چه احساسی خواهی داشت؟ «توقع این را داشتم که چیزهایی مانند اینکه ناراحت خواهم بود، عصبانی خواهم شد و غیره بگوید. خیر، بمن گفت — او بمن گفت:» مرا کاملا ویران خواهد کرد. «بخودم گفتم» خدایا، اگر دختر بودن ویرانش می‌کند، پس ما چه چیزی را داریم دربارهٔ دختر‌ها به او یاد می‌دهیم؟ «

مرا بسوی زمانی برد که تقریبا دوازده سالم بود. من در یک ساختمان استیجاری در مرکز شهر بزرگ شدم. در برانکس زندگی می‌کردیم. در ساختمان جنبی ما، پسری زندگی می‌کرد بنام» جانی «. تقریبا شانزده سالش بود، و ما همه تقریبا دوازده سالمان بود — پسرهای جوان‌تر. و او دور ور ما جوانتر‌ها می‌گشت. و او بدنبال کارهای بد و بیهوده بود. بچه‌ای بود که والدینش دائما در تعجب بودند که:» این پسر شانزده ساله ما با این دوازده ساله‌ها چکار می‌کنه؟ «او ولگرد بود و تمام وقتش را صرف کارهای بد و بیهوده صرف می‌کرد. یک بچهٔ رنج کشیده‌ای بود. مادرش از زیادی استفاده کردن هروئین مُرد. مادربزرگش داشت او را بزرگ می‌کرد. از پدرش خبری نبود. مادربزرگش دو جا کار می‌کرد. زمانهای بسیاری را در خانه بتنهایی سپری می‌کرد. ولی باید به‌تان بگویم که ما پسرهای جوان، با احترام به او نگاه می‌کردیم. خونسرد و خوشتیپ بود. دختر‌ها همه می‌گفتند:» چقدر خوشتیپ است. «مشغول روابط جنسی بود. همه با احترام به او نگاه می‌کردیم.

پس یک روز، جلوی خونمون مشغول بکاری بودم — مشغول بازی کردن — بدقت یادم نمی‌اد. از پنجره‌اش صدایم کرد:»‌های اَنتونی. «در زمان نوجوانیم، مرا اَنتونی صدا می‌کردند.»‌های اَنتونی، بیا بالا. «وقتی جانی صدا می‌زنه، تو باید بری. پس از پله‌ها دویدم به بالا. همینکه در را باز کرد از من پرسید:» می‌خواهی؟ «من فورا می‌دانستم که منظورش چیست. با بزرگ شدن در آن زمان، بعلاوه رابطه ما با آن» چهارچوب «،» می‌خواهی؟ «می‌توانست فقط دو معنی داشته باشد، روابط جنسی یا مواد مخدره — و ما مواد مخدره استفاده نمی‌کردیم. حال، چهارچوب من، کارتم، این کارت مردانه، بلافاصله به خطر افتاده بود. دو چیز: یک، من هیج وقت روابط جنسی نداشتم. ما مرد‌ها درباره آن صحبت نمی‌کنیم. فقط با عزیزت یا نزدیک‌ترین دوستت، آنهم بعد که آن‌ها را برای راز نگه داشتن آن قسم دادیم، که اولین روابط جنسیت را درمیان می‌گذاری. با بقیه، جوری رفتار می‌کنیم که یعنی از سن دو سالگی مشغول روابط جنسی بوده‌ایم. اولین باری وجود ندارد. (خنده) چیز دیگر این بود که نمی‌توانستم به او بگویم که نمی‌خواهم. آن حتی بد‌تر بود. ما می‌بایست همیشه در حال پرسه زدن باشیم. زن‌ها صرفا اشیاء هستند، مخصوصا موضوع جنسی.

بلاخره، نمی‌توانستم هیچکدام از آن‌ها را به او بگم. بقول مادرم، داستان بلند را خلاصه کنم. بسادگی به جانی گفتم:» آره. «بمن گفت برم توی اتاقش. رفتم توی اتاقش. روی تختش دختر همسایه بود بنام (شیلا). شانزده سالش بود. لخت بود. بنظر کنونی من، او عقب افتاده بود، بعضی وقت‌ها از بقیه بیشتر فعال بود. ما یک عالم اسمهای نامناسب برای او داشتیم. بهرصورت، جانی تازه با او یک روابط جنسی داشت. در واقع، ناموس او را تجاوز کرده بود ولی آنرا بعنوان روابط جنسی می‌دانست. چون، در حالی که شیلا هیج وقت به او نگفته بود نه، او بله نیز نگفته بود.

پس او داشت بمن فرصت‌‌ همان کار را می‌داد. وقتی که وارد اتاقش شدم، در را پشت سرم بستم. هی ملت! باور کنید از ترس سنگ شده بودم! پشت در وایستادم تا جانی نتونه در را باز کنه و ببینه که من داشتم هیچ کاری نمی‌کردم. زمان طولانی آنجا وایستادم که عملا وقت این بود تا بتوانم کاری کنم. دیگه مشغول سنجیدن اینکه چکار بکنم نبودم، سعی می‌کردم ببینم چطوری می‌تونم از آن اتاق فرار کنم. پس با عقل دوازده سالگیم، شلوارم را کندم، و از اتاق آمدم بیرون. داد و بیداد، دیدم که هنگامیکه من در اتاق با شیلا بودم، جانی از سر پنجره بقیهٔ بچه‌ها را صدا کرده بود. پس، اتاق نشیمن پر از پسر شده بود. مانند اتاق انتظار دفتر دکتر. همه از من مبپرسیدند که چطور بود. پاسخ دادم:» خوب بود. «و جلوی همه آن‌ها شلوارم را پا کردم و بسوی در رفتم.

تمام اینرا با ندامت شرح می‌دهم، در آن زمان نیز احساس پشیمانی عجیبی داشتم، ولی در تضاد بودم، چون در حالیکه پشیمان بودم، همزمان پر از هیجان بودم، چون کسی متوجه کارم نشد، ولی می‌دانستم که از اتفاقی که افتاده بود ناراحت هستم. ترس پا فرا گذاشتن از» چهارچوب «کاملا مرا فرا گرفته بود. برای من، خودم و چهارچوبم مهم‌تر بود تا شیلا و اتفاقی که داشت می‌افتاد.

ما مرد‌ها، مجتمعا آموخته‌ایم که زن‌ها کم ارزش‌تر هستند، و آن‌ها را باید بعنوان دارایی و اشیاء قضاوت کرد. ما این را بعنوان معادله‌ای که برابر با خشونت بسوی زن‌ها است می‌دانیم. ما مرد‌ها، مردهای خوب، اکثریت مرد‌ها، پایهٔ فعالیتمان کاملا زندگی اجتماعی و اشتراکی است. ما خودمان را بگونه‌ای سوا از این مشکلات می‌دانیم، ولی در اصل قسمتی از آنهاییم. می‌بینید، ما باید بفهمیم که ارزش کمتر، دارایی و پست کردن، همه پایه این روینه غلط هستند و بدون آن‌ها خشونت اتفاق نمی‌افتد. پس ما هم راه حل هستیم و هم خود مشکلات. مرکز کنترل بیماری و پیشگیری می‌گوید که خشونت مرد‌ها بسوی زنان به درجه مسری در اجتماع رسیده است، و این خشونت، اولین اهمیت بهبودی زنان چه در این کشور و چه کشورهای دیگر می‌باشد.

خب، می‌خواهم فقط بگویم، این عشق من است، دخترم جِی. دنیایی را که برای او در نظر دارم، مرد‌ها می‌بایست چطوری در آن رفتار کنند؟ من به کمک شما احتیاج دارم. ما باید با بکوشیم تا ببینیم چطوری پسرانمان را بزرگ کنیم و به آن‌ها مرد بودن را بیاموزیم — بیاموزیم که حکمفرمایی نکردن بد نیست، احساسات داشتن بد نیست، برابری را ترویج کردن بد نیست، بد نیست که زنان صرفا دوست ما باشند و بس، بد نیست که همدیگر را کامل کنیم، آزادی من بعنوان یک مرد، با آزادی شما بعنوان یک زن پیوسته است.

بیاد دارم که از یک پسر نه ساله سؤالی کردم. از او پرسیدم،» زندگیت به چه وجه می‌بود، اگر تو وفادار به این «چهارچوب مردانه» نمی‌بودی؟ گفت: «آزاد می‌بودم.»

منیع: تد

دی
۳۰
۱۳۹۴
باورهای نادرست عموم در مورد تجاوز
دی ۳۰ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
lonely depressed and sick woman sitting alone on kitchen floor in stress depression and sadness feeling miserable in barefoot looking desperate
image_pdfimage_print

Photo: Ocus Focus/Bigstock.com

مترجم: م.ع

باور نادرست: زنان نباید تنها بیرون بروند، به‌خصوص هنگام شب. احتمال تجاوز به زنان در بیرون از خانه، از سوی غریبه‌ها و در کوچه‌های تاریک بیشتر است. این بهترین راه حفاظت از خود برای زنان است.

