صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها
آذر
۳
۱۳۹۸
خشونت خانگی و پناهندگی؛ روایت «نرگس»
آذر ۳ ۱۳۹۸
تجربه ها و خاطره ها
۰

screen_shot_2017-08-25_at_2.56.46_pm_0
image_pdfimage_print

سوما نگهداری‌نیا، در مجموعه «آن سوی خواستن»، روایات زنان پناهجویی را به اشتراک می‌گذارد که در مسیر پناهجویی قربانی خشونت خانگی شده‌اند.

روایت سوم، «نرگس»

به جای زخم‌های روی دست‌هایش نگاه می‌کنم؛ شیارهای کوچک و بزرگی که به گفته او یادگار زمانی است که مادرش آنها را رها کرد و او، خواهر و سه برادر کوچکش نزد نامادری‌شان، سال‌های طاقت‌فرسایی را با عذاب و شکنجه گذراندند. نرگس از خاطرات تلخ آن روزها و از فشار کار و مسئولیت‌هایش در بزرگ کردن برادرها و انجام کارهای خانه می‌گوید.

نرگس استعداد عجیبی در قصه گفتن دارد، اما به شیوه‌ای که مختص اوست؛ او غم‌انگیزترین اتفاق‌های زندگی‌اش را با خنده و مثل قصه‌ای خیالی که هرگز اتفاق نیافتاده است، برایم تعریف می‌کند. از روزهایی که پدرش از ترس نیروهای بعثی (مأموران دولت وقت عراق در زمان صدام حسین) به اروپا می‌گریزد تا لحظه انفجار بمب در خانه همسایه و دیدن بدن‌های تکه تکه شده هم بازی‌هایش در نه سالگی.

چشم‌های نرگس انگاری عمق تمام ترس‌های جهان را دیده است، با این حال از آن رو برگردانده و به زندگی دل بسته. چیزی درون نرگس هست که به دست‌هایش توان ادامه دادن می‌بخشد، به دست هایی که در نگاه اول به بیننده‌اش می‌گوید «من معنی کار کردن و رنج را می دانم، من نان کودکانم را از زیر بزرگترین سنگ‌های جهان بیرون کشیده ام».

نرگس سی و دو ساله، اهل کردستان عراق است. در شانزده سالگی و در غیاب پدر و مادر و به اجبار نامادری‌اش مجبور به ازدواج شده و سه فرزندش را در عراق به دنیا آورده و به دلیل بیماری همسرش، مشکلات پزشکی و عدم توانایی در پرداخت هزینه‌های پزشکی مجبور شده تا به دفتر سازمان ملل در ترکیه پناهنده شود. نرگس می‌گوید ناملایمات و سختی‌های زیادی را در این سال‌ها تحمل کرده است، اما  با این حال خدا را شکر می‌کند که شانس زندگی و مراقبت از خانواده‌اش را دارد. او می‌گوید: «تا وقتی زنده‌ام اجازه نمی‌دهم فرزندانم از چیزی بترسند».

او از سرنوشت تلخ خواهرش و ناکامی او در زندگی برایم می‌گوید. برای اولین بار می‌بینم که اشک از گوشه چشم‌هایش به روی گونه‌اش می‌لغزد. نرگس ادامه می‌دهد: «روزی که خواهرم خانه را به امید شروع زندگی جدید به مقصد موصل همراه همسرش ترک کردع هرگز نمی‌دانستم دیدار دیگری در کار نخواهد بود». خواهر نرگس بعد از آن روز هرگز به خانه باز نگشت و کسی از سرنوشتش اطلاع درستی ندارد. نرگس می‌گوید دو سال بعد از آن روز و با آرام شدن اوضاع جنگ میان آمریکا و حکومت وقت عراق، به واسطه  یکی از همسایه‌ها مطلع می‌شوند که شش ماه بعد از ازدواجع خواهرش به دست شوهرش کشته شده و زندگی او در بحبوحه جنگ نه به خاطر بمب و موشک بلکه به دلیل تعصب‌های جامعه مردسالار عراق، قربانی می‌شود. نرگس عکس دختر جوان را از داخل کمد بیرون می‌آورد. عکسی که به دقت بین چند لایه پلاستیک و چسب پیچیده شده است. او انگشت‌هایش را با ظرافت روی عکس می‌کشد، صورتش را به سمت عکس پایین می‌آورد و خواهرش را می‌بوسد و عکس را به سمت من می‌گیرد. به زنی نگاه می‌کنم که در تنهایی و ترس جان سپرده است. نگاهم را از عکس می‌گیرم. از بی‌پناهی زنی که آن طرف عکس گیر افتاده است، می‌ترسم…

برای نرگس، مرگ خواهر و بعد از آن گم شدن برادر کوچک دوازده ساله‌اش در جریان جنگ، دو مصیبتی است که هرگز از ذهن و روحش پاک نمی‌شود. اما همین دردهای بزرگ او را به گفته خودش، به ساختن زندگی بهتر برای فرزندانش  متعهد کرده است. نرگس هفت سال است که در شهر کوچکی در ترکیه زندگی می‌کند. او در یکی از اتاق‌های خانه کوچک و قدیمی‌اش، نانوایی کوچکی راه انداخته و برای پناهجوهای ایرانیع عراقی، افغانستانی و سوری نان لواش می‌پزد و هر ۱۷ نان را به قیمت ۱۰ لیر ترکیه می‌فروشد و چرخ زندگی خانواده‌اش را می‌چرخاند.

نرگس به خمیر در تشت قرمز پلاستیکی چنگ می‌زند، رد انگشت‌هایش روی خمیر می‌ماند و پژواک صدای مادرانه‌اش در گوش من… چهره‌اش در احاطه نور کم‌سوی صبح و دودی که از تنور چوبی در اتاق پیچیده است را به یاد می‌سپارم؛ چهره زنی که بسیار بیشتر از یک مادر، همسر و خواهر بود.

تصویر تزئینی است.

آبان
۱۹
۱۳۹۸
خشونت خانگی و پناهندگی؛ روایت «روژان»
آبان ۱۹ ۱۳۹۸
تجربه ها و خاطره ها
۰
wpid-07-08-SyriaWomen
image_pdfimage_print

سوما نگهداری‌نیا، در این مجموعه، روایات زنان پناهجویی را به اشتراک می‌گذارد که در مسیر پناهجویی قربانی خشونت خانگی شده‌اند.

روایت دوم، «روژان»

روژان۲۴ سال دارد و اهل عراق است. او بعد از سه سال زندگی در ترکیه، دو سال پیش همراه دخترش و به کمک قاچاقچی‌های انسان و از راه دریا به یونان آمده است. روژان یک مادر مجرد است و می‌گوید روزی که تصمیم گرفت با دخترش که آن زمان تنها یک سال داشت از عراق فرار کند، هرگز تصورش را نمی‌کرد که زندگی‌ای تا به این اندازه تلخ و سخت پیش رو خواهد داشت.

او از کابوسی همیشگی که اغلب شب‌ها خوابش را بر هم می‌زند، برایم می‌گوید؛ از اینکه خیلی شب‌ها خواب می‌بیند همسر سابق و برادرش، او و دخترش را پیدا کرده‌اند. می‌گوید با گذشت بیش از پنج سال، این ترس هنوز دست از سرش بر نداشته است. روژان از خانواده و دوستانش بی‌اطلاع است و در تمام این پنج سال از بیم اینکه کسی از محل زندگی او و دخترش باخبر نشود, هرگز با کسی تماس نگرفته است.

روژان می‌گوید: «اوایل برایم غیر قابل تحمل بود. تنها بودم. زبان نمی‌دانستم و هیچ کار و درآمدی هم نداشتم. دخترم بسیار کوچک بود و به مراقبت احتیاج داشت و به همین دلیل کسی قبول نمی‌کرد که به من کار بدهد. اما از طرفی چاره‌ای نداشتم. تمام پولم را به قاچاقچی‌ها داده بودم تا بتوانم به ترکیه برسم. دخترم گرسنه بود و برای هفته‌ها چیزی به جز نان نداشتیم.

او می‌گوید که بالاخره بعد از ۸ ماه در یک رستوران کاری پیدا می‌کند. جایی که مجبور است روزی ده ساعت بی‌وقفه ظرف بشوید. روژان می‌گوید که صاحب رستوران شرایط او را پذیرفته بود و اجازه داده بود که دختر کوچکش همراه او در طول روز در رستوران بماند و او برای اینکه دختر کوچکش را کنترل کند، او را به پایه یکی از میزها در آشپزخانه رستوران می‌بست. روژان می‌گوید: «اکثر وقت‌ها آنقدر گریه می‌کرد تا خوابش می‌برد. با این حال چاره‌ای نداشتم و این شرایط تا زمانی که او کمی بزرگتر شد و من کار بهتری در خیاطی پیدا کردم ادامه داشت.

