صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  عشقم را‌‌ رها کردم...
اردیبهشت
۲۴
عشقم را‌‌ رها کردم
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , ,
A monochromatic image of a faceless girl in black looking hopelessly out a window. Good for use with themes relating to depression or despair. ** Note: Slight blurriness, best at smaller sizes
image_pdfimage_print

Photo: rjophoto/Bigstock.com

فریده موسوی

من و امید عاشق هم بودیم و بعد از دو سال نامزد شدیم. پدر و مادر من هر دو فرهنگی بودند و پدر امید شرکت بزرگ صادرات و واردات داشت و مولتی‌میلیاردر بود. من خودم یک شرکت جمع‌و‌جور تبلیغاتی با دوستام تاسیس کرده بودم که سود چندانی هم نداشت ولی خیلی کارم را دوست داشتم؛ چند جوان بودیم که دورهمی کار می‌کردیم.

بعد نامزدی پدر امید به من پیشنهاد کرد که مسئولیت تبلیغات یکی از شرکت‌هایش را قبول کنم آن هم با حقوق ماهیانه‌ای که باور نکردنی بود. اگر یک سال می‌دویدم جنین درآمدی نداشتم. به دوستام قول دادم که پول‌هایم را جمع می‌کنم و بعد از چند وقت برمی‌‌گردم به همان شرکت خودمان.

من و امید واقعا با هم خوب بودیم. انگار خدا ما را از همان اول برای هم آفریده بود. همه روزهای تعطیل با هم بودیم و جدایی نداشتیم. شش ماهی از کار جدیدم گذشته بود که پدر امید من را به دفتر مرکزی پیش خودش منتقل کرد و یک دفتر کار شیک و موبایل اضافه به من داد.

در این مدت من و امید کارهای عروسی را انجام می‌دادیم. از رزرو تالار تا خرید عروسی و سفارش کارت‌ها و همه چیز، طوری که چهار ماه به روز عروسی بیش‌تر کارها انجام شده بود تا این‌که یک روز پدر امید گفت که مقداری کار اضافه دارد و من دو ساعت بیش‌تر در دفتر بمانم. قبلا هم سابقه داشت و من مشغول کارهایم بودم که صدایم کرد.

وارد اتاق که شدم گفت بشین. برای اولین باراز لحنش ترسیدم. خودش برایم چایی ریخت و نشست روی مبل روبه‌روی من. گفت از کارت راضی هستی، کم‌و‌کسری نداری. از رابطه من و امید پرسید و این‌که کارهای عروسی خوب پیش می‌رود یا نه و من با یک دلهره‌ای که به روی خودم نمی‌آوردم جوابش را دادم.

گفت دلت می‌خواهد این وضعیت ادامه داشته باشد و حتی بهتر شود و من گفتم که وضعیت عالی است و من عاشق امید هستم.

گفت می‌دانی من هر چه در زندگی خواسته‌ام به دست آورده‌ام و هر چه اراده کرده‌ام انجام داده‌ام و تو اگر واقعا امید را می‌خواهی باید به حرف‌های من همیشه گوش کنی.

من سکوت کردم و نیم‌لبخندی زدم و گفتم من که همیشه سعی کردم وظایفم را خوب انجام بدهم و کار را از رابطه خانوادگی جدا کرده‌ام و واقعا متاسفم اگر کاری را درست انجام ندادم اما پدر نامزدم در جواب من خیلی صریح و رک به من گفت: «ببین دختر اگر امید را می‌خواهی باید من را هم بخواهی وگرنه امید را هم نخواهی داشت.»

شک کردم که درست شنیدم یا نه؟ خیره‌خیره نگاهش کردم. خشک شده بودم و انگار خون از سرم به بیرون فوران می‌کرد. آب توی دهنم خشک شده بود. بی‌اختیار عقب‌عقب رفتم. هزار فکر یک‌باره به سرم هجوم آورد. نگاهش عوض شده بود. مردی که نزدیک سی‌سال از من بزرگ‌تر بود و من جای دخترش بودم انگار بدن من را لخت تماشا می‌کرد.

بلند شد و به سمتم آمد و من به سمت در فرار کردم. فرار کردم و یک هفته مثل جنازه روی تختم افتادم. اولین‌بار حمله عصبی را تجربه کردم. امید و مادرم دو بار من را به بیمارستان رساندند. قدرت فکر کردن نداشتم و فقط گریه می‌کردم. تشنج داشتم و حالت تهوع‌‌ رهایم نمی‌کرد. من فقط ۲۲ سال داشتم و ابدا نمی‌دانستم چه کار باید کنم.

نمی‌دانستم باید به امید بگویم یا نه؟ نمی‌دانستم چه اتفاقی برای من و او خواهد افتاد و اصلا او درباره من چه فکری می‌کند؟ آیا من را باور می‌کند یا خیر؟ درگیر هجوم این فکر‌ها بودم که پدر امید به دیدنم آمد با یک دسته گل بزرگ و جعبه شکلات و آنقدرپر رو بود که یک انگشتر هم برای من آورده بود. مادرم که رفت چایی بیاورد به من گفت من هنوز روی حرفم هستم. هر چه بخواهی به دست می‌آوری و اگر بفهمم امید یا دیگران چیزی از این ماجرا فهمیدند آسایش و امید را از تو و خانواده‌ات خواهم گرفت.