واقعیت: به زنان اغلب توصیه می‌شود که برای جلوگیری از خشونت جنسی هیچوقت شب‌ها تنها در خیابان پیاده راه نروند. اما در حقیقت تنها ۱۰ درصد تجاوز‌ها توسط «غریبه‌ها» صورت می‌گیرد. حدود ۹۰ درصد موارد تجاوز توسط مردان آشنا انجام می‌شود، توسط کسی که قربانی را قبلا می‌شناخته و قربانی به او اعتماد دارد، و حتی در اغلب موارد او را دوست داشته است. افراد در خانه، محل کار و سایر مکان‌هایی که قبلا به نظرشان امن بوده، مورد تجاوز قرار می‌گیرند.‌گاه باور نادرست از اینکه تجاوز بیشتر توسط غریبه‌ها صورت می‌گیرد ممکن است باعث شود قربانیان، توسط شخصی که می‌شناخته‌اند مورد تجاوز یا خشونت جنسی قرار بگیرند. آن‌ها حتی کمتر مایل به شکایت به پلیس یا مطرح کردن آن با فرد دیگری هستند، چون می‌ترسند کسی حرفشان را باور نکند. این باور نادرست همچنین رفت و آمد زنان را کنترل و حقوق و آزادی‌های آن‌ها را محدود می‌کند.

باور نادرست: فقط زنان جوان و «خوش قیافه» مورد تجاوز قرار می‌گیرند.

واقعیت: عده زیادی فکر می‌کنند فقط دسته خاصی از زنان در معرض خطر تجاوز یا خشونت جنسی هستند. در حقیقت افراد و به‌خصوص زنان، در هر سنی و از هر طبقه، فرهنگ، گرایش جنسی،‌ نژاد و مذهبی ممکن است مورد تجاوز قرار بگیرند.

برخی مردان در مورد ظاهر یا سن یک زن شوخی کرده و یا اظهار نظرهایی می‌کنند که نشان‌دهنده آن است که زن به نظرشان از نظر جنسی خواستنی یا در دسترس است. اما «جذابیت» یک قربانی ارتباط کمی با خشونت جنسی دارد. تجاوز عملی ناشی از خشونت است نه احساسات جنسی.

باور نادرست: همه می‌دانند وقتی زنی می‌گوید نه، اغلب مقصودش آری است.

واقعیت: تجاوز تجربه‌ای ترسناک، خشن و تحقیرآمیز است که هیچکس طالب آن نیست. از نظر قانونی هر فردی حق دارد در هر مرحله از تماس جنسی نظر خود در مورد تمایلش به داشتن رابطه جنسی را عوض کند. اگر یک شریک جنسی زمانی که طرف مقابلش «نه» می‌گوید، عملش را ادامه دهد، این عمل تجاوز جنسی تلقی می‌شود. اگر فردی قبلا با فرد دیگری رابطه جنسی داشته، این به معنی آن نیست که امکان ندارد توسط آن فرد مورد تجاوز یا آزار جنسی قرار بگیرد. هربار که دو نفر اقدام به رابطه جنسی می‌کنند، باید هر دو طرف در مورد آن توافق داشته باشند و آنرا ابراز کنند. عمل جنسی بدون رضایت طرف مقابل تجاوز است.

باور نادرست: آن زن مست بود، مواد مخدر مصرف کرده بود، سوار ماشین غریبه شد، لباس‌های تنگ پوشیده بود، در حرفه‌ای مربوط به مسائل جنسی کار می‌کرد، مرا اغوا کرد، احتمالا حقش بود.

واقعیت: اگر فردی بیهوش شده باشد یا قدرت تصمیم‌گیری او در اثر مصرف الکل یا مواد مخدر مختل شده باشد، از نظر قانونی قادر به ابراز رضایت خود نیست. داشتن رابطه جنسی بدون رضایت طرف مقابل که از خود بی‌خود است تجاوز محسوب می‌شود.

متجاوزان بهانه‌های مختلفی بکار می‌برند تا زنانی را که مورد تجاوز قرار داده‌اند بی‌اعتبار کرده و جرم خود را توجیه کنند. اما هیچکس طالب تجاوز یا آزار جنسی، و یا سزاوار آن نیست و صددرصد مسئولیت در هر عمل خشونت جنسی به گردن عامل آن است.

قوانینی که در مورد رفتار زنان تحمیل شده، به متجاوزین اجازه می‌دهد تا دلیل تجاوز را به گردن زنان بیندازند، در نتیجه برخی متجاوزین به شکل قربانیانی که اتهامات بدخواهانه، بی‌احتیاطی یا حماقت به آنان زده شده تظاهر می‌کنند. هیچ جرم و جنایت دیگری وجود ندارد که در آن این همه تلاش شود قربانی را مسئول آنچه به سرش آمده نشان دهند.

باور نادرست: بالاخره زنان دست از مقاومت برداشته و از عمل جنسی لذت می‌برند. آن‌ها باطنا دوست دارند مورد تجاوز قرار گیرند.

واقعیت: هیچ زنی از مورد تجاوز قرار گرفتن لذت نمی‌برد. قربانیان قتل، سرقت و سایر جرائم هیچوقت به شکل کسانی که از این حادثه لذت برده‌اند، نشان داده نمی‌شوند.

باور نادرست: آن زن صدمه‌ای ندید یا مقاومت نکرد. پس حتما تجاوز نبوده است.

واقعیت: مردانی که به زنان تجاوز می‌کنند یا آن‌ها را مورد آزار جنسی قرار می‌دهند، اغلب برای ترساندن آنان از سلاح یا تهدید به خشونت استفاده می‌کنند. تنها این واقعیت که هیچ نشانه‌ای از خشونت وجود ندارد به معنای آن نیست که زن مورد تجاوز قرار نگرفته است.

زمانی که زنان با واقعیت مورد تجاوز قرار گرفتن مواجه می‌شوند، مجبور به تصمیم‌گیری‌های آنی می‌شوند، تصمیماتی که هدف همه آن‌ها به حداقل رساندن صدمه‌ای است که به آن‌ها وارد خواهد شد. زمانی که مقاومت اولیه، تقلا، التماس و غیره نتیجه‌ای نداده‌اند، ترس از خشونت بیشتر، اغلب مقاومت جسمی زنان را محدود می‌کند. تنها کنترلی که به نظر زنان در این هنگام وجود دارد محدود کردن و کاهش صدمه‌ای است که به آن‌ها وارد خواهد شد.

افراد بی‌شماری که مورد خشونت جنسی قرار گرفته‌اند، صحبت از احساس در جا خشک شدن یا فلج شدن در اثر شوک یا ترس می‌کنند.

باور نادرست: مردانی از برخی نژاد‌ها و سوابق احتمال بیشتری دارد مرتکب خشونت جنسی شوند.

واقعیت: هیچ متجاوز نمونه‌ای وجود ندارد. مطالعات نشان می‌دهند مردانی که مرتکب خشونت جنسی می‌شوند از گروه‌های اقتصادی، قومی، نژادی، سنی و اجتماعی مختلفی هستند.

باور نادرست: مردانی که مرتکب تجاوز یا آزار جنسی می‌شوند ناراحتی روانی داشته یا هیولاهایی انسان‌نما هستند.

واقعیت: مطالعات نشان داده که تنها ۵ درصد از مردان در زمان ارتکاب جرم بیماری روانی داشته‌اند. تعداد کمی از متجاوزانی که مجرم شناخته می‌شوند برای مداوای روانی به مراکز مخصوص این مشکل فرستاده می‌شوند.

باور نادرست: مردک مست بود، مواد مخدر مصرف کرده بود، افسردگی داشت، تحت تنش بود، اختیار اعمالش را نداشت.

واقعیت: مردان بهانه‌های مختلفی برای توجیه عمل تجاوز می‌آورند. هیچ بهانه‌ای برای این کار وجود ندارد.

باور نادرست: زمانی که مردی از نظر جنسی به هیجان آمده دیگر نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد. باید رابطه جنسی برقرار کند.

واقعیت: اکثر تجاوز‌ها با قصد قبلی انجام می‌شوند یعنی کاملا یا تا حدودی از پیش برنامه‌ریزی شده‌اند. تجاوزهایی که توسط بیش از یک نفر صورت می‌گیرند، همیشه از قبل برنامه‌ریزی شده‌اند. مردان خیلی راحت می‌توانند تمایل‌شان به داشتن رابطه جنسی را کنترل کنند – مجبور نیستند برای ارضای این تمایلات به زنی تجاوز کنند. تجاوز عملی خشونت‌بار است نه ارضای جنسی. مردانی که تجاوز می‌کنند یا قربانیان را آزار جنسی می‌دهند اینکار را برای هتک حرمت و کنترل قربانی انجام می‌دهند.

