صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  او به من الفبا آموخت...
دی
۲۰
۱۳۹۲
او به من الفبا آموخت و من به او راه رسم …
دی ۲۰ ۱۳۹۲
تجربه ها و خاطره ها
۵
, , ,
image_pdfimage_print

dana.ir

عکس: dana.ir

ندا برزگر- وکیل دادگستری

در دفترم نشسته بودم و اوراق پرونده ای رو ورق می زدم. راستش رو بخواید غرق در آهنگ “شانه” بودم و حواسم به پرونده نبود! خانم منشی در اتاق رو باز کرد و گفت: ” یه خانمی اومدن می خوان اول چهره شما رو ببینن بعد بگن چی کار دارن!” حرفش تمام نشده بود که سَرِ سرکار خانم از لای در به دورن اتاق سرک کشید. بی اختیار از جا پریدم و موهام رو درست کردم و گره روسریم را محکم بستم.

معلّم کلاس پنجمم در آستانه اتاقم ایستاده بود!

به سمتش رفتم. نمی دونستم چه طور رفتار کنم. خیلی دلم می خواست دستش رو ببوسم یا در آغوشش بگیرم. به یک باره تمام خاطراتی رو که با او داشتم از ذهنم گذشت. در کسری از ثانیه تصویر روزی در ذهنم زنده شد که مادرم دنبالم نیومده بود و من بی پول مونده بودم و نمی تونستم به خونه برم. یادم آمد که آن روز خانم معلم و شوهرش منو سوار هیلمن دو درشون کردند و به خانه رسوندن و من تا آخر سال تنها بچه ای بودم که شوهر خانم معلم رو دیده بودم و حتی سوار ماشینشون هم شده بودم!

–         ندا تو از اوّل باید وکیل می شدی! چقدر حرف می زدی! چقدر پررویی می کردی!

–         شما چطور یکی مثل من را تحمّل می کردید؟!

–         عزیزم شوخی کردم. خستگی تمام سی سال معلمی ام با دیدن تابلوی وکالتت در رفت.

–         ما هرچه داریم از برکت امثال شما است. چقدر خوب شد تشریف آوردید. اگر آدرس یا تلفنی از شما داشتم حتماً خودم برای دست بوسی می آمدم. حالا چطور شد یادی از شاگردتان کردید؟ نکنه می خواید مطمئن شید که دیگه لایحه رو با “ه” دو چشم نمی نویسم؟!

با شنیدن این سوال چهره اش یخ زد! نگاهش به زمین دوخته شد! صدایش در گلویش خشکید!

–         آمده ام طلاقم را بگیری!

–         چی؟ طلاق؟ طلاق خودتون؟

–         آره. مگه من حق ندارم طلاق بگیرم؟ ۵۵ سالمه! وقت مردنمه نه طلاق گرفتن! مگه نه؟!

–         دور از جون. آخه چی شده؟! شما که خیلی ساله زندگی کردید؟

–         بله ۳۵ ساله. عروس هم دارم. داماد هم دارم.

–         خوب چرا طلاق؟ مگه چی شده؟!

–         کتکم زد.

–         بعد از ۳۵ سال تازه یادش اومده شما رو بزنه؟!

–         نه خیلی وقتا من رو زده اما این بار فرق می کرد! عروسم فهمید! دیگه نمی تونم تحمل کنم. من برای این مرد هیچ ارزشی ندارم. شخصیتم رو لگدمال کرد.

–         حالا می خواید من یه صحبتی بکنم با شوهرتون؟ البته اگر اجازه می دید، شاید نیاز به طلاق نباشه و بشه یه جوری حلش کرد!

–         به خدا ندا اگر بخوای حرف آشتی رو بزنی پا می شم می رم.

–         یعنی هیچ راهی نداره؟

–         اگر داشت نمی اومدم اینجا!

–         پسراتون چی می گن؟ عروستون؟

–         می گن طلاق بگیر.

