صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  داستان كیارا...
اسفند
۲۰
داستان کیارا
تجربه ها و خاطره ها
۲
, , ,
image_pdfimage_print

8284795632_f737e83ef1

عکس: West Midlands Police

مترجم: مینا فخر آور

سال ها، کیارا یک مسیحی قربانی خشونت بود، اما او از سوء رفتار شفاهی که خود در معرضش بود، خبری نداشت، تا روزی که این بد رفتاری زبانی به خشونت فیزیکی تبدیل شد. این داستان خشونت خانگی اوست:

 پنج سالی می شد که با همسرم که فردی خشونت گر بود ازدواج کرده بودیم. ما سه سالی با هم معاشرت می کردیم که به نامزدیمان ختم شد. در طول این مدت، او فردی جذاب و دوست داشتنی بود،  خیلی به ندرت سوء رفتار از خود نشان می داد.  اما، حالا که به گذشته می نگرم، می بینم که نشانه هایی وجود داشت، فقط من نمی خواستم آنها را ببینم. او اغلب بر افکار و خواسته های من تسلط داشت و هر کاری می کرد و هر چیزی می گفت تا همه چیز در نهایت به راهی که او می خواست منتهی شود و دربعضی اوقات او سریع عصبانی می شد. این کار های او من را آزار می داد، اما ندیده می گرفتم و اجازه می دادم تا او راه خودش را داشته باشد. این طور، آسان تر بود. هر چه به تاریخ عروسی نزدیک تر می شدیم ، دوستان ( بیشتر دوستانِ او) و خانواده، به خصوص مادرش، که به من از “اخلاقِ بد” او و اینکه در وقت عصبانیت می تواند هر حرف وحشتناکی را بزند، هشدار می دادند.  من این مسائل را مشکلات فرزند و والدین قلمداد می کردم و کلا” آنها را نادیده می گرفتم. دوستان به من می گفتند که حتی تصور نمی کردند من با او ازدواج کنم و نگران بد رفتاری او با من هستند، و یا اینکه احساس می کردند که این وسط یک مشکلی هست. اکنون همه اینها را می فهمم، به هر حال من به هیچ کدام از این حرف ها گوش ندادم و ما ازدواج کردیم.

به معنای واقعی و بدون اغراق، فقط چند دقیقه بعد ازعروسی، من تغییری را در او مشاهده کردم، چیزی مثل یک ابر تیره که او را پوشانده بود. من با نگاه کردن به او، بسیار وحشت کردم، اما این را هم به حساب ترس های عروسی گذاشتم. از آن زمان به بعد او تغییر کرد. در تمام مدت ماه عسل مان او بد اخلاق بود و با کمترین چیزی از کوره در می رفت. وقتی برگشته و بارهایمان را برای اسباب کشی به ایالت جدید بسته بودیم، او بر سر یک چیز کوچک بیش از حد خشمگین شد و شروع به داد و فریاد و فحاشی کرد، وسایل را به سمت من پرتاب می کرد و می گفت که کاش هیچوقت با من عروسی نکرده بود. تنها شش روز بعد از عروسی و تازه شروع همه چیز این اتفاقات افتاد. از آنوقت به بعد، او همین مرد عجیبِ جدید بود، در یک لحظه بی نهایت دوست داشتنی و در لحظه بعد در حال انفجار از خشم. نمی دانستم که چه چیز می تواند حال او را بهتر کند و همیشه حواسم بود تا دست از پا خطا نکنم. خشونت زبانی او بی حد بود، افکارم را دستکاری کرده و من را گمراه می کرد و به سمتی می برد تا فکر کنم دیوانه شده ام. خشونت فیزیکی چند هفته بعد شروع شد، با پرتاب کردن اشیاء، هل دادن من و تلاش برای اینکه من را در حالیکه فقط لباس زیر به تن داشتم به بیرون از خانه بیندازد. یک بار حتی به رویم چاقو کشید. اما من به ماندنم ادامه دادم، همیشه دعا می خواندم، همیشه امیدوار بودم که او تغییر کند و همان مردی شود که من قبل از ازدواج می شناختمش. فکر می کردم، او که من را کتک نزده است، پس آنقدر ها هم بد نیست، می توانم بمانم.

