صفحه اصلی  »  خشونت خانگی و اجتماع
خرداد
۲۵
۱۳۹۷
خواهرکشی
خرداد ۲۵ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
mans hands behind bars in jail or prison
image_pdfimage_print

Photo: willeecole/depositphotos.com

ماهرخ غلامحسین پور

کسی که قرار است رابط من با ساکنان بند اشرار باشد می‌گوید که روزها تلفنش را خاموش می‌کند و آن را فقط نیمه‌شب تا چهار سپیده­دم به وقت ایران روشن می­‌کند. آنها تمام شب بیدار و روزها خوابند تا ذهن‌شان درگیر سرعت اندوهبار زمان در آن چهاردیواری کسالت‌بار نباشد. قرار است پیش از تماس گرفتن با تلگرام پیام بفرستم.  آنجا زندان است و یک گوشی معمولی اندروید بین چهار تا هشت میلیون معامله می‌­شود. اگر گوشی تلفن آقای رابط لو برود باید سال‌های زیادی کارت تلفن و سیگار نخ به نخ بفروشد تا از نو توانایی خرید یک گوشی تازه را پیدا کند.

قرار است یک نفر را بفرستد بند شش، سالن هفده پی آقا صابر. می­گوید «صابر» با اینکه به جرم کاردآجین کردن خواهرش در بند خطرناک اشرار نگهداری می­‌شود، اما اصلا شبیه به قاتل­ها نیست. مرد آرامی که پی شر نمی­گردد و بر خلاف بیشتر اهالی آنجا مشغول زد و بند، مصرف مواد، خرید و فروش و یا کلاهبرداری از بقیه نیست.

آقا صابر ظهر یک روز مرداد  سال ۸۶ خواهرش را در یکی از محله‌های حاشیه دهستان دوبلوک فیروزکوه با بیست و هفت ضربه چاقو تکه‌پاره کرده است. خواهرش زنی مهربان، صبور و مورد احترام مردم محل بود. زنی که لباس اهالی محل را می­‌دوخت و به عفت و پاکدامنی شهرت داشت.

آقا صابر اما به جرم خیانت، با آن شیوه بی‌رحمانه او را از دایره زندگی بیرون انداخت و حالا ده سال است خودش هم در بند موسوم به اشرار که زندانی‌ها از آن به نام بند «آدم‌خواران» یاد می‌کنند، اسیر شده و کابوس خواهر جوانمرگ شده یک دم رهایش نمی­‌کند. مردی که موضوع پرونده‌اش را این طور نوشته‌­اند: «قتل خانوادگی با انگیزه ناموسی».

رابط می گوید با آقا صابر با احترام حرف بزنم. مراقب باشم مبادا سوال بی‌ربطی بپرسم چون او به نام و یاد خواهرش خیلی حساس است.

صدای آن سوی خط صدای یک مرد غمگین و خسته است. به صدای یک قاتل شباهت ندارد. بیشتر شبیه صدای مرد قماربازی است که تمام هستی­ را به یک آن باخته باشد.

آقا صابر می­گوید «بله. من همه چیز را در یک ساعت نفرین‌شده مردادماه سال ۸۶ باختم. نه از آن مدل باختن‌هایی که بشود از نو جبرانش کرد. از آن باخت‌هایی که راهی برای برگشت نگذاشته است. در تمام ده سال گذشته روزی نبوده که آرزوی مردن نکنم. فقط برای این که بار معصیتم بیشتر نشود، خودکشی نکرده‌ام.»

چه شد آقا صابر؟ می‌شود قصه زندگی خود را تعریف کنی؟

قصه قابل عرضی نیست خواهرم. حکایت درد است. حکایت بغض. خواهرم حمیرا چند سالی از من بزرگتر بود. بعد از مرگ پدر و مادرم که به فاصله سه سال از همدیگر دنیا را ترک کردند، مسوولیت بزرگ کردن مرا به عهده گرفت. در حقم هم مادری کرد، هم خواهری. همه کس و کار من در این دنیا بود. تنها پشت و پناهم. با اینکه به خاطر خوش برو رویی و خوشنامی خواهان زیاد داشت ازدواج نکرد تا برای من کسب و کار و خانه و خانواده راه بیندازد. یک مغازه جوشکاری برایم ردیف کرد و برایم زن گرفت. خیلی از مشتری‌ها به حرمت خواهرم می‌­آمدند مغازه. اوضاع مالی هر دوی‌مان خوب نبود اما کلی عزت و اعتبار داشتیم. تا اینکه منوچهر آمد خواستگاری حمیرا. او خوش قد و بالا بود اما کسب و کار درستی نداشت. بعد از اینکه من زن گرفتم، حمیرا ساکن خانه مخروبه پدری بود و اموراتش با خیاطی برای اهالی محل می­گذشت. در و همسایه می­گفتند خوبیت ندارد یک زن تنها که از قضا زیباست، در یک خانه قدیمی بی در و پیکر تنها بماند. همین شد که من او را تشویق کردم با آقا منوچهر ازدواج کند.

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

دشواری‌های زنانه

دختران خاک و رنج، دختران زلزله

قتل‌های ناموسی در رده نخست

خودش مایل نبود؟ یعنی ازدواجش اجباری بود؟

نمی‌شود اسم اجباری رویش گذاشت اما اگر من تحت فشارش نمی­‌گذاشتم از آن زن‌هایی بود که دلش می­‌خواست مستقل و تنها بماند. آنها دستی به سر و روی خانه کلنگی مرحوم پدرم کشیدند. من هم به حرمت همه آن سال‌های مادری حمیرا، سهم خودم را به او بخشیدم  و حمیرا زندگی مشترک مختصرش را آنجا شروع کرد.

از ازدواجش راضی بود؟

اوایل بله. اما مشکل اساسی اینجا بود که منوچهر تن به کار نمی‌داد. بسیار تن لش و تنبل بود. حمیرا یک تنه کار می­کرد. شبانه‌روز سرش روی بساط خیاطی خم بود و آقا منوچهر هم کارش شده بود دود کردن سیگار و پذیرایی از دوستان بی‌کار. من مانده بودم خرج و برج آن همه میهمانی مجردی از کجا جور می‌شود؟ تا اینکه از یک دوست مورد وثوق شنیدم شوهر حمیرا قمار می‌­کند. توی قمارخانه­‌های زیرزمینی حاشیه شهر.

با حمیرا در این مورد حرف نزدید؟

این بزرگترین اشتباه زندگی من بود. من باید با خواهرم در این مورد حرف می‌زدم. در طول ده سال گذشته هزار بار این جمله را با خودم تکرار کرده‌ام که باید دردش را می­‌شنیدم. اما سکوت کردم. فکر کردم اگر محتاج کمک بود خودش لابد می­گفت. همین اندازه که سهم ارثیه‌ام را به او بخشیده بودم کافی نبود؟

با این همه مهری که به خواهرتان دارید چطور آن اتفاق افتاد؟

باورتان نمی­‌شود. ما با اینکه سایه پدر و مادر بالای سرمان نبود هیچ وقت آدم‌های بی‌آبرویی نبودیم. دعوا نمی­‌کردیم. حرمت هم‌ را داشتیم. هنوز هم باور نمی‌کنم که چنین اتفاقی بین ما رخ داده است. مدتی بود منوچهر توی گوش من می­‌خواند که زیر سر خواهرم بلند شده و رفتارش مشکوک است.  چندین بار با حمیرا به شوخی و در لفافه حرف زدم ولی حمیرا گفت منوچهر را دوست دارد و اینها توهم است. از طرفی خیالم راحت بود چون می­‌دیدم مردم کوچه و محله به خواهرم اعتماد و باور کامل دارند. چطور می‌شود زنی خیانتکار باشد و هیچ کدام از در و همسایه رازش را نفهمند. دوستان منوچهر به گوشم رسانده بودند که در یک ماجرای قمار تمام هست و نیستش را باخته و به خاک سیاه نشسته است. اما خواهرم در این مورد یک کلمه هم به من نگفت.

فکر قتل چطور به ذهنتان خطور کرد؟

اصلا انگیزه‌ای در میان نبود. من هیچ طرحی از قبل نداشتم. یک روز منوچهر آمد و گفت مردی که خواهرم با او خیانت می­کند را پیدا کرده، آدرس و نام کسی را داد که تقریبا چند کوچه آن سوتر از خانه پدری­ام منزل داشت. فردا جوشکاری را تعطیل کردم و از صبح زود حوالی خانه خواهرم کشیک دادم. ساعت هشت و نیم صبح بود که خواهرم رفت به همان آدرسی که منوچهر داده بود و در زد. مرد جوانی با خوشرویی در را باز کرد. تمام وجودم پر از خشم شده بود. خواهرم تا ساعت دو همان جا ماند و وقتی از خانه خارج شد باز هم توسط همان مرد جوان همراهی شد. مردک در حالی که می­‌خندید و با خواهرم پچ‌پچ می‌کرد یک کیسه دست خواهرم داد. او هم کیسه را گرفت و زیر چادرش پنهان کرد و به سمت خانه راه افتاد. دنبالش رفتم. طبق قرار قبلی منوچهر توی حیاط خانه منتظرمان بود. از حمیرا پرسید کجا بودی؟ حمیرا گفت رفته بودم بازار دنبال سوزن چرخم که شکسته است. منوچهرگفت پس کو سوزن؟ او جواب داد آن شماره سوزن را گیر نیاوردم. یک آن حالم را نفهمیدم. به نظرم رسید آن زن خیانتکار به راحتی دروغ می‌گوید. چاقوی آشپزخانه را از داخل سینی هندوانه‌ای که منوچهر برای دوستانش روی تخت سیمی حیاط گذاشته بود برداشتم و به سمت حمیرا حمله کردم. بعد از آن واقعا هیچ به خاطرم نمی­‌آید. اما پزشکی قانونی می‌گوید من ۲۷ ضربه عمیق به خواهرم وارد کردم.

به کانال تلگرام خانه امن بپیوندید

او را به بیمارستان نرساندید؟

او همان جا و با همان ضربات اولیه درگذشت . در واقع بر اساس گزارش پزشکی قانونی تعدادی از ضرباتی که من وارد کرده بودم بعد از مرگ او وارد شده بود.

همسرش شما را متوقف نکرد؟ یا همسایه ها؟

نه . همسرش به نظر می­رسید شوکه شده! کلون در بسته بود و حمیرا هم غافلگیر شد. هیچ فریادی برای درخواست کمک از او بلند نشد.

اینجای گفت و گو صدای گریه­‌های آقا صابر گفت و گو را متوقف می­کند. گریه‌اش درد دارد، درد پشیمانی و حسرت. می‌گوید ای کاش به اندازه ارزنی کنترل ذهنش را در دست داشت. می­‌گوید برای مردم بنویسید این راه را نروند. راه بی‌بازگشتی است. سراسر اشتباه و خطاست. هیچ وقت آدم گذشته نخواهید شد. برای همیشه نابود می­‌شوید. حتی اگر با چشم­‌های خودتان خیانت همسر یا خواهرتان را دیدید بهتر است به مراجع قضایی مراجعه کنید.

از آقا صابر می پرسم حمیرا واقعا خیانتکار بود؟

پوزخند می‌زند: نه. خواهرم بعد ازاینکه منوچهر خانه پدری را در قمار باخته بود، برای بازپس گرفتن آن شروع کرده بود پرستاری از یک خانم پیری که در همسایگی بود. آن مرد هم پسرهمان پیرزن بود وهیچ ارتباط نامتعارفی با حمیرا نداشت.

چرا حمیرا جریان پرستاری و مراقبتش از آن خانم سالمند را پنهان کرده بود؟

او  آن قدرعزت نفس داشت  و بزرگواربود که ماجرا را برای حفظ غرور شوهرش پنهان نگاه داشته بود. همان روز اول تحقیقات پلیس، به شب نکشیده تمام حقیقت روشن شد و من از همان روز تا الان در یک جهنم درونی در حال مرگ تدریجی هستم. هر شب تصویر خون‌آلود او که سعی می­کرد توضیح بدهد برایم زنده می­‌شود. حتی برای یک ثانیه قادر نشدم فراموشش کنم. صبح به محض اینکه بیدار می­شوم چهره خواهرم را جلوی رویم حاضر و نشسته می‌بینم که می‌پرسد چرا؟ گناه من چه بود؟ این خیال مرا کشته! تو را خدا بنویسید مردم اسیر خشم آنی نشوند. کاری نکنند که بقیه عمرشان در جهنم پشیمانی و حسرت بگذرد.

الان وضعیت پرونده شما چطور است؟

من همین روزها باید آزاد بشوم . اما ذوق آزادی ندارم. با توجه به اینکه حمیرا وارثی نداشت و شوهرش هم رضایت داده بود، طبق ماده ۶۱۲ به ده سال حبس محکوم شدم. راستش آزادی کابوسم شده است. نمی­‌خواهم از اینجا بیرون بروم. تمام این سال‌ها امکان استفاده از مرخصی را نادیده گرفتم. نمی­‌خواهم باز هم آن کوچه‌ها را ببینم، همسایه­‌ها را، همه آن کسانی که می­‌دانند خواهرم چقدر زن شرافتمند و خوبی بود…. دعا کنید همین روزهای اندک باقی‌مانده عمرم به دنیا نباشد و بروم پیش خواهرم.

آقا صابر گریه می‌کند. یک نفر تلفن را از دستش می­گیرد و تلفن را قطع می‌کند. من به این فکر می­کنم که چند درصد از آن پنج هزار زن مقتولی که سالانه به خاطر «دفاع از شرف و ناموس خانواده» جان خود را از دست می‌دهند، بی‌گناه بودند؟

خرداد
۲۲
۱۳۹۷
وقتی مشاوران خانه‌های امن سوئد به دادم رسیدند
خرداد ۲۲ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: HBRH/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: HBRH/www.shutterstock.com

ماهرخ غلامحسین‌پور

صدایش مثل صدای زنی‌ست در دور دست. زنی از جایی دور و تاریک برگشته به زندگی. زنی به حال خود رها شده، خشونت دیده، رنجیده، طرد شده، بارها افتاده و از نو از جا برخاسته که خواسته باشد تا زندگی کند.