–         ای بابا! حالا هر چی شما بگید من درخدمتم.

–         طلاقم رو بگیر!

–         آخه…

–         آخه نداره، اگر من رو دوست داری نجاتم بده، کمکم کن؛ بذار این آخر عمری عزّت و احترام داشته باشم.

–         هر چی شما بگید.

ازش وکالت گرفتم. قرار شد فردا عقدنامه و شناسنامه و کارت ملّی رو هم بیاره. تلفن شوهرش رو هم گرفتم برای اینکه باهاش صحبت کنم ببینم می تونن توافقی جدا بشن یا نه. تلفن رو خیلی با اکراه داد. شک داشت که نکنه بخوام سر صحبت رو با شوهرش برای آشتی دادنشون باز کنم!

–         ندا فقط طلاق! فقط! نری باهاش حرف بزنی ها؛ تو اون رو نمی شناسی؛ فکر می کنه من تو رو فرستادم جلو برای منّت کشی. ببین چقدر بهت گفتم. اصلاً حرف آشتی رو نزنی ها!

–         چشم. نه دیگه با این همه تاکید شما من هیچ راهی جز طلاق نمی بینم. فقط باهاشون صحبت می کنم که ببینم چه جوری می شه پروسه طلاق رو بی دردسر تر جلو برد.

–         اوناش رو خودت می دونی ولی من فقط طلاقم رو می خوام!

جزء معدود دفعاتی بود که حرف معلمام رو گوش می کردم! منتظر شدم تا مدارکش رو بیاره. فردا پسرش اومد و مدارک رو آورد. ماشاالله خیلی خوش تیپ و خوش بر و رو بود. صورتش به مامانش رفته بود ولی بعداً فهمیدم که قد و هیکلش به باباش برده. اون هم گفت که ما می خوایم مامانمون طلاق بگیره. عزّت و احترام مامان خیلی مهمه. من مهندس شرکت نفتم. داداشم پزشک متخصصه. خواهرم دندانپزشکه. جای مادرمون روی سرمونه. براش بهترین امکانات رو فراهم می کنیم. شما فقط از دست بابامون نجاتش بده.

همون روز به همسر خانم معلّم زنگ زدم. پشت تلفن مرد باوقاری به نظر می رسید. بعداً که دیدمش فهمیدم واقعاً هم هست. از شنیدن اسم وکیل تعجّب نکرد. مثل اینکه به گوشش رسیده بود که خانمش رفته دنبال طلاق. قبول کرد که بیاد دفتر و با هم صحبت کنیم. فرداش اومد.

–         منم می خوام این زن رو طلاق بدم. من ۳۵ سال به این زن وفادار بودم. دخترا کشته مرده من بودن (این یکی رو راست می گفت خدائیش!!!) ولی من این زن برام یه الهه بود. روپوش گچیش بعد از مدرسه برام مقدّس بود.

–         خوب به هر حال ایشون می گه شما کتکش می زدید! اونم تو این سن و سال و با داشتن عروس و داماد!

–         دروغ می گه! من هیچ وقت نزدمش.

–         والا چی بگم! پس آخه چرا ایشون همچین مطلبی رو می گن؟

–         چون دیوونست. چون حاضر نیست با من همراه باشه. چون من پیر شدم و می خوام برای خودم برم توی باغچه ام زندگی کنم اما این خانم می خواد همش ور دل عروس و دامادش باشه. این دیگه زن من نیست. من اصلاً نمی خوامش. بره برای همون بچه ها. منم میرم یه زن دیگه می گیرم که حواسش به من باشه.

شیطونی وکالتیم گل کرد. همین جا مچش رو گرفتم.

–         پس حاضرید توافقی جدا شید؟

–         بله. همین فردا صبح طلاقش می دم.

بعد انگار فهمید که درست همون چیزی رو گفته که من می خواستم!