در مدت زمانی که ازدواج کرده بودیم، من برای سال ها نزد مشاور می رفتم و از همسرم خواهش می کردم تا همراه من به جلسات بیاید اما او نمی پذیرفت. او می گفت که مشکلات بین ما، به خاطر من است واو هیچ مشکلی ندارد. اینکه او عصبانی می شود بخاطر این هست که من حرفی زده ام یا کاری کرده ام که اورا عصبانی کرده است و برای رفع مشکل فقط می بایستی که من، بهتر باشم. در نتیجه، من غذاهای مورد علاقه اش را می پختم، خانه را تمیز می کردم، حرف هایی که می بایست بزنم، می زدم و تلاش می کردم تا خودم را تغییر دهم، فکر می کردم همه اینها مانع عصبانیت او شوم. اما، او همیشه چیز دیگری برای خشمگین شدن پیدا می کرد. من، همچنین با افرادِ کلیسا راجع به این اتفاقات حرف می زدم و پاسخ همیشگی آنها این بود که دعا کنم و سعی کنم تا ” مطیع” تر باشم. در طول این مدت، من بیشتر و بیشتر تضعیف و افسرده شدم و اغلب به خودکشی فکر می کردم و اینها را با افراد کلیسا هم در میان می گذاشتم. باز هم، آنها فقط دعا می کردند، و می گفتند که خدا همه چیز را درست خواهد کرد. و این هم یکی دیگر از جاهایی بود که او ذهن  و روان من را مورد اذیت و آزار قرار می داد، او اغلب می گفت’ چرا خدا باید جوابِ تو را بدهد؟ به خودت نگاه کن! تو خیلی وحشتناکی، خدا نمی خواهد که با تو صحبت کند. تو گناهکاری و خدا هیچوقت رحمتش را شامل حال تو نخواهد کرد. او همیشه من را غرق برکت و رحمت می کند.’ برای مدت زمانی، اینها، ایمان و ارتباط من با خدا را از بین برده بود، تا حدی که دیگر از دعا و تلاش دست کشیده بودم. من شروع به این باور کرده بودم که خدا من را این گونه می دید و من را از آنجایی که” انسان بدی” هستم، سزاوار بد رفتاری های او ( همسرم) می داند.

کل ازدواج ما به همین نحو بود، سیر باطلی که ادامه داشت و افسردگی من که عمیق تر می شد. در روز تولد بیست و پنج سالگی من و چهار سال بعد از ازدواجمان، ناگهان به زندگی ام نگاه کردم و فکر کردم’ مسخره است! من بیست و پنج ساله هستم و جوانم و هر روز آرزوی تمام شدن این زندگی را دارم. من در یک ترس مداوم، زندگی می کنم. این بایستی سوء استفاده باشد! بایستی یک را نجاتی باشد!’ بیشترِ زمان آن سال، خشم درونم بود که نیرویی برای غلبه و برنامه ریزی برای تَرک احتمالی ام ایجاد می کرد. می دانستم که او ” درست بشو” نیست. پس شروع کردم به گفتن این که ‘ یا به مشاوره ازدواج می رویم یا طلاق می گیریم’. او برای جلب رضایت من موافقت می کرد و بعد از اینکه می دید من جدی هستم و وقت مشاوره گرفته ام، مخالفت می کرد. چندین ماه به این منوال پیش رفت و خشم و عصبانیت او هم بیشتر شده بود. حرف هایی که در حال عصبانیت اش به من می زد، با صدای بلند تر و بدجنسانه ترشده بود، کنترلش بر همه چیز را حتی خیلی سریع تر از قبل، از دست می داد. در مورد امور مالی، روابط و باقی چیزها. من اجازه رفتن به کالج را نداشتم چون که او می بایست’ اول به رویاهایش برسد’ او قرار گذاشت که وقتی او تشخیص داد که به اندازه کافی پول داریم، من به کالج بروم که این به معنی هیچوقت بود. و در طول این مدت، برنامه ریزی می کردم که چگونه می توانم بدون بخطر انداختن دوستان و بستگانم  و بدون اینکه همه چیزهایی را که آنقدر در بدست آوردنشان کار کرده بودم را از دست بدهم ( من درآمد بیشتری نسبت به او داشتم) بتوانم او را ترک کنم. پاسخ اما به صورت غیر منتظره ای رسید، معتقدم که دستان خدا آن را رساند.

