صفحه اصلی  »  این سو و آن سو خبر  »  «به پدر و مادرت می‌گ...
مرداد
۱۱
۱۳۹۷
«به پدر و مادرت می‌گویم که با من سکس داشتی»
مرداد ۱۱ ۱۳۹۷
این سو و آن سو خبر
۰
, , ,
Depositphotos_172067864_m-2015
image_pdfimage_print

Photo: AllaSerebrina/depositphotos.com

ترجمه از خانه امن

وقتی پانزده ساله بودم با دوست پسرم آشنا شدم. او سه سال بزرگتر از من بود. ما رابطه عاشقانه‌مان را شروع کردیم. او اولین دوست پسرم  بود. من او را آدم باحالی می‌دانستم که خیلی خوب به نظر می‌رسید. اوایل نسبت به من رفتار خوبی داشت؛ طوری که من از این رابطه یک نوع حمایت و مراقبت را دریافت می‌کردم.

با این حال خیلی از رابطه ما نگذشته بود که او شروع به حسادت کرد. مثلا دائما مراقب من بود که مبادا خیانت کنم. اگر در مهمانی با مردهای دیگر همکلام می‌شدم فورا برآشفته می‌شد. طوری رفتار می‌کرد که گویا من با هر مردی که حرف می‌زدم در واقع مشغول لاس زدن بودم در حالی‌که اصلا اینطور نبود. رویکرد دوست پسرم به رابطه اینطور بود که؛ « تو دوست دختر من هستی و کاری را می‌کنی که من می‌گویم». آن موقع گمان می‌کردم این نشانه عشق و علاقه زیاد او نسبت به من است وبه معنای آن است که خیلی دوستم دارد.

یک ماه پس از آشنایی با هم سکس داشتیم. اما این رابطه مرا واقعا عصبی و پریشان می‌کرد زیرا من والدین بسیار سخت‌گیری دارم. از همان ابتدا به شدت نگران بودم که آنها پی به این رابطه ببرند.

پدر و مادرم ایتالیایی و به شدت مذهبی هستند. آنها اعتقادی به سکس پیش از ازدواج ندارند. من هم واقعا نمی‌خواستم این کار را بکنم. اولین بارم بود و بخاطرش استرس زیادی داشتم. اما فکر کردم انجام دادنش خوب است چون دوستم آن را می‌خواست. او می‌گفت: « فکر نکنم واقعا دوستم داشته باشی چون علاقه‌ای به سکس با من نداری.» . او مرا متهم می‌کرد که کس دیگری را دوست دارم و دائم می‌گفت چطور دیگران این‌کار را می‌کنند و مشکلم با این مساله چیست؟ سرانجام من تحت فشار این رابطه قرار گرفتم. هر زمان که سکس داشتیم من احساس گناه می‌کردم و به شدت نگران این مساله بودم که والدینم بویی از این رابطه ببرند. نمی‌دانم چرا اما احساس می‌کردم کار اشتباهی کرده‌ام و به شدت حالم بد می‌شد. هرچند که می‌دانستم دختران زیادی در مدرسه‌ام با دوست‌پسرهایشان همخواب می‌شدند و سکس داشتند.

رفتار دوست‌پسرم نسبت به من اینگونه بود: « تو مال من هستی». او می‌خواست همه‌چیز مرا کنترل کند؛ اینکه چه کسی را می‌بینم، چه می‌پوشم و چه می‌گویم. او دوست داشت من کسی باشم که خودش می‌خواست. او از معاشرت و گفتگوی من با دوستانم خوشش نمی‌آمد، به همه دوستانم انتقاد می‌کرد و آنها را آدم‌هایی احمق می‌دانست. پس از مدتی اوضاع واقعا خراب شد. اگر می‌گفتم  با فلان دوستم تلفنی حرف زدم  فورا واکنش نشان می‌داد که؛« می‌دانی که خوشم نمی آید با این آدم حرف بزنی». هر زمان هم که تلاش می‌کردم با او در مورد این مساله بحث کنم به شدت پرخاشگر می‌شد و شروع به فریاد زدن می‌کرد. گاهی هم مرا گیر می‌انداخت و مقابلم می‌ایستاد و بر سرم فریاد می‌زد. اگرچه  این وضعیت واقعا ناراحتم می‌کرد اما در نهایت تسلیم می‌شدم.