–         البته تمام حق و حقوقش رو باید ببخشه! من یک قرون بهش نمی دم.

–         خوب ایشون هم مشکل مالی ندارن. هم خودشون حقوق دارن هم ظاهراً بچه ها گفتن ازشون حمایت می کنن.

–         بله. من هم در اینکه این بچه ها به اینجا برسن نقش داشتم. من هم براشون زحمت کشیدم. منم دوستشون داشتم و دارم. اما اینا فقط انگار بچه های اون هستند. همش دور اون رو می گیرن! خوبه خودتون دارید می بینید.

وقتی رفت احساس کردم واقعاً راهی نداره. این دو نفر باید جدا شن. شرایطی رو برای ادامه زندگی مطرح می کرد که محال بود خانمش بپذیره. به هر حال قرار شد فردا با خانمش بیان دفتر و یکی از همکارام ازش وکالت بگیره و ما دو تا بریم دنبال طلاق توافقی که الحمدلله در ایران سه روز کار داره!

فردا که اومد معلوم بود نمی خواد وکالت بده! یعنی یه جورایی باورش نمی شد به همین سادگی داره جدا می شه. رنگش پریده بود. دستش می لرزید. به صورت زنش با التماس نگاه می کرد. خیلی مظلوم شده بود. دلش می خواست من بپرم وسط و بگم خوب حالا ایشون از شما عذرخواهی می کنه و شما هم ببخشش. اما من مطمئن بودم که فایده ای نداره. خانم معلّم طلاق می خواست. طلاق براش شده بود عقده. می خواست به این مرد بفهمونه که می تونه بدون اون هم زندگی کنه. می خواست با طلاق تحقیرش کنه. می خواست بهش ثابت کنه که ارزش و لیاقت زنی مثل اون رو نداره. می خواست بهش بگه که هیچ اجباری به ادامه این زندگی نداره. اما از بغض کردن هاش وسط حرفاش معلوم بود که با این آقا خاطرات خوش زیادی هم داره. همون پارادوکس همیشگی که اکثر مردها تو زندگی برای زنشون درست می کنن: فحش می دن، دعوا راه می اندازن، حتی کتک می زنن اما به هیچ کس هم به اندازه زنشون محبّت نمی کنن. به هر حال معلوم بود که شخصیت این زن خرد شده و دیگه نمی تونه با این مرد ادامه بده.

شب سر نماز از خدا خواستم که کمکم کنه که این ماجرا هر طور که خیر و صلاحه طرفین تموم شه. گفتم خدایا تو از همه به آنچه در دل های مردم است آگاه تری. عاقبت امور رو هم فقط تو می دونی. من رو وسیله خیر قرار بده و خودت مثل همیشه یه کاری کن که من حتی فکرش رو هم نمی تونم بکنم.

فرداش رفتیم دنبال کارای طلاق توافقی. پرونده ارجاع شد به یه شعبه خوب(یعنی از اونایی که طلاق توافقی رو مابین وقت های رسیدگی انجام می دن). صورت جلسه رسیدگی، داوری، تایپ دادنامه، امضاء قاضی، اسقاط حق تجدیدنظر خواهی و فرجام خواهی و بفرمایید: طلاق شما حاضره!

شب اومدن دفتر. کل خانواده. حتی عروس ها و داماد. دو نفری اومدن توی اتاق. خیلی صحنه تلخی بود. هر دوتاشون به گریه افتادن اما فایده نداشت. خانم معلّم طلاق می خواست. با گریه گفت که فردا بریم دفترخونه و طلاق رو ثبت کنیم. یه لحظه یه راهی به ذهنم اومد.

–         خانم می شه خواهش کنم یه دقیقه برید بیرون. من می خوام یه صحبت خصوصی با این آقا بکنم.

–         باشه عزیزم. اما من طلاق می خوام ها!

–         من به طلاق کاری ندارم. اون که تموم شده. من با این آقا حرف دارم.

