صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  داستان مامتا: خشونت ...
آذر
۲۶
داستان مامتا: خشونت خانگی در نپال
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , ,
Horizontal view of victim of domestic abuse
image_pdfimage_print

Photo: Kasia Bialasiewicz/Bigstock.com

خانه امن: با آمدن بیبک، مجری آن روز به جایگاه و صاف کردن گلویش پشت میکروفون، صدای پچ پچ مردم آرام آرام خاموش شد. «سلام بر همه. لطف کنید همه سر جای خود بنشینید تا کنفرانس مطبوعاتی را شروع کنیم.» سپس نگاهی کوتاه به مامتا انداخت که دوست نزدیک و شریکش در برگزاری این کنفرانس مطبوعاتی بود. مامتا با حالتی عصبی سرش را به نشانه اینکه برنامه را شروع کند تکان داد.

بیبک خطاب به جمعیت گفت: «پیش از هرچیزی، می خواهم از همه شما تشکر کنم که این قدر زود در اینجا حاضر شدید.» اتاق تقریبا پر از خبرنگار بود. «همانطور که احتمالا همه شما می دانید، امروز ما شما را در اینجا دورهم آورده ایم تا در مورد مسئله خشونت خانگی صحبت کنیم که در آن خانم مامتا تاپا و خانواده همسرش درگیر هستند، خانواده ای که اتفاقا یکی از فعال ترین خانواده ها از لحاظ سیاسی در این کشور است. بنابراین، بدون هیچ اتلاف وقتی، می خواهم خانم مامتا را به جایگاه دعوت کنم.»

هیجان در جمعیت ملموس بود و اتاق داشت از پچ پچ و حرف های زیر لب منفجر می شد. تمام چشم ها در اتاق بر چهره نسبتا شکننده روی صحنه متمرکز بود.

او به سختی آب دهانش را قورت داد. آماده چنین چیزی نبود. اما باید این کار را انجام می داد و دلیل این کار را برای خود یادآوری می کرد. از روی صندلی بلند شد و به سوی جایگاه رفت. بیبک قبل از آنکه میکروفون را به مامتا بدهد، با حرکت سر به او اطمینان داد و آرام به او گفت: «تو می توانی. می دانم که می توانی.»

مامتا به او لبخندی زد و بالا رفت و در مقابل جمعیت ایستاد. بار دیگر جمعیت ساکت شد؛ آماده بودند بشنوند که این زن غیر مشهور چه چیزی برای گفتن درباره یکی از قدرتمندترین خانواده های کشور دارد. اما هر آنچه که بود، سر و صدای زیادی در رسانه ها به پا می کرد.

گلویش را صاف کرد. «سلام بر همه.» در صدایش اعتماد می درخشید. جمعیت انتظار چنین چیزی را نداشت. «من مامتا هستم. مامتا تاپا. من یکی از هزاران قربانی خشونت خانگی هستم. جنایتی بسیار وحشتناک، اما آنقدر رایج که در کشور ما جدی گرفته نمی شود.» چند لحظه مکث کرد تا آن جمله تأثیر خود را بگذارد و سپس ادامه داد. «می دانم که اکثر شما امروز به اینجا آمده اید نه به این خاطر که دلتان برای زنی می سوزد که توسط خانواده شوهرش تقریبا به قتل رسیده است، بلکه به این دلیل که درباره یکی از داغ ترین داستان های بخش شایعات روزنامه های کشور اطلاعات کسب کنید.» در حالی که ادامه می داد، افراد در جمع با حالتی معذب در صندلی های خود تکان می خوردند. «من در خانواده ای از طبقه متوسط به بالا به دنیا آمدم. در محیط خوبی بزرگ شدم، هر چیزی که نیاز داشتم برایم فراهم می شد، و حتی بیشتر. پدر و مادرم، مرا به ازدواج با مردی از یک خانواده ثروتمند یعنی خانواده راجبانشیس، درآوردند، به این امید که آنها با من مثل خودشان و یا حتی بهتر رفتار خواهند کرد. تصور کنید که چقدر مأیوس شدند هنگامی که مرا هفته پیش در بیمارستان دیدند، که تقریبا تا حد مرگ کتک خورده بودم.»