«نوشین» از خوانندگان «خانه امن» است که زندگی او را هم یک خانه امن در گوشه دیگری از این جهان بی در کجا نجات داده است.

او می‌گوید توفان را پشت سرش جا گذاشته اما نمی تواند بگوید به تمامی از آن رهیده، چون بخشی از ناخودآگاه ذهنش گاهی ناخواسته درگیر آن روزهای تلخ می‌شود.

نوشین دکترای مکانیک دارد. او یک زن تحصیل کرده و ظاهرا موفق بوده، اما حتی او هم زمانی که درگیر فرآیند خشونت شده، درک و دریافت درستی از شرایطش نداشته و نمی‌دانسته تا چه حد با رفتارهای خشونت‌زده محاصره شده است: «وقتی دایره خشونت‌های همسر سابقم آن‌قدر وسعت گرفت که من به ناچار با کمک پلیس سوئد به پناهگاه مخصوص زنان پناه بردم و ماه‌های متوالی آنجا ماندم، تازه متوجه شدم میزان خشونت‌هایی که دیده بودم تا چه حد زیاد بوده. من به وضعیت خودم خو گرفته بودم و می‌ترسیدم پایم را از آن دایره معیوب بیرون بگذارم.»

نوشین وقتی به گذشته فکر می‌کند می‌بیند هشدارها را بسیار پیش از مهاجرت و از همان اولین روزهای ازدواج‌شان دریافت می‌کرده؛ هشدارهایی که نمی‌خواسته باورشان کند و پای چیزهای دیگر می‌گذاشته و به سهولت از کنارشان می‌گذشته: «فکر می‌کنم اولین تجربه خشونتم را همان روز قبل از ازدواج‌مان از سر گذراندم. وقتی کارهای لایت کردن موهایم در آرایشگاه به درازا کشید و او با پرخاش به من زنگ زد که خانواده‌اش همین دم از شهرستان می‌رسند و من در حال آرایش خودم هستم. آن‌ لحظه چنان دلشوره‌ای به من هجوم آورد که در زیر انبوه رنگ و کلاه به خانم آرایشگر گفتم نمی‌خواهم ادامه بدهم. از او خواستم موهایم را سریع بشوید تا بتوانم به پیشواز خانواده همسرم بروم.»

آنها اما بعد از ازدواج برای ادامه تحصیل همسر نوشین راهی استانبول می‌شوند. نوشین همان روزها تلاش می‌کند برای گذران‌شان شغلی خوب و آبرومند در یک شرکت آمریکایی دست و پا کند: «من با لیاقت و استعداد فردی بین تعداد زیادی داوطلب و متقاضی موفق شدم آن کار را از آن خودم کنم اما او و خانواده‌اش وانمود می‌کردند چون من اصالتا ترک زبانم آنها برایم ارفاق قائل شده و این شغل را با گشاده‌دستی به من هدیه کرده‌اند، در حالی که من برای ماندن در آن موقعیت عملا می‌جنگیدم و به نظرم بسیار خنده‌دار می‌آمد که یک کمپانی آمریکایی مرا به خاطر اینکه ترک زبانم -آن هم بین آن همه خانم متقاضی اهل ترکیه- استخدام کند. می‌توانید ربط ماجرا را درک کنید؟ نگاه همسر سابقم متاثر از نگاه والدینش بود. مادر همسرم با اینکه خودش زنی رنجدیده و خشونت‌ کشیده بود اما به شدت قابلیت‌های مرا انکار می‌کرد. به خوبی به خاطرم مانده همان روزهای استانبول که مادرش برای دیدار با ما آمده بود، وقتی خسته و کوفته از سر کار برمی‌گشتم او برای خودش، همسرش و پسرشان چای می‌آورد و به من که تازه از راه رسیده بودم می‌گفت اگر مایل هستی برو توی آشپزخانه برای خودت چای بریز. شاید به نظرتان این مساله امر قابل توجهی نباشد اما به من هشدار می‌داد که آنها حرمتی برای زن -حتی زنی که نقش تولیدی دارد- قائل نیستند.»

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

زندگی‌‌هایی که پای منقل آن‌ها به باد می‌رود

بکارت؛ بهای دختر بودن

کودکانی که باد آن‌ها را می‌زاید و توفان درو می‌کند

نوشین اما هنوز در استانبول احساس تثبیت‌شدگی نمی‌کرده که باز هم ناچار به مهاجرت می‌شوند؛ گرچه مهاجرت به سوئد مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر می‌دهد: «مدتی بعد همسرم برای دوره دکترا از یکی از دانشگاه‌های سوئد پذیرش گرفت. من اندوخته‌ام را تبدیل به دلار کرده و دست همسرم سپردم اما مدتی بعد که خودم وارد سوئد شدم تا ماه‌های متمادی پولی نداشتم و او هم  کمک خرجی به من نمی‌داد. جالب است من که زنی مستقل بودم و همواره به موقعیت شغلی و درآمد خودم تکیه می‌کردم، حتی یک سنت پول نداشتم که سوار اتوبوس بشوم. به هر حال پروسه مهاجرت به حد کافی دردناک است. خانواده و شغل و گذشته‌ات را جا گذاشته‌ای و انتظار داری همسفر و هم‌خانه‌ات تو را حمایت کند اما در زندگی ما خبری از این حمایت نبود. شرایط سختی از سرم گذشت. از یک کشور آفتابی وارد کشوری شده بودم که سرمازده بود و ظهر به شب نرسیده، هوا به سرعت تاریک می‌شد و من حتی آن‌قدر پول نداشتم که برای رفع افسردگی از خانه‌ام بیرون بروم.  پذیرش دوره فوق لیسانس دانشگاه در آن شرایط فقر و بی‌پولی به دادم رسید و خوشبختانه موفق شدم یک کمک هزینه مختصر دولتی از دانشگاه بگیرم. می‌شود گفت ۸۰۰ یورویی که دانشگاه به عنوان کمک هزینه به من پرداخت می‌کرد عملا به دادم رسید. همسر سابقم سه سال بعد از مهاجرت‌مان از تز دکترایش دفاع کرد و من هم با وجود فشارهایی که خانواده همسرم وارد می‌کردند -اینکه من لیسانسه وارد زندگی پسرشان شده بودم و آن‌قدر زرنگ بودم که داشتم دکترایم را می‌گرفتم- تحصیلاتم را با همه دشواری‌هایش ادامه دادم. درست اما از همان روزها بود که او زمزمه جدایی را شروع کرد. وقتی تحصیلاتش تمام شد و امنیت مالی کافی به هم زد، تحت تاثیر نزدیک‌ترین دوست آلمانی‌اش که یک مرد مجرد بود شروع کرد به گفتن اینکه ازدواج احمقانه‌ترین کار دنیاست و دخترهای سوئدی چه‌قدر زیبا و دلربا هستند و اینکه بزرگ‌ترین اشتباه آدمی مقید شدن به چهارچوب ازدواج است. تنها دو هفته بعد دفاع از تز دکترایش بی‌هیچ دلیل مشخصی با بهانه‌جویی‌های عجیب و نامشخص، وسایلش را جمع کرد و از خانه مشترک‌مان رفت. حتی به من نگفت که قرار است کجا زندگی کند و علت رفتنش چیست. گفت مشاوری که مورد مشورتش بوده به او توصیه کرده لزومی ندارد محل اقامتش را به من اطلاع دهد.»

درست وقتی نوشین داشته به نبود همسرش عادت می‌کرده، سر و کله‌ او پیدا می‌شود و به خانه برمی‌گردد و البته وانمود می‌کند که هیچ اتفاق خاصی هم رخ نداده.

نوشین که از شدت تنهایی احساس بی‌حسی می‌کرده، او را می‌پذیرد: «الان وقتی به گذشته‌ام فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم چرا من بی‌هیچ واکنشی او را دوباره به زندگی‌ام پذیرفتم؟ چرا تا این حد می‌ترسیدم؟ چرا برای بیرون کردن آن آدم اشتباهی از زندگی‌ام تلاش نمی‌کردم؟ آن‌قدر در گوشم خوانده بودند که آن مرد باعث رشدم و بانی تحصیلات و موفقیت‌هایم بوده که خودم هم عمیقا باور کرده بودم و تصور می‌کردم بدون او نابود خواهم شد. سه ماه از برگشتنش به خانه گذشته بود و به نظرم هنوز هم در ماه عسل رابطه‌مان بودیم که یک روز که به شدت مست بود و مدام تلفنش زنگ می‌خورد، برای خاموش کردن صدای مزاحم تلفنش آن را برداشتم و از سر اتفاق چیزهایی دیدم که نباید می‌دیدم. متوجه شدم یک آی‌دی با نامی متفاوت باز کرده و با زن‌های مختلفی سکس چت می‌کند. شوکه شده بودم. بیدارش کردم و کم و کیف ماجرا را پرسیدم. او هم انکار نکرد.»

شوک ناشی از درک و دریافت خیانت‌های مکرر، نوشین را وامی‌دارد تا به روان‌پزشک دانشگاه‌شان مراجعه کند: «به تراپیست دانشگاه مراجعه کردم. خانمی که تمام تلاشش را برای کمک به من انجام داد. او به من کمک کرد تا پروسه طلاق را برای خودم قابل پذیرش کنم. اما جالب‌ترین بخش ماجرا این بود که مردی که بعد از مهاجرت به تناوب مرا تنها گذاشته و دنبال خوشگذرانی رفته بود، وقتی متوجه تصمیم من برای طلاق شد واکنش شدیدی نشان داد. به سوپروایزر، مشاور و دوستانم در محیط دانشگاه مراجعه کرده و به آنها گفته بود من مشکل اخلاقی دارم. هر جای دانشگاه پا می‌گذاشتم احساس می‌کردم آبرو و اعتبار ندارم. آن‌قدر دایره خشونت‌های روانی‌اش گسترده شده بود که در نهایت با کمک پلیس سوئد به پناهگاه مخصوص زنان پناه بردم. من ماه‌ها آنجا ماندم و آنجا فهمیدم دایره خشونت‌هایی که دیده بودم چقدر گسترده بوده است. مشاور خانه امن آنجا به من گفت هشت ماهی که همسرت بعد ورود به سوئد هیچ پول و کمک هزینه‌ای در اختیارت نگذاشته نوعی خشونت شدید روانی بوده است. آنها برایم یک وکیل رایگان گرفتند. همسر سابقم اما تلاش می‌کرد با توسل به قوانین سوئد مرا از پا بیندازد. همان روزها وقتی شنید مصمم هستم طلاق بگیرم از من شکایت کرد که چون در سوئد برابری جنسیتی برقرار است و زمان زندگی با او، من مقداری یورو پس‌انداز کرده‌ بودم، می‌بایست این مبلغ را با او قسمت کنم. باور این رفتارهای کودکانه برایم سخت بود. در نهایت اما وکیل پناهگاه با توسل به اینکه این اقدامات مانع گرفتن اقامت اروپایی‌اش خواهد شد، مجبورش کرد عقب‌نشینی کند و ما در کشور سوئد طلاق گرفتیم.»

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

نوشین اما هنوز هم موفق نشده طلاق ایرانی‌اش را به ثبت برساند. همسر سابقش به او گفته حاضر به طلاق دادن او بر اساس قوانین ایران نیست: «طلاقت نمی دهم تا همیشه اسیر بمانی و مجبور بشوی التماسم کنی.»

در مقابل نوشین سعی کرده با کمک مشاوران خانه امن سوئد مدارک و مستندات لازم را جمع‌آوری کند و برای دادگاهی در ایران بفرستد. مدارکی که نشان می‌دهد همسرش او را تنها رها کرده، دنبال خوشگذرانی بوده و او را تامین مالی نمی‌کرده و تحت فشار می‌گذاشته است: «نمی‌دانم اگر کمک خانه امن سوئد و مسئولان دانشگاهم نبود من الان چه سرنوشتی داشتم. حتی پلیس هم از من حمایت می‌کرد و این مساله به من دلگرمی می‌داد.»

نوشین اما بعدها و در جریان یک کنفرانس در لندن با شانس تازه زندگی‌اش مواجه شده است: «در جریان کنفرانس با مردی کانادایی آشنا شدم که به اصول انسانی پای‌بند بود. من با او به کانادا مهاجرت کردم. زمانی که در کشور سوئد دانشجو بودم و با همسر ایرانی‌ام زندگی می‌کردم خودم را موظف می‌دانستم همه کارهای خانه را با دقت انجام بدهم. بعدازظهرها و زمانی که هر دو از دانشگاه برمی‌گشتیم او استراحت می‌کرد و من با خستگی مشغول پخت و پز و رفت و روب می‌شدم. بعدها و در زندگی تازه‌ام هم به طور اتوماتیک آشپزی می‌کردم. یک روز که از خستگی خوابم برده بود و نتوانسته بودم به موقع غذا بپزم با همان احساس شرم و ترسی که زمان زندگی با همسر سابقم داشتم سریع خودم را جمع و جور کردم و شروع کردم به توضیح دادن و عذرخواهی کردن از شریک زندگی‌ام. اولش متوجه نشد که من اساسا دارم بابت چه امری عذرخواهی می‌کنم. بعد که متوجه ترس من شد با مهربانی از من دلجویی کرد و برایم توضیح داد که من هیچ وظیفه‌ای در آن خانه ندارم و دلیلی ندارد احساس وظیفه و فشار کنم. او به من گفت اگر کاری انجام می‌دهم از سر لطف و مهربانی است نه از سر انجام وظیفه. این دو نگاه و دیدگاه مرا متوجه کرد که تمام آن سال‌ها درگیر چه حجمی از خشونت بوده‌ام و آن‌قدر به آن خو کرده بودم که خودم هم درکی از خشونت‌بار بودن آن رفتارها نداشتم.»

