صفحه اصلی  »  خشونت خانگی و اجتماع  »  روایت کاترینا...
اردیبهشت
۵
۱۳۹۷
روایت کاترینا
اردیبهشت ۵ ۱۳۹۷
خشونت خانگی و اجتماع
۰
, , ,
Hand drawn vector illustration or drawing of a tied woman with a blindfold on her eyes, representing the social problem of violence against women
image_pdfimage_print

«…پدرم هرگز دلیل سوء رفتار با مرا به من توضیح نمی‌داد غیر از اینکه می‌گفت همه‌اش تقصیر من است…»

پدرم بسیار بد اخلاق بود و فکر می‌کنم صرف‌نظر از فرهنگی که در آن بزرگ شده بود٬ اخلاق بدی داشت. از سوی دیگر، او هم نسبت به برادرم و هم من و یا درمورد دیگران نگرش‌هایی داشت که فرهنگی – یا قویتر بودند. بعضی از مردان از فرهنگ خود به عنوان بهانه‌ای برای خشونت استفاده می‌کنند. با این حال پدرم هرگز دلیل سوء رفتار با مرا به من توضیح نمی‌داد غیر از اینکه می‌گفت همیشه تقصیر من است یا به خاطر کارهایی است که من انجام می‌دهم یا نمی‌دهم. مسئله همیشه در مورد من بود نه در مورد او، اما از سوی دیگر همیشه از من انتظار داشت که «یک دختر یونانی خوب» باشم و یقیقناً من یک دختر یونانی خوب نیستم.

بنابراین با اینکه پدرم هرگز دلیل خود برای سوء رفتار با مرا توضیح نمیداد جزء اینکه میگفت همهاش تقصیر من است و هیچ ربطی به رفتار او ندارد، توقعات فرهنگی که از من داشت باعث میشد احساس کنم او را ناراحت می‌کنم. آن توقعات فرهنگی روی برادرم هم تأثیر می‌گذاشت. پدرم، مثل تمام مردان یونانی، در ارتش یونان خدمت کرده بود. می‌توانم به وضوح زمانی را به یاد آورم که برادرم خیلی کم سن بود٬ یادم نیست چه کار می‌کرد، اما یادم می‌آید به خاطر کارهایش مانند نظامیان ارتش یونان تنبیه می‌شد. به نظر پدرم این کار روشی منطقی برای تنبیه یک کودک دبستانی بود زیرا او پسری یونانی بود که باید یک مرد یونانی می‌شد.

پدرم با خانواده‌اش اختلافات زیادی داشت؛ چرا که عاشق مادرم که آلمانی‌الاصل بود شده و به همین خاطر خارج از جامعه یونان ازدواج کرده بود. خانواده پدرم٬ مادرم را نپذیرفتند. اولین بار زمانی که او برادرم، یعنی یک پسر، را به دنیا آورد از طرف خانواده پدرم پذیرفته شد اما با عدم پیروی از رسم و رسوم یونانی برای نامگذاری نوزاد دوباره از چشم آنها افتاد. فکر می‌کنم این یکی از چند مورد معدودی بود که مادر پافشاری کرد و پدرم نمی‌خواست نزد خانواده‌اش بازگردد و به آنها بگوید که پسرش به درستی نامگذاری نشده است. تولد برادر من در آخرین لحظه ممکن ثبت شد.

اختلافات پدرم با خانواده‌اش دلیل دیگری برای بد خلقیاش بود. یونانی بودن او بر توقعاتش از اینکه رفتار درست چگونه است تأثیر می‌گذاشت. واقعیت این است که من یک «دختر یونانی خوب» نیستم – بنابراین هر چه بیشتر از تصویر ذهنی پدرم از آنچه من باید بشوم دور می‌شدم، بیشتر مواخذه می‌شدم. البته٬ فکر می‌کنم اگر یونانی هم نبود، باز هم از من ایراد می‌گرفت و بسیار بداخلاق بود. از مادرم نسبت به من انتظار کمتری می‌رفت. من کسی بودم که می‌بایست دختر یونانی خوب باشم. خاطره آزار  دهنده از مادرم این بود که او در اتاق خواب در بسته‌اش بود و در بسته بود.

صحبت کردن در مورد تجربیاتم

تمایل مردم برای گوش دادن و درگیر شدن با داستان من٬ به عنوان یک کودک و یک بزرگسال٬ یک مشکل بوده است. این قضیه واقعاً باعث ناراحتی مردم میشود. در مورد آسیب مغزی خیلی تمرین میکنم و قبلاً وقتی که میگفتم سرم در اثر خشونت آسیب دیده است، مردم تحمل شنیدن صحبتهای مرا نداشتند، زیرا انگار آنها را آزار میداد. ممکن است مردم به شما بگویند «اگر نمیخواهی در مورد آن حرف بزنی مشکلی نیست٬ چون نمیخواهم شما را ناراحت کنم» اما در واقع حرف دل آنها این است که «نمیخواهم باعث ناراحتیام شوی». تقریباً متوجه شدهام که میتوان در مورد خشونت و یا در مورد معلولیت صحبت کرد، اما اگر این دو موضوع را با هم ترکیب کنی، مردم طاقت شنیدن آن را ندارند.