روژان یکی از قربانیان قتل‌ها و تهدیدات «ناموسی» است. او که در ۱۶ سالگی مجبور به ازدواج با مردی ۴۸ ساله شده است، از مشکلات اقتصادی خانواده‌اش و زندگی که او را به آن مجبور کردند، برایم می‌گوید و از ماجرای عشقی که درگیرش بوده و از اینکه چطور همسرش متوجه ماجرا می‌شود. می‌گوید از اینکه او از بیم جانش مجبور می‌شود از عراق بگریزد و در این بین کسی که به گفته روژان با اظهار عشق او را فریب داده بود، او و دخترش را تنها می‌گذارد و خودش فرار می‌کند.

داستان روژان و جزئیات هراس‌انگیزش در مسیر رسیدن به ترکیه جزو عجیب‌ترین داستان‌هایی است که تا کنون شنیده‌ام. او می‌گوید از آن روز به بعد هرگز خودش را درگیر رابطه با هیچ مردی نکرده است و با اینکه در تمام سال‌هایی که در ترکیه زندگی می‌کرده، به شدت از سوی جامعه پناهنده ها تحت فشار بوده است و تنها به این خاطر که او مادری مجرد است بسیاری از خانواده‌ها حاضر به معاشرت با او نبودند، اما حاضر نشده تا یکبار دیگر زندگی خود و دخترش را قربانی اعتماد به مردی دیگر بکند.

اما حالا یونان برای او و دختر شش ساله‌اش، سرآغاز فصل جدیدی از مصیبت‌هاست. روژان از اینکه دخترش نتواند تا سال آینده تحصیل در مدرسه را آغاز کند، نگران است. او می‌گوید که کمپ‌ها برای کودکان و مخصوصاً دختربچه‌ها به شدت ناامن است و آنها هیچ تفریح و سرگرمی ندارند.

روژان از افسوس‌هایی که هرگز از ذهنش نمی‌روند، برایم می‌گوید و از این تصمیم که شاید هرگز حقیقت زندگی‌اش را به دخترش نگوید. او می‌گوید از اینکه زندگی دخترش را این طور به مخاطره انداخته است، عذاب وجدان دارد و با گریه می گوید که چاره‌ای جز این نداشته: «یا باید در عراق می‌ماندم و کشته می‌شدم و یا اینکه فرار کنم». او دخترش را با خودش آورده است، چون به باور او آینده‌ای که در انتظار او بوده، چیزی جدا از زندگی بقیه زنان در عراق نیست.

اما روژان مدام بین گریه‌هایش می‌گوید که شاید دخترش روزی با شنیدن داستان او ترکش کند و هرگز او را نبخشد.

روژان از من می‌خواهد که داستان زندگی‌اش را برای زنان جوان بنویسم، چرا که می‌خواهد آنها بدانند که چطور جامعه و انتظارات دیگران زندگی‌اش را از او گرفت.

در پایان باید اشاره کنم که روزهای زیادی درگیر روایت‌های روژان بودم. داستانش را نوشتم، درست همان‌طور که او خواسته بود. اما نتوانستم انتهایی برای آن تصور کنم. تنها دوست داشتم در انتها دو زن را ببینم که در انتخاب سرنوشتشان آزاد هستند. و برای انتخاب‌هایی که در زندگی داشته‌اند، هرگز شرمسار و خجالت‌زده نیستند. من داستان روژان و دخترش را با امید به آزادی برای همه زنان با شما به اشتراک می‌گذارم تا در هر جای جهان که هستید از «روژان»ها حمایت کنید.

تصویر، از آرشیو است

آبان
۹
۱۳۹۸
خشونت خانگی و پناهندگی/ روایت «ماریه»
آبان ۹ ۱۳۹۸
تجربه ها و خاطره ها
۰
,
24Chira-articleLarge
image_pdfimage_print

سوما نگهداری‌نیا، در این مجموعه، روایات زنان پناهجویی را به اشتراک می‌گذارد که در مسیر پناهجویی قربانی خشونت خانگی شده‌اند:

روایت اول، «ماریه»

با دست‌های لاغر و بی‌جان مدام گوشه پیراهنش را مچاله می‌کند. نگاهش به زمین خیره مانده، حرف نمی‌زند، گوشه پایین چشم راستش پاره شده است، خون تمام صورتش را پوشانده اما بی‌توجه به دکتر و پرستارهایی که با عجله در اطرافش می‌چرخند، او جایی درون خودش گیر افتاده. زمستان است. من به دنبال لباس گرمی برای بچه‌ها، راهروهای بیمارستان را می‌گردم. ماریه در ناچاری‌اش غوطه‌ور است. من از پرستارها کمک می‌خواهم تا دخترها را آرام کنند. ماریه بی آنکه بی‌قراری کند یا حتی ترسیده باشد، به اشک‌های آنها زل زده…

ماریه، ۱۷ ساله و اهل کابل است و تنها سه روز بعد از زایمان دومین دخترش از راه قاچاق به ترکیه آمده است. برایم گفته بود که دومین ماه از زمستان چهار سال قبل همسرش تصمیم می‌گیرد از افغانستان خارج شود و با وجود اینکه ماریه هنوز دوران نقاهت بعد از زایمان را سپری می‌کرده، اما به اجبار او، نوزاد و دختر یک سال و نیمه‌اش راهی کوهستان شده‌اند. در مسیر رسیدن به ترکیه چندین بار فکر کرده بود نوزادش از سرما مرده است. ماریه از شیونش در برف کوه‌های ترکیه و از ترس‌هایش در دریای اژه برایم گفته بود و از اینکه چطور کولاک آن سال را تنها به امید رسیدن به زندگی بهتری برای دخترهایش پشت سر گذاشته است.

به پاهای دو دختر بچه کوچک نگاه می‌کنم که از انفجارهای انتحاری کابل گریخته‌اند و حالا در راهروهای بیمارستانی در ترکیه انگار که هرگز سرمای زمستان آن سال را پشت سر نگذاشته باشند، هنوز می‌لرزند…

ماریه همراه دو دخترش سه بار دریای اژه را تا نیمه رفته بود و از میانه راه، پلیس ترکیه آنها را بازداشت کرده و باز پس فرستاده بود. حالا چهار سال است که او و دو دخترش در زیر زمین خانه‌ای قدیمی روزگار می‌گذراندند. همسرش به ماریه و دخترها اجازه نمی‌داد از خانه خارج شوند. ماریه می‌گفت نه دوستی دارد نه حتی بعد از گذشت چهار سال قادر است به ترکی حرف بزند. با این حال می‌گفت که هنوز امیدوار است بتواند در اروپا زندگی بهتری برای دخترانش بسازد. ماریه در خانواده‌ای به دنیا آمده بود که تحصیل برای دخترها  ممنوع بود، به همین خاطر او و پنج خواهرش سواد خواندن و نوشتن نداشتند. اما او می‌خواست دخترهایش امکان تحصیل داشته باشند و مثل یک زن آزاد زندگی کنند؛ چیزی که ماریه تعریف درستی از آن نداشت، با این حال خیالش را برای دخترها در سر می‌پروراند.

من از ماریه خواستم از تصویری که از خودش در آینده دارد برایم صحبت کند اما او در جواب گفت که برای او افغانستان، ترکیه و اروپا فرقی با هم ندارند و زندگی‌اش بهرحال در اتاقی خواهد گذشت تا اینکه روزی به پایان برسد.

گذر عمری ۱۷ ساله برای ماریه و شاید بسیاری دیگر از زنان و دختران جهان کافیست تا جان‌شان تلخ شود؛ با این حال ماریه در تاریکی قدمی برداشته بود، تنها به امید روزگاری بهتر برای دو دختربچه‌ای که او به این جهان آورده بود.

*تصویر، تزئینی است و از وب‌سایت نیویورک‌تایمز برداشته شده است.

مهر
۱۷
۱۳۹۸
در هفده سالگی مورد تجاوز نامزدم قرار گرفتم تا نتوانم نامزدی را به هم بزنم
مهر ۱۷ ۱۳۹۸
تجربه ها و خاطره ها
۰

Rape
image_pdfimage_print

من اسمم رها است و سی و یک سال سن دارم و این تجربه من از یک خشونت خانگی است. از تجاوز جنسی نامزدم:

وقتی دبیرستان را تمام کردم به اجبار خانواده به نامزدی مردی که ۹ سال از من بزرگتر بود، در آمدم. فقط ۱۷سال داشتم و هیچ چیز از زندگی نمی‌دانستم. خانواده‌ام هم کاملاً سنتی و متعصب بودند و به زور نامزدم کردند و صیغه محرمیت را خواندند. در طول نامزدی متوجه خشونت نامزدم شدم؛ چه لفظی چه جسمی. دو بار مرا کتک زد، یک بار چون با هم به خرید رفتیم و مبلغ ۵۰ هزار تومن از جیبش گم شد و یک بار هم در نامزدی خواهرش که همه می‌رقصیدند، من هم همراه آن‌ها شدم، ولی میان جمع دست رویم بلند کرد.