بعضی وقت‌ها بخاطر فریادی که بر سرم کشیده بود عذرخواهی می‌کرد. می‌گفت: « متاسفم، نمی‌توانم از دستت عصبانی نشوم، اگر این کارها را نکنی من اینطور از کوره در نمی‌روم. این همه عصبانیت فقط بخاطر این است که خیلی دوستت دارم.». اما بیشتر وقت‌ها همینطور عصبانی می‌ماند و در سکوت فرو می‌رفت، به هر چیزی که دم دستش بود مشت می‌کوبید و یا اگر در حال رانندگی بود دیوانه‌وار و با سرعت می‌راند.

دوست‌پسرم همیشه نسبت به من بدگمان بود و طوری رفتار می‌کرد که گویا نمی‌توانم هیچ‌ کاری را درست انجام بدهم. یکبار بعد از مدرسه منتظرم مانده بود و دید که با یکی از پسرهای همکلاسیم حرف می‌زنم و بخاطر همین مساله ساده عصبانی شد. او محکم هلم داد، طوری که نزدیک بود بیفتم. بعد هم مرا به رگبار سوال بست که چرا با آن پسر حرف ‌زدم و ما به هم چه ‌گفتیم؟ واکنش من در برابر این همه فشار این بود که بگویم: «خفه شو». او هم در مقابل گفت: « چه گفتی؟»  و وقتی دوباره حرفم را تکرار کردم سیلی خوردم آن‌هم در حالی که مردم ما را تماشا می‌کردند. دوست پسرم سر آنها هم فریاد کشید که بروید رد کارتان و این شد که هیچ کس در مقابل خشونت او واکنشی نشان نداد و همه رفتند.

این تنها موردی بود که او مرا زد اما بقیه اوقات دائما مشغول انتقاد و آزار و اذیت و ایجاد هراس بود.

دیگر طاقتم طاق شده بود. من اصولا آدم اهل معاشرت، پرگو و شادی هستم اما در کنار او بودن از من آدم ساکتی ساخته بود که به ندرت حتی می‌خندید. دائما استرس داشتم و نگران این بودم که او در موردم چه فکر می‌کند. همیشه در تلاش بودم تا آنچه او می‌خواست را انجام بدهم مبادا که از دستم عصبی شود و پرخاش کند. من واقعا در کنار این آدم پریشان و آشفته بودم و از اینکه او را ناراحت کنم وحشت داشتم.

به مرور زمان بسیاری از روابطم با دوستانم را بخاطر ترس و آزار او از دست دادم. هیچ وقت به کسی نگفتم که دوست پسرم چگونه تهدیدم می‌کند چون خودم را مقصر مشکلات این ارتباط می‌دانستم. یکبار دوستانم شاهد دعوا و فریادهای او بودند و پرسیدند «چطور با این وضعیت کنار می‌آیی؟ تو باید این رابطه را تمام کنی». احساس خیلی بدی نسبت به خودم پیدا کردم؛ حس کردم احمقم که می‌توانم با چنین وضعیتی کنار بیایم اما مساله این بود که نمی‌توانستم دوست پسرم را ترک کنم. خیال می‌کردم واقعا دوستم دارد. چون همیشه هم آنقدر بد نبود و گاهی هم خوش‌رفتاری می‌کرد. گمان می‌کردم اگر خواسته‌های او را اجرا کنم رفتار او حتما بهتر می‌شود.  به نظرم من خودم را مقصر می‌دانستم و همه چیز را به « به اندازه کافی» خوب‌ نبودن خودم ربط می‌دادم. اعتماد به نفس نداشتم؛ پس از یک دوره طولانی بد رفتاری باید چطور می‌بودم؟ علاوه بر این از واکنش او پس از بیرون آمدن از این رابطه وحشت داشتم، نمی‌دانستم اگر رهایش کنم او چه خواهد کرد.

یک‌بار گفتم که بس است و دیگر نمی‌خواهم او را ببینم. او هم در مقابل تهدید کرد که به پدرومادرم می‌گوید که با هم سکس داشته‌ایم و با هم مواد مصرف کرده‌ایم. اگر پدرومادرم می‌فهمیدند حتما مرا می‌کشتند. اینگونه بود که دوست‌ پسرم تلاش می‌کرد با چنین تهدیدی مرا در کنار خودش نگه دارد.

او خواهر بزرگتری داشت که شاهد بدرفتاری‌های برادرش بود اما طوری رفتار می‌کرد که من مقصر اصلی این بدرفتاری‌ها هستم. به من می‌گفت:‌ « تو اخلاقش را می‌شناسی و می‌دانی نباید تحریکش کنی، پس چرا تحریکش می‌کنی؟»

شب‌هایی که با هم دیداری نداشتیم من بعد از اینکه از مدرسه به خانه می‌آمدم باید با او تماس می‌گرفتم و جزئیات همه کارهایی را که انجام داده بودم تعریف می‌کردم. والدینم دوست نداشتند من دائما مشغول تلفن باشم بنابراین مجبور می‌شدم یواشکی تماس بگیرم؛ کاری که اصلا آسان نبود.

