زخم کهنه


Photo: Victor Tondee/shutterstock.com

از فیسبوک فرنوش تنگستانی

پدرم از زن‌های وحشی و سركش بيزار بود. او زن‌ها را رام و مطيع دوست داشت مانند مادرم و يا مظلوم و خاموش شبيه خواهرم. براي همين هيچ چيز به مانند سر پيچی و عصيان عريان، نمی‌توانست زني را از چشمش بياندازد همان گونه كه روزي حوا را از چشمان خداوند انداخته بود.

من فرزند اولش بودم. ماحصل تجربه‌ی روزهای جوانی و شور و دلدادگی و لابد نتيجه‌ی نخستين هم آغوشی‌های عاشقانه با زنی كه دوستش داشت. با اين‌همه اخم كرده بود به وقت دنيا آمدنم، زير لب لعنتی فرستاده و به نشانه‌ی قهر، پيشانی‌ام را روزها نبوسيده بود. اينها را مادرم تعريف می‌كرد.

زني كه بي‌یاعتنايی و خشم پدرم را به رسم تمام زنان آن دوران با تواضعی عجيب درك كرده و بخشيده بود چرا كه او را يك جنوبی اصيل و مغرور می‌دانست كه به رسم بيشتر مردان آن ديار، خبر تولد نوزاد دختر شرم و اندوهی غريب بر تن ش می‌نشاند. تصوری ترسناك از يك بدن نرم دخترانه كه شكافی عميق را در ميان پاهای خود جا داده و می‌بايست به مأمنی دايمی برای غرور و آبروی خانوادگی تبديل شود، هراسانش كرده بود. آبرويي لرزان، گريزان و بی‌جبران كه به قول پدر مانند روغني شفاف، ميل به گريز و لغزانندگی داشت و چه كسی را می‌توانستی بيابی كه قادر باشد آبرويی ريخته بر زمين را به جای اول و به درون شيشه‌ی شكسته‌اش بازگرداند؟

زمان زيادی می‌بايست بگذرد تا با بودنم آشتی كند و بفهمد كه شبيه‌ترين آدم به او، همان دختريست كه دارد دركنارش بزرگ می‌شود.

می‌ديدمش مدام كه با ان پوست تيره‌ی آفتاب خورده و اندام درشت و مردانه، در آخرين اتاق خانه‌ی كوچك سازمانی‌مان رو به نور می‌نشست و چنان بر روی كتاب‌هايش خم می‌شد كه حضور بازيگوش مرا از ياد می‌برد.

گاهي مرا می‌ديد. نشسته بر ان صندلی چوبی دسته‌دار كودكانه و با آن صورت گرد شيطان و موهای كوتاه درهم كه چنان سرم را در لابلای كتاب‌هايم فرو كرده‌ام كه حضور او را از ياد برده‌م. بسيار به هم شبيه بوديم. ريشه‌هايمان از چشمه‌های مشابهی آب می‌نوشيد. غرورمان، عشق ديوانه‌وارمان به كتاب‌ها و آدم‌ها و حتی بيزاری عميق‌مان از دروغ‌ها و فريب‌ها، به هم شباهت داشت اما همه‌ی اين‌ها كافی نبود.

دره‌ای عميق وجود داشت در ميان قامت ستبر مردانه‌ی او و بدن كوچك و حفره‌دار من كه ما را از هم جدا می‌كرد.

او بيش از كتاب‌هايش و من، عاشق و وام‌دار سنت‌ها و چارچوب‌های در پس آن بود و اطاعت‌شان می‌كرد. براي همين سركشی و عصيانگری ذاتی‌ام را تاب نمی‌آورد و مرا مانند خميری سخت در لابلای انگشت‌هايش می‌فشرد تا از من دختري بسازد كه می‌خواست.

موجودی كه زياد كتاب می‌خواند اما توان “نه گفتن” را در اعماق حافظه‌ی خود از ياد برده است و تمنای سركشی در او به رويايي دور و دست نايافتنی شباهت دارد.