یک روز که می خواستم برای مشاوره بروم، او دوباره در یکی از همان حالت های انفجاری ،خشن و ناراحتش به خانه آمد.اما آن شب، احساس کردم که چیز متفاوتی وجود داشت. او متوسل به خشونت فیزیکی شد، من سعی کردم خارج شوم اما او مرا در خانه گیر انداخت. شماره پلیس را گرفتم تا با اینکار او را وادار به عقب نشینی کنم که وقتی فاصله گرفت تلفن را قطع کردم. من نمی دانستم که تماس برقرار شده بود و آنها ردّ تماس را گرفته بودند. پانزده دقیقه بعد، آنها پشت در بودند و اظهارات مارا می گرفتند. بعد از دیدن کبودی روی دستم و آثار خرابی های روی دیوارو وسایل در خانه، او دستگیر شد. در طول این مرحله آنها حکم به ‘قطع تماس’ دادند، که این حکم اورا از من دور کرده و مانع ورودش به خانه می شد. من اکنون می دانستم که این بهترین راه ممکنی بود که می توانست برای من پیش بیاید. او هیچوقت اجازه ترک رابه من نمی داد و می توانست به هر کسی که تلاش می کرد تا کمکم کند آسیب برساند. من هرگز رفتن به پناهگاه را در نظر نگرفته بودم، یعنی شرایطم را هیچوقت اینقدر بد تصور نکرده بودم که به این حکم برسد. تصورش را هم نمی کردم که این خشونت خانگی باشد، اگر هیچوقت دستش به رویم بلند نمی شد.

از آن موقع برای طلاق درخواست دادم، و واکنش هایی که از خیلی از افراد کلیسا گرفته ام مرا متعجب کرده است. من به خدا معتقدم و می دانم که او در تمام طول این مدت مرا حفظ کرده و به سمت اتفاقات هدایت کرده است( که او دستگیر شود)، او خواهان حضور کسی در یک رابطه آزار دهنده نیست. من الان این را می دانم، و این کمک با گذر از کنار تمام عکس العمل های افراد کلیسایی می شد که اخیرا” شوهرم شروع به شرکت در مراسم آن کرده بود. آنها با من تماس می گرفتند تا من را برای ندادن فرصت دیگری به همسرم سرزنش کنند، برای نداشتن ایمان کافی به خداوند تا او خودش ازدواج ما را حل و فصل کند و گفتن اینکه خدا از طلاق متنفر است. می بایستی یاد می گرفتم که گوشهایم را به حرف هایی که می زنند ببندم، آنها حتی فکرش را هم نمی کردند که یک رابطه آزار دهنده که تو در آن مورد سوء استفاده دائم هستی، چطور می تواند باشد. که هر روز با آرزوی مرگ زندگی کنی، که حس کنی هیچ امیدی در زندگی ات نمانده و تو به دام افتاده ای. به تو گفته شود که بی ارزشی، هیچ چیز نیستی، و لیاقت تو همه  این آزار هایی هست که از بچگی ات می دیدی. زندگی آنها هیچوقت توسط کسی که می بایست دوستشان بدارد و عزیزشان کند، تهدید نمی شد. آنها هر لحظه از زندگی شان را در ترس و وحشت سپری نمی کردند.

من حالا آزاد هستم. او التماس، استدعا، تهدید و خواسته که بگذارم برگردد، اما دیگر صدایش  را هم نمی توانم بشنوم. گوش ها و قلبم را به رویش بسته ام. شروع کرده ام که به یاد بیاورم، که هستم، و بفهمم که چیزهایی که او در مورد من گفته بود حقیقت ندارند. من احمق، تنبل و بی ارزش نیستم. من از خود، چیزی برای ارائه دارم و می توانم خودم به تنهایی از پس آنها بربیایم. من تمام زندگی ام را پیش رو دارم و بی صبرم تا زندگی را زندگی کنم! همچنین راه سخت و طولانی در پیش دارم، می دانم، اما این در مقایسه با جهنمی که در آن پنج سال زندگی کردم، چیزی نیست. من آزادی را پیدا کرده ام!

 منبع :

http://www.hiddenhurt.co.uk/kiara_domestic_abuse_story.html



  1. فرح said on اسفند ۲۱, ۱۳۹۲

    با سلام

    متاسفانه این بدترین متنی بود که تا بحال در سایت خانه ی امن خوانده بودم. ترجمه بسیار غیرحرفه ای و ناشیانه بود.

  2. خانم فرح
    شما به متن اصلی دسترسی دارید از طریق لینکی که در پایین متن قرار دارد. ترجمه عینا از روی متن اصلی پیاده شده, لطفا اگر قسمتی از متن به نظرتون اشتباه ترجمه شده یا پیشنهادی دارین که میشد گذاشت و به ذهن مترجم نرسیده بگویید. هدف بهتر شدن کار هست و نقد اینگونه که برچسبی بر آن بزنیم و سازنده نباشه, کمکی نمیکنه.

Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