صفحه اصلی  »  خشونت خانگی و اجتماع  »  من نجس هستم
تیر
۲۹
من نجس هستم
خشونت خانگی و اجتماع
۱
, ,
640927_982
image_pdfimage_print

فریده موسوی

اسم من شکوه است و در یک خانواده سنتی مذهبی غیر سیاسی متولد شدم. کل خانواده‌ام کاری به کار سیاست نداشتند و من از همان قبل از انقلاب مذهبی بودم . دیپلم که گرفتم از میان خواستگارها با مرد جوانی ازدواج کردم که خانواده او هم مثل ما بودند. مرد جوان کاسب بود و در واقع رستوران داشت. بساط عقد وعروسی زود برپاشد وعروسی من را در ساختمان پلاسکو قدیم در خیابان جمهوری گرفتند . وقتی من به اتفاق داماد پا به سالن گذاشتم دیدم مجلس مختلط است و خواننده آورده‌اند. قبل ازانقلاب بود وخانواده های سنتی مذهبی آداب خودشان را داشتند برای همین با گله خانواده من، همسرم فوری سر و ته مجلس را هم آورد و خلاصه ما راهی خانه خودمان شدیم و سال ها کنارهم با دو عقیده و دو روش زندگی کردیم. این مقدمه را برای آشنایی با خانواده امان برایتان تعریف کردم و اگرنه روایت خشونت ربطی به مذهبی بودن و یا نبودن من نداشت .

عاشق هم بودیم ولی شوهرم را خیلی عذاب دادم

من و همسرم عاشق هم بودیم ولی واقعیت این است که شوهرم را بسیار عذاب دادم . من بد اخلاق نبودم یا حسود یا اینکه او را اجبار کنم مثل من به دعا و نماز باشد نه ، او هم مرد مهربان و خانواده دوستی بود که یک شب سر از هم جدا نبودیم ولی من او را آزار دادم چرا که به حد افراط وسواسی بودم.

وقتی از همسرم خواستم دم درحیاط حمام بسازد حتی نگفت چرا و از آن به بعد بود که وقتی خسته و کوفته به خانه می آمد حق نداشت بدون گرفتن حمام وارد حیاط خانه شود. همین قوانین بعدا شامل بچه‌هایم شد. خانه ما تابع مقررات سختی بود که نمی دانم چطور همسرم و فرزندانم تحمل کردند . شاید برای اینکه من دیوانه‌وار آن ها را دوست داشتم یا چاره‌ای به جز تحمل من نداشتند. آن‌ها حق نداشتند وارد آشپزخانه من بشوند و یا از توالت و دستشویی داخل ساختمان استفاده کنند. تمام دستگیره‌های در همه اتاق‌ها راهر روز آب می کشیدم و آن ها را مجبورمی کردم به شیوه ای که من می گفتم از توالت و دستشویی استفاده کنند .

خدا می داند خودم چقدر عذاب می کشیدم و خسته می شدم .خواب نداشتم چرا که باید برای فرزندانم غذا درست می کردم و کارهای خانه را مثل فرمانده یک قرارگاه انجام می دادم . شاید باور نکنید ولی من همیشه در زمان رابطه جنسی دستکش به دست و جوراب هایی به پا داشتم و چند لایه ملحفه و پلاستیک روی تشک تختم پهن می کردم تا بتوانم با همسرم ارتباط جنسی داشته باشم چرا که همیشه از نجس شدن رختخواب می ترسیدم.

آوار روی سرم خراب شد وقتی فهمیدم عاشق غیرمسلمان شده

هر سال قالی های خانه ما آب کشیده می شد و من تمام دیوارها را با شلنگ آب می کشیدم و همه جای خانه ما راه آب بود . به گذشته که بر می گردم نمی دانم این مرد و بچه ها چگونه من را تحمل کردند . پس از مدتی پسر بزرگم برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت و آوار روی سر من خراب شد وقتی فهمیدم عاشق دختری مسیحی شده است. من برای شما داستان نمی گویم واقعیت این است که من آن دختر را پاک نمی دانستم . از یک سو عاشق فرزندم بودم و از یک سو نمی دانستم چگونه او را به خانه راه دهم.

