صفحه اصلی  »  خشونت خانگی و اجتماع  »  قصه‌ی زهرا، ۱۴‌ساله ...
شهریور
۱۶
۱۳۹۷
قصه‌ی زهرا، ۱۴‌ساله و آن مرد که زن دارد و سه فرزند
شهریور ۱۶ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Photo: 							tonodiaz/depositphotos.com
image_pdfimage_print

Photo: tonodiaz/depositphotos.com

سمیه تیرتاش

زن پای تلفن قربان صدقه‌ام می‌رود : «الهی قربونتون برم، چه‌قدر شما ماهید، چه جوری من لطف‌های شما رو جبران کنم. تو رو خدا با ما رفت و آمد کنید. ما توی این شهر غریبیم. هیچ‌کس رو نمی شناسیم. جرات نداریم با کسی ارتباط برقرار کنیم. پدر زهرا رو که می‌شناسین؛ سختگیره. اجازه‌ی خیلی کارها رو نمی‌ده. مخصوصا روی زهرا خیلی حساسه. براتون که گفتم. همه جای خونه دوربین گذاشته تا وقت‌هایی که نیست هم بتونه رفت و آمدهامون رو چک کنه. برای مدرسه هم که خودتون در جریان هستید. گرفتن سرویس خصوصی و استخدام اعظم خانم  و ….  خلاصه شما و دخترتون بیایید پیش ما، شاید زهرا این‌جوری یک دوست خانم و مطمئن برای معاشرت پیدا کنه.»

و باز هم حرف می‌زند. کلمات قلنبه سلمبه‌ی تعارف‌مابانه در وصف خوبی‌های من که تقریبا هیچ‌کدام را نمی‌شنوم، فقط هر از گاهی چند جمله‌ی یکسان را در پاسخش تکرار می‌کنم: «خواهش می‌کنم! … اختیار دارید! … بله، بله، چشم! ….»

و  در تمام این مدت تصویر  قوز کرده‌ی زهرا از جلوی چشمانم دور نمی‌شود.

***

روی صندلی چرمی زشت اتاق مشاوره مچاله شده و خنده‌های همیشگی بی‌خود و بی‌جهتش که آدم را کفری می‌کند، جای خود را به گریه‌ای داده است که بند نمی‌آید. من از ترس اینکه کار به جاهای باریک‌تر نکشد و مثل دفعه‌ی قبل پای مدیر و ناظم و بقیه‌ی عوامل مدرسه در این ماجرا باز نشود، بیشتر تهدیدش می‌کنم، بیشتر ته دلش را خالی می‌کنم، از اخراج می‌گویم، از پلیس، از قانون و پدری می‌گویم که تنها چشم در چشم شدن با او، دل و جرات می‌خواهد. و آخرین ضربه را بی‌رحمانه وارد می کنم: «تو شرم نمی‌کنی! از اشک‌های مادرت، از التماسی که توی نگاهش هست، از تن لرزه و ترسش از پدرت که کارهای تو را از او پنهان کند؟! ….»

اینجا دیگر دوام نمی‌آورد. به هق‌هق می‌افتد و من سنگدلانه بدون اینکه خم به ابرو بیاورم، به توده‌ی سرمه‌ای لرزان که دیگر دخترک ۱۴ساله با موهای خرمایی رنگ براق و گونه‌های گلگون در آن قابل تشخیص نیست، خیره می‌شوم.

با خودم فکر می‌کنم: «خب، به اندازه‌ی کافی ترسیده. دیگر محال است پاپی این  مردک زن دار با سه تا بچه‌ی‌ قد و نیم قد بشود. نشئگی فرار و فانتزی زندگی عاشقانه هم حتما از کله‌اش پریده! »

***

اعظم خانم سرتا پا سیاه، برای هزارمین بار از جلوی در اتاقم رد می‌شود و صدای تق و تق گوش‌آزار پاشنه‌ی کفش‌هایش در راهرو می‌پیچد. یک‌باره سکوت برقرار می‌شود. سرم را بلند می‌کنم، روبه‌روی میزم ایستاده و ظاهرا تمایلی به نشستن ندارد. از جایم بلند می‌شوم و منتظر می‌مانم تا حرفی که نزدیک نیم ساعت است بیرون از اتاق با خودش مرور کرده را برایم بگوید. تقریبا جیغ می‌زند:

–          خانم باقی والله من دیگه نمی‌دونم از دست این دختره‌ چه کار باید بکنم. تا سر برمی‌گردونم یک آتیشی می‌سوزونه. مثلا خیر سرم باباش این رو سپرده به من. ولی مگه من از پسش برمی‌آم؟ دیروز دیگه کاری کرد که بهش گفتم می‌رم آمارت رو به بابات و مدیر مدرسه  می‌دم.

دوست دارم اعظم خانم را به آرامش دعوت کنم ولی با دیدن ابروهای در هم گره خورده و دهان کج شده از عصبانیتش، منصرف می‌شوم و می‌گذارم در خشمی لذت‌بخش غوطه‌ور شود.

از همین نویسنده بخوانید:

احمد و مادرش: روایت گریه‌هایی که تمام نمی‌شوند

درد دل پدر با پسر یا وقتی بچه‌ها قربانی یار جمع کردن والدین می‌شوند

گزارشی از یک آزارگری در خانواده

کنار دهانش کف کرده و همچنان با صدای زیر جیغ می‌زند: «دختره‌ی چشم سفید، برداشته شماره‌اش رو داده به این آقای هاشمی! می‌شناسینش دیگه؟! بابای انوشا و سپهر و سهیل! بعدشم که مچش رو گرفتم و گفتم که دیدمت چی کار کردی با پررویی تو چشم‌های من نگاه می‌کنه می‌گه آقای هاشمی خودش بهم شماره داد و به تو هیچ ربطی نداره! یعنی موندم چه جوری آدم می‌تونه ای‌نقدر روش زیاد باشه و به این راحتی دروغ بگه. منم همه‌ی اینها  رو به مدیر گفتم. می‌فهمید که؟ من خیلی ساله سرویس خصوصی بچه‌های مدرسه‌ام. نمی‌ذارم یه وجب بچه اعتبار من رو زیر سوال ببره. منتظرم باباش از سفر برگرده تا دسته‌گل‌های خانم رو بهش گزارش بدم ببینم بازم می‌تونه برام بلبل‌زبونی کنه ….»

از پشت هیبت چهارشانه‌ی اعظم خانم، مادر زهرا را می‌بینم که میان چهارچوب در این پا و آن پا می‌کند. اعظم خانم متوجه رد نگاهم می شود ، دستک شال سیاهش را دور گردنش محکم می‌کند و مثل مجسمه‌ای صامت، دست به سینه کنار میزم می‌ایستد و زل می‌زند به دیوار روبه‌رو.

مادر سیاهپوش با تردید وارد می‌شود و می‌گوید: «من به اعظم خانم گفتم که این چیزا به بچه‌ی من نمی‌چسبه. بعدشم براشون توضیح دادم که این حرفا اگر به گوش بابای زهرا برسه، خون به پا می‌کنه ولی ماشاالله این خانم مرغش یه پا داره و فقط حرف خودش رو می‌زنه ….»

***

انگشتانم را در هم فرو می‌برم و نیم‌نگاهی به ناخن‌های جویده شده‌ی انگشتان کوتاه و گوشتالویش می‌اندازم  که دستمال کاغذی را تکه‌تکه می‌کند و روی زمین می‌ریزد. به حرف زدن ادامه می‌دهم: «دفعه‌ی پیش با کلی سعی و تقلا اعظم خانم و مدیر را راضی کردیم بی‌خیال قصه‌ی تو بشوند و چیزی به گوش بابایت نرسد. تو هم همین‌جا روی همین صندلی به من قول دادی که اگر دوباره از آقای هاشمی خبری شد، حتما من را در جریان می‌گذاری. اصلا نمی‌فهمم که چی توی کله‌ تو می‌گذرد که نه تنها ول کن قضیه نشدی، تازه نقشه هم کشیدی که یارو را چه‌جوری ببینی و با او فرار کنی؟ حالا خوب است مریم عقلش رسید آمد اینها را به من گفت و الا خدا ‌می‌داند بعدش چه می‌شد ….»