«مانند هر عروس دیگری در ماه های اول زندگی در خانه والدین شوهرش، من نیز شاد بودم. احساس می کردم که فقط از خانواده ای به خانواده دیگر منتقل شده بودم. شوهرم با احترام با من رفتار می کرد و پدر و مادرش بسیار حمایت می کردند.» صدایش در پایان کمی شکسته شد. خبرنگاران به تندی در دفترچه یادداشت های خود می نوشتند. «و زمانی فرا رسید که یواش یواش اشاره می کردند که نوه می خواهند. خیلی دوست داشتم که آرزوی آنها را برآورده کنم. اما، هر چقدر من و همسرم تلاش کردیم، نشد. نگران شدیم و رفتیم کلینیک تا معاینه شویم. دکتر به شوهرم گفت که نابارور است.» آه کوتاهی از سوی جمعیت بلند شد. «نمی دانست به پدر و مادرش چه بگوید. برای خانواده اش بسیار شرم آور بود اگر متوجه می شدند که پسرشان قادر به تولید فرزند نیست. بنابراین از من خواست که تقصیر را به گردن بگیرم. شوهرم از من خواست که به خانواده اش بگویم که این من هستم که نابارور است.» این بار آه بلندتری از سوی جمعیت بلند شد.

«از آنجایی که همسر باوفایی بودم، قبول کردم و به پدر و مادر شوهرم گفتم. خشمگین شدند. آنقدر به من توهین کردند و ناسزا گفتند که اگر بشنوید از گوشتان خون خواهد آمد. اما همه آنها را با سکوت تحمل کردم، زیرا همسر خوبی بودم.» او این را با ناراحتی گفت.  جمعیت به تک تک کلمات او دقت می کردند. «در دفاع از من، شوهرم هیچ چیزی نگفت. از روز بعد، انگار من در خانه ای دیگر بودم. یک شبه، مادرشوهر من که معمولاً عاشق من بود تبدیل به شخصی ظالم و پست شده بود. و پدرشوهرم که همیشه حمایتم می کرد، تبدیل به مردی ترسناک و وحشتناک شده بود، حتی یک روز نمی شد که سر من داد نزند. ولی همه آنها را با سکوت تحمل می کردم چون همسر خوبی بودم. شوهرم هنوز کلمه ای به زبان نیاورده بود.»

بیبک تا بحال ندیده بود چنین جمعیتی از خبرنگاران اینقدر با دقت گوش دهند. نمی دانست که آیا علت این امر داستان مامتا بود و یا شیوه بیان آن، اما هرآنچه که بود، مامتا تمام توجه جمعیت را به خود جلب کرده بود. بیبک دوباره توجه خود را بر مامتا متمرکز کرد. «جمعه هفته پیش بود. شوهرم باید به پخارا می رفت تا در آخر هفته به نمایندگی از پدرش در یک برنامه سیاسی حاضر شود. نمی دانستم که مدت هاست پدرشوهر و مادر شوهرم منتظر چنین موقعیتی هستند. ساعت تقریباً ۱۰ بود و من، پس از یک روز پر از کار در خانه، داشتم آماده می شدم بروم بخوابم. مادر شوهرم از طبقه پایین مرا صدا زد. به سرعت از پله ها به پایین دویدم چون نمی خواستم او را منتظر نگه دارم. اما او تنها نبود. پسر کوچکترش و شوهرش نیز آنجا بودند. ترسیدم. با آهستگی بلند شد و شروع کرد به فحش دادن به من و خانواده ام. او مرا بارها “banjh”(زن نازا) نامید. قبل از اینکه حرفش تمام شود، دیدم که صورت پدرشوهرم از خشم سرخ شده بود. از صندلی اش برخاست و از پسرش خواست که عصایش را از آن گوشه بیاورد. یک گام به عقب برداشتم، چون متوجه شده بودم که می خواهد چه کاری بکند. پس از آنکه پسرش عصایش را به او داد، به سوی من آمد. چشمانش پر از خشم و نفرت بود. در حالیکه درد عصای او به سرتاسر بدنم سرایت می کرد، جیغ های من تمام اتاق را پر کرد. اما من همه اینها را با سکوت تحمل می کردم، چون همسر خوبی بودم.»

به وضوح می شد تنش و خشم را در جمعیت احساس کرد. بیبک می توانست قسم بخورد که صدای برخی از خبرنگاران زن را شنید که کلمات ناسزایی نثار یکی از موفق ترین سیاستمداران کشور کردند.

