صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »    وقتی بابای خوشنام ...
خرداد
۹
  وقتی بابای خوشنام و مهربانش مُرد، توانست از خاک سیاه بلند شود
تجربه ها و خاطره ها
۶
, ,
image_pdfimage_print

Parisa Safarpour

 پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رشته رسانه های پویا و هنر

« هیچکس نفهمید که خودکشی کرده ام. دفعه اول را می گویم. یعنی دفعه سوم و چهارم، خانواده ام فکر کردند باراول و دومی است که اقدام به خودکشی می کنم.»

اینها اولین جملاتی است که «هاله» از خاطرات تلخش در « خانه امن پدر» می گوید.

« تازه حالا در سی وپنج سالگی و به عنوان یک همسر موفق اروپا نشین که تحصیلات عالیه دارد و بین غریبه و آشنا زنی دوست‌داشتنی و اجتماعی محسوب می شود، می فهمم که هرچه هنوز در وجود و روانم نابود است، نشأت گرفته از خانواده ای کم سواد، بی سواد، بی فرهنگ و سنتی است. با این توضیح که هیچکس در خانواده ما مذهبی نبود و نیست.»

هاله را از کودکی می شناسم زیرا پدرانمان هر دو درجه دارهای ارتش بودند. حالا پس از ده سال بی خبری از او، به لطف شبکه های اجتماعی، از خاطرات کودکی می گوییم. تازه می فهمم که او هرگز دختر خوشبختی نبوده است.

« اکثر مردم خیال می کنند ما دخترسرهنگ ها خیلی عزیز بابا بودیم، به خصوص اگر از ارتشی های به قولی زمان شاه بوده باشند. اما من وقتی چهارده ساله بودم زیر دست و پای برادرم ویران شدم و خانواده سکوت کردند. برادرم با تردیددرباره دوست پسر داشتنم مرا به انباری برد و با دسته بیل، کمربند چرم و فانوسقه  بابا شکنجه کرد.»

هاله هنوز با یادآوری خاطره بیست و یک سال پیش هق هق می کند.« هیچ اثری از آن دردها نمانده. دسته بیل بر کمرم شکست. فانوسقه بر ران هایم از بین رفت و کمربند چرم روی باسنم ترک برداشت ولی امروز من به خاطر اینکه اعضای خانواده ام نادان بودند در رنجم.»

هاله به محض اینکه از درمان آن زخم ها بلند می شود اقدام به خودکشی می کند.

« تازه می فهمم که چقدر خانواده ام بی توجه بودند. مگر می شود بچه چهارده ساله سه بسته ده تایی قرص بخورد و هیچکس نفهمد؟ من سه روز بالا می آوردم و در بیهوشی راه می رفتم. بعد از سه روز مرا بردند بیمارستان کودکان و آنجا هجده روز برای آزمایش و رادیولوژی به خاطر سردرد و تهوع بستری شدم و نهایتا” پزشکان گفتند این بچه هیستیریک است.»

هاله هیستریک بودنش را قبول دارد« ولی من فقط هیستریک نبودم، افسرده بودم.بیمار بودم.در آستانه فروپاشی بودم. دردهایم اندازه سن و سالم نبود.»

هجده ساله بودیم که در میان دوست و آشنایان مشترک پیچید هاله معتاد یا صرعی شده است. هاله اصل موضوع را برای من بازگو می کند.« آن روزها برای دومین بار خودکشی کردم. که البته هیچ‌کس تا حالا که به تو می‌گویم نمی‌داند خودکشی با قرص بوده است. هنوز نمی دانم این قرص دقیقا” برای چه بیمارانی تجویز می شود ولی آن روزها خاله مادرم که درد سیاتیک بسیار جدیی داشت خانه ما مهمان بود. من که در هجده سالگی برای یک اتفاق کذایی خیال می‌کردم مستحق مرگ هستم قرص ها را از او کش رفتم.»

هاله به محض اینکه دیپلم گرفت و در کنکور قبول نشد در کلاس های کمک های اولیه هلال احمر شرکت کرد. یکی دوماه بعد شنیدیم که در یک مطب مشغول به کارشده است.« خودت که می دانی، حقوق ارتشی هایی که در دهه شصت بازنشسته شدند کم بود. من همیشه هزار حسرت داشتم. وقتی مشغول کار شدم نه تنها خرج خودم را که تنها بچه مجرد خانه بودم درآوردم، که توانستم به عنوان کمک، قبض تلفن و خرده ریزهای خانواده را هم تا شش سال بعد بپردازم.»