خرداد
۱۸
۱۳۹۷
خرداد ۱۸ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
shutterstock_145456198
image_pdfimage_print

 Photo: cate_89/www.shutterstock.com

چگونه علیه خشونت خانگی لابی کنیم؟

باران خسروی

لابی کردن ابزار، استراتژی یا روشی است که در حمایت‌گری از آن استفاده می‌شود. لابی کردن در واقع یک تلاش جمعیِ هدایت‌شده برای تاثیرگذاری بر سیاست‌گذاران یا کسانی است که در تصمیم‌گیری کلان اجتماعی قدرت دارند. لابی‌ کردن در سطح کلان (Macro level)  انجام می‌شود، و نتیجه آن می‌تواند سطح کلانی را مورد تاثیر قرار دهد.

اسم اولین لابی‌گر در تاریخ ثبت‌ نشده است، اما بی‌شک از زمانی که دولت‌ها تشکیل‌ و اولین تصمیم‌های سیاسی گرفته‌شده‌اند، لابی‌گری هم وجود داشته است. لابی کردن گاهی به خاطر تصویری که از آن ارائه‌شده است، وجه مثبتی ندارد. در تصویری که فیلم‌ها و رسانه‌ها از آن داده‌اند، بیشتر  لابی‌گران متهم به بی‌اخلاقی شده‌اند. لابی کردن اما همچون حمایت‌گری ( (Advocacyاصول خود را دارد که با رعایت آن اصول می‌توانیم به اهداف موردنظر بهتر و با روشی اخلاقی نزدیک شویم.

مثال پیش رو مساله را روشن‌تر می کند. تصور کنید طرحی به منظور حمایت از محو خشونت خانگی به مجلس ارائه شده که در آن برپایی خانه‌های امن در سراسر کشور پیشنهاد شده است. شما خواهان این هستید که این طرح حتما تصویب شود. یک روش‌ کارآمد برای رسیدن به هدفتان در سطح کلان لابی‌گری است. با رعایت اصول زیر می‌توانید بهتر به هدف خود نزدیک شوید.

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

گامی در مبارزه با خشونت خانگی

حمایت از خشونت‌دیده تا کجا؟

چگونه از قربانیان خشونت خانگی حمایت کنیم؟

  • برنامه مشخصی برای لابی‌ کردن داشته باشید. بدانید که مسیر لابی کردن شما از کجا آغاز می‌شود و در مسیر شما چه موانعی وجود دارد.
  • نیروهای تاثیرگذار را بشناسید و گاهی از نیروهای پرنفوذ برای لابی‌کردن استفاده کنید. نیروهای تاثیرگذار می‌تواند شامل شخصیت‌ها و افراد مهم سیاسی باسابقه و غیرسیاسی باشد.  ورزشکاران پرنفوذ و محبوب مردمی، شخصیت‌های مهم علمی و یا هنرمندان از جمله اینها هستند.شما می‌توانید از آنها در دو جهت مهم کمک بگیرید: از یک‌طرف می‌توانید از آنها بخواهید که سیاستمداران را مورد خطاب قرار دهند و پیغام‌های تبلیغاتی‌ برای اثرگذاری بر آنها بدهند  و از طرف دیگر می‌توانند گروه‌های مردمی را خطاب قرار داده و تشویق به حمایت‌گری از تاسیس خانه‌های امن کنند و یا در فرآیند لابی‌گری مشارکت کنند.
  • به عنوان یک لابی‌گر مهم‌ترین ابزارشما، اعتبار شما است. قانون‌گذاران باید به شما اعتماد کنند تا به شما اطلاعات دقیق بدهند. در نتیجه سعی کنید که یک اعتماد دو‌طرفه بسازید.
  • مهارت‌های ارتباطی قوی داشته باشید، مهارت‌های حل مشکل و اختلاف را بدانید و برای مکالمه سازنده ارزش قائل باشید.

.به کانال تلگران خانه امن بپیوندید

  • اگر پیشبرد موضوعی برای شما منفعت شخصی به همراه دارد، از لابی کردن برای آن امر بپرهیزید. مثلا اگر در مسیر تاسیس خانه‌های امن برای شغلی که شما دارید، یا موقعیت مالی که شما دارید، سود یا ضرری می‌رسد، سعی کنید خودتان را درگیر لابی‌گری نکنید، یا مستقیم در همان ابتدا منفعت شخصی‌تان را با دیگران در میان بگذارید. صادق باشید و نظر واقعی خود را بگویید و سعی در پیچیده کردن موضوع یا گمراه کردن طرف مورد لابی نداشته باشید.
  • نتیجه لابی‌کردن و جزئیات را در اختیار همه قرار دهید، مگر این که افشا نکردن به رسیدن به نتیجه مطلوب کمک کند. واقعیت این است که لابی‌کردن در کشورهای بسته خیلی سخت‌تر و پیچیده‌تر است و شفافیت گاهی معنای متفاوتی دارد. درنتیجه ممکن است ابعاد لابی کردن شما پیچیده شود و باید این موضوع را از همه طرف بسنجید.
  • از تمام رسانه‌های موجود استفاده کنید. بر شبکه‌های اجتماعی  تاثیر بگذارید  و از قدرت آنها استفاده کنید.
  • افراد زیادی را درگیر لابی کردن کنید. هر چه نیروهای بیشتری در این کار مشارکت کنند، احتمال دستیابی شما به هدف بیشتر است. می‌توانید  شماره  و راه‌های تماس با نمایندگان را در اختیار همه قرار دهید و هم‌زمان که شما ترتیب جلسه‌های خصوصی را با آن‌ها می‌دهید، از عموم جامعه هم کمک بخواهید که با آنها تماس بگیرند.
  • تجربه‌ خود را با دیگران به اشتراک بگذارید  و آنها را در جریان قرار دهید که کار شما چه دستاوردهایی برای دیگران داشته است، یا چه چیزهایی به شما در این راه کمک کرد و چه مواردی مانع کارتان بود تا اگر در آینده تلاشی مشابه انجام شد آنها بتوانند از دستاوردهای کار شما استفاده کنند.
  • دیدار با نمایندگان را محدود به یک جلسه نکنید، اما در همان یک جلسه سعی کنید هم‌چون متخصص برخورد کنید، نکته‌های مهم را یادآور شوید و  دستور ملاقات بعدی را بگیرید. گاهی جلسه اول مهم‌ترین جلسه شما است، درنتیجه باید بیشترین دستاورد را از آن یک جلسه داشته باشید.
  • رزومه کسانی که با آن‌ها لابی می‌کنید را به خوبی بشناسید، درگذشته چه کرده‌اند و برای آینده چه برنامه‌ای دارند. این به شما کمک می‌کند با دید بهتری استراتژی برخوردتان را تعیین کنید.
  • با فکر باز به جلو بروید. اگر در همان ابتدا فکر  می‌کنید که لابی‌کردن با این فرد یا گروه خاص به هیچ‌جا نمی‌رسد و با این نگرش به جلو بروید، بی‌شک با پیش آمدن اولین مخالفت از ادامه کار منصرف می‌شوید.
  • سعی کنید شیوه‌های متفاوت لابی‌کردن را هم‌زمان استفاده کنید. البته روش‌ها با توجه به این‌که گروه هدف چه کسانی هستند، متفاوت است. گاهی ما به گروه هدفمان دسترسی داریم و گاهی هم نداریم. جلسه حضوری، روش‌های نوشتاری، تماس تلفنی ، طومار امضا کردن و استفاده از رسانه همه راه‌هایی هستند که در لابی کردن به ما کمک می‌کنند.
  • در لابی کردن  اخلاقی عمل کنید. به افراد و گروه مورد هدف برای لابی، دروغ نگویید و یا وعده‌های توخالی ندهید.
  • درنهایت فراموش نکنید که لابی کردن به‌ تنهایی موثر نیست. شما همیشه باید ترکیبی از روش‌های مختلف حمایت‌گری را با هم به کار بگیرید که لابی کردن یکی از آنها است.

 

خرداد
۱۷
۱۳۹۷
خشونت خانگی در پاکستان
خرداد ۱۷ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , ,
shutterstock_66237892
image_pdfimage_print

Photo: 66237892//www.shutterstock.com

نعیمه دوستدار

 

روزنامه‌ها نوشتند که زنی اهل کراچی و مادر ۹ فرزند از شدت ضربه‌های تازیانه به سختی مجروح شده است. او یک بار از برادر همسرش به بهانه بی‌احترامی کتک خورده بود. بار دوم همسرش به  بهانه آماده نشدن غذا سر موقع او را تنبیه کرده بود. در لاهور مادری دختر ۱۸ساله‌اش را به علت خشم خانواده از ازدواج با مردی که خودش انتخاب کرده بود، کشت. در موری پنجاب، اعضای خانواده یک معلم مدرسه ۱۹ساله را برای رد کردن ازدواج اجباری به قتل رساندند. خبر قتل قندیل بلوچ، مدل مشهور پاکستانی، به دست برادرش  در رسانه‌های بین‌المللی بازتاب گسترده‌ای داشت.

شنیدن چنین خبرهایی مخصوص پاکستان نیست، اما پاکستان به دلایل فرهنگی و مذهبی یکی از مهیاترین بسترها برای اعمال خشونت خانگی علیه زنان است. به گزارش دیده‌بان حقوق بشر، ازدواج کودکان در پاکستان یک مساله جدی است. ۲۱ درصد از دختران قبل از ۱۸ سالگی ازدواج می‌کنند. سال ۲۰۱۶ پیشنهادی به مجلس پاکستان ارائه شد  تا سن قانونی ازدواج به ۱۸ سال افزایش یابد و مجازاتی برای کسانی که ترتیب ازدواج کودکان را می‌دهند در نظر گرفته شود. اما این پیشنهاد به دنبال فشار شدید شورای اسلامی مجلس قانون اساسی کنار گذاشته شد. این پیشنهاد از سوی شورا «ضد اسلامی» و «سوء تفاهم‌انگیز» خوانده شد.

قانون علیه خشونت خانگی در پاکستان

 آگوست سال ۲۰۰۹  لایحه خشونت خانگی پاکستان از سوی شورای ملی این کشور تصویب شد. این قانون که ۲۸ بند دارد، تمام تعاریف و مفاهیم مربوط به حوزه خشونت، قوانین مرتبط و وظایف دولت و پلیس در این زمینه را شامل می‌شود. بر اساس این قانون، هر زن، کودک، مرد یا فرد آسیب‌پذیری که در یک رابطه خانگی با یک فرد خشونت‌گر قرار دارد، در حمایت قانون است. رابطه خانگی شامل افرادی می‌شود که با هم زندگی می‌کنند، یا به شکل ازدواج، فرزندخواندگی، خدمتکار خانگی یا خویشاوندی در کنار هم هستند.

این قانون، خشونت خانگی را شامل تمام آزارهای عمدی بر اساس جنسیت، و آزارهایی می‌داند که ممکن است به شکل  حمله، تهدید و ارعاب، محرومیت اقتصادی، ورود بی‌اجازه به سکونت‌گاه شخص خشونت‌دیده، آزار فیزیکی، آزار جنسی، آزار عاطفی و کلامی باشد.

بر اساس این قانون فرد خشونت‌دیده یا شخص دیگری به نمایندگی او می‌توانند از دادگاه تقاضای کمک کنند و دادگاه باید تاریخ تشکیل اولین جلسه دادرسی را حداقل سه روز پس از دریافت درخواست اعلام کند. در یک مهلت ۳۰ روزه شاهدان و ناظران باید برای شهادت دادن و مکتوب کردن مشاهداتشان به دادگاه فراخوانده شوند. فرد خشونت‌دیده حق برخورداری از مشاوره را دارد اما نمی‌توان او را بدون رضایت خودش از محیط خانواده بیرون برد یا او از مزایا و حقوق خانوادگی محروم کرد. دادگاه می‌تواند در صورت لزوم برای فرد در معرض خشونت اقدامات تامینی انجام دهد و مثلا نزدیک‌ترین ایستگاه پلیس را برای حفاظت از او در جریان قرار دهد. همچنین دادگاه می‌تواند در هر مرحله دستور حفاظت موقت از فرد خشونت‌دیده را صادر کند. دسترسی به درمان پزشکی ضروری برای فرد آسیب‌دیده پیش‌بینی شده و در صورت لزوم و با موافقت شخص خشونت‌دیده می‌توان او را به محل امنی مثل خانه دوستان یا خویشاوندان یا خانه‌های امن منتقل کرد.اگر موضوع دادگاه آزار جنسی کودکان باشد و این ادعا برای دادگاه ثابت شود، کودک به هیچ عنوان به متهم سپرده نخواهد شد.

 در بخش اهداف قانون آمده که این قانون برای پیشگیری از خشونت علیه زنان و کودکان توسط تشکیل دادگاه کیفری، کمیته و ماموران حفاظتی تهیه شده است. این قانون تصریح کرده که از لحظه تصویب آن، دولت‌های فدرال و استان‌ها موظفند از طریق کمیته‌های حفاظت و افسران خود از آن حمایت کنند. این قانون دولت فدرال را موظف می‌کند که اطلاعات آن را در سطح گسترده در رسانه‌های مختلف اعم از الکترونیکی و چاپی به زبان اردو و زبان‌های محلی منتشر کند و ماموران دولت، پلیس و اعضای قوه  قضاییه را  در این زمینه آموزش دهد. کمیسیون ملی وضعیت زنان (NCSW) باید به شکل دوره‌ای مقررات درباره خشونت خانگی را بررسی و در صورت نیاز آن را اصلاح کند و مطالعات و پژوهش‌های لازم درباره ریشه‌های بروز خشونت خانگی را انجام دهد.