وقتی رفت بیرون صدام رو بلند کردم. یه جوری که بیرون اتاق هم همه بشنون.

–         تو خجالت نمی کشی با این زن این طور رفتار کردی؟ چه بلایی سرش آوردی که اینقدر از تو متنفرّه؟ بفرما! اینم طلاق! حالا برو ببینم کجا همچین فرشته ای پیدا می کنی!

–         دخترم به خدا من این زن رو می پرستم.

–         دروغ می گی. تو حتی حاضر نیستی قبول کنی که اذیتش می کردی! کتش زدی همه هم دیدن اما تو می گی نه!

–         خوب مگه من تنها مردی هستم که زنش رو زده!

–         پس قبول داری!

–         چی کار کنم؟ باید جلوی همه ازش عذرخواهی می کردم؟ این که تف سربالاست. آبروی خودش می رفت!

–         به هر حال هرچی بود تموم شد. زنت از دستت رفت. از فردا صبح دیگه ایشون زنت نیست.

–         اگه نخوام طلاقش بدم چی؟ اصلاً شناسنامه ام رو پس بده! نمی خوام طلاقش بدم!

–         مگه ما مسخره شمائیم آقا. ما هم مسخره باشیم، قانون و دادگاه مسخره نیست. هیچ راهی نداره.

–         من به کی بگم غلط کردم. خودش بهتر از همه می دونه که من عاشقشم.

–         اینا دیگه به من ربطی نداره. من فقط می خواستم بگم که شما لیاقت خانم معلّم من رو نداشتی.

–         تو از کجا می دونی؟ مگه تو همه زندگی ما رو دیدی؟ یعنی من همش می زدمش؟ لحظلات خوش با هم نداشتیم؟ اگه زندگی ما جهنّم بوده که از توی جهنّم این گل های بهشتی که پشت در اتاقت نشستن بیرون نمی اومدن؟

خیلی دلم سوخت. اما خیلی جدی بهش گفتم بره بیرون چون می خوام با معلمم خصوصی حرف بزنم. فکر کنم فهمید دارم یه کارایی می کنم. با خوشحالی از اتاق رفت بیرون. توی سالن انتظار هم به زنش و بچه هاش یه نگاهی کرد که دل سنگ رو آب می کرد. درب اتاق رو بستم اما بازم صدام رو بلند کردم.

–         خانم به هر حال من هرکاری از دستم برمی اومد انجام دادم. به این آقا هم گفتم که لیاقت شما رو نداره. خیلی التماس می کرد که من آشتیتون بدم اما من گفتم راه نداره. شما فردا بیاید همین موقع سند طلاقتن رو بگیرید از من. خیالتون راحت. دیگه از دست این دیو خلاص شدید!

–         البته دیو هم نبود راستش رو بخوای!

–         کسی که زنش رو بزنه دیوه از نظر من.

–         نه دخترم. اینجوری هم نیست. شما جوونا خیلی تند می رید. اینجوری باشه هیچ زن و مردی با هم نمی تونن زندگی کنن. بالاخره باید بخشش و گذشت هم باشه.

–         به هر حال شما از من طلاق می خواستید من هم یه هفته ای براتون گرفتم. کار دیگه ای هست من در خدمتم.

ساکت شد. کلاً دفتر ساکت شد. انگار همه داشتن به حرفای ما گوش می دادن. سکوت رو شکستم: خانم منشس لطفاً بگید همه بیان توی اتاق.

همه ناراحت بودن. پدر از بچه ها شرمنده. بچه ها از پدر شرمنده. همه از مادر شرمنده. من از همشون شرمنده تر. به بچه ها گفتم که دست مادرتون رو بگیرید و برید به سلامت.

–         هنوز زنه منه. هیچ کس حق نداره دست زن من رو بگیره!

–         تو اگه قدر من رو می دونستی من رو اینجور جلوی عروس و داماد کوچیک نمی کردی!

