صفحه اصلی  »  خشونت خانگی و اجتماع  »  ناپدری و موهای پشت ل...
آبان
۱۹
۱۳۹۷
ناپدری و موهای پشت لب دختر
آبان ۱۹ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, ,
Photo: 	SolominViktor/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: SolominViktor/depositphotos.com

سمیه تیرتاش

زن از جایش بلند می‌شود و می‌گوید: «خانم باقی جان! هر جایی قانون خودش رو داره. همین جایی که ما هستیم می‌گه اگر می‌خواهید اینجا بمونید و از امکاناتش استفاده کنید، باید یک چیزهایی رو رعایت کنید. درسا هم باید این رو بفهمه. خلاصه ریش و قیچی دست خودتون خانوم باقی جان. راضیش کنید از خر شیطون پیاده بشه و از باباش معذرت خواهی کنه ….»

نمی‌گذارم ادامه بدهد و از او می‌خواهم دخترش را صدا بزند تا با او صحبت کنم.

دختر با قدم‌هایی بلند به سویم گام بر می‌دارد. بوی گل یاس مشامم را نوازش می‌دهد. بی‌تعارف در دلم آن زاویه‌ی گردن اغراق شده و سینه‌ی جلو داده‌اش را تحسین می‌کنم. تصویری که مادر مستاصل چند لحظه پیش برای من از دخترک ساخته با دیدن گونه‌های گلگون قاب شده با شالی سفید، در هم می‌ریزد. سعی می‌کنم بدون توجه به گفته‌های مادر، فقط شنوای صحبت‌های دخترک بلند بالای ۱۶ ساله باشم.

روبه‌رویم می‌نشیند و با لبخندی روشن که چشمان کشیده‌اش را کشیده‌تر می‌کند، می‌گوید: «خانم باقی من رو که یادتون هست؟»

قصه‌ی زهرا، ۱۴‌ساله و آن مرد که زن دارد و سه فرزند

در جست‌و‌جوی زنی با کوله آبی

درد دل پدر با پسر یا وقتی بچه‌ها قربانی یار جمع کردن والدین می‌شوند

می‌داند که  خوب به یادش می‌آورم. اگرچه اسمش را فراموش کرده بودم، اما شیطنت‌ها و حاشیه‌های رنگارنگی که همیشه حول و حوش او در حال رخ دادن بود جایی برای فراموشی دخترک سرکش و بی‌قرار نمی‌گذارد.

در طول دو سال گذشته که از مدرسه‌ی ما رفته بود، دیگر خبری از او نداشتم اما امروز که روی صندلی سیاه چرمی‌ بدقواره نشسته است، تغییری به جز کشیده‌تر و زیباتر شدن در او نمی‌بینم.

لبخند می‌زنم و می‌گویم: «تو رو که نمی‌شه یادم بره با اون همه آتیشی که می‌سوزوندی. آخریش چی بود؟ عکست بود؟ درسته؟ ظاهرا یکی از عکس‌های با تاپ و شلوارک از غیب دست پسرهای مدرسه‌ی همسایه افتاده بود و ماجراهای تو و عکست توی مدرسه …. خداییش سرت درد می‌کرد برای دردسر.

انگشتان بلند و باریکش را روی صورتش می‌گذارد و تظاهر به خجالت کشیدن می‌کند: «وای خانوم شما چه خوب یادتونه! واقعا اون‌وقت‌ها خیلی بچه بودم. چه کارایی می‌کردم؟ چه‌قدر بهم خوش می‌گذشت اینجا. البته الانم مدرسه‌ام رو خیلی دوست دارم. من به حرفای شما خیلی خوب گوش دادم. افتادم به درس خوندن و همه‌ی هدفم هم اینه که برم دانشگاه …. اگر این به اصطلاح بابا بذاره!»