به خاطر دارم که یکبار در نوع تجربهای که داشتم کاملاُ احساس تنهایی میکردم و به شدت به دنبال فرد دیگری میگشتم که تجربهای مشابه داشته باشد. الان که پانزده سال از آن زمان گذشته، متأسفانه زنان و مردان زیادی را دیده و میشناسم که تجربیات این چنینی داشتهاند، اما از آنجا که اکثر مردم جامعه توان شنیدن این داستانها را ندارند، این سکوت به وجود آمده که باعث میشود احساس کنی کاملاً تنها هستی.

مردم میتوانند داستانهایی درباره معلولیت ناشی از سوانح جادهای یا بیماریهای مزمن را بشنوند، اما توان شنیدن داستان معلولیت ناشی از سوء رفتار یکی از اعضای خانواده را ندارند. اگر بگویید معلولیت شما در نتیجه ضرب و شتم در خیابان به وجود آمده، مردم توان شنیدن آن را دارند. منظورم این است که بحث وارد حوزه «این کار درستی نیست» میشود، اما باز مردم واکنش بهتری نشان میدهند تا اینکه بدانند ضرب و شتم از سوی یکی از اعضای خانواده بوده است.

زمانی خشونت برای من اتفاق میافتاد که کودکان به افشای موارد تجربه کردن سوءرفتار تشویق نمیشدند. خوشبختانه الان همه چیز بهتر شده است. میتوان امیدوار بود که به عنوان مثال، اگر به عنوان یک فراری دستگیر شده و به پاسگاه برده شوید و بگویید به جای بازگشتن نزد پدرتان حاضرید هرجایی بروید، آنها از شما سؤال میپرسند. در حقیقت وقتی که من و برادرم سر از بیمارستان درآوردیم، مطمئن نیستم که آن زمان از ما چه پرسیدند، اما میتوان امیدوار بود که الان کارکنان بیمارستان در پرسیدن سؤال بهتر عمل میکنند. میتوان امیدوار بود که الان مردم آگاهی بیشتری دارند. میتوان امیدوار بود که مردم ناگفته‌های بازماندگان را بهتر از قبل می‌فهمند، چه برسد به زمانی که آشکارا درخواست کمک می‌کنید. اگر از بین این همه آدم به کسی پناه ببرید٬ میتوان امیدوار بود که کسی حداقل از شما سؤالی می‌پرسد. ممکن است برای بازگویی داستان خود آماده باشید یا نباشید، اما حداقل امیدوارید که این سوال مطرح شده است. علاوه بر اینکه می‌خواهید افرادی از شما بپرسند چه اتفاقی برایتان افتاده است٬ مشکل است بدانید می‌خواهید کجا بروید، حتی اگر بخواهید درخواست کمک کنید اطلاعات لازم برای اینکه کجا بروید را ندارید.

چگونه سازمان‌ها و دیگران می‌توانند کمک کنند

وقتی به برخی از واکنش‌هایی که هنگام صحبت با مردم داشتم فکر می‌کنم٬ توصیف پاسخ من به آنها سخت است، زیرا این موضوع مربوط به تأثیر پاسخ من روی احساسات افراد می‌شود. «نبایدها» از نصحیت‌های مادرانه نشأت می‌گیرد و «بایدها» هم همینطور.

خاطرم هست یک روز با معلم‌ام در مورد اینکه اگر کاری بکنم چگونه کشته می‌شوم صحبت می‌کردم- حالا لزوماً منظورم این نبود که کشته می‌شوم، بلکه منظورم این بود که من نگران این مسئله هستم که پدرم مرا تنبیه کند و عکس‎العمل‌اش این بود که «این اتفاق نخواهد افتاد»، اما من خیلی ترسیده بودم و دلم آرام نمی‌گرفت. به گمانم این مثال دیگری از نیاز به این پرسش است که «واقعاً پشت این ترس چیست؟» می‌دانم که گوش کردن به داستان زندگی بعضی از مردم سخت است اما اگر نتوانید به داستان افراد گوش کنید٬ مسئله برایشان حتی سخت‌تر می‌شود.

اگر لازم است برای آنچه می‌شنوید از کسی کمک بگیرید٬ پس حتماُ کمک بگیرید. ممکن است به عنوان یک مددکار لازم باشد در مورد چیزهایی که به شما گفته شده با کسی صحبت کنید چون ممکن است ندانید با آنچه مردم به شما داده‌اند چکار کنید و بهترین راه این است که با کسی صحبت کنید یا چون این قضیه مشکل و ناراحت کننده است.