هاله طی همان چند ماه اول در اولین مطلبش نوشت، یک تجربه بسیار تلخ که تا به امروز برایش ناگوار است را پشت سر گذاشته است.« تو که یادت هست همه می گفتند در آمپول زدن دستم سبک است یا اینکه رگ برای سرُم زدن را سریع و بی دردسر پیدا می کنم! با مهربانی و لبخند بیماران را می پذیرفتم و از همه جای شهر مریض داشتیم. یک روز متوجه شدم مرد جوانی برای دهمین بار طی یک هفته آمد آمپول تقویتی بزند. به او گفتم بهتر است صبر کند دکتر بیاید و با او مشورت کند. گفت دکتر برایش تجویز کرده. وقتی رفتیم به اتاق تزریقات پشت پاروان اتاق تزریقات گیرم آورد و مرا بوسید و دستمالی کرد. من با جیغ و فریاد خودم را کنار کشیدم و به سالن دویدم و به مریض هایی که منتظر آمدن دکتر بودند گفتم این مرد به من تجاوز کرده است. سریع به پلیس خبر دادند و ما را فرستادند مفاسد. خلاصه یک هفته دادگاه و پاسگاه این شد که یک مامور در مفاسد پدرم را کشید کنار و در حضور من به او گفت: چون نظامی بوده ای و برادر شهید هستی و مردی محترم، به تو هشدار می دهم رضایت بدهید چون این یک بازی دوسر باخت برای دخترت است. ثابت کردن تجاوز اگر خانم هنوز باکره باشد سخت است. بخصوص که پسرک مدعی است رضایت طرفین در میان بوده و دخترت مدت ها با خوشرویی او را پذیرفته ولی وقتی فهمیده او زن دارد تهدید به آبروریزی کرده است.»

هاله با قرص های خاله خانم خودکشی کرد چون وقتی رضایت دادند و آمدند خانه پدرش غرغرکنان گفت:

«مفاسد و پاسگاه و دادگاه نرفته بودیم که از صدقه سر هاله خانم رفتیم.» او می‌گوید طی یکی دوروز بعد از رضایت دادن، دائم  پچ پچ هایی می‌شنود که از تردید خانواده به او نشأت می گرفت. « شایعه صرع و اعتیاد داشتن برای این شکل گرفت که قرص ها مرا تشنجی کرد. معده‌ام کمک کرده بود مثل دفعه اول همه را بالا آوردم ولی قند خونم به زیر سی می افتاد. تا ده روز هر روز دراورژانس بیمارستان بودم. احتمالا” آشنایی کسی دیده است و شایعه شکل گرفته، در ضمن خانواده فکر می‌کردند از فشار عصبی آن اتفاق تشنجی شده ام.»

به نظر می‌رسد هاله اگر در سی و پنج سالگی روحیه چهارده، هجده و بیست و سه سالگی اش را داشت، باز هم اقدام به خودکشی می کرد چون تاکید می کند که هرگز به روانپزشک و روانکاو و مشاور مراجعه نکرده است.

« نرفته ام چون نمی دانستم باید بروم و حالا که می‌دانم، در سوئد هستم و دارم تلاش می‌کنم زبان یاد بگیرم تا بتوانم به پزشک در این سطح مراجعه کنم. دوبار اولی که اقدام به خودکشی کردم، هم زیر هجده سال بودم و هم آگاهی نداشتم بااین توضیح که خانواده نفهمیدند خودکشی کرده ام، اما دوباری که فهمیدند، بیست و چندساله بودم. در عرض چهل روز آگاهانه و برای مرگ اقدام کردم. پدرم برای صدمین بار چیزی را فروخته بود که بدهی برادرانم را بدهد. خانه، زمین، ماشین. حالا که من کار می کردم و سال ها بود خرج خودم را می دادم توقع داشتم به فکر جهیزیه من باشد، یا مثلا” برای کمبودهای خانه و تعمیرات یا تعویض ماشین قراضه مان خرج کند، اما او حتی دستگاه ماهواره و ساتلایت را برای بدهی دویست هزارتومانی برادرم فروخت و من ابراز ناراحتی کردم، که چرا تنها دلخوشی مرا که فقط شبی یکی دوساعت خانه هستم و پیش از خواب سرگرم می‌شوم برای برادرهایی که متاهل و سی چهل ساله هستند فروخته اید؟»

هاله آن شب در حضور عروس ها و دامادها و نوه ها آن قدر کتک می خورد تا « زبان درازی و دخالت کردن در کارهایی که بهش مربوط نیست» یادش برود. او فردای آن روز مچ هر دو دستش را وقتی در خانه تنها بود برید. این بارهم او نجات پیدا کرد اما پدر با او قهری طولانی در پیش گرفت. خانواده به او گله کردند که چرا به فکر آبرویشان نبوده. یکی از خواهرهایش او را به خانه خودش برد و ضمن دلداری دادن، نصیحتش کرد. هاله اما معتقد است:« کاملا” تمام شده بودم. از بودن ته کشیده بودم. پدرم قهر، مادرم بی توجه، شغلم از دست رفته، برادرانم بی خیال یا عصبانی و خواهرانم متعجب و گیج بودند. من هیچ همراه و همدل و عاقلی سر راه آزمون و خطاهایم نداشتم. متعجبم که چرا بیمارستان هیچ روانشناس و مشاوری بر بالین من نفرستاد! چهل روز بعد بخیه های دستم هنوز تازه بودند که سه مثقال تریاک خوردم.»