چشمهایش را برای لحظه‌ای می‌بندد و دوباره باز می‌کند و به من خیره می‌شود:  «خانوم آخه تو رو خدا شما بگید، این آقا چه حقی داره که برای موهای پشت لب من تصمیم بگیره؟! بابا جان صورت خودمه، بدن خودمه، می‌خوام تمیز باشم، می‌خوام قیافه‌ام مرتب و منظم باشه. آخه کی گفته دختر تا وقت شوهرش باید این موهای نکبتی پشت لبش رو حفظ کنه. این چه حرف احمقانه‌ای آخه؟! جلوی دوستام خجالت می‌کشم به خدا …»

زن میانسال شالش را با بی‌قیدی دور گردنش می‌پیچد و دسته موی وز کرده را برای بار صدم زیر شال کرپ هل می‌دهد و سعی می‌کند آرامش خودش را حفظ کند:

–          ببینید خانوم باقی! درسته که همسر من بابای واقعی درسا نیست اما خرجش رو که میده. همه جور امکاناتی که براش مهیا می‌کنه، مدرسه درست و حسابی گرون قیمت که می‌فرسته، تازه اونم واسه کسی که بچه‌ی خودش نیست. بعد فقط چی ازش می‌خواد؟ احترام! والله چیز زیادی نیست. می‌گه به قوانین من تا وقتی توی خونه‌ی من هستید احترام بذارید. حرف بدی می‌زنه؟! می‌گه دوست ندارم دخترام موهای پشت لبشون رو بردارن … قانون خونشه … حالا دختر بزرگه‌ی خودم و دختر خودش، خداییش حرف گوش‌کن هستند. طفلکی دختر بزرگم الان دانشجوست. بعد از قبولی دانشگاه نشست با باباش حرف زد تا راضیش کنه که صورتش رو بند بندازه، ولی خب نتونست موفق بشه. اما به جاش شوهرم هم هزینه‌ی دانشگاهش رو داده هم براش ماشین خریده …. پس می‌بینید که بابای بدی نیست. فقط این  سرتق زیر بار نمی‌ره و یک سره ساز مخالف می‌زنه. پدر من رو درآورده …. خانوم باقی شما خودتون کلاهتون رو قاضی کنید، با دوتا بچه اومدم خونه‌ی این مرد، اون هم یک مرد بد دل که هیچ خیری از زندگی قبلیش ندیده. زن سابقش از این زن ددری‌ها بود که ماشین زیر پاش بود و یک دقیقه تو خونه بند نمی‌شد. همش به گشت و گذار و خلاصه اهل زندگی نبود. شوهرم بعد از طلاق چشمش به همه‌ی زن‌ها بد شده بود تا اونجا که وقتی من رو گرفت بهم اجازه نداد گواهینامه بگیرم. اما من اعتراضی نکردم و زندگی کردم. بعد از اینکه پسرمون به دنیا اومد و راه افتاد، خودش اومد بهم پیشنهاد داد که برم گواهینامه بگیرم. خب می‌بینید؟! درسته که هفت سالی طول کشید ولی خب، باید می‌تونست بهم اطمینان کنه تا این کارها رو برام بکنه.

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

زن بی وقفه صحبت می‌کند و نیازی به تایید یا رد کردن حرف‌هایش از طرف من نمی‌بیند: «حالا هی اینا رو واسه این دختره‌ی چشم سفید توضیح بده، هی بهش بگو که صبوری کن و حرف بابات رو گوش بده، مگه به خرجش میره؟ دفعه‌ی قبلی که موهای پشت لبش رو برداشت، یکجوری ماست مالیش کردم تا باباش نفهمه و به خودش هم گفتم که دفعه‌ی آخرش باشه اما وقتی هفته‌ی پیش دیدم دوباره بند انداخته، دیگه خونم به جوش اومد و به باباش گفتم!»

حرفش را قطع می‌کنم و با تمام تلاشی که برای پنهان کردن خشمم دارم، باز هم صدایم می‌لرزد: «شما خودتون به ایشون اطلاع دادید؟! یعنی با اینکه همسرتون متوجه نشده بوده و با علم به اینکه می‌دونید روی این قضیه حساسه، رفتین و بهش گفتین؟!»