باور نادرست: مردانی که تجاوز می‌کنند از نظر جنسی سرخورده هستند یا امکان داشتن روابط جنسی با شریک راغب به اینکار را ندارند.

واقعیت: مردانی که تجاوز می‌کنند مثل هر مرد دیگری ممکن است با زنی زندگی کرده یا رابطه جدی داشته باشند. از هر پنج زن، یکی توسط شریک زندگی یا شوهر خود مورد تجاوز قرار می‌گیرد.

باور نادرست: زنان اغلب درباره مورد تجاوز قرار گرفتن داستان‌پردازی می‌کنند یا دروغ می‌گویند.

واقعیت: برای هر کسی که مورد تجاوز یا آزار جنسی قرار گرفته، تصمیم‌گیری در مورد خبر دادن به پلیس مشکل است. در حال حاضر، تخمین زده می‌شود تنها ۱۵ درصد از ۸۵ هزار زنی که هر ساله مورد تجاوز قرار می‌گیرند و ۴۰۰ هزار زنی که از نظر جنسی مورد آزار قرار می‌گیرند در انگلستان و ولز به پلیس مراجعه می‌کنند. یکی از دلایل مهمی که زنان و دختران در گفتگو با ما برای عدم مراجعه به پلیس می‌آورند، آن است که می‌ترسند حرف‌شان باور نشود.

متاسفانه تمرکز نامتناسب وسایل ارتباط جمعی بر تعداد بسیار کم موارد سالانه اتهامات به اصطلاح دروغین خشونت جنسی، به این تصور عمومی که گزارش‌های دروغ و از روی سوء نیت زیاد هستند، دامن می‌زند. در حقیقت خود این تصور کاملا غیرواقعی است. سال‌ها است که مطالعات نشان می‌دهند میزان گزارش‌های  غیرواقعی در مورد تجاوز تفاوتی با گزارش‌های غیرواقعی در مورد هر جرم و جنایت دیگری ندارند، یعنی همگی حدود ۴ درصد هستند. در مارس ۲۰۱۳ دایره تعقیب جنایی انگلستان بررسی انجام داد و نتایج آن را منتشر کرد که تائید می‌کرد گزارش‌های غیرواقعی تجاوز، بسیار نادر بوده و نشان می‌داد این گزارش‌ها تنها ۱ درصد کل گزارش‌های در مورد تجاوز را شامل می‌شوند.

باور نادرست: زنان تجاوز نمی‌کنند.

واقعیت: بیشتر موارد تجاوز و سوء‌استفاده جنسی از سوی مردان در مورد زنان و کودکان اعمال می‌شوند. با این حال تعداد کمی از زنان اقدام به خشونت جنسی می‌کنند. اغلب زنان و کودکانی که از سوی زنان مورد آزار یا سوء‌استفاده جنسی قرار گرفته‌اند، مثلا در خانواده‌شان یا در رابطه‌ای همجنس‌گرایانه، بیم دارند که حرف‌شان باور نشود، تجربه آن‌ها جدی گرفته نشود یا به اندازه مورد تجاوز قرار گرفته شدن از سوی یک مرد، بد تلقی نشود. این امر دستیابی به عدالت یا خدمات مربوطه برای این قربانیان را مشکل می‌سازد.

مردان بالغ نیز مورد آزار جنسی و تجاوز قرار می‌گیرند. با آنکه سازمان بحران تجاوز توجه ویژه خود را بر احتیاج‌ها و حقوق زنان و دختران و فراهم آوردن خدمات در مکان‌های امن فقط برای اسکان زنان متمرکز کرده است، اما ما طبیعتا متوجه هستیم که تاثیر خشونت جنسی بر زندگی مردان و پسران کمتر فاجعه‌بار نیست و اعتقاد داریم قربانیان خشونت جنسی سزاوار و نیازمند حمایت ویژه هستند.

منبع: Rapecrisis

دی
۲۵
۱۳۹۴
از هر چهار دختر یک نفر، و از هر شش پسر یک نفر قبل از ۱۸ سالگی مورد تعرض جنسی قرار می گیرد
دی ۲۵ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
Little girl crying in the corner. Domestic violence concept.
image_pdfimage_print

Photo: DMPhoto/Bigstock.com

تقریبا همه والدین، مراقبان کودکان یا معلمان به شما خواهند گفت که صحبت کردن راجع به روابط جنسی اگر نگوییم سخت ترین کار، یکی از سخت ترین مسائلی است که والدین و معلمان با آن روبرو هستند.ممکن است احساس کنند قادر نیستند پاسخگوی سؤالاتی باشند که بچه ها معمولاً می پرسند یا اگر این موضوع از لحاظ فرهنگی موضوع حساسی باشد، شاید از صحبت راجع به آن خودداری کنند.

«ارتباط لمسی خوب ، ارتباط لمسی بد» (یا ارتباط لمسی امن و ناامن) ربطی به رابطه جنسی ندارد بلکه به امنیت مربوط می شود.والدین و مراقبان خوب، به بچه ها نحوه عبوراز خیابان، استفاده از چاقو یا نحوه مواجهه ایمن با آتش سوزی را یاد می دهند. به همین ترتیب، بچه‌ها باید فرق بین ارتباط لمسی «خوب» و «بد» را نیز یاد بگیرند.

از هر چهار دختر یک نفر، و از هر شش پسر یک نفر قبل از ۱۸ سالگی مورد تعرض جنسی قرار می گیرد.

باورهای نادرست درباره تعرض جنسی به کودکان

تعرض جنسی اتفاقی نادر است

حقیقت: حدود ۱۵ تا ۲۰ درصد بزرگسالان گزارش می دهند که وقتی بچه بودند، به نوعی در معرض لمس کردن نامناسب و مکرر یا رابطه جنسی کامل و آزارهای جنسی مختلف قرار گرفته اند. تعرض تقریباً همیشه قبل از پیشرفت بیشتر، با صحبت ها و لمس کردن نامناسب آغاز می شود.

تعرض جنسی تنها در برخی کشورها اتفاق می افتد

حقیقت: مطالعات متعددی ثابت کرده اند که تعرض جنسی در همه کشورها صرف نظر از فرهنگ، زبان، سطح اجتماعی و اقتصادی، نژاد و دین رخ می دهد. سن قانونی برای رابطه جنسی با رضایت طرفین در کشورهای مختلف، متفاوت است اما تعرض جنسی بنا به تعریف قوانین محلی در تمامی کشورها رخ می دهد!

تعرض جنسی تنها در محلات فقیرنشین اتفاق می افتد

حقیقت: این که کودکانی که در سطح اقتصادی و اجتماعی پایینی زندگی می کنند، بیشتر در معرض تعرض جنسی قرار دارند درست نیست، این مسئله به هیچ وجه به این گروه از کودکان محدود نمی شود. بچه ها در تمامی سطوح اجتماعی به این عارضه دچار می شوند.

تعرض جنسی تنها برای دخترها اتفاق می افتد

حقیقت: تحقیقات نشان می‌دهند که تا سن ۱۲ سالگی، پسران و دختران به طور مساوی در معرض این تعرض قرار می گیرند. بعد از سن بلوغ، دختران بیشتر از پسران مورد تعرض قرار می گیرند.

تعرض جنسی تنها برای بچه هایی اتفاق می افتد که خانواده های مشکل دار و از هم پاشیده دارند

حقیقت: احتمال تعرض به بچه هایی که از خانواده های مشکل دار می آیند، بیشتر است. با این حال، بچه هایی که در خانواده های باثبات زندگی می کنند نیز مورد تعرض قرار می گیرند. یک خانواده سالم و بدون مشکل به بچه ها در بهبودی هر چه سریعتر از یک تعرض جنسی کمک می کند، اما چنین خانواده ای نمی تواند از آنها در برابر این حادثه محافظت کند. در این باره، آگاهی از ارتباط لمسی خوب و بد و این که چه اقدامی باید صورت گیرد، کمک بزرگی تلقی می شود.

افراد متعرض، در اجتماع مشکل دارند و به راحتی قابل تشخیص هستند

حقیقت: افراد متعرض معمولاً شبیه من و شما هستند. هیچ روش قطعی و نهایی برای تشخیص یک متعرض از روی ظاهرش وجود ندارد. بسیاری از آنها مردان خانواده دار و بچه دار با شغل های آبرومند مثل پزشکی، معلمی، روحانیت و غیره هستند.

