صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  بچه هایم را زیر درخت...
تیر
۱۶
۱۳۹۳
بچه هایم را زیر درخت انار چال کردم
تیر ۱۶ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , , ,
image_pdfimage_print

عکس: namehnews.ir

 پریسا صفرپور، فارغ التحصیل رسانه و هنر

نه اینکه خیال کنید دیوانه بود. یعنی حداقل در ظاهر یک زن معمولی و مادری به نظر می‌رسید که بدشانسی آورده و معتاد شده است. حتی اگر تصور می‌کنید داستان معروف «زنان بدون مردان» که در آن زنی خودش را کاشت را خوانده باز هم  سخت در اشتباه هستید. او فقط یک زن ساده  و کم سواد بود که روزی خوشبخت بوده و آن روز که با من حرف می‌زد دیگر تفاوت «چال کردن» و «کاشتن» را نمی دانست، یا شاید می‌دانست و اهمیت نمی داد.

زنان همسایه می گفتند «اگر مستمری بگیر نبود تا به حال بچه هایش در خیابانها و خودش در جوی آب گمشده و‌مرده بودند». هیچ‌کس از گذشته‌اش نمی دانست. اغلب زنان همسایه اش که خودشان نیز تن فروش یا معتاد بودند می گفتند او خودخواه است. می گفتند از لج و با میل مواد می کشد و حامله می شود و بچه می اندازد. «افسر» که مالک آن امارت قدیمی با دوازده اتاق دراطراف حیاط  بود زن را بهتر می شناخت.

« او زن بدی نیست.حیف شده است. معلوم نیست قدیم‌ها چه بر سرش آمده. گاهی آن قدر می‌کشد که می‌گویم شاید دارد خودکشی می کند. یک بارآن قدر کشید که فکر کردم مرده و رفتم سرکوچه تزریقاتچی بیاورم. وقتی آمدیم دیدم زیر پا و فرش و زندگی اش غرق در خون است. وقتی او را بلند و‌ وارسی کردیم یک چیزی به بزرگی کف دست در لباس زیرش     دیدیم. پیچاندیمش در حوله تا خودش به هوش بیاید و ببینیم چه می خواهد بکند. وقتی به هوش آمد مثل دوش از بدنش خون   می‌رفت اما رفت بچه را چال کرد تو باغچه. دلم نیامد چیزی بگویم ولی یکی از زن‌ها گفت قبلا هم دیده که این کار را می کند(چال کردن چیزی در باغچه). کاشکی یک جایی بود که تحویلش بدهم. پلیس که فایده ندارد. کاش حداقل جایی   برای بچه هایش بود. بهزیستی هم فایده ندارد. دوتا از زنهای همین خانه بچه‌هایی هستند مثل بچه‌های این بدبخت که حالا   برو ببین در اتاقهای بغلی، اینکاره اند.»

وقتی صحبتم با او را شروع کردم تازه پایپ شیشه کشیدنش را کنار می گذاشت.

همسایه هایت می گویند مثل آب خوردن بچه سقط می کنی!؟
نه می فهمم کی حامله ام و نه می فهمم کی سقط می شود.

چطور نمی فهمی حامله ای؟
قاعدگی ام منظم نیست. گاهی یکسال خبری نیست. بهتر. دردسر و کثیفی کمتر.

سقط کردن که کار آسانی نیست. خطر مرگ دارد. چطور نمی فهمی؟
مواد که می‌زنم می‌روم هوا و نمی فهمم. فقط از دردهای بعدش و خونریزی می فهمم.

چرا پیشگیری نمی کنی؟
پیشگیری چی؟

جلوگیری از بارداری. با قرص. کاندوم…

(می خندد).

  چرا می خندی؟

زشته اسمش را می آوری.

کاندوم که خنده ندارد. یک وسیله ی معمولی و همگانی و قدیمی است برای پیشگیری از بارداری.
بله خوب، می دانم… ولی من که نمی توانم کسی را زور کنم از این استفاده کند.

خودت هم قرص نمی خوری؟
نه خوب نیست.

چه چیزش خوب نیست؟
خوب دیگر، بد است به هزار دلیل. مواد، حال و هوا، زنانگی، میل، معده‌ام ناراحت است.سر درد می گیرم.

یعنی برایت مهم نیست دائم باردار شوی و سقط کنی؟

نه مهم هست  نه مهم نیست. کار زن حامله شدن و زاییدن و سقط کردن و اینهاست دیگر.

شوهرت کجاست؟

ندارم. سالها پیش ازآنکه بیایم اینجا و زندگی خوبی داشتم مرا طلاق داد.

طلاق گرفتید یا طلاقت داد؟

حالا چه فرقی می کند. طلاق گرفتیم مثل هزاران طلاق دیگر.

صیغه می شوی؟
گاهی صیغه گاهی همینطوری.(خنده)

چند فرزند داری؟

یکی با شوهر اولم از روزهایی که خوشبخت بودم. دیگر نمی‌دانم کجا هستند ولی خوشبخت هستند. دوتا هم اینجا، یکی را هم فروختم و چندتا هم کاشته ام.

کاشته ای؟ کجا؟
توی همین باغچه. زیرآن درخت‌های انار و خرمالو.

یعنی همینطوری زمین را کندی و بچه را چال کردی؟
اینها که بچه نیستند. یک کف دست گوشت و خون هستند.

از بیماری های واگیردار نمی ترسی؟

چه بترسم؟ مریضی مال آدمیزاد است.