این رابطه ۳ سال طول کشید. نمی‌دانم چرا اما بالاخره تصمیم گرفتم این رابطه را تمام کنم. فکر می‌کنم بالاخره فهمیدم که او هرگز تغییر نمی‌کند؛ شبیه یک ضربه ناگهانی بود؛ من بالاخره فهمیدم دیگر بس است و نمی‌توانم بیش از این ادامه بدهم.

شبی که با او به هم زدم، دیر به سر قرارمان رسیده بودم. وقتی رسیدم تکلیف درسی‌ام همراهم بود. خیلی برایش زحمت کشیده بودم. او از تاخیر من به شدت عصبانی شد، برگه‌هایم را از دستم قاپید و همه را جلوی چشمم پاره پاره کرد. تکلیف اجباری درسم بود و اگر آن را انجام نمی‌دادم حتما رد می‌شدم. به همین راحتی و با یک حرکت او همه زحماتم به باد رفت. راهم را کج کردم و رفتم. او دنبالم می آمد و می‌گفت «نرو» وهمین شد که ما وسط خیابان داد و بیداد به راه انداختیم. او به من چنگ می‌زد و نگهم می‌داشت و فریاد می‌کشید که اگر بروم به پدرومادرم همه چیز را می‌گوید. اما من دیگر توجهی نمی‌کردم. بالاخره کنار آمدن با واکنش والدینم راحت‌تر از ماندن در کنار چنین مردی بود. دوست پسرم بالاخره با خشم و عصبانیت زیاد رفت و من می‌دانستم که این پایان رابطه نیست چون او بارها تهدید کرده بود که همه چیز را به پدرومادرم خواهد گفت.

وقتی رسیدم خانه او آنجا نبود. داخل خانه شدم و جلوی مادرم زدم زیر گریه و هرچه بود و نبود را گفتم. مادرم شوکه شد. صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت: « چطور توانستی؟ باید به ما می‌گفتی، ما می‌دانستیم که او مناسب تو نیست». همان موقع در خانه را زدند. دوست پسرم بود. پدرم اجازه نداد وارد خانه شود و او هم شروع به  فریاد زدن بر سر پدرم کرد. پدرم مانع از آن شد که او داخل خانه بیاید و در را بست.

مدتی طول کشید تا والدینم کمی آرام و قرار پیدا کنند اما فکر کنم آنها مجبور بودند با این مساله کنار بیایند چون من به اندازه کافی ناراحت بودم و گریه می‌کردم. واقعیت این است که من  با اینکه می‌گریستم اما تسکین یافته بودم چون بالاخره به یک نفر گفتم در این رابطه چه بر سرم آمده بود. روز بعد، زودتر از مدرسه بیرون آمدم تا مجبور نباشم او را ببینم. همه آخر هفته را هم خانه ماندم. او روی پیامگیر تلفن خانه پیام می‌گذاشت؛ بعضی پیام‌ها حاوی خشم و عصبانیت و برخی دیگر حاوی پشیمانی و عذرخواهی بودند اما من جواب هیچکدام را ندادم.

یک شب در هفته دوم جدایی، دوباره به در خانه آمد اما پدرم اجازه ورود نداد. او فریاد می‌زد و چیزهایی را به سمت خانه پرتاب می‌کرد. هرچند که من نمی‌خواستم اما والدینم با پلیس تماس گرفتند. او وقتی ماشین پلیس را در خیابان دید از آنجا دور شد. پلیس، زن واقعا خوبی بود. او گفت پلیس می‌تواند مانع از آن شود که او باردیگر در خانه بیاید و یا در حوالی مدرسه پیدایش شود. پلیس پیشنهاد داد از دادگاه کمک بگیرم. اینگونه که آنچه بر من گذشته است را برای دادگاه شرح بدهم و بگویم چرا از این مرد می‌ترسم و از دادگاه درخواست « اقدامات حفاظتی» کنم. من هم به پلیس گفتم به این پیشنهاد فکر می‌کنم. اما درواقع از رفتن به دادگاه می‌ترسیدم چون از واکنش این مرد هراسان بودم و  اینکه دیگران چه فکری خواهند کرد برایم دغدغه مهمی بود.