كش می‌آمدم، له می‌شدم و در ميان قوانين سختگيرانه و بايد نبايدهای بی‌پايانش، ترك می‌خوردم و در نهايت زنی از من چكيده می‌شد كه با من بيگانه بود. گاهي خشمم را می‌فهميد اما آن‌را مُثله می‌كرد با تيغ‌های تيز ترس و دوباره تراشم می‌داد. می‌خواست مرا دوباره بسازد، از نو، دگرباره و آلوده به تسليمی بی‌پايان به همه‌ی اصول پابرجا و تخطی‌ناپذير او.

دوستم داشت اما از من می‌ترسيد. دوستش داشتم اما از او می‌ترسيدم.

در واقع سال‌ها از يكديگر ترسيديم و در آخر در ميان دوگانه‌های غريب عشق و بيزاري، ترس و جسارت، غرور و حقارت گم شديم.

جدال سخت و نفس‌گير ما، ميان تمنای بی‌پايان او به زنجيرها و عطش بی‌انتهای من به گريختن‌ها يكروز پايان يافت و او شد برنده‌ی ميدان و من نيز مغلوبی با دست‌هايی به نشانه‌ی تسليم بر بالای سر ايستاده.

شايد به خاطر آنكه هراس‌های او عظيم‌تر و كهنه‌تر بودند. ترس‌ها ما را قوي‌تر می‌كنند و توان‌مان می‌دهند كه ناممكن‌ترين‌ها را به مرور سال‌ها انجام دهيم. رامم كرد و شدم همان دختری كه می‌خواست.

همان‌كه كتاب و قلم از دستانش نمی‌افتاد، اما كلمات ،فريادها و نعره‌های داغ و زنده در دهانش يخ می‌كرد و آب می‌شد و ميل‌ها، تمناها و شورش ها مثل خوشه‌های انگور خشكيده در اعماق سردابی تاريك، معلق می‌ماندند. تسليم شده بودم.

گاهي بعضی هايشان ريشه می‌دواندند، شاخ و برگ می‌دادند و می‌پيچيدند به دور نرمی رگ‌های آبي تن، به دور برق ديوانه وار چشمها، به دور تارهاي صوتي حنجره و مثل پيچك‌های انگور راه گلو را می‌بستند اما او نمی‌دانست.

هيچكس نمي دانست كه چقدر سخت است وقتي نيمی از تو نيمه‌ی ديگرت را نخواهد، تا بشوی مانند سينه‌بندی ورم كرده كه تنها كوكی نازك دوتكه‌اش را بهم وصل ميكند و آنوقت آويزان بماني بر بندهای سيمی كهنه، در باد.

من هرگز آن زن را كه در من می‌پيچيد و در زير پوست نازكم، بی‌پناه و زخمي از نفس می‌افتاد، نمی‌شناختم. نمی‌خواستم ببينمش. رويم را برمی‌گرداندم به لج، به خشم، به رنج و تنها گاهي از خودم می‌پرسيدم آيا در من دو زن زندگی می‌كند؟

بعد ناخون‌هايم را به نرمي بر لبهايم فرو می‌كردم تا دوخته شود از درد اما سكوت كند. تا صدای خودم را نشنوم كه با زمزمه اي محزون پاسخ می‌دهد بله. تا و كسي نفهمد چه اندازه از خشمی نو و كهنه سرشارم.

پدرم اما راضي بود. همه راضي بودند. دختری گم شده در لابلاي كتاب‌ها و پيچك‌ها با دهانی بسته و روحي تسليم، گردنی خم شده و موهايی كوتاه. پدرم دوست داشت موهای دخترانش كوتاه باشد مثل موهای مادرم. اما آن نيمه ي ديگرم آرام نمی‌گرفت. با تنی خسته و از نفس افتاده، در زير پوستم تقلا می‌كرد و مانند جانوري وحشي خودش را به ديواره‌های تنم می‌كوبيد. دلم نمی‌خواست پدرم بداند با من چه كرده و چطور انتخاب‌های معصوم مرا به قدرت و اقتدار خويش ربوده است تا سايه‌ی سنگين هراس‌هايش را مانند چادری‌ سياه بر سرم پهن كند.

