صفحه اصلی  »  خشونت خانگی و اجتماع  »  تنبیه بدنی و آرزوی ق...
اردیبهشت
۱۰
۱۳۹۸
تنبیه بدنی و آرزوی قوی‌ترین مرد جهان شدن
اردیبهشت ۱۰ ۱۳۹۸
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
Photo: photographee.eu/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: photographee.eu/depositphotos.com

سمیه تیرتاش

گوشی را بر می‌دارم. خانم منشی با همان لحن سرد و بی‌تفاوت همیشگی تقریبا داد می‌زند:

–        خط سه لطفا!

و قبل از اینکه من اعلام آمادگی کنم، قطع می‌کند.

نگاهی به انبوه پرونده‌های تلنبار شده و مقاله‌هایی که باید برای فعالیت‌های کلاسی مرور شود، می‌اندازم. انگشتم را با تردید روی چراغ چشمک‌زن خط سه می‌گذارم و به خودم قول می‌دهم مکالمه‌ام بیشتر از پنج دقیقه طول نکشد تا شاید بتوانم مجموعه کارهای عقب مانده را تا پایان هفته سرانجامی‌ بدهم.

مردی از آن سوی خط با لهجه‌ای غلیظ که همه کلمات را کش‌دار تلفظ می‌کند، شروع می‌کند به صحبت کردن:

«سلام خانم باقی! خدا رو شکر که توی دفترتون بودید. به خدا پیدا کردن شما خیلی سخته … حالتون چه‌طوره؟ به جا آوردید؟ بابای احمد احمدی هستم. ببخشید تو رو خدا مزاحم شدم، می‌دونم سرتون خیلی شلوغه. زیاد وقتتون رو نمی‌گیرم ….»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

سعی می‌کنم در حین مکالمه تقریبا یک طرفه مرد، چند کلمه‌ای احوال‌پرسی و تعارف بکنم و به ادامه حرف‌هایی که با سرعت سرریز می‌شوند، گوش بسپارم:

«خانم باقی! باورتون نمی‌شه که این احمد چه کارهایی می‌کنه. به خدا که از دستش عاصی شدیم. دیگه یک کاری کرده که امروز صبح خانمم گفت حتما باهاتون تماس بگیرم. دیروز توی مهمانی چنان کتکی به برادر کوچک‌ترش زده که باورتون نمی‌شه! با لگد اونقدر محکم توی پهلوهای محمود زده که امروز بچه‌ام نتونست بیاد مدرسه. محمود اصلا اهل ادا و اصول نیست، اما صبح که بیدارش کردم گفت بابا خیلی درد دارم. نمی‌تونم از جام تکون بخورم. خانم باقی نمی‌دونید چه‌قدر ترسیدم . حالا خانمم داره می‌بردش دکتر اما تو رو خدا بگید با احمد چه کار باید بکنیم؟»

صدای مستاصل و مضطرب مرد باعث می‌شود که قولم را زیر پا بگذارم. گوشی را از این دست به آن دست می‌دهم و خدا خدا می‌کنم حافظه‌ام در مرور خاطرات چهار سال گذشته با من همراهی کند:

«خب آقای احمدی، می‌دونید که من احمد رو هم خیلی دوست دارم، هم خیلی خوب می‌شناسم. با توجه به مسئله‌ای که احمد داره، ما توی این چند سال همه تلاش‌مون بر این بوده که خشم و عصبانیت تلنبار شده توی دل این بچه رو یک جوری مهار کنیم. خدا رو شکر معلم‌های خوبی هم تا امروز داشته و من هم هر وقت فرصتی بوده، با احمد صحبت کردم. منظورم اینه که می‌خواستیم به احمد نشون بدیم چه‌قدر دوستش داریم و چه‌قدر حواسمون بهش هست ….»

پدر احمد حرفم را قطع می‌کند و می‌گوید: «به خدا همیشه مدیون زحمت‌های شما هستیم. می‌دونیم ‌چه‌قدر برای احمد زحمت می‌کشید. ما هم به خدا ولش نکردیم. باور کنید همین تعطیلات زمستونی  برای عمل و ترمیم دهن و کامش رفتیم پیش جراح. همه چی هم خوب پیش رفت. خودشم خیلی خوشحال بود که قراره به قول خودش لب و دهنش شبیه بچه‌های دیگه بشه اما از شانسمون سرما خورد. دکتر هم گفت باید تا خوب شدنش صبر کنیم که دیگه تعطیلات تموم شد. حالا برای تابستون برنامه‌ریزی کردیم. ما هم به خدا ولش نکردیم، اما نمی‌دونم چرا عصبانیت این بچه تمومی‌ نداره ….»