به خانواده‌ام گفتم که او را نمی‌خواهم، ولی به اجبار راضی‌ام کردند. با خریدن طلا و غیره. خودش یک روز به خانه‌مان آمد. تنها بودم و ما محرم بودیم و به همین دلیل به خودش اجازه داد به یک دختر ۱۷ ساله دست‌درازی کند. با کتک و گریه لختم کرد و باکرگی‌ام را از من گرفت و بعد پیروزمندانه گفت «دیگر نمی‌توانی به هم بزنی و ماه دیگر هم برایت عروسی می‌گیرم. وحشتناک‌ترین روز عمرم بود؛ یک تجاوز واقعی و من دچار افسردگی شده بودم.

بالاخره توانستم طلاق بگیرم.

چند ماه بعد از جدایی پلاک زنجیر طلایم را ک هدیه برادرم بود، فروختم و به کمک دوستم که جریان را می‌دانست، ترمیم بکارت انجام دادم و فکر می‌کردم ماجرا همین‌جا تمام شده است. بعد نشستم به درس خواندن و در دانشگاه دولتی، در یک رشته خوب با رتبه عالی قبول شدم و به دانشگاه رفتم. دنیایم بازتر شده بود. خواستگارهایم را در دانشگاه به خاطر نامزدی و مشکل بکارتم رد می‌کردم. نمی‌گویم هیچ‌گاه عاشق نشدم، اتفاقاً عاشق شدم و سکوت کردم چون در ذهنم این‌طوری جا افتاده بود که به خاطر مشکلم هرگز نخواهم توانست ازدواج کنم. چون در دانشگاه برایم روشن شد ک چه خبط بزرگی کردم و البته جبران ناپذیر. مدت‌ها گذشت و برای خانواده‌ام سؤال شد که چرا ازدواج نمی‌کنم. و من دائم می‌گفتم که آدم سخت گیری هستم و همین. تا اینکه برادر شوهر همان دوستم که برای عمل ترمیم بکارت به همراهم آمد، از من خواستگاری کرد. دوستم، ماجرا را به همسرش گفته بود. نمی‌دانم چرا. قبل از خواستگاری به محل کارم آمدند و با هم صحبت کردیم.

و گفتند که این جریان بین خودمان خواهد ماند، چرا که ما به تو علاقمندیم. ناگفته نماند که برادر شوهرم قبل از آن خیلی سعی می‌کرد با من رابطه داشته باشد، البته قبل از این که به خواستگاری بیایند، ولی بعد بهم گفت از این به بعد بهت چشم ندارم و تو مثل خواهرمی. من هم با حماقت تمام قبول کردم و به خواستگاری آمدند و من جواب مثبت دادم. در طول نامزدی‌ام مشکلاتی از طرف خانواده‌شان برایم پیش آمد. هر بار یک دروغ، یک تهمت، یک آزار و …

نامزدم ولی دوستم داشت و ازم دفاع می‌کرد. تا این که خواهر نامزدم که متأهل بود سعی می‌کرد با برادرم رابطه برقرار کند. برادرم نیز پاسخ منفی به او زد و او هم که فهمیده بود به کاهدان زده، تهدید کرد که نمی‌”ذارد این وصلت سر بگیرد. از طرفی، همسرش، پیام‌های او به برادرم را خوانده بود و به خانواده تهدید کرده بود که یا این وصلت را به هم می‌زنید یا من دختر شما را طلاق خواهم داد. خانواده‌اش به این دلیل تصمیم گرفتند که وصلت من و نامزدم سر نگیرد. اما ما هم را دوست داشتیم و می‌خواستیم. من هم گفتم بدون نامزدم می‌میرم چون عاشقش هستم. یک روز برادرش آمد گفت «جدا شو». مخالفت کردم. گفت «باشه. پس ما می‌بریمت پزشکی قانونی و قضیه ترمیم بکارتت رو همه می‌فهمند.» دنیا روی سرم خراب شد. خانواده‌ام اگر می‌فهمیدند، راهی جز خودکشی نداشتم و از این طریق مجبورم کردند به جدایی‌. به نامزدم هم گفتند این دختر ترمیم کرده و او هم پس کشید با این حرف! و من موندم و یک دنیا حسرت…

دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. مدت‌ها با این افکار زندگی کرده‌ام. برای ازدواج با او، همه چیز را به وی خواهم گفت. اگر می‌خواهد، بخواهد، اگر نه، نخواهد.

Photo: Rape/news.com.au

مهر
۱
۱۳۹۸
روایت یک دوجنس‌گرای ایرانی از خشونت خانگی
مهر ۱ ۱۳۹۸
تجربه ها و خاطره ها
۰

WhatsApp Image 2019-09-23 at 16.23.44
image_pdfimage_print

امروز بیست و سوم سپتامبر، برابر با یکم مهرماه، روز جهانی مشاهده‌پذیری دوجنس‌گرایان است. به همین مناسبت، روایت زیر توسط یکی از مخاطبان و همراهان خانه امن فرستاده شده که حکایت از تفاوت نوع خشونت خانگی‌ای دارد که دوجنس‌گرایان نسبت به دیگران متحمل می‌شوند:

«من یک دختر دوجنس‌گرای ساکن ایران هستم و این روایت خلاصه و کوتاه من است از خشونتی که در رابطه با شریک عاطفی و جنسی‌ام به عنوان یک دوجنس‌گرا مشاهده کرده‌ام و البته خشونت‌هایی که از جانب دیگران و در اجتماع دوستان همجنسگرایم به خاطر گرایش جنسی‌ام متحمل شده‌ام.

زمانی با دختری در ارتباط بودم که یکی از مشخصه‌های اصلی رفتاری‌اش، بدبینی بسیار شدید بود. رابطه ما قبل از این که بتوانیم در یک شهر با هم زندگی کنیم، یک رابطه از راه دور بود. این بدبینی به قدری زیاد بود که ما نتوانستیم با هم ادامه دهیم. بدبینی او به شکلی بود که اگر من برای مثال تماس یا پیام‌هایش را دیرتر جواب می‌دادم، همیشه متهم می‌شدم به این که «تو حتماً داشتی با یک پسر حرف می‌زدی» یا «در کنار من با یک پسر هم در ارتباطی». همیشه هم این پرسش برایم پیش می‌آمد که اگر می‌خواستم دروغ بگویم یا خیانت کنم، چرا نمی‌توانستم در تصورات و توهمات او با یک دختر دیگر این کار را بکنم؟ و پاسخم به خودم مشخص بود: چون دوجنس‌گرا بودم!

این تجربه را بارها در زندگی شخصی‌ام داشته‌ام.

یک مورد دیگر از خشونتی که از اجتماع خودمان می‌بینم این است که همیشه به عنوان یک دوجنس‌گرا مورد این پرسش واقع شده‌ام که «آیا یک دوجنس‌گرای واقعی هستی یا چون هم‌جنس‌گرایی هم مُد شده، خودت را می‌خواهی دوجنس‌گرا بدانی؟»

بارها این تجربه داشتم که وقتی در یک برهه از زندگی‌ام با یک مرد در ارتباط بودم و به جمع دوستانمان که از دگرباشان بودند وارد می‌شدم، به شوخی می‌گفتند «این تازه استریت شده آمده». و من همیشه برایم عذاب‌آور بود که خودم را استریت نمی‌دانستم و نیستم. فقط دوجنس‌گرا هستم و در آن برهه به یک غیرهم‌جنس تمایل داشتم. به همین دلیل، در آن برهه بسیاری از دوستانم را در این اجتماع از دست دادم و من را از خودشان نمی‌دانستند. منظورم کسانی است که خودشان را هم‌جنس‌گرا می‌دانند.

من هنوز بعد از دو سال و رابطه‌ای که با یک غیرهم‌جنس داشتم، از جمع‌ها و اجتماع دگرباشان رانده شده‌ام و هنوز وقتی وارد جایی می‌شوم این حرف‌ها را درباره خودم می‌شنوم.

یک بار دیگر که البته یک بار هم اتفاق نیفتاد این بود که از پارتنرم به خاطر تفاوت‌هایمان این را شنیدم که «تو که دوجنس‌گرا هستی و دو روز دیگر ازدواج می‌کنی و می‌روی سراغ زندگی‌ات. این منم که تنها می‌مانم.»

این جمله را بارها به عنوان دوجنس‌گرا شنیده‌ام که برای آینده من به عنوان یک دوجنس‌گرا تصمیم می‌گیرند که من بالاخره ازدواج خواهم کرد یا نه.

آخرین موردی که می‌توانم به آن اشاره کنم، اتفاقی است که بین من و یکی از همکاران مردم افتاد. کسی که فکر می‌کردم نسبت به این مسائل دید بازی دارد و مدافع حقوق زنان نیز هست. یادم می‌آید که یک بار شروع به تلاش برای ایجاد یک رابطه فیزیکی بینمان کرد و من که اصلاً هیچ تمایلی و هیچ تصوری از این مسئله نداشتم، آن‌جا را ترک کردم. بعدتر، به او گفتم که به هیچ وجه از کاری که کرده و اتفاقی که افتاده خوشحال نیستم و چیزی که شنیدم این بود که «خودت گفتی دوجنس‌گرایی و خودت بودی که شروع کردی به من نزدیک شدن». برایم این همه تکیه به دوجنس‌گراییم و این که بهانه تعرضات و خشونت‌های دیگران شود، چیز جدیدی نیست، اما هر بار شوکه‌کننده و ناراحت‌کننده است و فکر می‌کنم که این تجربه‌ها برای بسیاری از دوجنس‌گرایان، اگر نتوانیم بگوییم همه‌شان، مشترک است.»

