صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  قربانیان نمره بیست...
آذر
۲۷
۱۳۹۲
قربانیان نمره بیست
آذر ۲۷ ۱۳۹۲
تجربه ها و خاطره ها
۶
, ,
image_pdfimage_print

4864664013_658159ab09_b

عکس:  The Advocacy Project

مژگان میراشرافی- مددکار اجتماعی

در خبرها آمده بود،” پدری در کرج به دلیل نمره ۱۶ سرنوجوان خود را به دیوار می کوبد و می کشد.”هنوز مرگ نوجوان کرجی براثر تنبیه بدنی پدرش، برای گرفتن نمره ۱۶، را همه به خاطر داریم.

خانه تمیز و دکوراسیون داخلی اش، مد روزاست. به تازگی دیوارهای خانه، رنگ آمیزی شده و اتاق من را مادرم، با وسواس مرتب کرده است. پدرم جدیدترین سیستم کامپیوتر را برایم خریده، اما من دیگر نمی خواهم در این خانه بمانم. خانه زیباست، اما برای من تنها مکانی برای خشونت دیدن و تحقیر شدن است.

از بچگی همه چیز داشتم. اتاق خوابم پر ازانواع اسباب بازی های گرانقیمتی بود که همه بچه های فامیل حسرت آنها را داشتند. پدرم شغل خوبی داشت و درآمدش هم برای اداره کردن یک زندگی لوکس کافی بود.

یک سال پس از ازدواج والدینم من بدنیا آمدم و اولین فرزندشان بودم. اولین نوه خانواده که از قضا پسرهم بود. سرویس اتاق خوابم را یکی از معروف ترین طراحان دکوراسیون داخلی طراحی کرد. کتابخانه ای در اتاق خوابم تعبیه شد، که حتی پیش از به دنیا آمدن من، از کتاب های نفیس ادبی و علمی  پر شده بود.

تا جایی که یادم می آید همه چیز از کلاس اول دبستان شروع شد. معلم کلاس اولم ازمادرم خواست، رضایت دهد از من آزمون سنجش بهره هوشی گرفته شود. والدینم عصبانی شدند  و مدرسه ام را تغییر دادند و من را به مدرسه ای که عمه ام در آن تدریس می کرد منتقل کردند. عمه ام که از ماجرا خبر دار شد تصمیم گرفت که خودش پنهانی و بدون اطلاع والدینم مرا به مرکز سنجش هوش ببرد. در آنجا بعد از انجام تست هوش به او گفتند، من از نظر رشد ذهنی و هوشی، ۲ سال از کودکانی که هم سن من بودند عقب تر هستم و بهتر است دو سال در کلاس اول بمانم تا بدین ترتیب، در آینده تحصیلی دچار مشکل نشوم. والدینم بعد از اطلاع از این مسئله به جای پذیرش واقعیت، آنرا انکار کردند و با اصرار و گرفتن معلم خصوصی سعی داشتند که این مشکل را به نحوی جبران کنند. سال ها بعد، عمه ام به من گفت که مادرم به او اتهام زده که قصد برهم زدن آرامش زندگی او را داشته است.

اولین کتک ها را یادم نمی آید اما دردناک ترین آنها را هنوز بروی پشتم احساس می کنم. کلاس چهارم دبستان دفترچه نمراتم را از پدرم پنهان کرده بودم که نمره تکِ درس ریاضی را نبیند. مادرم خانه نبود و من مشغول بازی با اسباب بازی هایم بودم. پدرم مرا صدا زد و دفترچه نمراتم را جلویم پرتاب کرد و از من پرسید که چرا جواب جان کندن و زحماتش را با نمره ۵ در ریاضی داده ام. از ترس دست و پایم یخ زد. در حال گریه و زاری بودم که ناگهان پدرم با میله فلزی بزرگی به من حمله ور شد. هنوز وحشت آن روز و شدت ضرباتش را روی پشتم احساس می کنم. نمی دانم اگر پدربزرگم نجاتم نداده بود، الآن زنده بودم یا نه ؟!

سالیان متمادی بعلت نگرفتن نمره ۲۰ و داشتن معدل کمتر از ۱۵و همچنین عدم موفقیت در کلاس ویلون و پیانو، خطاطی، کلاس داستان نویسی و حتی ژیمناستیک کتک خوردم. سال ها بدلیل قدرنشناسی از داشتن امکانات و نگرفتن نتیجه دل خواه والدینم تحقیر شدم.