 از این نویسنده بیشتر بخوانید:

سوئد چگونه به جنگ خشونت خانگی رفت؟

الهه‌های چشم کبود

زنان آسیب دیده امارات در برابر قانون

ارتباط با نهادهای بینالمللی ضامن موفقیت

اما تنها این لایحه نیست که در جامعه به شدت سنتی و خشن پاکستان از زنان حمایت می‌کند. نهاد زنان سازمان ملل هم با تلاش سازمان‌های مدافع حقوق زنان و حمایت دولت، قوانینی علیه خشونت علیه زنان تصویب کرده اند. برای اطمینان درباره اینکه قوانین مربوط به تهدیدهای جنسی درست اجرا می‌شوند، سال ۲۰۱۰ کمیسیون ملی مقام زن در پاکستان کمیته‌ای مرکب از نمایندگان دولت، سازمان‌های غیردولتی و جامعه مدنی و نهاد زنان سازمان ملل تشکیل داد.

سال ۲۰۱۲ رییس‌جمهور پاکستان لایحه کمیسیون ملی مقام زن  را امضا کرد و این لایحه  به قانون تبدیل شد. بر این اساس کمیسیون ملی مقام زن اختیارات تازه مالی و اداری یافت تا با کمک آنها پژوهش و بررسی در باره نقض حقوق زنان آسان‌تر شود.

«لایحه پیش گیری از رفتارهای زن‌ستیزانه» نیز لایحه دیگری است که در پاکستان تصویب شده و بر اساس آن اعمالی مانند اسیدپاشی، ازدواج اجباری، قتل‌های ناموسی و … جرم  شناخته شده و قربانیان از حمایت و پیگیری قانونی برخوردار می‌شوند.

اصلاحیه ای از این قانون با نام «نظارت و بازداری از اسید پاشی» در سنای پاکستان تصویب شد که شیوه‌هایی برای مجازات متجاوزان و حمایت از قربانیان اسیدپاشی به دولت پیشنهاد می‌داد. پاکستان همچنین قوانینی برای حمایت از زنان در برابر تهدید جنسیتی درمحیط کار و خانه تصویب کرده است.

به کانال خانه امن در تلگرام بپیوندید.

یک درس از پاکستان

بر اساس گزارش‌هایی که درباره تغییرات قانونی و فرهنگی در جامعه پاکستان برای مبارزه با خشونت خانگی منتشر شده چنین بر می‌آید که یکی از شیوه‌های موثر برای مقابله با این نوع خشونت جنسیتی، حضور نهاد زنان سازمان ملل و ارتباط با سازمان‌های غیردولتی محلی و استفاده از نتایج تحقیقات آنها در این زمینه بوده است. این نهاد به کارشناسان و فعالان جامعه مدنی پاکستان مشاوره داده تا آنها بتوانند پیش‌‌نویس لایحه‌های قانونی را تهیه کنند و پس از تصویب قوانین هم بر درستی اجرای آنها نظارت کرده است.

برگزاری میزگرد و دوره های آموزشی و سمینار در باره مسائل مربوط به برابری جنسیتی چه برای عموم مردم و چه برای فعالان نهادهای مدنی و از همه مهم‌تر درگیر کردن شخصیت‌های موثر در نهادهای دولتی و سیاستگذاران مانند نمایندگان مجلس از دیگر شیوه‌های موثر در بالا بردن آگاهی عمومی و دولتی در زمینه مبارزه با خشونت خانگی بوده است.

نهاد زنان سازمان ملل  سال ۲۰۱۱، یک کارزار ۱۶ روزه جهانی برای پایان دادن به خشونت علیه زنان برپا کرد و در همان زمان در پاکستان «کمپین یک میلیون امضا» راه‌اندازی شد. این کمپین با کمک سایر نهادها و سازمان‌هایی که برای برای محو خشونت علیه زنان و دختران کار می‌کردند، توانست رتبه اول را در میان کارزارهای مشابه کسب کند. ۴۵۰۰ نفر از مردم شامل کاربران شبکه های اجتماعی با کمک و همراهی ۱۵۰۰ نفر از فعالان زنان در پاکستان توانستند بیش از ۷۰۰ هزار امضا برای حمایت از منع خشونت علیه زنان و دختران جمع کنند. طومارهای این  تقاضا از شهرداری‌ها ۵۷ منطقه در پاکستان به نمایندگان مجلس ارائه شدند.

خرداد
۱۵
۱۳۹۷
طوبی و مهتاب؛ تجربه دو طرد شده
خرداد ۱۵ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , , ,
Photo: SpeedKingz/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: SpeedKingz/www.shutterstock.com

مازیار بهرامی

دختر شهیدی که کارتن‌خواب شد

فرزند شهید است، با خانواده‌ای مرفه. وقتی به ازدواجی روی می‌آورد که خانواده با آن موافق نیست، از سوی مادر کاملا طرد می‌شود. ازدواج ناموفق است و به جدایی می‌انجامد. حتی تنهایی و بی‌پناهی دختر، خانواده را به آشتی با او ترغیب نمی‌کند.

مهتاب که می‌بیند راهی به خانه ندارد، بساط کارتن‌خوابی را در پارک‌های  تهران پهن می‌کند. او حالا دیگر برای رهایی از فشارهای روانی، به مواد مخدر هم روی آورده است.

ازدواج دوباره مهتاب با مردی‌ست که او هم بی‌خانمان است. لای همین بساط سرنگ‌های آلوده و سوز سرمای شب‌های زمستان، خانواده آنها سه نفره می‌شود. این سطح از فلاکت هم دل خانواده مهتاب را برای کمک به رحم نمی‌آورد؛ «هر چه بوده او با آبروی خانواده‌اش بازی کرده و حالا دارد تاوانش را پس می‌دهد.»

این «بی‌آبرویی» مورد نظر خانواده مهتاب که منجر به پس زدن او برای همیشه شده البته پدیده نادری نیست.

در کنار ازدواج بدون مجوز خانواده، اعتیاد زنان به تشدید طرد آنها از سوی جامعه کمک می‌کند. زنان معتاد به ویژه در جوامعی با ساختارهای مردسالارانه به عنوان موجوداتی فاقد ارزش و حتی به عنوان «بزهکار» شناخته شده و از سوی دیگران پس زده می‌شوند. این «دیگران» البته شامل خانواده فرد نیز می‌شود. اعتیاد زنان اغلب نشانه فرو غلتیدن آنان در انواع رفتارهای ضد اخلاقی است. در این حالت، روابط عاطفی و انواع حمایت‌های خانوادگی آنان قطع می‌شود و این مساله آغاز مشکلات جدیدتر و خطرناک‌تری است.

طوبی ساقی مواد مخدر بود

برای یک تحقیق دانشگاهی در زمینه زنان دچار اعتیاد به یکی از پارک‌های محل رفت و آمد آنها رفته بودم.

طوبی را که یک زن حدودا ۵۰ ساله به نظر می‌رسید، روی یکی از صندلی‌ها نشسته دیدم در حالی که عروسک می‌بافت. مشخص بود ساقی حرفه‌ای نیست و تنها برای گذران زندگی روزمره به مصرف و فروش مواد مخدر روی آورده است.

محتاطانه سر صحبت را در مورد دلیل روی آوردنش به اعتیاد باز کردم. گرم عروسک‌بافی، خاطره‌ای از دوران کودکی‌اش گفت. از میان تمام حرف‌های او هم شاید بتوان طرد از سوی خانواده در دوران کودکی را به عنوان دلیل اصلی حال و روز امروزش بیرون کشید:

«وقتی شش یا هفت ساله بودم و پدرم را از دست دادم، با مادرم به خانه دایی کوچ کردیم و در یکی از طبقات این خانه، ساکن شدیم. دایی‌ام هر شب مرا به زور مورد آزار جنسی قرار می‌داد. ابتدا از جلب اعتماد من کارش را شروع کرد و خیلی زود نیت خود را فاش ساخت. مقاومت‌های من هیچ نتیجه‌ای نداشت. به مادرم به عنوان تنها فرد زندگی‌ام روی آوردم. پاسخش نابودم کردم؛ دعوت به سکوت محض و حتی دعوا با من به خاطر اتهام‌زنی به برادرش.»

بیشتر بخوانید:

معلولان و کنترل‌گری؛ خشونت به نام محبت

کودکانی که صدای‌شان به گوش‌ها نمی‌رسد

پنج زندگی غمبار

ادامه آزار جنسی و طرد طوبی از طرف مادر آن هم در سن حساس شش تا هفت سالگی، برای او راهی جز فرار از خانه و پناه گرفتن در پارک و خیابان باقی نمی‌گذارد. در واقع طوبی دو مرحله از طرد را تجربه می‌کند. یکی طرد از سوی پدر با مرگ فیزیکی او و دیگری طرد از سوی مادر، وقتی تصویر حامیانه او در ذهنش می‌میرد.

طی سال‌ها خیابان خوابی، طوبی با مردی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند. این ازدواج آغاز دوباره یک زندگی آرام برای اوست. حالا او آماده است تا رخت سال‌ها خیابان‌خوابی و آزارهای کلامی، روانی و جسمی را از تن درآورد.

مرگ همسر اما خیلی زود این فرصت را از او می‌گیرد. خاطره سوء‌استفاده جنسی دوران کودکی به همراه تنگدستی امروز  برای طوبی راهی جز کشیده شدن به مسیر روسپیگری باقی نمی‌گذارد.

او که خودش معتقد است در صورت حمایت خانواده می‌توانست فردی موفق در جامعه باشد، حالا در برابر تامین حداقل معاش با دو نفر از «حاجی بازاری»‌های تهران رابطه جنسی دارد و هیچ‌کس هم در جریان بیماری‌های مقاربتی احتمالی او نیست.

•••

بر اساس یافته‌های یک پژوهش دانشگاهی میان «فقر و سابقه سوء‌استفاده جنسی رابطه مثبت معنادار» وجود دارد.

این یعنی هر چه‌قدر فقر و سابقه آزار جنسی در فرد پر‌رنگ‌تر باشد، احتمال گرایش او به تن‌فروشی بیشتر خواهد شد.

آزار جنسی و دیگر خشونت‌ها اما برای تبدیل شدن به بحران‌هایی مانند روسپیگری به یک میانجی مهم نیازمند است: طرد از سوی خانواده.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

تحقیقات زیادی نشان می‌دهند حتی بدترین خاطرات آزار جنسی در صورت وجود حمایت خانواده و روان درمانی، به این سرانجام دچار نخواهند شد.

تنها بر اساس یک پژوهش «الگوی نامناسب تعامل والدین با فرزند، بی‌ثباتی در خانواده، عدم حمایت و محبت، استفاده از نظم و انضباط پرخاشگرانه که با سطح پایینی از استدلال و سطح بالایی از پرخاشگری فیزیکی ، کلامی و عاطفی همراه است با بروز رفتار پرخاشگرانه در کودکان رابطه دارد.»

همچنین «تعامل منفی والد-فرز ند که منجر به کاهش نظارت‌پذیری فرزند و نظم و انضباط تنبیهی او می‌شود، به افزایش رفتارهای ضد اجتماعی همچون اعتیاد فرزندان کمک می کند.» (فصلنامه سلامت روانی کودک، دوره دوم، شماره چهارم، زمستان ۱۳۹۰، رابطه تعامل والد-فرزند و سطح پرخاشگری دانش‌آموزان)

•••

طوبی خود به روشنی می‌گوید: «اگر روزی که آزار جنسی را تحمل می‌کردم مادرم به جای خالی کردن پشتم حامی‌ام بود، هرگز در این مسیر قرار نمی گرفتم.»

خرداد
۱۰
۱۳۹۷
گزارشی از یک آزارگری در خانواده
خرداد ۱۰ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: Olimpik/www.shutterstock.com
image_pdfimage_print

Photo: Olimpik/www.shutterstock.com

سمیه تیرتاش

مثل دفعه‌ی قبل چهارتایی وارد می‌شوند و دقیقا مثل دفعه‌ی قبل پسرک نوپا در بغل مادر بی‌قرار است و پسرک خردسال بزرگ‌تر، دور خودش می‌چرخد.

مرد و زن را دعوت می‌کنم که بنشینند و خدمتکار بخش را صدا می‌زنم تا برای لحظاتی کودک را بیرون ببرد و آن دیگری را پشت میز کودکان می‌گذارم و چند برگه‌ی سفید برای نقاشی روبه‌رویش می‌گذارم و سر جایم بر می‌گردم و بی مقدمه می‌روم سر اصل مطلب:

–          خب …، ممنونم از اینکه اومدید. وقتتون رو زیاد نمی‌گیرم و همون‌طور که دیروز پای تلفن گفتم، مساله مربوط به‌ یاسمن و وضع درسش است. دیروز معلم ریاضیش اومد پیش من و گفت که ظاهرا در رابطه با بی‌نظمی‌ و انجام ندادن تکالیف درسیش با شما صحبت کرده و شما گفتید که سرتون خیلی شلوغه و‌ یاسمن دختر بزرگ خونه است و باید به شما تو خونه کمک کنه و برای درس خوندن وقت کم میاره!

پسرک با کاغذ نقاشی شده به سمتم می‌آید و کاغذ را به من می‌دهد. تشویقش می‌کنم و می‌گویم که ماشین دیگری بکشد و رشته‌ی کلام را دوباره به دست می‌گیرم.

زن و مرد که نگاه‌شان به دنبال پسرک و خط خطی‌هایش رفته بود، سر به سوی من می‌چرخانند و زن بی‌هیچ مقاومتی حرف‌های من را نه تنها تایید می‌کند، بلکه شنیده‌های من را با جزییات کامل‌تر به خودم بر‌می‌گرداند. حتی پدر هم تلاشی برای انکار و حتی تخفیف اتفاقاتی که در خانه بر سر دخترک ۱۲ ساله‌شان می‌آورند، ندارد. بر حرف‌های مادر صحه می‌گذارد و تاکید می‌کند که‌ یاسمن تحت فشار مسئولیت دختر بزرگ خانه بودن است. او باید در کارهای خانه و همچنین نگهداری از برادران کوچک‌ترش به مادر کمک کند و بر درس‌های خواهر کلاس اولی‌اش هم نظارت داشته باشد.