تصویر، نقاشی توسط شخص راوی است که به انتخاب وی در این مطلب قرار گرفته است.

تیر
۱۴
۱۳۹۶
مادرم سیگار را روی دستم خاموش می‌کرد
تیر ۱۴ ۱۳۹۶
تجربه ها و خاطره ها
۰
, ,
Toned closeup portrait of beautiful girl with big sad eyes
image_pdfimage_print

Photo: KatyaShut/Bigstockphoto.com

معنی سوختن با آتش سیگار را می‌دانید؟ من می‌دانم. وقتی خیلی کوچک بودم مادرم هر وقت عصبانی می‌شد سیگارش را روی تن من خاموش می‌کرد و پدرم سکوت می کرد.

ما در یکی از خیابان های نظام آباد می‌نشستیم و یک زندگی معمولی داشتیم. مادرم تا وقتی عصبانی نمی‌شد یک مادر معمولی بود ولی وقتی عصبانی می‌شد سیگارش را روی تن من خاموش می‌کرد و حالا که من یک زن چهل ساله هستم روی دست‌ها ، پاها ، شکم و حتی باسنم آثار سوختگی معلوم است.

اولین بار، یک روز که توی کوچه لی‌لی بازی می کردم مادرم چند بار من را صدا کرد و من که سرخوش بازی بودم توجهی نکردم. نمی‌دانم چند ساله بودم ولی مدرسه نمی‌رفتم البته مادرم قبل از آن روز، چند بارمن را کتک زده بود ولی آن روز آمد توی کوچه، جلوی دوستانم یک کشیده محکم توی گوشم زد ومن را کشان‌کشان به داخل خانه برد.

سیگارش توی جا سیگاری بود. فکر می‌کردم همین الان دستم از جا کنده می‌شود. چند پک محکم به سیگار زد و سیگار را پشت دستم خاموش کرد و با فریاد تکرار می کرد:«آخرین بارت باشه که صدات می‌کنم دیر جواب می‌دی.»

درست به خاطر دارم که یک باره تمام تنم آتش گرفت. انگارسیگار را روی همه تنم خاموش کرده بود. فرار کردم تو راه پله پشت بام تا صدای گریه‌ام دوباره عصبانی‌اش نکند. می سوختم و نمی دانستم چکار کنم. آرزو می کردم کاش بابا زود برگردد ولی انگار زمان دیر می گذشت. صدای در را که شنیدم از پله ها دوان دوان پایین رفتم. پدرم صورت ورم کرده از گریه ام را دید و فکر کرد دوباره مادر کتکم زده است ولی وقتی دست سوخته‌ام را دید بغلم کرد و من را به درمانگاه رساند.

این اولین بار بود ولی آخرین بار نبود. بعد ازهر بار که مادر سیگارش را روی تن من خاموش می‌کرد او نیز سکوت می‌کرد. سکوتی که من نفهمیدم از ترس بود یا هر چیز دیگری ولی دیگر پدر را هم دوست نداشتم.

از آن به بعد تا دوم راهنمایی اگر سیر بودم وغذا نمی‌خوردم یا نمره متوسطی می گرفتم، روپوش مدرسه‌ام لک می شد و یا دلایلی چون این، جا سیگاری مادر من بودم.

من بزرگ شدم و داغ نفرت از پدر و مادرروی دلم تلنبارشده است اگر چه امروز خودم مادرم و مترجم زبان انگلیسی هستم. بعد از استقلال مالی هرگز به آن خانه برنگشتم. همسرم همیشه جای زخم‌هایم را نوازش می‌کند ولی من توان بخشیدن مادر و پدرم را ندارم.

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

پدرم چندین بار به در خانه‌ام آمده یا تلفن زده و با همسرم صحبت کرده است ولی به همسرم گفته‌ام که حتی خبراین پیغام ، پسغام‌ها را برای من نیاورد وقتی که هنوز مجبورم برای پنهان کردن دست هایم در زمان کار دست‌کش بپوشم و آن ها را پنهان کنم.

حالا که خودم مادرم گیج‌تر از گذشته هستم که چطور یک مادر می تواند با دخترش اینطور رفتار کند. هر چند که روانشناسم درباره انواع و اقسام بیماری هایی که مادر احتمالا به یکی از آن ها مبتلا بوده برایم توضیح داده ولی همچنان بار آن روزها و کابوس‌های شبانه آن روی دوشم سنگینی می‌کند.

شخصیت ضد اجتماعی او که همه خانواده را از دور ما دور کرده بود و من پس ازترک آن خانه لعنتی بود که توانستم پدر بزرگ و مادر بزرگ‌هایم را ببینم و بفهمم عمه و خاله و فامیلی داشتم که از دست او به امان آمده بودند ولی هیچکدام فکر نمی‌کردند که رفتارهای مادرم تا جایی عمق پیدا کرده که دخترش را بسوزاند.

اما آنچه من را ترغیب به نوشتن تجربه ام ازخشونت خانگی کرد تنها گفتن یک داستان یا مظلوم نمایی نبود بلکه هدف من چرایی سکوت افرادی بود که دیدند و حرفی نزدند.

روز اولی که پدرم من را درمانگاه رساند و پزشکی که سکوت کرد و گزارش نداد و روز‌های دیگری که اگر جای سوختگی عفونت می‌کرد یا دیرتر خوب می‌شد و هر بار پدرم من را برای پانسمان یا دارویی به یک مرکز درمانی می‌رساند چرا هیچ پرستار یا حتی داروخانه‌ای محل از من به پلیس یا مرکزی که من را حمایت کند گزارش نداد؟

از معلم هایی که سال ها هر کدام به یک شکل می دانستند که من تحت شکنجه جسمی و روحی هستم چرا هیچکدام برای نجات من اقدام نکردند و نهایت حساسیتشان صحبت با پدرم و سکوت بود. همسایه‌های ما می‌دانستند ولی در نهایت از مادرم دوری می‌کردند و همچنان خانه برای من مثل قبرستان باقی ماند.

من از قانون صحبت می‌کنم که بعدها فهمیدم مراکز درمانی و آموزشی و حتی مردم عادی را موظف نکرده که چنانچه شاهد کودک‌آزاری هستند به مراکز حمایتی یا پلیس گزارش دهند ویا وجود مکان هایی که ازافرادی چون من برای توقف خشونت حمایت کنند.

من از مسوولیت اجتماعی برای کمک به کودکان و یا حتی زنانی که خشونت خانگی را تجربه می کنند صحبت می‌کنم و اینکه تک تک ما در برابر این قبیل اتفاقات مسئول هستیم. مسئول تا از دولت، معلم، پزشک و خودمان سوال کنیم که چرا همچنان قوانین مناسبی برای کنترل خشونت خانگی نداریم.

خرداد
۱۹
۱۳۹۶
لاله خانم شبیه مادرم نبود
خرداد ۱۹ ۱۳۹۶
تجربه ها و خاطره ها
۳
,
Photo: aastock/bigstockphoto.com
image_pdfimage_print

Photo: aastock/bigstockphoto.com

قضاوت نمی‌کنم که درباره مادر و پدرم که با قصد ونیت مرا نخواستند یا ناچار بودند ولی چرا همواره درباره خشونت می‌نویسید زندگی من حکایت خوبی و محبت بی‌دریغ زن و مردی است که مرا به فرزندی قبول کردند.

اسمی که در قنداق من روی برگه کوچکی نوشته شده بود معصومه بود بدون نام فامیل که قبل از نماز صبح پشت در مسجدی رها شده بودم. حتما مادرم آن نزدیکی‌ها ماند تا یک نفر من را پیدا کند.

یک نفر من را پیدا کرد و بعد از نمی‌دانم چند روز و چه مراحلی به شیرخوارگاه سپرده شدم. نمی‌دانم آن روزهای بلاتکلیفی گشنه مانده بودم یا نه؟ نمی دانم از بی‌مادری ترسیده بودم یا نه ولی تا پنج سالگی بارها و بارها، روزهای ممتد و طولانی از ترس و تنهایی گریه می‌کردم و دلم می‌خواست مادری داشته باشم و پدری.

در ذهن کوچک من مادرم صورت گرد داشت که همیشه می‌خندید با موهای بلند قهوه‌ای و پدرم مردی بود قد بلند که من را با خودش پارک می‌برد. مادرم من را روی تاب هول می‌داد و هیچ کدام از آن‌ها من را دعوا نمی کردند.