در حال حاضر ۲۷ ساله هستم، اما احساس می کنم تمام ۲۰ سال گذشته زندگی ام در تلاطم، استرس و وحشت از تنبیه های بدنی و روانی والدینم گذشته است. در کودکی با گرفتن هر نتیجه ضعیف، مادرم مرا در حمام تاریک خانه زندانی می کرد و از پدرم به شدت کتک می خوردم.

  حکایت من و نمره بیست به اینجا ختم نمی شود، همیشه اطرافیان و فامیل من را تحقیر و مسخره می کردند. صدای گوش خراش ساز ویلون من بعد از ۷ سال رفتن به کلاس اجباری و یا پیانو بزرگی که در خانه خاک می خورد، مایه تمسخر کوچک و بزرگ فامیا شده بود. شنیدن کنایه های بچه های فامیل برایم دیگر تکراری شده است که :” اگر بابای ما اینقدر پول خرج ما کرده بود، تا حالا انیشتن بودیم.” بزرگتر که شدم حتی اجازه ندادند بگویم من نمی خواهم به دانشگاه بروم. والدینم هنوز قبول نکرده بودند، که من توانایی قبولی در کنکور سراسری را ندارم. آنها من را مایه سرشکستگی و خجالت خود می دانستند.

اکنون که ۲۷ ساله شده ام نه فیلسوفم و نه دانشمند،  آدم معمولی هستم که تنها خواسته اش، رسیدن به آرامش است، کسی کتکم نمی زند و یا زندانی ام نمی کند، اما مطمئن نیستم که بتوانم رنگ آرامش را در زندگی ببینم ؟! نمی دانم که توانایی بازسازی اعتماد به نفس له شده ام را دارم یا نه؟! نمی دانم بیماری وسواسم را که ناشی از سخت گیری های عجیب و غریب والدینم است، درمان می شود یا نه ؟! شاید اگر به جای این همه کتک و آزار روانی، از من حمایت می کردند، خود آنها نیزاز زندگی شان راضی تر و خوشحال تر بودند.

کودکان به علت ویژگی هایی که از نظر سنی دارند بسیار آسیب پذیر بوده و نیازمند حمایت و مراقبت والدین شان هستند. اما گاهی بزرگسالان به دلایل مختلف به جای حمایت و مواظبت از کودکان، آنان را مورد آزار قرار می دهند.

کودک آزاری شامل رفتارهایی است که توسط افراد دیگر خصوصا” بزرگسالان نسبت به کودکان انجام می گیرد و به نوعی به سلامت جسمی و روانی کودکان آسیب می رساند. بر خلاف تصور عموم،  خشونت خانگی برعلیه کودکان تنها توسط والدین معتاد و بزهکار و یا در خانواده هایی که مشکلات اقتصادی و خانوادگی شدید دارند اتفاق نمی افتد. بلکه کودکانی که دارای مشکلات تحصیلی و یا رفتاری هستند نیز، ممکن است تحت آزار و خشونت قرارگیرند. متاسفانه کودکانی که مشکلات نسبتا” پایداری دارند، بیشتراز سایر کودکان مورد آزار قرار می گیرند.( مانند کودکانی که دچار بی قراری یا بیش فعالی، اضطراب، شب ادراری و یا بهره هوشی کمتری نسبت به بهره هوشی معمولی دارند.)

مشکلاتی که درخانواده برای اینگونه کودکان ایجاد می شود، مانند انتظار بیش از حد توانایی آنها، ندیدن تفاوت های آنان با هم سالانشان، ایجاد اضطراب، ترس و مقایسه با دیگر کودکان هم سن آنان ، تنبیه بدنی، تحقیر، توهین وغیره؛ سبب آسیب های جسمی و روانی کودکان می شود. بسیار دیده شده است که به علت فضای رقابتی ناسالم در میان خانواده ها و دانش آموزان درمدارس، بسیاری از کودکان در معرض آزارهای شدید روحی- روانی و خصوصا” خشونت های خانگی قرار گرفته اند. تصور بسیاری از والدین بر این است که تنها ایجاد و فراهم کردن امکانات رفاهی می تواند آینده فرزندانشان را تامین کند. اما هنگامی که به نتیجه دل خواه خود دست نمی یابند و یا اهداف فرزندانشان با خواسته ها و آرزوهای آنها مطابقت ندارد، دست به خشونت زده و ناکامی شان را بصورت خشم، متوجه کودک خود در خانه می کنند و او را تحت انواع آزارهای جسمی و روانی قرار می دهند.