درباره تنبیه بدنی و آزار کودکان بخوانید:

مادرم سیگار را روی دستم خاموش می‌کرد

تنبیه بدنی کودکان ممنوع

کودکانی که صدای‌شان به گوش‌ها نمی‌رسد

با اشاره به نزدیک شدن زمان امتحان‌ها از ایشان می‌خواهم که حداقل‌ یک یا دو ساعت زمان و مکانی را برای‌ یاسمن در نظر بگیرند که بتواند بدون سر و صدا و خرده فرمایش‌های اهالی خانه، درس بخواند.

مخالفتی ندارند، سر تکان می‌دهند و قول می‌دهند. بیشتر از این حوصله‌ی کش دادن موضوعات مربوط به مدرسه را ندارم و دلم می‌خواهد زودتر خشمی‌ را که ۲۴ ساعت است با خودم حمل می‌کنم خالی کنم. انگشت‌هایم را در هم گره می‌زنم و به صورت صاف و بی‌چروک زن زل می‌زنم. ناخودآگاه‌ یاد سایه‌ی تیره‌ای که زیر چشمان‌ یاسمن بود می‌افتم و می‌گویم:

–          متاسفانه دختر شما دیروز حرفی زده که من رو به شدت متغیر کرده و اگر بعد از‌ یک ساعت چونه زدن با‌ یاسمن در مورد شرایط درس خوندن و زندگیش، این مسئله رو عنوان نمی‌کرد -اونم تازه با کلی من من کردن- پیش خودم می‌گفتم دنبال بهونه می‌گرده که مشق ننوشتن و درس نخوندنش رو توجیه کنه؛ ولی وقتی من ازش پرسیدم که مامانت تو خونه تو رو دعوا می‌کنه‌ یا می‌زنه، ناباورانه سرش رو تکون داد و گفت که شما می‌زنیدش.

 ***

دخترک با گوشه‌ی مقنعه‌اش بازی می‌کند و با تکان سر جواب سوالم را می‌دهد.

می‌پرسم: «چه جوری می‌زنندت؟»

کمی‌ مکث می‌کند و می‌گوید: «خیلی نمی‌زنه ولی وقتی می‌زنه محکم می‌زنه.»

دلم می‌خواهد از جایم بلند شوم و آن هیکل نحیف و استخوانی را که اصلا شبیه‌ یک دختر ۱۲ ساله نیست در آغوش بگیرم اما از پشت میز تکان نمی‌خورم و می‌گویم: «می‌تونی بهم بگی آخرین بار کی بوده؟»

روی صندلی چرمی‌ سیاه جابه‌جا می‌شود و می‌گوید: «هفته‌ی پیش بود. با سیم سشوار زد.»

و اشک‌ها روی گونه‌های زرد پژمرده‌اش سرازیر می‌شود. با نگاهم چهار گوشه‌ی اتاق را به دنبال جعبه‌ی دستمال کاغذی رصد می‌کنم. از جایم بلند می‌شوم و روی میز چوبی روبه‌روی دختر می‌نشینم و دستمال را به سمتش دراز می‌کنم. هیچ تلاشی برای گرفتنش نمی‌کند و اشک‌ها، صورتش را خیس می‌کنند.

***

منتظر عکس‌العمل مادر هستم ولی در آن چشمان شیشه‌ای واکنشی نمی‌بینم. نه نفی، نه ترس، نه اعتراض و نه شرم. فقط توضیح مبنی بر اینکه هفته‌ی پیش برادر کوچک‌تر که به‌ یاسمن سپرده شده بوده از روی صندلی افتاده و او هم دخترک را تنبیه کرده است.

به مرد نگاه می‌کنم. از چشمان پشت عینکش چیزی سر در نمی‌آورم. کلافه و سردرگم صدایم را بلند می‌کنم:

–          آخه چه‌طور‌ یک همچین کاری کردید؟ شما حق ندارید‌ یاسمن رو بزنید. شما به هیچ دلیلی حق اینکه دست روی بچه‌هاتون بلند کنید ندارید. هر کار اشتباهی هم ازشون سر بزنه، زدن معنی نداره. شما چه‌طور به خودتون این حق رو می‌دید؟! مگه پدر و مادر شما وقتی بچه بودید، شما رو می‌زدند؟!

سایه‌ای از تاثر برای لحظه‌ای در صورت زن خودنمایی می‌کند و می‌گوید: «بله! منم تو خونه از مامان و بابام کتک می‌خوردم. دقیقا هم همین‌طوری که‌ یاسمن زندگی می‌کنه زندگی می‌کردم.»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

و دوباره نقاب سفید گچی برمی‌گردد و من سعی دارم به لایه‌ی زیرین‌تری دسترسی پیدا کنم:

–          خانم محمدی شما می‌دونید که کارتون غیر‌قانونیه و ما اینجا موسسه‌ها و پناهگاه‌هایی داریم که با مدارس همکاری می‌کنند و اگر گزارشی از ما داشته باشند با شما برخورد قانونی می‌شه. این بخشی از وظایف مدرسه‌ست که اگر در جریان آزار و اذیت دانش‌آموزی توسط همکلاسی، غریبه و متاسفانه خانواده قرار گرفت، به این موسسه‌ها اطلاع بده و اونها خیلی جدی پیگیری می‌کنند.

زن با همان نگاه بی‌تغییر ادامه می‌دهد: «… یک وقتایی با گریه می‌خوابه. همش می‌گه نرسیدم مشقام رو بنویسم. فردا معلمم دعوام می‌کنه. بعضی شبا وقتی می‌خوابه خیلی ناراحت می‌شم از اینکه زدمش ولی خب …»

پسرک دوباره با نقاشی دیگری برمی‌گردد و کاغذش را به من نشان می‌دهد. نمی‌دانم باید از رفت و آمد پسرک در میان صحبت خوشحال باشم‌ یا ناراحت ولی از حضورش استقبال می‌کنم و از او می‌خواهم که این بار به جای ماشین برایم خانه بکشد و پدر و مادر هم با من در این ابراز شادمانی همراهی می‌کنند.

مرد چند جمله‌ی مهرآمیز به پسر می‌گوید و رو به من لبخندی زده و می‌گوید: «البته خانومم هم تا حدودی داره اغراق می‌کنه. این‌قدرها هم به‌ یاسمن سخت نمی‌گذره.»

در صورت زن حالت قابل توجهی که نشانه‌ی خوشحالی‌ یا ناراحتی از حمایت همسر باشد نمی‌بینم. حرف دیگری ندارم. دوباره از هر دو قول می‌گیرم که در این‌ یک ماه باقی مانده از مدرسه،‌ یاسمن را به حال خودش بگذارند تا از پس امتحان‌هایش برآید. پسرک برای بار آخر تصویر خانه‌ای که به هیچ خانه‌ای شبیه نیست به من نشان می‌دهد. خدمتکار خسته از طولانی شدن جلسه‌ی ما در چارچوب در ظاهر می‌شود و کودک معترض را به مادرش می‌سپارد.

همه با هم از جا بلند می‌شویم. کودک گوشه‌ی شال سیاه مادر را در میان انگشتانش مچاله می‌کند و با قلدری می‌کشد. زن تنها سرش را به چپ و راست می‌چرخاند تا گردنش را از فشار حلقه‌ی شال برهاند که موفق نمی‌شود. مرد بر زانو می‌نشیند تا پسرک را برای رفتن مجاب کند. من پشت میزم برمی‌گردم و صفحه‌ی جدیدی در دفتر گزارشات باز می‌کنم و می‌نویسم:

اسم:‌ یاسمن محمدی

سن: ۱۲ سال

کلاس: شش

تاریخ: ۲۰ می ‌۲۰۱۸

خرداد
۴
۱۳۹۷
زندگی‌‌هایی که پای منقل آن‌ها به باد می‌رود
خرداد ۴ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: ISNA
image_pdfimage_print

Photo: ISNA

ماهرخ غلامحسین‌پور

روزهای متوالی است مسیر ساختمان دادگاه عمومی‌ بویراحمد در یاسوج را طی می‌کند. قاضی به او گفته برای طلاقش دلیل محکمه‌‌پسند بیاورد: «مردت کم گذاشته و خرجی نمی‌دهد؟ که خودت اعتراف کردی می‌دهد. کتکت می‌زند؟ که باز هم خودت گفتی نمی‌زند. پس چه مرگت شده خانم؟»

او تصدیق می‌کند که در مقایسه با خیلی از زن‌های دور و برش نه کتک خورده، نه نداری کشیده. اما این که کتک نمی‌خورد برای زندگی کردن کافی است؟

شوهر ریحانه معتاد نیست اما هر آخر هفته پای بساط تریاک‌کشی تفریحی و دوره‌ای پلاس است. ریحانه می‌گوید: «برای دیگران مهم نیست که دو فرزندم مدام شاهد دیدن چنین صحنه ناخوشایندی هستند. وقتی مصمم شدم طلاق بگیرم که دیدم بالای منقل بساط‌‌شان نشسته و حین شوخی و بگو بخند دم اتاق به بچه شش ساله می‌گوید برو توی آشپزخانه سیخ را بیاور.»

شوهر ریحانه معتاد نیست، یعنی از آن مدل‌هایش نیست که اگر تریاکش به موقع حاضر نباشد بی‌تاب بشود، اما تفریح باری به هر جهت او تریاک‌کشی است. دوره دارد با دوست‌هایش. هر آخر هفته تمام شب دور هم می‌نشینند به تریاک‌کشی. مهمان بااهمیتی هم که از راه برسد خود ریحانه باید سور و سات منقل و تریاک‌‌شان را روبه‌راه کند. الان دو سال است ریحانه در پی طلاق است اما نه شوهرش طلاقش می‌دهد نه دادگاه به این امر راضی می‌شود و دنبال دلیل قانع‌ کننده‌‌تری است.

ریحانه می‌گوید: «این شکل تفریح مردانه در شهری که من زندگی می‌کنم بسیار پیش پاافتاده و عادی است. زندگی خیلی از زن‌ها اینجا پای منقل آن‌ها به باد می‌رود.»

از همین نویسنده بیشتر بخوانید:

بکارت؛ بهای دختر بودن

دختران خاک و رنج، دختران زلزله

کودکانی که باد آن‌ها را می‌زاید و توفان درو می‌کند

سرنوشت بقیه زن‌ها اما مثل ریحانه نیست. مثلا زری بارها و بارها هنگام مشاجره با شوهرش در این مورد کتک خورده و هر بار هم به رویاهای دور و درازش فکر کرده، رویاهایی که همیشه عاقبتش چیز دیگری بوده.

زری دانشجوی زبده سابق دانشکده علوم انسانی دانشگاه تهران، حالا می‌نشیند و این صحنه را تماشا می‌کند؛ شوهرش حین دعوا و درگیری بچه را با خشونت بلند کرده و بالای بخاری گرفته. قبلش هم او را وسط حیاط خانه دو طبقه‌شان و جلوی چشم مادر شوهر و خواهر شوهرانش به سختی کتک زده و حالا هم تهدید می‌کند که یا خفه شود یا دخترک را می‌سوزاند.

تمام تن زری درد می‌کند. احساس شرم ناشی از کتک خوردن جلوی بقیه که گاهی حس می‌کند انگار از خفت و خواری زری خوشحال می‌شوند با احساس گناهی که همیشه بعد از هر مشاجره به خاطر گریه‌های ماهدخت، دختر دو ساله‌اش، به او دست داده حالا ته ذهنش قاطی شده و قدرت تشخیص خود را از دست داده است. مشکل اساسی اینجاست که زری حتی نمی‌تواند از دست شوهرش به قانون پناه ببرد چون شوهرش «مجری قانون» است.

زری چون در مورد تریاک‌کشی همسرش در خانه اقوام و خویشان مقاومت کرده، همیشه کتک خورده است: «داراب پس از پایان ساعت کارش به جای اینکه به خانه بیاید ترجیح می‌دهد با دختر عموهای پدرش پای بساط تریاک بنشیند. او در جواب اعتراض‌هایم تهدید می‌کند که عاقبت یک روز با دختر عموی بیوه‌اش که به نظر او از من زیباتر است، ازدواج می‌کند.»

خانه زری حوالی دشت روم استان کهکیلویه و بویراحمد است. او می‌گوید حالا با آن دختر سرزنده‌ای که در راهروهای دانشگاه تهران یله بوده و برای خودش رویا می‌بافته، زمین تا آسمان فرق کرده است. او حتی اعتماد به نفس تماس گرفتن با دوستان دوران دانشجویی‌اش را هم از دست داده؛ انگار که آن‌ها از پشت سیم‌های تلفن تمام حقایق زندگی زری را بی‌پرده ببینند. او قرص می‌خورد و افسردگی حاد دارد و روزهایی متوالی است که انزوایی خودخواسته را انتخاب کرده.

با این موقعیت‌ها چه باید کرد؟

نیما ستارزاده، دانشجوی رشته کارشناسی ارشد روان‌شناسی بالینی معتقد است تحقیر، خشونت فیزیکی در مقابل دیگران، فحاشی، انتقادهای بی‌جا و پی در پی، توهین و به‌ویژه تهدید به ازدواج مجدد از سوی شریک زندگی از مهم‌ترین عوامل از دست رفتن اعتماد به نفس و انزواطلبی است.

به گفته او، بی‌تردید کسانی که در معرض نوعی از انواع خشونت‌های روانی، جنسی، جسمی، اقتصادی و اجتماعی قرار می‌گیرند، از کمبود اعتماد به نفس و اضطراب و افسردگی رنج می‌برند.

بر اساس آمارهای موجود، از هر پنج ازدواجی که در استان کهکیلویه و بویراحمد به ثبت می‌رسد یک مورد به طلاق می‌انجامد و اعتیاد و مصرف مواد مخدر یکی از سه عامل اصلی طلاق در این استان است.