من دخترکی لاغر بودم و همیشه مریض که حوصله بازی و نقاشی با بقیه بچه‌های بهزیستی را نداشتم. گوشه‌گیر که آماده گریه برای هر اتفاقی بودم‌. در همان سن کم به خودم می‌گفتم حتما مادرم من را دوست داشته و من را سر راه نگذاشته و حتما من را گم کرده است و سر این موضوع با دختربچه‌های هم سرنوشتم دعوا می‌کردم و زارزار گریه می‌کردم که مادرم من را جا گذاشته است و حالا به دنبال من می گردد.

مدرسه نرفته بودم که چشم‌های کنجکاو خانمی مرتب من را نگاه می کرد. شکل مادری که در ذهن داشتم نبود. قدش کوتاه بود و موهایش قهوه‌ای نبود. لب‌هایش قرمز بود و گاه گاهی با یک آقایی من را نگاه می‌کرد و حتی دو بار با من حرف زد. اسمش لاله بود و من به لاله خانم گفتم که من گم شده‌ام و مادرم من را دوست داشته است. لاله خانم هم همیشه می گفت که حتما همینطور است و همه مادرهایی که بچه هایشان اینجا هستند حتما بچه‌هایشان را گم کرده‌اند.

لاله خانم شبیه مادرم نبود

یک روز لاله خانم با یک عروسک مو قهوه‌ای نزدیک من آمد و گفت اگر مادرت تو را گم کرده است دوست داری که من پیدایت کنم و بشوم مادر دومت؟ من دلم مامان خودم را می خواست ولی فکر کردم حتما مادرم او را فرستاده و او نمی‌خواهد به من بگوید.

لاله خانم گفت: «اگر قبول کنی دیگه دل مامانت برای تو شور نمی‌زنه و خیالت راحت می‌شه» و یادم نیست که چند روز و شب شد تا لاله خانم دست من را گرفت و برای همیشه از بهزیستی برد. آن روزهای اول خانه مادر لاله خانم بودیم و یک عالم خانم و آقا می‌آمدند و برای من کادو می‌آوردند. خوشحال بودم که مادرم لاله جان را برای بردن من فرستاده است تا اینکه یک روز سوار یک هواپیمای خیلی بزرگ شدیم و آنقدر توی آن نشستیم که من گریه‌ام گرفت و فکر کردم که چقدر خانه لاله جان دور است.

از پرنده سفید که پیاده شدیم اون آقایی که قبلا به من در بهزیستی نگاه کرده بود پشت یک میله‌هایی ایستاده بود با سه تا پسر بچه که موهایشان مثل لاله جان قهوه ای نبود و چشم هایشان هم مثل لاله جان بود و من را با تعجب نگاه می کردند. آقا سر من را بوسید و پسرها به من عروسک‌های خوشگل دادند ولی من درست حرف‌های پسر بچه‌ها را نمی‌فهمیدم .

خانه آن ها شکل  خیابان‌های اطراف بهزیستی نبود و لاله جان و آن مرد به پسر بچه ها گفتند که معصومه را مادرش و از قلب ما فرستاده تا او همیشه توی قلب ما بماند و مثل خواهر شما باشد. لاله جان گفت که من چه اسمی دوست دارم و من فوری گفتم نیکی چون نیکی اسم دوستم بود که تختش کنار تخت من بود و من از آن زمان شدم نیکی.

از اول لاله خانم مادرم بود

چند روز دیگر تولد بیست سالگی من است و من در یکی از شهرهای کانادا زندگی می‌کنم‌. در یکی از بهترین دانشگاه‌ها دانشجو هستم و سه برادر بزرگترم در شهرهای مختلف دانشگاه می‌روند. لاله را مادر و آن آقا را پدر صدا می‌کنم. در تمام این سال‌ها همه محبت و امکانات را داشتم. به خوبی سنتور می‌زنم و به خوبی شنا می‌کنم. مادرم کار می کرد و تا سه سال پرستار تمام وقت داشتم و پدرم در تمام روزهایی که کلاس شنا و سنتور می‌رفتم کنار من نشسته بود.

بهترین مدرسه‌ها و امکانات در اختیار من بود و من فکر می‌کنم که از اول لاله خانم مادرم بود و آن آقا پدرم و هیچوقت مادرم من را گم نکرده بود. من فکر می کنم که برای نفی خشونت لازم نیست که همواره از خشونت بنویسید و گاهی لازم است که درباره آدم‌هایی که در دل و ذهن و باور و عمل جز مهر به انسان های اطراف خود هدیه نمی‌دهند نیز بنویسید.

اردیبهشت
۲۱
۱۳۹۶
مادرم از رفتار دوست‌پسرش با من خبر نداشت
اردیبهشت ۲۱ ۱۳۹۶
تجربه ها و خاطره ها
۰
,
strong facial expression concept - young frightened woman portrait with worried emotion on her face
image_pdfimage_print

Photo: Maksim Toome/bigstockphoto.com

برگردان: نازیلا روح‌بخش

۱۱ ساله بودم که دوست‌پسر مادرم به خانه ما نقل مکان کرد. اوایل خیلی خوشحال بودم چون مادرم افسرده بود و الکل زیاد مصرف می‌کرد. فکر می‌کردم با آمدن دوست‌پسر مادرم به خانه ما، مادرم خوشحال خواهد شد. اوایل دوست‌پسر مادرم با من خوب بود. برای من هدیه می‌گرفت، اما بعد از مدتی کلا دیگر به من توجهی نمی‌کرد. بعد از مدتی شروع به انجام کارهایی کرد که من را خیلی عصبی می‌کرد، مثلا هرگاه با او در خانه تنها بودم لخت و عریان می‌گشت و از من می‌خواست که بدنش را لمس کنم. اوایل سعی می‌کردم که به او توجه نکنم اما به مرور زمان نتوانستم و می‌ترسیدم که بگویم دست از کارهایش بردارد.

نمی‌دانستم چطور باید مادرم را در جریان این اتفاق‌ها بگذارم، حتی نمی‌دانستم چه باید بگویم. ۱۳ ساله بودم که یک روز دعوا و جر و بحث بدی با مادرم کردم فقط به این خاطر که به مادرم گفتم از دوست پسرش متنفر هستم و مادرم خیلی عصبانی شد. سپس به مادرم گفتم که وقتی خانه نیست دوست پسرش سعی می‌کند من را لمس کند. ابتدا مادرم باور نکرد و گفت که واقعیت ندارد و دارم غلو می‌کنم، سپس سرزنشم کرد که باید در خانه لباس‌های پوشیده‌تری بپوشم. حس این‌که مادرم اهمیتی به من نمی‌دهد و دوست پسرش را برای رفتارش سرزنش نمی‌کند من را خیلی رنجاند. این‌طور به‌نظرم آمد که مادرم من را مقصر می‌داند. بعد از آن بود که سعی کردم کم‌تر خانه بروم و شب‌ها خانه دوستانم بمانم. به دوستانم می‌گفتم که از دوست‌پسر مادرم متنفرم اما خجالت می‌کشیدم که بگویم که مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفته‌ام. گاهی مادرم می‌گفت که باید خانه بمانم و بیرون نروم اما معمولا از روی استرس و مصرف بالای الکل متوجه رفت و آمد من نمی‌شد.

دیگر نمی‌توانستم برخوردی که در خانه با من می‌شد را تحمل کنم. گاهی اوقات با بقیه بچه‌ها در یکی از ساختمان‌های خالی داخل شهر می‌خوابیدم، گاهی هم خانه دوستانم می‌ماندم. وقتم را با مردهای بزرگ‌تر از خودم می‌گذراندم، با تعدادی از آن‌ها هم رابطه داشتم که بیش‌تر به این دلیل بود که یک احساس نیاز به حمایت داشتم و همین‌طور جایی برای خواب لازم داشتم و هیچ پولی هم نداشتم. گاهی خانه هم می‌رفتم اما زمان آن‌جا خیلی سخت می‌گذشت، دوست‌پسر مادرم خیلی بی ادبانه با من برخورد می‌کرد. مثلا به من می‌گفت: «به‌به دختره بدکاره اینجاست». سعی می‌کردم که مدرسه بروم اما به مرور با مصرف مواد مخدر بین من و دوستانم فاصله افتاد. این باعث شد که مدرسه رفتن هم برایم سخت شود. تمام مدت عصبانی بودم کوچک‌ترین بهانه باعث می‌شد که عصبانی بشوم و داد و فریاد کنم یا از مردم فاصله بگیرم. هیچ چیزی در زندگی برایم معنی و ارزش نداشت. از خودم متنفر بودم و مطمئن نبودم که آیا برای مادرم ارزشی دارم یا نه. یک روز در مصرف مواد زیاده‌روی کردم و یکی آمبولانس خبر کرد که من را به بیمارستان بردند. از بیمارستان به مادرم خبر دادند و مادرم از این خبر خیلی ناراحت شد اما وقتی برگشتم خانه چیزی تغییر نکرد.