افراد متعرض همیشه غریبه هستند

حقیقت: این یکی از خطرناک ترین باورهای غلط است. ۷۰ درصد افراد متعرض رابطه فامیلی مستقیم با کودک دارند. ۲۰% دیگر چهره ای کاملاً آشنا برای خانواده هستند و به راحتی و آزادانه به بچه ها دسترسی دارند

درباره لمس کردن آموزش دهید

آموزش مفاهیم زیر به کودکان می تواند آسیب پذیری آنها در برابر تعرض را کاهش دهد:

– اسم درست تمامی اعضای بدن از جمله اندام های خصوصی یا جنسی را به کودکان یاد دهید
– در مورد کودکان خردسال، قانون «لباس زیر» را به کار ببرید: هر عضوی از بدن که با لباس زیر یا لباس شنا پوشانده می شود، عضو خصوصی بدن است.
– فرق بین ارتباط لمسی (خوب/امن ) یا ( بد/ناامن ) را یاد دهید

ارتباط لمسی خوب / امن: لمس کردن، در آغوش گرفتن و بوسیدن از سوی افرادی که کودک دوستشان دارد و حس خوبی به او می دهند که عبارتند از:
– در آغوش گرفتن هنگام بیدار شدن و بوسه شب بخیر از سوی مامان و بابا
– قلقلک دادن توسط پدربزرگ و مادربزرگ یا خواهر و برادر
– در مورد کودک خردسال، کمک به پاک شدن بعد از دستشویی رفتن یا حمام گرفتن
– معاینه پزشک در حضور یک بزرگسال مورد اعتماد

ارتباط لمسی بد / ناامن: لمس کردن هایی که باعث ناراحتی یا درد در کودک می شود. اینها، لمس کردن هایی هستند که:
– درد دارند، مثل هل دادن، زدن، گاز گرفتن یا مشت زدن
– برای اعضایی رخ می دهند که جزو مناطق خصوصی بدن هستند یا کودک نمی خواهد لمس شوند
– به هر شکلی باعث ناراحتی و وحشت کودک می شود
– به اجبار صورت می گیرند یا باید «مثل یک راز» بمانند

کودکان حق دارند بدن خود را کنترل کنند

– کودکان «رئیس» بدن خود هستند و کنترل می کنند که چه کسی و چگونه به آنها دست می زند، حتی با یک جمله ساده مثل «قلقلکم نده»
– هیچ گاه کودک را مجبور به بغل کردن یا بوسیدن نکنید یا وادارش نکنید اجازه دهد کسی که نمی خواهد او را بغل کند یا ببوسد حتی اگر یکی از بستگان باشد. آنها باید یاد بگیرند که کار قابل قبولی است که مؤدبانه بگویند «نه»

به کودکان خردسال (زیر ۴ سال)، قانون «نه – دور شو – بگو» را یاد دهید تا اگر کسی با او ارتباط لمسی «بد» یا ناامن برقرار کرد، از این قانون استفاده کند:

تا جایی که می توانی با صدای بلند داد بزن نه!
هر چه سریعتر از آن شخص دور شو
ماجرای لمس بد را به یک بزرگسال مورد اعتماد بگو

در مورد کودکان بزرگ تر (۴ ساله یا بیشتر)، شاید بهتر باشد اطلاعات بیشتری به آنها بدهید و موقعیت را برای او شرح دهید:

بگو نه!

– به آن شخص بگو که از این کار خوشت نمی آید و دوست نداری به تو دست بزند
– کمک بگیر. تا جایی که می توانی با صدای بلند جیغ بکش

سریع دور شو! از آن شخصی که خوشت نیامد به تو دست بزند فرار کن

– هر کاری می‌توانی بکن تا از کسی که دارد بدجوری به تو دست می‌زند و حس بدی به تو می‌دهد دور شوی
– دیگر هیچ وقت با آن شخص تنها نمان

اگه کسی جور بدی به تو دست زد، به کسی که به او اعتماد داری بگو چه اتفاقی افتاد

– نگذار تهدیدهای آن شخص تو را بترساند تا فرار نکنی یا سکوت کنی

اگر شخصی به تو دست زد یا از تو خواست این موضوع مثل یک راز بین خودتان بماند، از خودت بپرس «آیا این راز من را اذیت می کند؟»

– رازهایی را که اذیتت می کند پیش خودت نگه ندار. برو پیش کسی که به او اعتماد داری مثلاً برو پیش پدر یا مادر، یکی از بستگان، معلم یا دکترت.
– چیزهای غافلگیرکننده را مخفی نگه دار، نه رازها را. چیزهای غافلگیرکننده موضوعاتی هستند که برای یک مدت کوتاهی مخفی نگه می داری و با گفتن آنها یک نفر را خوشحال می کنی. ولی رازها چیزهایی هستند که به تو می گویند هیچ وقت به کسی نگویی و وقتی آنها را با – کسی در میان می گذاری، باعث ناراحتی دیگران می شود.
– اگر کسی که پیش او می روی و این موضوع را برایش تعریف می کنی، حرف هایت را باور نکرد، پیش دیگری برو و این کار را آنقدر تکرار کن تا کسی حرفت را باورت کند و به تو کمک کند

به خودت باور داشته باش. تو هیچ کار اشتباهی نکردی

بیشتر بخوانید

دی
۲۳
۱۳۹۴
کودکان شیرخوارگاه نیازی به ترحم ندارند
دی ۲۳ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
10317543_315471811960529_8045873235302933177_o
image_pdfimage_print

هلیا قاضی میرسعید، روزنامه نگار

«نمی توانید بچه ها را از نزدیک ببینید.!» این اولین جمله ای است که وقتی از در «شیرخوارگاه آمنه» وارد می شویم، به ما می گویند. سراغ یکی از مسئولین را می گیریم. راهنمایی می شویم به اتاق خانم م.الف. پس از احوالپرسی گرمی دعوت می کند تا بنشینیم و از چند و چون کارمان می پرسد.

ما هم راست و پوست کنده می رویم سراغ اصل مطلب و اینکه می خواهیم گزارشی از شیرخوارگاه بنویسیم و اینکه چرا این روزها شیرخوارگاه آمنه بیشترین توجه را به خود جلب کرده است در حالیکه در تهران بیش از ۴ شیرخوارگاه وجود دارد که از ۲۰ هزار کودک مراقبت می کند.

به راحتی اعتماد نمی کند و کارت شناسایی مربوط به رسانه را طلب می کند. وقتی می گوییم روزنامه مان به کارت نمی دهد، از ما می خواهد که حداقل معرفی نامه ای بیاوریم تا مشخص شود از کجا آمده ایم و که هستیم.

چند روزی سپری می شود تا سردبیر و مدیرمسئول مهری بر پای معرفی نامه بزنند. دوباره راهی می شویم. این بار نگهبانی در کار نیست و ما هم یکراست می رویم داخل.

خانمی با چهره ای مهربان دست کودکی را گرفته و در سالن راه می روند. به او نزدیک می شویم و بی آنکه خودمان را معرفی کنیم حال و احوال می کنیم و از شرایط کار در شیرخوارگاه می پرسیم که پاسخ می دهد:«تمام کسانی که در این شیرخوارگاه کار می کنند، عاشق بچه ها هستند و با نیت کمک و کار خیر در اینجا فعالیت می کنند و برایشان منفعت مالی چندانی ندارد.»

می پرسیم:«آیا به افراد اجازه می دهید تا به دیدن بچه ها بیایند و آنها را از نزدیک ببینند؟» پاسخش منفی است، می گوید:«بچه هایی که در شیرخوارگاه نگهداری می شوند هیچ ذهنیتی از پدر و مادر و خانوداه ندارند، بنابراین هرکسی را می بینند، فکر می کنند که این همان پدر و مادری است که منتظرش هستند. در حالی که این طور نیست و همین ارتباط کوتاه می تواند به ضربه روحی بدی برای بچه ها منتهی شود. قرار نیست در اینجا ما احساسات کودکان را به بازی بگیریم.»

حرفش را قطع می کنم و می گویم:«منظورم به بازی گرفتن احساسات کودکان نبود، اما شاید کسانی که به قصد کمک آمده اند، اگر بچه ها را از نزدیک ببینند، درک بهتری از شرایط آنها داشته باشند و این مسئله در آینده و زمانی که این کودکان می خواهند وارد اجتماع شوند، هم به درد بخورد.»

همچنان که سرش را به منظور تایید حرفم تکان می دهد، لبخندی می زند و ادامه می دهد که:«متوجه منظورتان هستم، اما گاهی برخی از افرادی که به اینجا می آیند تحت تاثیر احساسات آنی قرار می گیرند و در همان چند دقیقه چنان عشق و محبتی را به بچه ها ابراز می کنند که وقتی از اینجا می روند، بچه ها همچنان منتظر و چشم به راه آنها هستند که بیایند و آنها را هم با خودشان ببرنند. این ارتباط هرچند کوتاه، برای روحیه لطیف و آسیب پذیر بچه ها بسیار خطرناک است و گاه زمان زیادی لازم است تا کودک آن را فراموش کند و یا تاثیر آن از بین برود. بچه های تحت پوشش ما نیازی به ترحم های گاه و بیگاه ندارند، آنچه آنها می خواهند عشق واقعی و کانون گرم خانواده است.»