به نظر شبیه نصیحت‌های مادرانه می‌رسد، اما واقعیت این است که  اجازه دهید کسی داستان زندگی خود را بگوید و محترمانه به آن گوش کنید مهمترین کار است. از اینجا به بعد مسئله این است که حالا چکار می‌توانیم بکنیم و اگر پاسخ از دید مددکار «نمی‌دانم» است، پس بهترین پاسخ این است: «کمی تحقیق و بررسی می‌کنم و بعد برمی‌گردم پیشتان.»

طبق تجربه‌ام فرستادن زنان نزد پلیس بهترین پاسخ نیست – احتمالاً بیشتر مواقع بدترین پاسخ است. ممکن است پلیس بهتر شده باشد، اما یادم هست که یکبار وقتی که نمی‌خواستم پدرم در هیچ جایی نزدیکم باشد متوجه شدم او در صدد خرید یک محیط کار در نزدیکی جایی است که من زندگی می‌کردم. مسلماً چیزی که آن زمان نیاز داشتم، یک حکم مداخله بود، اما نمی‌دانستم چه درخواستی بکنم. بنابراین وقتی به پاسگاه رفتم، شروع کردم به تعریف داستانم. در نهایت مرا به اتاق مصاحبه بردند و دو پلیس با من مصاحبه کردند. تصمیم گرفتند که شخص دیگری با من صحبت کند، و آنها مرا نیم ساعت در اتاق مصاحبه معطل گذاشتند. آنها با دو کارآگاه برگشتند٬ و وادارم کردند که تمام داستانم را دوباره تعریف کنم. آنها مرا مجبور کردند چندین بار داستانم را تعریف کنم٬ آنقدر که گیج شدم. آنها انواع سوالات را از من پرسیدندکه هیچ ربطی به علت حضور من در آنجا نداشت مثلاُ سؤالاتی درباره ناتوانی‌هایم. سپس آنها پرسیدند آیا می‌خواهم شکایت کنم یا نه، اما بعد گفتم که نمی‌توانم چون مسئله مربوط به خیلی وقت پیش بود. شیوه‌ای که آنها با من مصاحبه کردند افتضاح بود. من بدون دریافت اطلاعاتی که لازم داشتم آنجا را ترک کردم زیرا نمیدانستم چه باید بپرسم و پلیس درک نمی‌کرد که من به چه چیزی نیاز دارم. مشکل این بود که نمی‌دانستم در واقع باید بپرسم: « می‌توانید به من اطلاعاتی مورد حکم مداخله بدهید تا تصمیم بگیرم که آیا می‌خواهم این کار را انجام دهم یا نه.» این قضیه مربوط به چندین سال پیش بود، پس امیدوارم الان عملکرد پلیس بهبود یافته باشد.

زنان معلول به اطلاعات مربوط به خشونت جنسیتی دسترسی ندارند؛ همه چیز خیلی وحشتناک است. اگر شما زنی هستید که خدمات معلولیت دریافت می‌کنید، اطلاعاتی را در مورد معلولیت خود دریافت می‌کنید، اما تقریباً هیچ گونه اطلاعات کلی مربوط به جامعه دریافت نمی‌کنید. استثنائاتی وجود دارد و برخی از مددکاران فوقالعاده هستند، اما اگر از برنامه روزانه استفاده کنید، در یک مؤسسه تجاری کار میکنید یا در یک واحد مسکونی مشترک (CRU) زندگی کنید، شانس شما برای دریافت اطلاعات مربوط به خشونت خانوادگی کم است.

هنگامی که در مورد خدمات عمومی گسترده تر فکر کنیم، اوضاع بهتر است، اما به غیر از مسائل دسترسی فیزیکی، مددکارانی وجود دارند که فکر نمی‌کنند برای کار با افراد دارای مشکلات شناختی و ارتباطی قابل توجه مهارت‌های لازم را داشته باشند. زمانی که شما برای سازمانی کار کنید فراتر از وظایف خود عمل می‌کند٬ موضوع نیاز به کار بیشتر با زنان معلول یک مشکل است. اطلاعات موجود در فرمت‌های مختلف یک مسئله است – آنها وجود دارند، اما چطور دست شما به آنها می‌رسد؟ هنوز می‌توان گفت «خیلی سخت است» و به عنوان مثال چند تا از سازمان‌های کم درآمد اجتماعی می‌توانند هزینه خدمات مترجمان ناشنوا را پرداخت کنند؟

موضوع منابع یک مشکل است. من فکر میکنم آگاهی و تمایل بیشتری وجود دارد- که در هر مددکار با مددکار دیگر متفاوت است – اما موانع منابع وجود دارد، مانند اینکه چند پناهگاه فیزیکی قابل دسترسی وجود دارد؟ و در مورد آن چه کاری از دست آنها ساخته است؟



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