اوایل دوست نداشتم که با مددکاران صحبت کنم، می‌ترسیدم که آن‌ها به پلیس خبر بدهند و من را به خانه برگردانند. اما حقیقت این است که آن‌ها خیلی مهربان بودند، کمکم کردند که جایی در پناهگاه پیدا کنم. آن‌ها وضعیت من را به انجمن حمایت از کودکان خبر دادند و من مجبور شدم که با کارشناس‌های آن‌ها ملاقات کنم. آن‌ها از من پرسیدند که چرا تمایلی برای رفتن به خانه ندارم و من علت را حضور دوست‌پسر مادرم در خانه بیان کردم. آن‌ها سوال‌های بیش‌تری درباره رابطه من و دوست‌پسر مادرم پرسیدند و من مجبور شدم که حقیقت را بگویم. به آن‌ها گفتم که دوست‌پسر مادرم سعی می‌کرد که بدن من را لمس کند. خانم کار‌شناس زن خوبی بود، به من گفت که با مادرم صحبت خواهد کرد. در این فاصله قرار شد که من در پناهگاه باشم. تمام بچه‌های پناهگاه با هم تلویزیون تماشا می‌کردند و هر کدام مشکل خودش را داشت. برای همین خیلی حس غریبی نمی‌کردم. اگر کسی ناراحتی یا استرس داشت معمولا یکی از کارکنان آن‌جا می‌آمد و حالش را می‌پرسید.

مادرم بایستی به حرف مددکاران گوش کرده باشد چون تصمیم گرفت که از دوست‌پسرش درخواست کند که از خانه ما بیرون برود. مددکار گفت دوست‌پسر مادرم به خاطر کاری که با من کرده جریمه خواهد شد و پلیس هم پیگیر مورد پیش آمده است و می‌خواهد که اطلاعات بیش‌تری از ما بگیرد. برای یک مدت همه چیز در خانه بین من و مادرم خوب بود، اما ته دلم حس می‌کردم که این وضعیت موقتی خواهد بود و به زودی مادرم مصرف الکل را شروع می‌کند و دوست‌پسرش را برمی‌گرداند و همین‌طور هم شد. وقتی پلیس درباره سوءرفتار دوست‌پسر مادرم از من بازجویی کرد، از ترس او هیچی نتوانستم به پلیس بگویم.

در ۱۵ سالگی من را فرستادند که با یک خانواده جدید زندگی کنم. اوایل سر پدر و مادر خوانده‌ام فریاد می‌کشیدم و دوست نداشتم که با آن‌ها صحبت کنم. فکر کنم برای این بود که به آن‌ها و زندگی نرمالی که داشتند حسادت می‌کردم و می‌خواستم ناراحتی و عصبانیتم را سر یکی خالی کنم. یک مدت طول کشید تا توانستم به خانواده جدیدم عادت کنم. آن‌ها خیلی خوب هستند، بچه‌های بزرگی دارند که با آن‌ها زندگی نمی‌کنند. آن‌ها در تکالیف مدرسه به من کمک می‌کنند، بریام خرید می‌کنند، حتی اجازه می‌دهند دوستانم را هروقت خواستم به خانه دعوت کنم. در واقع با من مثل یک پدر و مادر واقعی برخورد می‌کنند و واقعا به من اهمیت می‌دهند حتی شرایط را فراهم می‌کنند که مادرم را هم ببینم.

مادرم این‌روز‌ها می‌گوید که خیلی متاسف است که به‌خاطر مشکلات او من صدمه دیدم، این حرف باعث شد که من احساس بهتری کنم. حقیقت این است که من از عکس‌العمل‌ها و برخوردهای مادرم بیش‌تر از رفتارهای دوست‌پسرش صدمه دیدم. بی‌تفاوتی مادرم به مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتن من، صدمه روحی شدیدی به من زد. او مادر من بود و من انتظار داشتم که از من مراقبت کند. من از دوست‌پسر مادرم به‌خاطر کاری که با من کرده متنفرم و نمی‌خواهم دوباره او را ببینم. اما فکر می‌کنم رابطه من و مادرم در حال بهتر شدن است. شرایط زندگی من خیلی بهتر شده هرچند هنوز به‌خاطر اتفاق‌هایی که افتاده ناراحت و گیج هستم. من دیگر مواد مصرف نمی‌کنم، و دیدم الکل چه بلایی سر مادرم آورده است؛ برای همین سعی می‌کنم زندگی‌‌ام را سامان بدهم، در مدرسه نمره‌های خوب بگیرم تا بتوانم دانشگاه بروم.

منبع:

Bursting the Bubble

خانه امن: این پنج داستان با موضوع خشونت خانگی را جوانان روایت کرده‌اند.

اردیبهشت
۱
۱۳۹۶
داستان رز لیلیان : با برادرم رو در رو شدم
اردیبهشت ۱ ۱۳۹۶
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , ,
Photo: Kasia Bialasiewicz/bigstockphoto.com
image_pdfimage_print

Photo: Kasia Bialasiewicz/bigstockphoto.com

برگردان: میترا پهلوان

سواستفاده جنسی برادرم از من تاثیرات منفی زیادی داشت. حتی در مراحلی روانکاوهایم باور نمی کردند که من مورد خشونت جنسی قرار گرفته‌ام.

تجربه‌های دوران کودکی‌ام

آیا آدم‌هایی که در زندگی‌ام بوده‌اند را بخشیده‌ام؟ بله، اکثر آنها را بخشیده‌ام اما هنوز قسمتی از گذشته‌ام هست که باید با آن کنار بیایم. دورانی که با این روزها بسیار متفاوت بودند.

مادر و پدرم هر دو تاثیر زیادی بر زندگی من داشتند. آنها باور داشتند که بچه‌ها باید به والدینشان و همه بزرگترها احترام بگذارند. هیچ وقت از مادر و پدر یا حتی خواهر و برادرم جمله دوستت دارم یا تو برای من اهمیت داری را نشنیدم. فرض براین بود که بدانی آنها دوستت دارند. من بلوند بودم با موهایی فر در حالی که اکثر خانواده‌ام موهایی صاف و قرمز داشتند. مواقع زیادی غریبه‌ها به طعنه می گفتند که شاید پدر واقعی تو کس دیگری است. برای همین من باور کردم که با اعضای دیگر خانواده‌ام متفاوت هستم. من خیلی زود یاد گرفتم که برای هر اشتباه در زندگی باید تاوانی داد. اگر هر اشتباهی از من سر بزند، خدا یا پدر و مادرم از دستم عصبانی خواهند شد.

وقتی که هشت سالم بود، من و بهترین دوستم که همسایه‌مان هم بود تصادف کردیم. به من آسیبی نرسید اما دوستم مُرد. صبح بعد از حادثه کمی سردرد داشتم و مریض بودم و مادر اجازه داد که به مدرسه نروم. او به من گفت روز بعد باید حتما سر کلاس حاضر شوم. در مورد حادثه هیچ صحبتی نکردیم و مادرم گفت باید آن را فراموش کنم. سالها بعد متوجه شدم که مادرم فکر می کرده است که کودکان غم و تروما را در بزرگسالی تجربه خواهند کرد و لزومی ندارد که در کودکی تجربه کنند. تا حدی البته این راهکار جواب داد چون در ظاهر به آن حادثه فکر نمی‌کردم.

فکر نمی کردم که دوستم مُرده است، تظاهر می‌کردم که گم شده است و کسی هم راجع به او صحبت نمی‌کند. تلاش می ‌کردم که فراموش کنم، اما چیزهای زیادی بود که او را به یاد من می‌آورد. در مدرسه دلم برایش تنگ می‌شد، او تنها کسی بود که من با او بازی می کردم و بعد از حادثه تقریبا من با هیچ کس دیگری همبازی نشدم. چند روز بعد از مرگ او مادرش را در خیابان دیدم ولی او مسیرش را عوض کرد تا مجبور نشود با من حرف بزند. کمی بعد مادرم گفت بهتر است دیگر برای بازی با اقوام دوستم به خانه آنها نروم. ولی یک بار که آنجا رفتم، آنها گفتند که دیگر حق ندارند که با من بازی کنند.

همان سال دو خواهر که در مدرسه ما بودند در یک تصادف رانندگی جلو مدرسه کشته شدند. قبل از تصادف صدای خواهر بزرگتر را شنیدم که با مردی حرف می‌زد که از او می‌خواست که سریع‌تر حرکت کند، او پاسخ داد که: نه نمی‌توانم چون خواهرم دستم را محکم گرفته است و خوابیده است. بعدها شنیدم که هنگام تصادف، خواهر کوچکتر در دم جان داده است و خواهر بزرگتر کمی بعدتر. آن سال من افت تحصیلی شدیدی داشتم و بسیار عصبانی و بدخلق بودم.