از کمک غیرنقدی مردمی می پرسم و اینکه مثلا می شود یک روز ناهار برای بچه ها بیاوریم؟ نفس عمیقی می کشد و انگار که نمی خواهد پاسخ دقیقی به این سوال بدهد،چند ثانیه ای در چشمانم خیره می شود و می گوید:«چندین سال پیش خانواده ای غذایی برای شیرخوارگاه آورد که منجر به مسمومیت بچه ها شد، از پس قرار شد تا غذای باز از کسی تحویل نگیریم، اما خوراکی های وکیوم شده در مواردی بلامانع است.»

در حالیکه چشمانم از تعجب گرد شده، می پرسم:«یعنی غذای مانده برای بچه ها آورده بود…؟» حرفم را قطع می کند که انشاالله که این طور نبوده!

رشته افکارم با شنیدن این ماجرا پاره می شود، انگار که فکم قفل شده باشد، فقط می توانم نگاهش کنم. چند ثانیه ای در سکوت می گذرد که خانم م.الف از انتهای راهرو  به سمت ما می آید و من را به اتاقش دعوت می کند.

معرفی نامه را نشانش می دهم. لبخندی می زند و منتظر سوالم می ماند. پرسشم را از مسائل اقتصادی آغاز می کنم که پاسخ می دهد:«درصد بسیار زیادی از هزینه های شیرخوارگاه توسط کمک های مردمی و خیرین شناخته شده تامین می شود. اما آنقدر هزینه های اینچا زیاد است که ما از هر اندازه کمک مالی استقبال می کنیم.»

سوال بعدی که ذهنم را درگیر کرده این است که بچه ها چگونه از شیرخوارگاه آمنه سردرمی آورند که توضیح می دهد:«دو دسته کودک در شیرخوارگاه پذیرش می شوند. یکی کودکان رها شده و دیگری کودکان بدسرپرست. دسته دوم شامل گروهی می شود که والدین صلاحیت تربیت و نگهداری از آنها را ندارند و این عدم صلاحیت به واسطه اعتیاد، فساد اخلاقی، قاچاق و زندانی بودن و…. اتفاق می افتد. اما در نهایت برای پذیرش کودک، دستور قوه قضاییه لازم است. یعنی پذیرش صرفاً به دستور قاضی امکان پذیر است.»

درباره نحوه حضانت این کودکان می پرسم، می گوید:«بهزیستی باید پاسخ این پرسش را بدهد، اما به طور معمول خانواده ای می تواند درخواست ارائه دهد که پنج سال از ازدواج‌ شان گذشته و از مراکز تخصصی مبنی بر این که زوجین نمی‌توانند صاحب فرزند شوند، گواهی داشته باشند. همچنین حداقل یکی از زوجین در زمان ارائه درخواست کمتر از ۳۰ سال سن نداشته باشد و سلامت روانی و عدم اعتیاد به مواد مخدر خانواده های متقاضی مورد تایید باشد.»

در پاسخ به این پرسش که کودکان هم باید دارای شرایط خاصی باشند، می گوید:«برخی از کودکان را به دلیل دارا بودن ولی، بستگان و فامیل نمی‌توان به عنوان فرزند خوانده به خانواده‌ دیگری واگذار کرد؛ از طرفی بر اساس قانون باید از زمان اقامت این فرزندان در مراکز بهزیستی سه سال سپری شود و در صورتی که در این مدت خانوده و یا بستگانی به سراغ آنها نیامدند، می‌توان سرپرستی آنها را به خانواده‌ متقاضی واگذار کرد.»

در مورد جنسیت و تاثیر آن بر حضانت بپرسیدم که این طور توضیح داد:«تعداد کودکان دختر و پسر تحت پوشش تقریبا برابر است، اما خانواده ها بیشتر تمایل دارند تا حضانت دختران را قبول کنند، بنابراین باید مدت بیشتری در نوبت بمانند.»

سوال آخرم مربوط دلایل شناخته شدن شیرخوارگاه آمنه است و اینکه آیا دلیل خاصی دارد که مردم بیشتر به اینجا کمک می کنند تا دیگر شیرخوارگاه ها؟

کمی مکث می کند و بعد می گوید:«برای مردم خیر و نیکوکار فرقی نمی کند که به چه کسی و کجا کمک کنند، اما شاید شیرخوارگاه آمنه به این دلیل مورد توجه بیشتری قرار گرفته که موقعیت جغرافیایی و دسترسی به آن برای اقشار مرفه، آسانتر است.»

به ساعتش نگاه می کند، من هم. هنوز دلم می خواهد پای حرف های تک تک کارکنان شیرخوارگاه بنشینم، نزدیک بچه ها بروم، قصه هایشان را گوش کنم و شاید در آخر لبخندی بین مان رد و بدل شود و قلبم بلرزد و یادم باشد ما آدم ها نه ملیت و رنگ پوستمان، نه جنسیت و نه پدر و مادرمان را خودمان انتخاب نکردیم. آنها، همان من و شمای جامعه ما هستند. جامعه ای که ما باید آن را به جایی برای زندگی بهتر تبدیل کنیم. قدمی از سر خیرخواهی، از سر انسان دوستی. قدمی برای خودمان

دی
۲۲
۱۳۹۴
تن‌فروشی برای نان شب
دی ۲۲ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , , ,
10519_121
image_pdfimage_print

ماهرخ غلام‌حسین‌پور

گرچه تن‌فروشی در کشور اتفاق تازه‌ای نیست و قدمتی طولانی دارد، و هیچ آمار دقیقی از زنان تن‌فروش کشور در دست نیست. اما بخش دردناک ماجرا اینجاست که بر اساس نتایج تحقیقات محدودی که در این مورد انجام شده درصد بالایی از زنان تن‌فروش دارای همسر و خانواده هستند و تحت فشار مردان خانواده و به خاطر کمک خرج بودن در تامین مخارج خانه و تامین اجاره منزل و پول درمان فرزند بیمارشان به تن‌فروشی تن می‌دهند.

دکتر ژاله شادی‌طلب روز بیست و ششم مهرماه سال جاری در نخستین نشست تخصصی کارگروه پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی معاونت زنان و خانواده ریاست جمهوری با ارائه نتایج یک تحقیقات گفت که «حدود هشتاد درصد زنان تن‌فروشی که مورد تحقیق بوده‌اند، اعلام کرده‌اند که هیچ شغلی نداشته و در عین حال هم مسئول تامین هزینه زندگی چند نفر بوده‌اند. به همین دلیل هم به سادگی از نتایج کلی این پژوهش و تحقیقات دیگری که نتایج آن منتشر شده‌اند می‌شود برداشت کرد که عامل گرایش عده زیادی از زنان به مقوله تن‌فروشی، نه تنوع و لذت خواهی، بلکه اجبار و فقر اقتصادی است.»

بر اساس آنچه که دو سال پیش دکتر قرایی، رئیس انجمن جامعه‌شناسی ایران در گفت‌و‌گو با رسانه‌ها گفته است: «سن روسپیگری در ایران در سال‌های اخیر حدود هشت تا ده سال کاهش داشته و از سنین ۲۰ تا ۳۰ سالگی به ۱۲ تا ۱۸ سالگی رسیده است.»

زنانی که براساس نتایج یک تحقیق به طور متوسط هفت روز کار می‌کنند، روزانه ۴ مشتری دارند. اما متاسفانه فقط ۴۴. ۱ درصد آنان از لوازم پیشگیری استفاده می‌کنند.

خانه امن در این مورد با دکتر جلال ایجادی، جامعه‌شناس و استاد دانشگاه در فرانسه گفت‌و‌گویی انجام داده و چرایی این مسئله را به چالش کشیده است:

به نظرتان اینکه می‌گویند تعدادی از زنان تن‌فروش توسط مردان خانواده به این کار ترغیب می‌شوند درست است؟

بله. این مسئله به نابسامانی‌های ساختار درون خانواده ارتباط پیدا می‌کند. این پدیده را در کشورهای دیگر هم شاهد هستیم. سقوط ارزش‌های اخلاقی در خانواده باعث می‌شود وقتی مردان یک خانواده از سطح درآمد کم و حداقلی برخوردار باشند و اخلاق صحیح اجتماعی برای آن‌ها تعریف نشده است، زنان خانواده را تشویق به تن‌فروشی کنند.

