صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  گلسو
فروردین
۷
گلسو
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , ,
image_pdfimage_print

80929008-5266330

ویدا بالیخانی – روزنامه نگار

جلو چادرش را با دندان گرفت و سعی کرد از جایش بلند شود، در حالی که به بشقاب غذایم زل زده بودم تمام حواسم به او بود احساس می کردم هر آن ممکن است با صورت وسط سفره غذا بیافتد و در صورت رخ دادن این اتفاق، چه عکس العملی باید داشته باشم؟ همچنان به بشقابم خیره بمانم یا به او برای بلند شدن کمک کنم؟ کدام از این کارها ممکن است او را خجالت زده کند؟ در حینی که این افکار از مغزم می گذشت او خیلی راحت بلند شد و از دختر عمویش خواست که او را تا دم در دستشویی همراهی کند و چادرش را برایش نگهدارد . دوباره سوالات به مغزم هجوم آوردند چطور می تواند بدون دست کارهایش را انجام دهد او که دو تا دستش را از ناحیه کتف از دست داده بود چطور می توانست …؟ خواهرش که انگار فکر مرا خوانده بود با لبخند آرامش بخشی که تا حدودی آتش اضطرابم را ازاینکه مبادا گلسو فکر کند من نگاه عجیب- غریبی به او انداخته ام فرو نشاند رو به من کرد و فشار آرامی به زانویم آورد و گفت نگران نباش عادت داره گل بهار هم کمکش می کنه.(گلسو دختر ۱۴ ساله ای است که از ۶ سالگی در اثر برق گرفتگی دو دستش را از ناحیه کتف از دست داده بود.)

نگاهم را از او دزدیدم و در حالی که سعی می کردم تکه نانی را از وسط سفره بردارم با حالتی کاملا” عادی گفتم می دونم. اما نه ؛ چیزی نمی دانستم، نمی دانستم که تمام کارهایش را گلبهار برایش انجام می دهد. دخترعموی ۱۶ ساله اش که تنها ۲ سال از او بزرگتر بود و از ۸ سال پیش که گلسو دست هایش را از دست داده بود مانند مادر فداکاری که از نوزادی که هرگز بزرگ نخواهد   از او مواظبت کرده بود.

به محض جمع شدن سفره چایی آوردند و تا آن زمان که همه سکوت کرده بودند دو به دو و سه به سه روبروی هم نشسته  صحبت کردند. گلسو و گلبهار و زهرا هم دور من حلقه زده بودند و به نوبت در مورد اینکه خبرنگاری چه جوریه و تا حالا کجاها رفتم و با چه کسایی مصاحبه کردم و آیا با خطری مواجه شدم یا نه؟ … سوال می کردند.  از سوالاتشان متوجه شدم تصور دیگری از شغل خبرنگاری دارند تصوری که فیلم ها برای آنها ایجاد کرده بود.

وسط این صحبت ها بودیم که گلسو ناگهان از من پرسید تو شوهر نکردی؟ برای یک لحظه جا خوردم سوال معمولی نبود اما از نوع ساده پرسیدنش خوشم می آمد من هم به همان سادگی او جواب دادم نه؟ گفت چند سالته؟ گفتم ۲۷؛ اوه کشداری گفت و پرسید چرا شوهر نکردی ؟ کسی نخواستت؟ گفتم نه کسی منو نخواست، گفت اینجا دخترا زود شوهر می کنند دخترای همسن تو عروس و داماد هم دارن ، و زد زیر خنده و گفت منم که ۱۴ سالمه همه میگن دیر شده برام، گفتم دوست داری شوهر کنی؟ با حالتی پر از احساس و هیجان گفت :خیلی. اما اینبار غم سنگینی تویه صورتش نشست زانوهایش را در حالی که نشسته بود به سمت صورتش خم کرد و صورتش را به زانوهایش چسباند و سعی کرد چادرش را با دندان بگیرد حدس زدم می خواهد بلند شده و از جمع ما دور شود با دست پاچگی برای اینکه آن حالت سنگین را از بین ببرم گفتم می دونم دخترا اینجا زود شوهر می کنن و رسمه اما وقتی زود شوهر کنی دیگه آزاد نیستی و فرصت زندگی کردن و دیدن جاهای قشنگ رو از دست میدی دیگه نمی تونی برای خودت زندگی کنی و باید از همه خواسته هات بگذری بعد هم بچه میاد و دردسرات هزار برابر میشه.برای همین من دوست ندارم ازدواج کنم من می خوام دنیا رو ببینم می خوام تا زنده هستم مسافرت برم و هرکاری دوست دارم بکنم.

