صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  سفر با مادری که شاهد...
تیر
۳
۱۳۹۳
سفر با مادری که شاهد فرزند کشی بود
تیر ۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , , , , ,
image_pdfimage_print

 

 

 پریسا صفرپور – فارغ التحصیل رسانه و هنر

 چند روز پیش از آنکه خبر قتل دختر نوجوان کنگاوری « عاطفه نویدی» توسط پدر، به دلیل  داشتن دوست پسر ، تیتر رسانه های داخلی و خارجی  شود، تعدادی از دوستان مهمان من بودند. چند پاراگراف از یک داستان در سبک سوررئال را که نصفه نیمه رها کرده بودم برایشان خواندم. همگی ازسوژه ی داستان متأثر شدند و پرسیدند اصل این جریان چیست.

قضیه به سال۱۳۸۵ برمی گردد که برای آخرین بار در ایران با دوستانم به ایرانگردی رفتم. وقتی اتوبوس در بندر لنگه توقف کرد تا مسافرهای گذری را برای صندلی های خالی سوار کند، زن خمیده ای را پیچیده در چادری که از کهنگی سبزشده بود دیدم. صندلی ها پر شده بود و او التماس می‌کرد حداقل روی بوفه به او جا بدهند. پیاده شدم و از شاگرد راننده

خواستم پیرزن را کنار ما بنشاند که یک صندلی اضافه خریده بودیم. زن کنار من نشست. لهجه اش چیزی شبیه به لری و بندری و آبادانی بود. صدایش خشدار، و ته گلویی مثل آنفولانزا گرفته که شربت سینه اش را نخورده است.

چشمهایش تمام مدت خیس بودند و من نمی‌دانستم اشک است یا بیماری. آنها را با گوشۀ شال سیاه نخی که دور تا دور سر و صورتش پیچانده بود پاک می کرد.

گفت می خواهد برای همیشه برود «کنار ضریح حضرت معصومه» خدمت کند. مراسم چهلمین روز مرگ شوهرش را روز قبل برگزار کرده بود.

« خدا نیامرزدش به حق سید عباس. چهل روز آزگار است می خواهم بگویم خدا ببخشدش اما در دهانم نمی چرخد. بدبختم کرد. بچه هایم را کشت.»

طپش قلبم بالا رفت واحساس کردم ابرو هایم به سقف خورده که پیرزن هم با سرتکان دادن، گویی حیرتم را تایید کرد.

« بله عزیزم. داغ سه عزیز دیده ام، سه تا. می دانی؟ نه، نمی فهمی. نه مادر هستی و نه جای من و نه داغدیده. الاهی به حق این غروب هرگز نبینی.»

وقتی گفت «دختر دوازده ساله اش را شوهر داده است به یک پیرمرد و دخترک دو سال بعد با اولین زایمان درگذشته» کمی گیج و متأثر نفس راحتی کشیدم که شاهد زنده ی فرزند کشی کنارم ننشسته است.

پیرزن انگار دیگر با من حرف نمی زد. نگاهش از پنجره روی تاریکی کلید شده بود و فقط لبهایش تکان می خورد.

« سعیده ی بی شانس و اقبالم را که گفتند تصادف کرده هم خانواده ی شوهرش کشتند. من می دانم. مردک معتاد بود و زن داشت. مرد از خدا بی‌خبر من هم گفت او آدم خوبیست و روی لنج کار می‌کند و زنش بچه‌دار نمی‌شود، دختر بدهیم برود. دامادم به خاطر مواد از مردانگی افتاده بود، من می دانم. دخترم دسته گل هجده ساله مگر می‌شود چهارسال در خانه ی شوهر بچه‌دار نشود؟ برایش حرف در آوردند که رفیق گرفته و در غیاب شوهرش چنین و چنان. من می‌دانم به خدا که     برادرشوهرهایش او را کشتند. اگرنه، چرا یک هفته بعد از خاکسپاری مرا خبر کردند؟ گفتند تصادف کرده است.»

ذهن تکه تکه اش را نمی توانست جمع کند، فقط می خواست دردش را بگوید. داشت دربارۀ دختر سوم حرف می زد.

« الاهی جانم برای حمیده در برود به حق سید عباس مظلوم. هنوز پانزده سالش هم نبود. عین گل پرپرش کرد، الاهی خیر نبینی مرد. خدا با هند جگر خوار همنشین ات کند.»

گویی روح و روان زن دیگر با ما و در اتوبوس نبود. احساس کردم برای هزارمین بار دارد داستان تلخ زندگی اش رابرای خودش بلند بلند و اشکبار فکر می کند.

« افتادم به دست و پایش که اجازه بده ببریمش دکتر معاینه اش کنند. گفت دختری که معاینه لازم بشود کارش تمام است. با داس زد مرا تکه تکه و راهی بیمارستان کرد. ببین. ببین. اینجا. اینجا.»