چگونه می توانیم از خشونت خانگی بر علیه کودکان در خانه پیشگیری کنیم ؟

شناخت کودکان و نیازهای آنان، سبب می شود که رفتار بهتری با آنها داشته باشیم. برای این کار می توانیم از روش های مختلف مانند خواندن کتاب های مناسب، شرکت در کلاس های آموزشی ومشورت کردن با افراد آگاه بهره ببریم. می توانیم از دیگران کمک بگیریم. کمک گرفتن و مشورت کردن نشانه هوشیاری و آگاهی است، نه ناتوانی بنا براین برای کاهش مشکلات خود می توانیم از مراکز مشاوره حضوری یا تلفنی مانند خطوط تلفن اورژانس اجتماعی سازمان بهزیستی و یا خط تلفنی کمک به کودکان و نوجوانان (صدای یارا)، صدای مشاور و سایر سازمان های غیردولتی و متخصصین کمک بگیریم.

پیشگیری همیشه آسانتر و سریع تر از درمان است. برای پیشگیری از آزار کودک درخانه می بایست، آگاهی خود را در زمینه پرورش فرزندان و شیوه های مناسب رفتار با آنان افزایش دهیم. با حقوق و نیازهای اساسی کودک آشنا شویم. به سلامت جسمی وروانی خود و کاهش فشارهای عصبی و مشکلات رفتاری خود که سبب آزار کودک می شود توجه کنیم. انتظارخود از کودکانمان را با توانا یی ها و استعدادهای آنان تطبیق دهیم و اجازه دهیم کودک خود هدف هایش را براساس علایقش انتخاب کند. در آخر با کمک گرفتن هنگام برخورد با مشکلات و آشنایی ازمراکز حمایتی، مشاوره و امداد کودکان و خانواده ها، راهنمائی های لازم را دریافت کنیم.

منابع :

  •  کودک آزاری چیست ؟ انجمن حمایت از کودکان و زنان رهیاب
  • هدف از امتحان چیست ؟http://goo.gl/Et3q7H
  • فصلنامه رهیاب شماره ۱و ۲ http://www.rahyabiran.org/fa/periodical



  1. زهرا said on آذر ۲۸, ۱۳۹۲

    ببخشید که ای میل ننوشتم. تمایلی ندارم شناخته بشم. فقط میخواستم به دوست عزیزی که این تجربه رو داره، یک چیز بگم. بگم که عزیزم، تجربه همانند تو رو خیلی ها دارن. به خصوص کسانی که در دهه ۶۰ بزرگ شدند. افرادی که در خانواده‌های متوسط بزرگ شده‌اند ولی پدر و مادر احمقی داشته‌ن. برادر خود من، یکی از همین قربانیان هست. البته هوش بسیار زیادی داشت ولی از اونجا که هایپر بود، نمی‌تونست دقت کنه و مدام مشغول بازیگوشی بود و نمرات پایین می‌گرفت و هر سال با ۶ یا ۷ تا تجدیدی سال بعد رو می‌گذروند. متاسفانه به خاطر تحقیرهایی که در دوره کودکی شده، کتک‌هایی که خورده، دانشگاه رو نصفه رها کرد و حالا با ۳۵ سال سن، معتاده، هیچ کاری نداره و بدتر از همه اینکه ناراحتی‌های اون، روی خواهرهاش هم تاثیر گذاشته و همه، به شدت افسردگی داریم. میخوام بهت بگم که تو خیلی خیلی خوشبخت بوده‌ای و شانس داشته‌ای که دست کم معتاد نشدی و صرفن اعتماد به نفس داری. من به خاطر ناراحتی‌های برادرم، حالا دارم میرم پیش روانکاو و بهت توصیه می‌کنم که هر چه سریع‌تر این کار رو بکنی تا باقی عمرت هدر نشه. خواهش میکنم اون دوره رو پشت سر بزار. خواهش میکنم.