«و انگار عصا کافی نبود، مادر شوهرم موهایم را کشید و به صورتم سیلی زد. گریه کردم. جیغ زدم. التماس کردم. اما دست برنداشتند. آنقدر مرا کتک و سیلی زدند تا اینکه در نهایت خسته شدند. سپس بدن تقریباً بی جان مرا در خیابان انداختند.» صدایش ضعیف شد و اشک هایش داشت کم کم از چشمانش می ریخت. بیبک نیز داشت تلاش می کرد جلوی اشک خود را بگیرد. «در بیمارستان بیدار شدم، و به سختی نفس می کشیدم. عابر پیاده ای لطف کرده بود و مرا به بیمارستان آورده و به خانواده ام اطلاع داده بود.»

پس از آنکه حالم بهتر شد، من و خانواده ام در تک تک کلانتری ها شکایت کردیم. اما همه آنها پرونده مرا رد می کردند و می گفتند به اندازه کافی مدرک وجود ندارد، انگار بدنم با تمام زخم ها و کبودی ها به اندازه کافی مدرک نبود. اما حقیقت این بود که آنها ترسیده بودند. آنها از این می ترسیدند که اگر به چرندیات زنی گوش بدهند، انگار در واقع علیه خانواده بسیار قدرتمندی قد علم کرده اند. هیچ جای دیگری نداشتم که بروم.در حالیکه سرش را به سمت بیبک تکان می داد، گفت «تا اینکه دوستم را در اینجا ملاقات کردم.» سرش را دوباره برگرداند و لبخندی عصبی به حضار زد. «تقریباً آماده بودم که همه امیدم را از دست بدهم و باقی عمرم را در جایی حبس شوم. اما او اجازه چنین چیزی را نداد. او کاری کرد که من باور کنم هنوز جایی برای امید هست. او گفت که اگر الان تسلیم شوم، این فرهنگ خشونت خانگی هرگز پایان نمی یابد و من فقط یکی از قربانیان زیاد این جنایت خواهم بود. تا اینکه تصمیم گرفتم دیگر همسر خوبی نباشم. تا اینکه تصمیم گرفتم موضع خودم را داشته و بجایش زن باشم. به این نتیجه رسیدم که دیگر زمان آن فرا رسیده که این کشور و مردمش از تبعات ناگوار خشونت خانگی آگاهی یابند.»  او این را در حالی گفت که از گونه هایش اشک خود را پاک می کرد.

صدای بالا کشیدن آب بینی در میان حضار شنیده می شد. «به این خاطر است که من امروز به اینجا آمده ام. می دانم که این بخشی از کار شماست که بیایید، به داستانی گوش دهید و آن را چاپ کنید. اما برای من، این یک تصمیم سرنوشت ساز بود. این حقیقت که من تصمیم گرفتم علیه خانواده راجبانشیس بایستم، شاید جسورانه ترین کاری بود که تا بحال کرده بودم. و به خاطر این کار به خودم افتخار می کنم. می دانم که همه شما به خانه خواهید رفت و این ماجرا را فراموش خواهید کرد. اما اگر امروز به خانه بروید و یک دقیقه از وقتتان را صرف فکر کردن به این موضوع کنید، آنوقت من این تلاش کوچک خود را برای داشتن جامعه ای بهتر، موفق قلمداد خواهم کرد. اینطور فکر خواهم کرد که تمام آنچه که تجربه کرده ام، دلیلی داشته است و آن آوردن نور امیدی علیه این شیوع زشت خشونت خانگی در جامعه مان است.» مکثی کرد تا خود را جمع و جور کند. «متشکرم.»

این را گفت و از جایگاه پایین آمد. اتاق چند لحظه ای ساکت بود تا اینکه با صدای شگفت انگیزی از تشویق منفجر شد. خبرنگاران برخاستند و او را در حالت ایستاده تشویق کردند. از چشمان بسیاری از آنان مشخص بود که آنها هم اشک ریخته بودند. بیبک نیز از صندلی خود بلند شد و تشویق کرد. رفت و پشت مامتا ایستاد و بر پشتش زد. مامتا، در حالیکه چشمانش پر از اشک بود، از او تشکر کرد. بیبک سرش را تکان داد و آرام به او گفت: «تمام این مدت درون خود چنین چیزی را داشتی، مامتا. آنچه که نیاز داشتی، اندکی بیداری بود.»

منبع: Internationalpoliticalforum



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