من گزارشات مکتوب زیادی خواندم و البته موارد شفاهی بسیاری شنیدم که پدر، همسر و در موارد نادری مادران به نحوی فرزندان دخترشان را به این شغل ترغیب کرده‌اند، البته این ترغیب ممکن است واضح و آشکار نباشد، می‌تواند ضمنی و زیر پوستی باشد و علیرغم روحیه‌ مسلط مردسالارانه در جامعهٔ ایران مردان خانواده ممکن است چشم‌شان را ببندند و تحمل کنند. چرا که نگاه ابزاری به زن دارند و بیش از هر چیز به افزایش میزان درآمد و بهبود اوضاع اقتصادی خودشان فکر می‌کنند. اگر امکان تحقیق‌های سازمان‌یافته وجود داشت، بی‌شک می‌شد از میزان نقش مردان در روی‌آوری زنان به کارگری جنسی آمار دقیق‌تری ارائه کرد.

زنان در چه شرایطی به کارگری جنسی تن می‌دهند؟

خوب توجه داشته باشید که در بررسی‌های این چنینی در مورد جامعه ایران یک نکته همواره مغفول مانده، آنهم تفکیک و جداسازی افرادی است که معتقد به آزادی جنسی هستند از افرادی که به شغل کارگری جنسی اشتغال دارند. اینجا بایستی تکلیف فردی که معتقد به آزادی‌های جنسی انتخابی با افراد متعدد است را جدا کنیم.

تفاوت این دو گروه در چیست؟

دقت کنید، در هر جامعه‌، عده‌ای از زنان و مردان به رهایی و آزادی خودشان در روابط جنسی معتقدند، این مسئله مختص جامعه ایران یا هیچ فرهنگ خاصی نیست، از فرانسه گرفته تا ایران و با هر فرهنگ خاصی وجود دارند، اما این افراد که در عین آزادی، رویه خاصی برای زندگی‌شان انتخاب کرده‌اند، در تحلیل‌های آماری ارائه شده در ایران به بدنهٔ افرادی که شغل تن‌فروشی را برای خودشان به اجبار یا اختیار برگزیده‌اند، پیوند می‌خورند. علت این امر هم سردرگمی و غلط بودن تعریف روسپیگیری در جوامع ایدئولوژیک است که هر گونه رابطهٔ خارج از عرف را نمی‌پذیرند. اما واقعیت این است که ارتباطات آزادنه فیزیکی مابین آحاد یک جامعه، انتخابی است که هر فرد در جامعه‌اش دارد و الزاما ربطی به شغل کارگران جنسی ندارد.

به لحاظ جامعه‌شناختی، علت روی‌آوری زنان یا حتی مردان به تن‌فروشی چیست؟

علت آن در هر جامعه‌ای متفاوت و متعدد است. فشارهای اقتصادی، نابسامانی و نابهنجاری‌های موجود در خانواده‌ها، وجود باند‌های سازمان یافته که به این تجارت سودآور مشغولند، تربیت نیروی کاری با عنوان کارگرهای جنسی که سودهای کلانی به جیب متولیان این تجارت واریز می‌کند، تامین نیازهای زندگی و میل به بهبود وضعیت مالی می‌تواند بخشی از انگیزه‌های یک کارگر جنسی باشد.

 آمار دقیقی از زنان روسپی در ایران وجود دارد؟

متاسفانه در اغلب تحلیل‌های انجام شده در این زمینه در ایران آمار دقیق و درستی وجود ندارد و این هم به دلیل رویکرد و سیاست‌های دولت در قبال این پدیده است. در یک جامعه که به لحاظ فکری و روابط جنسی یک کشور آزاد محسوب می‌شود، به طور دقیق می‌شود در ارتباط با آمار هر پدیده‌ای صحبت کرد چون این آمار دقیق و بدون داشتن گارد نسبت به گونهٔ مورد بررسی در فواصل زمانی معین تهیه می‌شود.

اما در ایران وقتی حرف آمار در میان است، نمی‌شود هیچ نتیجه‌ای را به صورت دقیق و علمی اعلام کرد. به طور مثال مدتی پیش من گزارشی خواندم که در آن نیروی انتظامی از وجود ۱۰۰ زن به گفته آن‌ها «فاحشه» در تهران نام برده شده بود. خب کاملا واضح است که کسی که چنین آماری را با قاطعیت ارائه داده اصلا خودش هم به این مساله باور ندارد و این بیشتر به یک شوخی شبیه است.

در این میان علم جامعه‌شناسی برای تعیین یک جامعه آماری واقعی چه کاربردی دارد؟

کاری که در این بین از دست جامعه‌شناسان و محققان برمی‌آید این است که از میان آمارهای ارائه شده در ارتباط با یک پدیده و مقایسهٔ میان آن‌ها با یک تقریب و احتمال چند درصدی، آمار صحیح مربوطه را آن‌هم به صورت حدودی تخمین بزنند.

مثلا در ارتباط با روسپیگری در ایران به طور تقریبی حدود ۲۵ درصد از آن‌ها افراد محصل هستند. حدود ۲۰ درصد دانشجو، قریب به ده درصد شغل آزاد دارند، بین ۷ تا ۸ درصد هم کارمند بخش‌های مختلف در شرکت‌های خصوصی هستند. حدود ۱۰ تا ۱۱ درصد زنان خانه‌دار هستند و چیزی حدود ۱۷ درصد هم از قشر کارگرند.

به اعتقاد شما میزان سواد و تحصیلات در روی‌آوردن به این کار تا چه حد موثر است؟

به اعتقاد من و‌‌ همان طور که قبلا هم اشاره کردم، کسر بزرگی از افرادی که به تن‌فروشی مشغولند را محصلین و دانشجویان تشکیل می‌دهند. تصور غلطی است اگر فکر کنید افراد روسپی لزوما معتاد، فراری، بی‌خانمان، فقیر یا از اقشار پایین‌دست جامعه هستند. اگر چه فقر یکی از دلایل مهم اشتغال افراد به روسپیگری برای تامین نیاز‌ها‌ی‌شان است، اما اینطور نیست که همه علت‌ها به فقر منتهی شود. به همین دلیل هم نسبت دادن شیوع تن‌فروشی در ایران فقط به مسائل اقتصادی کار نادرستی است.

در جوامع دیگر چطور؟ فقر فاکتور مهمی محسوب می‌شود؟

طبعا این وضعیت خاص ایران نیست. ببینید در فرانسه حداقل دستمزد یک کارگر یا کارمند ۱۴۶۰ یورو در ماه است اما افرادی هستند که از راه تن‌فروشی از پنج تا ۱۰ هزار یورو درآمد دارند. درصد زیادی از کارگران جنسی در ایران در میان افراد دارای شغل‌های دیگری هم هستند یا دانشجو اند و این امر نشان می‌دهد که آن‌ها ممکن است به لحاظ اقتصادی لزوما فقیر نباشند اما نیاز به سطح بالاتری از درآمد به شیوه‌ای نه چندان دشوار، این انتخاب را برای آن‌ها ساده می‌کند. برخی از آن‌ها را حتی می‌توان در دسته تن‌فروشان مرفه قرار داد.

به جز فقر چه عواملی به نظر شما در این میان تعیین‌کننده هستند؟

ساختارهای خانوادگی موثرند، بسیاری وقت‌ها درگیری‌ میان زن و شوهر و نگاه مرد سالارانه در مردان و تمایل به آزادی‌های بیشتر از سوی زنان باعث می‌شود زن به این مسیر بیافتد. خشونت‌های خانگی هم دلیل دیگری است. آشفتگی در ساختار خانواده عامل مهم دوم است.

اعتیاد عامل مهم دیگری است، گاهی کارگران جنسی برای تامین مواد خود یا تامین مواد مصرفی اعضای خانواده‌شان به تن‌فروشی می‌پردازند.

عامل مهم دیگر، محرومیت از آزادی جنسی پسران و دختران است. وقتی جوانان از تعامل، روابط و مناسبات عادی برخوردار نیستند، راه‌های پیچیده‌تری را برای دست یافتن به کامیابی‌های جنسی انتخاب می‌کنند. و برخی از آن‌ها؛ نه الزاما ولی بعضا به راه تن‌فروشی کشانده می‌شوند.

نقش تشکیلاتی که این تجارت را ترویج می‌کنند هم موثر است؟

طبعا. وجود شبکه‌های ترویج تن‌فروشی و تجارت هم مهم هست. بازار سکس، بازار بزرگ تجاری است که نمی‌شود آن را نادیده گرفت و همین شبکه‌ها یکی از علت‌ها و عوامل شیوع تن‌فروشی در ایران به حساب می‌آیند. مطمئنا می‌دانید که خانه‌های مختلف تیمی در ایران برای این قبیل فعالیت‌ها وجود دارند.

آمار و ارقامی که در مورد سن شروع به فحشا توسط سازمان‌های دولتی اعلام می‌شود درست است؟

۲۵ درصد کارگران جنسی در ایران محصلند. متاسفانه تحقیقات نشان می‌دهد که سن آغاز به این کار بسیار پایین‌تر از این هاست، می‌شود با توجه به شواهد گفت سن تن‌فروشی از ۱۲ سالگی آغاز می‌شود و این بسیار دردناک است، بخش بزرگی از جمعیت جوان ایران از آسیب‌دیدگان سیاست‌های غلط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی حاکم بر چند سال اخیرند. الگوی مذهبی سختگیرانه‌ای که دائما در حال سرکوب امیال جنسی است و این پدیده را به رسمیت نمی‌شناسد و از طرفی ساختار آسیب‌دیده نهاد خانواده باعث این اتفاق می‌شود.

