صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  درامتداد تاريکی...
آذر
۲۲
۱۳۹۲
درامتداد تاریکی
آذر ۲۲ ۱۳۹۲
تجربه ها و خاطره ها
۰
image_pdfimage_print

4871252244_c931f90216_o

عکس:  xgthox

رضا آذریان –  یک سال بود که از احمد جدا شده بودم. تنهایی بعد از طلاق، فشار روحی سختی به من وارد کرده بود. تا این که یکی از دوستانم خبر آورد که احمد ازدواج کرده و با همسرش به تهران نقل مکان کرده است. ناگهان تمام وجودم لبریز از سرخوردگی شد. دو هفته ای که گذشت غم عالم در دلم نشست و ۲هفته بعدی که گذشت سرشار شدم از یک خشم درونی بی منطق. به سرعت تصمیم گرفتم که دوباره ازدواج کنم. فکر می کردم انتخابم باید طوری باشد که اگر اطرافیان و یا احمد بشنوند حالشان گرفته شود. در محل کارم یک مشتری دائمی داشتیم که در یک مغازه صرافی کار می کرد. جوان خوش ظاهر و مودبی به نظر می رسید و وقتی برای کارهایش نزد من می آمد خیلی زبان گرم و صمیمی داشت. چند بار که آمد به دلیل این که مشتری دائمی مان بود، خارج از نوبت کارش را راه انداختم و بالاخره نظرش جلب شد. گاهی جزوه های تبلیغاتی محل کارم را به او می دادم در حالی که جمله ای یا شعر زیبایی روی آن نوشته بودم. او هم به تدریج هدیه های کوچکی برایم می آورد.

سیامک فقط ۲۶ سال داشت، یعنی درست ۱۱سال از من کوچک تر بود ولی برایم مهم نبود. قرار بود همه را شگفت زده کنم. برایش یک وام حسابی جور کردم و ضامنش شدم تا کارش را مستقل کند و این کار را هم کرد و یک ساله روی غلتک افتاد و عاقبت به من گفت: با من ازدواج می کنی؟ خیلی خوشحال شدم و موضوع را به همکارم عاطفه گفتم. او هم در پاسخ از من خواهش کرد تا به یک مشاور مراجعه و با او مشورت کنم. برای این که ناراحت نشود قبول کردم ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم.

مشاور به من گفت: این تفاوت سنی به خصوص در شرایطی که مرد کوچک تر باشد، معمولا نتایج خوبی ندارد. علایق و تمایلات و خواسته های شما در ۲دهه متفاوت شکل گرفته است…

ولی من با سیامک ازدواج کردم. چند ماهی از خوشحالی سر از پا نمی شناختم، سعی می کردم خیلی جوان تر از سنم بپوشم و رفتار کنم تا او احساس کمبود نکند. سیامک خیلی وقت ها قسط وامش را پرداخت نمی کرد، با وجود این که وضعش خیلی هم خوب شده بود و من مجبور می شدم آن را بپردازم چون ضامنش شده بودم. یک بار خواهر احمد را در خیابان دیدم به من تبریک گفت و فهمیدم باخبر شده اند، ولی وقت خداحافظی چنان پوزخندی زد که از کرده ام پشیمان شدم.

یک روز از پنجره ماشین سیامک را دیدم که کنار خیابان با دختری ایستاده بود و حرف می زدند تا نزدیک شدم به سرعت دور شد ولی وقتی به خانه آمد با پررویی گفت که مدت ها با او دوست بوده و حالا عقدش کرده است.

به هیچ چیز فکر نمی کردم جز این که اگر همه کسانی که به من تذکر داده بودند و من برای لجبازی با آن ها دست به این ازدواج زده بودم، ماجرا را می فهمیدند، باید چه می کردم؟

۲۱ آذر ۱۳۹۲

منبع: http://goo.gl/gM4QPW



Leave a reply

Your email address will not be published.

x


اکتبر، ماهی برای پیشگیری و مبارزه با خشونت خانگی برای همه


«یک ماه برای مبارزه با خشونت خانگی»