وقتی که ۱۰ یا ۱۱ سالم بود برادرم که آن زمان ۱۵ ساله بود سواستفاده جنسی از من را شروع کرد. به نظرم به خاطر غم و آسیب پذیری من، به خود اجازه چنین کاری را داد. والدینم به من به چشم کودکی تنها که برای همیشه تنها می‌ماند نگاه می‌کردند. من در هیچ کاری مشارکت نمی‌کردم ، مگر این که با تشویق یا اجبار بسیار وادار به انجامشان می‌شدم. مرگ بهترین دوستم، تاثیرات بسیاری بر من داشت اگرچه حق صحبت در مورد آن را نداشتم. برادرم متوجه این موضوع شده بود. او نامه‌های تهدید آمیز برایم می نوشت. اینکه اگر پدر و مادر بفهمند که بین ما چه اتفاقی افتاده است آسیب زیادی خواهند دید. او به من می گفت سری جدید مجله کُمیک را دارم اما اگر دوست داری بخوانی باید به اتاق من بیایی. او به من توجه نشان می داد و من به سوی آن دست دراز کردم.

اثرات دراز مدت سواستفاده جنسی

چند ماه بعد از تولد بیست سالگی‌ام باردار شدم در حالی که دوست پسرم شانزده ساله بود. بعد از در میان گذاشتن با والدین‌مان و اجازه دادگاه باهم ازدواج کردیم و او تازه هفده ساله شده بود. ما صاحب سه فرزند شدیم و همسرم هم فرزند چهارمم بود. شوهرم الکل زیادی مصرف می‌کرد و من نمی توانستم شرایط را مدیریت کنم. زندگی خانوادگی‌ام متزلزل بود. اتفاقات گذشته، من را نگران می‌کرد و کم کم علایم استرس پسا-تروما را تجربه کردم.

با اورژانس خدمات اجتماعی تماس گرفتم که در مورد یکی از رفتارهای نگران کننده‌ام با آنها صحبت کنم. در آن زمان درمورد سلامت روان زیاد نمی دانستم و مشاور تلفنی به من پیشنهاد داد که به کلینیک سلامت روان بروم و من هم این کار را کردم.

الان حدود سی سال است که من به این کلینیک می روم. در طی این سال‌ها روانکاوهای متفاوتی داشته‌ام و آنها بیماری‌های متفاوتی را تشخیص داده‌اند: استرس پسا-تروما ، افسردگی شدید و اختلال شخصیتی مرزی.

در کودکی دوست صمیمی‌ام و دو دوست تقریبا نزدیک را در فاصله چند ماه از دست دادم. من قسمتی از آن حوادث بودم، در صحنه تصادف حضور داشتم، می‌شنیدم و دنبال می‌کردم. من حس ازدست دادن می‌کردم، اما اجازه نداشتم واکنشی نشان دهم و سوگواری کنم. یکی دو سال بعد برادرم شروع به سواستفاده جنسی از من کرد. که نتیجه آن استرس پسا-تروما بود.  امروزه پس از تروما، گروهی از متخصصین وارد عمل می‌شوند و با شخص آسیب‌دیده صحبت می‌کنند تا از استرس پسا-تروما بکاهند.

در زمان کودکی من اینگونه حمایت‌ها وجود نداشت

 وقتی که کودکانم هنوز خردسال بودند فراموشی‌های گاه و بیگاه شروع شد. پس از کمی ، استرس پسا-تروما تمام قد در برابرم ظاهر شد. با هر صدایی به زیر میز فرار می‌کردم یا گوش‌هایم را می گرفتم. تعجبی نداشت که احمق خطاب می شدم. کابوس‌ها هم کم کم شروع شدند و در آنها قسمتی از تجربه هایم دوباره به صورت مغشوش و درهم و برهم تکرار می‌شد، انگار در خواب ما به خودمان پیام می فرستیم. چندین بار در بیمارستان بستری شدم که بیشترشان با انتخاب خودم بود. بارها خودزنی، اقدام به خودکشی کردم چون احساس می کردم کسی به من گوش نمی‌دهد. مدام تکرار می‌کردم: «کسی به من گوش نمی دهد.»

سواستفاده جنسی برادرم تاثیرات بلند مدت فراوانی داشت و حتی در برهه‌هایی روانکاوهایم باور نمی‌کردند که من مورد سواستفاده جنسی قرار گرفته‌ام.

با برادرم رو در رو شدم

پس از مرگ والدینم بالاخره با برادرم رو در رو شدم. تا آن موقع صبر کرده بودم، چون می‌ترسیدم آنها رنج ببیند و همه چیز به هم بریزد و ممکن بود در مرگ آنها خودم را مقصر بدانم. وقتی آنها زنده بودند سکوت کردم و فکر می‌کردم با این کار از آنها محافظت می‌کنم.

وقتی پدر و مادرم فوت کردند با برادرم رو در رو شدم. به او نامه‌ای نوشتم: تو باید از من مراقبت می‌کردی تو برادر بزرگترم بودی و از من سواستفاده کردی و مرا آزار دادی و …٬ او نامه‌ای در جواب نوشت و گفت قضایا را جور دیگری به یاد می‌آورد. این‌که من به او گفته‌ام مجله‌های کمیک را دوست دارم. قسمتی از اتفاقاتی که افتاده بود را قبول داشت ولی نه همه آنها را. حالتی شبیه اینکه من آن روزها شکایتی از تو نشنیدم.

تجربه کودکی من نشان می‌داد که خانواده من در مورد اتفاقات بد صحبت نمی‌کردند چون می‌ترسیدند پیامدهای بدتری داشته باشد. برادر من از این موضوع که خانواده من در مورد مسایل به راحتی صحبت نمی‌کردند استفاده کرد و مرا در برابر سواستفاده ساکت نگه داشت. بعد از این‌که به برادرم نامه نوشتم موضوع را با خواهرانم درمیان گذاشتم و یکی از آنها گفت: با من هم سعی کرد که این کار را بکند.

به روانکاوها گفتم

روانکاوهایی داشتم که وقتی موضوع سواستفاده را به آنها گفتم آنها باور نمی‌کردند چون من صبر کردم تا پدر و مادرم از دنیا بروند. روانکاوهایم باور نمی‌کردند که سواستفاده جنسی را بعد از سال‌ها مشاوره تازه با آنها در میان بگذارم. آنها هیچ وقت نپرسیده بودند و من هم نگفته بودم.

بعد از نوشتن نامه، به روانکاوم موضوع را گفتم. او گفت احتمالا خیالاتی شده‌ام و در عالم واقع چنین اتفاق نیفتاده است. گفتم : من به خوبی به خاطر می‌آورم و یقینا این اتفاق‌ها افتاده است. او سوالات بیشتری می‌کرد به او گفتم: سعی نکن مرا متقاعد کنی که اتفاق نیفتاده است. من مطمئنم که مورد سواستفاده جنسی قرار گرفته‌ام او گفت پس چرا پس زودتر این موضوع رو مطرح نکردی؟ گفتم: چون نپرسیده بودی و من تمام این مدت به خاطر پدر و مادرم سکوت کردم چون برادرم مرا تهدید کرده بود که به آنها آسیب خواهد رسید. من در کودکی دچار آسیب روانی شدم و این موضوع روی کودکانم اثر منفی گذاشت.

چگونه با مشکلات مقابله کردم

من به خاطر فرزندانم به معالجه ادامه دادم. یاد گرفتم که صحبت کنم و نحوه مداوایی که از کلینیک دریافت می کنم را مورد سوال قرار بدهم.

من داستان زندگی ام را نوشته ام تا بتوانم افکارم را روی کاغذ بیاورم. در واقع این راهی است برای این‌که افکارم را به هم مرتبط کنم تا به یک نمای کلی درباره این موضوعات برسم. راهی که از بیمار شدن مغز و قلبم جلوگیری کند. داستانی خصوصی در مورد من و فرزندانم. آنها و چند دوست نزدیک داستان را خوانده‌اند. این‌که چطور گذشته‌ام زندگی مرا تحت تاثیر قرار داده است و چه آینده‌ای را انتظار دارم.

برای دیگران چه پیامی دارم

زنانی که سواستفاده جنسی یا خشونت خانگی را تجربه کرده‌اند نیاز به حمایت دارند تا بتوانند غرور، استقلال و ارزششان را در بازیابند.

کلینیک‌های بهداشت روان باید برای حمایت زنان آسیب دیده بهتر عمل کنند. سیستم در مواقعی به زنان، آسیب بیشتری می‌زند چون تجربه‌های آنان را بی اعتبار می‌دانند. من از نحوه برخورد و درمان در بیمارستان‌ها و کسانی که این خدمات را انجام می‌دهند عصبانی هستم. در حالی که آنان وظیفه مراقبت و مسئولیت حرفه‌ای در برابر بیماران دارند، سهل‌انگاری و در بعضی مواقع رابطه سودجویانه و آزاردهنده‌ای دارند. من از دولت و روند اداری در تصمیم گیری‌ها عصبانی هستم چون باعث نادیده گرفتن بیماران می‌شود.  آنها ادعا می‌کنند که سرشان شلوغ است و اهمیتی برای کمک به بیماران قائل نیستند.