اگر تاکنون عضو کانال تلگرام خانه امن نشده‌اید، کلیک کنید.

بتول، زنی ۳۸ ساله و همسر یک پزشک است. او می‌گوید: «اولش تنها دلیل اختلاف بین من و همسرم مساله تریاک‌کشی گاه و بی‌گاه او بود. این تفریح ناخوشایند به شکل عجیبی او را به سمت بی‌مسئولیتی و بی‌تفاوتی مطلق کشانده بود. مطلقا برایش مهم نبود اگر سنگ روی سنگ بند نباشد. اصلا انگار عضوی از اعضای خانه نبود. این مساله بین‌مان فاصله انداخت و بعدها جریان اختلافات ما شکل دیگری به خودش گرفت.»

او در ادامه می‌گوید: «او با بیمار ۲۲ساله‌اش که تجربه دو بار طلاق داشت پنهانی عقد کرد و جالب است که تا زمان به دنیا آمدن فرزندشان من حتی روحم خبردار نشد.»

حالا و بعد از این اتفاقات، کار بتول هم به احساس گناه کشیده است. او خودش را مقصر این ماجراها می‌داند و می‌گوید: «شاید نمی‌بایست در مقابل استعمال تفریحی مواد مخدر او اعتراض می‌کردم. هر چه بود او که معتاد نبود. شاید باید بیشتر به سر و وضعم می‌رسیدم یا گاهی موهایم را رنگ می‌کردم یا به بهانه حضور بچه‌ها از پوشیدن لباس مورد علاقه همسرم اجتناب نمی‌کردم.»

نیما ستارزاده اما درباره این ماجرا می‌گوید: «وقتی کار قربانی به جای زیر سوال بردن خشونت به سرزنش کردن خودش منتهی می‌شود، شرایط نجات و برون رفتش کمی‌ پیچیده‌تر و سخت‌تر است.»

او می‌گوید: «در یک رابطه عاطفی ناسالم فرد قربانی با ضربه‌های مهلکی که دریافت کرده به این نتیجه رسیده که خواستنی نیست. هیچ‌کس خواهانش نیست. اساسا به درد نمی‌خورد. این اوست که مقصر رسیدن رابطه به این جای بد است. در این شرایط است که باید بدانیم او توان خارج شدن از یک رابطه بیمار را از دست داده و نیازمند کمک است.»

بتول، زن زیبایی است با چهره و لباسی آراسته که رد شلختگی در او دیده نمی‌شود. دست‌های عاجی رنگش را مدام روی موهایش می‌کشد تا انبوه موهایش را زیر روسری پنهان کند. او می‌گوید همسرش در طول یک سال گذشته هیچ ارتباط فیزیکی‌ای با او نداشته و هر بار هم درگیری و گرفتاری کاری را بهانه کرده است. بتول هم باورش شده اما حالا بعد از یک سال دوری، خبر ازدواج مجدد همسرش و به دنیا آمدن پسر هوویش را با هم شنیده و آن‌ها حالا در طبقه بالای خانه بتول، زندگی می‌کنند.

مجموعه‌ای از خشونت‌های گفته و ناگفته

مدینه از اهالی روستای کالوس از توابع یاسوج است. زندگی او مجموعه‌ای از خشونت‌های گفته و ناگفته است. او می‌گوید در وهله اول قربانی خشونت برادرانش بوده، برادرانی که از او می‌خواسته‌اند در نقش ساقی و برای پذیرایی از مهمانان‌شان در ضیافت تریاک‌کشی دوره‌ای، ظاهر بشود.

او را بعدها به اجبار به مرد نامتعادلی شوهر می‌دهند تا از دست تنها خواهر مجردشان خلاصی پیدا کنند. مدینه حالا ناچار به کارگری است. از تمیزکاری خانه‌های مردم تا کارگری جنسی. او برای تامین هزینه‌های کودکانش تن به هر امر تحقیرآمیزی می‌دهد: «اگر این کار را نکنم قطعا گرسنه می‌مانیم.»

همسر مدینه یک کاسب جزء است و بقالی کوچکی دارد: «شوهرم به شدت ما را در تنگنای مالی قرار می‌دهد تا حدی که هیچ‌کدام از اقلام مصرفی خانه را تامین نمی‌کند و هرگز هم نمی‌پرسد آن‌چه که هست از کجا آمده؟»

همسر مدینه اعتیاد ندارد اما مثل غالب مردان آن حوالی گاهی پای بساط تریاک و مخدرات می‌نشیند: «بارها شده همان پای منقل و تحت تاثیر افیون در کمال بی‌تفاوتی و بی‌رحمی‌ برادرانم را تحریک کرده که در طول روز در خانه را  به روی من قفل کنند و چه بسیار هم پیش آمده که دسته جمعی مرا وحشیانه کتک زده‌اند و حتی یک بار که سرم را به لبه جوی آب کوبیدند تا دو روز روی تخت بیمارستان بی‌هوش بودم اما با تهدید آن‌ها چیزی نگفتم.»

برادران مدینه که یک پای تفریحات همسر او هستند به او هشدار داده‌اند که حتی اگر بمیرد حق ندارد به خانه پدری برگردد. او به همین دلیل هیچ راهی به جز ماندن در خانه همسرش ندارد؛ حتی اگر دائم تحت فشار و خشونت باشد.

درباره اعتیاد و خشونت خانگی بخوانید:

اجبار به تن‌فروشی از طرف شوهر خواهر

از این خانه بوی مواد و فساد می‌آید

دخترک ۴ ساله و ماجرای زندگی‌اش در پمپ بنزین

ستار‌زاده اما بر این باور است که برای کنترل خشونت در مقابل زنانی که هیچ راه چاره‌ای به جز ماندن ندارند، مداخله یک دست قدرتمند بیرونی مثل قانون، خانواده و جامعه دوستان لازم است: «بسیاری از مراجعانم به من می‌گویند به این دلیل سکوت می‌کنند که هر نوع اظهار شکایتی اوضاع را پیچیده‌تر می‌کند. به زبان ساده‌تر، آن‌ها جایی برای رفتن ندارند و به حمایت قانونی یا خانواده‌های‌شان مطمئن نیستند. زن‌ها در این شرایط فقط زمانی دست به شکایت قانونی می‌زنند که مطمئن و مصمم به طلاق باشند و یک منبع درآمد مختصر برای گذران‌ زندگی دست و پا کرده باشند. ما بیرون گود می‌گوییم لنگش کن اما نمی‌گوییم تویی که هیچ جایی برای رفتن نداری یا هیچ حمایت قانونی‌ای برایت وجود ندارد، بعد از آن باید شبت را کجا سر کنی؟»

پریزاد، ساکن شهر یاسوج است. او در یک همایش دانشجویی در گچساران با همسرش  آشنا شده و با او ازدواج کرده است. همسرش به عنوان استاد ادبیات همان دانشگاهی مشغول به کار است که پریزاد در آنجا به عنوان دانشجوی ریاضی محض تحصیل می‌کرده. همسر پریزاد هم تریاک می‌کشد: «رفتارش هر بار تغییر می‌کند و خلق ثابتی ندارد. ما بارها با هم درگیر شده‌ایم اما در نهایت دایره درگیری‌هامان به راهروهای دانشگاه کشید و من درس خواندن را رها کردم و خانه‌نشین شدم.»

پریزاد چند بار از همسرش در محیط دانشگاه کتک خورده است: «نمی‌توانستم این تحقیر اجتماعی را بپذیرم و جلوی همکلاسی‌هایم خوار و خفیف بشوم.»

پریزاد معتقد است دلیل اختلالات خلقی همسرش مصرف مواد است: «همیشه قبل و بعد از این پروسه رفتارش تغییر می‌کند. گاهی شده که مرا مجبور به ارتباط جنسی مکرر کرده این در حالی است که به علت رفتارهای تحقیرآمیزش میلی به او نداشته‌ام. اوایلش نمی‌فهمیدم علت این رفتارهای نامتعادلش چیست اما وقتی توانستم به خوبی مشکلم را درک کنم که فهمیدم او گاهی مخدر مصرف می‌کند.»

ملاحت اما به اندازه زنانی که نویسنده این گزارش با آن‌ها مصاحبه کرده، خوش اقبال نبوده است. او که از اهالی دشت روم، حوالی شهر یاسوج بوده، چندی پیش به علت بدرفتاری‌های همسرش در پی مصرف مواد مخدر، اقدام به خودسوزی کرده و در بیمارستان شهید بهشتی شهر یاسوج درگذشته است. از آن جا که خودکشی این زن محرز بوده اما اعضای خانواده او نتوانسته‌اند از همسرش شکایت کنند.

ملاحت بارها به علت بی‌مسئولیتی همسرش به خانه پدری برگشته بوده اما هر بار با اصرار و پادرمیانی دیگران به خانه همسرش بازگشته.

ملاحت اما تنها نیست. زنان گمنام بسیاری در پستو و پسله خانه‌های شهرها و روستاها، به کار سوختن و ساختن مشغولند.

اردیبهشت
۲۹
۱۳۹۷
مادر شدن در کودکی
اردیبهشت ۲۹ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Little sad girl with tears in her eyes
image_pdfimage_print

Photo: Hasenonkel//depositphotos.com

ازدواج کودکان در ایران

ماهرخ غلامحسین‌پور

مادرم هفده‌ سالش بود که مرا به دنیا آورد. شانس بیشتری نسبت به دخترهای دور و بر داشت و کمی دیر‌تر به خانه بخت رفته بود. وقتی همسر دایی حسین را با موهای شلال و صورت بزک‌کرده با سرخاب و سفیدآب آوردند خانه دایی، حتی ده سالش هم نمی‌شد و عروسک پنبه‌ای دست‌ساز مادربزرگش را توی بغلش سفت و محکم گرفته بود. این قانون تنها شامل حال دختران نمی‌شد. برادر بزرگ مادرم هم به اذن پدربزرگ وقتی چهارده سالش کامل شده بود، زن گرفت و تشکیل خانواده داد.

متاسفانه ازدواج کودکان مختص روزگار گذشته و محدود به نظام مبتنی بر کارکرد و نقش خانواده در تولید و مصرف و تلاش برای دستیابی به گشایش اقتصادی نیست. در دنیای مدرن امروز هم آمار‌ها تکان‌دهنده‌ است. بخش قابل‌توجهی از ازدواج‌ کودکان زیر پوست شهر رخ می‌دهد، اما گزارش نشده و در آمارها حساب نمی‌شوند. ازدواج کودکان در محله‌های حاشیه‌ شهرهای بزرگ یک رویه عادی و معمولی است. استان‌های سیستان و بلوچستان، خوزستان، خراسان رضوی، آذربایجان شرقی و غربی، فارس، زنجان، حاشیه تهران، همدان و مازنداران به ترتیب و به لحاظ فراوانی در بالای این جدول قرار دارند.

گشاده‌دستی قانون برای ازدواج کودکان

بر اساس ماده ۱۰۴۱ قانون مدنی، ازدواج دختران تا قبل از سن ۱۳ سالگی و پسران تا پیش از سن ۱۵ سالگی با اجازه ولی و به شرط مصلحت از سوی قاضی دادگاه صالح قابل انجام است. این قانون به این معناست که ازدواج بعد از سن ۱۳ برای دختران و  سن ۱۵ برای پسران منعی ندارد.

«مهرنوش» مددکار اجتماعی است. او در اتاق «مادر و کودک» اداره دادگستری یکی از شهرهای دورافتاده استان خوزستان کار می‌کند و شاهد طرح شکایت‌های دردناکی است که از سوی کودک- مادرانی مطرح می‌شود که به آنجا پناه می‌برند:

 «باورتان نمی‌شود حتی توان نگه داشتن بچه‌ای که زده بود زیر بغلش را هم نداشت. خودش واقعا بچه بود و من فکر می‌کردم هر لحظه ممکن است بچه بیفتد روی موزاییک‌های دفتر. شناسنامه و اوراق هویتی نداشت، هم خودش هم بچه‌اش! نمی‌دانستم باید چطور کمکش کنم؟ نمی‌شد فهمید دقیقا چند ساله است اما تصور نمی‌کنم بیشتر از سیزده سال داشت. از آن سیزده‌ساله‌های لاغر و درگیر سوء‌ تغذیه که شاید چند ماه گذشته نه گوشت خورده بود نه میوه. بچه را گذاشته بود روی پهلوی راستش تا بتواند وزنش را تحمل کند. گفت هشت سالش بوده که ازدواج کرده. پدرش او را به شوهرش دو میلیون و ۵۰۰ هزار تومان فروخته! پدرش به یک جاعل اسناد پول داده بود  تا برایش گواهی رشد تقلبی درست کنند. می‌گفت حتی بالغ نشده بود که شوهرش به او تجاوز کرد. چون اوراق هویتی نداشت مدرسه هم ثبت‌نامش نکرده بودند. حالا مردک او را توی‌‌ همان آلونک اجاره‌ای که اجاره‌اش هم پرداخت نشده گذاشته و رفته و او آمده بود بپرسد جایی هست که بتواند برای بچه‌اش شیر خشک بگیرد؟ مشکل یکی دو تا نبود. اوراق هویتی خودش و بچه، وضعیت نابسامان تغذیه، ثبت نشدن ازدواج غیرقانونی، خشونت جنسی که به گواهی پزشک مورد اعتماد دادگستری موجب انواع و اقسام قارچ‌ها و عفونت‌ها شده بود، نداشتن جایی برای زندگی و ترس از خشونت پدر. یک‌بند تکرار می‌کرد پدرم بفهمد من و این بچه را می‌کشد! مطمئنم.»

