صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  قاب عکسی با جای بخیه...
مهر
۲۶
قاب عکسی با جای بخیه روی پیشانی مادر
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , ,
Photo: zdyma4/bigstockphoto.com
image_pdfimage_print

Photo:zdyma4/bigstockphoto.com

دلبر توکلی

کتاب زندگی نرگس را بارها ورق زده بودم. همیشه می‌خندید، حتی وقتی از ابرهای سیاه زندگی‌اش صحبت می‌کرد. به دوازده سالگی سلام نداده، پدرومادرش از هم جدا شدند. در تقسیم فرزند، نرگس، سهم پدر شد و خواهرش همراه مادر رفت. این بود آغاز جدا سری.

بارها از این که چطور در سال‌های جدایی از مادر و خواهر، امیدِ بازگشت به خانه را درخود زنده نگهداشته بود، حرف زد، اما این بار با همیشه فرق داشت. کتاب زندگی‌اش که باز شد، خیره به فنجانِ چای روی میز صحبت می کرد. گفت: راستش را بخواهی، تمام کتابِ زندگیم را نخوانده‌ای، چند صفحه، آن به هم چسبیده است. جایی که صدای شکسته شدن لیوان و بعد فریاد مادرم در گوشم پیچید. هنوز خودم را در آن روز می بینم که پدرم با عصبانیت لیوان را سمت مادر پرت کرد.

پدر وقتی عصبانی می شد، کسی جلودار او نبود. ورود پدر به خانه مانند اعلام حکومت نظامی بود، سکوت محض حکمفرما می‌شد. کودکی‌ام، پر است از صدای گریه‌های گاه و بی‌گاه مادر و کبودی که پدر بر تنش می‌نشاند. پدرم هرگز روی من دست بلند نکرد، اما هر ضربه‌ای که بر پیکر مادر فرود می‌آمد، بر قلب من می نشست، دردی عمیق که هرگز در زندگی، مرا رها نکرد.

آن روزهای کودکی، که سایه‌ام هم به سایه پدر نمی‌رسید و باید سرم را حسابی بالا می‌گرفتم تا صورت پدر را ببینم، گاهی از خداوند می‌خواستم که مانند لوبیای سحر آمیز، زود قد بکشم تا، رخ به رخ پدر، سیلی بر صورتش بنشانم واز این طریق از مادر حمایت کنم.

خون از پیشانی مادر فواره میزد، رنگش پریده بود، اما پدرم بی هیچ توجهی، در را پشت سرش به هم کوبید و رفت.

خواهرم پنج سال داشت، ترسیده بود، گریه می کرد. احساس می‌کنم همان روز به یکباره بزرگ شدم. هر چه توان در دست‌هایم داشتم را یکجا جمع کردم و با حوله‌ای سفید، بر پیشانی مادر فشار می‌دادم تا خونریزی بند بیاد و به خواهرم می‌گفتم: چیزی نیست، مامان خوب است.

می‌دانی، این روزها دلم می‌خواهد به جای کودکی از دست رفته‌ام به پارک بروم، سُرسُره سوار شوم و در سرازیری آن، خودم را رها کند. آن روز خانم همسایه به دادمان رسید، مادر با پیشانی بخیه شده به خانه بازگشت، همان روز دایی علی از راه رسید و گفت اینجا آخر خط است خواهر.  دایی علی، مرد آرامی بود، همیشه شمرده حرف میزد. پیش از این اتفاق، هر بار که دعوا می شد، دایی علی به مادر می گفت؛ خواهر دو تا بچه داری، دخترها را زیر دست چه کسی رها می کنی؟ همیشه دلم به حرف‌های دایی علی، خوش بود. اما آن روز وقتی شنیدم که دایی جان گفت: «تمام!» چیزی در قلبم ریخت که برای من نا شناخته بود.

چند هفته بعد، پدر مرا با خودش برد. جدایی مان شانزده سال طول کشید، از پشت شیشه فرودگاه مهرآباد اولین چیزی که به چشمم آمد، خط نازکی روی پیشانی مادر بود. انگار دوباره آن روز زنده شد، خرده شیشه‌های لیوان را با دست از روی زمین جمع می‌کردم، خواهرم یک بند گریه می کرد. خانم همسایه زنگ زده بود به خانه مادر بزرگ و برای دایی علی پیغام گذاشته بود. مادر در فرودگاه، درست همان تصویری بود که من شانزده سال آن را نقاشی کرده بودم. خانمی زیبا، بچه به بغل، کنارش بود که او را نشناختم. خواهرم بود، بزرگ شده بود.  زمان بیرحمانه بر ما تاخته بود، قلب مان برای هم می تپید اما روزهای اول، بیگانه‌تر از آنی بودیم که انتظار داشتم.

پدرم بعد از آن که از مادر جدا شد، مرا به آمریکا آورد و برای این که دست مادر به من نرسد، مرا سپرد به یک خانواده آمریکایی و رفت. البته سالی یکی- دوبار می آمد و سر میزد. در تمام آن سال ها، نه من اجازه داشتم سراغ مادر و خواهرم را بگیرم و نه او حرف می‌زد. خلاصه یک روز زنگ تلفن به دعاهای من به صدا در آمد، دایی علی موفق شده بود شماره تماس را از پدرم بگیرد. فکر می کردم، پدرم پا به سن گذاشته و دلش به رحم آمده، سر از پا نمی شناختم، شال و کلاه کردم و راهی ایران شدم. چند روز که گذشت فهمیدم مادر دچار طومار مغزی شده، فرصتی نمانده بود. مادرم چند ماه بعد رفت، جای بخیه روی پیشانی در قاب عکسی که به دیوار اتاقم زدم، تویه چشم میزند.

*در روایت این داستان کوتاه، به درخواست راوی اصلی، از اسامی مستعار استفاده شد.

 



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