مادران ناتوان در رابطه خشونت آمیز حمایتی دریافت نمی‌کنند.  باید از گذشته درس بگیریم و بدانیم که مقصر خشونت‌ها نبوده ایم و از آن ها عبور کنیم.

زنان را تشویق می‌کنم تا در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کنند تا تغییر مثبتی ایجاد کنند. همیشه به این فکر می‌کنم که با استفاده از تجربیاتم چگونه می‌توانم به زنان جوان کمک کنم؟ چگونه می‌توانیم با کمک یکدیگر جامعه را جوری تغییر دهیم تا زنان دیگر، خشونت و سواستفاده را تجربه نکنند؟ آینده را بهتر از گذشته‌مان بسازیم.

من به دنبال آگاه سازی مردم در مورد عقیم‌سازی دختران ناتوان و کم‌توان هستم. در طی مراجعه به کلینیک‌های بهداشت روان، زنانی را دیدم که به اجبارعقیم شده بودند. من زنانی را دیده‌ام با مشکلات ذهنی در حالی که فرزند داشتند و بسیار عالی و توانا بودند. دیگران برای این بیماران تصمیماتی می‌گیرند در حالی که چیزی درباره آنها نمی‌دانند. ما ارزش‌های خودمان را به دیگران تحمیل میکنیم. افراد با تحصیلات بالا هم در این لیست هستند. قطعا تحصیلات بالا نظام ارزشی خاصی برای شخص به همراه ندارد.

باید به کودکانمان در مدرسه بیاموزیم که سلامت روان چیست. آنها باید بیاموزند که آزار، سواستفاده، آسیب روانی و تنهایی خوب نیستند. کودکان باید حالات افسردگی، سواستفاده و خشونت را بشناسند. اینکه روابط سالم داشته باشند و اگر اشکالی وجود داشت حتما در مورد آن صحبت کنند. همیشه باید امید داشت چون گاهی تنها چیزی است که برای انسان باقی می ماند. فردا باید روز بهتری باشد.

منبع: DVRCV

فروردین
۷
۱۳۹۶
اتهام او “زنای محصنه” بود
فروردین ۷ ۱۳۹۶
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , , , , , ,
Symbol of law and justice in the empty courtroom law and justice concept blue toned.
image_pdfimage_print

مهری ملکوتی – وکیل –پژوهشگر

دادگاه تشکیل جلسه داد. پروین در جایگاه متهم قرار گرفت. اتهام او “زنای محصنه” بود و کیفرخواست صادره، مجازات سنگساررا پیشنهاد می کرد. شوهر شاکی خصوصی بود، ولی جرم “زنای محصنه” در مجموعه ” حق الله ” قرار می گیرد و هنگامی که ثابت می شود، حتی گذشت شاکی خصوصی نمی تواند، مرتکب را از مجازات “حدود الهی” که گفته می شود “سنگسار” یکی ازآنهاست برهاند. بنابراین در جلسات رسیدگی، نقش وکیل مدافع بسیار اهمیت دارد و مرگ و زندگی یک “انسان” تحت تاثیر آن قرار می گیرد.

پروین در مرحله تحقیقات به رابطه جنسی خارج از ازدواج اقرارکرده است. مرد هم جرم او هم در جلسه رسیدگی حضور دارد. ولی مرد هم جرم فقط متهم به ارتکاب “زنا” ست و وصف احصان، شامل حال او نمی شود. در نهایت به مرگ محکوم نمی شود. چرا؟ چون مجرد است و زن ندارد. وکیل او هم در جلسه حاضر است. هر دو مجرم به صورت ظاهر مرتکب یک نوع جرم شده اند که رابطه خارج از ازدواج است، ولی قانونگذار دو گونه مجازات برای هر یک تعیین کرده است. نظر به این که زن شوهر دارد و ظاهرا دسترسی به تمتع جنسی با همسر شرعی و قانونی خود داشته، مجازات مرگ انتظارش را می کشد. اما مرد با آن که مرتکب همان جرم شده، به سبب آن که همسری مشروع و قانونی در دسترس نداشته، حداکثر به یک صد ضربه شلاق محکوم می شود که مجازات سنگینی است، ولی با مجازات مرگ که زن هم جرم او ممکن است به آن محکوم بشود، تفاوت دارد. بدون شک مرد هم جرم ادعا خواهد کرد که خبر نداشته زن متاهل است. در هر حال از سنگسار نجات پیدا می کند، اما از حد زنا نمی تواند خود را نجات بدهد.

آیا وکیل مدافع زن، دستش خالی است؟ با وجود این همه سختگیری های قانونی ، وکیل نمی تواند به موکل خود کمک کند و او را از مجازات مرگ برهاند؟ صحنه را زیر چشم دارم. وکیل مدافع زن با اعتماد به نفس وارد دفاع می شود. موکلش حتی در حضور قاضی در جلسه اقرار کرده. نه یک بار که چهاربار. بنابراین به نظر می رسد، از وکیل مدافع کاری بر نمی آید. پس چرا این اندازه اعتماد به نفس دارد؟

دفاع از زن شروع می شود. دست وکیل خالی نیست. پیداست مدتها روی پرونده کار کرده و می داند چه می کند. او ابتدا به دادگاه گزارش می دهد که شوهر موکلش، همسر جوان و زیبائی دارد که از یک سال پیش او را صیغه کرده است.

حاضران در گوشی به هم می گویند: این که ربطی یه پرونده حاضر ندارد. کار خلاف شرع که نکرده است.

وکیل ادامه می دهد: مرد به ندرت به خانه همسر دائم می آمده و فقط با بچه ها دیدار می کرده، اما شب آنها را ترک می کرده است. وکیل با معرفی شهود که همسایه ها و فرزندان زن هستند به قاضی توجه می دهد که برای زن با آن که شوهر داشته، دسترسی به تامین تمنیات جنسی به صورت مشروع میسر نبوده است.

وکیل مدافع پس از ورود به مفاهیم فقهی و قانون مجازات اسلام در این باره، برائت موکل را از اتهام “زنای محصنه” خواستار می شود.

دادگاه شوهر را فرا می خواند تا پاسخ بدهد. مرد از موازین فقهی و قانونی اطلاعات ناقصی دارد و می گوید در هر حال او ناموس من است و حق نداشته به علت این که من مدتی با او هم خوابگی نکرده ام، بی ناموسی کند و به غیرت مردانه من صدمه بزند.

آبرویم پیش در و همسایه و اهل محل و همکارانم رفته است. باید سنگسار بشود. اصلا” به او چه مربوط که من زن دیگری گرفته ام. حکم دین را اجرا کرده ام.خلاف که نکرده ام. وکیل شوهر دست و پای خود را گم می کند و متوجه می شود در موقعیت ضعف قرار گرفته است. تقلا می کند دفاعیات موکل خود را رفع و رجوع کند نمی تواند.

قاضی چند شاهد را که پشت در ایستاده اند فرا می خواند. شهادت می دهند که مرد گاهی به خانه سری می زده و غروب از زن وفرزندانش جدا می شده است. البته شوهر نفقه می داده و به بچه ها و خواسته های آنها رسیدگی می کرده، اما حضورش موقت بوده و زن همواره از او نزد همگان ابراز گله مندی می کرده است.

قاضی به تامل می نشیند و اظهارات شاکی را بالا و پائین می کند و شوهر را سوال پیچ. تا به صراحت در می یابد که شوهرمدتها پیش از وقوع رابطه جنسی خارج از زناشوئی، به همسرش نزدیک نمی شده است.

نتیجه:

زن به لحاظ آن که امکان تمتع جنسی به صورت شرعی نداشته از “زنای محصنه” تبرئه و اتهام او تبدیل می شود به “زنا”. سایه وحشتناک مرگ به صورت سنگسار یا اعدام محو می شود و مجازات تبدیل می شود به یک صد ضربه شلاق.

اگر عادلانه داوری کنیم، زن اساسا نباید محکوم به مجازات می شد. چون شوهر با او هم خوابگی نمی کرده و او را درمشقت جنسی قرار داده بود. شوهر با استفاده از قانون و شرع، زن زیباتر و جوان تری را به صورت موقت عقد کرده وزن دائم او، یک چنین جوازی برای کام جوئی جنسی نداشته است. در عسرو حرج کامل به سر می برده است. شاید در چنین شرایطی زن کاسه صبرش پرشده و به رابطه خارج از ازدواج تن داده است. در واقع انگیزه ارتکاب جرم را “قانون” ایجاد کرده است که به مرد انواع امکانات را برای کامیابی داده و همه را از زن دریغ کرده است. به جای آن به مردان جواز قتل ناموسی و شکایت از زن خلاف کار را تا سرحد کشتن او به دست قانون داده است. این عدالت است؟

راستی یک چنین انسان گرفتاری چرا باید علاوه بر زندگی مشقت باری که پشت سر دارد، یک صد ضربه شلاق هم بخورد؟عقل و عدالت را وسط بگذاریم. باید در تعریف عدالت، متناسب با زمانه ای که در آن زندگی می کنیم، تجدید نظر شود.