صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  بخاطر دخترم یاسمن...
خرداد
۲
بخاطر دخترم یاسمن
تجربه ها و خاطره ها
۳
, ,
image_pdfimage_print

1323754333_74e6ac2cb0_z

عکس: Arek

ویدا بالیخانی – روزنامه نگار

 پاورچین پاورچین از تاریکی سایه ای که دیوار درست کرده بود استفاده کرد و از کوچه گذشت، دستش رو محکم روی دهان نوزاد ۶ ماهه اش گذاشته بود که مبادا صدای گریه اش کسی رو متوجه خروج اونها کنه، به انتهای کوچه که رسید نفس راحتی کشید و دستش را از روی دهان نوزادش برداشت برای لحظه ای نگران نفس کشیدن او شد اما همه چی رو به راه بود، وقت آن رسیده بود که قدمهایش را بلند تر و سریعتر کند به خیابان که رسید دستش را برای تاکسی که در حال رد شدن بود تکان داد تاکسی ترمز کرد و او که هنوز می ترسید با صدایی لرزان گفت: ۵ تومن زعفرانیه، راننده تاکسی که متوجه نگرانی و وحشت او شده بود از فرصت استفاده کرد و گفت: چند وقته تاکسی نگرفتی آبجی از فاطمی تا زعفرانیه ۱۵ تونه نه ۵ تومن؛ او که فقط می خواست سریعتر از آن محل دور شود گفت: باشه ۱۵ تومن و سوار شد.

راننده هم در حالی که هنوز نگاه کنجکاوش به آینه بود و زن جوان را برانداز می کرد راه افتاد چند متری که دور شدن راننده سر صحبت را باز کرد و گفت: آبجی شرمنده ام ها اما میدونید که همه چی گرون شده، شما شاید دستتون تو خرج نباشه ولی الان یه بسته آدمس شده ۲ تومن، منم ۵ تا بچه مدرسه رو دارم که هر روز یه چیز جدید می خوان، این تاکس هم نوندونی ماست اگرنه مهمون من بودین و روی چشم به هر جا می خواستین می رسوندمتون.

زن جوان که کاملا” حواسش را به بچه اش متمرکز کرده به او زل زده بود با بی اعتنایی گفت: بله درسته.

راننده که دید او وارد صحبت نشده و با مکث کوتاهی گفت: چیزی شده نگران به نظر می آین.

زن جوان که متوجه کنجکاوی راننده شد با صدایی نسبتا” بلند و عصبانی برای پایان دادن به این صحبت ها گفت: نخیر.

راننده تاکسی نگاه دیگه ای به آینه انداخت و بدون اینکه چیزی بگوید او را به مقصدش که یکی از کوچه های فرعی زعفرانیه بود رساند.

زن در حالی که سعی می کرد بدون آسیب رساندن به نوزادش در تاکسی را باز کرده و پیدا شود با صدایی آرام گفت: لطفا” صبر کنید بگم پدرم براتون کرایه رو بیاره.

راننده گفت: باشه قابلی هم نداره.

زن جوان زنگ خانه ویلایی بزرگی را زد و بلافاصله در باز و بعد از دقایق کوتاهی زنی مسن، میان در ظاهر شد و در حالی که بچه را از زن جوان می گرفت گفت: برو تو بابات الان کرایه رو میاره. در همین حین مردی با موهای کاملا” سفید و هیکلی درشت وچهارشانه به تاکسی نزدیک شد و پرسید آقا کرایه تون چقدر شد؟ راننده تاکسی گفت:۲۰ تومن، مرد هم بدون معطلی ۴ تا ۵ هزار تومنی به او داد و وارد خانه شد و در را بست.

راننده تاکسی که پیش خودش فکر می کرد در اون شرایط احتمالا”هر مبلغی که می گفت آن مرد می داد در حالی که زیر لب می گفت بخشکی شانس از اونجا دور شد.

زن جوان که حالا احساس امنیت می کرد به مادرش گفت: مامان باید یه فکری برای من بکنید دیگه طاقت ندارم خسته شدم، هر شب بساط قمار و مشروب برقراره یا خونه ما یا خونه یه عده دیگه، اصلا” متوجه نیست داره با زندگیش چیکار می کنه آدمایی رو می آره خونه که من حتی یک بار هم ندیدم و از من انتظار داره باهاشون خوش و بش هم بکنم و ازشون پذیرایی بشه.

حتی وقتی همه شون از خونه رفتن بیرون با ترس می خوابم و در اطاق رو کلید می کنم از آدمای مست همه چی بر میاد و یک باره بغضش ترکید و با صدای بلند زد زیر گریه.