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

دشواری‌های زنانه

دختران خاک و رنج، دختران زلزله

قتل‌های ناموسی در رده نخست

«زهرا کهرام» در طول چند سال گذشته دبیر سمینار «ازدواج اجباری کودکان در محلات حاشیه» بوده است. او امسال در مراسم پایانی این سمینار گفت حتی دختر پنج‌ساله را در استان سیستان و بلوچستان شوهر داده‌اند. دو سال قبل هم به ایسنا گفت در سال ۹۴ بیش از ۲۸ هزار و ۲۴۲ کودک تا پیش از رسیدن به سن ۱۵سالگی ازدواج کرده‌اند. او تاکید کرده بود نباید در مقابل این پدیده سکوت کنیم چرا که مساله ازدواج کودکان در کشورنگران‌کننده است.

دکتر «شهلا اعزازی»، جامعه‌شناس و مدیر بخش مطالعات زنان انجمن جامعه‌شناسی ایران نیز این افزایش آمار را تایید و در این مورد اظهار نگرانی کرده و گفته بود  بر اساس یک پژوهش، آمار ازدواج کودکان در حال افزایش است طوری که در سال ۹۴ نسبت به سال‌های قبل، آمار این کودکان ده هزارنفر افزایش یافته است.

بعد از این هشدار‌ها بود که فراکسیون زنان مجلس ازتلاش برای تصویب طرحی برای بالا بردن سن ازدواج دختران از ۱۳ به ۱۵ سال خبر داد. طرحی که به نظر می‌رسد مخالفانی جدی دارد و عده‌ای از نمایندگان مجلس شورای اسلامی به هر دلیل از تصویب آن ناراضی بوده و با آن مقابله می‌کنند.

 «سعیده» مددکاری است که با نمونه‌های ازدواج کودکان از نزدیک  روبرو شده است. او این پدیده را به خودی خود عامل ایجاد یک وضعیت پیچیده از خشونت می‌داند: «دقت کنید دختربچه‌ای که باید عروسک‌بازی کند یک‌باره با حذف دوران کودکی راهی مراحل زنانگی و میانسالی می‌شود. هم‌خوابگی او با همسرش در واقع نوعی تجاوز جنسی است. او در سن کودکی باردار می‌شود وگاهی حاصل این ازدواج‌ها کودکانی هستند که تولدشان ثبت نمی‌شود. خشونت فیزیکی زیادی در این فرآیند قابل مشاهده است. آنها در معرض پیچیده‌ترین شکل خشونت هستند  و گاهی به جز فقر و محرومیت از تحصیل به تن‌فروشی هم رو می­آورند. باید اقدام به خودکشی و افزایش پدیده کودک- بیوه، مشکل بهداشت باروری و بهداشت شخصی، افسردگی و اختلالات رفتاری، و جدایی از جامعه هم‌سالان و دوستان و خانواده را هم به آن مجموعه اضافه کنیم.»

خانه امن را در تلگرام دنبال کنید 

رونمایی از کتاب تحقیقی «حلقه، نگاهی به ازدواج زودهنگام در ایران»

مراسم رونمایی کتاب تحقیقی «نگاهی به ازدواج زودهنگام در ایران» به قلم «رایحه مظفریان» از سوی انتشارات «روشنگران و مطالعات زنان» با استقبال مواجه شد و شاید بتوان انتشار چنین تحقیقاتی را نشانه‌ خوبی برای بازشکافی، بررسی و سرانجام اصلاح این معضل اجتماعی دانست.

این پژوهشگر به خانه امن می­گوید رسم ناخوشایند ازدواج کودکان، مختص جامعه ایران نیست: «با اینکه ازدواج کودکان هر جایی ممکن است اتفاق بیفتد اما اکثریت مردم در سراسر جهان، ازدواج کودکان را نوعی خشونت و تجاوز تلقی می‌کنند. آن‌ها بر این باورند که ازدواج کودکان ممکن است به خشونت‌های زودهنگام جسمی و جنسی، بهره‌کشی و قاچاق منجر شود و به همین دلیل هم باید در پی ریشه‌یابی آن باشیم.  من در پی بررسی آماری جامعه ایران در این مورد بودم. می‌خواستم برای این سوال که چطورمی‌توان برای آینده کودکان در معرض خطر برنامه ریزی‌ صحیحی در پیش گرفت پاسخ درستی پیدا کنم.»

رایحه مظفریان «کمپین گام به گام تا توقف ازدواج کودکان»  را هم راه‌اندازی کرده است. بادکنک نارنجی نماد این کمپین است. نماد کودکانی که به اجبار و از سر نا‌آگاهی خانواده‌ از دنیای کودکی جدا می‌شوند تا بدون تجربه کافی و طی مسیر رشد مناسب و طبیعی، راه بزرگسالی پیش از موعد را آغاز کنند.

او به خانه امن می‌گوید برای فعالیت کمپین و نوشتن کتابش تلاش زیادی کرده و یافتن علت واقعی این ازدواج‌های خشونت‌بار و زودهنگام برایش اهمیت زیادی دارد:«کتاب حلقه و تحقیقاتی که من انجام داده‌ام نتیجه ماه‌ها تلاش و سفر به نقاط مختلف ایران است. مجموعه‌ای که سرشار از ارقام و آمار است، زیرا همین آمار ازدواج و طلاق در سنین مختلف در ایران به روشن کردن وضعیت در گذشته و حال کمک می‌کند. شاید براساس آن بتوان روند آینده را پیش‌بینی کرد و برای یافتن راه‌حل گام  برداشت.»

اردیبهشت
۲۹
۱۳۹۷
معلولان و کنترل‌گری؛ خشونت به نام محبت
اردیبهشت ۲۹ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , , , ,
Photo: Mjowra/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: Mjowra/depositphotos.com

مازیار بهرامی

طبق آمار یونیسف، این احتمال وجود دارد که کودکان معلول سه تا چهار برابر دیگر کودکان، قربانی خشونت شوند.

بنا بر همین آمار یونیسف، «۲۰/۴ درصد خشونت علیه کودکان معلول، خشونت فیزیکی و ۱۳/۷ درصد خشونت جنسی است.»

نوع معلولیت نیز با شیوع گونه‌های مختلف خشونت در ارتباط است. برای نمونه «کودکان معلول ذهنی یا فکری نسبت به همسالان غیر معلول‌شان ۴/۶ بار بیشتر در معرض قربانی شدن در اثر خشونت جنسی هستند.»

فشار بر خانواده برای نگهداری از کودکان معلول، عاملی برای شدت یافتن احتمال خشونت‌ورزی علیه آنها در محیط خانه است. از سوی دیگر این فشار، مسیر سپردن  کودکان به آسایشگاه‌های معلولان را هموار می‌سازد که این خانه دوم نیز موقعیتی جدید برای اعمال خشونت‌های جسمی و جنسی علیه آنهاست.

اواخر سال گذشته بود که انتشار تصاویر کتک زدن کودکان اوتیستیک از سوی پرستاران در آسایشگاه «مهر ایرانیان»، موجی از احساس‌های منفی را برانگیخت.

از میان انواع خشونت‌ها علیه معلولان، خشونتی که در خانه و البته به صورت روانی صورت می‌گیرد، یکی از پیچیده‌ترین، سربسته‌ترین و پنهان‌ترین نوع خشونت‌ها علیه این گروه است. سربسته از این نظر که چون در محیط‌های عمومی صورت نمی‌گیرد، امکان دخالت و محافظت نهادهای مسئول از معلول را پایین می‌آورد یا حتی از بین می‌برد.از سوی دیگر چون این خشونت جنبه «روانی» دارد، سخن گفتن از آن حتی در صورت دخالت دیگران، بسیار دشوارتر از دیگر انواع خشونت‌های جسمی و جنسی است.

درباره خشونت علیه معلولان بخوانید:

داستان کاترینا

چالش‌های شهادت یک ناشنوا در دادگاه

به معلمم گفتم پدرم مرا می‌کشد

ستاندن کنترل زندگی فرد معلول از سوی اعضای خانواده که دست‌کم گرفتن توانایی‌های او را نیز به همراه دارد، یکی از شایع‌ترین خشونت‌های روانی علیه معلولان در محیط خانه است.

در این حالت، به نسبت ناآگاهی خانواده از بیماری فرد معلول و توانایی‌ها و ناتوانی‌های او، میزان دخالت آنها در امور و حریم شخصی فرد تغییر می‌کند.

باید افزود این تنها درک و تفسیر خانواده از توانایی‌ها و ناتوانی های عضو معلول خود نیست که دامنه تجاوز آنها به حریم خصوصی او را بر می‌سازد، بلکه حس دیگر اعضای خانواده به ویژه والدین از ریشه‌های پدید آمدن معلولیت فرزند نیز در این کنترل‌گری بسیار موثر است.

احساس گناه والدین؛ یکی از ریشه‌های کنترل‌گری

عذاب وجدان والدین و احساس تقصیر آنها به خاطر بروز معلولیت جسمی و ذهنی فرزند، مسیر تحقیر هستی و موجودیت او را فراهم می‌کند.

در این حالت، کنترل خواب و خوراک و روابط و فعالیت جسمی و ذهنی فرد معلول در دستان اعضای «سالم» خانواده به ویژه پدر و مادر قرار می‌گیرد.

نوشین، فعال مدنی ساکن اصفهان است که از کودکی «خاطره وحشتناک» بگومگوهای پدر و مادر بر سر «مقصر اصلی» بیماری «هیدروسفال» را در ذهن دارد.

احساس گناه والدین تحصیل کرده او باعث شده بوده نوشین با وجود داشتن توان راه رفتن -هر چند کمی به سختی- هیچگاه از سوی پدرش اجازه تنهایی به مدرسه رفتن را نیابد؛ مجوزی که حتی تا دوران دانشگاه نیز برای او صادر نشده بوده. تجاوزی آشکار به حریم خصوصی او به نام «محبت».

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

نوشین می‌گوید: «هیچ گاه فرصت مشارکت در کارهای خانه را نیافتم و حتی مادرم به بهانه “مراقبت”، به حدی در سبک زندگی‌ام دخالت می‌کرد که گاه هوس انجام کارهای مضر برای چشیدن طعم خروج از دایره کنترل آنها به سرم می‌زد.»

او اما حالا نه تنها در امور شخصی خود فردی موفق به شمار می‌آید بلکه توانسته با فعالیت در زمینه محیط زیست برای جامعه نیز فردی سودمند به حساب آید.

نوشین معتقد است: «هر چند دخالت‌های خُرد کننده پدر و مادر در زندگی شخصی، اعتماد به نفسم را خدشه‌دار کرد، اما زمینه غیرمستقیم موفقیت را در عرصه‌های فردی و اجتماعی فراهم کرد.»

کنار آمدن با جنگ درونی، راز مراقبت سالم از فرزند معلول

نیوشا شهروان، روان‌شناس بالینی، در مورد بسترها و نتایج کنترل افراطی زندگی معلولان از سوی والدین آنها می‌گوید: «در جامعه ما مفهوم “معلولیت” هنوز مفهوم بسیار پیچیده‌ای است و برای خیلی از خانواده‌ها حکم “تابو” دارد. من مراجعینی دارم که برای مشاوره پیش از ازدواج سراغ من می‌آیند و اگر فردی مثل خواهر یا برادر آنها ناتوانی جسمی یا روان‌شناختی داشته باشد، دغدغه‌شان این است که چه طور باید این ناتوانی را با خواستگار خود مطرح کنند تا طرف مقابل این موضوع را عاملی منفی تلقی نکند.»

این روانشناس که در حوزه «زوج درمانی» فعالیت می‌کند، در مورد دلایل بروز این معضل می‌گوید: «فرهنگ ما مفهوم معلولیت را با شرم پیوند زده و این تاثیر منفی‌اش را دقیقا روی خانواده‌ها یا افرادی می‌گذارد که از لحاظ جسمی و روانی متفاوت از هنجار جامعه هستند. والدین بچه‌های معلول برای اینکه فرزندان‌شان کمترین آسیب روانی را تحمل کنند، سعی می‌کنند از بچه‌ها در جامعه، مدرسه و حتی مهمانی‌ها محافظت کنند. این محافظت طبیعتا غریزی‌ترین رفتاری است که ما به عنوان والدین در این شرایط انجام می‌دهیم اما افراط در حمایت، می‌تواند “حس جدا افتادگی، شبیه دیگران نبودن و مداوم فکر کردن به اینکه دیگران درباره من چه فکر می‌کنند” را برای فرزند معلول نهادینه کند و ترس‌های ناسازگارانه زیادی در او به وجود بیاورد.»

نیوشا شهروان با ذکر مثالی از کودکان دچار مشکل تکلم می‌گوید: «در مورد چنین بچه‌هایی، وقتی والدین در درون خود از مدل ادای کلمه فرزند خجالت‌زده شوند، ممکن است به رفتارهای مراقبتی بیش از حد دست بزنند که خود همین کار، باعث از بین رفتن عزت نفس فرزند می‌شود و در نهایت تردید در توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران را در ذهن او تقویت می‌کند.»

به عقیده این روان‌شناس بالینی، عواقب این نوع رابطه غیر‌متعادل میان والدین و فرزند معلول چنین است: «به تدریج با اعمال رفتارهای مراقبتی بیش از حد، رابطه ما و فرزندان بیشتر از پیش به هم گره می‌خورد و این وابستگی در دراز مدت عواقب ترسناک‌تری به دنبال دارد. وقتی ما به عنوان والدین، هر تفاوت جسمی یا روان‌شناختی فرزندمان را به شکلی سالم بپذیریم و بتوانیم بر جنگ‌های روانی و درونی خود غلبه کنیم، آن زمان است که می‌توانیم رفتارهای مراقبتی سالمی داشته باشیم که نه تنها آسیبی به عزت نفس بچه‌ها نزند، که برعکس این باور را تقویت کند که ناتوانی قرار نیست کل زندگی پیش رو و آینده را تباه کند.»