  2. سینا زاهدی said on آذر ۲۹, ۱۳۹۲

    دوست خوب من ، من هم همیشه تحقیر شدم ، با وجود اینکه در حال حاضر دانشجوی کارشناسی ارشدم ، همیشه تحقیر شدم … دیگران فکر می کنند من موفقم..خانواده ی خوب ، پدر خوب ، مادر خوب ، برادر خوب … اما من تنها چیزی که باعث افتخارمه نوعه درس خوندنمه من هیچ چیزی ندارم که بهش ببالم … خانواده اونقدر با من تحقیر آمیز برخورد کرده که من نا خوداگاه از جمع فاصله می گیرم ، از کسانی که دوستشون دارم… تنها آدمایی با من دوست می شن که مهربانی منو درک می کنن رو راست بودنمو.. دوست من اوضاع من از تو خیلی بهتره ولی خفقان و دیکتاتوری نذاشت من فوتبالیست بشم هنوز که هنوزه با ۱۰ کیلو اضافه وزن ضعف بینایی هیچ کس قدرت دریبل زدن منو نداره تنها به این دل خوشم که یک روز میرم خارج تا از طریق یه تیم دسته پنج بتونم فوتبالم و ادامه بدم

  3. Profile Photo

    KhanehAmn said on آذر ۲۹, ۱۳۹۲

    دوست عزیز از اینکه تجربه و خاطره تان را با ما و خوانندگان ما به اشتراک گذاشتید از شما متشکریم
    و در مورد ایمیل اصلا” مشکلی نیست و دوستان به هر صورتی که احساس راحتی می کنند می توانند دیدگاه هایشان را ما در میان بگذارند و اجباری در ارسال ایمیل نیست.
    با تشکر مجدد
    خانه امن

  4. حمیده said on آذر ۲۹, ۱۳۹۲

    سلام همونطوری که دوست عزیزمون اشاره کرد خیلی از ماها گذشتتمون شبیه هم بوده مخصوصا ما بچه های دهه ۶۰ .منم سالها از شب ادراری رنج میبردم ولی پدرو مادرم اهمیت نمیدادن و وقتی میرفتیم مهمونی مجبور بودم خوابم نبره که شاید…. هنوز هم توی دعواهای خانوادگی حتی مادرم هم همون اسم بچگی که روم گذاشته بودن بخاطر مشکلم رو بکار میبره .من الان دانشجوی کارشناسی ارشد هستم برای نشون دادن اینکه من خودم هستم الان ده ساله که از لحاظ اقتصادی مستقل از خونوادم شده ام .تنها یاور من توی زندگیم خداوند و بعد ازاون خودم بودم .حالا که شما خدارو داری و مطمئنا گام دوم رو هم برداشتی که داری روی این مسئله فکر میکنی موفق میشی و اینو بدون در موفقیت ۹۹درصد ارا ده و تلاشه و ۱درصد هم هوش .موفق باشید عزیزم

  5. وحیده said on آذر ۲۹, ۱۳۹۲

    همونطوری که دوست عزیزمون اشاره کرد خیلی از ماها گذشتتمون شبیه هم بوده مخصوصا ما بچه های دهه ۶۰ .منم سالها از شب ادراری رنج میبردم ولی پدرو مادرم اهمیت نمیدادن و وقتی میرفتیم مهمونی مجبور بودم خوابم نبره که شاید…. هنوز هم توی دعواهای خانوادگی حتی مادرم هم همون اسم بچگی که روم گذاشته بودن بخاطر مشکلم رو بکار میبره .من الان دانشجوی کارشناسی ارشد هستم برای نشون دادن اینکه من خودم هستم الان ده ساله که از لحاظ اقتصادی مستقل از خونوادم شده ام .تنها یاور من توی زندگیم خداوند و بعد ازاون خودم بودم .حالا که شما خدارو داری و مطمئنا گام دوم رو هم برداشتی که داری روی این مسئله فکر میکنی موفق میشی و اینو بدون در موفقیت ۹۹درصد ارا ده و تلاشه و ۱درصد هم هوش .موفق باشید عزیزم