پدرش که آرام گوشه ای نشسته بود و تا اون وقت به حرفاش گوش می کرد گفت: نگران نباش دخترم درستش می کنم من نمیذارم بیشتر از این اذیت بشی، اما مادرش به حالتی نیمه عصبانی رو او کرد وگفت: چیکار می خوای بکنی؟ طلاق بگیری؟ می خوای آبرومونو پیش همه ببری ؟ فکر کردی بقیه زندگی ها این حرف ها رو ندارن ؟ همه دارن با این چیزا می سازن …. پدرش حرف مادرش را قطع کرد و گفت: شاید همه بخوان بمیرن ندا هم باید بره بمیره؟! این حرفا چیه می زنی زن؛ طلاق رو برای همین گذاشتن و روشو به دخترش کرد و گفت: دخترم فردا به آقای امیری می گم دادخواست طلاق رو پر کنه و براش بفرسته تو حق طلاق رو داری و اون مرتیکه هیچ غلطی نمی تونه بکنه حالا هم پاشو بچه رو ببر تو اطاقت و بخوابونش خودت هم بخواب و نگران هیچی نباش من خودم همه چی رو درست می کنم.

ندا که خیالش راحت شده بود ساک بچه رو با یک دستش گرفت و خواست که بچه را بغل کند مادرش گفت: نه من یاسمن رو می آرم تو فقط ساکتو ببرو بچه رو بغل کرد و نگاه اخم آلودی به شوهرش انداخت.

وقتی وارد اطاق شد با صدایی کاملا” آرام به ندا گفت: فکر کردی من خوبی تورو نمی خوام. والله بخدا همه مادرا بیشتر از پدرها خوبی و راحتی بچه شونو می خوان ولی مردها همه همینن فکر نکن حالا از این طلاق بگیری یکی بهتر گیرت میاد.

ندا که با تعجب به مادرش نگاه می کرد به آرامی دستش را از آستین ژاکتش در آورد و لکه کبود بزرگی رو که روی بازوش بود به او نشان داد و گفت: مادر من، فکر کردی من تحمل نکردم؟! من خیلی هم تحمل کردم ولی عاقبتش این شده که حالا کتکم هم میزنه. مادرش که انگار خواب وحشتناکی دیده باشه محکم روی دست خودش زد و گفت: اون کتکت زده چرا تا حالا چیزی به ما نگفتی؟ چند وقته کتکت میزه ؟ چرا گذاشتی ؟ … زن جوان در حال پوشیدن ژاکتش بود که پدرش با شنیدن صدای اونها متوجه قضیه شده بود وارد اتاقش شد و بازو ندا رو دید و گفت: پاشو باید بریم کلانتری.

ندا گفت بابا کلانتری نمی خواد پدرش حرف اونو سریع قطع کرد و گفت: نه باید صورت جلسه بشه و فردا می فرستنت پزشک قانونی اونا معاینه می کنن و ازت عکس می گیرن مادرش که تا قبل از اینکه کبودی دست دخترش رو ببینه اصرار داشت او همه چی رو تحمل کنه با پدرش هم صدا شد و به گفت: پاشو به حرف پدرت گوش کن اون سال ها وکیل بوده می دونه چی می گه من یاسمن رو نگه می دارم اما پدرش گفت: نه یاسمن هم می بریم تا ببینن با زنی که یه بچه ۶ ماهه داره چیکار کرده؟

همه آماده شده و راهی کلانتری محل زندگی ندا شدن، اما قبل از اینکه ندا از ماشین پیاده بشه همسرش رو دم در کلانتری دید، با وحشت رو به پدرش کرد و گفت: پدر این که اینجاست ؟ و ادامه داد: حتما” بخاطر سر و صدا و مشروب گرفتنشون آخه همه همسایه ها شاکی شده بودن پدرش گفت: تو پیاده نشو تا من برم و سر و گوشی آب بدم، پدرش به سمت کلانتری رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت نه اون اومده فرار تورو از خونه گزارش بده!

ندا که از ترس چشماش گرد شده بود گفت حالا چی میشه؟ منو مجبور می کنن برگردم خونه؟ پدرش گفت نه من الان با افسر نگهبان حرف میزنم ولی شما همینجا بشینین تا من بر میگردم.

مادرندا که تا حدودی نگران شده بود به پدرش گفت: بذار به نادر هم زنگ بزنم بیاد پدرش با عصبانیت گفت: لشکر کشی لازم نیست فقط تو ماشین بشینین.

پدر با همان متانتی که همیشه موقع راه رفتن داشت به سمت کلانتری رفت و ندا و مادرش توی ماشین ماندند اما مادر ندا گفت: من به نادر زنگ می زنم بابات این آدما رو نمی شناسه نادر می دونه باید چیکار کنه ندا گفت: نه مامان زنگ نزن. و بعد از مکث کوتاهی اضافه کرد: حالا این وقت شب زنش چی می گه؟

بعد از نیم ساعت پدر همراه افسر نگهبان به ماشین نزدیک شدن، پدرندا گفت: ندا تو فقط دستتو به جناب سروان نشون بده ندا به آرامی آستین ژاکتشو بالا زد و افسر نگهبان مقداری از کبودی ها رو دید و با ناراحتی گفت: باشه خواهر من کافیه؛ من صورت جلسه می کنم و همین الان میدم بازداشتش کنن و فردا پرونده شو می فرستم دادگاه.