 صدای هق‌هق گریه‌اش قطع شده و دستانش شل و وارفته روی زانوهایش افتاده‌اند.

 تشر می‌زنم که: «سرت را بالا بگیر! به من نگاه کن!»

ما را در تلگرام خانه امن دنبال کنید. 

از خودش بیرون می‌آید و نگاهش را به نگاهم می‌دوزد. در آن گردی ملتهب قاب شده با  مقنعه‌ی سرمه‌ای دنبال بی‌خیالی همیشگی‌اش می‌گردم. همان بی‌خیالی‌ای که من به حساب خامی و ناپختگی‌اش می‌گذاشتم و تکرار کاری  که همین سه ماه پیش در آستانه‌ی فاجعه‌ای متوقف شده بود را برایم توجیه‌پذیر می‌کرد اما این بار ردی از آن نمی‌بینم. بررسی و ارزیابی‌های شخصیتی را برای دیرتر می‌گذارم و طبق کلیشه‌ی کاری، نوبت را به قوت قلب و انرژی مثبت می‌دهم. حرف‌هایی از آینده‌ای که در راه است، روزهای سختی که می‌گذرند و اینکه برای تغییر شرایط امروزش، باید درس بخواند و در پایان، جمله‌ی معروفی که: «بگذار بزرگ بشوی، آن‌وقت دنیا مال توست.»

اینجاست که از بهت‌زدگی و سکوت طولانی‌اش بیرون می‌آید و با دندان‌های به هم فشرده، جویده جویده چیزی می‌گوید که درست نمی‌شنوم.

می‌گویم: « چی گفتی زهرا؟»

مستقیم به چشم‌هایم زل می‌زند و شمرده و واضح تکرار می‌کند: «اگه تا اون موقع باشم. اگه تا اون موقع بابام زنده بذارتم.»

***

اتوبان زرد ادامه دارد و مادر زهرا همچنان حرف می‌زند: «آره … منم رفتم سراغش و گفتم آقای عزیز، شما مثل برادر منی. این بچه نفهمی کرده، نادانی کرده، شما بهش محل نده. تلفن رو روش قطع کن. اصلا تهدیدش کن که می‌آم به بابات می‌گم. باباش اگه از این ماجرا بویی ببره اول من رو می‌کشه بعدش زهرا رو. آخر سر هم می‌آد سراغ شما. اونم هی می‌گفت دختر شما از شماره‌های مختلف زنگ می‌زنه. من که باهاش کاری ندارم و خلاصه از این حرف‌ها …. حالا خانم باقی جونم، می‌دونم هر چی هست زیر سر خود نامردشه اما گفتم بذار شرمنده‌اش کنم، بذار از بابای زهرا بترسونمش …. در هر حال تو رو خدا شما مواظب زهرا باشید. کنترلش کنید. باهاش حرف بزنید. نذارید از زیر نگاه‌تون خارج بشه. هر خبری هم شد به من زنگ بزنید. البته پدرش آخر هفته داره از ایران می‌آد و چند روزی می‌مونه. اصلا بذارید من هر وقت که مناسب بود خودم باهاتون تماس می‌گیرم. شما زنگ نزنید!»

جلوی مدرسه‌ی دخترکم رسیده‌ام. دخترک با موهای پریشان سوار ماشین می‌شود. هنوز کمربندش را نبسته است که می‌گوید: «مامان! دانیال برای پنج‌شنبه مهمونی گرفته. برنامه‌ای که نداریم؟ من می‌تونم برم، نه؟»

و منتظر جواب من نمی‌ماند. گوشی تلفن را به  دهانش نزدیک می‌کند و تند و ناواضح پیغامی صوتی می‌گذارد: «آره آره. منم می‌آم».



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