آستینهایش، دکمه هایش، پاچه های شلوارش و حتی یقۀ تا گردن بستۀ پیراهن سیاهش را باز کرد و کنار کشید تا جای زخم ها را به عنوان شاهد نشان دهد. زخمهایی که به نظر می‌آمد آنقدر عمق داشته‌اند که با وجود کهنه گی، هنوز سرخی و برجستگی زننده ای درقیاس با پوست آفتاب سوختۀ پیرزن داشتند.

« زد ناکارم کرد، فرستادم بیمارستان، دختر بدبختم را سوزاند. روح الله برایم تعریف کرد که چطور خواهر بدبختش را کنار ساحل نصف شب خواباندند، دورش را آجر چین کردند. دست و پاهایش را با سیم بوکسل و طناب بادبان بستند. گفت حمیده مدام پاهایش را جمع می‌کرده تا ادرار و مدفوعی که با خونریزی اش یکی شده بود را نبینند. به نظرم بچۀ معصومم قاعده شده بود از ترس. مرد خیر ندیده‌ام روح الله را می‌فرستد خانه ولی بچه‌ام از دور شاهد زنده زنده گُر گرفتن خواهرش بود.»

زن گفت حمیده هنوزعادت ماهانه نشده بود که او را کشتند. گفت وقتی کلاس دوم راهنمایی را تمام کرد به دلیل فقدان هایپی در پی خواهرانش و «ازدواج مجدد پدرش» که سبب دعواهای خانگی فراوان شده بود دچار کابوسهای شبانه شد.ترک تحصیل کرد و رفت کنار ساحل تا به توریستها و مسافرها ماهی و سبدهایی که خودش می بافت را بفروشد.

«هرچه گفتم نامه رد و بدل کردن که چیزی نیست. گفتم تو که شبانه‌روز پای ماهواره نشستی می‌بینی دنیا عوض شده. گفتم دوتا دختر از دست داده ایم بگذار این یکی زندگی کند. گفتم ما خودمان فرستادیمش بیرون ِ خانه. نمی‌شود که برود جلوی         مردم ولی عاشق نشود. زن دیگرش در گوشش خوانده بود که دخترت خراب شده و درمحله  و روستا و تا خود لنگه و بوشهر آوازه اش پیچیده.»

شب حادثه مرد همسرش را مجروح و راهی بیمارستان می کند. زن دوم و کودکان او را به شهر خودشان می فرستد. از پسر هفده ساله اش می‌خواهد که دست و پای دختر را ببندد و خودش فرغون را پر از آجر و بشکه های بیست لیتری نفت می کند.

«دخترک معصومم به من گفته بود که عاشق یک مسافر شده است. یک بچه هجده نوزده ساله اهل «بستک» بود. خرما چین بود به نظرم. می‌خواست پول اندازه ی خواستگاری جمع کند و بیاید.»

تازه متوجه می‌شدم زن پیر نیست. شاید در دهه ی چهل زندگی‌اش بود. همچنان با خودش بلند بلند فکر می کرد.

«دو هفته بعد وقتی از بیمارستانی در شیراز مرخص شدم و به خانه ی خرابم برگشتم هیچ اثری از جگرگوشه ام نبود.

روح الله را رد کرده بودند کویتی شارجه ای جایی با لنج. هنوز که هنوز است فقط گاهی تلفن می زند. برادرشوهرها و برادرهایم نیز شهادت دادند دخترم را آب برده است و مرا هم دزد زده است. همه حتی اهالی پاسگاه می‌دانستند دخترکم ماهی گیری دوست داشت. یک چوب و قلاب می‌گرفت دستش ده ساعت روی قایق حوصله می کرد. یکی دوتا ماهی        می‌گرفت و به مسافرها دانه ای پنجاه تومان می فروخت.»

اتوبوس تمام شب سرشار از مویه های مادری بود که هیچ سهمی در«داشتن» جگرگوشه هایش نداشت و اغلب «مسافرین خواب بودند.»  مثل این شب و روزها که کنگاور پر است از مویه های مادر«عاطفه نویدی» و ما خواب و گرفتاریم.



  1. مهناز said on دی ۱۲, ۱۳۹۳

    امان از حماقت بشر که به قول اینشتین ان را حدومرزی نیست شوهر این زن بیچاره را می گویم وقتی بدبختی چنین بر سر انسان اوار می شود چه راهی جز پناه بردن به مذهب دارد؟افیون توده ها انتخابی از روی اگاهی نیست مذهب راه انسان اگاه و مختار و مستقل است

Leave a reply

Your email address will not be published.

x


اکتبر، ماهی برای پیشگیری و مبارزه با خشونت خانگی برای همه


«یک ماه برای مبارزه با خشونت خانگی»