***

–        آخه چرا من این‌قدر زشتم؟ چرا موهام مثل نیکان صاف نیست؟ اصلا تا حالا نیکان رو دیدی؟ پوستش سفیده، چشماش آبیه، تازه موهاش هم طلاییه. اون‌وقت من چی؟ با این دهن بی‌ریخت، موهای فرفری، رنگم هم که بدترین رنگ دنیاست! آخه خدا واسه چی من رو این شکلی آفریده؟! از خدا متنفرم. از تو هم متنفرم. از همتون متنفرم ….

این جملاتی است که سه سال پیش، مادر احمد از پسرک کلاس اولی‌اش نقل قول کرده بود. او گفته بود پسرک ریز نقش، خیره به تصویر خود در آیینه، حلقه‌های در هم موهایش را با حرص و بغض می‌کشیده و اینها را می‌گفته.

مادر احمد، همان باری که او اولین اخطار کتبی را به دلیل فحش‌های رکیکی گرفته بود که به همکلاسی‌هایش داده بود، می‌گفت: «خانم، هر ‌چه‌قدر براش توضیح می‌دم که لب شکری بودن چیزی نیست و یک ذره دیگه که بزرگ بشه، عملش می‌کنه و خوشگل می‌شه، اصلا تو کتش نمی‌ره.»

***

با خودم کلنجار می‌روم تا به یاد بیاورم در جواب مادر چه توصیه‌هایی کرده‌ام که صدای مرد رشته خاطراتم را پاره می‌کند:

«من ازتون خواهش می‌کنم باهاش حرف بزنید. بگید که کار خطرناکی کرده. بگید که آدم نباید برادرش رو این‌جوری بزنه ….»

این بار من حرف مرد را قطع می‌کنم و بی‌مقدمه می‌پرسم: «آقای احمدی، همه چی تو خونه مرتبه؟ مامان احمد چه‌طوره؟ شما خودتون چی، رو به راهید؟ مشکلی، درگیری‌ای، مسئله‌ای ندارید؟»

برای چند ثانیه سکوتی سنگین برقرار می‌شود و بعد مرد با کمی‌ تعلل می‌گوید: «خب … خانم باقی، خانمم خیلی احمد رو می‌زنه، خیلی زیاد. اگر یک چیزی رو بهش بگه و احمد یک ذره دیرتر انجامش بده، چنان داد و فریادی راه می‌اندازه که بیا و ببین. اینا رو از من نشنیده بگیرید. والله از اولشم می‌خواستم بهتون بگم که این بچه رو مادرش این‌طوری کرده، ولی خب آخه خانمم یک کمی‌ حساسه، یعنی اعصابش ضعیفه، یکهو قاطی می‌کنه. یک وقتایی اونقدر قربون صدقه احمد می‌ره، بعد نمی‌دونم چی می‌شه که  شروع می‌کنه به فحش و بد و بیراه گفتن و بعدشم زدن این بچه …. اصلا می‌شه شما با خودش تماس بگیرید؟ نگید که من زنگ زدم، خب؟ الان هم خونه‌ست. یه کمی‌ باهاش صحبت کنید. حرف من که هیچ اثری نداره. بذارید شماره خونه رو هم بدم ….»

بیشتر بخوانید:

ترس‌های بی پایان

مادر کاوه اهل جنوب ایران بود

کامران و تنهایی‌هایش

و مکالمه با چند تعارف کوتاه و مختصر و تاکید بر بازگو نکردن حرف‌های مگوی مرد، تمام می‌شود.

بلافاصله شماره خانه را می‌گیرم. خودم را معرفی می‌کنم و دلیل نیامدن محمود را جویا می‌شوم. مادر احمد صدایش را آهسته می‌کند و می‌گوید: «خوب شد تماس گرفتید خانم باقی. نمی‌دونید چی شده …. نمی‌دونم باید چی کار کنم ….»

و قصه‌ای که پدر تعریف کرده است را با همان جزییات تکرار می‌کند.