ناراحتی اعصاب شدید گرفتم که اگر یک روزی عروس من به ایران سفر کند و بخواهد با من همسفره شود من چه کنم. یا اگر خودم بخواهم برای دی فرزندم بروم کجا بمانم و چطور با آن ها زندگی کنم. در تمام این سال ها به جز خواهرها و برادرها و پدر و مادرم همه از من بریده بودند. همیشه نگران بودم که نکند مهمان ته جورابش نم داشته باشد و زندگی من نجس شود. من زن بدجنس و بد قلبی نبودم ولی دیوانه‌وار وسواسی بودم و تمام اهل خانه فقط در برابر خواسته های من که هیچوقت تمام نمی‌شد سکوت و صبر می کردند. من عمدی آن ها را آزار نمی دادم ولی واقعا آن ها در تمام این سال ها با رنج و عذاب بزرگ شدند.

خواهرم در آمریکا زندگی می کند و من همیشه بوسیله فیس‌بوک با او در تماسم تا خواهرم صفحه شما را برایم فرستاد. هر چه بیشتر می خواندم از خودم شرمنده‌تر می شدم ولی قادر به عوض کردن خودم نیستم. امروز آن مرد خوب ، آن شوهر نازنین درمیان ما نیست. پدر و مادرم هم از دنیا رفته‌اند و همه بچه هایم در خارج از ایران زندگی می کنند و من همیشه در فکر آزارهایی هستم که به خودم و اطرافیانم روا کردم. اگر شک می کردم که دست به دستگیره یخچال زده اند و از آن ها سوال می کردم هیچ‌وقت حرفشان را باور نمی کردم که مثلا می گفتند دست به یخچال نزدیم. هرگز حرف آن ها را باور نمی کردم آن قدر که گاهی گریه می کردند. آنچه من از دست دادم جوانی ، سلامتی و نشاط خانواده ام بود. هیچ کدام از اعضا خانواده جرات نمی کردند که به من بگویند دکتر بروم و برای همین است که هنوز هم تغییر نکرده‌ام.

خشونتی متقابل

موضوع مورد بحث ما درباره درمان وسواس نیست. موضوع مورد بحث این است که افراد مبتلا به وسواس فکری تا چه میزان اطرافیان را تحت خشونت قرار می دهد و چگونه رفتاری با افراد وسواسی خشونتی متقابل علیه آن‌ها ست.

فرزند شکوه می گوید: ما نمی‌توانستیم با مادر ارتباطی برقرار کنیم و او حرف خودش را می زد و خواسته‌هایش وقت من را به عنوان یک دانش آموز هدر می‌داد. بارها  شب امتحان مجبورم می کرد مثلا دو بار حمام بروم و یا بارها دست هایم را بشویم. کنترل بیش از حد او موجب شده بود که گاهی دروغ بگویم و به شدت از رفتارهای خودم بترسم. افت تحصیلی پیدا کرده بودم و خانه را دوست نداشتم. مادر من یک زن خوش قلب و مهربان بود که ناآگاهانه ما را عذاب می داد. روزی که پدرم فوت کرد وقتی به عمه بزرگم زنگ زدم که خبر دهم در حالیکه که گریه می کرد گفت راحت شد.

مادرم ذهن خودش و ما را به موضوعات بی اساس مشغول می کرد و گاهی تا یک ساعت یک پرسش را تکرار می کرد و دست آخر شلینگ و آب را به همه جا می بست. هنوز هم دوست ندارم به ملاقات او بروم و ترجیح میدهم تلفن کنم در حالی‌که می دانم گوشی تلفن را با دستمال به دست هایش می گیرد. مادرم به ما استرس وارد می کرد و یک بار وقتی خواهرم از دستور او سر باز زد آن قدر توی صورت خودش کوبید که همه صورتش کبود شده بود.

وقتی از پسر شکوه درباره دیگر خصوصیات آزار دهنده مادرش سوال می کنم می گوید : یک کار را ده بارتکرار می کرد . مثلا شیر آب را دهها بار آب می کشید . از صدای آب منزجر بودم و اصلا انعطاف پذیر نبود . دست‌هایش زبر بود و پوست پوست و من از اینکه مادرم سلامتش را به خطر می اندازد عذاب می کشیدم و متاسفانه پدرم که کارش از صبح زود تا آخر شب بود حوصله درگیری با مادرم را نداشت.