او رفت و من توانایی این بار سنگین را نداشتم. برای رهایی از این همه سنگینی عشقم را‌‌ رها کردم و به امید گفتم که قصد ازدواج با او را ندارم. اصرار او و انکار من. عذاب‌های او و عذاب‌های من هر دو را تحمل کردم. یک‌بار خلاصه زندگی‌ام را در فیسبوک نوشتم و خیلی از دوستان به من حمله کردند که چرا به مادرت نگفتی و یا به امید. چرا فلان کار و بهمان کار را نکردی و بیش‌تر دوستان به جای این‌که درباره خشونت‌گر حرف بزنند درباره من حرف زدند.

من ننوشتم تا فقط تجربه‌ام را بیان کنم، من نوشتم تا ببینید زنان با چه خشونت‌های جنسی روبه‌رو هستند و سکوت می‌کنند و چرا سکوت می‌کنند. امروز از آن روز‌ها دوازده سال گذشته است و امید ازدواج کرده و من هم یک پسر دو ساله دارم اما همیشه از خودم سوال می‌کنم در آن روز‌ها در چه شرایطی من حرف می‌زدم. چه شرایطی در جامعه، فرهنگ و یا تربیت من موجب می‌شد بدون این‌که بترسم درباره آن مرد صحبت کنم. من به جای شما بار‌ها خودم را قضاوت کردم. متهم کردم و از خودم متنفر شدم ولی آیا متهم اصلی من هستم؟ من فکر می‌کنم که برای شکستن سکوت باید خیلی شرایط تغییر کند تا سکوت قربانیان واقعا بشکند.

قربانیان پنهان می‌شوند

قربانیان خشونت جنسی همیشه از قضاوت می‌ترسند. از این‌که جای متهم و قربانی عوض شود می‌ترسند و به عبارتی از این‌که آبرو و حیثیت‌شان در خطر بیافتد درهراس هستند. چنین قربانیانی ابزار، منابع قدرت و شبکه‌های ارتباطی لازم برای اثبات خود را ندارند و به جای شکستن سکوت ترجیح می‌دهند فرار کنند و برای همین گوش شنوا هم ندارند. بر اساس توانایی‌هایی که دارند هزینه و فایده می‌کنند و تصمیم می‌گیرند. آن‌ها در شرایط خفقان‌آوری قرار دارند که قادر به خطر کردن نیستند و به همین دلیل پنهان می‌شوند.

شاید اگر در ایران هم‌چون بسیاری از کشورهای دیگر به مددکاری اجتماعی اهمیت داده شود به شکلی که شبکه گسترده‌ای از مددکاران در دسترس باشند و کارکرد آن‌ها به وسیله رسانه و آموزش عمومی برای مردم جا بیافتد افراد بتوانند با مراجعه به آن‌ها تصمیم‌های درست‌تری بگیرند و احساس بی‌پناهی و درماندگی نکنند.

شاید اگر نگاه تصمیم‌گیران دولتی به سازمان‌های غیردولتی تغییر پیدا کند و این سازمان‌ها بتوانند به عنوان میانجی در مسائل عمومی جامعه مشارکت کنند فرهنگ عمومی آرام‌آرام به سمت شکستن تابو‌هایی حرکت کند که فرهنگ سکوت را ترویج می‌کنند. فرهنگی که تنها کمک به افرادی است که نسبت به دیگران خشونت جنسی اعمال می‌کنند.

در این میان نقش رسانه‌ها ویژه است و نقش آموزش در مدارس تعیین‌کننده‌تر است. کودک از‌‌ همان کودکی باید بیاموزد که حریم شخصی‌اش کجاست و حریم شخصی دیگران چگونه حفظ می‌شود. آموزش روی تغییر رفتار از کودکی تاثیر فراوان و اعجاب‌آوری دارد.

سکوت قربانیان در برابر خشونت دارای جنبه‌های آموزشی و تربیتی است. در جوامعی هم‌چون ایران زنان یاد می‌گیرند که سکوت کنند در حالی‌که می‌توان به راحتی این رفتار و نگاه را با یک سیاست‌گذاری عمومی حساب شده تغییر داد تا:

مردم اشکال خشونت را بشناسند و هیچ خشونتی را کوچک نشمارند
در مقابله با خشونت در مقابل آن بایستند و خود را توانمند کنند
بدانند که خشونت چرخه است و تکرار می‌شود
در مقابل خشونت سکوت نکنند
اگر خود قربانی نیستند گزارش‌گر خشونت باشند
برای مقابله با خشونت فعالیت کنند و نسبت به آن حساس باشند

و اما حرف آخر را اراده سیاست‌گذاران برای رفع خشونت خانگی می‌زند و برای همین است که هر چه جامعه و خانواده نسبت به حل این آسیب پرسش‌گر باشند دولت را وادار به پاسخ‌گویی می‌کنند. کلاف درهم‌تنیده خشونت با اراده دولت و خواست مردم و جامعه مدنی و فعالیت رسانه‌ها امکان‌پذیر است. مقابله با خشونت خانگی نیاز به کارزار اجتماعی دارد. خشونت اگر چه در خانه اتفاق می‌افتد ولی به خانه ختم نمی‌شود و جامعه و فرهنگ عمومی را درگیر خود می‌کند، بنابراین دولت‌مردان باید بدانند مقابله با خشونت خانگی یک ضرورت است.



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