بعد از آن ماجرا او دیگر به خانه ما نیامد. به گمانم از اینکه پدر و مادرم با پلیس تماس گرفتند ترسیده بود. اما بعد از مدرسه آن حوالی پیدایش می‌شد و سراغم می‌آمد؛ یا داد و فریاد می‌کرد و یا به التماس و زاری می‌افتاد. من ماجرا را برای بعضی از همکلاسی‌هایم تعریف کردم. واکنش آنها در برابر این مساله واقعا خوب بود. حرف زدن با دیگران شبیه یک مسکن بود. حالا احساس قدرت بیشتری می‌کردم. دوستانم کمکم می‌کردند و مراقبم بودند. آنها حواسشان بود که آیا او بیرون از مدرسه منتظر ایستاده یا نه و اگر او سروکله‌اش پیدا می‌شد و می‌خواست با من حرف بزند آنها تا زمانی که برود اطرافم بودند.

پیش می‌آمد که وقتی دوستانم دوره‌اش می‌کردند احساس گناه کنم یا برایش متاسفم شوم اما درعین حال وقتی به این فکر می‌کردم که او چقدر باعث استرس و ناراحتی من شده بود و چطور تلاش کرده بود همه‌جوره مرا کنترل کند و بر زندگی‌ام سلطه پیدا کند، نسبت به او دچار خشم می‌شدم. این احساس خشم به من کمک می‌کرد تا از او دور بمانم.

 او بعد از چند هفته دست از مزاحمت برای رسیدن به من برداشت. فکر کنم از وقتی به دوستان و خانواده‌ام ماجرا را گفتم او فهمید که دیگر نمی‌تواند باعث آزارم شود. او به خوبی متوجه شد که می‌خواهم از او دور بمانم و اگر بخواهد دوباره تهدیدی کند و آزارم بدهد با پلیس تماس می‌گیرم و می‌توانم از امکان اقدامات حفاظتی استفاده ‌کنم. او می‌دانست که در خیابان و حوالی مدرسه دوستانم مراقبم خواهند بود.

آنطور که شنیده‌ام او حالا یک دوست‌دختر جدید دارد. امیدوارم دوست جدیدش را هم مثل من آزار ندهد. ممکن است پس از ایستادگی من در مقابل رفتارهایش حالا کمی مراقب باشد و با دوست‌دخترهایش با احترام رفتار کند.

اکنون یک سال بعد از آن ماجرا، من دوست پسر جدیدی دارم که واقعا محترمانه رفتار می‌کند. مرا تحت فشار نمی‌گذارد و من مجبور نیستم چیزی غیر از خود واقعی‌ام باشم. من دیگر با آزار و اذیت هیچ دوست پسر یا هیچ آدم دیگری کنار نمی‌آیم. با مشاهده اولین نشانه کنترل، سلطه و فشار به سرعت از رابطه خارج می‌شوم. حالا می‌دانم هیچ‌کس حق ندارد اینطور با من رفتار کند؛ چون اگر کسی را دوست داشته باشی با عشق و احترام این علاقه را به او ثابت می‌کنی.

اگر کسی را ببینم که مورد آزار و خشونت قرار می‌گیرد با او حرف می‌زنم. به او خواهم گفت که نباید شرمنده باشد، تقصیر او نیست و مشکل از طرف مقابل است. به او می‌گویم که اگر می‌تواند هرچه سریع‌تر از چنین رابطه‌ای بیرون بیاید؛ چون آزار فقط به خودش آسیب می‌زند. امیدی هم به تغییر طرف مقابل نداشته باشد چون این کار فقط وقت تلف کردن است. به او تاکید می‌کنم که مراقب باشد چون با اینگونه افراد گاهی کارها خطرناک است به ویژه زمانی که بخواهد چنین آدمی را ترک کند.

 من دوستی که احساس می‌کند توانایی ترک رابطه را ندارد سرزنش نمی‌کنم اما از او حمایت خواهم کرد. به او می‌گویم:‌ «سعی کن راه‌های مراقبت از خودت را بشناسی». بدون شک به او می‌گویم چقدر حرف زدن با دیگران درباره این مساله موثر و مفید است وچطور حمایت دیگران باعث می‌شود احساس قدرت بیشتری کند.

من به او خواهم گفت: پس از خلاص شدن از آزار و اذیت دیگری، همه‌چیز بهتر خواهد شد؛ تو به زندگی برمی‌گردی. اعتماد به نفس در تو دوباره جان می‌گیرد و بازهم می‌توانی از زندگی لذت ببری و به دیگران اعتماد کنی. تو دوباره قوی خواهی شد واین‌بار حقوق خودت در یک رابطه را بهتر می‌شناسی.

لیک مطلب به زبان انگلیسی



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