آیا از خانواده مادر کمک نگرفتید که او را به دکتر ببرید؟

پدر و مادر بزرگم مثل مادرم بودند. حالا نه به اندازه مادرم ولی آن ها هم دست کمی از مادرم نداشتند. ما بچه بودیم و تنها کاری که می کردیم اطاعت بود ولی واقعیت این است که کودکی خوبی نداشتیم وقتی او همیشه نگران بود و ما را نگران می کرد که حالا چه عکس العملی خواهد داشت.

به گفتهٔ پژوهشگران و پزشکان، درمان رویارویی و پیشگیری از پاسخ در یک فرایند ۲۰ تا ۹۰ دقیقه‌ای اتفاق می‌افتد و احساس اجبار برای انجام کاری که از اضطراب جلوگیری می‌کند، حداکثر ۹۰ دقیقه به‌طول می‌انجامد؛ در نتیجه بیمار درصورتی‌که بتواند ۹۰ دقیقه در برابر فکر وسواسیِ خود مقاومت کند، بر بخش اعظمی از بیماری خود غلبه کرده‌است. بنابراین اگر بتوان فکر بیمار را تنها ۹۰ دقیقه از موضوع مورد بحث به جای دیگری منتقل کرد در درمان گام به گام او موثر است.

دکتر فربد فدایی روانپزشک می گوید: البته درمان دارویی برای اختلال وسواس اجباری نیز یکی از مراحل مهم در فرایند بهبودی بیمار است. این داروها که اصطلاحاً آنها را داروهای مهارانتخابی  می‌نامند، داروهایی که مقدار ترشح سروتونین در مغز را افزایش می‌دهند. در مغز بیماران مبتلا به اختلال وسواس اجباری، سروتونین بسیار کمی ترشح می‌شود و یا مقدار ترشح شده توسط عصب‌های پیش سیناپس جذب و نابود می‌شود.

وی معتقد است : درمان اختلال وسواس فکری می‌تواند، سخت باشد و درمان آن ممکن است باعث بهبودی کامل نشده و یا اینکه افراد مبتلا برای همیشه مجبور به ادامه درمان باشند  با اینحال درمان آن می‌تواند به شما در کنترل بیماری و برگشتن به زندگی عادی کمک کند.

مونس هم آزار می داد و هم آزار می دید

اما داستان همیشه اینگونه پیش نمی رود . مونس هم وسواسی بود . حتی تلفن خانه را ضد عفونی می کرد و ساعت ها در حمام می ماند ولی مونس نه تنها موجب اذیت خانواده بود بلکه خودش هم بارها به وسیله پدرش کتک خورد . شوهرش طلاقش داد . به وسیله اعضا خانواده تحقیر می شد و حاضر به مراجعه به دکتر نبود . او از بچگی عادت داشت همه چیز مرتب سر جای خودش باشد و اگر یکی از وسایلش جا به جا می شد شروع به جیغ زدن می کرد. اوایل پدرش تحمل می کرد ولی بعدها پدرش فکر کرد که با تنبیه بهتر می شود و مونس روز به روز بدتر شد. بیماری مونس را از خواستگارش پنهان کردند ولی بعد عقد همسرش متوجه رفتارهای او که همیشه نگران و پریشان بود شد و پس از عروسی مونس بدتر شد تا جایی که کارش به فحاشی با همسرش می کشید و شوهرش آخر او را طلاق داد.

مونس دختر با استعدادی بود که به دلیل وسواسش موفق به اتمام تحصیلش نشد و همیشه از قافله عقب بود . مونس می گوید : به جای درمان، پدرم من را کتک می زد و شوهرم فحاشی و قهر می کرد در حالیکه بعدها پسرم من را پیش پزشک برد و حالا کمی بهتر هستم. آن موقع آنقدر فکرم درگیر بود که عقلم به دکتر نمی رسید و فکر می کردم با این روش ها از یک اتفاق یا بیماری جلوگیری می کنم. حتی فکر می کردم چرا اطرافیان قدر زحمتی که برای آن ها می کشم نمی دانند . وقتی همیشه منظم بود احساس راحتی می کردم ولی دیگران من را تحمل نکردند و بارها و بارها از پدرم کتک خوردم و از شوهرم که جای خودش را دارد .