–         تو خودت اومدی اینجا برای طلاق. من حتی مخالفت هم نکردم و گفتم هر چی تو می خوای!

–         بسه دیگه! دوباره شروع نکن!

–         نه اتفاقاً من می خوام دوباره شروع کنم! آقایون، خانم ها! من این زن رو دوست دارم. عاشقشم. یه تار موهاش رو به دنیا نمی دم. غلط کردم زدمش. بلد نبودم با زنم باید چطوری رفتار کنم. اشتباه کردم.

–         بسه دیگه! اینقدر خودت رو کوچیک نکن.

خانم معلّم این رو گفت و با گریه از اتاق رفت بیرون. فهمیدم کارم هنوز تموم نشده. فردا صبح با همکارم رفتیم دفترخونه و صیغه طلاق رو جاری کردیم. به خانم معلّم زنگ زدم.

–          تموم شد. طلاقتون رو گرفتم اما یه خواهشی دارم!

–         چی دخترم؟

–         اگر شوهرتون که نه، حالا دیگه شوهر سابقتون خواست باهاتون حرف بزنه اجازه بدید.

–         من دیگه با اون حرفی ندارم. تو اون رو نمی شناسی. اما باشه. فقط به خاطر تو.

دو هفته ای ازشون خبر نداشتم. خیلی می خواستم پیگیری کنم اما نمی دونم چرا ته دلم از اینکه نیومده سند طلاقش رو ببره راضی بودم. یه روز داشتم ماشین رو دم دفتر پارک می کردم که دیدم پسر خانم معلّم واستاده دم ساختمون. ناراحت شدم چون می دونستم برای بردن سند طلاق و گرفتن شناسنامه ها اومده.

–         سلام علیکم. اینجا چرا واستادید؟

–         سلام. خیلی کار دارم ماشین هم بد جا گذاشتم. گفتم این رو بدم خدمتتون و برم.

–         این چی هست؟

–         کارت عروسی.

–         عروسی! به سلامتی! عروسی کی هست حالا؟

–         مامان و بابام!



  1. مونا said on دی ۲۰, ۱۳۹۲

    خیلی جالب بود! بخصوص آخرش خیلی جالب تموم شد. زبان متن هم صمیمی و برای خواننده ایرانی دلنشین و ملموس بود.
    البته من متوجه نشدم بالاخره خانم برزگر وکیل هستند، مشاور خانواده هستن، روانشناس هستند یا رمان نویس؟ سه تا مطلب مختلف از ایشون دیدم در سه محور جداگانه! ماشالا از اون خانم هایی هستند که از هر انگشتشون یک هنر می ریزه.
    اگر ایشون لطف کنن و مشخصات تماسشون رو در اختیار عموم بذارن خیلی ممنون می شم. آیا امکان مشاوره با ایشون از طریق سایت شما هست؟

  2. علیرضا said on دی ۲۰, ۱۳۹۲

    روی عجب نکته ای دست گذاشتید! در رابطه با همه صادق نیست اما مشکل خیلی زن و شوهر هاست:
    طلاق براش شده بود عقده. می خواست به این مرد بفهمونه که می تونه بدون اون هم زندگی کنه. می خواست با طلاق تحقیرش کنه. می خواست بهش ثابت کنه که ارزش و لیاقت زنی مثل اون رو نداره. می خواست بهش بگه که هیچ اجباری به ادامه این زندگی نداره. اما از بغض کردن هاش وسط حرفاش معلوم بود که با این آقا خاطرات خوش زیادی هم داره. همون پارادوکس همیشگی که اکثر مردها تو زندگی برای زنشون درست می کنن: فحش می دن، دعوا راه می اندازن، حتی کتک می زنن اما به هیچ کس هم به اندازه زنشون محبّت نمی کنن.