اردیبهشت
۲۷
۱۳۹۷
کودکانی که صدای‌شان به گوش‌ها نمی‌رسد
اردیبهشت ۲۷ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: Mehrkhane
image_pdfimage_print

Photo: Mehrkhane

نگاهی به فیلم «هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند» با تکیه بر بحث کودک‌آزاری

راضیه امیری

شیرین ۲۳ ساله، در روز عروسی خود سیروس عاشوری، نگهبان ساختمان را می کشد. نگهبان ساختمانی که شیرین همراه نامزد خود در آن مشغول فیلمبرداری و عکاسی از مراسم ازدواج‌شان هستند. شیرین پس از بازداشت و در مراحل اولیه بازجویی سخن نمی‌گوید اما پس از مدتی و با تلاش وکیل لب باز می‌کند و در نخستین جمله به وکیل خود می‌گوید: «من دیوونه نیستم! معتاد هم نیستم!»

او نهایتا در دادگاه اعتراف می‌کند هیچ کینه و درگیری شخصی‌ای با مقتول نداشته و بدون هیچ سابقه و عناد قبلی به اتاق سرایدار می‌رود و او را به قتل می‌رساند. دادگاه شیرین را به اتهام قتل عمدی سیروس عاشوری به اشد مجازات یعنی اعدام محکوم می‌کند، اگرچه نامزد شیرین و وکیل او موفق می‌شوند برادر سیروس را به عنوان تنها ولی دم پیدا کنند اما او به دلیل مصرف تزریقی مواد مخدر، در همان لحظه ایست قلبی می‌کند و عملا آخرین فرصت برای بخشش شیرین از کف می رود. شیرین اعدام می‌شود.

اما چرا شیرین در شیرین‌ترین روز زندگی خود دست به قتل عمد می‌زند؟

برای پاسخ به این پرسش نیازمند آن هستیم که ۱۵ سال به عقب بازگردیم؛ به هشت سالگی او. در زمان کودکی شیرین، پدر و مادر او که به روایت فیلم از سطح تمول و رفاه خوبی برخوردار هستند، سخت درگیر کار و مشغله خود بودند و وقت نمی‌کردند به خوبی امور کودک‌شان را رتق و فتق کنند. در یکی از روزها  مادر او که شیرین را به سر کار خود برده، از بازیگوشی کودکانه دخترش خسته می‌شود و از «مراد»، کارگر و راننده شرکت، می‌خواهد شیرین را به خانه برساند و سر راه او را به پارک هم ببرد. مراد هم با شیرین بازی می کند و با دوربین خود از او عکس می‌گیرد.

شیرین و مراد در خانه تنها می‌شوند. مراد با او مشغول بازی‌ست اما در ادامه بازی این دختر هشت ساله را مورد تجاوز جنسی قرار می‌دهد. با اینکه شیرین در دفعات بعد آشکارا به مراد بی‌اعتنایی می‌کند و حتی هراس خود را از بودن با او بروز می‌دهد، مراد که جوان بیست و چند ساله‌ای به نظر می‌رسد، باز به دفعات و با استفاده از غفلت و بی‌توجهی والدین شیرین، همراه شیرین می‌شود و با وجود واکنش‌های عصبی شیرین، مدام دخترک را مورد آزار قرار می‌دهد و جایی از فیلم در واکنش به فریاد شیرین سر او داد می‌زند و می‌گوید: «هیس! دخترا که داد نمی‌زنند!»

پس از ۱۵ سال از آن روزهای شوم، شیرین در روز عروسی خود به صورت تصادفی متوجه می‌شود بلایی که در هشت سالگی سر او آمده است، اکنون از طرف سرایدار ساختمان در حال پیاده شدن بر سر دختربچه دیگری است. او به اتاق نگهبان ساختمان می‌رود، ابتدا  دختر بچه را فراری می‌دهد و سپس با سیروس عاشوری درگیر می‌شود؛ درگیری سختی که به قتل نگهبان ساختمان می‌انجامد. شیرین اما که قفل سکوت خود را شکسته است، در حین مراحل بازپرسی و در حضور بازپرس و وکیل خود، بالاخره مساله مراد را پیش می‌کشد.

در مورد آزار جنسی کودکان بیشتر بخوانید:

با کودک قربانی تجاوز چه کنیم؟

تجاوز به پسر بچه‌ها، هشدارها و علائم را جدی بگیریم

کودک‌آزاری جنسی، واکاوی یک تجربه

چه کار کنیم کودک‌مان آزار جنسی نبیند

مراد بازداشت می شود. شیرین با او روبه‌رو می‌شود. با احوالی دگرگون شده تایید می‌کند این همان کابوس ۱۵ ساله اوست. مراد در اعترافات خود اقرار می‌کند که تنها شیرین هشت ساله طعمه جنسی او نبوده. او به ۲۷ مورد آزار جنسی کودکان اعتراف می‌کند. وقتی بازپرس این مساله را برای وکیل شیرین بازگو می‌کند، وکیل حیرت زده می‌پرسد: «۲۷ مورد بدون شاکی؟! این همه سال؟!»

بازپرس نیز می‌گوید: «بله! متاسفانه.»

آیا کودک‌آزاری صرفا در خشونت جنسی یا ضرب و شتم خلاصه می‌شود؟

با توجه به روایتی که از فیلم ارائه شد، می‌توان گفت اگرچه شیرین هشت ساله از سوی مراد به صورت مستقیم آزار جنسی می‌دیده، اما در خانه نیز به صورت غیرمستقیم آزار می‌دیده است.

شیرین در همان کودکی بارها تلاش می‌کند به زبان بی‌زبانی پیش مادر خود مساله آزار و اذیت مراد را بازگو کند اما مادر او مشغله زیاد خود را بهانه می‌کند و به نوعی شیرین را از سر خود باز می‌کند. در جایی از فیلم شیرین می گوید: «هر وقت تنها می‌موندم احساس می‌کردم یک نفر پشت پنجره‌س. دیگه نمی‌تونستم بخوابم.»

یک بار پس از یکی از این کابوس‌ها، شیرین سعی می‌کند به زبان کودکانه خود داستان آزاردیدگی‌اش از مراد را به واسطه روایتی دروغین از یکی از همکلاسی‌های خود تعریف کند، مادر در میان روایت مانع می‌شود و می‌گوید باید این اتفاق را فراموش کند و برای هیچ‌کس دیگری تعریف نکند. نکته این است که شیرین حتی در خانه خود نیز احساس امنیت و راحتی نمی‌کند.

نکته جالب توجه که کارشناسان بر آن انگشت تاکید می‌گذارند اما این است که کودک‌آزاری نه صرفا مربوط به یک سری جوامع خاص است و نه صرفا مربوط به قشر خاصی در جامعه، بلکه «هر گونه غفلت و سهل‌انگاری» و نیز «عدم رسیدگی به نیازهای اساسی کودک» ذیل رفتارهای کودک‌آزارانه قرار می گیرند.

در واقع نکته اینجاست که کودک‌آزاری قرار نیست صرفا در رفتار شنیع جنسی با کودکان یا ضرب و شتم آن‌ها خلاصه شود. اینجاست که می‌توان به مساله لزوم آموزش جنسی به کودکان از سوی خانواده‌ها اشاره کرد. آموزشی که بنا به گفته کارشناسان به پیشگیری از آزار جنسی کمک می کند و لازم است از سنین خردسالی انجام بگیرد.

عضو کانال تلگرام خانه امن بشوید.

دکتر مهدی قاسمی به عنوان یکی از این کارشناسان تاکید می‌کند که در مساله آموزش جنسی تفاوتی بین کودکان پسر و کودکان دختر وجود ندارد: «پسرها گاهی بیشتر از دخترها از سوی والدین مورد سهل‌انگاری قرار می‌‌گیرند، در حالی‌ که هیچ تفاوتی از نظر لزوم آموزش مسائل جنسی و مراقبت بین دختر بچه‌‌ها و پسربچه‌‌ها وجود ندارد. همچنین بهتر است والدین در خصوص ارتباط و رفت و آمد پسرها با افرادی که شش الی هفت سال از‌ آنها بزرگ‌تر هستند، توجه بیشتری کنند.»

اگرچه پدر و مادر شیرین هشت ساله به فرزند خود علاقه فراوان نشان می‌دهند وسعی می‌کنند رفاه دختر خود را فراهم کنند، اما گوش ناشنوایی که در قبال کودک خود دارند و سهل‌انگاری‌شان در انتخاب نوع همراه برای کودک‌شان، رفتار آن‌ها را ذیل رفتارهای کودک آزارانه قرار می‌دهد؛ چنان که مادر شیرین ۱۵ سال پس از هشت سالگی شیرین و با دیدن مراد در بازداشتگاه، زیر لب می گوید: «به دست خود بچه‌ام رو بدبخت کردم.»

حفظ آبرو؛ ابزاری در دست کودک‌آزاران

یکی از نکاتی که در این فیلم به خوبی به آن پرداخته می‌شود، تاثیر منفی کودک‌آزاری در بزرگسالی کودک آزاردیده است. این از آن جنس مواردی‌ست که کارشناسان مدام بر آن انگشت تاکید می‌گذارند. در مساله تاثیر منفی کودک‌آزاری در سنین بزرگسالی، کارشناسانی هستند که بر این باورند که بسیاری از قربانیان آزار جنسی در دوره کودکی، در سال‌های بعد در این باره سکوت می‌کنند. به باور آن‌ها این سکوت در چارچوب فرهنگی جوامعی چون ایران، «امری بسیار عادی» است. اهمیت مساله «بکارت» و نیز اهمیت «حفظ آبروی خانوادگی» از جمله مواردی‌ست که بازگویی آزار جنسی را برای قربانیان به مشکلی سخت تبدیل میکند.

به نظر می‌رسد مساله «آبرو» به ابزاری بدل می‌شود برای متجاوزان و کودک‌آزاران تا بتوانند با خیالی آسوده‌تر به رفتار شنیع خود بپردازند و آن را ادامه دهند. چنانکه خود شیرین در حضور بازپرس پرونده‌اش می‌گوید مراد همیشه در واکنش به امتناع و بیزاری او می‌گفت: «آبروت رو می‌برم! آبروی خودت رو و خونواده‌ات رو می‌برم!»

و بر این اساس است که حتی خانواده‌هایی که متوجه این آزاردیدگی جنسی کودک خود می‌شوند، صرفا برای «حفظ آبروی خانوادگی» این مساله را مسکوت می‌گذارند. چنانچه وقتی وکیل شیرین به سراغ خانواده «منزلتی» می رود (خانواده‌ای که نگهبان به قتل رسیده کودک آنان را آزار می‌داد) و مساله  آزار جنسی دخترشان از سوی این نگهبان را مطرح می‌کند، مادر این دختر بچه در ابتدا انکار می‌کند و می‌گوید: «دختر من؟ کی میگه؟ حتما خواسته رد گم کنه. این حرفا چیه خانوم؟ ما آبرو داریم! اصلا چنین چیزی امکان نداره!»

این خانواده کلا مساله آزار جنسی دخترشان را رد می کنند. گرچه به زودی و با دیدن فیلمی از دخترشان در یک گوشی تلفن همراه که در زیر فرش پنهان شده به حقیقت مساله پی می‌برند. اما باز پدر خانواده به علت همان بحث «حفظ آبرو» حاضر نمی‌شود به دادگاه بیاید و به نفع شیرین شهادت بدهد. چنانچه در جایی از فیلم خطاب به بازپرس می گوید: «تو خودت دختر داری، اگه جای من بودی چی کار می‌کردی؟!»

بحث پیرامون حفظ آبروی خانوادگی که خانواده‌ها را از پیگیری ماجرا و مجازات خاطیان منصرف می‌کند در ابعادی گسترده‌تر نیز در کشور ما خود را نشان می‌دهد؛ چنانکه در ماجرای تجاوز ناظم مدرسه‌ای در تهران به شش کودک در سال ۱۳۹۳، بعضی از خانواده‌ها شکایت خود از ناظم را صرفا به علت «حفظ آبرو»، پس گرفتند.

دکتر یاسمن خواجه نوری، وکیل پایه یک دادگستری، در گفت‌و‌گویی به لزوم انجام یک «کار وسیع فرهنگی» در این حوزه اشاره می‌کند و درباره این مساله بر این باور است که: «… از آنجا که در کشور ما ورود به مسائل جنسی نوعی تابو محسوب می‌شود، هستند بسیاری از خانواده‌ها که کودکان آنها مورد آزار جنسی قرار گرفته‌اند ولی معتقد هستند که برای حفظ آبروی خانواده باید این مساله پنهان بماند، پس بسیار روشن است که در این زمینه نیازمند یک کار وسیع فرهنگی با حضور فعال رسانه‌ها و صدا و سیمای ملی هستیم تا به خانواده‌ها و کودکان آموزش داده شود که حریم خصوصی خود و دیگران را بشناسند.»

نکته‌ای که این فیلم از زبان وکیل به آن می‌پردازد، همدستی ناخواسته خانواده‌ها با فرد متجاوز به بهانه «حفظ آبروی خانوادگی» است. وکیل در دفاع از شیرین در دادگاه می‌گوید قتل‌های زنجیره ای راحت کشف می‌شوند چون جسد و جنازه و سرنخی هست اما قتل روح چه می‌شود؟ مجازات قاتل روح کسانی چون موکل من چه می‌شود؟ وکیل از موارد متعدد آزار جنسی زنانی می‌گوید که زنان هیچ شکایتی به پلیس نبردند؟ به چه دلیل؟ به دلیل حفظ آبروی خانوادگی. آنها عملا با فرد متجاوز همدست می‌شوند. اینجاست که شیرین نیز خود را یک «مقتول» می‌داند و در دادگاه می‌گوید وقتی هشت ساله بود کشته شد بدون اینکه هیچ‌کس به عنوان قاتل او مجازات شود.

پس این پرسش کاملا مجال طرح می‌یابد که آیا خانواده شیرین و خانواده‌های کودکان آزاردیده چون او نباید در چنین ماجراهای تلخی، سهمی از تقصیر را بر گردن گیرند؟