پدیده روسپیگری در جوامع مختلف بشری چگونه رواج یافته است؟

تن‌فروشی با عمر جوامع بشری به وجود آمده اما در جوامع مختلف دو گرایش شناخته شده برای برخورد با این پدیده وجود دارد. یک گرایش، این پدیده را خلاف شئون انسانی و اخلاقی و ارزش‌های انسانی زنانه می‌داند و خواهان ریشه‌کن کردن آن است. یکی از کشورهای موافق با این رویکرد کشور فرانسه است که چندی پیش طرحی در آن تصویب شد که چه کارگران جنسی و چه مشتری‌های آن‌ها مشمول پیگرد قرار گرفته و جریمه‌های سنگین برای آن‌ها وضع می‌شود. جامعه فرانسه دنبال حذف روسپیگری است، حتی در زمان سارکوزی افرادی که به صورت علنی در خیابان پوشش‌ نامناسب داشته یا اقدام به جذب مشتری در ملا عام می‌کردند، تحت پیگرد قرار می‌گرفتند.

در مقابل این گرایش، گرایش دیگری هم وجود دارد که معتقد است این پدیده را نمی‌شود از بین برد، این پدیده بخشی از نیاز مردان و زنان هر جامعه‌ای است پس به جای انکار این پدیده، بایستی به دنبال راهکارهایی بود که قوانین جاری در این بازار را تا جای امکان قانونمند کرد. به شکلی که بیش از حد گسترش پیدا نکند، متمرکز باشد و کنترل سلامت و امنیت این افراد نیز امکان‌پذیر شود.

سیاستی که در رژیم سابق عملی شده بود.

دقیقا. ایران پیش‌تر پیرو این گرایش بود. محله شهر نو وجود داشت، افرادی که شغل تن‌فروشی داشتند در این محل متمرکز بودند و در مجموع کنترل و سلامت کارگران جنسی امکان‌پذیر بود. پس از انقلاب رویکرد اول، یعنی رویکرد حذف و انکار در پیش گرفته شد اما مشکل اینجاست که همه آن تشکیلات از روی زمین به زیر زمین منتقل شد همچنان که در فرانسه رخ داد.

چه راهکارهایی برای کاهش شیوع تن‌فروشی وجود دارد؟

نخست اینکه بدانیم با انکار کردن این پدیده چیزی درست نمی‌شود. این افراد باید به لحاظ سلامت و بهداشت تحت نظارت و کنترل‌ دقیق باشند، چون امکان ابتلای آن‌ها به انواع بیماری‌های خطرناکی نظیر ایدز و هپاتیت وجود دارد و می‌توانند ناقل و تکثیرکننده‌اش هم باشند.

اگر بخشی از این افراد واقعا به دلایل اقتصادی به تن‌فروشی تن می‌دهند در صورتی که حمایت شده و از حقوق مکفی برخوردار باشند، قطعا چنین اقدامی را ترک خواهند کرد. یعنی باید به جای خشونت‌ورزی، سیاست همراهی و همیاری در پیش گرفته شود تا فرد خودش را از این اتفاق رویکرد دور کند. غالب کارگران جنسی آسیب‌دیده‌ اند، باید بستر همیاری‌های روانکاوانه برای‌شان فراهم شود و البته مبارزه واقعی با اعتیاد هم می‌تواند میزان شیوع این پدیده را کاهش دهد. بایستی شبکه‌های پشت این جریان مورد هدف باشند و نه کارگران جنسی. در جامعه‌ای مثل ایران رد پای سران حکومتی پشت باندهای فساد و قاچاق انسان دیده می‌شود و اراده و تلاشی برای مبارزه با شیوع این پدیده وجود ندارد.

نقش سازمان‌های غیردولتی در کاهش این پدیده چطور ارزیابی می‌شود؟

 بله. تاکید می‌کنم که مددکاران، روانکاوان و محققانی در داخل ایران علیرغم همه سنگ‌اندازی‌ها و سخت‌گیری‌های حکومتی برای بهبود این شرایط و تحت قالب انجمن‌ها و ان‌جی‌او‌ ها فعالیت می‌کنند، اما تعداد آن‌ها نسبت به افراد نیازمند کمک متناسب نیست و در ضمن با یک شبکه مخوفی طرف هستند که اجازه مقابله جدی با این پدیده را به آن‌ها نمی‌دهد.

دی
۱۷
۱۳۹۴
۲۳ نشانه یک رابطه خشونت‌آمیز
دی ۱۷ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
nnn
image_pdfimage_print

Photo: lolostock/Bigstock.com

خشونت گاهی هیچ نشانه‌ای ندارد و گاهی نشانه‌هایی وجود دارد و به ما هشدار می‌دهند که رابطه سالم نیست.

۱. همسرتان شما را مسخره می‌کند و وانمود می‌کند که فقط شوخی کرده یا به شما می‌گوید که بیش از حد حساسید؟

۲. همسرتان بارها به شما گفته که “احمق” یا “هرزه” اید؟

۳. همسرتان به دوستان، خانواده یا همکاران شما حسودی می‌کند یا از شما خواسته که با آن‌ها رفت و آمد نکنید؟

۴. همسرتان از طرز لباس پوشیدن، مدل موها یا آرایش شما عصبانی می‌شود یا از شما می‌خواهد که آن را تغییر دهید؟

۵. همسرتان با زنگ زدن مداوم یا همراهی کردن، شما را زیر نظر می‌گیرد یا از فردی دیگر خواسته که شما را زیر نظر بگیرد؟

۶. همسرتان اصرار می‌کند که بفهمد تلفنی با چه کسی صحبت می‌کنید یا تماس‌های تلفنی یا قبض تلفن را چک می‌کند؟

۷. همسرتان به خاطر مشکلات شما را سرزنش می‌کند؟

۸. همسرتان به راحتی عصبانی می‌شود و شما همیشه باید مراقب رفتار و حرف‌های‌تان باشید؟

۹. همسرتان، به دیوار لگد می‌زند، بد رانندگی می‌کند یا کارهایی دیگر برای ترساندن شما انجام می‌دهد؟

۱۰. همسرتان معمولا مست است یا مواد مخدر مصرف می‌کند؟

۱۱. همسرتان به شما اصرار می‌کند که همراه او مشروبات الکلی یا مواد مخدر مصرف کنید؟

۱۲. به خاطر همسرتان دوستان‌تان را از دست داده‌اید یا با بعضی اعضای خانواده‌تان رفت و آمد نمی‌کنید؟

۱۳. هر جایی می‌روید همسرتان شما را همراهی می کند تا زیر نظر بگیردتان یا از فرد دیگری می‌خواهد که این کار را انجام دهد؟

۱۴. همسرتان به شما تهمت می‌زند که عاشق فردی دیگر هستید یا به او خیانت می‌کنید؟

۱۵. همسرتان ایمیل‌های‌تان را می‌خواند، کامپیوتر شخصی شما را چک می‌کند، کیف شما را وارسی می‌کند یا نوشته‌های شخصی‌تان را می‌خواند؟

۱۶. همسرتان به شما پول نمی‌دهد یا حساب مخفی دارد؟

۱۷. همسرتان اجازه نمی‌دهد کار کنید یا باعث شده که کارتان را از دست بدهید؟

۱۸. همسرتان ماشین‌تان را فروخته، اجازه نداده گواهینامه خود را تمدید کنید یا ماشین‌تان را تعمیر نمی‌کند؟

۱۹. همسرتان تهدید به آزار شما، فرزندان، خانواده، دوستان یا حتی حیوان خانگی‌تان کرده است؟

۲۰. همسرتان زمانی که تمایلی به رابطه جنسی ندارید، شما را مجبور به این کار می‌کند؟

۲۱. همسرتان شما را مجبور به انجام رابطه جنسی به روشی می‌کند که شما نمی‌خواهید؟

۲۲. همسرتان تهدید می‌کند که در صورت جدایی، شما یا خودش را می‌کشد؟پ

۲۳. رفتار همسرتان زمانی که تنها هستید و زمانی که در جمع هستید متفاوت است؟

دی
۱۷
۱۳۹۴
عشق می‌تواند منبع ستم‌دیدگی زنان باشد
دی ۱۷ ۱۳۹۴
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , ,
Through a glass shot of beautiful young couple looking at each other and smiling while enjoying coffee in cafe together
image_pdfimage_print

Photo: gstockstudio/Bigstock.com

ماهرخ غلام‌حسین‌پور

در بخش نخست این گفتگو به وجود سقف شیشه‌ای برای ممانعت از رشد و ترقی زنان اشاره کردیم و اینکه خشونت الزاما به معنای ضرب و جرح یا استفاده از الفاظ خشن و تحقیرآمیز نیست. شکل پنهان دیگری از خشونت می‌تواند ایجاد موانعی زیرپوستی، پنهان و هزارلایه باشد که مانع رشد تحصیلی و حضور آزادانه زنان در فعالیت‌های اجتماعی است.