از روزهای خوب و خوشبختی ات برایمان می گویی؟
یادآوری آن روزها دردی دوا نمی کند. همانطور که حرفهای حالا. خوشبخت بودم دیگر. مثل تو، مثل این خانم. مثل همه  خوشبخت ها. طلاق گرفتیم و با یکی که دوست داشتم صیغه کردیم. از آن به بعد افتادم توی خط مواد و عشق و حال. تا وقتی بَرو رو داشتم خوب بود ولی اصلن نفهمیدم چطور شد. یک روز به خودم آمدم دیدم یک زنی توی آیینه چشمهاش مثل دانه ی عدس توی یک کاسه خون لق می خورد و می گویند منم.
طی بیست دقیقه ی اخیر سه بار مواد زده ای!
خوب حالا می شود چهاربار. مگر تو پولش را می دهی. می‌ترسی کنتور بیاندازد؟ ناراحتی برو!

ناراحت نیستم ولی فکر می کنی بتوانیم به حرف زدن ادامه بدهیم؟
….

هنوز نمی‌دانی مواد با تو چه کرده است؟

بیا، تو هم بزن… بیا نترس… تعارف می کنی؟

 فکر می کنی چرا خوشبخت ها مثل آن وقتهای تو، مواد می زنند تا بدبخت شوند؟

آدم نمی داند قرار است چه بشود…صیغه ای اولم تو کار مواد بود. می‌داد بزنم که جنس خوب دست مشتری بدهیم.

تو که احساس بدبختی می کنی چرا بچه های دیگری را به این دنیا می آوری که در بدبختی تو شریک شوند؟
بچه کی؟

بچه های خودت.

کجا بیاورم؟

پسرت هفت هشت ساله است و مواد می زند.
افسر بی پدر و مادر، مگر نگفتم چیزی نده دست این توله سگ. این افسر زن همسایه بغلی داده دستش حتمن. به بچه ی   بی پدر بدبخت وقتی نشئه است می خندند.

 با این حساب که پدر بچه ها مشخص نیست نه شناسنامه دارند و نه می توانند به مدرسه بروند.

چطور مشخص نیست؟… این مردک بی همه چیز که سر خیابان دیدی حتما! انگشتر می فروشد، او شش ماه صیغه اش  بودم بچه انداخت تو شکمم و زد زیرش.

هنوز صیغه می شوی؟

کسی دیگر سراغ من نمی آید. یک وقت گذری مهمانی چیزی همسایه ها داشته باشند و من دلم بکشد و اندازه دو سه روز مواد بدهند.

ازهمین ارتباطات باردار می شوی؟
مواد که می‌زنم، دیگر با کی و با چی مهم نیست.

از سقط  جنین هایت کم حرف زدی. این خیلی موضوع مهم و حیاتی است. چرا ازش فرار می کنی؟
هرچی من می زنم تو‌می پرانی. گفتی فقط چندتا سوال. به چه دردت می خورد؟ پول در آوردنش مال شماست و مواد حرام کردن و تو خماری ماندنش مال ما.

«نشئه بود و برخلاف تصور من از یک نشئه، دوست داشت بخوابد. شاید هم نمی‌خواست اما توان نشستن نداشت. به حیاط و بچه هایی که با موهای درهم گره خورده و بینی های آویزان دور درخت خرمالو و انار می دویدند نگاه کردم.

افسر معتقد بود مواد او را بی حس می‌کند که نمی‌فهمد اما «دفعه ی آخر تکه‌ای از رحم اش نیز آمده پایین و یک ماه رو  به مرگ در بیمارستان بستری اش کردند و دیگر بچه‌دار نمی شود». وقتی بیدار شد خُلق اش آن‌قدر تنگ بود که جواب خوش و بش مرا نداد. چند چای سرد و سیاه ریخت و هورت کشان از پنجره سرک کشید و سر بچه‌ها فریاد زد. «آتی بی پدر خودت را خیس نکن لباس نداری. اصلن حرف گوش نمی دهد. از صدتا پسر تخم جن تر است.»

خیلی دوستشان داری!
دلم برایشان می سوزد. شانس نداشتند که به دنیا آمدند. اگر آن موقع عقل امروز را داشتم همان نوزادی می فروختمشان یا  سقطشان می کردم. دعا کن مشتری پیدا بشود رد کنم بروند.

خرج زندگی ات از کار بچه ها در قبرستان ها می گذرد؟

مستمری بگیر مادرم هستم. کفاف نمی دهد. بعضی وقت ها با بچه ها می رویم اسپند دود می کنیم و گل می فروشیم.می گذرد. گرسنه نیستیم.

خرج مواد تو بیشتر است یا خوراک و پوشاک بچه ها؟

خیلی سؤال های بی سر و ته می پرسی. آن چندبار را که نگذاشتی به دلم بنشیند. حداقل بگذار این دفعه راحت بزنم وگرنه تو را می زنم.(می خندد)

تو بگو چه بپرسم! وقتی از گذشته‌ات می‌پرسم که حرف نمی زنی. دوست داری از آینده حرف بزنیم؟

  ما که آینده نداریم.

دوست داشتی کسی و جایی بود که کمکت کند؟

اگر وقتی طلاق گرفتم بی‌کس و کار نبودم و مردک صیغه‌ای بدبختم نمی کرد… برو خانم ولمون کن بذار به درد خودمون بمیریم.

طوری دود را می مکید که بی‌اختیار چشمم روی چشمهایش کلید شد. راست می گفت. دو دانه عدس در کاسۀ خون لق  می‌خورد و نمی‌فهمیدم چرا مژه هایش همچنان بلند و پیچیده و پرپشت باقی‌مانده است. دود را به صورت دختربچه دو سه ساله ای فرستاد که ده ثانیه نبود وارد اتاق می شد، با لباسهای خیس، سرشار از لذت آب تنی با شلنگ زیر درخت انار به مادر تکیه داد و من از اینکه دعا کردم «پدر و مادری پیدا بشوند و او را بخرند» خود را سرزنش می کردم.



Leave a reply

Your email address will not be published.