کمی از آن حالت خمودگی خارج شده و دوباره سرش را بلند کرد و به من خیره شده بعد با لبخند گفت: راست می گی ها من به این چیزا فکر نکرده بود،من در جوابش لبخندی زدم و گفتم: باید به اینها هم فکر کنی .

به گلبهار رو کرد و گفت: تو هم با من هر جا برم میای؟ میدونی که بدون تو نمی تونم. گلبهار هم با اشتیاق گفت بله که میام.

نفس عمیقی کشیدم برای چند لحظه توانسته بودم جو را تغییر بدهم بعد گلسو دوباره قصد بلند شدن کرد و در حالی که گلبهار کمکش می کرد از ما دور شدند و رفتند و به جمع دختران نوجوان همسن و سال خودشان که تعداد زیادی هم بودند پیوستند.

زهرا خواهرگلسو رو به من کرد و گفت: مرسی خوب نصیحتش کردی. برای چند لحظه از خودم خجالت کشیدم که با او صادق نبودم.

زهرا که ۳۶ ساله بود، ۱۴ سالگی ازدواج کرده و همسر چهارم مردی ۵۶ ساله شده بود که ۱۸ فرزند داشت و زهرا هم ۵ فرزند دیگر به این تعداد اضافه کرده بود. اما ۴ سال پیش شوهرش به علت سرطان در گذشته و او تمام این ۴ سال درگیر تقسیم ارث با هووهای دیگر بود.

البته شوهرش از ثروتمندان شهر بوده و مشکل مالی برای وراثش ایجاد نشد، اما مسئله ای که زهرا را آزار می داد دخالت اقوام درزندگی او بود.

از زهرا پرسیدم چرا به اونها اجازه می دی که حتی پسرهای هووهایت تو زندگیت دخالت کنن؟ او گفت: اینجا رسمه و کاری نمی تونم بکنم چند وقتیه حتی پیرمردان هم به صف خواستگارانم اضافه شده اند که اینا به من فشار میارن، برای حفظ آبرو به یکی از آنها جواب مثبت بدم، چون زشته زن بیوه بی شوهر بمونه.

گفتم: اما این زندگی توئه و تو مثل گلسو بچه نیستی که اجازه بدی کسی در مورد آینده و زندگیت تصمیم بگیره. زهرا گفت: اما چاره ای نیست و به چشمان من زل زد انگار می خواست در چشمان من راه نجاتی بیابد.

مقالات علمی بسیاری در مورد خشونت خانگی و علل و عوامل آن و حتی راه های مقابله و پیشگیری از آن نوشته و هزینه های هنگفتی صرف تحققیات بین المللی در این زمینه شده است اما تا چه حد این فعالیت های موثر بوده و تا چه اندازه توانسته این معضل که اگر بگوئیم تعداد قربانیان آن اگر بیش از جنگ نبوده کمتر از آن هم نیست، تاثیر گذاشته است؟

در اینجا سعی شد تنها دو مثال واقعی از خشونتی که سنت برای زنان و دختران ایجاد کرده آورده شود دو مثالی که تنها در یک خانواده وجود داشت،  خانواده ای سنتی که ۸ دختر و ۳ پسر داشتند ۳ دختر ازدواج کرده و ۵ دختر در انتظار ازدواج، دخترانی که تنها تا اتمام دوران دبستان فرصت تحصیل به آنها داده شده بود و دو سه سالی صرف فراگیری خانه داری و بچه داری کرده و پس از آن تن به ازدواج های اجباری با همسرانی که مسن تر از پدرشان بوده و چند همسر پیش از اینها داشتند داده بودند.

دخترانی که قلب هایشان گورستان آرزوها و خواسته هایشان بود، دخترانی که حتی در سنین میانسالی هنوز باید از اعضای مرد خانواده هرچند جوانتر و کوچکتر از خودشان اجازه می گرفتند.

در آنجا قانون وجود داشت اما قانونی نانوشته، قانونی که سنت نامیده شده و قدرت اجرایی زایدالوصفی داشت، هیچ دختری نمی توانست از تارهای درهم پیچیده آن رهایی یابد و از بدو تولد تا لحظه مرگ درگیر تارهای آن بودند

کدام سازمان و مرکزتحقیقاتی می تواند این دخترکان زنده به گور شده روحی را نجات دهد؟



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