 دکتر مهرداد درویش‌پور، جامعه‌شناس و محقق ساکن سوئد به ساختار یک جامعه پدرسالار و مکانیزم‌های پیچیده چنین جامعه‌ای اشاره می‌کند، مکانیزمی که الزاما همواره با زور و اعمال قدرت فیزیکی همراه نیست، بلکه با تکیه بر «منابع ارزشی» یا «منابع سمبلیک قدرت» نیز، می‌تواند یک رابطه نابرابر را مشروع جلوه دهد. در بخش دوم این گفتگو درمی‌یابیم که «عشق رمانتیک» هم در این میانه می‌تواند مهره مهم چنین مکانیزمی برای مشروعیت‌بخشی به نابرابری باشد.

آقای درویش پور روحیه سلطه‌پذیری الزاما به دنیای مردانه تعلق دارد؟

خیر، متاسفانه فقط مردان نیستند که به این قبیل باورها پایبندند، بلکه  بسیاری از زنان هم این‌گونه می‌اندیشند. زنانی که تصور می‌کنند انجام بسیاری از وظایف خانگی فقط مربوط به آن‌هاست، عملا نقش فرودست خود را پذیرفته و به آن مشروعیت داده‌اند. حتی زبان نیز هم‌چون بخشی از منابع ارزشی قدرت در مشروعیت بخشیدن به روابط نابرابر می‌تواند یاری رساند. مثلا گفتن این که در مراقبت از فرزندان، مردان نیز باید «کمک» کنند، واژه و ادبیاتی در تثبیت فرودستی زنان است. گویی مراقبت از فرزندان نه بخشی از مسئولیت مردان، بلکه کمکی است به زنان در انجام وظیفه‌شان! حتی این‌که مردانی که اهل کمک کردن در کار خانگی یا مراقبت از فرزندان هستند، تشویق و تحسین می‌شوند، بخشی از مکانیسم مشروعیت بخشیدن به نابرابری در کار خانگی و زندگی خانوادگی است. آدمی کسی را که مشغول وظیفه و مسئولیت بدیهی، عادی و روزمره‌اش است تحسین نمی‌کند! هم از این‌رو کمتر زنانی که بنا بر نقش‌های جنسیتی سنتی علی‌رغم خستگی مفرط ناشی از کار بیرون و کار خانگی، از فرزندان خود مراقبت می‌کنند، مورد تحسین واقع می‌شوند. زیرا که این امر گویی تنها «وظیفه عادی و روزمره» اوست.

یعنی طرز تلقی یا باورهای سنتی و پدرسالارانه  خود یک منبع ارزشی قدرت است که مانعی بر سر مسیر رشد و ترقی است؟

بله. در عین حال می‌خواهم بگویم اعمال زور و انواع خشونت مردان تنها مانع رشد و ترقی زنان نیست، بلکه منابع ارزشی قدرت نیز به این نوع تبعیض‌ها مشروعیت می‌بخشد و خود زنان هم می‌توانند در بازتولید این نابرابری نقشی جدی داشته باشند. از طریق تن دادن و پذیرفتن موقعیت فرودست خود با هنجارمند کردن ارزش‌های پدرسالار.

منابع سمبیلک قدرت در این میان چه نقشی دارند؟ مثلا عشق در این میانه چگونه نقش‌آفرینی می کند؟

عشق می‌تواند خود منبع ستم‌دیدگی زنان باشد. عشق در دوره‌های گوناگون تعاریف و معانی متفاوتی به خود گرفته است. عشق افلاطونی، عشق رمانتیک (زائیده عصر روشن‌گری) و عشق ناب مبتنی بر بی‌نیازی و برابری در جهان امروز. اما معمولا وقتی مردم در مورد عشق سخن می‌گویند بیش‌تر مرادشان عشق رمانتیکی است که به لحاظ تاریخی و ارزشی مبتنی بر یک رابطه نابرابر است. عشقی که منبع ستم‌دیدگی و تمکین زنانه است. عشقی که در آن زن دهنده و مرد گیرنده است. اصولا تصور اینکه در متن روابطی نابرابر، عشق بتواند معنایی برابر به خود بگیرد، بهت‌انگیز است.

مکانیزم عادی شدن این رابطه نابرابر یا عشق نابرابر چیست؟

 نابرابری منابع قدرت باعث می‌شود احتمال آن که زنی در موقعیتی سخت فرودست به اولین کسی که در مسیرش قرار گیرد یا به او ابراز علاقه کند و یا بتواند آینده او را تامین کند، دلبسته شده و تصور کند که با زندگی مشترک مسیر زندگیش تغییر خواهد کرد، کم نیست. از آن بدتر در شرایط نابرابری خشن روابط پدرسالار حتی ممکن است هر نوع رابطه بیمارگونه‌ای به عنوان یک عشق رمانتیک تلقی شود. برای مثال وقتی زنی یک عمر از محرومیت جنسی رنج ببرد، استقلال اقتصادی نداشته باشد، اجبار و نظر دیگران از عناصر تعیین کننده در تشکیل زندگی خانوادگی او شوند، به چه آسانی ممکن است به عشقی به اصطلاح رمانتیک پناه برد تا تعالی یابد. برای مردان اما عشق رمانتیک امکانی برای بهره بردن عاطفی و جنسی از زنان در کنار به‌دست آوردن موارد دیگری است که زنان به آن‌ها می‌دهند. بدین ترتیب این‌گونه عشق رمانتیک که در متن نابرابری عمیق جنستی شکل می‌گیرد، خود به ابزاری برای بازتولید و افزایش نابرابری بدل می‌شود.

سوال اینجاست که چطور در جوامع پیشرفته که زنان به حقوق برابرتری دسترسی پیدا کرده‌اند، کار نابرابر خانگی سربرمی‌آورد؟ چگونه است که بسیاری از آنان حتی به خشونت تن می‌دهند؟

بخشی از این عوامل می تواند ناشی از وابستگی‌های اقتصادی یا روانی باشد.  ترس از تنهایی، ترس از محروم شدن از منابع اقتصادی و بی‌پولی بسیاری از زنان را به این وادی می‌کشاند. بسیاری از زنان مورد خشونت قرار گرفته در پاسخ به این پرسش که چرا رابطه را ترک نکرده‌اند، می‌گویند به خاطر این‌که شوهر یا دوست پسر خود را دوست داشته و عاشق او بوده‌اند، یا بر آن باورند که این مردان آن‌ها را دوست داشته و قصدشان خشونت‌ورزی نبوده، بلکه فشار کار زیاد، استرس، الکل و دیگر دشواری‌ها علت خشونت‌ورزی بوده است. یا بسیاری می‌گویند مرد زندگی‌شان از عمل خود پشیمان شده است و طلب بخشش کرده و این زنان نیز برای از دست ندادن زندگی، امید به پایان یافتن این خشونت‌ها و این‌گونه دلایل آن‌ها را بخشیده‌اند. بدین ترتیب عشق می‌تواند عامل مشروعیت بخشیدن به یکی از خشن‌ترین جلوه‌های پدرسالاری و رابطه نابرابر نیز بشود. عشق می‌تواند به عنوان یک منبع سمبلیک قدرت در نهادینه کردن و مشروعیت بخشیدن به فرودستی زنان عمل کند. بنابراین حتی عشق زنان به مردان نیز می‌تواند عنصر مهمی در ایجاد مانع برای پیشرفت‌شان شود.

پس تکلیف عشق پاک و واقعی چه می‌شود؟

 «عشق پاک و بی‌نیاز» یا «رابطه ناب» به زعم گیدنز زمانی شکل می‌گیرد که عناصر غیراختیاری از رابطه رخت برکند. یعنی فرد برای فدا کردن خود، عاشق دیگری نمی‌شود، بلکه برای متحقق کردن خود به دیگری عشق می‌ورزد.  عوامل دیگری جز دلبستگی‌های عاطفی در شکل گرفتن یا حفظ رابطه نیز تعیین ‌کننده نیستند. از این‌رو به محض این‌که یکی از طرفین احساس ناخرسندی از نابرابری رابطه کند یا حس کند که دیگر خود را نمی‌تواند در این رابطه متحقق کند، به خاطر رعایت افکار عمومی و «حفظ آبرو» یا فقر و تنگ‌دستی، یا وابستگی‌های دیگر این رابطه نابرابر را حفظ نخواهد کرد.