سوال اینجاست که وقتی در خانه ای رفتاری توام با ناهنجاری یا بیماری یا خشونت اتفاق می افتد چگونه خشونت به وسیله تک تک ما که خشونت را مذمت می کنیم تکرار و تکرار می شود . چرا چرخه خشونت شکسته نمی شود . چرا مشاوره و درمان بیماری های از این دست در فرهنگ مردم ما جا افتاده و امری طبیعی تلقی نمی شود .

ده بار پیاده می‌شد ببیند در قفل است

رحیم پدر مونس می گوید : خانم یک ختم یا عروسی که می خواستیم برویم ده بار پیاده می شد ببیند در قفل است. گاز خاموش است یا حتی لحاف روی تختش صاف است . من یک مکانیک کم سواد هستم و گاهی آنقدر عصبانی می شدم که بله او را کتک می زدم . همش فکر می کرد هیچ چیزی سر جای خودش نیست . چه عذابی ما کشیدیم و چه عذابی او کشید . بعدها که شوهر کرد همه این کارها را ادامه داد و تازه فکر می کرد نکند کاری کند که به بچه هایش آسیب بزند . دست هایش پوست پوست بود از بس همه جا را شسته بود و باور کنید دروغ نمی گویم این اواخر از دلهره موهای ابروهایش را می کند .

آنقدر باهوش بود ولی درس نخواند . چون تا صبح حاضر شود و به مدرسه برود ظهر می شد و کلی کتک سر همین مدرسه رفتن خورد . حالا جدیدا دختر کوچکش تصادف کرده و می ترسم بدتر شود چون برادرش او را دکتر برده بود و حالش خیلی فرق کرده بود .

قربانی یا خشونت‌گر؟

سوال اینجاست در چنین شرایطی چه کسی قربانی خشونت است و چه کسی خشونت گر ؟

آنکه به دلیل یک بیماری خانواده ای را عاجز می کند و فردی که به دلیل وسواس کتک می خورد و تحقیر می شود . در چنین شرایط استیصال چه باید کرد ؟ کتک زد ؟ طلاق داد ؟ فرزند را از والد گرفت و یا واقعا از روانشناس و روانپزشک استفاده کرد . چوب دو لب خشونت در شرایطی که آزار به یک دلیل و مشکل روانی ایجاد می شود بر تن کدامیک از طرفین یک رابطه زده می شود و وظیفه ما چیست ؟

برای پایان این خشونت بدون شک به پزشک مراجعه کنید . دعوا نکنید که وضع بدتر می شود . به پزشک مراجعه کنید . درمان وسواس هر چه زودتر صورت بگیرد زودتر درمان می شود . اما تا وقت دکتر هر وقت چنین افکاری به سراغتان آمد خودتان را مشغول به کار دیگری کنید . باغبانی یا بافتنی و یا دیدن فیلم مورد علاقه‌تان . قدم بزنید و با دوستتان یک قراری برای خوردن چایی بگذارید . به اقوام سر بزنید و فکر خود را از موضوعی که شما را مثل خوره می خورد دور کنید .

با خانواده و یا همسر صحبت کنید و از آن ها کمک بخواهید و سعی نکنید وسواس خود را پنهان کنید چون همه آن را می بینند . تنها نمانید . از تنهایی اجتناب کنید و با تمرکز و اراده آرامش را جایگزین افکار وسواسی کنید . به تقویت اراده بپردازید و بیکار ننشینید و اگر خانواده یک فرد وسواسی هستید از همان اول مرز های خود و آن ها را مشخص و روی آن با احترام بایستید.



  1. تقی said on مرداد ۱۶, ۱۳۹۵

    خانواده همسر نیز چنین است اگر خانه مادرهمسرم اول باید برم دستشویی دستم روکاملا بشورم بعد داخل خانه بشوم وبا کسی دست بدهم مسافرتی با همسر ومادر زنم به تبریز داشتیم در راه نه به من صبحانه دادن وچایی نه جایی برای استراحت گفتن دستشوییهای وسط راه بهداشتی نیستند برو تا تبریز

Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