حتي پس از مرگش، دلم مي خواست كلاغها ي سياه قبرستان برايش خبر نبرند كه چيزي از جنس هيولايی خفته و خشمگين دارد در من بيدار می‌شود. چيزی كه ديگرنمی‌توان انرا در كنج گلو يا انزوا و يا زير پوست نازك زنانه پنهان كرد. می‌خواستم آسوده بخوابد و برای همين خودم را به تسليمي گل‌آلود آغشته كردم.

خيلي سال بايد مي گذاشت تا يكروز صبح در آينه خيره بمانم و بفهمم برگ‌هايی كوچك پيچكی تازه  از لابلای لب‌هايم اويزان است و دارد بزرگ می‌شود.

پارسال شهريور بود به گمانم. در روزی مشابه امروز كه آن‌ها را ديدم. برگ‌هايی كوچك و سبز آميخته با صدای غريب ناله‌های زنی.

همانند زنی كه نخستين تكانه‌های جنينی را در زير پوست خويش حس ميكند، آنرا حس می‌كردم. جوانه‌هايی بر لبم، لرزشي در تنم. آبستن بودم اما نه از جنيني كوچك بلكه از زني خسته كه سال‌ها در دخمه هاي تنگ و تاريك خويش مانده و از جوی‌های خون‌آلود تنم نوشيده بود تا زنده بماند.

چيزی داشت در من فروميريخت. معبدها، عمارت‌ها، بت‌ها يكی پس از ديگري فرو مي ريختند.مي خواستم تبرها را بر شانه ي لات و عزی بياندازم اما ديگر دير شده بود. رد دسته‌ی آهنين آن را بر ميان انگشت‌هايم شاهد بودم و آنگاه لحظات آغازين يك انقلاب را لمس كردم.

همه‌ی فريادها،نعره‌ها، تقلاها و شورش‌هايی در اعماق و بعد گسستی عظيم. تقدير من بوده كه يك انقلاب را در ازدحام خيابانهای كودكی‌ام و ديگری را در اعماق شهر متروك بزرگسالی‌ام شاهد باشم و همچنان تاب بياورم.

كسي می‌گفت ما روياهای نزيسته‌ی والدين‌مان هستيم، آرزوهای نداشته‌شان، كارهاي نكرده و راه‌های نرفته شان. شايد براي همين می‌بايست بيزاری‌ام را از بندهای درهم تنيده‌ی سنتی كه مرا به تمامی مطيع خود مي‌خواست، مديون پدر مي بودم اما او تكه هايي از مرا كشته بود. زنی را به بند كشيده و از من چيزی ساخته بود كه خود می‌خواست. آيا پدران بزرگترين قاتلان تاريخ نبوده‌اند؟

هيچكس نمی‌داند كه آدمي چطور می‌تواند مرگ قسمتي از خودش را تاب بياورد يا بگذارد دست راستش، دست چپ را بی‌رحمانه كبود كند و گوش چپ دهليزهای پر پيچ و خم خود را بر گوش راست ببندد، تا نشنود و چشم راست ، چشم چپ را نبيند تا بشود هزار تكه‌ی سرگردان كه باد همه را با خود برده است.

بايد تكه‌هايم را دوباره جمع می‌كردم. از لاي دست و پای عزيزترين‌هايم، از ميان بيابانهای دوردست، از بين خاطرات كهنه‌ی قديمی. دستاني می‌خواستم كه بلد باشد آن زن را بيرون كشد.

كسي آدرس اوراداد. گفتند كه او كسی ست كه درس‌های جراحی را خوانده است و از خون‌های جهيده و زخم‌های كهنه نمی‌ترسد.