تنه‌اش را کمی‌ به عقب می‌راند و از میزم فاصله می‌گیرد و چشم در چشم‌های گرد شده‌ی من می‌دوزد و با لحنی حق به جانب می‌گوید: «بعله که گفتم. دخترای دیگه‌ی منم حق دارند. فقط که درسا دختر اون خونه نیست. وقتی می‌بینم دختر شوهرم طفلکی صداش در نمی‌آد و دختر بزرگم هم همین‌طور، مجبورم برای اینکه کنترل اوضاع از دستم خارج نشه، به باباشون بگم که خودش وارد صحنه بشه.»

زن که بیرون می‌رود، دخترک صدایش می‌شکند و سفیدی بی‌نقص صورتش به سرخی می‌گراید: «حالا خانوم تو رو خدا بگید من چی کار کنم؟ به خدا فقط موهای پشت لبم رو کوتاه کردم، اون‌وقت مامان اومد تو اتاقم و کتاب ریاضی رو که داشتم توش تمرین حل می‌کردم از زیر دستم کشید و از وسط نصفش کرد. بعدشم گفت که به بابا می‌گه تا تکلیفم رو روشن کنه.  بابام که رسید خونه، یک‌سره اومد تو اتاقم و همه‌ی لباس‌ها و کفش‌ها و کیف‌هام رو ریخت توی کیسه زباله و از خونه برد بیرون و گفت دیگه حق ندارم پام رو از خونه بگذارم بیرون. گفته دیگه حق ندارم برم مدرسه. الان هم یک هفته‌ای هست که مدرسه نمی‌رم.»

دست‌هایش می‌لرزد و سینه‌اش تند تند بالا و پایین می‌رود: «من به هر قیمتی شده باید درسم رو ادامه بدم، اصلا میرم پیش مامان‌بزرگ و بابا‌بزرگم تو شهرستان، چه اهمیتی داره که مدرسه‌ی فلان برم و امکانات آن‌چنانی داشته باشم؟ اما بمیرم هم ازش معذرت‌خواهی نمی‌کنم و سر حرفم هستم. اون حق نداره برای من تصمیم بگیره. مگه نه خانوم؟!»

در آن نگاهی که به نگاهم خیره است و ابروهایی روشن که با دقت به سمت بالا شانه شده و همچون طاقی هلالی بالای چشم‌ها در هم گره خورده، نشانی از شک و تردید نمی‌بینم:

–          عزیزدلم، هیچ‌کس حق نداره به هیچ دلیلی تو رو از مدرسه رفتن محروم کنه. امشب با پدرت صحبت کن، نه برای معذرت‌خواهی بلکه برای توضیح حق‌هایی که داری. ما همیشه امیدواریم که با حرف زدن مسائل رو حل کنیم، اما خب اگر موفق نشدی این شماره‌ی مددکاران اجتماعیه که می‌تونن بهت کمک کنن و قانون آموزش و پرورش رو برای پدرت توضیح بدهن. متاسفانه تو از مدرسه ما رفتی وگرنه من از طرف مدرسه‌ی خودمون تماس می‌گرفتم. ولی اصلا نگران نباش. اونجا دوست زیاد دارم و اگه خودت موفق نشدی، به من یه خبر بده. ما با کمک مشاور مدرسه‌ی خودتون یک کاریش می‌کنیم.

تکه کاغذ را از من می‌گیرد و روبه‌رویم می‌ایستد: «خانوم من مطمئنم که کارم درسته و اصلا نمی‌ترسم. یعنی الان دیگه نمی‌ترسم.»

او با همان قدم‌های محکمی‌ که وارد اتاق شده بود، از در بیرون می‌رود و در را پشت سر خودش می‌بندد.

در اما دوباره باز می‌شود و زن سر داخل می‌کند و می‌گوید: «دستتون درد نکنه خانوم باقی جان … ایشالله که جبران کنم.»

او ناپدید می‌شود. اتاق هنوز پر از بوی گل یاس است.



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