او اما در ادامه روایت شب قبل، توضیحات دیگری می‌دهد: «باور کنید گاهی اوقات فکر می‌کنم از من متنفره! قشنگ این حس رو توی چشماش می‌خونم. با یک حرصی نگام می‌کنه که ازش می‌ترسم. قبل از مهمونی کلی بهش سفارش کردم و وعده و وعید دادم که اگر پسر خوبی باشه، آخر هفته براش اون سی‌دی بازی جدید رو می‌خرم، اما از ماشین که داشت پیاده می‌شد، گفت که بذار برسم تو مهمونی، تلافیش رو سرت در می‌آرم …. به خدا من دیروز کاریش نداشتم. یعنی نزدمش. فقط تبلتش رو ازش گرفتم تا بشینه سر درس و مشقش ….»

اجازه نمی‌دهم جمله بعدی را بگوید و او را بازخواست می‌کنم: «شما احمد رو می‌زنید؟»

صدای نق نق بچه می‌آید. زن، کوتاه عذرخواهی می‌کند و قول می‌دهد چند دقیقه دیگر تماس بگیرد. سوالم بی‌پاسخ می‌ماند و تماس قطع می‌شود. شماره داخلی بخش پسران را می‌گیرم و از ناظم بخش می‌خواهم احمد را به اتاق من بفرستد.

***

خرده شیرینی‌ها را از روی شلوارش می‌تکانم و سوالم را دوباره تکرار می‌کنم: «احمد! می‌شه بگی دیروز دقیقا چه اتفاقی توی مهمونی افتاد؟»

چانه‌اش را بیشتر در گودی گردنش فرو می‌برد و به خرد کردن نان شیرینی ادامه می‌دهد. پافشاری من بی‌فایده است. دست از پرسش و پاسخ بر می‌دارم و سعی می‌کنم از راه دیگری وارد شوم:

«احمد ما چند سالی هست که با هم دوستیم و تو می‌دونی من ‌چه‌قدر دوستت دارم. توی همه این سال‌ها هر وقت هر چیزی می‌شده، من و تو با هم حرف زدیم و مسئله‌مون رو حل  کردیم. حالا  دلم می‌خواد حرفات رو بشنوم و مثل دفعه‌های قبل با هم به یک نتیجه خوب برسیم.  من با مامانت تماس گرفتم که ببینم محمود چرا نیومده ، اون بهم گفت که تو چنان محمود رو زدی که امروز نتونسته بیاد مدرسه! تو واقعا این کار رو کردی؟»

سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد و تکه دیگری از نان شیرینی را روی زمین می‌اندازد.

با دستم سرش را بالا می‌آورم و به چشمانش خیره می‌شوم:

–        می‌تونی برام توضیح بدی چرا این کار رو کردی؟

نگاهش را از نگاهم می‌دزدد و چیزی شبیه پوزخند روی لبانش نقش می‌بندد. زانوی لاغر و استخوانی‌اش را محکم فشار می‌دهم و با تغیر می‌گویم: «احمد! این قضیه خیلی خیلی جدیه. تو داداشت رو یک جوری زدی که الان رفته بیمارستان. ممکنه هر بلایی سرش بیاد. بعد تو عوض اینکه نگران داداشت باشی یا حداقل به کاری که کردی فکر کنی، پوزخند می‌زنی. اصلا حواست هست داری چه کار می‌کنی؟»

از جایش بلند می‌شود، باقی مانده نان شیرینی را در میان انگشتانش مچاله می‌کند و کلمات، جویده و نامفهوم مثل گدازه‌های آتشفشان فواره می‌زند:

«مامانم هم من رو می‌زنه! خیلی هم محکم می‌زنه. با سیم، با دست، با لگد، با هر چی! اما داداش‌هام رو نمی‌زنه! اون از من متنفره. می‌فهمی؟ متنفر. برای اینکه من زشتم. بی ریختم. منم همه رو می‌زنم. می‌خوام انتقامم رو بگیرم. می‌خوام آبروش رو همه جا ببرم ….»

پایش را روی زمین می‌کوبد و دوان دوان از اتاق بیرون می‌رود. صدای پاهایش در راهروی خالی می‌پیچد و صدای خودش در مغز من که سر کارگاه آرزوهای بزرگ، از همه  بلندتر آرزویش را فریاد زده بود:

« خانم، من می‌خوام قوی‌ترین مرد دنیا بشم تا هیچ‌کس جرات نکنه اذیتم کنه.»



Leave a reply

Your email address will not be published.