  3. میرزایی said on دی ۲۱, ۱۳۹۲

    واقعا که! من به عنوان یک مرد میگم، مردی که حتی “یکبار” دستش رو به روی زنش بلند کنه، حتی لایق سطل آشغال هم نیست، چه برسه به زندگی مشترک. عمیقا متاسفم که خانم وکیل این مملکت خشونت خانوادگی رو اینقدر بی اهمیت نشون می ده.
    آیا “لحظه های خوب” می تونن توجیهی برای کتک زدن باشن؟ واقعا که!

  4. نادر said on دی ۲۳, ۱۳۹۲

    میرزایی جان
    این صحبتی که شما کردید خیلی اخلاقیه اما لزوماً واقعی نیست! من در نوشته خانم وکیل بی اهمیت جلوه دادن خشونت رو نمی بینم. خودش هم گفته که از نظر ایشون مردی زنش رو بزنه دیوه! اما به نظر من ایشون فضای واقعی بین خیلی از زن و شوهرهای ایرانی رو ترسیم کرده بدون اینکه بخواد در رابطه با خوب و بد بودن این فضا نظر خودش رو بگه. به این جملش دقت کن لطفاً: همون پارادوکس همیشگی که اکثر مردها تو زندگی برای زنشون درست می کنن: فحش می دن، دعوا راه می اندازن، حتی کتک می زنن اما به هیچ کس هم به اندازه زنشون محبّت نمی کنن!
    به هر حال من هم با شما موافقم که حتی یک مورد از کتک زدن هم نباید اتفاق بیافته و مردی که این کار رو حتی برای یک بار بکنه بسیار سقوط می کنه اما عزیزم شما هم قبول کن که خشونت خانگی به هر حال در کشور ما اتفاق می افته و مقابله با اون باید با یک پکیج از راه حل ها انجام بشه که اصلاح و بهبود قوانین در کنار آموزش همسران بخشی از این پکیج است. من از نوشته های این خانم وکیل از چیزی که بیشتر خوشم میاد اینه که این خانم در وهله اول دنبال فروپاشوندن خانواده نیست و دیدش فراتر از راه حل های قانونی رو می بینه ولی قانون رو هم به مخاطبش یاد می ده. نمی دونم چرا بعضی ها که ادعای حقوق زن دارن می خوان کاری کنن که خانواده از هم بپاشه. باباجون هر زن و مردی اشتباه می کنن! طلاق راه آخره! اصلاً من از سایت خانه امن می خوام خواهش کنم که یک نظرسنجی بذارن توی قیس بوک یا روی سایتشون و از زنان ایرانی بپرسن که چقدرشون حاضرن به شرطی که شوهرشون اصلاح بشه و یاد بگیره که چطور رفتار کنه، از اشتباهات گذشته اون مرد چشم پوشی کنن؟

  5. مونا said on بهمن ۲۲, ۱۳۹۲

    آقای نادر درسته خیلی‌ها حاضرن در صورت اصلاح شدن شوهرشون ادامه بدن، ولی آیا این اصلاح امکان پذیره؟ حتی اگه باشه آیا پایداره؟ آیا مردی که یه بار تو یه شرایطی دست روی زنش بلند کرده تو شرایط بدتر از اون اینکارو نمی‌کنه؟یا حتی کار بدتری رو انجام نمی‌ده؟ اگه این خشونت عواقب جبران‌ناپذیری داشته باشه چی؟ فرد از خانواده مهم‌تره. یک زن،یک مادر نباید به خاطر اینکه خانواده از هم نپاشه فنا بشه.چه بسا همون ادامه دادنش باعث نابودی خانواده بشه. من همه‌ی این حرفایی که زدم رو لمس کردم. و به خاطر کتکی که مادرم تو زمان بارداری من خورده نقص عضو دارم.این اون عواقب جبران‌ناپذیریه که می‌گم. اگه مادرم سری قبلی که کتک خورده بود جدا شده بود، این اتفاق نمی‌افتاد.

Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