ندا که با شنیدن این حرف ها بیشتر نگران شد گفت: نه بازداشتش نکنین فقط به من کمک کنید بدون دردسر طلاق بگیرم اگر بازداشتش کنید لج می کنه و بچه رو می گیره.

افسر نگهبان گفت: نگران نباش خواهر من، همین الان هم که اینجاست بوی الکلش همه کلانتری رو برداشته، دو تا از بچه هارو می فرستم خونه رو ببینن اگر بساط قمار هم بود که اونم ضمیمه پرونده اش می کنیم.

ندا که دیگه چیزی برای گفتن نداشت فقط با صدایی آروم گفت: هر چی صلاح می دونید و سعی در آروم کردن بچه اش که از خواب بیدار شده و گریه می کرد داشت.

افسر نگهبان به پدر ندا گفت: شما تشریف ببرین و نگران چیزی نباشین فقط فردا صبح اول وقت تشریف بیارین اینجا که با پرونده بفرستمتون دادگاه.

پدر ندا تشکر کرد و با افسر نگهبان دست و داد و سوار ماشین شد، که متوجه شدن شوهر ندا در حال نزدیک شدن به اونهاست و با صدای بلند داد میزنه زن و بچه منو کجا می برین، افسر نگهبان به یکی از سربازها اشاره کرد جلوشو بگیرن. اون که مست بود و کنترل رفتارشو از دست داده بود سرباز رو هول داد و دوباره سعی در نزدیک شدن به ماشین اونها داشت که افسر نگهبان دستاشو پیچوند و از پشت به هم دستبند زد.

ندا که این صحنه رو دید زد زیر گریه و گفت: من نمی خوام کتکش بزنن، من نمی خوام این رفتارو باهاش بکنن اون الان حواسش نیست داره چیکار می کنه؟ بابا تو رو خدا یه کاری بکن.

پدرش که تا اون موقع به حرفاش گوش کرده بود با عصبانیت گفت: دختر اون وقتی تورو سیاه و کبود می کرد به این چیزا فکر می کرد که تو می کنی؟ عقلت کجا رفته ؟

و به سرعت فرمان ماشین رو چرخاند و از اون محل دور شد، ندا تا خونه گریه کرد و وقتی از ماشین پیاده می شد گفت: چه غلطی کردم اون امشب تو کلانتری از سرما میمیره؛ اون وقتی مشروب می خوره حالش دست خودش نیست من گفتم طلاقمو بگیرین نگفتم زندانیش کنید ….

پدر و مادرش با تعجب نگاهی به هم انداختند و مادرش گفت: می خوای همین الان بریم رضایت بدیم و بری خونت؟ ندا گفت: من برای خودم نمی ترسم برای یاسمن می ترسم می خواست … یه هو حرفش را قطع کرد مادرش پرسید چی؟ می خواست یاسمن رو چیکار کنه؟ ندا گفت: هیچی اما در مقابل اصرار مادرش نتوانست دوام بیاره و گفت: می خواست یاسمن رو بندازه تو استخر من به زور جلوشو گرفتم برای همین از خونه دزدکی اومدم بیرون اگر نه که خیلی وقته منو کتک میزنه . آخه من دردمو به کی بگم؟

مادرش با بغض گفت: برو تو اتاقت و با بچه ات بخواب مگر از روی جنازه من رد بشی بری تو اون خونه؛ اگر هم رفتی بچه همینجا میمونه.

فردای اون روز ندا و پدرش و برادرش که حالا دیگه از همه ماجرا خبردار شده بود رفتن کلانتری و با پرونده راهی دادگاه شدن وکیل اونها هم به اونها ملحق شد و پس از مدتی هم دادگاه به نفع ندا رای به طلاق داد و حضانت بچه تا هفت سالگی به مادرش داده شد. اما ندا در مقابل ۱۳۶۵ سکه مهریه اش حضانت دائم بچه رو گرفت.

ندا می گه همیشه مدیون حمایت های مادی و معنوی خانواده ام هستم تویه دادگاه، زن های زیادی رو دیدم که چون حامی نداشتند سال ها مجبور شده بودن همه نوع ناملایمت رو تحمل کنند.

 



  1. ندا said on خرداد ۲, ۱۳۹۳

    سلام. خوش به حال ندا که حامی داشت. اندازه یک دنیا میارزه حمایت خانواده ….

  2. نسرین مولا said on خرداد ۴, ۱۳۹۳

    خدای من!!! “ندا”ها کم نیستند می دانم…
    ازتون ممنون بابت مطالبتون
    با جازه تون این مطلب رو در وبلاگ کودک آزاری قرار میدم.
    روز خوش

Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