  6. شایان said on آبان ۱۷, ۱۳۹۳

    من الان سی و سه سالمه. یه پسر ۵ ماهه دارم که عاشقشم. باورتون نمی شه اگه بگم تقریبا هر شب کابوس می بینم، کابوس کتک هایی که خوردم و زندانی شدن ها، کابوس یه خروار عدم امنیت، ترس، تنهایی… از مادر پسرم جدا شدم، اونم وقتی که پسرکم هنوز دو ماهه نشده بود! تا دل تون بخواد با پدرم مشکلات جدی دارم. هنوز هشت سالم نشده بود که مامانم ازش جدا شد و تقریبا یک سال مامان رو ندیدم و بابا جانم که بی نهایت بابت هر چیزی سختگیری می کرد، توی یک سال بعد از طلاق سختگیری هاش رو صد چندان کرد. البته سختگیری که چه عرض کنم، جنایت… این همه نوشتم، ولی هنوز هیچ چی از رنجی که بردم نگفتم. استاد یه دانشگاه معتبرم. در حال نوشتن رساله ی دکترا و غیره! ولی توی دنیای مجازی دنبال یه هم صحبت غریبه می گردم که من رو نشناسه و روم بشه از غصه هام بهش بگم. احساس شرم کردن و معذب بودن تو حرف زدن با دوستان و آشنایان فقط یه طرف قضیه ی منه، مشکل بعدیم نگرانی از گفتن مشکلات جدی پدر و مادرمه، اگر به گوش شون برسه تنها چیزی که درکش نخواهند کرد نیاز غریب من به گفتنه و قطعا اسم این کارم رو می ذارن بی فکری، قدرنشناسی و غیره! پدر و مادرم هر دو استاد دانشگاهن، کتاب تالیفی و ترجمه ای دارن، عضو هیئت علمی ان! ولی پدرم گاهی چنان کتکم می زد که تا چند روز دردش همراهم بود. تجربه ی حبس شدن های طولانی دارم و همه ی این ها در حالیه که با وجود همه ی این تنش ها همیشه شاگرد اول بودم. یعنی کلا این آدم، یعنی پدرم، از ته روان پریشه! مطمئنم اونایی که می شناسنش نمی تونن باور کنن که با چه شدتی پسرش رو تا سن دانشگاه مورد توبیخ و تنبیه قرار داده. توبیخ که البته هنوز ادامه داره. دیگه هیچ راهی برام نمونده جز دوری و قطع ارتباط از اون و فامیل پرتوقع و الکی مقیدش.
    من الان سی و سه سالمه. یه پسر ۵ ماهه دارم که عاشقشم. باورتون نمی شه اگه بگم تقریبا هر شب کابوس می بینم، کابوس کتک هایی که خوردم و زندانی شدن ها، کابوس یه خروار عدم امنیت، ترس، تنهایی… از مادر پسرم جدا شدم، اونم وقتی که پسرکم هنوز دو ماهه نشده بود! تا دل تون بخواد با پدرم مشکلات جدی دارم. هنوز هشت سالم نشده بود که مامانم ازش جدا شد و تقریبا یک سال مامان رو ندیدم و بابا جانم که بی نهایت بابت هر چیزی سختگیری می کرد، توی یک سال بعد از طلاق سختگیری هاش رو صد چندان کرد. البته سختگیری که چه عرض کنم، جنایت… این همه نوشتم، ولی هنوز هیچ چی از رنجی که بردم نگفتم. استاد یه دانشگاه معتبرم. در حال نوشتن رساله ی دکترا و غیره! ولی توی دنیای مجازی دنبال یه هم صحبت غریبه می گردم که من رو نشناسه و روم بشه از غصه هام بهش بگم. احساس شرم کردن و معذب بودن تو حرف زدن با دوستان و آشنایان فقط یه طرف قضیه ی منه، مشکل بعدیم نگرانی از گفتن مشکلات جدی پدر و مادرمه، اگر به گوش شون برسه تنها چیزی که درکش نخواهند کرد نیاز غریب من به گفتنه و قطعا اسم این کارم رو می ذارن بی فکری، قدرنشناسی و غیره! پدر و مادرم هر دو استاد دانشگاهن، کتاب تالیفی و ترجمه ای دارن، عضو هیئت علمی ان! ولی پدرم گاهی چنان کتکم می زد که تا چند روز دردش همراهم بود. تجربه ی حبس شدن های طولانی دارم و همه ی این ها در حالیه که با وجود همه ی این تنش ها همیشه شاگرد اول بودم. یعنی کلا این آدم، یعنی پدرم، از ته روان پریشه! مطمئنم اونایی که می شناسنش نمی تونن باور کنن که با چه شدتی پسرش رو تا سن دانشگاه مورد توبیخ و تنبیه قرار داده. توبیخ که البته هنوز ادامه داره. دیگه هیچ راهی برام نمونده جز دوری و قطع ارتباط از اون و فامیل پرتوقع و الکی مقیدش.

Leave a reply

Your email address will not be published.

x


اکتبر، ماهی برای پیشگیری و مبارزه با خشونت خانگی برای همه


«یک ماه برای مبارزه با خشونت خانگی»