او برای اینکه بتواند بسته های تریاک را قورت بدهد آن ها را در قره قوروت پیچید و خورد، همین سبب شد تریاک دفع شود و او «سرشکسته» به خانه پدری بازگشت که قهر بود و مادری که به خاطر هزینه های بیمارستان سرزنشش می کرد:« چون خودکشی کرده بودی بیمه ات را قبول نکردند.»

هاله می گوید انگار با زبان بی زبانی حالی اش می کردند «کاش مرده بودی.» در عین حال اذعان می کند:« با همه اینها عاشق پدرم بودم. مرد بدی نبود، مهربانی ذاتی بی دریغی داشت و خوشنام بود. بین سنت و مدرنیته گیر کرده بود. ولی مجبورم اعتراف کنم اگر در بیست و پنج سالگی من فوت نمی کرد، من موقعیت امروزم را نداشتم و باز هم اقدام به خودکشی(البته موفق) کرده بودم. نه تلاش می‌کرد که شرایط مناسبی برای ازدواج من فراهم کند و نه با رشد و استقلال طبیعی ام کنار می آمد. با مرگش من از خاکستری که ترجیح می‌داد برای آبرویش در آن بنشینم برخاستم. از نظر او هرحرکت من اگر در راستای کار و خانه نبود آبروریزی  به حساب می‌آمد حتی رقصیدنم درمجلس زنانه عروسی پسر عمه و دخترخاله. بعد از او همه موانع را کنار زدم چون آنها دیگر پدرم که احترامش واجب است و (صاحب) من بود، نبودند.»

هاله معتقد است خشونت خانگی «صرفا”» کتک هایی که از پدر و برادر خورده بود نیست. آنچه که او را « ویران »   کرده است، به گفته خودش « بی توجهی و بلاهت تمامی اعضای خانواده» بود.

  پریسا صفرپور متولد سال ۱۳۵۸ و اهل شیراز، فارغ التحصیل رشته رسانه های پویا و هنر از پراگ است. او نویسندگی را ابتدا با دیدن مشاهدات واقعی اش از زندگی دختران همسن اش در هفده سالگی شروع کرد. سپس به صورت آزاد برای روزنامه های شیراز و دانشجویی گزارش های داستانی تهیه می کرد. رمان های او که از زندگی واقعی دوستانش الهام گرفته است را درسال های ۱۳۸۰-۱۳۸۴ و ۱۳۸۹ در ایران و آلمان منتشر کرده است. او هم اکنون با همسرش در پراگ زندگی می کند و معتقد است« آنقدر درد داریم و دخترانگی مان به جفا و فنا رفته که صدسال هم از ایران دور باشیم، حرف برای گفتن زیاد است و این دور ماندن هیچ تاثیری بر آگاهی مان از درون ایران نخواهد گذاشت.»



  1. هاله said on خرداد ۹, ۱۳۹۳

    از پریسای مهربان و خانه امن خیلی تشکر دارم. از وقتی حرف زدم و دردهای من را بیرون ریختم خیلی آرام شده ام.

    • آوازه said on خرداد ۹, ۱۳۹۳

      آفرین به شجاعتت که هزار بار شسکتنت و باز بلند شدی، شاید هیچ وقت کسی بهت نگفته باشه ولی : من بهت افتخار می کنم. با این استقامت می تونی به هر جا که بخوای برسی. خیلی کار سخت و قشنگیه که پدرت رو بخشیدی و هنوز دوستش داری .

    • حمید said on خرداد ۱۰, ۱۳۹۳

      درود بر شما که با وجود تمام سختی ها تونستید راهتون رو پیدا کنید..ازتون خواهش می کنم تا جایی که می تونید به دیگران هم کمک کنید..حداقل شما بهتر درد و رنجی رو که اونها می کشند متوجه می شید

  2. نسرین مولا said on خرداد ۹, ۱۳۹۳

    درود به شهامت پریسا که با بازگو کردن درد کهنه اش، راهی را به خانواده ها نشان داد که موجب بهبود وضع دیگران باشد.
    با اجازه تون من این مطلب رو با ذکر منبع که شما باشید در وبلاگم قرار میدم.
    مانا باشید

    • پریسا said on خرداد ۹, ۱۳۹۳

      نسرین عزیز، این داستان من نیست. بنده فقط زندگی ایشان را گزارش کرده ام. با تشکر از مهر شما.

    • پریسا said on خرداد ۹, ۱۳۹۳

      خانم نسرین مولا ی عزیز، این داستان من نیست. بنده فقط زندگی ایشان را گزارش کرده ام. با تشکر از مهر و توجه شما.

Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