نشستم در مقابلش. با ترسي بزرگ . كلماتم را می‌خواست.تمام ناگفته‌ها را. فروخورده‌ها را. همان امور همواره سركوب شده و پنهان را. گفت گوش‌هايش آماده‌ی سيلاني عظيم است. گفت بگو. گفت آماده‌ی مواجه‌ای غريب باش. گفت زايمانی سخت در راه است. آنهم نه جنينی كه از ميان شكاف پاهايت متولد می‌شود بلكه اين‌بار قرارست زنی از ميان حفره‌ی دهان تو به دنيا بيايد. آن‌هم به اعجاز واژه‌ها.

زنی شبيه تو اما دور از تو.

هر كلمه را كه می‌گفتم، سينه‌ام باز تر می‌شد. شكافته‌تر. خودم را می‌ديدم. جايی در حد فاصل ماهيچه‌های سرخ قلب و حنجره.،

برف باريده بود. برفي سفيد و سرد. نفسم بند آمده بود اما كافی نبود.

دستش را فرو كرد به آرامي. در ميان حفره‌ی باز سينه‌ها. تا آرنج . دست‌هايش غرق شد در ميان سلول‌ها. رگ‌ها. در ميان من. درد كشنده بود. گمان مي كردم هرگز جراحي بدون بی‌هوشی را تاب نمی‌آورم اما چاره‌ای نبود. بايد انها را می‌كشيد بيرون..خاطره ها، روياها و كابوس‌ها را و از همه مهمتر آن زن را كه پدر از من ربوده و به ترس‌ها و خشم‌های بی‌پايان آغشته بود.

دست‌هايش را فروتربرد. موهای انبوه زن را در لابلای انگشتانش حس می‌كردم. پس او را يافته بود. او كه سال‌ها گمشده‌ی هميشگي كوچه‌های تنم مانده بود. او را كشيد بيرون. و از ميان كلمات و دهانم، ناگهان زنی به بيرون پرتاب شد كه موهای بلند داشت و در ميان جيغ‌های ديوانه‌وارش به من شباهت داشت.

نمي دانم از درد بود يا از وحشت مواجه با خودشكافته‌ام كه با صدای بلند گريه كردم. جلوی آن منشی مطب با موهای زرد رنگ كرده ي زرد و لاك‌های بنفش براق گريه كردم. همه‌ی خيابان شريعتی تا سه‌راه ضرابخانه را گريه كردم و هی پلك‌هايم خيس شد، هی دستمال‌های سفيدم خيس شد، هی پياده‌روهای خيابان شريعتی خيس شد اما در نهايت به دنيا آمد.

شانه‌هايم را ببين.

سينه‌ام را ببين.

پوستم را ببين.

حنجره‌ام را ببين.

زخم است.

ز خ م .

ز خ م .

ز خ م.

اين‌ها را او می‌گفت. زنی پنهان در من كه ماه‌ها و سال‌ها بر روي دست‌هايم از دست رفته و نيمه‌جان گشته بود و حالا خودش را بر روی من پهن می‌كرد همان‌طور كه آفتاب پاييزی خودش را بر سرمای نيم‌روز پهن می‌كند.

خسته بودم بسيار اما ديگر تمام شد.

حالا يكسال از آن روز گذشته است. برگ‌های پيچك غريب به دور تنم پيچيده است و گاه شرابم می‌دهد. شرابي تلخ و سِكرآور.

ماه‌هاست كه زن پيداشده، بر روی دستانم وزن مرده بر روی شانه‌هايم سنگينی می‌كند. بايد كمی سبك‌تر شوم مثل باد. برای همين در سالگرد آن روز بزرگ، اولی را به رسم تمام مادران به سينه می‌چسبانم و ديگري را به داخل قاب عكسي قديمي در كنار تصوير پدر سنجاق می‌كنم. با موهايی كوتاه، دهانی بسته و دستانی آويزان و تسليم. همان‌طور كه او دوست داشت مرا ببيند. زمان وداع فرارسيده است. پيشانی هردوشان را می‌بوسم، او و پدر را و دست‌هايم را به نشانه‌ی خداحافظی تكان می‌دهم

ديگر تمام شد اما می‌دانم كه نبايد براي روزنامه تسليتي بفرستم چرا كه

زني مرده است…

زني به دنيا آمده است…

و زمان زيادی نمانده است تا صبح …